
Sign up to save your podcasts
Or


یادش بخیر، اون روزهایی رو میگم که هنوز دستمون به جای لمس کردن باید دکمه های موبایلو یکی یکی فشار میداد و تق تقش رو اعصاب هممون میرفت و انقدر کار هر روزِ هممون بود که به مرور عادی شد. گوشی نوکیا رو حتما همتون یادتون میاد، همون گوشیای خوش دست و جمع و جور که هممون کلی باهاش خاطره داریم، صدای اصلی زنگشو چی؟ یادتونه؟ از اون زنگ معروف Nokia Tune که همه جا میپیچید و دیگه نمادِ نوکیا شده بود بگیرید تا بقیه آهنگهاش که همشون الان تبدیل به نوستالژی شدن.
آهنگایِ زنگِ گوشیای نوکیا یه حسِ واقعی به آدم میداد، میدونید تکلیفمون باهاشون روشن بود و خیلی عجیب غریب نبودن.
چون شرکتِ نوکیا همیشه به کیفیت صدای زنگاش اهمیت میداد و با دقت و وسواس زیادی ملودی هاشو انتخاب میکرد تا زنگهایی داشته باشه که هم موندگار باشن و هم از این ور به دل همه بشینن. زنگایی که تو هر شرایطی به وضوح شنیده میشدن و یه جور حس خوب و دوستداشتنی با خودشون داشتن. فکر میکنم این حس اکثر صاحبای گوشی نوکیا باشه.
نواهای معروف و موندگارش، مثلِ صدای زنگِ Nokia Tune که از رو آهنگی به اسم Gran Vals ساخته شده.
اگه یادتون باشه کیفیت صدای نوکیا خیلی بالا بود و تا زنگ میخورد، صداش کل خونه و اداره رو بر میداشت.
یکی از ویژگی های مهمش متنوع بودنِ زنگاش بود، آهنگا از سبکای مختلف موسیقی الهام گرفته شده بودند، از کلاسیک و جاز گرفته تا پاپ و این کار و برای صاحبش راحت میکرد، نوکیا همیشه یه گزینه مناسب واسه هر سلیقهای رو داشت.
اگه یکم ریز بشید احتمالا یادتون میاد که گوشی نوکیا، امکانِ تنظیم زنگای اختصاصی برای تماسا و پیامکا رو داشت و این امکان باعث میشد تا هر بار که گوشی زنگ میزد، بدون نگاه کردن به صفحه گوشی بفهمید که چه کسی تماس گرفته.
از این طرفم با افکتهای صوتی جذاب به زنگهاش، تونست صداهایی ایجاد کنه که واقعا گوشنواز باشن. مثل افکتهای صدا تو فضای باز یا صدای گیتار که همشون به جذابیت زنگها اضافه میکردند.
حالا که اینا رو میشنوید احتمالا دلتون برای اون روزا و صدای زنگای گوشی نوکیا تنگ شده. میبینید تکنولوژی چقدر زود خودشو تبدیل به نوستالژی میکنه؟
صداهام مثلِ عطرها همیشه آدما رو به یه روزایی میبرن که پر از خاطره ها و حال و هوای خوبن، یه سری صدا تو جهان هست که با تولدشون سرنوشت خیلی از آدمو و هنرشونو مشخص میکرد. تا حالا صدای آپارات به گوشتون خورده؟ همون صدای خِشخِش که موقع رد شدنِ نگاتیو از حلقهها و چرخدندههای دستگاه شنیده میشه رو میگم؟ این صدا یه جورایی امضاِ سینماست و واسه خیلیا یادآورِ روزهای ابتداییِ فیلم سازی تو جهانه.
شاید پدربزرگای ما یادشون باشه زمانی رو که سالنای تاریک سینما با نور لرزون و چرخش آپارات زنده میشدن. قرن نوزدهم داشت سر میومد که سر و کله آپارات پیدا شد، زمانی که برادرای فرانسویِ لومیر فیلمای کوتاهشونو تو سالنهای کوچیک نمایش میدادن.
وقتی اولین نمایش عمومی فیلما سال 1895 برگزار شد، اونجا بود که صدای آپارات به خاطر عملکردِ مکانیکی دستگاه خیلی واضح به گوش مردم خورد. برادرای لومیر برای نمایشِ فیلمایی مثل خروج کارگرا از کارخونه، اولین بار از این دستگاها استفاده کردن. این صداِ واضح آپارات، بیشتر به سالنای کوچیک و خاموش اون دوران تعلق داشت، جایی که هر بار نگاتیو از مقابل لامپ میگذشت، یه صدایی به وجود میومد که بخشی از جذابیت تجربه تماشا بود.
اگر بخوایم تخمین بزنیم، قبل اینکه نو بیاد به بازار و دوربینا دیجیتالی بشن، شاید صدای آپارات توی تاریخ سینما میلیونها بار تکرار شده، چون هر فیلمی که روی نگاتیو ساخته میشد، بالاخره باید از این دستگاه رد میشد. جالبه بدونید، از زمانی که صدا به فیلم اضافه شد، یعنی سینمای صامت هم به تاریخ پیوست، این صداِ آپارات بخشی جدانشدنی از تجربهی فیلم دیدن بود. حتی امروز، خیلی از فیلمبازا وقتی این صدا رو میشنوند، یه جوری این نوستالژی شیرین براشون زنده میشه.
جذابیت ماجرا اینجاست که این صدا در کنارِ اینکه بخشی از تکنولوژی اون زمان بود، تازه به یه عنصر حسی هم تبدیل شد، مثل عطرِ دفتر و کتاب قدیمی که آدمو به گذشته میبره.
اگه به شما بگیم که به صدایِ یه آپارات واقعی گوش بدید، حتی اگه تو اون زمان زندگی نکرده باشید، قشنگ میتونید حس کنید که دارید تاریخ رو لمس میکنید، باور میکنید، چون این صدای یکنواخت و جذاب هنوز زندست، اونم برای همه عاشقای سینما که دلشون برای این جادوی قدیمی تنگ شده.
آپارات و صداش شاید حالا بیشتر به نوستالژی پیوسته باشه، ولی هر بار که یادت میفته، انگار یه گوشه قلبتُ قلقلک میده. چون این صدا انگار جون داره، خودش قصه میگفت و تماشاگر و مینشوند جلوی پردهی سینما، درست وسط یه دنیای خیالی.
ولی حالا هر چقدرم دیجیتال و مدرن شده باشیم، باز انگار گاهی اوقات میخوایم برگردیم به همون صدا، همون حال وهوا و دوباره مثل قدیما توی تاریکی سالن، با صدای تیک تیکِ نگاتیو، وارد دنیای جذابی بشیم که انتهاش معلوم نیست.
پایه اید این بار با یه صدا و وسیله دیگه با هم خاطرهبازی کنیم؟ پس بزنید بریم
ما امروز رفتیم سراغِ همون تلفنای جذاب و نوستالژیکی که یه روزایی قلب تپندهِ خونههامون بود. همون تلفنی که یه کُنجی رو روی میز یا کنار خونه واسه خودش پیدا میکرد و دست به کمر و مغرور میرفت تو قیافه که مثلا بگه من اینجام، کل اخبار فامیل و محله رو منم که رد و بدل میکنم.
زنگش که میخورد، یه جوری صدای ررینگ ررینگ بلند میشد که انگاری خودشم از صدای خودش خوشش میومد. اگه یادتون باشه مامانامون همیشه چون دستشون بند بود با صدای زنگِ تلفن دستپاچه میپریدن سمتش و نفس نفس زنون الو میگفتن ولی باباها که از سر کار برگشته بودن و تازه رفته بودن تو فاز استراحت، خیلی آروم با چهره جدی گوشی رو برمیداشتن و با یه صدای ِشبه آلن دلونی میگفتن بله بفرمایید.
یادتونه چقدر صبوری میکردیم برای چرخیدن حلقه هاش؟ همون حلقه هایی که برای شماره گرفتن باید حوصله به خرج میدادیم که برگرده سر جاش تا بتونیم شماره بعدی رو بگیریم؟ صدای تیک تیک تیک چرخشِ شمارهها واسه خیلیا مثل یه موسیقی گوشنواز بود. وااای، ولی وای به حال کسی که اشتباهی شماره رو میگرفت و مجبور بود از اول همه رو تکرار کنه.
راستی یادتونه سیم پیچپیچی و بلندش چه کیفی داشت؟ موقع حرف زدن صد بار اونو دور انگشتمون میپیچوندیم و بازش میکردیم. اصلا به نظرتون چقدر این تلفنا بانیِ خبر خوب و بد، قهر و آشتی و عشق و عاشقی های یواشکی شدند؟ بریم دنبالِ بانی اصلیش
جونم براتون بگه که این تلفنهای قدیمی با صفحه شمارهگیر چرخشی، به تلفنهای گردون یا Rotary Dial Telephone معروفند.
