همیشه وقتی صحبت فقر فرهنگی به میان میآید یاد آن متن کوتاهی میافتم که گفته بود: «فقر فرهنگی یعنی چند دندان طلا در دهانت داشته باشی اما حتی یک دانه کتاب هم در کتابخانهات نباشد.»
مدرسهای که قراره بسازم از این که بزاره بچهها با هم ارتباط داشته باشن نمیترسه. بچهها رو میذاره جلوی همدیگه و ازشون میخواد با هم حرف بزنن و صحبت کنن که مشکلاتشون رو حل کنن.
وقتی بچه بودیم، همیشه یک سوال پای ثابت چیستانهایمان بود: «اگر ادیسون نبود، چی میشد؟» بعد هم خودمان جواب میدادیم: «هیچی. یک نفر دیگر برق را اختراع میکرد.»
یک نفر توئیت کرده بود که در هواپیما با زنی پنجاه ساله همسفر شده که برای یک هفته سفر میکرد تا عشق قدیمیاش را ببیند. همانی که بیست و پنجسال پیش میخواست و نشد.
دارم فکر میکنم شاید آنقدرها هم بد نباشد اگر بعضیهایی باشند که ذهنشان جور دیگری دنیا را ببیند. شاید آنقدرها هم بد نباشد که کلههایمان بوی قرمهسبزی بدهد
قبلترها، مطمئن بودیم که مرکز جهان ماییم و همه به دور ما میگردند. یکی دو نفری که دلشان نمیخواست این سخن را از پدرمادرهایشان قبول کنند، چیزهای دیگری متوجه شدند: ما مرکز جهان نیستیم