بخش ۲۶ - حکایت از (سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت) را با خوانش امیر اثنی عشری بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 13.95 مگابایت) دریافت کنید.
در این شهر باری به سمعم رسید
شبانگه مگر دست بردش به سیب
که سیمین زنخ بود و خاطر فریب
پریچهره هرچ اوفتادش به دست
یکی در سر و مغز خواجه شکست
نه هر جا که بینی خطی دل فریب
گوا کرد بر خود خدای و رسول
که دیگر نگردم به گرد فضول
رحیل آمدش هم در آن هفته پیش
دل افگار و سر بسته و روی ریش
چو بیرون شد از کازرون یک دو میل
بپرسید کاین قله را نام چیست؟
که بسیار بیند عجب هر که زیست
چنین گفتش از کاروان همدمی
برنجید چون تنگ ترکان شنید
تو گفتی که دیدار دشمن بدید
سیه را یکی بانگ برداشت سخت
که دیگر مران خر بینداز رخت
نه عقل است و نه معرفت یک جوم
وگر عاشقی لت خور و سر ببند
چو مر بندهای را همی پروری
به هیبت بر آرش کز او برخوری
که ما پاکبازیم و صاحب نظر
که بر سفره حسرت خورد روزهدار
از آن تخم خرما خورد گوسپند
که قفل است بر تنگ خرما و بند
سر گاو عصار از آن در که است
که از کنجدش ریسمان کوته است