زحمت طراحیِ این تلفن باحال و بانمک و یه مخترع آمریکایی به اسمِ آلمن براون استروجر سال ۱۸۹۱ کشید. آقای استروجر که خودش یه کارآفرین و متصدی مراسم خاکسپاری بود، از این که اپراتورهای تلفن بعضی موقعه ها تماسا رو به رقیبش وصل میکردن، کلافه شده بود و تصمیم گرفت سیستم خودکاری طراحی کنه که شمارهها بدون دخالت به اپراتور وصل بشن، جالبه نه؟
اما شکل و طرحی که ما امروز میشناسیم، یعنی تلفنهای شمارهگیر چرخشی با دیسک گردون، دهه ۱۹۱۰ بود که کمپانیهای تلفنسازی بِل سیستم و وسترن الکتریک زحمتشو کشید و کلی هم طرفدارداشت و تا همین اوایل دهه هفتاد خودمون و دهه نود اون ور آبیا، بیکار نموندن.
حالا امروز دیگه این تلفنا جاشونو دادن به موبایلای لمسی و اپلیکیشنهای چت، ولی اگه یه روز گذرتون به یکی از این تلفنهای قدیمی افتاد، یه الو درست و حسابی مثل همون روزا بگید و واسه چند لحظه برگردید به دنیای شیرین گذشته، همون روزهایی که صدای زنگ تلفن هم فال بود هم تماشا.
فکر کنید، یهو وارد یک بیمارستان شلوغ پلوغ میشد. نورهای روشن، صدای قدمهای با عجله مریضا و دکترا و از یه سمت، بوی داروها و مواد ضد عفونی همهجا به مشام آدم میرسه و این وسط یه دفعه ای صدای بلندگو فضا رو پر میکنه: خانم دکتر نیکسون به اتاق عمل.
سال 1956، دوباره آلفرد جی گروتر اختراعشو کامل تر کرد و به جای یک گیرنده یا گیرنده های محدود کاری کرد که پیجرهای بیمارستانی بهطور معمول شامل یک فرستنده مرکزی و چندین واحد گیرنده بشند. یعنی وقتی که یه پزشک یا پرستار نیاز به کمک داشتند، بتونند با فشار دادن یه دکمه تو یک نقطه مشخص، پیغامی رو به فرستنده ارسال کنند، بعدش این پیغام به بلندگوها ارسال بشه و همهی کادر درمانی بتونند بشنوند که چه کسی باید کجا بره. تازه اون زمان، صدای پیجرها به قدری واضح بود که وسط شلوغی و هیاهو، همه صدا رو میشنیدند .
اینجوری دیگه کادر درمان تو راهروها تند تند راه نمیرفتند و از ترس دیر شدن و بد حال شدن مریضا نمیدویدند و لازم نبود دیگه دنبال هم بگردند. فقط کافی بود یکی از پرستارا دکمه رو فشار بده تا یهویی صدای دلنشین و آرومِ عموما یه خانومِ خیلی خوش صدا، فضای بیمارستان رو پر کنه و مثلا بگه آقای دکتر تیلور به آی سیو.
این پیجرایی که خیلی وقته از نظر خیلیا فراموش شده دوست همیشگی کادر درمانه و اصلا بخشی از فرهنگ بیمارستانها به حساب میاد، چون هر بار که صداشون به گوش بقیه میرسه، یک نوع همبستگی و همکاری بین پرستاران و پزشکان برقرار میکنه و میشه گفت
که پیجرهای بیمارستانها و صدایی که ازش میاد، به کادر درمان یادآوری میکنند که همیشه باید آمادهِ خدمت به دیگران باشیم.
فرودگاه: ویس هواپیما گذاشته بشه
تجسم کنید تو فرودگاه بینالمللی تهران هستید، چمدون به دست آماده یه سفر هیجانانگیز شدید، یه یکی دو ساعتیم تو صفهای طولانی و پیچیدهای که خدایی میشه تو نیم ساعت جمعش کرد منتظر موندید و از اونجاییم که شب قبلش از استرس خوابتون نبرده، یه فنجون قهوه اسپرسو تو دستتون گرفتید و نشستید رو یکی از اون صندلیای سفت و سرد فرودگاه و دقیقا همون لحظه که دارید موبایلتونو چک میکنید و خیالتون راحته که هنوز چند ساعت دیگم وقت دارید که سوار هواپیما بشید و چون از بیخوابی تو عالم خودتون غرق شدید، یهو صدای پیجر بلندگو به دادتون میرسه که میگه:
توجه توجه: مسافران محترم پرواز تهران به استانبول، لطفا سریعا به گیت شماره ۱۷ مراجعه فرمایید
همون لحظست که میخواد قلبتون از جاش کنده بشه، و از اونجایی که دچار اختلال زمانی شدید، قهوه رو خورده نخورده میندازید تو اولین سطل آَشغال در دسترس و با استرس به سمت گیت میدوید. درسته بهتون یه شوک اساسی وارد کرد و به خاطر خوردن قهوه و بیخوابی همزمان ضربان قلبتون رفت روی صد و هشت، ولی حداقل از سفری که انقدر هزینش کردید جا نموندید. اینه قدرت پیجرها.
ماجرا از اوایل دهه ۱۹۵۰ شروع شد، میشه گفت چند وقتی بعد از بیمارستان، شاید باورتون نشه، ولی این یه مسئله همیشه کلاسیک بوده و میمونه، اون موقعها وقتی پروازها شروع میشد، یعنی داریم از هفتاد و خورده ای سال پیش حرف میزنیم، خیلی از مسافرا به موقع به پرواز نمیرسیدن، تو کافهها و مغازه ها وقتکشی میکردن، باورتون میشه؟ هفتاد سال پیشم همینجوری بودن، با خودشون فکر میکردن هنوز وقت دارن و یه عالمه با خودشون راه میرفتند. این ماجراهای عجیبِ گم شدن و دیر رسیدنها به گیت حسابی مسخره شده بود. تا جایی که مسئولای فرودگاه گفتن ما باید یه راهی پیدا کنیم که همه مسافرا رو یه جا با هم خبر کنیم، و دقیقا همونجا بود که پیجرها وارد داستان شدند.
فرودگاهها بعد بیمارستانا، البته با اخلاف زمانی کم، دومین مکانی بودند که از این سیستم استفاده کردن تا به مسافرا با یه صدای گرم و آرامشبخش ولی قدرتمند اطلاع بدن که کی و کجا باید باشن. این صداها، که معمولا پشت بلندگوهای فرودگاه میپیچید و مسافرا رو به خودشون میورد که تفریح که نیومدید، هوش و حواستون سر جاش نیست دوستان به خودتون بیاید که مسافرید و با احترام جمع و جور کنید خودتونو، این صداها انگار یه مامور ویژه بودن که مسافرا رو از موقعیت گیج و بی خیالی نجات میدادن. دقیقا مثل این بود که یکی دستشونو بگیره و بهشون بگه: عزیزم بدو که دیرت نشه، به گفته شاهدین ماجرا، بعضی وقتا انقدر لحن پیجرها صمیمی و آروم بود که آدما احساس میکردند دارند صدای یه دوست قدیمی رو میشنوند که داره بهشون میگه: پاشو، قرارمون این نبود.
تازه این پیجرها نه فقط واسه اعلام پرواز، برای هزار تا چیز دیگم استفاده میشن. مثلا یه لحظه تصور کنید یه کیف پول تو سالن انتظار جا مونده یا یه بچه کوچولو دست مامانشو گم کرده. صدا میپیچه: مسافر محترم، کیف پول شما در بخش اطلاعات پیدا شده، لطفا مراجعه فرمایید یا پدر و مادر کودکی به اسم ماکان که لباس کرم و شلوارک لی پوشیده، لطفا به بخش اطلاعات تشریف بیاره، پسرتون اینجاست.
پس این پیجرها دقیقا مثل یه فرشته نجات میمونند. یه لحظهای که فکر میکنید همه چیز از دست رفته و پروازتون پریده، یا وقتی استرس دارید که یه چیزی گم شده، صدای گرم و مهربون پیجر به کمکتون میاد. هر فرودگاهی برای خودش یه قهرمان صوتی داره که مسافرا رو راهنمایی میکنه، جابهجا میکنه و کمک میکنه که همه چیز بهتر پیش بره.
پیجرها شاید مثل یک تکنولوژی قدیمی به نظر بیایند، اما نمیشه منکر شد که هنوز هم بخشی از خاطره های روزمره و لحظات کوچیک ما هستند. صدای بلند پیجرهایی که خبر از تخفیفهای لحظهای، پروازهایی لحظه آخری، یا حتی دکترهایی که باید خیلی سریع به اورژانس برند، همه و همه بخشی از زندگی ما بوده و شاید هنوز هم باشند.
این کوچولوهای بیادعا که پشت میکروفونها و بلندگوها پنهون شدند، ما رو از دست اخبار حیاتی نجات دادند، به ما فرصت دادند که سریعتر به مقصد برسیم، یا حتی باعث شدند که با لبخند به ظرفِ تخفیفهای جذاب فروشگاهها بریم. شاید دیگه در اکثر جاها موقعیتشون رو تکنولوژیهای جدید گرفته باشند، اما پیجرها همیشه مثل یک دوست قدیمی که گاهی سر و کلشون به موقع پیدا میشه، برای ما جایگاهشون محفوظ میمونه.
