شمارهٔ ۲ - وله ایضا (من و آن دلبر خراباتی - فی طریق الهوی کمایاتی) از (اوحدی » دیوان اشعار » ترجیعات) را با خوانش مریم فقیهی کیا بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 31.45 مگابایت) دریافت کنید.
وندر آن خانه یک پریروییست
فلک و هر چه در فلک گوییست
زیر هر توی این سخن توییست
من ازو دور و او به من نزدیک
پرده اندر میان من و اوییست
در جهان هر چه کهنه و نوییست
تا مرا رخ به سایه و سوییست
نام آن بت، که نازکش خوییست
چون ازو نیست میشوم هر دم
نه خرابات خیک و کاسه و می
نه خرابات چنگ و بربط و نی
همه را دیده بر حدیقهٔ قدس
کی از آن کوچه باز گردی، کی؟
تا برون آید آن بهار از دی
ندری نامهٔ «الیک» و «الی»
تا تو باشی و او، جدا باشد
آسمان از زمین و نور از فی
نقش خود برتراش و او را باش
روی آن بت، که اوحدی دیدست
چون نخواهد شد این بیابان طی
هر دم از خانه رخ بدر دارد
هر زمان مست مست بر سر کوی
سخنی میرود، به من کن گوش
پیش از آن کز سخن شوم خاموش
گر کسی میشوی، به جز تو کسی
در جهان نیست، بشنو و مخروش
اگر این حال بر تو کشف شود
باز دانی که: من چه میگویم
که ازین باده کرده باشد نوش
بادهشان رنگ میدهد، دریاب
باده نیز اندر اصل خود آبیست
و ز عنب شیره و ز شیره شراب
هیچ کس را نکرده مست و خراب
باش، تا رنگ دید و بینی بوی
عقل ازو سکر دید و غافل خواب
غیر ازو هر چه مینماید رخ
نیست یکباره جز غرور و سراب
گر بیابد به کام دیده جواب
جز تو کس در جهان نمیدانم
به جز این یک نشان نمیدانم
این تویی، یا منم، بگو تا: کیست؟
شرح این کن، که آن نمیدانمم
آن چنانم به بویت، ای گل، مست
که من این داستان نمیدانم
چون پس از عمرها که گردیدم
و آنچه بر راه دید هم برداشت
نام بیگانه زین حرم برداشت
خطبها چون به نام او کردند
جمله را سکه از درم برداشت
کین کهن جامه جام جم برداشت
اندر آن جام چون خدا را دید
روز صید آن سوار ازین نخجیر
مستمع نیست، تا بگویم راست
کندرین گنبد این نوا چه نواست
هر چه گویی درو، چو آن شنوی
پس یکی باشد، این یک و دو چراست
تو یکی، او یکی، دو باشد دو
این یکی زان یکی بباید کاست
نه که دریا جدا و قطره جداست؟
یار با ماست وین سخن ز نهفت
من برون میبرم چو موی ز ماست
نیست بی زبده شیر، اشارت کن
که کدامست شیر و زبده کجاست؟
آسمان و زمین گرفت این نور
باز بینید کین چه نشو و نماست؟
تا چه در میزند ارادت و خواست
زانکه در جمله جاش میبینم
این که وقتی بنالم از غم او
نه که از خود جداش میبینم
صورت او چو روشن آینهایست
دو سه روز از قفاش میبینم
بده، ای ساقی، آن شراب چو زنگ
دل که باشد به زلف یار آونگ
با من ار میروی به جستن او
خواهش از روم جوی و خواه از زنگ
ز آب و گل زادهای، از آنی گم
از دل و جان برآی، تا برود
آتشی، کو بزاد از آهن و سنگ
نام و نقش خود از میان برگیر
خواجه جانست، چون بمیرد تن
آن نگار از زمانه دارد ننگ
که جزو نیست هر چه میدانم
که ازو خاست هر چه میدانی
آن «اناالحق» که گفت و «سبحانی»؟
