
Sign up to save your podcasts
Or


صدای پا برای ما چیزی بیش از یک محرکِ صوتی است؛ این صدا، ضربآهنگِ زندگی است. از صدای قدمهای پرشتابِ کسی که در آستانه تغییری بزرگ است تا طنینِ آرامِ گامهای کسی که در تنهاییِ خویش قدم میزند.
آیا تا به حال به «زبانِ» صدای پا فکر کردهاید؟ صدایِ پایی که روی سنگفرشِ یک کوچه خلوت میپیچد، با صدای پا در رقص، یک داستانِ متفاوت روایت میکند.
«صدای پا» برای ما ایرانیان، چیزی فراتر از یک اتفاقِ فیزیکی است. این صدا در ادبیاتِ ما، نمادی از «آمدن» و «حضور» است.
در این اپیزود از پادکست «چکاوا»، سفری میکنیم به دنیایِ صداها. بررسی میکنیم که چگونه شاعران و ترانهسرایانِ ما، صدایِ پا را به یک استعارهی شنیداری تبدیل کردهاند و چطور این صدا در ناخودآگاهِ ما، حسِ «رسیدن» را زنده میکند. آیا صدای پا، موسیقیِ متنِ زندگیِ ماست؟
اگر شما هم با شنیدنِ صدایِ قدمهایی پشتِ در، ضربانِ قلبتان تغییر میکند، این اپیزود برای شماست. بیایید این بار، متفاوت گوش دهیم.
با تشکر از:
نویسنده: ریحانه فضیلتی
راوی: ساراپورمحمد
روای و ادیت صدا: هاتف میردامادی
پشتیبانی سایت: پوریا چلابی
پشتیبانی سوشال: پوریا باجگیران
مالک و صاحب امتیاز چکاوا: محمد علی محراب بیگی
ضبط در استودیو چکاوا
#پادکست
#پادکست_چکاوا
#صدای+پا
تصورشو بکنید
تهرون قدیم اوایل دهه سی. یک اتاق کوچولو تو رادیو ایران، که بعدها توش راه شب تهران و میخوند. پر از کاغذای قصه و سناریو و صدای ورق خوردن دیالوگا. پشت یک میکروفون بزرگ، یه دختر با وقار با موهای مرتب و چشمایی که احتمالا برق میزد، اولین نفسشو تو سینش حبس میکنه چون قراره صدایی که از گلوش بیرون میاد، تا سالهای سال تو یاد و خاطرهی هزاران نفر بمونه.
این صدا، صدای نجمی وثوقی فروهیه.
اما داستان ما، خیلی قبلتر از این شروع میشه، سال ۱۳۱۴ تو شهرِ رام هُرمز، استان خوزستان، یه شهر گرم و خاکی که هنوز کوچههاش بوی نخل و آفتاب میداد. یه دختر خانوم خوش شانس به اسم نجمی به دنیا اومد. دختری از خونوادهای که ریشه اش رو انگار تو مهربونی و انسانیت کاشته بودند.
نجمی فرزند دکتر حبیبالله وثوقی همدانی یکی از پزشکای خیر و گمنام اون زمانه بود که بعدن خیلیا تازه شناختنش. اون روزا کسی نمیدونست نوزادی که اون سال به دنیا اومد، یه روزی نه فقط تو سالن های تئاتر دانشگاه تهران، که تو قلب تاریخ دوبلهی ایران میدرخشه.
نجمی، مثل خیلی از جوونای اون دوره، شیفتهی هنر بود و صداش خیلی راحت میتونست یه دیالوگو به یک خاطرهی به یاد موندنی تبدیل کنه.
دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، جایی بود که نجمی هم توش ادبیات فارسی خووند و هم خیلی روزا روی صحنه تئاترش نفس کشید. بازی تو نمایشهایی مثل سوءظن که سال ۱۳۳۶ روی صحنه رفت، کنار بیژن مفید و پرویز بهرام، براش حکم مدرسه بزرگ هنر رو داشت.
هم زمان در رادیو هم مشغول به کار بود و صدای بی نظیر و دوست داشتنیش، گوش دادن به مطالب روز و قصه ها و شخصیت ها رو برای مردم اون زمان شنیدنی تر میکرد.
ولی ورودش به دوبله، اتفاقی بود که همه چیز و عوض کرد. سال ۱۳۳۵، وقتی هنوز دوبله تو ایران تازه داشت پر و بال میگرفت، نجمی فروهی پشت میکروفون رفت و با استعداد عجیب غریبش از همون اول هم نقشهای اصلی و هم نقشای مکمل و مال خودش کرد.
صدای زنونه و جذابش روی چهره های رومی اشنایدر، بریژیت باردو، شرلی مکلین یا حتی مرلین مونرو خیلی قشنگ میشست. انگار این صداها و چهرهها برای هم ساخته شده بودند. هماهنگیش انقدر کامل بود که بعضی شنونده های اون زمان فکر میکردند که این بازیگرا فارسی بلدند.
اگه از عاشقای سینمای کلاسیک بپرسید، حتما همون اول میگن دوبلهی اولِ ایرما خوشگله.
ایرما خوشگله یکی از شاهکارهای دوبله اولیه ایران و همینطور نجمی خانوم قصه ماست. صدای نجمی فروهی، شیرینی و شوخطبعی شرلی مکلین وکاملا به شنونده منتقل میکرد، کاری که کمتر کسی قادر به انجامشه.
ولی فیلم داستان وِست ساید و گویندگی به جای ریتا مورهنو رو اصلا نمیشه ازش گذشت.
فیلمی که هنوزم بعد این همه سال محبوبیت داره. نقش ریتا مورهنو با صدای نجمی فروهی، از حس عاشقانه گرفته تا لحظات پرتنش و هیجان، یک تجربه شنیداری کامل برای تماشاگره. هر خط دیالوگش مثل یک نُت موسیقی، دقیق و هماهنگ با تصویر اجرا میشد و اتفاقا همین باعث شد دوبلههاش به استانداردی برسه که بعدها تبدیل به الگو بشه.
مرلین مونرو تو فیلم رودخانه بی بازگشت، نماد جذابیت و طنز ظریفه و وقتی این شخصیت با صدای نجمی فروهی دوبله میشد، منهای حالت طنز و شیرینی که داشت، لایههای احساسی پنهون شخصیتش هم توش هویدا میشد. نقشای بریژیت باردو با صدای نجمی، تو فیلمای دو هفته در سپتامبر یا شالاکو خیلی برای مخاطب اون زمان زنده قابل درک بود.
خانم نجمی وثوقی، تو دوبله فیلم قلعه آپاچی حسابی دلنشین ظاهر شدند و صدای گرم و لطیفشون کاملا به شرلی تِمپل میخوره و خیلی خوب حس کنجکاوی و شجاعت فیلادلفیا رو نشون میده. وقتی حرف میزنه، انگار خود فیلادلفیا کنار پدرشه و ما هم باهاش همراه میشیم، هم صمیمیه هم باورپذیر.
نجمی تو فیلم شمشیر طلایی با پرنسس، جسارتِ خاصی تو گویندگیش داره، یعنی یه بالانس عجیبی بین شجاعت و در عین حال لطافت برقرار میکنه. وقتی به ۳:۱۰ به یوما میرسه، همون نگاه آروم و نوسان دارش به فیلیشا فار یه روح تازه میده و حس تعلیق و سردرگمی شخصیت و با گرمی و صمیمیت روایت میکنه.
اما نجمی برادران کارامازوف معروف کاترینا رو هم تو کارنامه کاریش داره، دوبله نجمی یه جوری که انگار به عمق درد و عشق شخصیت نفوذ میکنه، صدایی که هم شکنندست و هم پرقدرت و خیلی راحت مخاطبو میکشونه توی دنیای درامش.
اما فیلم امپراتوری ونوس یه پائولت بناپارت داره که بدجوری دل کلاسیک بازا رو برده و نجمی با گویندگی ملایم و متینش یه شخصیت تاریخی رو زنده میکنه و از اون طرف ظرافتی که در بیانش داره، لایههای شخصیتی زنونه و قدرت رو با هم ترکیب میکنه. و تو صنعت دوبله همیشه اینو به یادگار میذاره که بازی کلاسیک یه صدای کلاسیک میخواد.
نجمی تو فیلمِ زیر درخت یام یام، شخصیت روبین با بازی کارول لینلی رو دوبله میکنه، که با گویندگی بازیگوش و بانمکی که داشت، حس کنجکاوی و سرزندگی دخترونهِ روبین رو برای بیننده زنده میکنه.
بریم سر وقتِ فرار از برلین شرقی و بازی کریستین کافمن در نقش اریکا که نجمی با دقت هرچی تموم، استرس و اضطراب شخصیتو جوری بازگو میکنه که شنونده نفسش تو سینش حبس میشه و انگار خودش داره از دیوارهای شهر عبور میکنه.
فیلم خاصِ مدیر تصفیه با بازی جیل ست جان در نقش آیرس.
دوبله نجمی وثوقی تو این فیلم پر از تلخی ولی حس مسئولیته، صدایی که هم رازآلوده و هم پر از انعکاسِ احساساتِ عمیقِ شخصیت. تعارف نداریم دیگه، انتقالِ این میزان از نواسات خلقی و روحی کار هر کسی نیست واقعا.
شاهزاده مبارز دانگال و گویندگی به جای سوزان همپشایردر نقش کتلین هم جزو آثار موندگاره ایشون شد، نجمی خانوم با طنز و جدیتی که داشت، شخصیت و برای مخاطب ملموس کرد.
فیلم هفت زن با با بازی سو لیون در نقش اما کلارک چالش عجیبی برای دوبله نجمی داشت. چون قرار بود حس مادری و قدرت و به گوش مخاطب برسونه که تو سختیا جدی و میجنگه ولی در عین حال دلش نرم و پرازمهربونیه.
فیلم بزرگترین شیادان عالم که به جای راکوئل ولش حسابی سر و صدا کرد و نجمی خانوم تو این فیلم با نیش و نمک صداش، جذابیت و شیطنت شخصیتو به بهترین شکل انعکاس میده و هر جملش یه بازی ظریف بین قدرت و جذابیت زنونست و در نهایتم تک خال و جوکر با بازی سیدنی روم در نقش روسلا، یه دوبله سرحال و شادیه که این شخصیت به یادگار میذاره، جوری که شنونده دل تو دلش نیست از هیجانی که قصه براش تدارک دیده.
البته ما ایرانیا هم یادگاری های کمی از دوبله های ایشون نداریم، مخصوصا فیلم سوتهدلان و سریال سلطان صاحبقران ساخته علی حاتمی که حسابی پر طرفدارم هست. نجمی خانوم اینجا نقش اقدس با بازی شهره آغداشلو رو دوبله کرده. شهره خودش زیبا بود ولی صدای نجمی خانوم فروهی یه جونِ تازه به اقدس داد و این همون جادوییه که دوبلورها خلق میکنند و بهش میگن جادوی نامرئی، دیده نمیشه ولی بدجوری دل میبره.
نقش عزتالدوله با بازی زری خوشکام یه قدرت درونی داشت ولی چیزی که اون نقش رو واقعا زنده میکرد، صدای نجمی وثوقی فروهی بود. نجمی خانم، با اون صدای گرم و دوست داشتنی، کلماتِ شخصیت رو تبدیل به احساساتی کرد که میشه شنید و حسش کرد. چون تو این سریال نجمی فقط دوبله نکرد، صدای این زنِ قصه رو ساخت. ترکیبِ وقار، تردید، همدلی و حتی بغضِ پنهون و میشه تو صدای نجمی شنید. انگار هر بار عزتالدوله حرف میزد، نجمی فروهی داشت ساکت به ما میگفت من اینجام، با همه داشته ها و نداشتههای صدام. صداش موندگار شد، چون از عمقِ دلِ نقش بلند میشد، نه فقط از روی متن.
ابن دوتا نقش خیلی معروف و موندگار شدند و گرنه توی فیلم سه نفر روی خط به جای نوری کسرایی، فیلم بیتا به جای پروانه معصومی، فیلم دلهای بی آرام جای سحر، فیلم از یاد رفته جای لیلی، فیلم دلهره جای هاله و تو فیلمای مرد روز و ببر مازندران و من هم گریه کردم جای نیلوفر دوبله کرد و مثل همیشه سنگ تموم گذاشت.
موخره
حالا که به گذشته سر میزنیم، انگار صدای نجمی وثوقی فروهی هنوز تو هوایی که نفس میکشیم پخشه. یه صدای ساده، ولی تمیز و خالص، صدایی که مستقیم میرفت تو دل تصویر، تو دل شنونده، بدون هیچ واسطه ای. انگار یه تیکه از حقیقت رو با خودش میورد، همون حقیقتی که فقط صداهای واقعی بلدن منتقل کنند.
تو روزگاری که همه چیز در حال تغییر بود، ولی صدای نجمی وثوقی ثابت موند. موند تا به ما یاد بده صدا، اگه از دل بیاد، هیچوقت پیر نمیشه. نجمی وثوقی، خیلی زود بخشی از حافظهی شنیداری یه ملت شد، هنرمندی که هر بار یکی از ما با یک فیلم قدیمی، یاد دوبلههای طلاییش میفتیم.
اون از نسل صداهایی بود که نیازی به دیده شدن نداشت، چون خودشون دید و نگرش میساختند، نسلی که در سایهی میکروفون، نور جاودانگی رو پیدا کرد.
و حالا، هر وقت تصویر شرلی مک لین، بریژیت باردو یا شهره آغداشلو و زری خوشکام رو میبینیم، هنوز هم اون صدای آشنا از جایی دور میاد و میگه:
من اینجام، تو دلِ هر دیالوگی که عاشقانه گفته شد.
سرشون سلامت و نفسشون گرم.
از نجمی فروهی حرف میزنیم کسی که فقط صدای شخصیتای فیلما نیست، خودشم یه شخصیت فرهنگی بزرگ محسوب میشه، کسی که همیشه پای کار و علم و آموزش و اخلاق بود و هست، کسی که بزرگترین و زیباترین یادگاری و از خودش به جا گذاشته و اونم مدیریت موسسه آموزشیِ فرحه. همینجا خط روایت ما از استودیوهای دوبله میرسه به حیاطهای خاکی مدارسِ جنوب شهر، اونم محله یاخچیآباد که اسمش بوی کوچههای داغ تابستونی و هیاهوی زنگ تفریح بچگی های خیلیاتونو میده.
اگه تهرون و از شمال به جنوب طی کرده باشید، قطعا میدونید که این محله ای که میخوایم ازش حرف بزنیم چه انرژی خاصی داره و از اون قماش محلههایی نیست که مدرسه اونجا فقط تو چهار تا دیوار و نیمکت خلاصه بشه، چون یه پاتوقِ کاملا اجتماعیه.
وقتی به تهرانِ دهه چهل ، مخصوصا اواخرش نگاه کنید، یک تضاد بزرگ جلو چشممون میاد. اونم شمال شهر تهرانه که پر از مدرسههای مجهز و کلاسهای مدرن بودند، اوضاع مدرسه های مرکز تهرانم انصافا بد نبود. اما جنوب تهران با جمعیت زیاد و خونوادههای کارگر و کارمند، هنوز با کمبود امکانات آموزشی دست و پنجه نرم میکرد. بچههای زیادی بودند که یا مجبور میشدن راه دورتر از خونشونو انتخاب کنند یا تو کلاسای شلوغ و قدیمی درس بخونند.
دقیقا همین جا و همین زمان بود که ایده ساخت یک مجتمع خیلی بزرگ آموزشی تو یاخچیآباد تهران در ذهن بانو نجمی وثوقی زده شد. خانم نجمی عزیز و دولت وقت اون زمان و نهادهای وابسته به این نتیجه رسیدن که برای کاهش فاصلهی شمال و جنوب شهر، باید یک پروژه نمادین راه بندازن، جایی که هم معماری مدرن داشته باشه، هم بیمارستان و آزمایشگاه و استخر و امکانات ورزشی و آموزشیِ کامل برای همه بچه ها.
نجمی وثوقی نمیذاشت خواسته هاش تبدیل به آرزو بشن و همیشه دستش رو زانوش بود و دل تو دلش نبود تا بتونه یه مدرسه آباد و همه چی تموم بسازه و تو همین مسیر بود که حاج ابوالقاسم مفرح رو پیدا کرد، یه مردِ خیر و نیکوکار و از اونایی که دل مهربونشون یه لحظه هم به حال خودش رهاش نمیکرد. نجمی هم نامههای رسمی آموزشوپرورش و نخست وزیری رو گذاشت جلوی آقای مفرح و گفت منم و این دوتا نامه و البته لطف خدا و کمک خیرین. اومدم کاری کنم که بچههای اینجا بتونن درس بخونن. وقتی حاجی از نیت پاک و هدف خیرخواهانهی خانم وثوقی مطمئن شد، با خنده گفت خانم وثوقی، خدا عزتتون بده، من فقط صاحب زمینم. بعدش لبخند زد و گفت ولی حالا که شما اومدی، انگار خدا خودش خواسته این کار پیش بره.
حاج آقا مفرح سیزده هکتار از زمینش رو وقف کرد برای ساختن مدرسه و خودش هم شد اولین عضو هیئت مدیرهی پروژه. البته حاج آقا مفرح قبلا هم بیمارستان مفرح در خانیآباد نو رو وقف کرده بود. اون موقع بیمارستان درست کنار بیابون و گندمزارهای خانیآباد نو بود، انتهای یاخچیآباد. جایی که مردم بیبضاعت میومدن برای درمان رایگان.
مدرسه 10 آبان سال 1351 افتتاح شد ولی طراحی مدرسه از اواخر دهه ۴۰ شروع شد و ساخت و سازش از سال 48- 49 تا ۵۱ طول کشید..
تو قلب یاخچیآباد یک مجتمع آموزشی به نام موسسه آموزشی فرح پهلوی ساخته شد و با طراحی هوشنگ خانِ سیحون، معمار برجسته تجسم شد و رنگ واقعیت گرفت. سیحون با درک شرایط اقتصادی و اجتماعی جنوب شهر و با هدف کاهش فاصله طبقاتی در آموزش، یه طرحی و ریخت که هم مقرون به صرفه باشه، هم کارآمد و هم هویتساز. و هم به جای این که تمرکزش رو روی نمای پر زرق و برق بذاره، متمرکز شد روی فضاهای آموزشی مثل کلاسها، سالن ها، کتابخونه و زمینهای بازی. یه مجموعه چند هکتاری با زمینهای سبز، فضاهای ورزشی و ساختمونهای زیاد.
میدونید که هوشنگ سیحون همون معمارِ بزرگوار و نامداریِ که آرامگاههای بوعلی و خیام و معماری کرده بودند.
اما معماری فقط یک بخش ماجرا بود، بعد از ساخت، باید مدیری برای این مجموعه هم انتخاب میشد که فراتر از یک مدیر اداری باشه. کسی لازم بود که هم شناخت آموزشی و توانایی اداره یک مجموعه بزرگ رو داشته باشه، هم اعتبار فرهنگی برای جذب خونوادهها و معلما. پس اینجا بود که اون زمان یعنی تقریبا پنجاه و سه سال پیش اسم خانم نجمی وثوقی فروهی مطرح شد، کسی که اتفاقا خودش برای این اتفاق بزرگ لحظه شماری میکرد، کسی که خودش روزگاری تو دبیرستان رضا شاه یا نوربخش شاگردِ خانم اسفند فرخ رو پارسا، مدیر آموزش پرورش دهه چهل و پنجاه بود و اینجوری شد که این پروژه به مرحله اجرا گذاشته شد.
تو مراسم رسمی افتتاح مدرسه فرح پهلوی، محمدرضا شاه پهلوی و ملکه فرح دیبا، هویدا، وزیر آموزش و پرورش دکتر فرخ رو پارسا، مقامات دولتی و شخصیتهای فرهنگی و هنری حضور داشتند و خیلی کلاسیک مثل مراسمای دیگه با سخنرانیای رسمی و موزیک و رژه دانشآموزان و نمایشهای فرهنگی مراسم و شروع کردند.
روز افتتاحیه، شاه و فرح از همهی واحدها دیدن کردند، از آزمایشگاهها گرفته تا سالنها. توانایی عجیب و غریب این معلم و مدیر ، هم شاه و هم فرح مبهوت کرده بود، اصلا فکر اینکه دو سال و نیم، یه زن جوون با خانواده، دوتا بچه و حتی در حال بارداری، این همه از خودگذشتگی و کار بزرگ کرده بود. همه رو شوکه کرده بود و آدما از خودشون میپرسیدند این همه زیبایی چطوری از دل این ویرونه سر در اورده؟
شاه بعد از بازدید از مدزسه متعجب تر از قبل پرسید که چرا با این همه سواد و سفر و سیاحت، اینجا رو انتخاب کردی برای رسیدن به خواستههات؟ نجمی گفت وقتی روحت وقف بچه های نیازمندِ کشور باشه و با عشق قدم برداری، از جهنم بهشت میسازی و از لجنزار باغ. من اینجا رو انتخاب کردم تا شریفترین بچههای این آب و خاک رو از دل فقر بیرون بکشم تا فردای کشورمون باعث افتخار باشن.
نجمی وثوقی فقط یک معلم ساده نبود. او از یک خونواده فرهنگی اومده بود و خودش سالها معلمی کرده بود و مهمتر از همه، چهره شناختهشده ای در حوزه صدا و رسانه بود. همین شهرت و اعتبار باعث شد اعتماد بالایی بهش داشته باشند. مسئولای وقت آموزش و پرورش به این نتیجه رسیدن که سپردن مدیریت به ایشون میتونه مدرسه رو به یه مرکز الگو تبدیل کنه. به عبارتی، اینجوری بگیم که یه تصمیمِ صرفا اداری نبود، به یه نوعی انتخاب فرهنگی و اجتماعی بود.
وقتی مدرسه سال ۱۳۵۱ افتتاح شد، نجمی خانومِ وثوقی به عنوان مدیر اصلی معرفی شد. وظیفهی ایشون این بود که همهی مقاطع تحصیلی از کودکستان تا دبیرستان رو با هم هماهنگ و به قول امروزیا هندل کنه و کادر آموزشی رو سر و سامون بده و به نوعی یه روح تازهای به این مرکز آموزشی ببخشه.
نقشش فقط پشت میز نشستن نبود، اون واقعا با معلمها و بچهها در ارتباط بود، تو برنامههای صبحگاهی حضور پیدا میکرد و حتی در طراحی فعالیتهای پرورشی و فرهنگی هم شرکت میکرد.
این مجتمع آموزشی توسط سازمان نوسازی و گسترش آموزش و پرورش کشور که اون زمان زیر نظر مستقیم وزارت آموزش و پرورش و بنیاد فرح پهلوی فعالیت میکرد افتتاح شد. مدرسه از اول اسمش موسسه آموزشی فرح پهلوی بود و طبیعیه که انتخاب مدیرش هم با پیشنهاد یا تایید دفتر فرح پهلوی و البته هماهنگی وزارت آموزش و پرورش وقت صورت گرفته باشه.
تو همچین پروژههای بزرگ آموزشی، مدیر معمولا توسط خود وزارت آموزش و پرورش منصوب میشد، ولی خب چون این پروژه یک بُعد نمادین و ملی هم داشت، خیلی محتمله که شخص فرح پهلوی یا دفتر اون، نقش مستقیم در معرفی و تأیید نجمی وثوقی داشته باشند.
مدرسهها هرکدوم مثل بلوک های هم خونواده کنار هم میشستن، اینجوری که بینشون باغچه و مسیر پیاده روی بود و برای هر گروه سنی یه قلمرو مستقل با محوطه آموزشی محسوب میشد. یعنی یه مجموعه خیلی بزرگ که چند تا ساختمون و فضا داره و این فضاها، شامل چند تا کلاس و سرویس بهداشتی و حیاط کوچیک میشدند ولی همشون با هم یک واحد کل رو میساختند.
این نگاه معمارانه، با روحیه مدیریتی خانم وثوقی، شد همون ترکیبِ معروفِ معنا به اضافه عملکرد، که ظرف چند سال، اسم مدرسه فرح تو محله یاخچیآباد، با آموزش ِباکیفیت گره خورد.
راستی این موسسه یه هیئت امنای پرنفوذ و قدرتی هم داشت که ریاست هیئت امنا به عهده امیر عباس هویدا نخست وزیر وقت بود و فرخرو پارسا که رئیس آموزش و پرورش اون زمان بود، در مقام نیابت هیئت امنای مجتمع آموزشی فرح انجام وظیفه میکردند.
این مجتمع آموزشی یه جورایی بانی خیر هم شد، چون اون محله قبلا که بهش میگفتن محله آلونک نشینا، خیلی امکانات شهرنشینی زیادی توش به چشم نمیخورد، ولی مدرسه یا مجتمع که نقش توفیق اجباری رو اینجا بازی میکرد، باعث شد که از طرف مدیرا، نه تنها خدمات آموزشی برای بچه ها فراهم بشه، تازه آب و برق و تلفن و همه امکانات زندگی هم در اختیار مردم اون محله قرار بگیره. میشه گفت مهندسی معکوس شد، اول مدرسه ساخته شد و بعد امکانات خوب زندگی به واسطه اون فراهم شد. شاگردای این مدرسه که از جاهای مختلف شهر بودند، بیشتر با اتوبوس های مخصوص شهری که خط و ایستگاه مشخصی داشت و سرویس رایگان بچه ها حساب میشد خودشونو و به مجتمع میرسوندند و واسه معلما هم سه تا اتوبوس سرویس در نظر گرفته بودند که رفت و آمدشون آسون تر بشه.