بیایند قبل اینکه بریم سراغ مکانِ مهم بعدی، ببینیم این خوش اخلاقای عزیز که پشت میکروفونا خیال ما رو راحت میکنند، باید چه ویژگی و مهارت هایی داشته باشند؟
اونا که پشت بلندگو حرف میزنند، اینجوری بگم که انگار قهرمانهای نامرئی دنیای عمومی هستند. فکرشو بکنید، صدای اونا اولین چیزیه که شما رو راهنمایی میکنه توی فرودگاه، استادیوم، فروشگاه، یا حتی بیمارستان از گیجی در بیایید و تکلیفتون روشن بشه. اگه اونا نبودن، احتمالا نصف مسافرا پروازشونو از دست میدادن، تماشاگرا یه جاهایی از بازی جا میموندن، یا مهم تر از همه مریضا درمانشون به تأخیر میفتاد.
حالا این افراد فقط صداشون نیست که اهمیت داره، اونا باید ترکیبی از حرفهایگری و خوشصدایی داشته باشن. یه صدای آروم و مهربون که توی شرایط استرس زا مثل بیمارستان بتونه جو رو کنترل کنه و واضح و روشن، پرستارا و دکتر ها رو هدایت کنه که به کدوم بخش برند، یا یه صدای جدی و مطمئن که توی فرودگاه بهت بگه پروازتون داره میره و آخرین اعلامیه که بهتون میشه، یا حتی یه صدای پرشور توی استادیوم که باعث بشه از ته دل فریاد بزنی وقتی تیم مورد علاقت گل میزنه.
وظایفشون چیه؟ بیاغراق بگم، مثل واسطه بین واقعیت و خیالانگیزترین لحظات زندگی روزمرهمون هستن. چون باید با یه لحن درست و بهموقع، اطلاعات مهم رو به گوشهای مردم برسونند و البته، باید آماده هر چیزی باشن، مثلا ممکنه یه روز لازم باشه اعلام کنند، تخفیف فوقالعاده تو فروشگاه، چند وقت بعد برن تو بیمارستان و اعلام کنند خانم دکتر موحدی به اتاق عمل.
اما فقط لحن و صدای خوب کافی نیست، ویژگیهای خاصی هم لازمه. اول از همه باید کنترل بالایی روی صداشون داشته باشند. یعنی حتی وقتی یه موقعیت اضطراری پیش میاد، باید آروم، شفاف و قاطع باشند. صدای اونها نباید کسی رو سردرگم کنه، باید یه حس اطمینان و اعتماد به افراد بده. بی تعارف بگم یعنی باید به جای هول کردنشون، کاری کنند که آدما خودشونو جمع و جور کنند و بفهمن اصلا چه خبره. باید بتونن لحن خودشونو با موقعیتهای مختلف تطبیق بدن. مثلا توی یه فروشگاه، صدای پرانرژی و دوستانه لازم داریم، توی بیمارستان، صدای ملایم و دلسوز برای همراه مریض ولی مطمئن برای کادر درمان. توی فرودگاه، صدای جدی و بدون حاشیه لازمه.
خلاصه بگم براتون که صدای عزیزایی که کارشون پیج کردن آدماست باید ترکیبی از وضوح و شفافیت، آرامش و مطمئن بودن، قدرت و قاطعیت داشتن در لحن، گرم و دوستانه حرف زدن و داشتن آوایی پر از ریتم و آهنگ باشه
فرض کنید یه روز شلوغ و بارونی، حالا صدای برعد و برق بارون میاد، شمام تو ایستگاه راهآهن وایستادید، منتظر قطارتون هستید که قراره شما رو به یه سفر طولانی برسونه. صدای چرخهای قطارهایی که از دور دارند نزدیک میشن رو میشنوید و مسافرایی که از بیرون اومدن ولی چتراشونو نبستن و نوکِ چترشون داره میره تو چشمتون، چون دارند بلیطاشونو با چتر تو دستشون چک میکنند. ولی از اونجایی که پروسه هر اتفاقی تو ایران خیلی به نسبت جاهای دیگه طول میکشه، همه چی خوب پیش میره تا وقتی که متوجه میشید وای نه، باید سریع به قطار برسید و به ایستگاه اصلی برید، شما تو این شلوغی، با این همه سر و صدا و بارون و چمدون این داستانا، از طریق پیجرها فهمیدید که وقتش شده.
حالا تصور کنید اگر پیجرها نبودن، چه فاجعهای میشد؟ خیلیا شاید از قطارشون جا میموندن، یا حتی اصلا نمیفهمیدن قطار کی حرکت میکنه.
پیجرها توی راهآهن یه نقش خیلی کلیدی و مهم داشتند و این نقش دوباره به اوایل دهه ۱۹۵۰ برمیگرده. اون روزا سفر با قطار یکی از اصلیترین روشهای حملو نقل بود دیگه و مردم زیاد از قطار برای سفرهای بین شهری استفاده میکردن، ولی خب یه مشکلی وجود داشت، ایستگاههای راهآهن پر از آدمهایی بود که همیشه منتظر اعلام ساعت حرکت قطار بودند، خیلیا وقت از دستشون در میرفت یا گاهی اوقات اطلاعات اشتباهی به دست میوردن.
اینجا بود که مدیرای راهآهن، مثل اون مهندسهای نابغه که فکرشون همیشه تو کاره، به این نتیجه رسیدن که آقا، چرا از پیجرها استفاده نکنیم که همه رو به قطارشون برسونه؟ و اینجوری بود که پیجرها به ایستگاههای راهآهن اومدن.
نقل قول شده که اولین بار توی یه ایستگاه معروف تو لندن، سیستم پیجرها شروع به کار کرد. اونا با استفاده از بلندگوهای بزرگی که توی کل ایستگاه پخش میشدن، به مسافرا اعلام میکردن که قطار به مقصد منچستر داره آماده حرکت میشه، و اگر حواسشون پرت بود یا توی مغازههای اطراف ایستگاه داشتند از خوراکیهای خوشمزه لذت میبردند، اون پیجر بلند و شفاف صداشون میکردکه دوست من، عجله کن، خوردن و خرید کردن باشه واسه بعد چون قطار داره حرکت میکنه
پیجرها خیلی زود به راهآهنهای سراسر دنیا راه پیدا کردند. از نیویورک تا توکیو، دیگه ایستگاههای قطار بدون این صداها غیرممکن بود که بتونن نظمو حفظ کنند. پیجرها با صدای بلند به مسافرا یادآوری میکردند که زمان حرکتشون رسیده و باید سوار بشن.
انصافا قشنگ نیست؟ وقتی شما تو سالن انتظار نشستید و دارید با موبایلتون بازی میکنید، یهو اون صدای دلنشین میگه: مسافرای عزیز، قطار سریعالسیر به مقصد شیراز در حال حرکت از سکوی شماره ۳ هست، لطفا سریعا سوار بشید. این صدا به نوعی مثل یه دستیار شخصی عمل میکنه که جلوی جا موندن شما رو میگره و ما بازم بهش میگیم فرشته نجات صوتی.
استادیوم : صدای تشویق بذارید
فکر کنید شما وسط یک بازی هیجانانگیز فوتبال تو استادیوم هستید، یه روز جمعس رفتید دربی، همه جا پر از انرژی و تشویق و صداست، تماشاگرا انرژیاشونو جمع کردند یه جا دارند تخلیه می کنند. تشویقها داره به اوج خودش میرسه و یه نفر خیلی زیر زیرکی از جایی که به نظر خودش اصلا دید نداره، وسط زمین ترقه مینداره که یهو یه صدایی از بلندگو به گوش همه میرسه و میگه: تماشاچی عزیز در ردیف ۳، صندلی ۱۵، لطفا به ورودی شماره ۴ مراجعه کنید، حیرت زده و آبرو رفته، با زبون بدنِ کاملا انکاری، هی دستشو میذاره رو قفس سینش به مامورای پایین که دارند علامت میدن میگه من، منو میگید؟ دقیقا اینجاست که قدرت جادویی پیجرها و دوربینایی که یواشکی دید میزدن خودشونو نشون میدند. پیجرهای استادیوم، مثل نبضِ پنهونِ این فضاهای بزرگ و پرهیاهو میمونند، حالا بیایید ببینیم این پیجرهای دوستداشتنی چطور وارد این مستعطیل سبز شدند و چه نقشی رو توی استادیومها بازی میکنند.
تاریخچه پیجرها تو استادیومها به اوایل دهه ۱۹۶۰ برمیگرده که واسه اولین بار توی بعضی استادیومهای مدرن آمریکا استفاده شدند. قبل از پیجرها، اگر قرار بود وسط یه بازی فوتبال کسی رو پیدا کنند یا بهش پیامی بدند، باید یکی از کارکنای طفلی استادیوم دور تا دور اونجا میدوید تا فرد مورد نظر رو پیدا کنه، یعنی اگه کارش از فوتبالیست سخت تر نبود، آسون ترم نبود. اما خب، پیجرها اومدند و این دردسرها رو تموم کردند. دیگه حالا صدای بلندگوها به راحتی تو محیط باز به اون بزرگی پخش میشد و با یک پیج ساده همه مطلع میشدند.
دهههای بعدی، استادیومها متوجه شدند که پیجرها فقط برای اعلانهای اورژانسی نیستند، تبدیل شدند به یه ابزارِ خیلی باحال و کاربردی و جذاب برای ایجاد هماهنگی بین تماشاگرا و کارکنان استادیوم. مثلا در دهه ۱۹۸۰، این تکنولوژی به قدری پیشرفته شد که اگه کسی کیفشو گم میکرد، یک پیج کوتاه از بلندگو باعث میشد تا همه جمعیت صدهزار نفری از موضوع مطلع بشند. بعد اگه دَمشون گرم بود بین دو نیمه، دست به دست هم میدادند تا کیف بنده خدا پیدا بشه.