«لیس فی جبتی» که میخوانی
هر چه هستیست در تو موجودست
ای که روز و شبت همیخوانم
ورنه، تا میتوان، به پنهانی
در جهان تو باشد این من و تو
از خطای خطست اگر دویی است
این دو بینی از آن خطا باشد
تا ز من ذرهای به جا باشد
چیست این دیر پر ز راهب و قس؟
بسته بر هم هزار زنگ و جرس
زین طرف نغمهای که: «لاتامن»
زان جهت غلغلی که: «لاتیاس»
عهد و میثاق کرد گرگ و شبان
یار و انباز گشت دزد و عسس
چند ازین جستجوی باطل، چند؟
کندرین خنب نیست جز یک رنگ
وندرین خانه نیست جز یک کس
نیست در کارخانه جز یک کار
و آن تو داری، به غور کار برس
مصطفی از حرم، کلیم از طور
اصل این کل و جز و یک کلمه است
خواه توراة خوان و خواه زبور
باش تا کار او رسد به ظهور
گرچه در پیش چشم و ما مفلس
رفتنی رفت، بعد ازین تو مرا
گر گنه گار داری، ار معذور
نه که من در حصار خود بودم
خود به تحقیق یار خود بودم
گفتم: او را شکار کردم، لیک
زانکه خود پردهدار خود بودم
گفتم: این اختیار نیست مرا
چون که در اختیار خود بودم
دوست به کاروان «کن فیکون»
چون به آب و زمین او بودست
گشت دیوانه «والجنون فنون»
بر من این در چو بازگشت اکنون
یا مده می، که از غمش مستم
نی، که من جز به می نخواهم داد
بعد ازین گر به جان رسد دستم
چون بجست او مرا،برون جستم
به یکی کردم از دو عالم روی
ز اوحدی دل به رنج بود و چو دل
تا به اکنون ز پند گویان بود
بعد از این، چون به حکم گستاخی
گر به دست آوریم دامن دوست
همه او را شویم و خود همه اوست
همچو آیینه با تو رو در روست
تو تویی و تو از میان برگیر
کز تویی تو رشتهٔ تو دو توست
گر شود کوزه کوزهگر،نه شگفت
که بسی کاسه سوده گشت و سبوست
تو به مویی بجستهای، ورنه
از تو تا آنکه جستهای یک موست
همه از یک درخت رست این چوب
که گهی صولجان و گاهی گوست
«ها» که اسم اشارتست از اصل
تا تو این مغز بر کشی از پوست
پای در آب و جای بر لب جوست
هر چه من گویم،ای دبیر امروز
نه به خویشم، ز من مگیر امروز
تن ازین غصهگو: بمیر امروز
در کمانم کشد چو تیر امروز
با غلام خود آن امیر امروز
چشم گژبین چو از میان برخاست
راست شد شاه با فقیر امروز
پرده برمن مدر، که نتوان دوخت
چون در آمیخت آب ما با شیر
چون جدا میکنی ز شیر امروز
که جزو نیست در ضمیر امروز
به تو رمزی بگویم، ار شنوی
زین من و ما و این عمامه و فش
نوشدارو، که: غیر دوست دهد
زهر باشد، به خاک ریز و مچش
به چنین جوع روزه گیر و عطش
رخ به وحدت نهادهای، بردار
چند گویی که؟ خانه تاریکست؟
قابلی نیست، چون پذیرد نور؟
در بدین ناخوشان ببند امروز
اشک من سرخ کرد و رویم زرد
با من آن بیوفا ببین که چه کرد؟
همچو خون در رگست و رگ در تن
آنکه آبم ببرد و خونم خورد
عشق آن دوست چون برآرد دست
سر ز پا، پا ز سر نداند مرد
کشته را سوخت، تا بماند فرد
میکشد تیغ و نیست پای گریز
میکشد زار و نیست جای نبرد
تا دو چشمم به دست بینا شد
هجر او وصل گشت و خارش ورد
پیش ابداعیان چه دیر و چه زود؟
نزد توحیدیان چه گرم و چه سرد؟
از حریفان همی بریم این نرد