اگه بخوابم از شرایطی بگیم که این مدرسه با حضورش یکی یکی مشکلات و از سر راه این منطقه برداشت میتونیم به دریاچه معروف و البته مخوف اونجا اشاره کنیم.
کارهای مدرسه خیلی خوب داشت جلو میرفت، اما نجمی یه مشکل بزرگ داشت که دلش رو منگنه کرده بود و راه حلش رو پیدا نمیکرد. مشکل چی بود؟ یه دریاچه بزرگ خطرناک درست کنار مدرسه که هم برای بچهها اون محل تهدید محسوب میشد هم برای درس و مشق و هم برای مردم یاخچیآباد.
نجمی دنبال هر راهی بود تا اون دریاچه خشک بشه و لیلی پورزند که از دوستای صمیمی نجمی بود و رفاقتشون حسابی ریشه داشت. یه روزی نجمی به لیلی گفت میتونی از همسرت سرهنگ کیانی کمک بگیری؟ سرهنگ کیانی رئیس دفتر ارتشبد اون زمان بود،. نجمی میدونست که پورزند ارتباط نزدیکی با ارتشبد داره، کیانی نزدیکترین کسی بود که میتونست درخواست کمک رو به نتیجه برسونه. خوشبختانه ارتباط برقرار شد. با اولین تقاضا، طرفِ ارتش چراغ سبز نشون داد بعد از حدود یه هفته، خودِ ارتشبد تلفن زد و گفتوگوها و سوالهای زیادی پرسید دربارهی وضعیت، خطر برای بچهها، نوع عملیات و .. یه عالمه سوال ریز و درشت دیگه، نجمی هم همچی رو با صداقت گفت و از ته دل التماس کمک کرد که این دریاچه باید خشک بشه، چون جون بچه های زیادی در خطره.
ارتشبد هم جواب داد که نیروی ارتش رو در اختیار نجمی میذاره اونم با همون تجهیزات سنگینی که تو جنگها استفاده میشد، میان تا باتلاق و مسیرش تا کشتارگاه رو خشک کنند، تا بچهها و مردم منطقه از هر خطری در امان باشند و از بوی بد دریاچه هم راحت بشن.
زنگوله مدرسه فرح، فراتر از یک وسیله برای اعلام شروع کلاسها بوده، یه نمادی از تحول تو نظام آموزشی ایران بود. با طراحی خاص و صدای منحصر به فردش که یادگار جنگ جهانی از یه کشتی انگلیسی در ایران بود. این زنگوله به بچهها یادآوری میکرد که تو مسیری قرار دارند که آیندهسازان کشور خواهند بود. هر بار که صدای این زنگ به گوش میرسید، دانشآموزا با انگیزه بیشتری وارد کلاسها میشدند و با اشتیاق به یادگیری میپرداختند. این زنگوله، با تاریخچش، همچنان در یادها باقی مونده و یادآور روزهای پرنشاط و پرامید دوران مدرسه ِبچه هاست.
یکم بریم و از خودِ نجمه وثوقی بشنویم.
حالا تصور کنید صبح یه روز مهرماهِ دهه پنجاه رو، زنگ صبحگاهی، صفهای مرتب، دفترِ مدیریت که درش نیمه بازِ و یه صدای آشنا از پشت میز میگه: بچهها، امروز قرارِ یک چیز تازه یاد بگیریما، اون صدای آشنا، همون لحن گرم رادیویی و گویندگی ای که از اتاق دوبله تا حیاط مدرسه امتداد پیدا کرده بود. نجمی وثوقی فقط مدیر نبود، معلم بود، مربی بود و از اون مدل شخصیتای کمیابی که دانش و زندگی روزمره رو بهم پیوند میزنه. واسه همین بود که مجتمع به سرعت شد یک مرجع فرهنگی تو منطقه ۱۶ تهران، نه فقط برای درس و مشق، که برای شکلدادن به کنجکاوی و اعتماد به نفس بچهها.
نام گذاری و رونمایی رسمی یک طرف، اما هویت مکانیِ مجموعه یک طرف دیگه بود. این مجتمع دقیقا در محدوده یاخچیآباد، در همسایگی چهارصد دستگاه و خیابانهایی مثل لطیفی و بهمنیـار جون گرفت، با زمین بازی و سالنهایی که توی اون ورزش، تئاتر دانشآموزی و فعالیتهای پرورشی جریان داشت. اینجا پایگاهِ یادگیری بود، اما از جنس زندگی روزمره برای بچههایی که عصرها از کنار ورزشگاه استقلال جنوب رد میشدن و با توپ پلاستیکی به خونه برمیگشتن، مدرسه یک نقطه روشنِ قابل اتکا بود. هنوز هم اگه روی نقشههای آنلاین منطقه بچرخید، نام مجتمع آموزشی و پرورشی دکتر شریعتی و همون جا میبینید، اسم جدید همون موسسهای که قبلِ انقلاب به اسم موسسه فرح یا میشناختنش.
بعد انقلاب سال 1357 این موسسه و مجتمع بزرگم مثل خیلی از مکانهای عمومی تو ایران تغییر نام داد و از موسسه آموزشی فرح پهلوی به مجتمع آموزشی و پرورشی دکتر شریعتی تغییر کرد ولی ریشه و کالبد معماری همون شکلی موند. کلاسهایی که همیشه پذیرای بچههای محله بودند. در روایتهای رسمی و غیررسمی، نقش جنابِ سیحون تو طراحی و نقش نجمی وثوقی در راهاندازی و مدیریت اولیه مجموعه ثبت شده. ترکیبی از معمارِ ایدهپرداز و مدیرِ عملگرا که باعث شد موسسه فرح یکی از نمونههای جدی تمرکز سرمایه فرهنگی در جنوب تهران و تجربه کنه.
اما چرا خانوم نجمی وثوقی به عنوان مدیر این پروژه تا این حد مهمه؟ چون او ترجمهگرِ دو جهان بود. از یه طرف، جهان صدا و روایت رو میشناخت و میدونست چطوری قصه ها رو جوری تعریف کنه که آدما پای حرف بمونند، از طرف دیگه، کلاس درس و مدرسه رو مثل کفِ دستش میشناخت، چالشهای معلمی، مدیریتِ حیاطِ شلوغ، گفتوگو با والدین و طراحی برنامههایی که بچهها رو به تجربههای تازه وصل کنه. ترکیب این دوتا مهارت، مدرسه رو از سرفصل فراتر برد و تبدیلش کرد به تجربه. خیلیا هنوزم با نوستالژی از نظم صبحگاه، نمایشهای دانشآموزی، و حتی زنگهای مدرسه حرف میزنند، چیزایی که نشون میده مدرسه وقتی جون میگیره که یک جهان روایتشده باشه، نه فقط برنامه هفتگی .
فکر کنم تعجب کنید اگه بدونید که این مدرسه فقط تو تهرون معروف نبود، دیگه کار به جایی رسیده بود که حتی تو دانشگاههای بزرگ دنیا، مثل هاروارد آمریکا در موردش حرف میزدند. فکرشو بکند، وسط اون همه مقالات آموزشی و کنفرانسهای علمی، اسم یه مدرسه توی جنوب تهرون میشه نقل محافل بزرگترین دانشگاه های دنیا. چون انقدر منسجم و مجهز بود که همه میگفتن این مجتمع بزرگ و این مدل جدید برای آموزش و باید جدیش گرفت.
میخواید بدونید چه امکاناتی داشت که آوازش به هاروارد هم رسیده بود؟
این مدرسه یه جورایی همه چیزو با هم و یه جا داشت، یعنی هم کودکستان و ابتدایی و راهنمایی داشت، هم دبیرستان و هنرستان، انگار یه نردبون آموزشی کامل جلوی پای بچهها بود که از چهارسالگی میتونستن بیان بالا و تا آخرین مقطع تو همین مدرسه رشد کنند و قد بکشند. اینجوری خونوادهها لازم نبود برای هر مقطع، بچه ها رو به مدرسه های دیگه شهر بفرستند، فکر کنید بچه های مهد کودکی یا دبستانی، خواهر و برادر بزرگشون پیششون بود و احساس غریبی نمیکردن و مامان و باباها با خیالت راحت بچهاشونو با هم میفرستادند مدرسه و از اون ور داستانم بچه هایی که خواهر و برادرشون پیششون نبود، صمیمیت و رفاقت عجیبی با بچه های دیگه بینشون شکل میگرفت، دوستای دوران مهدکودک تا سالای آخر دبیرستان کنار هم میموندن و خاطره میساختند.
حتی مقاطع تحصیلی جداگونهای برای دانشآموزان استثنایی و معلولین در نظر گرفته بودند تا اونا بتونند تو یه محیط مناسب و امکانات ویژه آموزش ببینند. این توجه ویژه هم به بهبود کیفیت آموزشی این دانشآموزا کمک میکرد، هم بهشون احساس ارزشمندی و اعتماد به نفس میداد. با این نگاه، مدرسه فرح الگویی واسه سایر موسسات آموزشی تو کشور شد تا اهمیت آموزش فراگیر و توجه به نیازهای ویژه دانشآموزان رو توی هر شرایطی درک کنند.
از اون چیزاییه که آدم هنوز با شنیدنش ذوق زده میکنه این بود که برای هر مقطع تحصیلی یه سالن غذاخوری بزرگ ساخته بودند. نه فقط یه بوفه کوچیک یا نیمکتای حیاط، یه سالن درست و حسابی با میز و صندلیهای مرتب، که بچهها همه با هم غذا میخوردن. این غذا خوردنای دسته جمعیِ کنار هم، روحیه جمعی و تقویت میکرد و به بچه ها حسِ داشتنِ یه خانواده بزرگ و میداد.
اما عجیبترین بخش این مدرسه، درمانگاه بزرگی بود که کنار مدرسه ساخته بودن. یه درمانگاه به اندازهی یه بیمارستان کوچیک. هر روز صبح پزشکا و دندانپزشک میومدن، بچهها رو معاینه میکردن و حتی دندوناشونو چک میکردن که خراب نباشه. تست بینایی و شنوایی سنجی هم که جای خودشو داشت و از ملزومات بود. یعنی تو این مدرسه فقط درس داده نمیشد، سلامتی بچهها رو هم تضمین میکردند، انصافا کدوم مدرسهای رو میشناسین که هر روز دندونای بچهها رو چک کنند؟
از تغذیه ها براتون بگم؟ هر روز به بچهها خوراکیهای سالم میدادن، سیب، پرتقال، پنیرای نرم و خوشطعم، شیر سهگوشای معروف اون زمان، نه چیپس و پفک و نوشابه، همه چی سالم و حسابشده بود تا بچهها وسط درس ضعف نکنن و حالا جالبتر، بُن لباس بود، مدرسه به بچه ها کوپن یا بُن میداد که برن باهاش از بازار لباس بخرن. یعنی مدیریت میخواست مطمئن باشه که بچهها مرتب و شیکپوش سر کلاس حاضر میشن، این خودش یه جور آموزش غیرمستقیم بود، یاد میداد به بچهها که لباس مرتب یعنی احترام به خودت و بقیه. البته مدرسه یونیفورم مخصوص خودشو داشت و دخترا لباس زرد و دامن پِلیسهِ سورمه ای و پسرا هم لباس زرد و شلوار سرمه ای داشتند. تا معلوم بشه بچه های خوش شانس کدوم مدرسه هستند.
خانوم وثوقی اهمیت زیادی به مطالعه و دسترسی بچه ها به منابع علمی میداد و واسه همین کتابخونههای این مدرسه رو با طراحی مدرن به یه مکان و فضای دلنشین تبدیل کرد که ذهنای کنجکاو بچه ها رو پرورش بده. این کتابخونهها کنار مجموعهای از کتاب خونه هایی درسی و علمی بود. کتابهای داستانی، ادبیات کلاسیک و منابع غیردرسی رو برای بچه ها تو قفسه ها پر میکردند تا زمینهسازِ خلاقیت بالقوه و تفکر انتقادیشون بشه. فضای آروم و دلنشینِ سادهِ کتابخونه، با نورپردازی مناسب و چیدمان منظم کتابا، یه محیط ایدهآل میشد برای مطالعه و یادگیری. این توجه نشون دهنده درک عمیق مسئولای مدرسه از نقش مهم مطالعه، واسه رشد و توسعهی فردی و اجتماعی دانشآموزا بود.
حالا از کتابخونه بگذریم، مدرسه، آزمایشگاههای شیمی، فیزیک و زیستشناسی مجهزی داشت که بچهها میتونستن با دست خودشون تجربه کنند، آزمایش کنند و به کشفهای علمی دست و پا شکسته خودشون برسند. لابراتور زبان هم به سبک مدرن طراحی شده بود تا بچه ها، مهارتهای زبانیشون رو با بازی، تمرین و تعامل با همکلاسیا تقویت کنند.
و اما زمینای ورزشی، آخ آخ، اون زمینای فوتبال و بسکتبالی که مدرسه داشت، یه مجموعهی ورزشی به تمام معنا. زمینای بزرگ و مجهز، با خطکشی و سبدهای بسکتبال درست و حسابی، بچهها میتونستن انرژیشونو خالی کنند، رقابت کنند و اصلا یاد بگیرن کار گروهی یعنی چی؟ جالبه بدونید همین زمینها بودن که خیلی از جوونای اون زمانو به ورزشکارای حرفهای تبدیل کردن و یکیشون کاپیتان بسکتبال سعید رمضانی بود.
از ورزشکارای معروف که بچگیاش تو اون مدرسه گذشت،آقای حمید استیلی، ایرج سائلی، امیر قلعهنویی و فرشاد پیوس بودند.
از این طرف، هر سال جشنهای هنری خیلی باحال و پرشور و حال برای بچه ها برگزار میشد. برای کوچیک و بزرگ، یعنی بچهها میتونستن بیان روی صحنه، تئاتر بازی کنن، موسیقی اجرا کنن، شعر بخونن یا حتی کارای دستی و نقاشیهاشونو به نمایش بذارن. این جشنها اونقدر جدی و منظم برگزار میشد که شبیه یه فستیوال هنری بود، نه یه مراسم ساده مدرسهای. همین باعث میشد بچهها اعتماد به نفس پیدا کنند و یاد بگیرن که هنر هم به اندازه ریاضی و علوم مهمه.
یه چیزی که همه رو اون روزا، چه برای خود محصلا و چه اونایی که الان میشنوند میخکوبشون میکنه، سینمای مستقل و بزرگی بود که توی دل این مدرسه جا خوش کرده بود. اینجوری بود که دیگه اصلا لازم نبود بچهها برن سینما، همونجا خودشون یه سالن سینمای تمام عیار داشتن. پردهی بزرگ و صندلیهای مرتب، بچهها همون جا فیلمای سینمایی و آموزشی میدیدند و یاد میگرفتن که سینما فقط سرگرمی نیست، میتونه کلاس درس باشه. هنوزم که هنوزه، خیلیا معتقدند هیچ مدرسهای تو ایران نتونسته همچین چیزی رو دوباره بسازه.
حال و هوای جشن هنر توی این مدرسه خیلی عجیب بود. چون تو هر مجتمع سالنهای مجهز و بزرگِ آمفیتئاتر داشت، همهچی حرفهای پیش میرفت. حتی معلمها و بعضی چهرههای فرهنگی هم توی اجراها شرکت میکردن یا از بچهها حمایت میکردن. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا مدرسه تبدیل بشه به یه مرکز پرورش استعداد. یعنی دانشآموز فقط شاگرد نبود، یه هنرمند بالقوه بود که فرصت درخشیدن داشت. همین نگاه متفاوت این مدرسه رو از بقیه مدرسه ها جدا میکرد. محمود شهریاری، آقای چگینی مدیر عامل بانک مرکزی،آقای نگارنده استاندار اردبیل،علیرضا ناد علی نماینده سازمان ملل و علی اصغر امیری مدیر عامل هتل اسپیناس، آقای عبدالله رمضان زاده رئیس سایت مدار از بچه های همین مدرسه بودند. از امکاناتِ هنریش دلم براتون بگه که مدرسه فرح، بهعنوان یکی از پیشگامان آموزش فنی و حرفهای تو ایران، کارگاههای تخصصی زیادی داشت که یکی از برجستهترینشون کارگاه تراشکاری بود و فکر کنید اون زمان، این کارگاه، مهارت های دانشآموزا رو با استفاده از دستگاه های پیشرفته مثل دستگاههای تراش رومیزی و فرزکاری، اونم تو زمینههای مختلف صنعتی پرورش میدادند. این کارگاه هم به دانشآموزا امکان میداد تا با ابزارهای صنعتی آشنا بشند، هم برای ورود به به بازار کار و صنایع مختلف آمادشون میکرد.
اما، یکی از جذابترین چیزهایی که مدرسه فرح داشت، حضور هنرمندای بزرگ ایران در قالب استاد بود،
و بعد یه چیز دیگه، صدای دلنشین خانوم عهدیه تو کلاسای آواز میپیچید، فکر کنید خواننده خوش صدای ایرانی خانوم عهدیه، با اون صدای گرم و دلنشینش، تو مدرسه به بچهها آموزش میداد. بچهها هم میخوندن، هم تمرین میکردن و هم اعتماد به نفس میگرفتن که میتونن تو موسیقی بدرخشند. تصورش کنید، بچهها، تو کلاس آواز با یکی از بزرگترین خوانندههای ایران، کلاس خوانندگی میگذروندن و این واقعا یه فرصت طلایی و هیجان انگیز بود.
اینجاست که میشه گفت نقشِ خانوم نجمی وثوقی فروهی توی این جریان مثل الماس میدرخشه، چون فقط ساختن دیوار و کلاس مهم نبود، مهم این بود که مدیریت و رویکردش تبدیل به یه الگو بشه. یعنی اون نگاه فرهنگی و تربیتی که نجمی وثوقی اورده بود، باعث شد همه چی درست سر جای خودش بشینه. از سینمای مستقل و درمانگاه گرفته تا تغذیه و بن لباس و این ترکیب نادر بود.
تو همون سالا، مجله ها و استادای خارجی میگفتن مجتمع آموزشی فرح میتونه الگویی باشه برای کشورهای دیگه، یعنی یه مدرسه، به خاطر انسجام و امکاناتش، سر از محافل علمی دنیا دربیاره و این خودش نشونه بزرگیه که اگه یه کار درست و اصولی انجام بشه، حتی توی محلهای مثل یاخچیآباد، میتونه به یه برند جهانی تبدیل بشه.
در کل، این مدرسه فقط جای درسخوندن نبود. یه تجربهی کامل بود از هنر و علم و تا بهداشت و ورزش. برای همین هنوزم که هنوزه، وقتی اسمش میاد، همه میگن ای کاش دوباره همچین مدرسهای ساخته بشه.
تو دل مدرسه فرح، اون چیزی که نجمی وثوقی مدیریتش رو کرد، فقط یه مجموعه ساختمونی نبود؛ یه ایده اجتماعی بود. اینکه کیفیت آموزشی حقِ جغرافیای خاصی نیست. برای همین، طراحی هوشمندانه سازهها و حیاطهای مشترک، که با صرفهجویی مالی همسو بود، در خدمت برنامه آموزشی قرار گرفت. این یعنی بچه کلاس اولی تا دختر یا پسرِ دبیرستانی، همه حس میکردن خونه دومشون همینجاست. همین نگاهِ از پایین به بالا، باعث شد این مدرسه به جای اینکه فقط مصرفکننده خدمات آموزشی باشه، به مرجعش تبدیل بشه، یک مرکز که دور و برش، زندگی شهری جریان داره.
این نه فقط تاریخ ساخت یک مدرسه، که نقش یک زنِ فرهنگمدار در مدیریت آموزشی در مختصات جنوب تهرونه. وقتی از الهام بخش بودن حرف میزنیم، دقیقا منظورمون همینه، کسی که میتونست تو جهان هنر و رسانه بمونه و بدرخشه، انتخاب کرد که بخشی از انرژیش رو بذاره برای ساختن یک نهاد آموزشی تو محلهای که خلا چنین کیفیتی رو حس میکرد.
الان شاید اون مدرسه و اون روزا تموم شده باشن، اما چیزی که باقی مونده، رد پای آدمایی مثل نجمی خانومه، آدمایی که نشون دادن میشه حتی از یه محله ساده، آیندههای درخشان ساخت و راستش رو بخواین، هنوزم توی این دوره زمونه میبینیم آدمای خیری هستن که با عمل های مثبت و موثرشون، ادامهدهنده همون راهن. کارشون شاید بزرگ و پرزرقوبرق نباشه، اما اثرش عمیق و موندگاره، درست مثل بذر کوچیکی که یه روز میکاریش و سالها بعد یه درخت خوشگل سرو ازش سبز میشه.
راستی سال ۱۳۹۷، جمعی از فارغالتحصیلای مدرسه فرح، با هدف گرامیداشت یاد و خاطره اون روزا و دوران تحصیل و ارتباط مجدد با همکلاسیا و معلمای سابقشون، یه دورهمی صمیمانه و دوستانه برگزار کردند. این مدرسه خاطره ساز همچنان در بافت محله حضور داره. اگه روزی روزگاری از کنارش رد شدید، بدونید که این مدرسه به عنوان قلب تپنده محله یه روزی خونشو تو رگ های کوچه های و خیابونا روونه میکرد و همین واسه یک پایانِ دلنشین تو پادکست ما کافیه.
ممنون که با ما توی این سفر کوتاه همراه شدید و امیدواریم هر جا که هستین، حال دلتون خوب باشه و زندگیتون پر باشه از معلم، مدیر و آدمای خیری که مثل چراغ، راهتون رو روشن میکنند.
خدا یار و نگهدارتون.
دماوند دل آشوب است و باد آسیمه سر سر یر سینه سرو هزاران ساله البرز می کوبد
و زمین غمدار تر از همیشه است
که باز خلق را سیه جامه اندوه پوشانیده اند
به سوگ هزار هزار هزار سیاووش
و جهان رنگی دگر است . و در هوا بویی دگر و زمان را نیز سمت و سویی دگر
و بی شک هر آنچه می گوئیم چه عیان و چه نهان از جنس و معنایی دگر است
و هر آن خاموش دست حسرت بر پشت دست نهاده داغ بر سینه ی سوگواره خوان سیاوشان که ببینیم در سر سودای دگر است.
اگر چه در این سرزمین
همه کاتبان یک تن اند و
قلمها تو گویی به یک خط و یک دفترند و
کلام نویی نیست بر صفحه ای.
و گرچه که مبراث ما
از ازل تا کنون
همین دیده خیس خواهر
همین لای لای غم انگیز انبوه انبوه مادر
فراگوش فرزند برنای بی جان افتاده بر خاک بلخ و بخارا و تبریز مشروطه و باغ بدنام شاهان تهران و کوه های خونرگ ایلام و سیمینه دشت تا به خارزم.
همین رد خونریز خنجر
همین سیبهای گلوی لهیده
همین قصه های مکرر شنیده
زهر گوشه ی قبله گاهی چونین قتله گاست؟
ولی حیرتا کانچه جاریست در لابلای غم انگیز لالایی مادران
شکوه شرر بار نام بلند هزاران یل جانفداست.
ماتم این دلیران
بر سینه داغدیده ایران بانو. این مادر پیر سیه جامه همیشه سوگوار التیام نیابد و چون آتش مزدا همواره و همواره جاودانه سوزد
که جوان کشی رسم دیرینه و سهم همواره و همیشه مادران و پدران این سرزمین است که بر زمینش هیچ گاه رود خون .
خون پاک گردان و دلیرانش از خروشیدن و جوشیدن باز نایستاده
که خورشیدش. همواره در سوگ جوانان جان فدایش بر این خاک غمگنانه تابیده
که بارانش بر این دشت نباریده مگر به شستن خون از کوی و برزن و میدان
که باد بر صخره اش تن نپیچیده نگر به تکرار لالایی مادران سوگوارش
لالایی اون نغمه آرومیِ که قصه شب رو با آغوش مادر شروع میکنه، صدایی که تو خونههای کوچیک، تو کوه و دشت، تو شهر و دهکده زمزمه شده و هنوزم میشه.
تو ایران، لالایی نه فقط ترانه ای برای خواب بچه، که آینه عشقِ مادرانه، فرهنگِ چند رنگِ اقوام و صدای آرومِ دل شبه. پشت هر نغمه بخواب عزیزم، قصهایِ از مادرایی که تو پیچ و خم روزگار محکم وایسادن؛ از زنای عشایر تو چادرِ بادخورده گرفته تا مادرای شهری تو آپارتمانهای بلند. امروز با هم سفر میکنیم به دنیای لالاییهای ایران، از صدای گریه های پر از بهونه بچه ها تا اجرای مادرای شهری و محلی. از رازهای شعرای ساده تا نقشِ ارزشمند این آوازها تو فرهنگِ ایرانی.