از وقتی پیجرها اومدند، باعث شدند تجربه استادیوم برای همه لذتبخشتر و امنتر باشه و دیگه کسی خیلی جرات شیطونی نداشته باشه، یا تو مواقع بحرانی، مثلا وقتی کسی تو استادیوم به کمک پزشکی نیاز داره، یا زمانی که اتفاقِ کوچیکی بین تماشاگرا میفته، پیجرها به سرعت وارد عمل میشن و با صدای بلند اعلام میکنند تا مسئولین بهموقع دست به کار بشند.
مثلا یه خاطره جالبی از پیجرهای استادیوم که همیشه برای تماشاگرای قدیمی ایتالیا به یادگار مونده، اینه که تو یکی از مسابقه های فوتبال معروف تو ایتالیا توی دهه ۱۹۹۰، بلندگوی استادیوم به اشتباه اسم یکی از بازیکنای اصلی رو پیج کرد و اعلام کرد که باید فورا به خروجی مراجعه کنه، چون اشتباهی توی ثبتِ بلیتش شده، همه استادیوم برای دقایقی تو حیرت و شوک بودنو و بعدشم زدن زیرِ خنده، تا مشخص شد اشتباه از سوی کارمند مربوطه بوده و کلی از بازیکن عذرخواهی کرد.
پیجرها تو استادیومهای دنیا، در کنارِ نقشی که توی نظم و امنیتِ ماجرا دارند، لحظات خندهدار و موندگاری هم برای تماشاگرا رقم میزنند. بعضی موقع ها اعلامیههایی به صورت شوخی و یا حتی تشویقهای خاص برای بازیکنا از طریق پیجرها صورت میگیره که استادیوم رو به وجد میاره.
اگه امروز به استادیومهای بزرگ دنیا مثل وِمبلی تو شمال غرب لندن یا یا استادیوم سن سیرو تو میلانِ ایتالیا برید، میببنبد که پیجرها فقط به عنوان وسیلهای برای اطلاعرسانی استفاده نمیشند، اونا جزئی از تجربه کلی و هیجانانگیز استادیوم هستند. از اعلام گل بگیرید تا اعلانهای اورژانسی، همه چیز با صدای همین پیجرها انجام میشه. یعنی اینجوری بگیم که اگر صدای بلندگو و پیجرها تو استادیومها قطع بشه، بازی دیگه اون بازیِ که باید باشه نیست.
دیدید گشت و گذار تو فروشگاها حتی اگه چیزی نخریم چقدر به آدما کیف میده؟ همینجوری برای خودتون توی یه فروشگاه بزرگ دارید میگردید و از کنار قفسههای پر از جنس های مختلف رد میشید، سبد خریدتون پر از چیزهای خوشمزه و جذاب و قند تو دل آب کنه که یه دفعه، یه صدایی از بلندگو اعلام میکنه: تخفیف ویژه پنجاه درصدی آخر فصل شروع شده، مشتریان عزیز، فقط تا یه ساعت دیگه وقت دارید که تو بخش پوشاک، در طبقه دوم باشید. حالا هم شما هم همه خریدارای متمدن فروشگاه، جوری سمتِ بخش پوشاک میدوید که اصلا نمیفهمید کی با این همه بار از پله برقی رفتید بالا تا برسید به تخفیفای ویژه. پس اینجا همون جاییه که پیجرها تو فروشگاها دست به کار میشند و تجربهی خرید شما رو کاملا تغییر میدند و اصلا فرمت فکری شما رو تبدیل به یه چیز دیگه ای میکنند که خودتونم ازش خبر نداشتید. البته این یه سناریوی آشنا و قدیمی واسه همه ماست، اما شاید کمتر کسی به این فکر کرده باشه که این پیجرها چه جوری و سر از دنیای خرید و فروشگاهها در اوردند؟
اولین بار اواخر دهه ۱۹۶۰ میلادی بود، که فروشگاههای بزرگ بازم تو همون آمریکا، تصمیم گرفتند از پیجرها برای بهبود تجربه مشتری استفاده کنند. قبل اون، کارکنان فروشگاهها مجبور بودند با صدای بلند و بعضی موقع ها حتی از طریق پیامهای نوشته شده، مشتریها رو مثلا از تخفیفات یا پیشنهادات ویژه مطلع کنند. این روشها هم زمانبر بود و هم خیلی تاثیری نداشت. اما وقتی پیجرها وارد داستان شدند، همه چیز تغییر کرد.
اولش، فروشگاههای زنجیرهای بزرگ مثل مِیسِیز و سِرچ تو آمریکا شروع به استفاده از پیجرها کردند. هدف اصلیشونم این بود که بتونند مشتریا رو به سرعت از تغییرای لحظهای مثل شروع تخفیفها یا حتی اطلاعیههای اضطراری مطلع کنند، اضطراری که میگم مثلِ گم شدن بچه های لوسی که اگه براشون اسباب بازی نخرید تو یه چشم بهم زدن جوری جیم میشن و فرار میکنند برای آزار مامان باباهاشون که انگار اصلا از اول نبودند و وجود خارجی نداشتند. و همه اینا به بخشی از تجربه خرید مشتریا تبدیل میشد.
اینجوری بگیم که در واقع، پیجرها ابزاری شدند برای ایجاد حس فوری و جلب توجه مشتریا به بخشهایی از فروشگاه که شاید اگه از پیجرها شنیده نمیشد توجه چندانی بهشون نمیکردند.
فروشگاهها خیلی زود فهمیدند که پیجرها فقط برای اعلانهای جدی و رسمی و اضطراری نیستند. اونا شروع به استفاده از این سیستم برای تبلیغات خلاقانه کردند. مثلا تو بعضی از فروشگاهها، از طریق پیجرها شوخیهای کوتاه و جذاب با مشتریها میکردند. یا حتی بعضی موقع ها موسیقی کوتاهی پخش میکردند که پیامهای تبلیغاتی رو با حال و هوای شادتری به مشتریاشون منتقل کنند.
یکی از خاطرات جذاب از پیجرهای فروشگاهها مربوط به یه فروشگاه زنجیرهای بزرگ تو دهه ۱۹۸۰ آمریکاست. این فروشگاه خیلی اشتباهی و تصادفی یه پیامی رو از طریق پیجر برای مشتریهای فروشگاه پخش کرد که بهجای اعلام تخفیف، اعلام کرد که بخش شیرینیپزی شماره 8 به مهمونای زیادی نیاز داره و یهویی سیل جمعیت بود که به سمت غرفه شیرینی پزی سرازیر شد و مجبور شدند که برای اون طبقه نگهبان بذارند که کسی بالا نره، شاید فروشگاه و صاحب غرفه ضرر کردند ولی روز شیرینی برای مشتریاش شد.
فروشگاهها هرچند با گذشت زمان، به سمت دیجیتالی شدن حرکت کردند، اما همچنان پیجرها بخش مهمی از اون لحظات خاص و کوچیک هستند که تجربه خرید رو هیجانی تر و جذابتر میکنه.
پیجرها، ناجی های پشت میکروفن هستند که هیچوقت نامی از آنها برده نمی شود. آنها رسالت بزرگی دارند و آن هم همراهی و راهنمایی میلیون ها انسان است. اما بعضی جاها نقش آنها حیاتی تر است و صدایشان جان انسان ها را نجات می دهد. جایی مثل بیمارستان!
در این اپیزود درباره تاریخچه پیجر صحبت خواهیم کرد، به مکان هایی که پیجر در ان حرف برای زدن دارد اشاره میکنیم و خاطراتی در این باره خواهیم شنید.
اگر شما هم علاقمند به دنیای صداهای خاطره ساز هستید، این اپیزود را از دست ندهید.
دوستان همین اول ماجرا یهویی بی مقدمه اجازه بدید ببرمتون به روزای خیلی خیلی قدیمی تو آمریکا، همون روزایی که سینماش حتی کلاسیکم نشده بود، دیگه خودتون ببینید چه قدیمی، روزایی که هنوز نه اینترنتی بود نه حتی یه موبایلی واسه یه زنگ زدنِ ساده. یه لحظه تصور کنید توی یه بیمارستان شلوغ پلوغ وایستادید، حالا برای اکشن شدنِ تصورتون جنگم باشه، همه دور و برتون دارن میدون، یکی داره پروندها رو روی دستش میبره برگه ها داره میریزه، یه پرستار داره میدوهِ سمت اتاق عمل، یکی پشت میزِ پذیرش تلفنی داره دعوا میکنه صداش کُلِ طبقه اول و برداشته، از اونور دکترا توی راهرو دارن میخورن بهم که مریضا تلف نشن، یه دفعه توی این شلوغی و جنجال، صدای یه بوق کوتاه چند ثانیه ای ولی با صدای بلند میاد که یهویی همه رو میخکوب میکنه، دیدید فیلم استاپ میکنید، انگار اون لحظه دنیا واسه چند ثانیه وایمیسه تا همه گوشاشونو تیز کنند بفهمند چه خبره؟
آفرین درست حدس زدید، این بوق همون پیجر معروفه، پیجری که با اون صدای کوچیک و بامزش، میتونه یه بیمار رو از خطر مرگ نجات بده، یه خلبان رو سریع به برج مراقبت خبر کنه یا نذاره مسافرایی که از ترس دیر شدن تا صبح خواب به چشماشون نیومد از سفر جا بمونند یا باعث بشه یه قطار به موقع حرکت کنه. خدایی فکرشو بکنید، یه دستگاه کوچیک و ساده به همین راحتی میتونه سرنوشت لحظهها و آدماشو عوض کنه.
