
Sign up to save your podcasts
Or


تانترا به جای محدود شدن به هر شاخه واحدی از درخت زندگی، خود درخت زندگی رو مورد مطالعه قرار میده
اپیزود اول سرنوشت
سوال من که هستم. همه ما در زندگی حداقل یک بار از خودمون پرسیدیم. باید جواب رو پیدا کنیم یا با سوال بمونیم؟
در همین لحظه، فقط خالی یا تهی بودن وجود دارد، و هر لحظه هم همین طوری بوده است، خالی. شما فقط دارید برای آینده صبر می کنید، امید دارید که یک چیزی اتفاق می افتد، فقط امید. بعد هر لحظه از بین می رود. در گذشته اتفاق نیفتاده، پس در آینده هم اتفاق نمی افتد. فقط می تواند در این لحظه رخ بدهد، اما شما احتیاج به قدرت و شدت دارید، یک نفوذ با قدرت. بعد احتیاج است که ریشه در مرکز داشته باشید. این گونه حاشیه، کار را انجام نمی دهد. بعد باید لَحظه را پیدا کنید. هیچ وقت به این که چی هستیم، فکر نمی کنیم، و هر فکری که می کنیم، بی معنی است.
ذهن چیست؟ چه چیزی آنجاست؟ یک فرآینده فکری. زمانی که ذهن نیست، چه چیزی آنجاست؟ نبود فرآیند فکری. اگر فرآیند فکریتان را کاهش بدهید، اگر فکر کردنتان را محو کنید، آرام آرام به بی ذهنی می رسید. ذهن یعنی فکر کردن. بی ذهنی یعنی فکر نکردن. و ذهن می تواند کمک کند. ذهن می تواند به خودکشی کمک کند. شما می توانید خودتان را بکشید، هیچ وقت نمی پرسید چطوری یک فردی که زنده هست می تواند به خودش در مَرگش کمک کند. می توانید به خودتان کمک کنید تا بمیرید، همه دارند سعی می کنند کمک کنند. شما می توانید به خودتان کمک کنید تا بمیرید، و زنده هستید. ذهن می تواند به بی ذهنی کمک کند. چطوری ذهن می تواند کمک کند؟
خود واقعیتی یعنی یک فردی که شده اون چیزی که باید می شده. به عنوان هسته به دنیا آمده و حالا شکوفا شده. رسیدن به رشد کامل، رشد درونی، در انتهای درون. لحظه ای که احساس کنید تمام قابلیت هاتون واقعی شدن، قله زندگی، عشق، و وجودیت خودتون را حس می کنید.
زمانی که فرد به خود وجودی برسد، می رسد به قله، قله سرور. دیگر هیچ زور زدنی برای چیزی نیست. کاملا با خودش قانع هست. دیگر هیچ چیز کم نیست، هیچ خواسته ای، دستوری یا حرکت کردنی وجود ندارد. هر چیزی که هست کاملا با خودش قانع هست. خود واقعیتی می شود یک تجربه از قله، و فقط یک فرد خود واقع بین می تواند به تجربیات فراتر برسد.
انسان می تواند ساختار بدن را از درون ببیند. امتحان نکردیم چون خیلی خیلی ترسناکه، چون در زمان دیدن استخوان، خون و رگ، می ترسید. پس ذهنمان رو کامل از دیدن درون، بسته ایم. ما بدن را از بیرون می بینیم، انگار یکی دیگر دارد به بدنمان نگاه می کند. مثل این می ماند که از اتاقی که در آن قرار دارید، بیرون بروید و به آن نگاه کنید، اون جوری دیوارهای خارجی رو می بینید. به داخل بیایید و به خانه نگاه کنید، بعد می توانید به دیوارهای داخل خانه نگاه کنید. شما به بدن از بیرون نگاه می کنید انگار یکی دیگر دارد به بدنتان نگاه می کند. بدنتان را از درون ندیده اید. ما، این قابلیت را داریم، اما به خاطر این ترس شده است یک موضوع عجیب.
چطوری می توانید بدون مرکز زندگی کنید؟ چطوری می توانید بدون پل با هستی زندگی کنید؟ یا بدون خداوند. نمی توانید بدون یک ارتباط عمیق زندگی کنید. شما در خداوند ریشه دارید. هر لحظه دارید از طریق آن ریشه ها زندگی می کنید، اما زیر زمین هستند. درخت از ریشه خودش ناآگاهه. شما هم ریشه دارید. ریشه دار بودن، مرکز شماست. زمانی که می گویم فرد با آن به دنیا می آید، منظورم این است که امکان آگاه شدن از ریشه وجود دارد. اگر آگاه بشوید، زندگیتان واقعی می شود، در غیر این صورت زندگیتان مثل یک خواب عمیق یا رویا به نظر می رسد.
سکوت شما چیست؟ تنها یک آماده سازی بین دو عصبانیت می باشد. وقتی راحت هستید، چطور به نظر می رسد؟ واقعا ریلکس و راحت هستید، یا دارید برای یک بیرون ریزی دیگر آماده می شوید؟ یک انفجار دیگر؟ خشم، هدر دادن انرژی است، پس احتیاج به زمان هم دارید. وقتی عصبانی می شوید، دوباره سریع نمی توانید عصبانی شوید. احتیاج به زمان دارید، یه زمانِ بِرَماچاریا، تجرد، برای حداقل دو تا سه روز. بستگی به سن و سال دارد. این تجرد، واقعا تجرد نیست، فقط آماده می شوید.
به یک بچه می گویید پاک. عصبانی می شود، طمع دارد، پس چرا می گویید پاک است؟ در دوران بچگی چه چیزی پاک است؟ بی گناهی. هیچ تقسیم بندی در ذهن بچه نیست. بچه از تقسیم بندی هر چیزی که خوب یا بد باشد ناآگاه است. ناآگاهی، بی گناهی ست. حتی اگر عصبانی هم بشود، هیچ ذهنی برای عصبانیت ندارد، یک عملکرد پاک و ساده است. عصبانیت اتفاق می افتد و وقتی تمام می شود، تمام شده است. هیچی باقی نمی ماند. بچه دوباره مثل قبل می شود، انگار هیچ عصبانیتی نبوده است. پاکی دست نخورد می ماند، پاکی همان است. پس بچه پاک است چون ذهنی وجود ندارد.
هر احساسی که دارید، تمام راه های حواس رو ببندید.
چه کاری باید صورت گیرد؟ چشم ها را ببندید و تصور کنید که نابینا هستید و نمی توانید ببینید. گوش ها را ببندید و فکر کنید نمی توانید بشنوید. هر پنج حس را ببندید.
چطوری می توانید آن ها را ببندید؟ ساده است. برای یک دقیقه تنفس نکنید: تمام حواس بسته می شوند. وقتی تنفس متوقف شود و همه حواس بسته، ناراحتی کجاست؟ مورچه کجاست؟ یکدفه به یک جای خیلی دور می روید.
From the publisher's feed