لالایی تو زبان فارسی معمولا با واژه لالا به معنی خوابآور شناخته میشه، که مادری برای فرزندش میخونه تا بچه به خواب بره. اما این ترانه های ساده شبونه، تو ایران از فضایی که فقط بچگونست گذشتند و حامل احساسات، سبک زندگی، نگرانیها و حتی خودِ تاریخند.
میخواید بدونید ویژگیها و مضمونهای لالاییهای ایران تو چه حال و هوایی میگذره؟
اولیش عشق و محبت مادرانست: همه لالاییها با عشق شروع میشند. مادرا با صدای نرم و دلنشین خودشون بچه هاشونو بغل میگیرند و نازشون میکنند و براشون لالایی میخونند، تو هر لالا و لالایی، حس عشق و مهربونی و مراقبت نهفتست. دقیقا این حس که بچه رو آروم میکنه و یه پیوند عمیق و غیرقابل توصیف بین مادر و بچه ایجاد میکنه و دل هاشونو بهم گره میزنه.
مهربونی که کار خودشو میکنه سر و کله آرامش و امنیت روانی پیدا میشه، میدونید لالاییها مثل یه لایه محافظ صوتی عمل میکنند، ریتم آروم، ملودی نرم و تکرار کلمات باعث میشه بچه ترس و اضطراب شبونه رو یادش بره و حس امنیت پیدا کنه. تو یه سری از تحقیقات نشون داده شده که حتی شنیدن لالاییها از یه زبون دیگه هم میتونه اثر آرام بخش مشابهی روی بچه داشته باشه، چون در اصل اون ریتم و ملودی آرومه که مهمه.
از انعکاس طبیعت و جغرافیا نمیشه گذشت، تو ایران لالاییها عموما از محیط و طبیعت الهام میگیرند، تو لالاییهای جنوبی، مامانا از دریا، باد، موج و ماه میگند اما تو شمال، صدای رود، بارون و جنگلا هست که مهم میشه و همینا باعث میشند لالاییها همزمان با فرهنگ و جغرافیای هر منطقه عجین بشند و اون هویت محلی و قومی رو منتقل کنند.
یکی دیگه از ویژگی بارز لالاییها، تکرار و وزن موزون واژههاست. پژوهشها نشون داده که در لالاییهای سیستان و بلوچستان، مثل ایکا، قافیه و ردیف کلمات به گونهای طراحی شده که ذهن بچه به اون واکنش مثبت نشون میده و با ریتم و تکرار، آروم میشه.
لالاییها بعضی اوقات با هدف آموزش مفاهیم اخلاقی و اجتماعی خونده میشند، مثل مهربونی، همدلی، احترام به بقیه، نه به ظلم و خشونت. این آموزشها در قالب شعر و موسیقی ساده، ناخودآگاه وارد ذهن بچه میشه و نوعی آموزش فرهنگی اولیه به حساب میاد.
لالاییها رو میشه به عنوان قصه و روایت در نظر گرفت، بعضی لالاییها یک داستان کوتاه تو خودشون دارند، ممکنه از زندگی حیوونا، طبیعت، یا حتی افسانه های محلی حرف بزنند، این قصههای کوتاه، قدرت تخیل بچه رو پرورش میده و آرومش میکنه، بدون اینکه حواسش از خواب پرت بشه.
هرچند لالاییها رنگ و بوی محلی دارند، ولی ویژگیهای مشترک جهانی هم دارند، ریتم آروم، ملودی نرم، تکرار، و لحن محبتآمیز که لالایی ها رو جذاب و جهانی میکنه .خیلی از روانشناسا و آوا شناسا معتقدند که تقریبا همه فرهنگها لالایی دارند، چون آروم کردن بچه و ایجاد پیوند عاطفی بین والدین و بچه، یک نیاز انسانی مشترکه.
لالاییها نه فقط برای خوابیدن مهمن، که میراث فرهنگی و اجتماعی محسوب میشند. هر لالایی، ردپای فرهنگ، زبان، باورها و تاریخ یک منطقه رو با خودش حمل و ثبت میکنه و حفظ هویت و تاریخ شفاهی ملتا رو میسازه.
شاید آخریش که خیلی هم تاریخ نشون داده خوب نبوده، بازتاب شرایط اجتماعی و اقتصادیه. بعضی لالاییها حتی بازتابدهنده دغدغههای زندگی واقعی مادران و پدران هستند. فقر، جنگ، مهاجرت، جدایی خونوادهها و سختیهای زندگی بعضی اوقات در لالاییها به شکلی ظریف خونده میشه و این ترانهها به بچه ها یاد میده که زندگی پر از احساسات و چالشه، اما با آرامش و عشق میشه ازش عبور کرد.
در ادامه، سفر میکنیم به لالاییهای محلی اقلیم های ایران، از سیستان و بلوچستان تا بوشهر، از کهگیلویه و بویراحمد تا گیلان و نگاه میکنیم که هر لالایی چجوری قصههای کوچیک مادرانه و موسیقی زندگی روزمره رو تو دلش جا داده.
در سیستان و بلوچستان، یه مادری بچشو تو آغوشش گرفته و با صدایی آروم و مهربون زمزمه میکنه ایکا ایکا، این لالایی معروف، با وزن نرم و موزون و تکرار جمله های کوتاه، بچه رو آروم و یه خواب شیرین مهمونش میکنه. یه مطالعه ای نشون داده که لالایی ایکا هم برای خواب بچه بوده و هم در زمان قدیمی تر برای حیوونا یا برای هشدار به خطر هم استفاده میشده. این لالایی که پر از عشق و مهربونی مادرانست، هم زمان بذرِ محافظت و مراقبت رو هم تو قلب کوچولوی بچه ها میکاره. هر تکرار، هر مصرع و قافیه، هم موسیقی آرامشبخش ایجاد میکنه، هم پیام مادرانه رو به بچه میرسونه که تو در امنیتی، حتی وقتی خطر در کمینه.
با این لالایی، بچه در حالی که در آغوش مامانش آروم میگیره، همزمان با ریتم موزون و نرم صدای مادر، حس امنیت و آرامش عمیقی رو تجربه میکنه و این همون جادویی که نسلهاست در این منطقه جاریه.
لینک لالایی بلوچی:
https://www.youtube.com/watch?v=Rw1MYg89hUgبلوچی
https://www.youtube.com/watch?v=Yy_EoUil6Fg بلوچی
اما در دل کهگیلویه و بویراحمد، وقتی شب آروم میگیره و صدای باد از بین درختا خودش یه سمفونی حسابی درست میکنه، مادرا بچه هاشونو تو آغوششون میگیرند و با لالایی روح بچه رو نوازش میکنند، خیلیا میگن لالایی های این منطقه فراتر از یک آواز خواب ساده هست و مردم این منطقه آینهای از زندگی، آرزوها و دغدغههاشونو و برای بچه ها تبدیل به آواز میکنند.
لالاییهای کهگیلویه و بویراحمد با ریتم نرم و جمله های تکرارشوندشون بچه رو آروم میکنند. تو این نغمهها، صدای رودخانهها، نسیم کوهستان، پرنده ها و حتی زندگی روزمره خونوادهها پیچیده و بچه بدون اینکه متوجه بشه، با فرهنگ، تاریخ و سبک زندگی منطقشون آشنا میشه.
لینک لالایی کهکیلویه:
https://www.aparat.com/v/Bhn8a
بوشهر جذاب و دوست داشتنی، جایی که صدای دریا همیشه تو گوشا میپیچه و نسیم ساحل پوستای مردم مهربونش رو نوازش میکنه، مامانا بچه های قشنگشونو بغل میکنند و با صدای آروم و ریتمیک، لالایی میخونند. مطالعهای که در مورد لالایی های بوشهری شده نشون میده که لالاییهای بوشهر رنگ و بوی زندگی ساحلی، دریا و شرایط جغرافیایی همون منطقه رو داره.
لینک لالایی بوشهری:
https://www.aparat.com/v/t4477m9
تو کرمان، زنای قبیله افشار بچه به بغل و با صداهای گرم و لهجه منحصر به فردشون براشون لالایی میخونند. مطالعهای با عنوان بررسی تحلیلی و شناختِ لالاییهای زنان عشایر ایل افشار کرمان نشون میده که این لالاییها ریشه در فرهنگ، طبیعت و زندگی قبیلهای این ایل داره و هر آوازشون، قصهای از محیط اطراف و تجربههای مادرانشونو بازتاب میکنه.
لینک لالایی کرمانی:
https://www.instagram.com/reel/CTe8iA9Hc9Z/
برسیم به خوشگل ایران، گیلان. لالایی تو گیلان فقط صدای خواب نیست، بخشی از زندگی هر روزشونه، مادرها با صداهای نرم و کشیده، از روزی میگند که گذشت، از مردایی که رفتند دریا ماهی بگیرن یا زن هایی که تو شالیزار کار میکند، از امیدی که همیشه زندست. آهنگ های لالایی شون ساده ولی پر از احساسه و کلمهها مثل قطره های بارون میچکه روی دل بچه، آروم و بیصدا.
دکتر کاوه فرخ در پژوهش های خودش دربارهی موسیقی فولکلور گیلان نوشته که این سرزمین پر از صداهای زندست، آواز شبونه، ترانههای کار، و لالاییهایی که نسل به نسل چرخیدند. لالایی گیلانی چیزی بین شعر و دعاست. هر لالایی که تو گیلان خونده میشه از طبیعت الهام میگیره، از بوی خاک نم زده، از صدای رودخونه، از موجی که آروم به ساحل میخوره و توی هر کلمه و نغمه، ردی از زندگی روزمره و مهر مادره.
لینک لالایی گیلان:
https://musicdel.ir/single-tracks/86926/#onp
تو لرستان، وسط پیچ و خم کوههای زاگرس و دشتهای باز و آفتابخورده، لالاییها فقط ترانههای خواب نیستند، روایت زندگین. مادرای لُر آوازاشون هم بوی کوه میده و هم حس دلتنگی. جالبه بدونید که توی سالهای اخیر، لالایی لُری بهعنوان یکی از میراثهای فرهنگی ناملموس ایران در فهرست ملی به ثبت رسیده و این ثبت رسمی، فقط تأیید شدن یه موسیقی محلی نیست، به نوعی گواهیِ پیوند میون نسلهاست، صدایی که از دل مادربزرگا بلند شده و هنوز در گوشه و کنار خرمآباد، بروجرد و الیگودرز شنیده میشه. لالاییهای لُرها با زبون شاعرانه و آهنگی آزاد اجرا میشه و عموما درونشون ترکیبی از مهر و سوگه، مادرا از فقر، غربت یا دوری پدرا میگند ولی همیشه با مهربونی بچه رو آروم میکنند. لالایی تو لرستان نوعی تسکین جمعیه، جایی که اندوه و امید ترکیب میشه تا پلکای کوچولوی بچه ها رو روی هم بیاره.
لالایی لری: لینک اول: https://www.aparat.com/v/Gf17E
لینک دوم: https://www.aparat.com/v/s53l50l
بیاید با هم یه شب شیرازی تصور کنیم، همون شبا که بوی بهارنارنج از حیاط تا پشت بوم میپیچه، چراغ خونهها نیمه خاموشه و نسیم آرومی از دل کوچههای قدیمی شیراز میگذره. اون وقت یه مادر، بچشو توی بغلش گرفته، روی حصیر نشسته و با صدای گرم و نرم داره واسه پاره تنش لالایی میخونه. اونم مامانای مهربون و با حوصله شیرازی.
لالاییهای شیراز یه قصه ان. قصهی عشق، صبر و آرامشی که از دل خاک و شعر و باغهای این شهر درمیاد.
محققها میگن لالاییها بخش مهمی از موسیقی شفاهی مردم ایران هستند. یعنی نسل به نسل منتقل شدن، بدون هیچ نوشتنی، فقط با دل و صدای مهربونشون. توی شیراز اما این صدا رنگ دیگهای داره. پژوهشگرانی مثل پروین بهمنی، که خودش اهل همین شهر بود، سالها روی لالاییها و ترانههای محلی تحقیق کرده. اون رو مادر لالایی ایران میدونن، چون معتقد بود هر لالایی یه تیکه از روح مادرای سرزمین ماست.
لالاییهاشون معمولا با واژههای محلی و ریتمهای نرم همراهن. توی خیلیهاشون از گل و خاک و باغ و ستاره حرف زده میشه، چون همینهاست که توی زندگی روزمره مردم این شهر نفس میکشه. آهنگشون سادهست، اما پر از احساسه. وقتی مامان میخونه، صداش با صدای نسیمی که شاخههای بهار نارنج و این ور و اون ور میکنه قاطی میشه، و انگار خود شیراز داره بچه رو به خواب میبره.
لالاییهای شیرازی همیشه یه وجه شاعرانه ای دارند، همینطور که شهرش شاعرانهست. مادر وقتی میخونه، انگار با حافظ و سعدی هم نوا میشه شاید شعر نگه، اما شعر زندگی رو میخونه.
توی بعضی مجموعههای موسیقی محلی مثل آلبوم راه شیراز همین لالاییها با دقت جمعآوری شدن. ترانههایی که نسلها پیش توی روستاهای اطراف، از کامفیروز تا خرامه، از صدای مادرا شنیده میشده. صداهایی که هیچوقت روی کاغذ نیومده بودن، ولی توی ذهن و دل مردم موندن.
لالایی شیراز:
https://beeptunes.com/track/579352800/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C
شب که میشه و کوچههای خشتی یزد آروم میگیره و باد ملایم از بین بادگیرها میگذره، دیگه وقت خوابیدن بچه هاست، مامانا بچه ها رو روی پاهاشون میذارند و براشون لالایی میخونند. لالاییهای یزدی ترکیبیاند از لهجه شیرین محلی و کلمات ساده اما پر از احساس، مادری که میخونه، فقط کودک رو نمیخوابونه، عشق، امنیت و هویت فرهنگی رو با هر آواز به بچه منتقل میکنه. وقتی مادرا لالایی میخونند، بچه ها بخشی از شهر، از بادگیرها، از کوچههای خشتی و حتی بخشی از فرهنگ زندهی یزد رو با خودشون به رویا میبرند. لالایی یزدی یعنی قصهای که شبها با نرمی مادرانه و رنگ و بوی خاک و کوچههای تاریخی بافته میشند، قصهای که هم آرامش بخش و هم محافظت کنندهی فرهنگ این شهر کویریه.
لالایی یزدی:
https://castbox.fm/episode/%DB%B4%DB%B4-_-%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-_-%DB%8C%D8%B2%D8%AF-id5517657-id669386857?country=us
همین که آفتاب میره پشت کوها و نورش رو از روی چادرهای ایل قشقایی برمیداره، یعنی دقیقا همون وقتی که سکوت شب همه جا رو میگیره و اَسبا دیگه رمق روز رو ندارن، وسط این همه ساکتی فقط یه صدا میمونه، صدای مادری که داره با آهنگ نرم و خسته، بچشو میخوابونه.
لالاییهای قشقایی چیزی بیشتر از یه نغمهی آرومکنندهان. اونا تیکه هایی از تاریخ ایلاند، شعرهایی که با دل و زندگی ساخته شدن، نه با کاغذ و قلم. مادر قشقایی وقتی میزنه زیر آواز لالایی، هم بچشو میخوابونه و هم از خودش، از دشت، از باد، از کوچ و دلتنگی حرف میزنه.
لالایی هایی قشقایی مثل پژواک کوهستان میمونه. همون لحنِ محکم و درعینحال لطیف زنهای عشایری رو داره و تو لالایی ها به بچشون میگن غصههاشون رو توی باد رها کنند. یه شعر ساده میخووند، اما پر از زندگی. غم و عشق و امید، قاطیِ صدای مادرانهای که انگار خودش بخشی از طبیعته.
پژوهشگرانی مثل دامون شش بلوکی معتقده که لالایی توی ایل قشقایی یه آیین کوچیکه، یه روایت زنده از روزمرگیهای ایل. لالاییها از کار و زندگی، از کوچ، از خستگی و از عشق حرف میزنند. توی بعضی روایتها، همین لالاییها بعدها تبدیل شدن به مقام موسیقایی؛ یعنی آهنگهایی که دیگه فقط برای نوزاد و بچه ها نیست، برای گوش دادن و حفظ کردن فرهنگ ایل خونده میشن. لالاییها توی ایل قشقایی، هم آموزشاند، هم خاطره، هم راز، توی دلشون همون غمیه که فقط عشایر میفهمن غمِ کوچ، غمِ دلکندن از چراگاه، از دوست، از زمین. اما زیر اون غم، یه عشقِ بیپایان خوابیده؛ عشقی که مادرها باهاش زندگی رو ادامه میدن، مثل آتیشی که توی دل چادر همیشه روشنه.
لالایی قشقایی:
https://www.aparat.com/v/d180kp0
اگه بخوایم ادامه بدیم، تمومی نداره لالایی های ایرانی در هر شهر و قومی و ما چندتایشون رو باهاتون شریک شدیم تا بدونید، مادرا نمیذارن این آهنگ دل نشین هیچ وقت از ذهن و روح بچه های این سرزمین دور بمونه.
میدونید که لالایی تنها آوازی هست که خانوما در ایران اجازه دارن با صدای بلند تو تلویزیون و سینما و تئاتر بخونند، دلیل واضحی هم نداره و هیچوقت نگفتند، اما امکان داره چون بیشتر حس مادرانه و معصومانه رو برای دو طرف به وجود میاره تا عاشقانه، منت گذاشتند و اجازه دادن این صدای زیبا پخش بشه هرچند همینم شل کن سفت کن های خودشو داره.
اگه بخوایم سراغ نمونهها بریم مثلا سریال معروف و تاریخی مختارنامه، فیلم زیبای خداحافظ رفیق یا فیلم من مادر هستم رو اگه ببینید. میتوجه میشید که این لالایی ها مشخصا برای انتقال احساس، روایت عاطفی و حتی رازهای داستان ساخته شده.
تو سریال مختارنامه قطعهای با عنوان لالایی علیاصغر در تیتراژ پایانی هست که با صدای صدیقه بحرانی ضبط شده و بخش مهمی از فضای حماسی و در عین حال مظلومانه داستان رو منتقل میکنه. هر چند در تکراری های آتی این سریال، نفهمیدم چرا حذف شد از تیتراژ. وقتی داستان به لحظاتی از درد و فداکاری میرسه، این لالایی مثل صدای مادرانهای که برای بچه هایی خونده میشه که از راهِ دشوار عبور کردند.
فیلم سینمایی زیبا و بی ادعا خداحافظ رفیق، که در مورد شهدای هشت سال جنگ ایران و عراق هست هم قطعهای با نام لالایی یا لای لای داره که به عنوان تیتراژ آخر و موسیقی متن وسط فیلم پخش میشه اینجا لالایی میاد اونم تو لحظاتی که آدما میفهمن که قراره مرگ از هم جداشون کنه و در اپیزود آخر فیلم این آهنگ لالایی به زیبایی رو صحنه به صحنه فیلم میشینه.
و توی فیلم من مادر هستم فریدون جیرانی، ما تو سکانس های پایانی سریال با صدای دوست داشتنی و آرام بخش هنگامه قاضیانی موجه هستیم که برای دخترش که قراره تا چند ساعت دیگه طناب دار دور گردنش بیفته، لالایی میخونه و عجب سکانس تاثیر گذاری هم هست.
پروین بهمنی
حالا که تو حال و هوای لالایی هستیم، چه خوب میشه که از بانو پروین بهمنی هم یاد کنیم، پروین بهمنی، مادر لالاییهای ایران، متولد ۸ بهمن ۱۳۲۷ در شیراز و بزرگشده ایل قشقایی بود. از همون بچگی تو دل خونوادهای پر از موسیقی، با نغمهها و آوازهای محلی بزرگ شد و این عشق به موسیقی رو تا آخر عمرش تو قلب مهریون و ذهنش حمل میکرد. پدرش، غلامرضا بهمنی، از بزرگای موسیقی قشقایی بود و خونهشونم همیشه پر از ملودی و صدای ساز و آواز بود.
بهمنی بعد از تحصیل در دانشسرای تربیت معلم، سالها معلم بود و با عشق به بچه ها آموزش میداد، اما عشق واقعیش موسیقی نواحی و لالاییها بود. اون هم لالاییها رو جمعآوری و ضبط میکرد، هم با اجرای زنده و پژوهشهاش، اونها رو از دامن ایل به قاب هنر ایران اورد.
بهمنی نشان درجه یک هنری از وزارت فرهنگ و ارشاد دریافت کرد و ترانههاش توی فیلما و مجموعههای مختلف تلویزیونی به گوش میلیونها نفر رسید. روحش شاد و مثل لالایی هاش پر از آرامش باشه
لینک مستند:
https://www.aparat.com/v/E406m
صدای لالایی پروین بهمنی:
https://mosighi-sara.ir/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C/
لالایی، این ملودیِ آرام بخش و روح نواز، همیشه تو موسیقی جادوی خودشو داشته و داره. از نسلهای قدیم تا امروز، خوانندهها با صدای خودشون تونستند قلب های شنونده رو به آرامش دعوت کنند. داریوش با لحن غمناک همیشگیش لالایی رو تبدیل به تجربهای عمیق از دلتنگی و محبت کرده، از این طرف علی زندوکیلی با صدای پرقدرت و حس لطیف ولی مدرنش، نشون داده که حتی لالایی امروز هم میتونند تازه و تاثیرگذار باشه. وقتی دوباره به قدیم برمیگردیم و ویگن سلطان جاز و با اون صدای نرم و بینظیرش میشنویم که چه دلنواز برای دخترش لالایی میخونه، یا گوگوش با صدای زیبای ابریشیمیش بزرگا هم با لالایی خوندش خوابشون میگیره، مرجانه فرساد با حس دلنشین و کودکانش و لالایی محمد نوری با اون شکوه کلاسیک و استادانهاش میشنویم، میفهمیم که لالایی همیشه یک هنر بزرگ بوده، هنری که نسل به نسل منتقل شده و جادویی بین نوازش و خواب، بین صدا و سکوت و بین خاطره و آرامشه.
لالایی برای همه ما بیشتر از یک آهنگ است؛ یک پل است بین خاطرات کودکی و حال، بین دل آرام و ذهن شلوغ، بین عشق و آرامش. هر بار که میشنویمش، انگار جهان برای لحظهای کوتاه ایستاده و فقط ما و آن صدا هستیم. لالایی، این ملودی کوچک اما جاودان، همیشه در دل ما زندگی میکند.
لالایی فقط صدای خواب نیست، صدایِ دلِ آدمه وقتی آروم میگیره. همون آواز سادهای که از دل خاک، از چادر قشقایی، از بادگیرهای یزد، از کوچههای شیراز تا صدای مادرهای خستهی امروزی بلند میشه و آروم رو گوشای خسته و خواب آلود میشینه. لالایی یعنی عشقِ بیتکلف، یعنی صداهایی که توی گوش بچهها میمونه و یه روز، وقتی خودشون پدر یا مادر شدن، ناخودآگاه همونو برای بچهشون تکرار میکنند.
لالاییها شاید کوتاه باشند، ولی توشون تمام تاریخ یه سرزمین نفس میکشه، از مهر و درد مادرها تا آرزوها و دلتنگیهاشون. هر لالایی، یه تیکه از فرهنگ ماست، از صدامون، از مهربونیهامون.
اگه بعد از شنیدن این پادکست یه صدای تو ذهنتون زمزه شد، همون صدای قدیمی و آشنای لالاییه. صدایی که انگار هنوز یه گوشه از ذهنتون بدون اینکه خبر داشته باشید داره خونده میشه، اونم فقط برای اینکه یادتون بندازه هنوز میتونید آروم بشید.
لالاییها هیچوقت تموم نمیشن، فقط صداشون عوض میشه، یه وقت از گلوی مادرا، یه وقت از ذهن و روح خستهی ما، اما مهم اینه که هنوز هستن، هنوز کارشونو میکنند، آروم کردنِ روحِ آدما.
سلام به همه چکاوایی های خوشذوق و دوست داشتنی، آقا ما امروز قرارِ بزنیم تو دلِ هیاهو و التهاب و بریم سراغِ یکی از صداهای آشنا و در عین حال هیجانانگیز زندگیمون که چه آدم بیرون باشیم و چه تو خونه، کمِ کمش هفته ای دو سه بار به گوشمون میخوره. صدای آژیر! همون صدای زنگی که هر وقت میشنویم، اخمامون تو هم میره و ناخودآگاه قلبمون تندتر میزنه و گوشامون تیز میشه. این ناخودآگاهی که ازش حرف میزنیم جدی و ثابت شدس و روانشناسا تاییدش کردند. از آمبولانس و ماشینای آتشنشانی بگیرید تا آژیرهای مدرسه و سیستم های اعلام حریق، این صداها تقریبا یکی دو قرنی میشه که به گوش آدما میخوره و بر خلافِ نظر بعضیا، تو زندگیمون نقش و پیام ِمهمی داره.
