بخش ۵۹ - قصهٔ مکر خرگوش از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش فاطمه زندی بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 6.54 مگابایت) دریافت کنید.
بعد از آن شد پیش شیر پنجهزن
زان سبب کاندر شدن او ماند دیر
خاک را میکند و میغرید شیر
گفت من گفتم که عهد آن خسان
خام باشد خام و سست و نارسان
دمدمهیْ ایشان مرا از خر فکند
چند بفریبد مرا این دهر چند
چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش
لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست
آن یکی ریگی که جوشد آب ازو
سخت کمیابست رو آن را بجو
فارغ آید او ز تحصیل و سبب
چون معلم بود عقلش ز ابتدا
بعد ازین شد عقل شاگردی ورا
تو مرا بگذار زین پس پیش ران
حد من این بود ای سلطان جان
هر که ماند از کاهلی بیشکر و صبر
او همی داند که گیرد پای جبر
هر که جبر آورد خود رنجور کرد
تا همان رنجوریش در گور کرد
گفت پیغمبر که رنجوری بِلاغ
رنج آرد تا بمیرد چون چراغ
جبر چه بود؟ بستن اشکسته را
چون درین ره پای خود نشکستهای
بر که میخندی چه پا را بستهای
وانک پایش در ره کوشش شکست
دررسید او را براق و بر نشست
قابل فرمان بد او مقبول شد
تاکنون فرمان پذیرفتی ز شاه
بعد ازین فرمان رساند بر سپاه
بعد ازین باشد امیر اختر او
پس تو شک داری در انشقالقمر
تازه کن ایمان نی از گفتِ زبان
ای هوا را تازه کرده در نهان
تا هوا تازهست ایمان تازه نیست
کین هوا جز قفل آن دروازه نیست
خویش را تاویل کن نه ذکر را
پست و کژ شد از تو معنی سنی