توی روزگار ما، نمیگیم همه ولی شاید بعضی از آدما حتی اسم پیجر رو نشنیده باشن. خیلیها موبایلهای شیک و لوکس و خفنشونو در میارن، یه لبخندِ ژکوند میزنن میگن: پیجر چیه دیگه؟ ولی اگه یه فلش بک بزنیم و قصه رو از اولش بشنویم، متوجه میشیم که بله همه چی از روز اول همینجوری هلو برو تو گلو نبوده و همین دستگاه کوچولو، یه دوره طلایی توی تاریخ ارتباطات رو سکو اول با افتخار وایمیساد، چون ناجی بود و آدما و حتی زمان و مکانو نجات میداد.
از اونجایی که فعلا سفر به مکان بد گرون شده و خیلی در دسترس نیست، پس مثل همیشه بزنید بریم با هم سفرِ زمانی داشته باشیم به دنیای پیجرها، از بیمارستان تا فرودگاه، از فروشگاههای شلوغ تا استادیومها و حتی ایستگاههای راهآهن. قصه ای که نه فقط تکنولوژی، که دنیای ارتباطاتو زیر و رو کرد.
به شکل مشخص و تکلیف روشن اسم اولین کسی یا کسایی که پای این عزیزِ کار راه بنداز و کشیدن وسطِ زندگیایی مردم هنوز معلوم نیست و اینجوری که تاریخ و شواهد زنده میگن اولین پیجر یا شِبه پیجر سال 1921 توسطِ گروهِ ارتباطات رادیویی پلیس دیترویت ساخته شد و واسه استفاده توی بیمارستانها و نیروهای اورژانسی طراحی شده بود و هدفشونم اطلاعرسانی سریع به پرسنل بود. اما خب ما دنبال اصلِ کاری میگردیم، اونی که با هوش و مهندسیِ ذهنیش کار یه ملت که نه یه جهانو راه انداخت.
دیدید هر جای تاریخ ورق میزنیم، یه زحمتیش بالاخره افتاده گردنِ یکی؟
داستان پیجرها به شکلِ درست حسابی به سال ۱۹۴۹ برمیگرده، وقتی که یه مهندس خلاق به اسم آلفرد جی گروتر، تصمیم گرفت دنیا رو با یه بوق کوچولو ولی خیلی مهم زیر و رو کنه، حالا فکر کنید، اون زمان همه توی دنیای تکنولوژی سرشون گرمِ رادیو و تلگراف بود، ولی آلفرد به یه چیز متفاوت و خاص فکر میکرد، احتمالا با خودش گفته: چرا ما نتونیم یه دستگاهی بسازیم که فقط بوق بزنه ولی کل زندگی یه نفر رو تغییر بده؟
همینجا بود که جرقه اختراع پیجر مدرن زده شد. آلفرد یه دستگاه کوچیک ساخت که میتونست به آدما پیام بده و اونا رو خیلی سریع و با صدای بلند و واضح با خبر کنه، مثل یه جور پیام فوری. حالا شاید اون زمان مردم وقتی دستگاه رو دیدن، فکر کردن آلفرد شوخی میکنه، ولی نه، استاد خیلی جدی بود، اون نه تو تخیلاتش، تو ذهنش و دو دوتا چهارتاش به دنیای مدرن فکر میکرد، به بیمارستانها، فرودگاهها، حتی ایستگاههای راهآهن؛ چون همه جا این پیجر میتونست زندگی رو راحتتر کنه.
اولین مدلِ پیجر آلفردِ باهوش، تو سال ۱۹۴۹ البته هنوز بین علمایِ مورخِ گوگل اختلافه که 1949 بود یا 1950 که به بازار اومد و کمکم توی بیمارستانِ کورنلِ نیویورک استفاده شد. البته این بوق کوچولو فقط بوق نبود، کلی موج جدید توی دنیای ارتباطات راه انداخت و به خاطر اختراعش، آلفرد به یه جور قهرمان تکنولوژی تبدیل شد، ولی خیلیها نمیدونستن که همین پیجر قراره توی چند سال آینده کل سیستم ارتباطی دنیا رو تغییر بده.
اصلا شاید جالب باشه بدونید که آلفرد با این اختراعش در واقع پایهگذارِ دورهای شد که مردم برای پیامهای فوری دیگه نیازی به تلفن نداشتند، چون این پیجر کوچیکِ دو سه مدله، راهشو باز کرد تا صد، صد و خورده ای سال بعدش، تو موبایلمون تکنولوژیهای امروزی مثل پیامهای فوری و نوتیفیکیشنهای بیاد، جونم بگه براتون همونایی که میبینید ولی به روی مبارک نمیارید، بله همونا
پس وقتی دفعه بعد گوشیتون یه بوق کوچیک زد و از این پیامای فوری و نوتیفیکیشنا اومد، یه لبخند بزنید و یه خدا بیامرزی برای آلفرد جی گروتر بگید.
فکر کنید، یهو وارد یک بیمارستان شلوغ پلوغ میشد. نورهای روشن، صدای قدمهای با عجله مریضا و دکترا و از یه سمت، بوی داروها و مواد ضد عفونی همهجا به مشام آدم میرسه و این وسط یه دفعه ای صدای بلندگو فضا رو پر میکنه: خانم دکتر نیکسون به اتاق عمل.
سال 1956، دوباره آلفرد جی گروتر اختراعشو کامل تر کرد و به جای یک گیرنده یا گیرنده های محدود کاری کرد که پیجرهای بیمارستانی بهطور معمول شامل یک فرستنده مرکزی و چندین واحد گیرنده بشند. یعنی وقتی که یه پزشک یا پرستار نیاز به کمک داشتند، بتونند با فشار دادن یه دکمه تو یک نقطه مشخص، پیغامی رو به فرستنده ارسال کنند، بعدش این پیغام به بلندگوها ارسال بشه و همهی کادر درمانی بتونند بشنوند که چه کسی باید کجا بره. تازه اون زمان، صدای پیجرها به قدری واضح بود که وسط شلوغی و هیاهو، همه صدا رو میشنیدند .
اینجوری دیگه کادر درمان تو راهروها تند تند راه نمیرفتند و از ترس دیر شدن و بد حال شدن مریضا نمیدویدند و لازم نبود دیگه دنبال هم بگردند. فقط کافی بود یکی از پرستارا دکمه رو فشار بده تا یهویی صدای دلنشین و آرومِ عموما یه خانومِ خیلی خوش صدا، فضای بیمارستان رو پر کنه و مثلا بگه آقای دکتر تیلور به آی سیو.
این پیجرایی که خیلی وقته از نظر خیلیا فراموش شده دوست همیشگی کادر درمانه و اصلا بخشی از فرهنگ بیمارستانها به حساب میاد، چون هر بار که صداشون به گوش بقیه میرسه، یک نوع همبستگی و همکاری بین پرستاران و پزشکان برقرار میکنه و میشه گفت
که پیجرهای بیمارستانها و صدایی که ازش میاد، به کادر درمان یادآوری میکنند که همیشه باید آمادهِ خدمت به دیگران باشیم
بررسی فیلم سینمایی شهرقصه، اثر منوچهر انور، با اقتباس از تئاتر موزکال بیژن مفید! با حضور استاد مجید مظفری در مصاحبه اختصاصی با چکاوا.
این قسمت آخر از مجموعه اپیزودهای شهرقصه هست.
در این مجموعه اپیزود ها، شهرقصه را از ۴ جانب بررسی کردیم:
۱. بیژن مفید و ساخت شهرقصه
۲. نمایش شهرقصه و حواشی آن
۳. موسیقی نمایش شهرقصه
۴. فیلم سینمایی شهرقصه
اگر شما هم به دنبال یک اپیزود نوستالژی و دلتنگ دوران طلایی هنر ایران هستید، اپیزود را بشنوید !
بعد از چهل و اندی سال در زمستان ۱۳۹۱ نمایش شهر قصه در اوین توسطِ یاشار دارالشفاء با همراهی تعدادی از زندانیان در بند ۳۵۰ زندان اوین اجرا شد. او در یک اقدامی جمعی تصمیم گرفت تا دوباره ابن نمایش و روی صحنه ببره و از آنجا که نواختن سهتار را هم در زندان یاد گرفته بود، اسباب همه چیز برای ساخت یک نمایش نوستالژی و دل نشین فراهم بود، دارالشفاء بعد از اجرای نمایش با انتشار یه متن، ماجرای روی صحنه بردن نمایش رو از ایده اولیه تا اجرای نهایی توضیح داد. ولی جالب ترین اتفاق روی صحنه بردن این نمایش در زندان بود و خیلی از تحلیلگران این حرکت را یک حرکت تاریخی نامیدند.