حالا ما تو این اپیزود، تاریخچه آژیرا رو زیرِ ذرهبین میذاریم تا ببینیم چه جوری از یه وسیله هشداردهنده به یه نمادِ فرهنگی و اجتماعی تبدیل شدن و کل دنیا رو تغییر دادن؟ اصلا آژیر رو که میشنویم چی به ذهنمون میرسه؟
من که میگم یه صدای تیز و وحشیِ که بعضی اوقات آدما رو تا مرزِ سکته میبره و برمیگردونه. البته نظر من از بُعدِ شنوایی بود و اگه واردِ فازِ منطق و اینجور داستانا بشیم، باید بگم که آژیرها نه فقط وسیلهِ هشدار به بقیه، که سنبل و نمادِ امید و نجات هستند. پس بریم سراغِ این ناجی های پر سر و صدا و ببینیم که اینا دیگه کی وارد زندگی ما شدن؟
اگه بخوایم اثراتِ و ردِ پای اولین آژیرها رو که تاریخِ دقیقیم ازشون نیست پیدا کنیم، اول باید برگردیم به دورهای که انسانهای اولیه تو قبیله هاشون زندگی میکردن و از اونجایم که زبون هنوز اختراع نشده بود، صداشون همون صدای آژیر محسوب میشد و خدا منو ببخشه ولی احتمالا با همون صداهای وحشتناکی که از خودشون در میوردن به بقیه خبر میدادن که خطر داره نزدیک میشه، یه چند صد سالی که گذشت و هنوز خبری از این دستگاه های جیغجیغو نشد، اولین مدلِ آژیرها از وسایلِ سادهای مثل شیپور و زنگوله و ناقوس تشکیل میشدن. یعنی اینجوری بود که آدما از هر وسیلهای که میتونست یه صدای بلند از خودش دربیاره استفاده میکردن تا خبرِ خطر و بده، مثلِ حمله دشمن یا حوادث طبیعی.
اما ایده آژیر به معنی مدرنش، اولین بار سالِ 1799 تو فرانسه سر و کلش پیدا شد. داستان از اینجا شروع شد که یه دانشمند اسکاتلندی به اسم جان رابینسون این ایده رو مطرح کرد که اگه بشه یه وسیله داشته باشیم که بتونه یه صدای بلند و گوشخراش تولید کنه، خیلی از خطرات رو میشه از راه دور به آدما خبر داد. میگن استاد رابینسون که خودش عاشقِ صداهای عجیب و غریب بود، رفت و یه دستگاه ساخت که صداش همهی خیابونهای پاریس و پر میکرد و بله، این شد اولین قدم در راه ساخت آژیر.
اما این تازه استارات اول بود و دیدید هر اختراعی تا بخواد به اون نتیجه درست حسابی برسه زمان میبره، واسه همین یه بیست سالی طول کشید تا این اختراع بالقوه بالفعل بشه و ایده مرحوم رابیسون به ثمر بشینه. واسه همین یه فیزیکدان معروف فرانسوی به اسم شارل کانیار دِ لا تور آرزوی رابینسونِ فقید و براورده کرد و سال 1819 یه ابزار صوتی از همین نوع رو طراحی کرد.
به نظرم یه پرانتز باز کنیم و حالا که داریم در مورد این پدیده جیغ جیغو حرف میزنیم، خالی از لطف نباشه و یکم فاز علمی بگیرم و خلاصه بگیم که این آژیر چه جوری اصلا صداش در میاد؟
آقا کلِ داستان اینه که یه روزی روزگاری تو دنیای تکنولوژی، یک آژیری به دنیا اومد که قبلِ به دنیا اومدنش بهش گفتن حواست باشه وظیفه تو هشدار دادن و جلب توجه مردمه
این آژیر، یه قلبِ الکتریکی داشت که از یه باتری تغذیه میکرد. وقتی کسی میخواست صدای آژیر و در بیاره ، فقط کافی بود یه دکمه رو فشار بده، با این کار، جریان الکتریکی به داخل آژیر سرازیر میشد و بهش زندگی میداد.
حالا درون آژیر، یک کوئل بود، یعنی همون سیم پیچِ القاییِ که جریان ضعیف باتری رو به جریانی با ولتاژ بالا تبدیل میکنه و یه مغناطیس به هم پیوسته بود که وقتی جریان به کوئل میرسید، میدونِ مغناطیسی قویای تولید میکرد و مغناطیس و به حرکت درمیورد. این حرکت به یه صفحه نازکی به اسم صفحه صدا منتقل میشد که درون آژیر قرار داشت، با حرکت مغناطیس، صفحه صدا شروع به لرزیدن میکرد و این لرزش باعث ایجاد فشار و خلاء تو هوا میشد و به همین سادگی، اینجوری شد که این صدای بلندِ رو اعصاب اما حیاتی به گوشمون میرسه.
اما دیگه تا زمانِ جنگ جهانی دوم، آژیرا پیشرفته و پیشرفته تر شدند، آژیرها تو این دوران نقش بزرگی تو زندگی مردم پیدا کردن. هر بار که این صدا بلند میشد، انگار یه لحظه نفس همه تو سینه حبس میشد. آژیری که شاید اولش فقط یه اختراع ساده و فنی بود، حالا به یه حسِ عمیق و انسانی تبدیل شده بود، به یه تلنگر که به همه میگفت مراقب هم باشن. مردم به این صدا کم کم عادت کردن و هر بار که میشنیدنش، یه واکنش مشابه نشون میدادن.
مثلا توی اروپای قرون وسطی، که یکی دو قرن قبلش، وقتی جنگی پیش میومد یا دشمنی به شهر نزدیک میشد، مردم از ناقوسِ کلیساها استفاده میکردن، دیگه با وجودِ آِژیرا یه صدای بلند و محکم تو دل شب و سکوت کوچهها میپیچید و به همه میگفت که باید آماده باشند. انگار این صدای زنگ، نشونهِ یه همبستگی و اتحاد بود و به همه میگفت که تو لحظات خطر باید دست همو بگیرن و حواسشون به هم باشه، نقل قول شده که تو بریتانیا دههی ۱۹۰۰ از آژیر در زمانِ حملاتِ هوایی استفاده میشد و یه مدت کوتاهی هم که گذشت، تو ایالات متحده آژیرها برای اعلام خطرِ حملهی اتمی در جریان جنگ سرد و بعد از اون برای اعلام خطر در زمانِ طوفانهای خانمانبرانداز کاربرد خیلی جدی داشتند.
وقتی جنگا به شکل خیلی خیلی جدی تری شروع شدن، پای آژیرهای هواپیما و حملههای هوایی اومد وسط. از اون صداهای بلند و خوفناک که فقط یه معنی داشت، اینکه خطر نزدیکه و بپرید توی پناهگاهاتون. با این حساب، آژیر شد یه بخشِ اساسی از زندگی روزمره مردمِ اون زمان، یه دوست قدیمی و ترسناک که اگه گوشِشون به صداش بدهکار نبود، دفتر زندگیشون همونجا بسته میشد.
دیگه با گذشت زمان، آژیرها هم مثل هر اختراعِ دیگه ای پیشرفت کردن، تکنولوژی هر روز جدیدتر و صداها هر روز بلندتر و عجیبتر میشد، دیگه فقط واسه خطرِ جنگ صداشونو بالا نمیبردن، مثلا توی ماشینهای آتشنشانی، آمبولانسها و حتی بعضی ماشینهای پلیس هم آژیرها صداشون در میومد و همشونم یه پیغام داشتن، چی بود اون پیغام؟ اینکه راه بدید که ما داریم میایم. دیگه حالا آژیر به یه جور قهرمان تبدیل شده بود که هر وقت صدای جیغش بلند میشد، میدونستیم که یه نیروی کمکی تو راهه.
آژیرها به لحاظ فنی انواعِ مختلفی دارند و تنوعشون جالبه، میشه اونا رو از چند نظر دسته بندی کرد، چون هر مدلشون یه ویژگی خاص داره و برای موقعیتهای مختلفی طراحی شده.
اینا همون آژیرهایی پر سر و صدایی هستند که جیغ جیغ میکنند و تحملِ صداشون برای صدم ثانیه ام سخته و معمولا تو ماشینهای آتشنشانی، آمبولانس، پلیس و سیستمهای امنیتی استفاده میشن. این آژیرها با کمکِ امواج صوتی الکترونیکی کار میکنند و خوبیشونم اینه که عموما با توجه به نوعِ خطرمیشه صداشونو تغییر داد. مثلا صدای گوش کَر کُن تر و بلندتر برای جلب توجه سریعتر و صدای کوچولو ملایمتر برای هشدارهای معمولی.
این آژیرها جزو قدیمی های این حوزه محسوب میشن و با استفاده از قطعاتِ مکانیکی، صدای خیلی بلند تولید میکنن. حرکتشم اینجوریه که در واقع با چرخیدنِ یه چرخ دنده یا توربین، هوا مثلِ باد از بین پره ها عبور میکنه و اون صدا وحشتناکه تولید میشه. این نوع آژیرها هنوز هم تو مناطقی که به برق یا باتری دسترسی ندارن، استفاده میشن، مثل وقتی که برق بره، برای شرایط اضطراریِ هشدارِ طوفان یا زلزله خیلی به درد بخورن.
این آژیرها جمع و جور و کوچیکند که با دست و به شکل مکانیکی کار میکنن. شاید تو فیلمهای قدیمی دیده باشید، جایی که یه نفر با دست دستهِ آژیر رو میچرخونه تا صدای هشدار تولید کنه. این نوع آژیرها تو زمانی که نیاز به هشدار فوری بدونِ تجهیزات الکتریکی و مکانیکی پیشرفته هست، استفاده میشن، مثل اردوگاهها
اینا دیگه خیلی تلفقین، چون ترکیبی از آژیرهای مکانیکی و الکترونیکی هستن. این آژیرها میتونن با استفاده از سیستمهای الکتریکی، صدای مکانیکی تولید کنن و در عین حالم قابل تنظیم برای شدتهایِ مختلف باشن. بیشتر تو صنایع بزرگ و کارخونهها برای هشدارِ خطرات مختلف استفاده میشن.
این آژیرا دیگه از نسل به روز و آبدیتِ سیستمهای هشدار هستن و قابلیتهای زیادیم دارن. مثلا میتونن با سیستمهای هشداردهی هوشمند مثلِ سیستمهای اعلام آتیش سوزی، زلزله و سیل یه دست بشن و حتی تو شرایط خطر، این وسط پیامهایی رو هم ارسال کنن. از همون مدل هایی هستند که تو ساختمونهای مدرن و شهرهای هوشمند خیلی کاربرد دارن و میتونن به صورت اتوماتیک کار کنن.
با اینکه تاریخ بشر نشون داده که طبیعت و خشمش، بعد این همه سال هنوزم دَه هیچ آدما و تکنولوژیشونو میزنه، اما ببینید که یه اختراع چه جوری شبانه روز میتونه جونِ این همه آدمو نجات بده. هر کدوم از این آژیرها بسته به نوع مکان، شرایط و خطراتی که توش وجود داره، کاربردهای مختلفی دارن. هر کدومشون مثلِ یه صدای خاص تو زندگی ما بدون اینکه ازشون خبر داشته باشیم، حضور دارن و با شنیدنشون میفهمیم که صدا این پدیدهِ فیزیکی چه نعمتی و چقدر لحظه به لحظه رو زندگی هممون تاثیرگذاره.
وقتی اسم نوستالژی میاد، معمولا هممون یه خنده ریزی گوشه لبمون میشینه و روزای بی دغدغه رو بهمون یادآوری میکنه، ولی واقعیت اینه که هرخاطره و نوستالژی تداعی کننده روزای خوب نیست، مثلِ صدایی که هشت سال کابوسِ شب و روز مردم ایران شده بود. وقتی صدای آژیر قرمز توی آسمون این سرزمین پخش میشد، انگار به جای آژیر، آسمون تو گوشِ هممون داد میزد که خطر بزرگ نزدیکه. یه لحظه سکوت، دوباره اون آژیر کِشدار، از بچهِ کوچیک گرفته تا پیرمرد و پیرزن تن و بدنشون مثل بید میلرزید. اون روزایی که از سال ۱۳۵۹ شروع شد و تا 1368 ادامه پیدا کرد. تلخ ترین و پرخطر ترین روزای ایرانمونو رقم زد، داریم از آژیرایی که به خاطر جنگ ایران و عراق هر لحظه دلهره تو دل مردم ایران مینداخت حرف میزنیم.
این آژیرای قرمز، نه فقط صدای خطر، که تبدیل به بخشی از زندگی روزمرهی همه مردم شده بودن، بخشی که هیچ وقت آدمای اون روزا بهش عادت نکردن، ولی باهاش زندگی کردن. خیلیا با شنیدن این صدا، اضطرابشون شدت میگرفت، دستپاچه میشدن، به سمت پناهگاهها و جاهای امن میدویدن. هر بار که این صدا میومد، انگار به همه هشدار میداد که زندگی چقدر کوتاهه، چون ممکنه تو یه لحظه زیر بارونِ ترکش و انفجار به باد بره.
اما میدونید، با همه اون دلهرهها، مردم ما یه جور خاصی به هم دلگرمی میدادن. انگار اون آژیرها، اون بوقهای کشدار، باعث میشدن که به هم نزدیک تر بشن، حتی تو لحظات ترسناک، حالِ همو میپرسیدین، به فکر هم بودن. مامانا دست بچههاشونو محکم تر میگرفتن و باباها تو چشمای همه اعضای خونواده نگاه میکردن که ببینن کی بیشتر ترسیده تا آرومش کنند. این آژیرها فقط صدای جنگ نبودن، صدای استقامت و صبوری بودن.
بعد از این همه سال، شاید دیگه آژیر قرمزی شنیده نشه، ولی یادش هنوز توی گوشِ بچه های اون روز و بزرگای امروز هک شده.
دیگه نوبتیم باشه نوبت اصل کاری یعنی کاربردِ آژیرِ
انقدر صدای آژیرا بلند و جدیه که هر جا بشنویم، میفهمیم که قطعا برای مدتی هم که شده، حال و هوا معمولی تعطیله و یه جای کار میلنگه
میدونید واقعیتی که وجود داره اینه که صدای آژیر گوش خراشه ولی اصلا به درد نخور نیست، وقتی میزنه یعنی یه چیزی توی کائنات و زندگیِ آدماش داره بهم میریزه. مثلا وقتی آمبولانس از توی خیابون رد میشه و آژیر میده، یعنی یه نفر نیاز به کمک فوری داره، یا آژیر آتشنشانی که صداش کلِ محله رو بر میداره یعنی یه جایی داره میسوزه و باید از آتش نشان گرفته تا خود آدما دست بجنبونند. وقتی زمین حوصلش سر میره و پا میشه یه تکونی به خودش میده یا وقتی که آسمون هر چی اشک میریزه و خالی نمیشه، صدای آژیر بدجوری تو شهر میپیچه و به خبر میده که اگه عجله نکنی دیگه هیچی مثل قبل نمیشه. پس نتیجه میگیریم که این صدا هیچوقت بیدلیل نیست و بالاخره، همیشه یه خبری داره که باید جدی گرفتش.
آژیرِ آمبولانسها همون صدای آشناییه که همه وقتی میشنویم و اگه وجدانمون یاری کنه خیلی زود، ماشین مبارک و کنار میکشیم و راه رو باز میکنیم. این آژیرها برای جلب توجه و هشدار به رانندهها و حتی عابرا به کار میره تا هرچی زودتر اورژانس به محل حادثه برسه و اون زمان طلایی که شاید خیلی کم برای هر کدوم از آدما اتفاق میفته، از دست نره. اضافه شدن آژیرهای صوتی به آمبولانسها اوایلِ قرن بیستم بود که اتفاق افتاد. اولش آژیرهای آمبولانسها بسیار ساده بودن و بیشتر به صورت تک زنگ یا صدای بوق بلند عمل میکردن
وقتی صدای آژیرِ ماشینِ آتشنشانی رو میشنویم، دیگه هممون خوب میدونیم که تیمِ نجات داره به سمت محلی میره که آتیش سوزی شده، داریم از همون تیمی که به شدت شجاع و متواضع هستند و بی منت تلاش می کنند حرف میزنیم، پس همکاری باهاشون کمترین کاریه که میشه انجام داد. اما این آژیرِ کار راه بنداز نه تنها مردم رو از جلو راه کنار میزنه، تازه به ساکنین اون منطقه هم هشدار میده که ممکنه در نزدیکی خطر باشن، پس آماده باشید و از خودتون مراقبت کنید. اما استفاده از آژیر برای هشدار آتیش سوزی، تو قرن نوزدهم و با پیشرفت انقلاب صنعتی شروع شد. جالبه بدونید که اولین آژیرهای آتشنشانی از صدای ناقوسِ کلیساها استفاده میشد که به سرعت مردم رو به محلِ حریق میکشوند. اما بعدن، آژیرهای مکانیکی جایگزینِ ناقوسا شدن که صدای بلندتر و گستردهتری تولید میکردن
رسیدیم به اکشن ترین آژیر که اگه نبود، فیلم و سریالای پلیسی انقدر به مخاطب کیف نمیداد. آژیر پلیس واسه اولین بار، دههی ۱۹۳۰ میلادی بود که تو آمریکا سر و صداش بلند شد. اولش با یه بوق ساده کار رو راه مینداختند تا اینکه ترافیکای شهری صدای همه رو دراورد و کم کم آژیرها به این خودروهای پلیس اضافه شدند، اینا هم مثل بقیه اول مکانیکی بودن و صدای جیغ جیغو داشتند تا آژیرهای الکترونیکی از راه رسیدن. آژیرِ پلیس واسه جلب توجه و اعلام حضور واسه مواقعِ اضطراری مثل تعقیب و گریز، جرائم در حال وقوع، یا امنیت جادهای به کار میره. این صدا باعث میشه آدما از وجود پلیس آگاه بشن و بدونن که مسئله جدیه، پس بکشید کنار تا خودتونو دستی دستی قاطی ماجرا نکردید.
یه سری کشور تو جهان وجود داره مثل ژاپن، فیلیپین، اندونزی، شیلی، بنگلادش و ترکیه که سیل و زلزله خیزن، یعنی احتمال اینکه زلزله و سیل رو نسبت به بقیه کشورهای جهان تجربه کنند خیلی بیشتره، برای همین 24 ساعته سیستمهای هشداردهندشون که آژیرای مخصوصی هم هستند باید فعال باشه تا به محض شناسایی خطر، صدای آژیر و فعال کنند. این آژیر به ساکنین اون منطقه اطلاع میده که دار و ندارتونو رها کنید و خیلی سریع به مکانهای امنی که ما اعلام میکنیم تشریف ببرید و مراقب خطر باشید. اگه حدس زدید که ژاپن تو این داستان پیشقدم شده، درست حدس زدید چون اولین سیستمهای هشدار زلزله تو کشور ژاپن و دههی ۱۹۵۰ راهاندازی شد. ژاپن به عنوان یکی از کشورهایی که بیشتر از همه دنیا در معرض زلزله قرار داره، تو این زمینه پیشگام بوده و سیستمهای مدرنی رو واسه هشداردهی سریع به کار گرفته.
تو کارخونهها، مخصوصا اونایی که مواد شیمیایی، مواد قابل اشتعال، یا ماشینآلات سنگین دارن، آژیرشون برای هشدار خطرات مختلف به کار میره. مثلا خدایی نکرده در صورت نشت گاز، آتیشسوزی، یا حتی نقص فنی توی تجهیزاتِ حساس، صدای آژیر کارمندا رو از خطرآگاه میکنه و بهشون میگه که خیلی زود باید از محیط خارج بشن.
همونجوری که در مورد جنگ تلخ خودمون گفتیم، تو زمانهای جنگ یا شرایط اضطراری نظامی، از آژیرهای ویژه برای هشدار به مردم استفاده میشه. کارشونم اینه که به ساکنین مناطق مسکونی هشدار بدن که خطرِ حمله هوایی یا حمله نظامی وجود داره و باید به پناهگاه های ایمن برن. آژیرای که یه جور نقشِ مکملِ جنگ جهانی دوم بودند.
قرن بیستم، اِستارت ساختمونای بلند و آسمون خراشا زده شد و اینجوری بود که نیاز به آژیرهای قوی احساس شد. یه دایرهِ سفید و جمع و جوره که جاش تو ساختمونهای مسکونی و تجاری خیلی خالی بود، تو این مکانا سیستمهای اعلام حریق با آژیرهای مخصوص کار میکنن تا وقتی آتیشسوزی یا دود شناسایی شد، به ساکنین و کارکنان هشدار بدن. این صدا باعث میشه مردم بدون وقت تلف کردن و دور خودشون چرخیدن از محل خارج بشن و آتشنشانهام سریعتر به محل حادثه برسن.
بریم سراغِ ماشینای خدمات شهری، بعضی از خودروهای خدماتِ شهری مثل جرثقیلها، ماشینهای شِنپاش تو زمستون و کامیونهای باربری هم از آژیرها و چراغهای هشدار استفاده میکنن. این آژیرها به رانندههای اطراف و اَکناف اطلاع میده که دوستان، ماشین ما نیاز به حرکت خاص و فضای بیشتری داره پس لطفا حواسا رو جمع کنید که واسه خودتون و ما دردسر درست نکنید.
دیدید رژه دانش آموزانو که سالی یکی دوبار برای مواقعِ اضطراری مثلِ زلزله و حریق برگزار میکنند؟ اونم واسه کسایی که خودشون هزار برابر از آتیش سوزی و زلزله به خودی خود مخرب ترن. رژه اینجوریه که موقعِ تمرینات امنیتی از آژیر استفاده میکنن، این صدا به بچه ها و کادر مدرسه اطلاع میده که باید طبق برنامه از پیش تعیین شده عمل کنن، مثلا به پناهگاها برن یا به صورت منظم از ساختمون خارج بشن. تاریخچهی استفاده از این آژیرها که خیلیم دور نیست به دهه ۱۹۷۰ میلادی برمیگرده، وقتی که نگرانیا در مورد ایمنی مدارس و وقوع حوادث ناگوار زیاد شد و پدر و مادرا با استرس بچه ها رو روونه مدرسه میکردن.
آژیرهای دریایی و بندری شاید کمتر به نسبتِ بقیه به گوشتون خورده باشند. توی دریا و بندرها از آژیرها برای هشدارِ به کشتیها و کارکنانِ بندری استفاده میشه. مثلا وقتی کشتیها به هم نزدیک میشن یا طوفان شدید که میاد، صدای آژیر اونا رو از شرایط خاص باخبر میکنه.
آژیر در سینما و تلویزیون
موافقید یکم سینمایی کنیم جَو رو و بریم ببینیم آژیرا تو کدوم از آثار تلویزیونی و سینمایی نقش مکمل مهمی و بازی کردند؟
سریال اورژانس
این سریال دهه ۷۰ مردمِ سخت پسندِ آمریکا رو شبا پای تلویزیون مینشوند، خیلی تر و تازه و ناب، چالش ها و ماجراهای دکترا و پرستارای اورژانسِ یه بیمارستان رو به تصویر میکشید. اما آژیر آمبولانسها تو سریال، نقش خیلی مهمی داره و حس فوریت و اضطراری بودن شرایط و به مخاطب منتقل میکنه. صدای آژیر، تماشاگران رو به مستقیم و بی واسطه به دنیای پرتنش و بحرانی کادر درمانی میبره. یعنی قشنگ حس میکنید به جای خونه تو خود بیمارستانید و شاهدی همه اتفاقایی که لحظه به لحظه داره اونجا میفته.
آروارهها
آرواره ها فیلمیِ که آقای استیون اسپیلبرگ باهاش شهرت جهانی پیدا کرد و به خاطرش رفت تو لیست بهترینای دنیا. این فیلمِ ترسناکِ کلاسیک استاد، درموردِ یه کوسه قاتله که به سواحل یه شهر کوچیک حمله میکنه. آژیرهای خطر تو این فیلم به عنوان نشونهای از خطرای جدی و فراخوانی واسه خروج از دلِ آب عمل میکنند. صدای آژیر تو این فیلم، به شدت حسِ وحشت و اضطراب را توی تماشاگرا زیاد و زیادتر میکنه و با هر صدای آژیر یه تکونی حسابی بهشون میده. اگه تا الان ندید این فیلمو، دلو بزنید به دریا و کلاسیک بودنشو فراموش کنید، ببینید که چرا انقدر همه با هم اتفاق نظر دارند که استاد کارگردان تکنیکی هستند.
دروغ های حقیقی
باورتون میشه کارگردان جدی تایتانیک و آواتار، فیلم اکشن کمدی ساخته باشه؟ بله، فیلم دروغ های حقیقی به کارگردانی جیمز کامرون و بازیِ آرنولد شوارتزنگر، داستان یهِ مرد معمولی به نام هری تاسکر رو روایت میکنه که در واقع یه مامور مخفیه.
