ظهر یکی از روزهای خوش دوران دبستان بود که برزو بیمقدمه و با خونسردی به من گفت که ردپای یک جانور وحشی را در تپههای اطراف خانهشان را دیده است و شکی ندارد که جای پای خرس سیاه جنگلی است. مثل بیشتر ظهرهای تبآلود چهارراه قصر، برزو و من پشت دیوار مدرسه ناهار میخوردیم. من از بوفه ساندویچ گرفته بودم و برزو قابلمه سهطبقهاش را داشت باز میکرد. بیشتر روزها قابلمه میآورد، پلو با خورش یا خوراک مرغ یا تاسکباب با نان و ماست و میوه در طبقهی زیرین قابلمه. آن روز خودمان دوتا بودیم، امیر با بچههای چهارالف گل کوچیک بازی میکرد.