بخش ۹ - حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی از (سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت) را با خوانش امیر اثنی عشری بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 24.22 مگابایت) دریافت کنید.
چنین گفت پیری پسندیده هوش
خوش آید سخنهای پیران به گوش
که در هند رفتم به کنجی فراز
چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز
تو گفتی که عفریت بلقیس بود
فرو برده دندان به لبهاش در
چنان تنگش آورده اندر کنار
که پنداری اللیل یغشی النهار
فضول آتشی گشت و در من گرفت
طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ
که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ
به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر
سپید از سیه فرق کردم چو فجر
شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ
پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ
ز لا حولم آن دیو هیکل بجست
پری پیکر اندر من آویخت دست
مرا عمرها دل ز کف رفته بود
بر این شخص و جان بر وی آشفته بود
که گرمش به در کردی از کام من
تظلم برآورد و فریاد خواند
که شفقت بر افتاد و رحمت نماند
نماند از جوانان کسی دستگیر
که بستاندم داد از این مرد پیر؟
همی کرد فریاد و دامن به چنگ
مرا مانده سر در گریبان ز ننگ
که از جامه بیرون روم همچو سیر
نه خصمی که با او برآیی به داو
برهنه دوان رفتم از پیش زن
که در دست او جامه بهتر که من
پس از مدتی کرد بر من گذار
که میدانیم؟ گفتمش زینهار!
که من توبه کردم به دست تو بر
کسی را نیاید چنین کار پیش
که عاقل نشیند پس کار خویش
از آن شنعت این پند برداشتم
زبان در کش ار عقل داری و هوش
چو سعدی سخن گوی ور نه خموش