این فیلم که ترکیبی از اکشن، کمدی و ماجراجوییه، خیلی خوب و درست درمون، تعادل بینِ هیجان و سرگرمی رو حفظ میکنه. آژیرها تو این فیلم نقش حیاتی دارند و به شکلهای جورواجور استفاده میشند. مخصوصا تو صحنههای تعقیب و گریز و لحظات پرهیجانِ بین قهرمان فیلم و مخاطب برای ایجاد حس بحران به کار میرند. مثلا وقتی که هری دنبالِ نجات دادنِ همسرش از دست تروریست هاست، صدای آژیرِ آمبولانسها و پلیس برعکس، به وضوح حس ناامنی و خطر رو به تماشاگران منتقل میکنه. چون نشون میده که وضعیت به شدت جدیه و هری نباید وقتو هدر بده. حتی آژیرها تو صحنههای کمدیم خیلی هوشمندانه به کار میرند. تلفیقِ صدای آژیرها با موسیقی و جلوههای بصری تو فیلم به ایجاد حس دلهره و هیجان خیلی کمک میکنه. این فیلم نشون میده که چه جوری آژیرها میتونند همزمان نمادِ خطر و از اونور ابزاری برای ایجاد تنش توی کمدی باشند.
شبِ مردگان زنده
این فیلم ترسناکِ آمریکایی، سال 1968 به کارگردانی جورج ای رومرو ساخته شده، اصلا فکر کنم ساختنِ فیلم با موضوع زامبی اساسا از همون اول دغدغه کارگردان های آمریکایی بود و هست و خواهد بود. میشه گفت یکی از اولین فیلمای زامبیمحورِ که به طرز قابل توجهی توی ایجاد یک ژانر جدید برای سینما تاثیرگذار بوده. داستان فیلم حول گروهی از افراد میچرخه که تو یه خونه زندونی شدند و باید با هجوم زامبیا مقابله کنند. آژیرها تو این فیلم قاعدتا به عنوان نشونهای از خطر و هشدار به کار میرند.
اصلا صدای آژیر به وضوح احساس خطر و منتقل میکنه، اگه فیلم و ببینید با صدای آژیر یه لحظه سمت چپ و راستتون و نگاه می کنید ببینید که زامبی کنارتون واینساده باشه. چون این صدا منهای اینکه تنش و وحشت و به اوج میرسونه، تازه تماشاگرا رو به شدت درگیر داستان میکنه تا با شخصیتها همدردی کنند، فکر کنید صدای آژیر. چون دقیقا این احساس رو بهشون میده که هیچکی در امان نیست. این فیلم نشون میده که چه جوری صداها و جلوههای صوتی میتونند به طرز چشمگیری روی احساسات تماشاگران تاثیر بذارند.
داستان اسباببازی ۳
ببینید دیگه آژیر چه وسیله مهمیه که رو زندگیِ اسباب بازی های قصه اندی هم تاثیر داره، انیمیشن جذاب و باحالِ داستان اسباب بازی 3 که پیکسار زحمتشو کشید، دوباره ماجراهای وودی، باز و بقیه اسباببازیها رو تعریف میکنه و آژیرها تو بعضی صحنههای کلیدی به بچه ها و البته بزرگا حس خطر میده.
تو صحنههای حساس فیلم، وقتی که اسباببازیها به یه مرکز بازیافت میرسند و متوجه خطر جدی میشند، صدای آژیرها جوری بلند میشه که ما هم میخوایم باهاشون فرار کنیم. دیدید که چقدرم با نمک فرار میکنند و هیچکس غیر خودشون به گردِ پاشونم نمیرسه.
خب، حالا که آخر این اپیزودم سر رسید باید بگیم که آژیرها همیشه فقط یه صدای ساده نیستن، این صداها یه جورایی روح دارن، یعنی بیشتر از اینکه هشدار بدن، یه نمادی از یه نیروی در حال حرکتند، وقتی که صدای آژیر به گوشمون میرسه، یه حس ویژه داریم. حس اینکه یه کسی قرارِ ما، آدمای دیگه یا حتی طبیعتمونو نجات بده، نه فقط تو زمان خطر و مواقع اضطراری، تو هر وقت دیگه ای هم یه حسِ هوشیار باش و حواست باشه تو صداش موج میزنه.
دفعه بعدی که صدای آژیر رو شنیدید، حواستون باشه که این صدا، صدای قهرمانیه که همیشه کنار ماست و وقتی که دنیا به کمک نیاز داره، همونطوری که تو فیلما میبینیم، یه آژیر بلند میزنه و میگه، نگران نباش، من اینجام. پس بیاید به این صداهای هر چند بلند و گوش خراش ولی به درد بخور و نجات دهنده احترام بذاریم و قدرشونو بدونیم.
این بود پایانِ اپیزود آژیر ما امیدواریم که از این سفرِ پادکستیِ به دنیای صدای آژیرها لذت برده باشید.
ریحانه فضیلتی
سلام به رفقای باحال چکاوایی خودمونو و سلام به گوشایی که دنبال چیزای معمولی نمیگردن.
ما تو این قسمت از چکاوا قراره بریم سراغ یه سفری که هیچکس نمیتونه ادعا کنه نرفته و نبوده، چون هممون یه روزی توش بودیم، فقط قسمت بد ماجرا اینجاست. که هیچکدوممون یادمون نمیاد.
ما قراره بریم توی دنیای قبل از به دنیا اومدنمون، همون دنیایی که قبل اینکه اصلا بدونیم صدا یعنی چیه و چشممون به این دنیای عجیب و غریب باز بشه، فقط گوش میکردیم و میشنیدیم. منظورم شکم مادرامونه.
حالا سوال اینه، اولین صداهایی که شنیدیم چی بودن؟ چه صداهایی بودن که باعث شدن مغز کوچولومون کمکم یاد بگیره گوش بده، بفهمه، و بعدا توی دنیا با صداها ارتباط بگیره؟ اصلا میدونید نوزاد قبل اینکه چیزی ببینه، اول میشنوه؟ یا اینکه میدونستید مغزش با صدا رشد میکنه؟
حاضرید با هم بریم توی تاریکترین جای دنیا؟ یعنی رحم مادر. جایی که تاریکه ولی ساکت نیستا. شاید فکر کنید که توی شکم مادرامون همه چی آرومه. یه سکوت سنگین و مطلقه. ولی حقیقت اینه که اونجا پره از صداس، صداهایی که از بدن مامانا میان. از قلبشون، از جریان خونشون، از نفس کشیدنشون و حتی از صدای حرف زدن و خندیدناشون.
جنین از حدود هفته ۱۸ بارداری شروع میکنه به شنیدن. ولی هنوز خیلی کوچولوئه. اون گوشای کوچیکش تازه داره شکل میگیره. تا اینکه تو هفته ۲۵ صداها رو کمکم و واضحتر میشنوه. یعنی حالا دیگه وقتشه که دنیا براش آهنگ پخش کنه.
فکر کنم با این جای داستان خیلی کیف کنید و حتی چشماتون یه نمه خیس بشه که بدونید اولین موسیقی زندگی یه آدم، صدای قلب مادرشه. اون ضربآهنگ منظم، اون تاپ تاپ آشنا، میشه تِم اصلی زندگی. یه جورایی انگار قلب مامانامون، لالاییِ قبل از لالاییه.
تا حالا فکر کردی مغز یه نوزاد چطوری رشد میکنه؟ جوابش شاید براتون عجیب باشه، ولی یه بخش مهمش با همین صداهاست. مغز جنین تو رحم، فقط دنبال رشد فیزیکی نیست، دنبال یادگیری هم هست و نکته جذاب اینجاست که این یادگیری با صدا شروع میشه.
وقتی بچه صداهای تکرارشونده میشنوه، مثل ضربان قلب یا صدای نفس کشیدن مادر، مغزش کمکم الگوها رو میفهمه. این الگوها همینطوری الکی نیستنا، اینا پایهی اون چیزیه که بعدا تبدیل میشه به توجه به یادگیری یا حتی به زبان.
یعنی این صداها یه جور سیگنال آموزشی هستن برای مغز نوزاد. مخصوصا وقتی آهنگا یا لالایی ها تکرار میشن، اونجاست که مغز یاد میگیره چیزای شبیه به هم رو تشخیص بده و همین، پایهِ درک برایِ یادگیری زبان در سال های بعدی میشه. در واقع مغز نوزاد از توی رحم با صدا تمرین میکنه، با وجودِ اینکه حافظهِ بلند مدتش هنوز فعاله نیست، ولی مغز با الگوهای صوتی داره بازی میکنه و در نهایت قوی تر و آمادهتر میشه.
پس اگه فکر میکنید حرف زدن با شکم مادر یا پخش کردن موسیقی و اینجور چیزا الکی و از خودشون ساختن، دوباره فکر کن، شاید همون صداهای ساده، دارن پایهی یه ذهن قوی رو میسازن.
مادرِ با صدای استریو، صدای بیرون و صدای درون.
جنین فقط صدای توی بدن مادر رو نمیشنوه، صدای بیرون رو هم میشنوه، اما خب با یه فیلتر. مثل وقتی که سرتو بکنی زیر آب و یکی بیرون حرف بزنه، یه جور صداهای مبهم به لحاظ تشخیص صدا نه کلام، کِدر مشخص که بفهمی چی میگه، اونجوری.
حالا جالبه بدونید که جنین صدای مادرشو از بین همه صداها بهتر تشخیص میده. چون صدای مامان از تا دو مسیر بهش میرسه، یکی از راه هوا و یکی هم از طریق استخونا و مایعات بدن مادر، به زبون ساده تر بخوام بگم یعنی صدا، دوبله شده دست جنین فسقلی میرسه.
یادتونه بالاتر گفتیم لالاییِ قبل از لالایی، حالا منظورمون چی بود؟
اینکه صداهایی که مادر در طول روز میشنوه و تولید میکنه، کمکم تبدیل میشن به نُتای یه سمفونی عجیب واسه جنین. وقتی مامان میخنده، وقتی آواز میخونه یا وقتی با کسی حرف میزنه یا گریه میکنه، همه این صداها تبدیل میشن به تجربه های شنیداریِ اولیه برا بچه.
یه تحقیقی نشون داده که بچههایی که مادرشون توی بارداری زیاد موسیقی گوش میدن یا آواز میخونند، بعد از تولد با همون آهنگا آرومتر میشن. یعنی یه جوری براشون آشناست. اونم تو قسمت ناخودآگاه ذهن، چون خودآگاه که تو مرحله هنوز آکبندِ آکبنده. انگار یه خاطرهِ مبهم از دوران قبل از تولد دارند.
حالا یه سوال عجیب؟ به نظرتون اون صداهایی که توی رحم مادر میشنویم، روی شخصیت و احساسی امنیت ما تاثیر داره؟ بعضی روانشناسا میگن آره. اونایی که تو دوران جنینی بیشتر صدای آروم، موسیقی ملایم، صدای خنده و حرفای مهربون شنیدن، بعدا توی زندگی آروم تر و اجتماعیتر شدن.
یعنی واقعا صداهایی که ما اصلا یادمون نمیاد، میتونن آیندمون رو شکل بدن؟ شاید آره. شایدم نه. ولی یه چیزی قطعیه، این که اون صداها بیاثر نبودن.
پس یادتون باشه اگه مامان شدید یا مامانای باردار و از روزای اول حاملگیشون دور و برتون دیدید. بگید اوکی، ژنتیک و دی اِن اِی سر جای خودش. ولی خداوکیلی این نُه ماه و دندون رو جیگر بذارید و حتی اگه شده با صداتون اَدای آدمای شاد و آروم و در بیارید شاید فرجی شد. یه بی اعصاب و بد اخلاقم تو دنیا کمتر باشه، بازم یه دونست.
دکتر نغمه کاظمی، متخصص نوروساینس میگن که وقتی جنین توی رحم مادره، مغزش به شکلِ شگفت انگیزی در حال یادگیری و شکلگیریه، صداهایی که جنین میشنوه، تأثیر عمیقی روی ساختارهای احساسی مغزش میذاره، مثلا ممکنه یه نوزاد بعد از تولد، وقتی یه لحن خاص یا صدای آشنا رو میشنوه، واکنشهای احساسی نشون بده، ولی حتی خودش ندونه چرا این حس بهش دست میده، یعنی انگار اون صداها توی مغز جنین حک میشن و بعدن وقتی بزرگ شد ازشون خاطره یا احساس میسازن.
حالا یه مورد از همه مهم تر و جذاب تره اینه که حواس جنین وقتی تو دلِ مامانشه، فقط به شنیدن صدا محدود نمیمونه ها، وقتی مامانش یه آهنگ شاد گوش میده، فقط گوش جنین نیست که فعال میشه، بلکه کل بدنش هم با حرکتهای مادرش هماهنگ میشه. مثل وقتی که دمای بدن مادرش تغییر میکنه، این فسقلی از این ور ضربان قلبش تندتر یا آرومتر میشه و حتی حرکات ریزِ مادر، مثل تکون خوردن یا آرامش، همه به شکل یه حس کامل و هماهنگ به جنین منتقل میشن.
اینجوریه که جنین هم زمان با شنیدن صدا، یه تجربهی چندحسی داره، یعنی صدا رو که میشنوه و گرما و تکون ها رو حس میکنه، این هم آواییه باعث میشه اون صداها تبدیل به یه خاطره عمیقتر و پیچیدهتر بشن. انگار صدای شادی مامانی، با هر ضربهِ قلب و هر تکونِ بدنش، یه لالایی چند بعدی میسازه که توی ذهن کوچولوش، رُشد میکنه و حک میشه.
درسته که گفتیم صدای مادر از دو طرف به جنین میرسه و نقش پررنگتری داره، ولی نباید از صدای پدر غافل شد، جنین از حدود هفته ۲۵ بارداری، میتونه صداهای بیرونی رو تشخیص بده و اگه یه صدای خاص، مثل صدای بابا، مدام تکرار بشه، ذهن کوچولوش شروع میکنه به ذخیره کردن اون صدا به عنوان یه فرد آشنا، خیلی خیلی آشنا که مثل مامان قراره بعدها زیاد شنیده بشه.
خیلی از باباها فکر میکنن ارتباطشون با بچه از لحظهی تولد شروع میشه، ولی واقعیت اینه که اگه از همون دوران بارداری با جنین حرف بزنن، یا حتی فقط کنار مادر بخندن، اون صدا برای بچه تبدیل میشه به یه حس خیلی خیلی آشنا و شاید باور نکنید که خیلی از روانشناسا و دانشمندا معتقدند که تو این مرحله، ژنتیک و صدا میتونن با هم همراه بشن و حس های قوی تری بسازن.
بعد از تولد، خیلی از نوزادها وقتی صدای پدرشونو میشنون، واکنش نشون میدن. چون اون صدا رو از قبل شنیدن، حالا شاید واضح نبوده، شاید شبیه حرف زدن زیر آبه، ولی بوده و مغز کوچولوش یادشه.
پس باباها، تو دوران بارداری صدا داشته باشین. بخونین، حرف بزنین، شعر بگین، حتی شوخی کنین، باور کنین این صداها، پایهی یه رابطهی صمیمی در آینده بین خودتون و گل دختر و گل پسراتونه.
یکی از شیرینترین صداهایی که یه جنین میتونه بشنوه، صدای خندهِ مامانه. حالا چرا؟ چون وقتی مادر میخنده، هم از داخل بدنش ارتعاش ایجاد میشه، هم صدای خندیدن از بیرون میاد. یعنی دوباره همون حالت دابلساید، یا درون بیرونِ معروف.
ولی موضوع فقط شنیدن نیستا. موقع خندیدن، هورمونهای شادی تو بدن مادر بیشتر میشن و این حال خوب، از طریق جُفت به بچه هم منتقل میشه. چقدر عجیب نه؟ یعنی خنده هم از گوش میرسه، هم از طریق خون.
مغز نوزاد ممکنه نفهمه این صدا چیه، ولی حس خوبشو ثبت میکنه. اون شادی، اون لرزش خفیف و ریتم تند، همه میشن یه یادگیری ناخودآگاه. به خاطرِ همینه که خیلی از نوزادا، با شنیدن صدای خنده یا شادی، راحتتر میخوابن یا آروم میگیرن.
اینجوری بگیم که صدای خنده، اولین نشونهِ اینه که دنیا، میتونه جای خیلی بدی هم نباشه.
خب دیگه کم کم وقتشه این نی نی های فسقلی بیان بیرون و بفهمن ما این ور تو این سر و صدا چی داریم میکشم.
تولد بچه اولین باریِ که صدا رو با چشم همراه میکنه.
وقتی بچه به دنیا میاد، واسه اولین بار صداهایی که قبلا فقط میشنیده رو میتونه با یه تصویر ببینه. حالا وقتی مامانش حرف میزنه، صدا رو که میشنوه هیچی، لبای مامان هم میبینه این همون دنیای جدیدِ معروفهِ که به روی این نی نی ما باز میشه، همون سینک و هماهنگ سازیِ خودمون.
بچهها به شکل باورنکردنی ای نسبت به صدای مادر حساسن. حتی اگه ده نفرم تو اتاق با هم حرف بزنن، بچه فقط با شنیدنِ صدای مامانشِ که آروم میگیره. این یعنی چی؟ یعنی مغز از قبل، این صدا رو به عنوان امنیت ذخیره کرده. خدایی آدم میمونه و مغزش هنگ میکنه از این تکامل.
لالایی یه چیز عجیب غریبه. انگار مامانا با لالایی دارن همون محیط رحم و دوباره واسه بچه بازسازی میکنن. یه صدای نرم، ریتمیک، ملایم و تکرارشونده درست مثل صدای قلبِ مهربونشون.
اصلا شاید دلیل اینکه خیلی از ما با شنیدنِ صدای باد و بارون یا امواج دریا یا حتی کولر و پنکه خوابمون میبره، این صداهای یک نواخت و بدون شوک، اینه که مغزمون هنوز دنبالِ اون حس آشنای رحم میگرده. اونجایی که صداها همیشه یه ریتم داشتن.
راستی میدونستید یه سری صداها ضبط میشن ولی خاطره نمیشن
یه نکتهی جالب اینه که اون صداهای قبل از تولد هیچ وقت به شکل خاطره ذخیره نمیشن؛ چون مغز هنوز قسمت حافظش فعال نیست. ولی یه جوری دیگه ذخیره میشن، چجوری؟ یه جور اثر عاطفی دارن. مثل یه عطری که نمیدونی از کجاست، ولی دلتو میلرزونه. اون شکلی. یعنی بازم همون بحث خودآگاه، ناخودآگاه خودمونه. اون رد و اثری که میذاره در حد خاطره و تجسم جذابه.
قبل از اینکه بچه بتونه چیزی رو ببینه، دنیای صداهاشه که راه ارتباطیش و با جهان باز میکنه. برای همینه که صدای مامان، صدای بابا، صدای موسیقی و حتی صدای سکوت همش مهم میشن. بچه با صدا یاد میگیره توجه کنه. با صدا ارتباط میگیره، با صدا میفهمه کی خوشحاله، کی ناراحته، کی نزدیکشه، کی غریبه ست.
خب این یعنی چی؟ این یعنی صدا فقط واسه گوش نیست. صدا یه حسه. یه آغوشه. یه راهه برای گفتن، من اینجام، نترس این صدا میتونه صدای پدر یا مادرت باشه، صدای کائنات یا دنیا باشه، یا حتی صدای خودت باشه.
وقتی به این فکر میکنی که اولین چیزی که از دنیا تجربه کردی، نه تصویر بوده، نه بو، نه مزه، بلکه یه صدا بوده، یه عالمه چیز عجیب تو دل آدم تکون میخوره. شاید واسه همینه که صدا هنوزم میتونه بیشتر از هر چیز دیگه ای آروممون کنه بهمون انگیزه بده، یا حتی بغضمونو در بیاره.
خب، اینم از سفرِ صوتی ما از دل تاریکیِ رحم تا نورِ چشمهایی که هنوز دنیا رو نشناختن ولی با صدا آشنا بودن. چه جالبه که ما آدما قبل از دیدن، شنیدن رو تجربه میکنیم نه؟ انگار صدا یه جورایی دعوتنامه ست به زندگی، یه جور دستِ نامرئی که میگه بیا، اینجاست که همه چی شروع میشه.
اون صدای مبهمِ قلب مادر، نفسهاش، زمزمههای گُنگی که از دنیای بیرون رد میشد و به گوش ما میرسید، شد الگوی همه صداهایی که بعدن دنبالش میگردیم، توی لالاییها، توی صداهای نرم و جذاب قصهگوهای کارتون و کاست و الانم پادکستا، یا حتی توی موسیقیهایی که انگار از توی دلمون پخش میشن.
هممون بزرگ شدیم، قد کشیدیم و یاد گرفتیم با عقل تصمیم بگیریم ولی هنوز صدا از راه دل باهامون حرف میزنه. شاید به همین دلیله که بعضی موقع ها یه صدا بیدلیل اشکمونو در میاره یا لبخند رو گوشهِ لبمون میشونه.
صدا فقط موج نیستا، یه خاطرست، یه راهِ برگشت به جایی که دیگه نیستن ولی هنوز میخوایم اونجا بمونیم و خب اگه یه صدا تونسته تو این مسیر حتی یه لحظه با دلتون حرف بزنه، یعنی هنوز چیزی از اون امنیت و گرمای تو دل مهربون مامانامون تو وجودمون زندست.
ما چکاوایی ها آرزو داریم که همه آدمای جهان قشنگ ترین صداها رو بشنون، چون شنیدنِ صداهای گوش نوازترین میتونه حال دل هممونو برای حتی یه لحظه هم که شده خوب کنه.
خوش صدا باشید و برقرار .
نویسنده: ریحانه فضیلتی
سلام به رفقای عزیزای دل چکاوا، خوش اومدین به یه اپیزود شلوغ پلوغ و البته شنیدنی ما.
من اینجام، شما هم که خب اینجایین، ولی این صدای بوق معمولا همه جا تقریبا شنیده میشه، حتی اگه نزدیکش نباشی، یعنی از اون لحظهای که از خونه میزنی بیرون تا همون لحظهای که با چند تا بوق خسته از ترافیک، میرسی پارکینگ خونتون.
تا حالا شده فکر کنید چرا انقدر تو خیابونهای ایران صدای بوق همه جا شنیده میشه؟ اصلا چرا انقدر بوق زدن تو فرهنگ ما جا افتاده؟ این بوق بی زبون چی میخواد بگه؟ هشدار میده؟ دعوا داره؟ کمک میخواد؟ یا اصلا حوصلهاش سر رفته همینجوری میخواد صدا بده؟
بخوام راحت باب حرف و باز کنم، باید بگم ما تو کشوری زندگی میکنیم که هر تقاطعش مثل یه سن تئاتر میمونه و بوقها بازیگرای اصلیشن. یکی بوق میزنه بگه راه بده، داره دیر میشه، اون یکی بوق میزنه بگه حواست کجاست داداش؟ یکی دیگه فقط بوق میزنه چون اصلا عادت کرده، همیشه همینجوری بوق میزنه.
ترافیک هم که قربونش برم تو شهرهای بزرگمون مثل یه داستان تموم نشدنیه. تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، خلاصه هرکجا بری، یه ارکستر از صداها داره نواخته میشه، و وسط این ارکستر، یه ساز هست که همیشه کوک و آمادهست، اونم صدای بوقه.
توی این پادکست، قراره با هم بریم سراغ ریشهها، صداها، قانونا و حتی خندهها و عصبانیتهایی که پشت بوقا پنهونه. قراره بدونیم بوق چجوری از یه ابزار سادهِ هشدار تبدیل شده به یه جور زبون خیابونی. قراره بفهمیم چرا تو هند بوق تا این اندازه تبدیل شده به شخصیت اصلی این سرزمین، چرا تو نروژ بوق زدن بیادبیه و باعث میشه راننده ها وحشت کنند مگه این که شرایط اضطراری باشه و در نهایت چرا تو چرا تو ایران….مممممممم…..خب بالاخره تو ایران همه چی ممکنه.
اگه با صدای بوق بزرگ شدی، اگه تو صف تاکسی یا پشت چراغ قرمز یه بار از شدت بوق زیاد نزدیک بود روانی بشی، یا حتی اگه ماشینتو تازه گرفتی و هنوز نمیدونی بوقش کجاست؟ این پادکست واسه شماهاست.
پس کمربنداتونو ببند، آیینههاتو تنظیم کنید، یه بوق کوچولو بزنید واسه شروع، شوخی کردم نزنیدا، ملت عصاب ندارن. چون قراره بریم تو دل یه داستان پرصدا.
بوق، همین یه کلمه، همین یه صدا، پر از خاطرست، پر از هشدار و پر از زندگیه.
تا حالا به این فکر کردید که این بوقی که صداش امروز با یه اشاره کوچیک از پشت فرمون درمیاد، از کجا اومده؟ اصلا کی اولین بار گفت ماشین باید صدا بده تا بقیه بفهمن داره میاد؟
پس بیاید برگردیم به عقب، خیلی عقب، به روزای اول به دنیا اومدنِ وسیلههای نقلیه، یعنی وقتی ماشینها بیصدا بودن ولی خیابونها شلوغ نبود.