از این نمایش بعد از اجرا در جشن هنر شیراز، توسط کارگردان های اروپایی، آسیایی و آمریکایی زیادی استقبال شد و بیژن مفید تصمیم گرفت تا این نمایش رو خارج از مرزهای ایران و برای سرزمین های دیگه به نمایش بذاره، تئاتر شهر قصه در فرانسه و آمریکا روی صحنه رفت و با استقبال عجیبی از سمتِ خارجی ها چه عوام و چه خواص مواجه شد. این از هنر والا و ظریف بیژن مفید نشعت میگیره، هنرمندی که زبون هنر و خوب میشناسه و تا میتونه برای فهموندش به بقیه تلاش میکنه، حتی اگه اون آدما با فرهنگ و هنر و سنت مملکتت آشنا نباشن. اصلا اصل هنر، به این که بتونی مفهومی که تو ذهنت داری رو به بهترین حالت ممکن به مخاطب انتقال بدی، و بیژن مفید در این مورد نظیر نداشت.
همه ما میدونیم که سیاست یعنی دیدن لایه های پنهانی در مسائلی که همه عوام به اون توجه نمی کنند و به راحتی از کنارش میگذرند. اما بیژن مفید دقیقا روبه روی این داستان قد علم کرده بود و در زمانی که تقریبا نه مردم سیاست زده بودند و نه محیط، حداقل به شکل ظاهری رنگ و بوی سیاست نداشت، چیزهایی رو میدید که کمتر کسی متوجه اون میشد.
قصه شاپرک خانم، داستان شاپرکی رو روایت میکنه که تو یه انباری گیر کرده و اسیر عنکبوت میشه و شرط رهایی شاپرک از دست عنکبوت، شکار حشره های دیگست که شاپرک از انجام اون عاجزه.
قصه بزک نمیر بهار میاد هم قصه درویس و بزی رو روایت میکنه که باد و طوفان اونا رو از هم جدا می کنند و دوریش قصه ساعت ها دنبال بز میگرده تا به کاخ حاکم میرسه و میبینه که سر بزش رو بریدند و تناول می کنند.
اگه به همین خلاصه های کوچیک داستانی دقت کنید، متوجه هوش و خلاقیت بیژن مفید و ارتباط بین سیاست و هنری که در ذهنش به تلاقی میرسوند میشد.
دنیا به این مرد خلاق، وقت کافی و زیادی برای اینکه هنرش به نمایش بذاره نداد و در 21 آبان سال 63 ، وقتی که فقط 49 سال بیشتر نداشت، راهش رو از زمین جدا کرد و برای همیشه به ابدیت رفت. عشق به هنر و دوری از سرزمینش فقط برای بیژن افسردگی به جا گذاشت و اون رو از جامعه هنر ایران و جهان گرفت.
جمیله ندایی همسر بیژن مفید، که از نوجوونی یار غار بیژن بود و درک زیادی از هنر و تفکر اون داشت، تصمیم گرفت تا بنیادی به نام بنیاد بیژن مفید راه اندازی کنه و در اون تمام آثار بیژن مفید، از نمایش تئاتر تا نمایش رادیویی، از کتاب تا فیلمنامه و قصه، از نقد ها تا پشت صحنه های کارهای اون رو جمع آوری و ارائه کند. آثاری که شاید امروز ارزششون از هر اثر هنری، بکر و ناب تر باشه و بیژن مفید براشون تاریخ انقضایی در نظر نگرفته باشه.
بعضی قصه ها در جهان هستند که فقط قابلیت قصه بودن و موندن و ندارن و میتونن در هر مدیومی درخشان و تاثیرگذار باشند و این قصه معروف و بی نظیر، از همین دست است.
قصه ای که با نگاهی کاملا عمیق، شناخته شده و موشکافانه، به نقدِ جامعه ای میپردازه که به هیچ وجه تصمیم به اصلاح خودش نداره و در باورهای خرافی، مستبدانه و قدیمی خودش غرق شده.
میشه مطمئن گفت که بیژن مفید، در کنار یک نمایشنامه نویس، نویسنده و موزیسین قهار، یک جامعه شناسِ هوشمند و متفکر بوده که نوشته هاش هم مادرِ زمان خودش بودند و هم تا امروز تازه و بکر و ناب باقی موندند.
اگه فرصت کردید نگاهی به این نمایش قدیمی بندازید و در عین حال تازه و خوش فکر در اینترنت بزنید، تا ببینید که چقدر هنرمندهای قدیمی از زمانی که میزیستند جلوتر زندگی میکردند.
شهرقصه. شاهکار بیژن مفید، نمایشی که هنوز هم با گذشت ۵۰ سال، آیینه ی تمام نمای جامعه ی ایرانی است. شاهکاری که تئاتر و نمایش ایران تا ابد وامدار آن است.
در این مجموعه اپیزود ها، شهرقصه را از ۴ جانب بررسی کردیم:
۱. بیژن مفید و ساخت شهرقصه
۲. نمایش شهرقصه و حواشی آن
۳. موسیقی نمایش شهرقصه
۴. فیلم سینمایی شهرقصه
اگر شما هم به دنبال یک اپیزود نوستالژی و دلتنگ دوران طلایی هنر ایران هستید، اپیزود را بشنوید !
در متن ابتدایی، بیژن مفید، شروع نمایش رو از همون اتل متل مشهور و خرِ خراطی میکرد، بز، بزازی میکرد. اسب، عصاری میکرد. فیل اومد آب بخوره، افتاد و دندونش شکست شروع میکرد و بعدش میرسید به داستان خاله سوسکه و آقا موشه، اما در نهایت، نسخه انتهایی شهر قصه که بعدها با موضوع تراژدی فیل تغییر میکنه، موردی بود که مفید بعدها به شهر قصه اضافه کرد و به طور کلی ماجرای فیل خط اصلی و دراماتیک قصه شد. این رویه و تغییر داستان، در طول سه سال تمرین نمایش رخ داد.
جمیله ندایی همسر بیژن مفید که نقشِ قصه گوی شهر قصه رو به عهده داشت.
پرده اول نمایش که به معرفی حیوونا و کسب و کار و حال و احوالِ روزانشون میگذره و کلاسِ درسِ معروفی که با حضور استاد روباه و شاگرداش هر روز برگزار میشد. بیژن مفید نویسنده و کارگردان اثر، خودش نقشِ روباهِ معلم و شتر نقال رو بازی میکرد و بهمن مفید هم نقش خرس رمال و بُز بزار و در نهایت هومن مفید، برادرِ ته تغاری نقشِ موش عاشق رو به عهده داشتند.
پرده دوم نمایشنامه با تکگویی خرِ قصه شروع میشه و تا آخر با لحنی غنی و کتابی که برگرفته از لحنِ مردم عادی کوچه و بازارِ ادامه پیدا میکنه. و در این قسمتِ نمایش ما شاهدِ قصه خاله سوسکه هستیم که روایت کنندهِ یک جامعه سنتی و مرد سالاره. قصه دختری هست که از آزارها و سرکوفتهای خونه پدری به تنگ اومده و به ناچار راهی بازار میشه تا با مردی که مطابقِ میل خودش هست ازدواج کنه، غافل از اینکه در بین راه مردهای زیادی با رفتارها و خلق و خوی های مختلفی میبینه که در حقیقت فرقی با پدرش ندارند.
از اونجایی که روزمرگی در وجود انسان تنیده شده و تا زمانی که خودش نخواد ازش رهایی پیدا کنه، همراهِ اونه، توی پرده سوم نمایش هم گریزی به این مسئله زده شده،، به شکلی که روایتگرِ بیهویتی آدم هاست و در این شهر غریب قصه، فیل نماد کَسیهِ که مردم شهر رو از روزمرگی و تکرار حتی برای مدتی کم رها میکنه. قصه گو از ابتدای قصه در موردِ حیوون هایی مختلفی صحبت میکنه که هر کدومشون مشغولِ کاری هستند، تا این که دمِ غروب، فیل که گذرش به اونجا میفته از بدِ روزگار، موقعی که میخواد آب بخورع میفته و دندونش میشکنه.
پرده آخر یا پرده چهارم که مهمترین پرده این نمایش و در ادامه پرده سومه، به روند جریانِ کاغذ بازی ها، رشوه خواهی ها و رشوه دهی هایی که هر روز در جامعه اتفاق میفته میپردازه، و فیلی که حالا دندونش شکسته و کارش دست هزار نفر افتاده تا مشکلش حل بشه اما، بعد از دیدن چهره واقعی مردم و نابودی شخصیت ها، باروها و اعتقاداتش، به یک پوچی و بی هویتی رسیده که حتی دیگه اسمش فیل نه، که منوچهره.
شاید براتون جالب باشه بدونید، در شهر قصه ای که سرآغازش بعدها، مقدمهِ همه قصه های کودکی ما شد، هر نقش، نمادِ چه جور شخصیته و به کی تشبیه شده و راوی قصه با شناسوندنِ هر کدومشون، قصد داره تا ما رو با چه دنیایی مواجه کنه.
توی این نمایش استعاری ، با وجود اینکه اسم بعضی از شخصیت ها، به همراهِ کسب و کاری که دارند در ابتدای قصه اورده میشه اما در نمایش نقشی ندارند و اثری از اون ها نیست. شاید دلیلِ این اتفاق تعمدی باشه و نیت سناریست و کارگردان این باشه که به مخاطب این مفهوم رو انتقال بده که لزوما همه افرادی که در یک جامعه کنار هم زندگی میکنند، تاثیری روی زندگی هم ندارن یا به بیان ساده تر اصلا کاری به کار هم ندارند.
