حالا شاید کسی یادش نیاید که اولین مردی که گریه کرد و احساساتش را بروز داد و خالی شد چه کسی بود، اما هربار وقتی میبیند مردی حسش را بیرون میریزد، میخندد. این را میدانم.
ولی من میگویم پیروزی بعد از بحران یکباره از در تو نمیآید. بیشتر شبیه این است که پیروزی، میخواهد پایش را از لای در بیاورد تو، اما در با تمام شدت میخورد بهش.
وقتی داستان زندگی ملاله را میخواندم، این چیزها به نظرم مهم و جالب آمد. او کشورش را دوست داشت و عاشقانه برایش مبارزه کرد. اما در آن کشور، دیگر نمیتوانست امنیت داشته باشد.
ما آن نسلی بودیم که همه چیز را با سرعتی باورنکردنی دیدیم. باورنکردنی در این حد که در عرض چند سال همه چیز آنچنان متحول شد که تکنولوژیهای قبلش، مسخره به نظر میرسیدند.
چند وقت پیش، آن زمانها که استاتوس گذاشتن مد بود، یکبار نوشته بودم: «وقتی داد میزنی، فقط صدات شنیده میشود، نه حرفت!» همه بهبه و چهچه میکردند، یک نفر پیدا نشد بگوید تو که اینقدر خوب لالایی میخوانی، چرا خودت بیداری؟