اون آخرای قرن نوزده، وقتی اولین ماشینا ساخته شدن، اصلا کسی به بوق فکر نکرده بود. چون ماشینها کُند و آروم بودن و اصلا نمیشد سرعت رفت باهاشون، تعدادشون کم بود، خیابونا هم بیشتر مال اسب و گاری بودن. اما کمکم با بیشتر شدن تعداد ماشینا، نیاز به یه سیستم هشداردهنده حس شد. چون وقتی ماشینی میخواست از پشت سر رد بشه یا کسی توی خیابون حواسش نبود، خیلی راحت تصادف اتفاق میفتاد.
قبل اینکه برسیم به این که این صدای رو اعصاب به شکل الان و گسترده ای که وجود داره زیر سر کشور آلمان بود و چی شد به اینجا رسید بریم ببینیم قبل اینکه تو ماشینا جاساز بشه چه جوری شد که این جوری شد؟
تو سال ۱۸88، اولین مدلهای بوق، بیشترشون شبیه بوق دوچرخه بودن، از اون پلاستیکیا، یه توپ پلاستیکی یا چرمی بود که راننده با دست فشارش میداد و از توش یه صدای آرررر درمیومد. بهش میگفتندbulb horn یا همون بوق تُپی، حالا سرچ کنید ببینید خیلی بانمکه قیافش، دقیقا همونی که رو دوچرخههای قدیمی میدیدیم.
همینطوری چند سالی که گذشت، یه مهندس آمریکایی به اسم مککان یه نوع بوق مکانیکی اختراع کرد که صدای خاصی میداد. اون صدای معروف آهووگااا بود که تو فیلمهای سیاهوسفید قدیمی شنیدیم. این بوقها خیلی زود محبوب شدن و تقریبا روی هر ماشینی نصب شدن. حتی هنری فورد، وقتی مدل T معروف رو ساخت، این بوق رو روش گذاشت.
یه کمپانی خفن، با اصالت آلمانی و مهندسی درجهیک که اسمش بوشه، سال ۱۸۸۹ میلادی توسط یه آقای زرنگ و آینده نگری به اسم رابرت بوش تو شهر اشتوتگارت آلمان تاسیس شد. این شرکت الانم زیر نظر بنیاد رابرت بوش میچرخه ها. یعنی همهچی هم علمی، هم اصولی، از این درست حسابیا.
اوایل قرن بیستم بود که جناب بوش تصمیم میگره یه نابغه جوون به اسم گاتلاب هانولد رو بیاره توی تیمش. هانولد اولش شاگرد کارگاهِ بوش بود، ولی خیلی زود نشون داد که فقط شاگرد نیست و یه مغزِ واقعیه.
گذشت و گذشت تا اینکه این رفیق نابغه ما، تونست علاوه بر کار روی شمع خودرو، تو زمینههای سیمکشی روشنایی، استارت، و مهمتر از همه، بوق ماشین هم یه تحول حسابی راه بندازه.
زمان مشخصش که سخت میشه و اینجور داستانا یکم تاریخش اینور اونوره، ولی بر اساس مقاله های موثق، تو تاریخ ۱۲ آوریل ۱۹۱۴، آقای بوش درخواست ثبت اختراع بوق برقی رو تو آلمان داد. ولی خب فقط ثبت اختراع نبود، بوش دنبال یه بوق خاص بود، بوقی که هم صداش تا فاصلهِ زیادی بره، هم دلنشین باشه، هم مصرف برقش کم باشه و قیافش هم قشنگ و هم جمع وجور باشه. یعنی میخواست یه بوق شیک و باکلاس درست کنه.
تا اینکه بالاخره سال ۱۹۲۱، بوق ماشین بوش اومد بیرون و ترکوند. همون بوقی که همه اون ویژگیهایی که بوش دنبالش بود و داشت. جالب اینجاست که این بوق، با یه تکنیکی ساخته شده بود به اسم لولههای بستهشده که الهامگرفته از لولههای ارگ کلیسا بود.
این لولهها بالاشون بسته بود، واسه همین صداشون ملایمتر و کنترلشدهتر از لولههای باز درمیومد. نتیجه چی شد؟ یه بوق خوشصدای خاص که نه فقط تو بازار جا افتاد، بلکه یه جورایی شد امضای کار شرکت بوش.
با پیشرفت صنعت خودرو، دهه ۳۰ میلادی، بوقهای میکانیکی تو دنیا کمکم جای خودشونو دادن به بوقهای الکترونیکی، همه این بوقها با برق کار میکردن، صدای دقیقتر، قویتر و پایدارتر داشتن. تازه، شرکتها شروع کردن به طراحی صداهای مختلف برای بوقها، از بوق بلند و خشن کامیونها گرفته تا بوق نرم و مودبانهی ماشینهای سواری کوچیک.
الان که خیلی از تاریه اختراع این وسیله عموما رو اعصاب ولی ناجی گذشته، بعضی ماشینهای لاکچری، بوق مخصوص خودشونو دارن. بعضیها بوقهای فانتزی میذارن که آهنگ میزنه یا صداهای خندهدار درمیاره. تو آمریکا یه دوره مد شده بود ماشینا بوقشون آهنگ کارتونها یا فیلمها رو میزد. یه جور شوآف بوقی بود
باورتون میشه حتی توی هواپیماها هم یه سیستم بوق مانند وجود داره؟ البته نه برای هشدار به عابر پیاده، برای ارتباط بین خدمه و خلبان. مثلا وقتی مهماندار میخواد با خلبان صحبت کنه، یه صدای بوقمانند تو کابین پخش میشه.
جا داره البته اینجا خداروشکر کنیم که دوچرخهها زنگ دارن، نه بوق، واقعا تصور کن یکی داره با دوچرخه از ته کوچه میاد، یهو بوق کامیون بزنه، نصف محل سکته میزنن. این زنگای خوشصدای دوچرخه، یه حالت بامزه و مهربون دارن، یه جوری که انگار خود دوچرخه ک خیلی هم موقره داره کاملا مودب میگه، ببخشید، خیلی عذر میخوام اگه امکان داره راه بدین من رد شم.
البته هستند یه عده که میرن واسه دوچرخشون بوق میخرن، اونم چه بوقی؟ بوق پراید، موتور، وانت نیسان، که اگه بخوایم بگیم ریشه این کار از کجا میاد، خیلی جالب نیست، بگذریم.
این بوق کامیونا رو شنیدید؟ همون که وقتی صداشون در میاد انگار دل کوه میلرزه، اصلا واسه این نیست که بگن ببخشید رد میشیم، انگار میگه با زبون خوش برو کنار دارم رد میشم، این بوق واسه اینه که همه بفهمن یه غول جادهای داره میاد، مخصوصا تو جاده چالوس که همه جا قفل شده، فقط بوقه که قشنگ راه و باز میکنه. بوق کامیون معمولا بادیه که بهش میگن پنوماتیکی و جنسش هم بیشتر فلزیه، تا صداش حسابی بلند و وحشی باشه.
بوق کشتی یه صدایی داره که انگار داره به کل دنیا میگه من دارم میام، همه کنار، مخصوصا اونجایی که از دل مه بیرون میاد، صدای بوقش طوریه که آدم حس میکنه الان قراره دزدان دریایی بریزن بیرون. یه جور بوقه که دل آدم میلرزه، ولی خب دریا هم با عظمتشه دیگه. بوق کشتی هم معمولا از فلز سنگین ساخته میشه و مدلش هم بادی یا بخاریه، که صداش مثل غرش نهنگه وسط اقیانوس.
بوق قطار رو که دیگه همممون شنیدیم، مخصوصا اونایی که تو بچگی تو روستا بودن یا نزدیک راهآهن. یه صدای کشیده وعجیبه که انگار داره میگه قطار داره میره، جا نمونی، بوق قطار معمولاً فلزی و از نوع بادی و با خودش یه حال و هوای خاص داره، وقتی میاد، دل آدم واسه جاهایی که نرفته تنگ میشه.
بوق از یه توپ کوچیک چرمی شروع شد، به مروزز شد سازوکار حرفهای خودروهای مدرن، شد زبون مشترک خیابون. توی دنیای امروز، بوق فقط یه صدا نیستا، یه واکنش یا یه ابزار ارتباطیه.
اگه موافق باشید، بریم سراغ تاریخچه بوق تو ایران؟
خب، حالا که فهمیدیم بوق تو جهان چه جوری به وجود اومد و چه جوری پیش رفت، بیاید یه کوچولو زوم کنیم روی خودمون
بوق تو ایران از کی اومد؟ با چی اومد؟ مردم باهاش چه برخوردی کردن؟ بریم تو دل قصه
تو تاریخ ثبت شده که اولین خودروی وارد شده به ایران، حوالی سال ۱۲۷۹ خورشیدی، حدود ۱۹۰۰ میلادی، تو زمان مظفرالدین شاه قاجار وارد شد. اون ماشین چی بود؟ یه اتومبیل فرانسوی که خود شاه از اروپا با خودش آورد. خب رو ماشینم بوق داشت دیگه، اونم همون بوق تُپی بود، که راننده یا خود شاه فشار میداد و میگفت، برو کنار که اعلیحضرت دارن رد میشن.
حالا جالبه از شوکه شدن مردم از صدای بوق براتون بگم. اون موقع مردم اصلا ماشین ندیده بودن، چه برسه به بوق، بوقای قطارم که در ایران چون با صدای خود قطار میومد و جای ریل ها، قابل تشخیص بود خب نمیترسیدن، ولی بوق ماشین چون بین جمعیت بود، صداش که میومد، بچهها گریه میکردن، حتی تو بعضی از روایت ها اومده که زمان قاجار بعضیا فکر میکردن از ما بهترون توشه، یا مثلا میگفتن این ماشین با دودی که ازش در میاد و صدای عجیب غریب بوقش، کار شیطونه. چه حرفا……….
اصلا خیابونگردی با ماشین و بوق، خودش یه نمایش بود. یه جور خودنمایی اعیونی.
تا سالها تو ایران، ماشیندار بودن یه امتیاز خاص بود. تعداد ماشینها به شدت کم بود و هر ماشینی بوق خاص خودش و داشت. بوقشون یه جور شناسنامهی صدا بود. طرف اگه بوق مخصوص ماشینِ خان رو میشنید، میفهمید که خب خان داره میاد، برین کنار.
تو بعضی مناطق، حتی صدای بوق یه ماشین خاص، میتونست باعث سکوت یا احترام مردم بشه.
باور کنید تو بعضی شهرها، مثل تبریز و اصفهان، آدمای مهم با ماشین و بوق خاصشون میومدن وسط بازار، یه بوق بلند میزدن که همه بفهمن اومدن، یعنی بوق یه جور اعلام حضور بود. یه مدل امضای صوتی.
اصلا اون موقع بوق فقط هشدار نبود، بوق یعنی من رسیدم، منو ببینید یا دیگه ته تهش برین کنار، راه بدین.
از دهه ۱۳۳۰ به بعد، وقتی واردات ماشین بیشتر شد، بوقها هم حرفه ایتر شدن. دیگه خبری از بوق تُپی نبود. بوقها برقی شدن و یه صدای خاص گرفتن.
تو دهه چهل و پنجاه، کمکم بوق زدن الگو گرفت:
مثلا دوتا بوق کوتاه یعنی سلام، یه بوق آروم یعنی مرسی، یه بوق طولانی و خشن یعنی دادا چته؟ اینجوری
تو فیلم های قدیمی ایرانی، بوق یه بخش مهم از فضا بود. مثلا تو فیلمهای فردین یا بیک ایمانوردی، وقتی قهرمان با ماشین میومد، بوق میزد، دختر فیلم لبخند میزد، و همین شروع یه ماجرای عاشقانه بود. باور کنید بودا
ولی امروز بعد از بیشتر از صد سال، بوق تو ایران شده یه زبون مستقل. آدما با بوق خوشحالی شونو نشون میدن مثلا وقتی تیم ملی ایران میبره، با بوق اعتراض میکنن به رفتارای یه سری اشخاص، تشکر میکنن، یا اصلا به شکل خودآگاه و ناخودآگاه، تخلیهعصبی میشن. اینجوری بگم براتون که تو ایران، بوق فقط یه دکمه نیست، یه حسه، یه واکنشه به شهر، به ترافیک، به فرهنگ، به آدما و هزار و یک چیز دیگه.
بوق تو ایران مثل بوق تو دنیا شروع شد، اما خیلی زود یه رنگ و بوی ایرونی گرفت.از ابزار تجمل، تا هشدار کوچه بازاری، از نشونه هیبت، تا یه امضای صوتی تو ترافیک. بوق، صدای ماشین نیست، صدای ماست، صدای درون هممون، توی شهر شلوغ و زندگی پرسرعت امروز.
خب، اگه از بیرون به ایران نگاه کنید، شاید فکر کنید بوق زدن یه جور رفتار تهاجمیه. اما ما ایرونی ها خوب میدونیم که بوق، توی فرهنگ رانندگی مون خیلی فراتر از یه صدای هشدار سادهست. بوق، زبونه، زبونی بدون کلمه، ولی پُر از معنا.
بوق تو فرهنگ رانندگی ما یعنی سلام، مرسی، ای بابا، برو دیگه، هووووی، وایسا، دمت گرم، لعنتی، عاشقتم و………. یعنی ما با یه دکمه، کل طیفِ احساسات انسانی رو منتقل به همدیگه منتقل میکنیم، فقط بستگی داره چند ثانیه فشار بدی و با چه حالتی بوق بزنی. یعنی صدا نه حرکت دستِ که اینجا تعیین کنندست.
مثلا بوق کوتاه یعنی داداش مرسی که راه دادی، بوق ممتد یعنی تو اصن چرا گواهینامه داری؟ یا کدوم دوست عزیزی به تو گواهینامه داده. بوقچکشی یعنی وایسا ببین با کی طرفی؟ بعدشم که قفل فرمون میاد وسط. بوق دوبارهای یعنی ببخشید، حواسم نبود. یا حتی برای قهر و دلخوری، یارو از تو کوچه رد میشه، بوق میزنه که بگه اومدم، ولی نمیام پایین. خودت میدونی چرا. بوقزدن تو صف عابربانک، آخه تو ایران، فقط رانندهها بوق نمیزنن. دیدی طرف تو صف عابربانکه، بعد ماشین پشتش بوق میزنه که چرا نمیای؟ از اونا، یا مثلا تو پمپبنزین، طرف تازه خاموش کرده، هنوز نازل رو برنداشته، نفر پشتی بوق میزنه که زود باش دیگه، نصف عمرم رفت. اینجوری
شاید باورتون نشه ولی اینجوری که از شواهد ماجرا پیداست، بوق زدن پشت ماشین عروس، یا حتی بوقی که عروس و دوماد جوگیر میشن و از سر خوشحالی کوتاه مدت یا ایشالله بلند مدت میزنند، فقط و فقط مخصوص ما ایرانیاست. یعنی اینجوری که تحقیق کردیم تاریخ خاصی نداره و از وقتی مامان بزرگ بابابزرگامون یادشونه از هر موقع افرادی در جایگاه عروس و دوماد تو ماشینی که از مجلس به خونه میرفت نشسته بودن پشت سرشون بوق بوق میکردن.
البته در تحقیقات جامعه شناس های ایرانی گفته شده این یه جور بدرقه کردن و خوشحالی کردن هم زمان رفقا و دوستاست. این که مثلا ما هم اندازه شما خوشحالیم، خوشبخت باشید و بعدشم مستقیم میرن تو فاز خطر و وسط اتوبان و خیابونای اصلی و فرعی ماشینا رو میزنند کنار و دوماد و عروس طفلی رو به زور تو سرما و گرما با اون حال خسته از رقص تو مجلس پیاده میکنند که حالا بیا یه قری هم وسط خیابون بده.
ما که دوست داریم همیشه همه خوشبخت و حالشون خوب باشه، همیشه هم به عروسی و خوشی، ولی جریان اینه که هر فرهنگی انسانی هم هست یا نه؟ یعنی بوق زدن ساعت 2 نصف شب وقتی ملت مست خوابن، یعنی خوابِ رِم و بهترین زمان خواب و دارن تجربه میکنند با صدای بوق هم زمان چند تا ماشینیهو از خواب میپرن و تهشم با پرانول به پارت دوم ادامه میدن. حالا باز هر جور دوست دارید دیگه، از اونجایی که ما ایرانی ها جون خودمون خیلی پایبند به فرهنگمون هستیم، اگه دوست داشتید قبل دوازده دیگه بوق و بوق تعطیلش کنید.
بوق برای دربی.
تو ایران بوق فقط مال ترافیک نیست.
عروسیه؟ باید تا خود صبح بوق بزنی.
تیم ملی برده؟ پرسپولیس رفت صدر جدول، برو بیرون، بوق بزن تا صدات بوق ماشینت خراب بشه. یعنی از وقتی تیم مورد علاقش یا ایران میبره، جوری دو ساعت پشت هم بوق میزنند که صدای بوقا، یعنی اونی که بوق جدی رانندگی هم میخواد بزنه قاطی میشه با صدای بوق فوتبالی این دوستامون. یعنی مریضای بیمارستان جوری سُرم به دست و پریشون میان پشت پنجره که فکر میکنند وااااااااای عجب اتفاق مهمی افتاده، چون به ذهنشون نمیرسه که برای فوتباله و از اونجا که همیشه هم تا مرحله مقدماتی بیشتر نرفتیم، فکر میکنند شاید اتفاق مهمتری افتاده. خلاصه این که بوق تو ایران کارایی میکنه که خود مردم عادی از انجامش عاجزند. یه جور آچار فرانسه صوتی به حساب میاد.
خوشحالید اوکی، ولی خب از خودتونم جای سر و صدا مایه بذارید دیگه، ملت که گوشاشونو از سر راه نیوردن.
این وسط مستا بریم ببینیم بوق تو موسیقی ایرانی چه نقشی داره؟
فکر کنم آهنگ ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی که معروف ترین آهنگ تو ایران در مورد بوقه.
این آهنگ اصلا از همون شروعش یه حس متفاوتی به شنونده میده. از اونجایی که تو متن آهنگ حرف از ماشینی میزنیم که نه بوق داره و نه صندلی، این یعنی خیلی از نمادهای معمولی و روزمره دنیای ماشینها رو به چالش میکشه. تو این ترانه، بوق انگار یه چیز اضافی و بیاهمیته که تو دنیای مشتی ممدلی اصلا نقشی نداره.
یعنی وقتی توی این آهنگ از بوق خبری نیست، دقیقا یه طنز نهفته داره.
چون تو دنیای واقعی وقتی بوق نداریم، یعنی ماشین اینقدر ساده شده که حتی به یه چیز ضروری مثل بوق هم نیازی نداره. این که بوق توی آهنگ نیست، یعنی یه نگاه غیررسمی و بیخیال به دنیای روزمره کرده. بوق توی زندگی واقعی معمولا برای جلب توجه یا هشدار استفاده میشه ولی اینجا مثل اینکه همه چیز راحت و بدون دغدغه پیش میره.
تو آهنگ مشتی ممدلی، هیچ عجلهای در کار نیست و هیچ اضطرابی هم وجود نداره. همین چیزی مثل بوق، تبدیل به یه نماد شده از زندگی آروم و بیدغدغه، بدون اون همه شلوغیها و نگرانیهای روزمره.
آهنگهایی هم هستند مثل آهنگ بوق به بوق مجید احمدی، یا آهنگ حجت شیروی به نام بوق فیدوس، یه آهنگی جدیدی از محسن چاووشی به اسم الا دختر و نکته عجیبش اینه که تو این قطعه سانسور شده قسمتیش و به جاش صدای بوق گذاشتن. راستی یه صادق بوقی هم داریم از همه بوقی تر و دوست داشتنی تره اتفاقا.
تا اسم بوق موتورمیاد، اولین چیزی که تو ذهنمون جرقه میزنه اون بوق زدنای کشدار و خفن موتوریهای تهرونه. یعنی انگار تا بوق نزنه، تو خیابون راه نمیدن بهش، از اون بوق کوچولوی بیییییب گرفته تا بوق وانت که وقتی روش نصب میکنن، سه تا مغازه میفهمن اینا اومدن، چهار تا آدمم از ترس جا خالی میدن، بوق نیست که اخطار جهانیه.
موتوریها با بوقشون انگار دارن احساساتشونو بروز میدن. بوق کوتاه؟ یعنی یه نیش ترمز، بوق بلند؟ یعنی ببینم با منی؟ دوتا بوق پشت سرهم، یعنی حیف که عجله دارم وگرنه وایمیستادم میگفتم بهت. خلاصه، بوق برا موتوری یه زبون بینالمللیه، تو تهران هم کاربردش مثل آب خوردنه، یعنی بدون بوق، موتوری احساس بیهویتی میکنه، افسرده میشه، ممکنه حتی مهاجرت کنه بره ترکیه.
حالا جالب ترش کجاست؟ اونجا که طرف یه موتوره کوچیک داره، ولی بوقش صدای کامیون میده، نصف ملت فکر میکنن تریلی از پشت داره میاد، بعد یه نگاه میکنی یه پسر نوزده ساله با دمپایی انگشتی و کلاه مشکی داره میره سمت بازار مولوی، اصلا بوق موتور برای بعضیا حکمِ استوری ساعت ۷ صبح و داره، فقط واسه اینه که بگن از بقیه جلوترن میزنن، حتی برای اذیت کردن.
ولی خدا خیر بده اون موتوریهایی که با احترام بوق میزنن، یه بوق کوچولو، یه اشاره، یه رد شدن تمیز. کاش همه بلد بودن که بوق هم مثل نمک غذاست، زیادش دل آدمو میزنه.
وقتی توی ترافیک سنگین گیر میکنی و اعصابت خورد میشه، یه چیزی تو وجودت میگه یه بوق بزن شاید آروم شی. حالا اینکه اون بوق به جز بالا بردن فشار خون همه، فایدهای داره یا نه، دیگه خودش یه بحث فلسفیه.جالا جالبه بدونید یه دسته از افراد هستند که بهشون میگن بوق نزنهایی که بوق میزنن، دیدید همه مون یه دوستی داریم که همیشه میگه، من از بوق زدن بدم میاد، آدم باید فرهنگ داشته باشه، بعد تو اولین تقاطع که یه موتوری جلوش سبز میشه، دو بعد از ظهر جوری بوق میزنه که خواب قیلوله کل خونه های خیابون و زهرمارشون میکنه.
چرا؟ چون بوق تو ایران فقط یه ابزار نیست.یه جور واکنش طبیعیه، مثل عطسه، مثل آه کشیدن، مثل خمیازه، مثل این که اعصاب ندارم فقطم خودم باید بزنم یه همچین حالتی. اینا قسمتی از بوق تراپی ایرانیاست.
حالا تا تو ایرانیم و آسیا یه سری به هند که بوق اصلا جزو جدایی ناپذیر از هویتشونه بزنیم ببینیم چشونه اصلا چرا یه تنه تو دنیا دارن ذات بوق و میبرن زیر سوال؟
هندوستان، همون کشوریه که با هزار رنگ و صدا و آدمای جورواجور، تو هر قدمش یه ماجرای عجیب منتظر هممونه. ولی اگه یه چیز باشه که توی خیابونای هند از همه چیز پررنگتر باشه، اون صدای بوقه، بله، بوق بیوقفه، با ریتم، بی ریتم، بیدلیل، با دلیل، حتی با عشق و نفرت، دیگه میدونید که احساسات تو هند حرف اول و میزنه مگه اینکه خلافش ثابت بشه
ولی چرا؟ مگه بوق فقط برای هشدار دادن نیست؟ چرا هندیها انگار به بوق زدن اعتیاد دارن؟ بیاید بریم ته قصه.
تو هند، بوق میلیون برابر ایران، فقط یه ابزار الکرونیکی برای هشدار نیست، یه جور زبان ارتباطیه جدیه، اصلا میشه به عنوان یکی از زبون های آسیایی ثبتش کنند. توی خیابونای تنگ و باریک و شلوغِ کلکته، بمبئی، دهلی یا هر شهر دیگهای، رانندهها بیشتر از آینه یا چشمشون، به بوق اعتماد دارن. بوق میزنن که بگن، دارم میام، مراقب باش، نپیچ جلو من، یا حتی دمت گرم که راه دادی
جالبه بدونید که پشت خیلی از کامیونها و تریلیهای هندی یه جمله معروف نوشته شده که خیلیها دیدنش، شاید باورتون نشه ولی جمله اینه: لطفا بوق بزن. شوخی نمیکنما، توی هند، زدن بوق نه تنها بیادبی نیست، بلکه نوعی احترام و هماهنگیه، یه راننده سنگین وزن منتظره تو بهش خبر بدی که میخوای سبقت بگیری. بوق بزنی تا بفهمه تو پشتشی، اینجوری با بوق راه تو باز میکنی، اینجوری بگم آینه جلو و پشت و بغل و راهنما و این داستانا یعنی کششششششششک.