برای مثال ما توی قصه اسم خرگوشی رو میشنویم که برنج فروش بود و رزازی میکرد، شونه به سری که موهاشو شونه میکرد، خروسی که سخنرانی میکرد، قورباغه ای که غواصی میکرد، دارکوبی که نجاری میکرد و مورچه ای که کمر ملخ و از وسط نصف میکرد، به لحاظ منطق روایی در قصه، هر کدوم از این شخصیت ها مشغول کاری هستند و دارن روزی خودشون رو یه جوری در میارند، اما آیا حرفه اینا تاثیر مستقیم روی زندگی مردم شهر یا شخصیت های اصلی قصه داره، برای مثال مورچه ای که منتظر اینکه یه دونه سر راهش باشه یا با مردن یه حشره بتونه آذوقه چند روزش رو انبار کنه، شخصیتی هست که سر به زیره و سرش تو کار خودشه و به زندگی کسی کار نداره، قورباغه ای که غواصه، سرش زیر آب گرمه و موجودات رو خشکی مسئله زندگیش نیستند. خرگوش رزاز هم گوشه دخلش مشغول فروختن برنجش و خبلی با مردم پر هیاهو شهر قصه حشر و نشری نداره، خروس علی رغم سخنرانی و پر سر و صدا بودنش از سمتِ مردم شهر قصه جدی گرفته نمیشد، شاید سخنرانی هر روزش تکرار مکررات شده بود. حتی دارکوبی که نجاری حرفه اصلیش بود اما جز در اوردن صدای چوب و تخته علاقه نداشت صدای کَسِ دیگه ای رو در بیاره، کلاغی که تو تموم قصه ها حرفه ثابتش سخن چینیه، با وجود شخصیت های دهن لق دیگهِ داستان، این بار از رو دوشش برداشته میشه.
اما شخصیت هایی که حضور محوری و موثری توی داستان دارند، خرسه، که در ابتدای قصه با شغل رمالی یا همون فالگیری، به تماشاگرا معرفی میشه، خرس نماینده خرافات است، از اونجایی که شتر علی رغم بی خیال و آروم بودنش، همیشه در حالِ حرکته، نمادِ فردی صنعتگرِ و اهلِ کسبو کارِ بود و نماد مالی میکرد، که به خاطر شرایط نا مساعد، مجبورِ بود هر روز شغلش و عوض کنه، طوطی که همیشه تو همه داستانها معروف به آواز خونیه، شاعر شده بود و شعر میگفت. روباه قصه که رِند بود به مُلا تشبیه شده بود و به بچه ها درس عربی میداد، خَر تو تموم قصه ها از اول، به موجودی تشبیه شده بود که نمیفهمه ولی اینجا خراطی میکرد و با چوب وسیله درست میکرد و کارآمد بود، میمون توی این شهر نمادِ طبقه روشن فکرِ جامعه بود و صبح تا شب می رقصید. سگی که همیشه به داد آدما میرسه اینجا عطار بود و سَمبل کسی که به بقیه دوا و دارو میداد. ولی موشِ این شهرِ قصه، هیچ کاری نداشت، فقط و فقط عاشق شده بود؛ عاشق خاله سوسکهِ خسته از زندگی سنتی، که در بیرون از خونه دنبالِ کسی میگشت که با همه فرق داشته باشه.. شاید مهمترین شخصیت توی این شهر شلوغ، فیل بود، فیل، نمادِ شخصیتی ساده و بی آزار، مثل بعضی از افرادِ جامعست، که کارش به حیوونای شهر افتاده و از آزار و اذیت هاشون به موجودی تبدیل میشه که هویت خودشو فراموش میکنه.
بیژن مفید نویسنده و کارگردان این نمایش، اثری رو خلق کرد که گذر زمان حتی به اندازه نیم قرن هم نتونسته اون رو کهنه و نخ نما کنه.
طراح و سازندۀ ماسکها، مهندس هوشنگ کبیری بود و یوسف شهابی هم صدابرداری نمایش رو به عهده داشت. نقش روباه ملا رو عباس جاویدان بازی کرد. اما در اجرای نوار کاست بیژن مفید گویندگی کار رو عهده دار شد. شتر نقال با بازی اردوان مفید روی صحنه رفت اما در اجرای نوار کاست به دلیل خلاقیت بالای بیژن مفید، نقش شتر رو مجددا خودش گویندگی کرد. خرس رمال رو فرخ صوفی روی سن اجرا کرد و این بار بهمن مفید در اجرای نوار کاست نقش رو به عهده گرفت. حسین والامنش با بازی فیل روی صحنه درخشید و خر خراط رو محمود استاد محمد با زیبایی تموم ایفای نقش کرد. نقشِ اسب عصار و طوطی شاعر رو سهیل سوزنی اجرا کرد و نقشِ خاله سوسکه معروف رو هم تهمینه مدنی به عهده گرفت. سگ عطار با بازی فرهاد صوفی و ُبز بزاز با درخششِ رشید کنعانی از از جمله بازی ها و نقش هایی بودند که نمایش رو تا امروز موندگار کردند.
در این مجال خالی از لطف نیست که یه مختصر از زندگینامه های صدا پیشه ها و بازیگرهای نمایشِ شهر قصه رو بدونیم و از خودِ جمیله ندایی همسرِ بیژن مفید و راوی قصه شروع می کنیم که در در سال 1330 در تهران متولد شده و دوازده سالش بیشتر نبود که کار تئاتر رو با گروه اداره تئاتر ، آتليه تئاتر ، برنامهٌ دوّم راديو تهران شروع کرد. تحصیلاتِ آکادمیکش در حیطه هنر و توی لندن و پاريس در رشته تئاتر و سينما گذروند و بعد از آشنایی با همسرش بیژن مفید، با هم مشغولِ کار نمایش در ایران شدند.
نقشِ و صدای فیل اما به عهدهِ حسین والامنش، هنرمندِ ایرانی استرالیایی بود، والامنش متولد 11 اسفند ماه سال 1327 در تهرانه، حسین در سن خیلی کم، وقتی که پونزده سال بیشتر نداشت، به هنرستان هنرهای زیبای پسران در تهران رفت و از پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران در سال ۱۳۴۹ فارغ التحصیل شد. اون سال ۱۳۵۶ در رشته هنرهای تجسمی از دانشگاه استرالیای جنوبی، فارغالتحصیل شد و از مهم ترین نقاش های مهم و تندیس گر های ایرانی به حساب میاد که طرفدار مکتبِ نوگرا بود.
صدای خرس به عهده بهمن مفید برادرِ بیژن مفید بود که ۵ مرداد ۱۳۲۱ در تهران متولد شده و وقتی که چهار پنج سال بیشتر نداشت، بازیگری تئاتر رو با بازی در نمایشنامههایی که پدر و برادرش کارگردانی میکردند شروع کرد. مفید همزمان با تحصیل در دانشکده هنرهای دراماتیک، حرفه های مورد علاقش، کارگردانی و بازیگری رو ادامه میداد و با گروهی که با پدر و برادرانش تشکیل داده بودند، تئاتر اجرا میکردند.
اما نقشِ خرس رو فرخ صوفی به عهده گرفته بود، صوفی که متولد ۱۳۲۰ بود از بازیگران قدیمی تئاتر محسوب میشه که فعالیت زیادی در کارگاه نمایش داشت و یکی از معروفترین نقشهای این مردِ هنرمند، بازی در همین نمایش بود. فرخ صوفی 30 شهریور سال 92 بر اثر ایست قلبی در منزلش در گذشت.
صدا و بازی هنرمندی که نقشِ خر خراط رو با بازی میکرد به عهده محمود استاد محمد، همسر آهو خردمند بود، ایتاد محمد سالِ ۱۳۲۹ در محله دروازه دولاب تهران، متولد شد و فعالیت نمایشی خودش رو در زمانِ نوجوانی، با بازی در نمایشهای بیژن مفید و فعالیت در آتلیه تئاتر تهران شروع کرد. اما آس نقش های این هنرمند، خرِ زبر و زرنگ شهر قصه بود که اون رو مشهور کرد تا جای پای خودش توی این فضای نمایش محکم تر کنه. محمود استاد محمد، 3 تیر 1392 بر اثر سرطان کبد در گذشت.
صداپیشگی اسب و طوطی به عهده سهیل سوزنی بود اما در اجرای نقش فقط به جای اسب ایفای نفش و اجرای نقش طوطی رو بهمن مفید به عهده گرفت، سوزنی دستیار کارگردان و بازیگر بود و با گروه بیژن مفید همکاری های متعددی داشت.
بُز بزاز با صداپیشگی بیژن مفید روی صحنه رفت اما ایفای نقش بُز به رشید کنعانی رسید، کنعانی فارغ التحصیل رشته تئاتر عروسکی از دانشگاه هنرهای زیا دانشگاه تهران هست و در زمانی که در ایران زندگی میکرد، نزدیک به 900 ساعت برای تلویزیون ایران برنامه ساخت. اما الان که ساکن کشور استرالیاست، تئاترهای عروسکی زیادی رو ایرانی ها و خارجی های ساکن استرالیا به میزبانی ایشون به تماشا میشینند.