تو یه کشوری که گاهی چراغ راهنمایی کار نمیکنه، یا شاید اصلا نیست، بوق خودش میشه چراغ، با یه بوق کوتاه، به موتور بغلیت میگی حواست باشه. با یه بوق بلند، به اتوبوس جلویی میفهمونی یا برو یا راه بده. بعد جالبه که با وجود این همه بوق، مردم هند خیلی خونسردن، دلیل روانشناختیشم معلومه دیگه، چون از بچگی تو همین آلودگی صوتی بزرگ میشن، یا شاید چون بوق براشون صدای آشنا و عادی زندگیه. برعکس ما که اگه یکی وسط خیابون بیجا بوق بزنه، تا مرز جنگ جهانی پیش میریم، تو هند یه بوق یه جور سلام علیک محسوب میشه.
البته میگن توی سالای اخیر، به خاطر آلودگی صوتی شدید، بعضی شهرهای هند مثل بمبئی تلاش کردن، همین دو سه سال پیشا، تازه تلاش کردن، فرهنگ بوق زدن رو اصلاح کنن. حتی یه طرح خفن اجرا کردن، اینجوریه که وقتی مردم پشت چراغ قرمز بیشتر بوق میزدن، چراغ دیرتر سبز میشد، یعنی بوق بزنی، بیشتر باید وایستی، این شد که هندیهای تو بمبئی فهمیدن شاید این یکی بوقزدن بیموقع، واقعا فایدهای نداشته باشه.
پس الان دیگه در جریان هستید که بوق تو هند، فقط یه صدا نیست. یه جور همزیستی مسالمت آمیز و مدرن وسط یه بینظمی واقعیه. یه صدای زنده، یه زبون خیابونی و یه توافق جمعیه که میگه، ما اینجوری با هم کنار میایم، دو میلیارد آدمیم، اینجوری با هم کنار میایم، با عرض شرمندگی چشمتونم از جایگاهش بیرون بیاد.
پس اگه یه روزی رفتید هند و یه عالمه بوق شنیدید، خوف نکنید. فقط سعی کنید بهش عادت کنید، چون اونجا، بوق زدن فقط یه هشدار نیست، یه سبک واقعیه زندگیه.
فرهنگسازی بوق درست تو بعضی کشورهای دیگه چطوریه؟
تو خیلی از کشورا، بوق یه چیز کاملا محدود و جدی محسوب میشه. مثلا تو ژاپن، مردم فقط وقتی بوق میزنن که یه خطر واقعی در کار باشه، یعنی اگه صدای بوق بشنوی، بدون واقعا یه چیزی شده. تو آلمان هم فقط تو شرایط اضطراری مجازه. حتی تو بعضی خیابونها تابلو زدن که میگه: بوق زدن ممنوع، مگه خطر جانی، تو نروژ یا سوئد؟ اگه بیدلیل بوق بزنی، ممکنه مردم یه نگاه بهت بندازن که انگار با زنگ کلیسای وسط شهر درگیر شدی. بوق زدن باید مثل حرف زدن باشه، به موقع، با احترام، و فقط وقتی واقعا نیازه
نظرتون چیه حالا که داریم به آخرای پادکستمون نزدیم میشیم چند مدل بوق کارخونه ای رو بهتون معرفی کنیم البته شاید بعضیاش و بشناسید.
1- بوق 1606: همون بوقیه که وقتی صداش درمیاد، نه میپرونی کسی رو، نه خودت از صداش خسته میشی، یه صدای نرم و ملایم داره، درست واسه اونایی که نمیخوان با یه بوق نصف خیابون و خبر کنند، این بوق از دو تا بخش درست شده، یکی 16 سانتی، یکی 6 سانتی. ترکیبشون یه صدای دلنشین درمیاره، واسه ماشینهایی که میخوان بوق بزنن، ولی باکلاس و آروم.
2- بوق 1011، این بوق، یه ترکیبِ خوشصدا از دو تا بوق با قطر 10 و 11 سانتیمتره که وقتی با هم کار میکنن، یه صدای بلند و دلنشین میزنن. تو ایران، این بوق توی ماشینها مثل نمادِ شجاعت توی خیابونها شده. این مدل تو دو نوع مختلف هم تولید میشه، یکی با صفحه فنر که صدای واضحتر و بلندتری داره و یکی دیگه با صفحه آهن که صدای سنگینتری میده. در هر صورت، این بوق همون چیزی که باید باشه، نه خیلی نرم، نه خیلی خشن، یه صدای ایدهآل واسه هر موقعیت.
3- بوق 0907، همون بوقی که میخواد توجه همه رو جلب کنه، این بوق دقیقا از دو تا بوق با قطر 9 و 7 سانتیمتر ساخته شده بود که وقتی با هم ترکیب میشن، صدای بلند و محکمی میسازن.
4- بوق بنزی، این بوق بنزینی یه مدت تو یاران خیلی سر و صدا به پا کرده بود، جالبه بدونید برای شرکت بوش آلمانه. همون صدای خاصی که وقتی بشنوی، فوری یاد ماشینهای بنزینی قدیمی میفتی. این بوق، یه صدای منحصر به فرد داره که خیلیا عاشقشن. انگار یه خاطره از دوران گذشته ست که خیلی با کلاسه. بوق بنزی باعث میشه خودروت یه صدای خاص و متفاوت داشته باشه که از همه ماشینا متمایزش کنه. مثل یه امضای صدا برای ماشینای قدیمی که هنوز طرفدارای زیادی داره.
آینده بوقها ، تکنولوژی، اخلاق، و نیاز به سکوت؟
خب، حالا که از تاریخچه و فرهنگ بوق گفتیم، وقتشه بریم سراغ خودِ بوق.
بوقهای الکترونیکی هوشمند در خودروهای آینده
شرکتهایی مثل تسلا یا ب ام و دارن رو بوق هایی کار میکنن که بسته به موقعیت، صداشونو تنظیم کنند.چه باحال نه؟
مثلاً توی محلههای مسکونی یه صدای آروم و ملایم بدن، ولی توی اتوبان یه صدای قوی و هشداردهنده، بعضیاشون حتی قابلیت ضبط صدا دارن که راننده بتونه پیام مخصوص خودشو پخش کنه، شما ببین داره تکنولوژی به کجاها میرسه.
خب از کجا شروع کردیم؟ از تاریخچهی بوق تو دنیا، از وقتی که ماشینا هنوز چهار تا چرخ ساده بودن و رانندهها دنبال یه راهی بودن که به بقیه بگن، حواست باشه. من دارم میام. رسیدیم به ایران، به اولین ماشینهایی که بوق زدنشون تو کوچهها هیجان داشت، بعدش رسیدیم به شلوغیهای امروز، به فرهنگ بوق زدن.
اما ته همهی این قصهها، یه چیز معلومه، اینکه بوق فقط یه صدا نیست، یه زبون بیکلامه. یه اخطار، یه اِبراز وجود، گاهی هم فقط یه بوقه، همین، نه بیشتر
هر بار که دستتو میبری سمت بوق، داری یه پیام میفرستی، گاهی میگی مراقب باش، گاهی میگی راه بده، گاهی هم فقط دلتنگیته که توی صداش پنهونه.
اگه بوق رو بفهمیم، اگه بدونیم چه تأثیری داره، هم خیابونهامون آرومتر میشن،
هم حال دلهامون.
خداحافظ تا یه سفر صوتی دیگه
معمولا وقتی صحبت از سینما قبل از انقلاب به میون میاد، نا خودگاه ذهنِ افراد سَمتِ فیلم های کاباره ای و به اصطلاح فیلم فارسی میره. اما حقیقت اینه که این دسته از آثار رو فقط عموم جامعه و افرادی که نگاهی تفننی به سینما در اون زمان داشتند، می پسندیدند. در کنارِ این سینمای عوام پسند اما، بودند هنرمندانی که نگاهِ عمیق تری به مقوله هنرهای تصویری مثل سینما و تئاتر داشتند، افرادی که جدای از زرق و برق و ستاره شدن، به دنبال چرایی ها بودند که پاسخشون، فقط در عالم هنر هویدا میشد. یکی از این هنرمندان مستعد و خوش صدا، شهره آغداشلو بود. بازیگری مسلط و پر احساس، که به دلیل صدای طنین انداز ، قدرتمند و منحصر به فردی که داشت، خیلی زود، جای خودش رو در جهان هنر پیدا کرد، اما دست سرنوشت او رو در شرایطی عجیب و غیر قابل پیش بینی قرار داد برای همین، اول از همه نگاهی به زندگینامه این هنرمند میندازیم تا از مسیری که از ابتدا تا به امروز طی کرده بهتره باخبر بشیم.
شاید این قصه، کلیشه ای به نظر برسه اما، بازیگرهای زیادی در دنیا هستند که با تقلید کردنِ رفتارهای دیگران، به استعدادشون در بازیگری پی برده شده. از رابین ویلیامز و جیمی فاکس گرفته تا جنیفر انیستون و جیم کری. و هیچکدومشون فکر نمی کردند که روزی این شیرینی های لحظه ای، سرنوشتون رو برای همیشه تغییر بده. خانم شهره آغداشلو، با نام اصلی شهره وزیری تبار هم از این قاعده مثتثنی نیست.
کلیدِ ورودِ تقریبا ناخواستشون به دنیای بازیگری، با تقلید و ادای فامیل رو در اوردن شروع شد. وقتی که روزهای تعطیل همه دور هم جمع میشدند، بعد از ناهار ادای همه خانواده رو در میورد و با لذتی که نصیب بقیه می کرد، روز و شبشون رو می ساخت. اما اولین بذر رو دوست صمیمی عمشون، یعنی مرحوم جمیله شیخی در ذهنشون کاشتند. روزی که همه در خانه عمه دور هم جمع شده بودند، شهره نوجوون رو صدا می کنند تا اداِ جمیله شیخی رو در بیاره، از اونجایی که صدای هر دو بَم و پر قدرت بود، آغداشلو بلافاصله یکی از دیالوگ های معروف شیخی رو با جمله: بدرالزمان تورو خدا با من اینطوری صحبت نکن. گفت و جمیله شیخی از این میزان تسلط صدا و راحتی تقلید حیرت کرده بود و به عمه شهره آغداشلو گفت که این بچه باید هنرپیشه بشه.
شاید این همون جمله ای بود که آغداشلو دوست داشت از زبون کسی بشنوه، اما از طرف دیگه، نقشه های پدر برای آینده اش اجازه فکر کردن زیاد به این جمله طلایی رو نمیداد. پدری که سودای فرستادن شهره رو به کشور آلمان برای درس خوندن در رشته پزشکی داشت، قطعا خیلی براش خوشایند نبود که اون رو در حرفه پر هیاهو و عجیبی مثل بازیگری ببینه. همه چیز خیلی آروم پیش می رفت تا زمانی که فیلمِ فراموش نکردنی بر باد رفته روی پرده های سینمای ایران رفت و فکر و خیال بازیگری رو، در سرِ خیلی از دخترها و پسرهای این سرزمین انداخت. یکی از همین دخترا شهره خانم آغداشلو بود که در سن شونزده سالگی، حسابی با اسکارلت قصه همزادپنداری کرده بود و فکر کردن به این حرفه براش از همیشه پر رنگ تر شده بود.
از اونجایی که برای بچه ها، خصوصا دخترها، گفتن همچین تصمیم هایی به پدر سخته، شهره با غصه خوردن و گریه های فراوون، به دختر داییهایش میگه که اصلی ترین تصمیم زندگیش رو گرفته و دوست داره که بازیگر بشه، در نهایت با دیپلمی که به هنر مرتبط نبود، به پدرش گفت که می خواد این حرفه رو با تئاتر شروع بکنه و پدرش با تئاتر به اندازه سینما مخالف نبود و با شرط اینکه شهره نام خانوادگی خودش رو بعد از شهرت تغییر بده، اجازه داد که در حرفه تئاتر تحصیل کنه و بعد از این اذنِ به موقع، آغداشلو در سال 1349 و سن هجده سالگی کار خودش رو در بازیگری تئاتر، با شرکت در کارگاه های نمایش آغاز کرد. یه روز در تئاتر شهر، برای نقش ملکه ژاپن در نمایش (جاده باریک به شمال دور) تست می گرفتند، در سالن انتظار، جای سوزن انداختن نبود و همه منتظر بودند تا این نقش رو تصاحب کنند. بیژن صفاری، آربی آوانسیان، اسماعیل خلج، مریم خلوتی و آشور بانیپال، افراد مشهور در سالن بودند، بعد از تست، به آغداشلو گفتند در ساختمون بعدی منتظر باش تا ما نتیجه رو بهت اعلام کنیم، در ساختمون دوم که شهره پیش آقای نعلبندیان نشسته بود، نیم ساعتی بیشتر نگذشت که معلوم شد از میون این همه آدم، شهره آغداشلوِ که قراره نقش ملکه ژاپن رو بازی کنه و در کنارش ماهی هفتصد تومن هم حقوق بگیره. جالبه بدونید اون زمان اگر کسی هم برای اولین بار برای نقش مهمی انتخاب میشد، حق و حقوقش، بی هیچ منتی، مثل یک بازیگره حرفه ای سرجاش بود.
همه افرادی که اهل هنر هفتم هستند، خوب میدونند که در کنار بازی های قدرتمند و پر احساس، اما این صدای شهره آغداشلوِ که اون رو از هم دوره ای های خودش متمایز میکنه. صدایی بسیار عمیق، بَم و پر صلابت، که در عین حال زنانه است و میتونه به راحتی احساسات، قدرت و ویژگی های یک زن رو به مخاطبین انتقال بده. و چه اِلمانی، بهتر از یک صدای قدرتمند، در درجه اول، میتونه به یک بازیگر تئاتر، این اعتماد به نفس رو بده که یک سالن چند صدنفری یا گاهی چند هزار نفری رو در دست بگیره و مغلوب خودش بکنه. پس میشه گفت که جمیله شیخی با یک جمله کوچیک، نه تا ته مسیر، که تَهی وجود نداره، اما تا روی سن هنرنمایی کردن و روی پرده سینما رفتنِ شهره آغداشلو رو به درستی تصور کرده بود.
از مهمترین کارهای تئاتر شهره آغداشلو، گلدونه خانم بود که با وجود کیفیتی که داشت، اولین کارِ مردمی اون به حساب میومد. چون قبل از این اثر، بیشتر در آثارِ هنری و خارجیِ ساموئل بِکت و برتولت برشت بازی میکرد.
شهره آغداشلو، بر خلاف اسمش، تصمیم خودش رو از همون روز اولی که به پدرش قول داده بود تا زرق و برق و شهرتِ سینما اسیرش نکنه، گرفته بود و علاقه زیادی هم به سینمای عوام پسند و فریبنده اون روزها نداشت. بر خلاف افرادی که تصور می کنند سینما قبل از انقلاب، فقط در عرق و ورق و زر ورق خلاصه میشد. بودند کارگردان های بزرگی مثل علی حاتمی، بهرام بیضایی، پرویز کیمیاوی، داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، امیر نادری و مسعود کیمیایی که در اون زمان خلافِ این عقیده رو ثابت کردند و با موج نویی که به راه انداختند، اسم سینما ایران رو در فستیوال های مختلف جهان، پُر آوازه کردند.
دو سالی میشد که آغداشلو در کارگاه نمایش تئاتر شهر مشغول به کار بود و بعد از بازی ها و نقش های و تجربه های متفاوت در تئاتر، بالاخره زنگ حضورش در سینما در سال 1351 به پیشنهادِ محمدرضا اصلانی که دوست همسرش بود. براش به صدا در اومد. در اون زمان که شهره با آیدین آغداشلو ازدواج کرده بود و طبق قولی که به پدرش داده بود، نام خانوادگی خودش را حذف کرد و فامیلی آیدین، یعنی آغداشلو رو برای خودش انتخاب کرده بود. اون دوران که بیشتر آثار سینمایی قهرمان محور بودند، خیلی فیلم های پر شخصیت مرسوم نبود. اما فیلم سینمایی شطرنج باد به کارگردانی محمدرضا اصلانی، یکی از زیباترین و بهتری فیلمهای بود که هم از لحاظ ساخت و هم تصویر برداری، تبدیل به یکی از متفاوت ترین آثار آن زمان شد. قصه فیلم، روایتگرِ سرنوشتِ یک خانواده قاجاری بود که در درون یک خانه چند صد ساله زندگی می کنند و شهره آغداشلو در نقشِ کنیزک یکی از بهترین بازی های کارنامه خودش و به طور کلی بازی های اون دوران رو به تصویر کشیده، این فیلم زیبا و خوش ساخت با فیلمبرداری هوشنگ بهارلو که در عمارت مشیرالدوله فیلمبرداری شده بود و درونمایه آن، نمایش فساد فراگیر دور قاجاریان و شکافهای اجتماعی رو نشون میداد، فیلم فقط یک بار نمایش داده شد و بعد از آن با سانسور و توقیف مواجه شد. جالبه بدونید که فیلم سینمایی شطرنج باد توسط سینماتک بولونیا ، با پشتیانی و حمایت بنیاد فیلم مارتین اسکورسیزی و با کمک مالی بنیاد جرج لوکاس مرمت شده.
عباس کیارستمی بعد از دیدنِ نمایش معروف گلدونه خانم، ی تصمیم گرفت که آغداشلو، بعد از ساخت چند فیلم کوتاه در کانون پرورش فکری کودکان، اولین بازیگر زنِ فیلم بلند و داستانی اون، به اسم گزارش بشه. به نقل از صحبت های خود شهره آغداشلو، بعد از خوندن فیلمنامه به عباس کیارستمی میگه که اصلا این فیلم درباره چی بود؟ و بعد از دوباره خوندن تازه متوجه میشه که این قصه در اوج سادگی چه معنای زیبایی داره. و چقدر نمادین و درست حرف خودش رو میزنه. به اندازه ای که در قبل و بعد از انقلاب سانسور شد.
احتمالا تمام دوستداران سینمای شاعرانه علی حاتمی، فیلم سینمایی رنگیِ سوته دلان رو تماشا کردند. فیلمی که در کنار کارگردانی و قصه دلپذیر، بازی های درخشان بازیگراش خصوصا بهروز وثوقی در نقش یک معلول ذهنی، تماشاگران اون زمان رو به وجد اورده بود و بیشتر به سینمای حاتمی علاقه مند کرده بود. آغداشلو با اولین فیلمی که در کار کیارستمی بازی کرده بود، تونست رضایت علی حاتمی رو جلب کنه و بازیگر فیلم سوته دلان علی حاتمی بشه . شهره در این فیلم ایفاگرِ نقشِ دختر معصومی بود که به خاطر فقر به فحشا روی اورده بود. بازی ظریف و روون آغداشلو در نقش اقدس، زنی که همراه و هم زبون مجید با بازی بهروز وثوقی میشه، در همون حضورهای اول، مهر تاییدی روی بازیگری شهره میزنه و به تماشاگر و سینماگر ثابت میکنه که، هرچند بازیگر تئاتره اما در بازی های مینیمال هم تبحر لازم رو داره. و طبق گفته خودش، به تصویر کشیدن این زن که در آن زمان هم کم نبود، چالش جالبی رو براش رقم زد.
اما در این میون آغداشلو فیلمی داشت که هیچ وقت به نمایش در نیومد و به اکران هم نرسید. فیلم سینمایی (سرابِ سلطانیه) به کارگردانی پروین انصاری، از معدود کارگردانان زن آن زمان، که تازه از ایتالیا آمده بود، این اثر در مورد مسجد سلطانیه بود که بعدها توسط مغولها اشغال میشه و سردارمغول در اون جا خوابی میبینه، که در اون خواب بهش گفته میشه که این مسجد متعلق به مسلمون هاست. و سردار هم فردای آن روز منطقه رو برای همیشه ترک میکنه. ساخت این فیلم تموم میشه و صدای شعارهای مردم ایران کم کم به صدا در میاد.
شهره آغداشلو، به رغمِ حضور موثری که در ایران در حرفه های تئاتر و سینما داشت، از زمانی که تصمیم گرفت در آمریکا مشغول به کار بشه، مسیر خیلی سختی در پیش نداشت و خیلی زود غرب، اون رو به عنوان یک بازیگر حرفه ای پذیرفت. بیشتر فیلم هایی که آغداشلو در نقش یک ایرانی ایفا میکرد، در قالب یک مهاجر بود که در یک شرایط اضطراری مجبور به فرار میشه. دو سال بعد از فیلم هتل آستوریا، یعنی در سال 1991 اون در فیلم سینمایی رها بازی کرد. فیلم رها قصه زنیه که در خلال انقلاب ایران، کارش رو از دست میده و مجبور به مهاجرت میشه و در زمان فرار ، شوهر و دخترش در ایران دستگیر میشند و اون مجبوره که به تنهایی به مسیر خودش ادامه بده. آغداشلو، بعد از فیلم بیست دلار در سال 1993، در فیلم سینمایی راز بهشت، اولین فیلم ایرانی-آمریکایی انگلیسی زبان که در ایالات متحده توزیع شد، ایفای نقش کرده. این فیلم به نویسندگی و کارگردانی کامشاد کوشان در سال ۱۳۸۰ اکران شد. قصه این اثر درباره برادر و خواهری ایرانیه که به تازگی وارد آمریکا شدند و در محلههای خطرناک لس آنجلس به دنبال مادر ربوده شدشون هستند. این فیلم در مدت سه ماه اکران، در سینماهای کالیفرنیای جنوبی و منطقه خلیج سانفرانسیسکو، روی پرده سینماها رفت. یک سال بعد در ماه آوریل، فیلم سینماییِ آمریکاِ زیبا، به کارگردانی بابک شُکریان و با بازی منصور خواننده لس آنجلسی، به نمایش دراومد. این اثر روایت کننده قصه جوانی به اسم هوشنگ، با بازی منصور یک جوانی ایرانیه که بعد از انقلاب، به آمریکا مهاجرت کرده و با پادویی در یک مغازه امرار معاش میکنه، اما رویای بزرگی که ذهنش رو درگیر کرده، تأسیس یک کلوپ ایرانیه. شهره آغداشلو در این فیلم، نقش یک بازیگر مشهور و ایفا کرده و بازی متفاوتی رو رقم زده. فیلم های مریم، تسخیر شده و نبض، فیلم هایی هستند که آغداشلو، بین سالهای 2001 تا 2003 در اون ها بازی کرده، اما شاید بشه گفت که سوگلی تمام فیلم های شهره از ابتدا حتی تا به امروز، فیلم سینمایی خانه ای از شن و مه است که برای این اثر، نامزدی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن رو، در سال 2004 کسب کرد. و آغداشلو اولین و تنها بازیگر زنِ ایرانیهِ که نامزد اسکار بهترین بازیگر زن شده. اون در این فیلم رو به روی بن کینگزلی و جنیفر کانلی که هر دو برنده مجسمه اسکار هستند، نقش آفرینی کرده. قصه فیلم به زندگی و رویدادهای خانواده یک ژنرال ارتش شاهنشاهی میپردازه که پس از انقلاب ایران به آمریکا مهاجرت کردند. سرهنگ بهرانی که برای تامین معاش زندگی خانوادش در چند شیفت و مکان های مختلف مشغول به کاره، مجبور میشه که خانه مجلل خودش رو بفروشه و خانه دختری که به دلیل عدم پرداخت مالیات به مناقصه گذاشته شده رو با وجود نارضایتی اون بخره. بازی شهره آغداشلو در نقش نادیا، همسر افسرده سرهنگ بهرانی با بازی بن کینگزلی، ستایشِ منتقدان زیادی رو برانگیخت و آغداشلو با اینکه دستش از مجسمه اسکار و گوی طلایی خالی موند اما، سه جایزه اصلی بهترین بازیگر نقش مکمل زنِ انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس، حلقه منتقدان فیلم نیویورک و انجمن منتقدان فیلم آنلاین را در سال 2004 از آن خود کرد. این فیلم سکوی پرتاب بزرگی برای شهره آغداشلو در اجرای نقش های مختلف دیگر در هالیوود شد.
کارگردان های تلویزیونی هالیوود بعد از دیدن فیلم های آغداشلو روی پرده، علاقه من بودند که اون رو به قاب های جادویی تلویزیون بکشونند و معلوم بود که آغداشلو هم خیلی مخالف تجربه کردن و حضور در مدیوم های مختلف تصویری نبود. پس با بازی در سریال پر طرفدار 24 در سال 2005، به کارگردانی جول سارنو و رابرت کوچران، در فصل 4، به این سریال پیوست و مخاطب رو با بازی خوب و قدرتمندش اغناء کرد. نکته جالب اینه که در تلویزین بر عکس سینما که نقش زن های آسیب پذیر به آغداشلو سپرده میشد، اما در سریال عموما ایفاگر نقش زن های قدرتمنده و با صلابته، سریال 24، درباره شخصیتی به نام جک باور است که در سیتییو یا واحد ضد تروریستی، مشغول به کاره. او که مأموری با تجربه و با مهارته، هر روز برای متوقف کردن رشته حملات تروریستی، در تلاشه. آغداشلو در این فیلم در نقش دینا آراز در فصل چهارم وارد سریال میشه، اون در این سریال که نقش سرپرست یک خانواده تروریستی را بازی میکنه، مشخص میشه وزیر دفاع آمریکا رو ربوده و این چالش ها با جک که شخصیت اصلی سریال رو بازی کرده، هیجانات جذابی رو برای مخاطب به تصویر کشیده. بعد از سریال 24، آغداشلو به مخاطبین بزرگتری به اسم تلویزیون معرفی میشه و کارگردان های تلویزیونی زیادی در ژانرهای مختلفِ تخیلی و پزشکی، به اون پیشنهاد نقش های عجیب و درام جذابی رو در سریال هایی مثل ، بخش فوریتهای پزشکی و آناتومی گری میدادند، تا اینکه نوبت به سریالِ خانه صدام رسید که در این سریال آغداشلو، ایفاگرِ نقش همسر صدام بود . بعد از نامزدی اسکار میشه گفت که این دومین افتخار بزرگه شهره آغداشلو در جهان تصویر به شمار میاد. چرا که این دفعه، نه فقط نامزدی، بلکه برنده بهترین بازیگر نقش مکمل زن، برای سریال خانه صدام شد و مجسمه زیبای امی رو در سال 2009 به خونه برد. آغداشلو که بعد از گرفتن جایزه چشم خیلی ها رو به سمت خودش خیره کرده بود. انتخاب شد تا در یکی از سریال های مهم تخیلی به اسم فلش فواروارد ایفای نقش کنه، قصه فیلم از صبح روز ۶ اکتبر ۲۰۰۹، شروع میشه که تمام مردم دنیا به شکلی غیرقابل باوری به مدت دو دقیقه و هفده ثانیه، از هوش میرند و افرادی که جان سالم به در بردند، وقتی به هوش اومدند، متوجه خاطراتی شدند، که هیچوقت تجربه نکرده بودند.کمی بعد، همه متوجه میشند که اون خاطرات، در واقع اتفاقاتی بوده که نه در گذشته بلکه در زمانی به فاصله شش ماه در بیهوشی اونها، اتفاق افتاده یا قراره که بیفته. آغداشلو در این اثر جذاب و خیره کننده، نقش متفاوتی رو تجربه کرد و به بهترین شکل از پس این نقش براومده. این سریال در زمان پخش طرفدارهای زیاد خودش رو داشت اما به دلایلی فصل های بعدی آن ادامه پیدا نکرد.
میشه با اطمینان گفت که تا قبل از سال 2010، شهره آغداشلو، در دسته بازیگرانی قرار گرفت، که کارگردان های مدیوم های مختلف، به حضورش در آثارشون به شکل جدی فکر می کردند، بازیگری که ریشه اش در شرقه اما، با تطبیق درست و پیشرفتی که در این سالها کسب کرد، خودش رو به بازیگرهای هم صنف خودش رسوند و گاهی بالاتر از اونها ایستاد. بازی در 38 فیلم سینمایی، 17 سریال و 12 تئاتر، ثابت کرد که شهره آغداشلو، چه در ایران باشه چه در هر جای این کره خاکی، دست از تلاش برنمیداره.
اما از همون لحظه های اول گفتیم که بارزترین ویژگی ظاهری شهره آغداشلو، صدای منحصر به فرد و قدرتمند اونه، صداییکه با وجودِ بم و با ابهت بودنش، هم زمان مهر و لطافت و زنانگی خودش رو داره و این ویژگی باعث شد که سینمای غرب به درستی از صدای آغداشلو بهره ببره، در خیلی از فیلم هایی که نقش های قدرتمند زنا جلوگری میکنه اما صدا و تصویر خیلی با هم جور از آب در نمیاد، این صدای آغداشلو هست که در کنار بازی و تصویر به نقش قدرت میده، مثل گویندگی به جای اولیویا وایلد در فیلم سینمایی اثر لازاروس، یا گویندگی به جای شخصیت انیمیشنی گرایسون در انیمیشن پر طرفدار و امتیازآور آرکین و چندین نقش سینمایی و انیمیشن دیگه، که نشون دهنده گستردگی مهارت های آغداشلو در جهان هنره. گویندگی نقش غیب گو در فیلم دریای هیولاها، گویندگی نقشهای مختلف در سری بازیهای تاثیر فراگیر،گویندگی نقش مهرناز در پویانمایی اسبهای پنجرهای، دکلمه آلبوم رومی داریوش اقبالی و دکلمه آلبوم از قلب من لیلا فروهر از گویندگی های ماندگار شهره آغداشلو به شمار میاد.
اینکه شهره آغداشلو، در تمامِ این سالها، سختی ها رو ندید و همه مصائب و دل تنگی ها رو به جون خرید تا به شکل دیگه ای با مردم سرزمینش و جهان ارتباط برقرار کنه، خودش یک هنر جداگانه به شمار میاد، اینکه روی تمام ویژگی های غریزی و اکتسابیش، چشم نبست و به دنبال رویاهاش رفت قابل ستایشه، کاش برسه روزی که همه هنرمندان ایرانی بتونند در کشور خودشون هنرنمایی کنند و هم زمان در جهان بدرخشند.
همه چی از یه سکوت شروع میشه، سکوتی که به طرز مرموزی سنگینه. انگار دنیا در شُرفِ داد و فریادیِ که هنوز نزده. فکر کن وسطِ یه روز آروم و عادی، بغلِ گوشمون، یه دفعهِ یه صدای وحشتناک میشنویم، صدایی که هوا رو میشکافه. هنوز نفهمیدیم چی شده که زمین داره میلرزه، پنجرهها میلرزن، یه موج نامرئی از وسط هوا رد میشه و بعدش بوووووووووووووم.
یه انفجار مهیب و وحشتناک، صدایی که انگار خود زمین ترکید. اون لحظه فقط یه چیز تو ذهنت میپیچه: چی بود این؟
اما پشت این صدا، فقط یه بمب نیست، پشتش علم فیزیکه، مکانیک سیالات، روانشناسی انسان، ترکیبی از گازهای داغ، فشار وحشیانه، انرژی مهار نشده و موجهای صوتی خوابیده که بدن ما رو مثل برگ توی باد تکون
میده.
شاید ندونید، اما صدای انفجار، با همه صداهایی که توی زندگی میشنویم فرق داره.
حالا چرا؟
چون این صدا زاییده خشونتِ فضاست. چون این صدا فقط از راه گوش وارد نمیشه، از راه پوست، از راه سینه، از راه استخون هم حس میشه. این صدا فقط شنیده نمیشه، تجربه میشه.
تو این اپیزود امروز قراره راجع به صدای انفجار با هم حرف بزنیم.
یعنی از لحظهای که یه موشک از لانچر جدا میشه تا ثانیهای که انرژی پنهونش با خشونتِ بینهایت آزاد میشه.
میخوای بدونی چرا صدای انفجار همیشه دیر میرسه، ولی وقتی میرسه، از خود انفجار هم وحشتناکتره؟
میخوای بدونی چرا بعضی انفجارها صدایی ندارن و بعضیا دنیا رو میلرزونن؟
پس بزنید بریم به عمق صدا. به جایی که علم، تبدیل میشه به وحشت، به حیرت و به هیجان.
تا حالا به این فکر کردید چرا صدای یه انفجار، انقدر ترسناک و تکون دهندست؟ چی میشه که یه بمب، با اینکه فقط یه قطعهست، صداش تا چند کیلومتر میپیچه، شیشه میشکنه، گوشا سوت میکشه و دل آدما از جا کنده میشه؟ چرا وقتی موشک سقوط میکنه یا نارنجک منفجر میشه، بدنمون از شدت صدا منقبض میشه؟
اصلا این صدا از کجا میاد؟ چه اتفاقی داره توی مولکولهای هوا، توی فیزیک و توی مغز ما میفته؟
بذارید ساده بگم، صدای انفجار یه پیام رسون خشمگینه، یه جور هشدار از طرف طبیعت یا جنگ یا تکنولوژیه. فقط یه صدا نیست، یه موج ضربهایه که با سرعت سرسامآور میاد و بی رحمانه میکوبه و همه چی و نابود میکنه.
ما توی این اپیزود، قراره بریم سراغ رازهای پشت پرده این صدا.
از فیزیک موج انفجار تا اینکه اصلا چرا صدا با تاخیر میرسه؟ از صدای ترسناکترین انفجار تاریخ تا حس عجیبی که یه صدای بوم، توی قفسه سینمون ایجاد میکنه.
اگه عاشق علم، صدا، جنگ، طبیعت یا حتی فیلمهای اکشن باشی، این اپیزود مخصوصِ خودته.
چون ما قراره بفهمیم وقتی دنیا میلرزه، چی داره داد میزنه؟
یه لحظه چشمهاتو ببند و تجسم کن، یه دشت بزرگ، یه سکوت سنگینِ سنگین، یه نور تیز، مثل برق که میزنه تو چشمِ آدم و بعد نه صدایی، نه لرزشی، فقط چند ثانیه سکوتِ مرگبار و بعد یهو بــــوم.
میدونید چه جوری میشه؟ صدا از زیر زمین میاد، از تو قفسه سینهات رد میشه، موجش میخوره به مغزت و بدن میفهمه که این یکی انفجار معمولی نیست.
اینه صدای بمبِ
اما بذار براتون بگم داستان این صدا چیه اصلا؟
مثلا وقتی یه بمب اتمی منفجر میشه، انگار خود فیزیکِ که میترکه.
هوا یهویی از شدت گرما تبدیل به پلاسما میشه، یعنی چی؟ پلاسما حالت چهارم ماده بعد از جامد، مایع، گازِ. یعنی وقتی گاز انقدر گرم بشه که الکترونها از اتمها جدا بشن، اینجوری ماده به حالت پلاسما در میاد.
یعنی اصلا هوا دیگه هوا نیست، فقط و فقط یه بخار مرگباریه که داره دیوونه وار به هر طرف پخش میشه.
همون لحظه، موج انفجار با سرعتی بیشتر از صدای معمولی، همهچیز رو له میکنه. این صدا دیگه فقط گوشخراش نیست، دلخراشه، استخون میلرزونه و عقل از سر آدم میپرونه.
میشه گفت صدای بمب اتم یه جور شوک صوتیه. نه اونجوری که بگی اوه چه صدای بلندی بود.
این صدا اول نمیاد، دیر میاد، اما وقتی اومد، انگار قراره دنیا تموم بشه و بره پی کارش. مثل یه مشت بزرگ که بعد از مکث، صاف بخوره وسط پیشونیت.
اگه بخوایم این موضوع رو به شکل کاملا علمی باز کنم باید اینجوری بگم که:
تو لحظهی انفجار یک بمب، انرژی شیمیایی یا هستهای در کسری از ثانیه آزاد و این انرژی به شکل گرما، نور، فشار و موج ضربهای منتقل میشه. از اون طرف دمای لحظهای تو مرکز انفجار ممکنِ از ۳۰۰۰ تا حتی چند ده هزار کلوین برسه. کلوین معیارِ سنجش دماست؛ که در این شرایط، هوا دیگه به عنوان گاز معمولی رفتار نمیکنه، چون یونیزه شده، یعنی به یون های مثبت و منفی تبدیل شده که قابلیت رسانایی پیدا میکنند و به حالت پلاسما درمیاد. حالتی از ماده که در اون الکترونها از اتمها جدا شده و محیطی رسانا و فوقالعاده داغ شکل میگیره.
این حرارت شدید باعث انبساط بسیار سریعِ حجم عظیمی از گاز اطراف میشه. انبساطی که در مقیاسِ میکروثانیه رخ میده. در نتیجه، موجی از فشار شدید موسوم به موج ضربهای تولید میشه، این موج تفاوت بسیار زیادی با امواج صوتی عادی داره، چون به جای یک نوسان ملایم در فشار، اینجا با جبههای از فشار فوقالعاده بالا مواجهیم که با سرعتی فراتر از سرعت صوت در هوا حرکت میکنه، گاهی تا چند برابر سرعت صوت.
در این موج ضربهای، نوساناتِ چگالی، دما و فشار به اندازه ای بالاست که حتی مولکولهای هوا موقتا تخریب و بازسازی میشند. این شرایط، باعث گسیل طیفِ گستردهای از فرکانسهای صوتی میشه، یعنی از فروصوت گرفته تا فراصوت که گوش انسان تنها بخشی از اون رو در قالب صدای شدید و لرزاننده درک میکنه.
از این طرف، ساختار این امواج، غیرخطی هستند، یعنی انرژی اونها در طی مسیر مثل امواج عادی افت نمیکنه، بلکه میتونند تا کیلومترها ادامه پیدا کنند. در واقع، شدت بالای فشار و دانسیتهِ انرژی در این موج، باعث یک اثر دوگانه میشه، تخریب فیزیکی محیط و ایجاد صدایی فوقالعاده بلند و ضربهای که منشأ اون، همین شکست تعادل ترمودینامیکی لحظهای در هوای اطرافه.
تفاوت بین بمب اتمی و بمب هستهای
توی ادبیات عمومی، واژه های بمب اتمی و بمب هستهای بعضی وقتا به جای یکدیگه به کار میرند، اما از دیدگاه علمی این دو اصلا در سطح یکدیگه نیستند. بمب هستهای اصطلاحِ کلیتریه که به هر نوع سلاحی اطلاق میشه که انرژی خودشو و از واکنشهای هستهای تأمین میکنه، حالا میتونه شکافت هسته ای باشه یا همجوشی هستهای، در حالی که بمب اتمی معمولا به سلاحی اطلاق میشه که صرفا بر پایه شکافت هستهای ساخته شده باشه.
اما به لحاظ علمی تفاوت خیلی زیادی با هم دارند.
بمب اتمی بر پایهی شکافت هستهایه. توی این فرآیند، هستهی سنگینِ اتمهایی مثل اورانیوم-۲۳۵ یا پلوتونیوم-۲۳۹ به دو یا چند هسته کوچیکتر شکافته میشند. این شکافت منجر به آزاد شدن مقدار بسیار زیادی انرژی، به همراه نوترونهای آزاد میشه که این نوترون ها، هستههای دیگه رو میشکافن و یک واکنش زنجیرهای مهیب ایجاد میکنند.
این همون فناوریای که تو بمبهای هیروشیما و ناگاساکی در جنگ جهانی دوم استفاده شد. طراحیهای معمول این نوع بمب شامل روشهایی مثل تفنگی یا طرح انفجاری برای رسیدن به جِرم بَحرانی، همون کمترین مقدار مادهِ شکافت پذیر و آغاز واکنش زنجیرهای هستند.
بمب های حرارتی یا همون بمبهای هستهای از نوع همجوشی نسل پیشرفتهتر سلاحهای هستهای هستند. این بمبها از ترکیب هستههای سبک مانند دوتریوم و تریتیوم برای ایجاد یک هسته سنگینتر مثل هلیوم استفاده میکنند. فرآیند همجوشی تنها در دماهای بسیار بالا در حد چندین میلیون درجه کلوین اتفاق میفته، که این دما از طریق یک بمب شکافت اولیه تأمین میشه.
یعنی در واقع بمب هیدروژنی، ترکیبی از هر دو نوع واکنش هسته ای محسوب میشه، اول شکافت رخ میده تا انرژی لازم برای همجوشی رو فراهم کنه، بعد واکنش همجوشی باعث آزاد شدن انرژی بسیار بیشتری میشه. به همین دلیل قدرت تخریبی بمبهای همجوشی میتونند تا هزاران برابر بیشتر از بمبهای شکافت باشه.
اوپنهایمر
احتمالا همتون در رابطه با حادثه ای که تو ژاپن افتاد و نابودی هیروشیما و ناکازاکی شنیدید یا توی این یکی دو سال اخیر اوپنهایمر کریستوفر نولان و دیدید.
وقتی کریستوفر نولان، فیلم اوپنهایمر رو ساخت، همه انتظار داشتن با یه فیلم پُر از صداهای انفجار و نورهای عجیب غریب روبهرو بشن. اما نولان کاری کرد که کمتر کسی انتظارش رو داشت.
توی صحنهی اصلی انفجار بمب اتم، صدا رو حذف کرد. سکوت مطلق.
و اتفاقا همین سکوت، از هر صدایی بلندتر بود. چرا؟ چون همه میدونستن قراره صدایی بیاد، ولی نیومد، به جاش ذهن رو منفجر کرد. همونطوری که تو واقعیت خود بمب، جسم رو.
دکتر رابرت اوپنهایمر، پدر بمب اتم، وقتی اولینبار تو صحرای نیومکزیکو انفجار ترینیتی رو دید، یه جمله تاریخی گفت: اکنون من مرگ شدهام، ویرانگر جهانها.
اما اون لحظه، قبل از اینکه صدا به گوشش برسه، فقط نور بود. یه نور سفید کورکننده.
صدا با تاخیر رسید. ولی وقتی رسید، یه چیزی توی درون انسانها رو ترکوند.اون صدا دیگه فقط انرژی آزاد شده نبود، یه جور اعتراف بود. انگار طبیعت داشت فریاد میزد: بی انصافای نامرد شماها خط قرمز رو رد کردید.
همین جا، دقیقا همینجاست که علم و انسان به هم گره میخورن.
صدای انفجار فقط نتیجه واکنشهای شیمیایی یا هستهای نیست، بازتاب یک تصمیمه، یک انتخاب.
و اون انتخاب، حالا توی دنیای ما صدای خاص خودش رو داره. هر بار که صدای بمب یا موشکی رو میشنویم، انگاری در واقع داریم پژواک همون ترینیتی رو میشنویم.
پژواک تصمیم انسان برای ساختن بزرگترین صدا در جهان و اینجا شاید برای همیشه، شنیدن ترسناکتر از دیدن بشه.
صدای انفجار از کجا میاد؟
فکر کن یه روز آسمون آبیه، یه نسیم ملایمی میوزه و تو خیابون همه مشغول کار و زندگی خودشونن. که یهو یه نور سفید و کورکننده، بعد چند ثانیه و بوم. یه صدای مهیب، انگار که دنیا داره نابود میشه. پنجرهها میلرزند، گوشها زنگ میزنه، دل آدم هُری میریزه پایین.
حالا سوال اینه، چی شد که اون صدا اومد؟
جالبه بدونید که صدا از دل شکافتن فضا میاد.
هر وقت چیزی منفجر میشه، ما فقط یه نور یا دود نمیبینیم. ما با یه هیولا طرفیم، شوکِ موج.
انفجار یعنی چی؟ یعنی انرژی توی یه فضای خیلی کوچیک فشرده شده، یهو آزاد میشه. مثلا یه بمب کوچیک شاید به اندازه کف دست باشه، اما توی کمتر از یک هزارم ثانیه، یه عالمه گاز داغ تولید میکنه. اون گاز جایی برای جا گرفتن نداره، پس با وحشیترین حالت ممکن به بیرون فشار میاره. حالا نتیجه چی میشه؟
یه موج عظیم از هوا که با سرعتِ بالاتر از صوت حرکت میکنه و بهش میگن موج ضربهای.
حالا چرا اینقدر بلنده؟ چون شوک موج از همون لحظه انفجار به اطراف پخش میشه و وقتی به گوش ما میرسه، دیگه شبیه یه مشت محکم به گوش آدمه، نه یه صدای معمولی.
حالا داستان انفجار از دید علم چیه؟
فکر کن که یه بمب داره تو خودش انرژی ذخیره میکنه، مثل کسی که نفسشو حبس کرده. وقتی منفجر میشه، اون انرژی یه دفعه آزاد میشه و باعث میشه که هوا تکون بخوره، اونم به نرمی، مثل یه لگد از طرف طبیعت.
اون تکون، همونیه که گوشمون به عنوان صدا حس وحشتناک درک میکنه.
اما چرا این صدا انقدر متفاوت از بقیه صداهاست؟ چون بهجای اینکه مثل صدای ماشین یا آدم، آروم آروم شکل بگیره، توی یه لحظه آزاد میشه و ترکیبیه از فشار شدید، دما، و موجی که بافت هوا رو میشکافه.
میخواید بدونید اولین انفجار تاریخ کی بود؟
یه صدو خورده ای سال بریم عقب، سال ۱۸۸۳، یه جایی توی اندونزی به اسم کراکاتوآ، یه آتشفشانی فعال شد. اما نه یه آتشفشان معمولی، کراکاتوآ وقتی منفجر شد، صدایی تولید کرد که از فاصلهی ۴۸۰۰ کیلومتری هم شنیده شد. یعنی اگه کسی تو تهران نشسته بود، صدای انفجارشو از هند میشنید.
گزارش شده که صدای این انفجار توی ۵ درصد کل کره زمین شنیده شد.
این یعنی بلندترین صدای ثبتشده در تاریخ بشر.
جوری بود که فشار هوا باعث پارگی پرده گوش ملوانا شد، حتی کسایی که روی کشتی در فاصله ۶۰ کیلومتری بودن. موج صدای اون انفجار، هفت بار دور زمین چرخید.
حالا به نظرتون چرا اول نور رو میبینیم، بعد صدا رو میشنویم؟
اگه دقت کرده باشید، مثلا وقتی آسمون رعد و برق میزنه، اول نور رو میبینی، بعد صدای غرشش میاد. یا توی جنگ، اول فلش نارنجک یا موشک رو میبینی، بعد چند ثانیه بعد صدای انفجارمیاد.
علتش خیلی ساده و مشخصه، سرعت نور ۳۰۰,۰۰۰ کیلومتر بر ثانیه ولی سرعت صوت ۳۴۰ متر بر ثانیه. یعنی اگه انفجاری در ۱ کیلومتری رخ بده، نورش آنی، ولی صداش بعد از ۳ ثانیه به تو میرسه. و این تاخیر باعث میشه صدا حتی وحشتناکتر بشه، چون ذهن اصلا آماده نیست چون اول نور رو میبینه، یه لحظه مکث میکنه، بعد یهدفعه یه ضربهی صوتی با خشونت زاد از راه میرسه.
این تضاد بین دیدن و شنیدن، خودش حسابی استرسزاست و دل آدما رو میلرزونه.
حالا چرا صدای انفجار وحشتناکتر از صداهای دیگهست؟
دلیل اینم خیلی راحت و مشخصه، چون ضربهایه، نه ملایم.
چون بدن ما براش آمادگی نداره.
چون فرکانس پایین یا اینفراسوند داره، یعنی چی؟ یعنی صداهایی که فرکانسشون کمتر از ۲۰ هرتزِ، یعنی پایینتر از محدوده شنوایی انسان. که مستقیم وارد بدن میشه، نه فقط گوش.
چون موجش حس ترکیدن میده، نه فقط شنیدن. حتی توی بعضی انفجارها، موج صدا روی سینه حس میشه. بعضی از انفجارهای اتمی یا بمبهای صوتی، انقدر قوین که آدم حس میکنه داره از جا کنده میشه.
موخره
میدونید صدای انفجار، فقط یه صدا نیست. یه تجربهی جسمیه. از انرژی خالصی میاد که تو کسری از ثانیه رها میشه و هوا رو میشکافه. از دل طبیعت یا دست بشر، خیلی فرقی نمیکنه. چون اون صدا، یادآور اینه که چقدر ما در برابر قدرت طبیعت و علم، کوچیکیم.
صدا یا صداها تموم میشه. اما اثرش میمونه. یه انفجار، شاید فقط چند ثانیه طول بکشه، اما صدای اون، سالها توی ذهن آدما جا خوش میکنه. تو خواباشون، تو خاطرات و حتی توی سکوتهاشون.
صدای بمب، فقط یه پدیدهی فیزیکی نیست، یه زبان جهانیه، زبان هشدار، زبان خشونت، زبانِ دیگه دیر شده.
تو این اپیزود درباره ساختار علمی این صدا حرف زدیم، دربارهی موج و فشار و سرعت و دما. ولی تهش، اون چیزی که میمونه یه حسه، یه لرزش نامرئی که تا عمق روان میره.
چه توی صدای بمب اتم باشه، چه یه موشک ساده توی آسمون شب، این صداها به ما یادآوری میکنند که فناوری فقط ابزار نیست، یه تصمیمه. تصمیمی که ممکنه صداشو، نسلها بعد هم بشنوند.
اگه امروز داریم درباره صدای انفجار حرف میزنیم، اصلا برای این نیست که ازش خوشمون میاد. برای اینه که بفهمیمش. و بدونیم چطور ساخته میشه.
اینجا صدای علم بود، صدای تاریخ، صدای حقیقت و شاید، صدایی واسه بیدار شدن.
به امید اینکه از این لحظه به بعد که ارتباط ما با شما قطع میشه، فقط صدای پرنده های رو درخت، صدای نسیم ملایم هوا که درختای پشت اتاقامونو این ور و اونور میکنه، صدای رد شدن ماشین، اگه نزدیک طبیعتیم صدای دریا و امواج قشنگش، صدای آبشار و کلا صدای زندگی و زندگی کردن بشنویم.
تا اپیزود بعدی سرتون سلامت و گوشاتون شنونده صداهای خوش.
From the publisher's feed

1,380 Listeners

7,899 Listeners

2,068 Listeners

1,068 Listeners

375 Listeners

669 Listeners

1,161 Listeners

220 Listeners

316 Listeners

2,996 Listeners

46 Listeners

11 Listeners

62 Listeners