اما صداپیشه و بازیگرِ نقش میمون، آرش استاد محمد بود، استاد محمد متولد سال ۱۳۲۷ و برادر بزرگتر محمود استاد محمد هنرمند فقید و خلاقِ حوزه نمایش بود. اون فعالیت نمایشی خودش رو با بازی در نمایش شهر قصه شروع کرد. او در کنار بازیگری نقاشی و ترانه سرایی رو ادامه داد و در تعداد زیادی از نمایشگاه جمعی و انفرادی آثار خودش رو در گالری های مختلفی مثلِ گالری سیحون به نمایش گذاشت. آرش استاد محمد در ششم اسفند سال 1393 چشم از جهان فروبست.
تهمینه مدنی، تنها بازیگر دختر این نمایش بود که با سن کم اما بازی خوب و شیرینش خاله سوسکه قصه رو در ذهنمون به یاد موندنی کرد.
اردوان مفید بازیگر سینما و تئاتر در سال 1306 در تهران متولد شد. اردوان در این نمایش با مشارکت بهزاد ندایی، جای شتر روی صحنه رفت و بعد از این تئاتر هم در نمایش های زیادی ایفای نقش کرد. و بعد از انقلاب هم به کشور آمریکا مهاجرت کرد.
هومن مفید کوچکترین عضو این خانواده هم در این نمایش موندگار نقشِ موش عاشق و طوطی شاعر رو در نوجوونی بازی کرد، تا این خانواده به شکلی همه جانبه برای این تئاتر زیبا سنگ تموم بذارند.
شبکه من و تو سال 1391 یک انیمیشن پویانمایی به همین اسم، روی آنتن برد که بر عکس تمامی تصورات چنگی به دل نمیزد و حق مطلبی رو که بیژن مفید در نمایشش روی اون تاکید داشت ادا نکرد، و نه در اجرای فرم و نه در ارائه ی شکل محتوای اثر موفق نبود.
ملودی دوتا چشم سیاه داری، اسم یه آلبوم موسیقیه که فریدون فروغی با هشت ترک به اسم های سال قحطی،حقه، دوتا چشم سیاه داری، قریه، طلوع، طاهره، شیاد و تنگنا، تهیه شده و به انتشتر رسید ملودی دوتا چشم سیاه داری در نمایش شهر قصه پخش شد و گمانه زنی های زیادی در رابطه با اینکه مقصودِ بیژن مفید، ازچشم های سیاه، چشم های راوی قصه، یعنی همسرشه، زده شد. این ترانه زیبا بعد از این نمایشف بیشتر شنیده شد و طرفدارهای زیادی پیدا کرد.
جالبه بدونید که به گفته جمیله ندایی، در سال ۱۳۴۸، منوچهر انور و بیژن مفید تصمیم گرفتند تا فیلمنامه جدیدی با اقتباس از شهر قصه بنویسند. این فیلم با کارگردانی منوچهر انور در ارگ بم، جلوی دوربین رفت.و میزبان بازیگرانی مثلِ پروانه معصومی، سینا سوزنی، محمد مغیلان، ناصر آقایی، بهرام کیانی، محمد کلاهدوزان، فردوس کاویانی، جمشید لایق، مجید مظفری، زهره اصلان پور، محمد ابهری، مهدی منتظر، منوچهر جهانگیری، حسین فرور، پرویز اشتری، ناصر مجدآبادی، درویش شیدا، صلاح الدین کامیاب، همایون معارف، علی جاویدان و گروهی از مردم شهر بم بود این فیلم به دلیل نبود امکانات و تجهیزات کامل، صدابرداری سر صحنه نشد و در صداگذاری بعدی، ایرج انور، مدیریت صداگذاری رو به عهده گرفت.
شهرقصه. شاهکار بیژن مفید، نمایشی که هنوز هم با گذشت ۵۰ سال، آیینه ی تمام نمای جامعه ی ایرانی است. شاهکاری که تئاتر و نمایش ایران تا ابد وامدار آن است.
در این مجموعه اپیزود ها، شهرقصه را از ۴ جانب بررسی کردیم:
۱. بیژن مفید و ساخت شهرقصه
۲. نمایش شهرقصه و حواشی آن
۳. موسیقی نمایش شهرقصه
۴. فیلم سینمایی شهرقصه
اگر شما هم به دنبال یک اپیزود نوستالژی و دلتنگ دوران طلایی هنر ایران هستید، اپیزود را بشنوید !
اگه بخوایم این نمایش رو به شکل جامعه شناسی بررسی کنیم و با فضای اون روزهای ایران، که تازه مردم داشتند از دالانِ ذهنیِ تنگ و تاریک شبه سنتی بیرون میومدند بسنجیم، باید گفت که این نمایش در درست ترین زمان ممکن یا همون زمانِ طلایی معروف نگارش شد و به اجرا در اومد. جامعه ایران با هر شکل از حکومتی، خصوصا در ششصد هفتصد سالِ پیش، با یک نامتعادلی بین سنت و مدرنتیه درگیره و عموما افراد نمیتونند بالانس خوب و درستی بین این دو اصل مهم پیدا کنند، یعنی اصطلاحا یا از این ور بوم میفتند، یا از اون ور بوم.
ساختارِ بیرونی جامعه در دهه چهل و پنجاه هجری، از بافتی سنتی به شدت تبدیل به بافتی مدرن شده بود، که در کنار لذتی که مردم از این تغییر میبردن اما متقابلا دچار یک تردید و سردرگمی شده بودند، چرا که با ارزش های دیکته شده و کلاسیک اونها تفاوت زیادی داشت.
و داستان شهرِ قصه از همین تغییرات و تناقض ها صحبت میکنه. نمایش با اینکه از سنت های قدیمی و رایج حرف میزنه، اما یک نمایش تا ابد مدرنه، نمایشی که هنوز هم شنیدش بعد از پنجاه و اندی سال تازگی داره و به ریز ترین و ظریف ترین نقطه ضعف های جامعه ای با این تفسیرات اشاره میکنه. و باید گفت که مهمترین ویژگی این تئاتر و یا قصه، اینه که در تاریخ گیر نمیکنه و مثل غزلِ حافظ میمونه که در هر دوره ای قابل تعمیم دادن به هر برهه ای از زمانه.
شهر قصه نمایشنامه ای مدرنه، که ارزش های اجتماعی رو به لحاظ تجزیه، هدف گرفته و در رابطه با این ارزش ها حرف میزنه، یعنی اگه درک سیاسی، اجتماعی و فرهنگی رو از این نمایش حذف کنیم، عملا چیزی باقی نمیمونه.
تمامِ این حساسیت ها و دغدغه ها باعث شد تا این مرد هنرمند به فکرِ ساختِ نمایشی به اسم شهر قصه بیفته.
جمیله ندایی همسر بیژن مفید، که در سال 1344 همسفرِ زندگیِ مشترکِ هم شدند، نقل کرده که:
نمایشِ شهر قصّه ، اول به صورت نمایشِ رادیویی در سال ۱۳۴۵ با گروهِ بازیگرانِ تئاتر برنامه دوم رادیو، که مدیریت اون به عهده ایرج گرگین بود، به شکلِ تمرینی ضبط شد. و به دلیل تجربه های قبلی با کارگردانی بیژن مفید، خودش و همینطور بهمن مفید، برادرِ همسرش هم در اون شرکت داشتند.
متن 8000 صفحه ای شهرِ قصه تایپ شد و در کنارِ آهنگها و آوازها، یک نمایش نامه ی هشت ساعته ضبط شد و ادیت اون، به عهده یوسف شهاب، مدیرِ صدای تلویزیون ملّی ایران بود.
قصه گویی این نمایش رادیویی به عهده همسرِ بیژن مفید، جمیله ندایی بود، غلامعلی خسرویِ سهل آبادی در نقش مُلا، بیژن مفید در نر نقشِ شُترِ نَمد مال و روباهِ معلم و بُز بزاز، بهمن مفید در نقشِ قاطرِ نعل بند، خرس رمال و کارمند ثبت احوال، محمود استاد محمد در نقشِ کارگر و خرِ خراط، آرش استاد محمد در نقشِ میمون مطرب، حسین والامنش در نقش فیلِ غریبه، فرهاد صوفی در نقشِ سگ عطار، هومن مفید در نقشِ موش عاشق، تهمینه مدنی در نقش خاله سوسکه، سهیل سوزنی در نقشِ اسب و طوطیِ شاعر گویندگی کردند.
بیژن مفید اما قصد داشت تا بعد از ادیت، هشت قصّه نیم ساعته برای پخش تلویزیونی تهیّه کنه، اما با مرور زمان، تصمیمش تغییر کرد و فقط چهار قصّه رو روی صحنه برد.
از اونجایی که در نمایش همه ماسک های شخصیت های حیوونی رو به صورت داشتند و رسوندن صدا به مخاطب از پشت ماسک کار سختی بود، صداها به صورت پلیبک پخش میشد و بیشتر بازیگرا، نقش خودشون رو در تئاتر بازی میکردند.
به خاطر استقبالی که این نمایش تجربه کرد، در تماشاخانه های زیادی در تهران و شهرستان روی صحنه رفت، لوکیش های اصلی اون، تالار رودکی یا تالار وحدت بود که برای اجرای عمومی در نظر گرفته شده بود، اما خودِ بیژن مفید بیشتر راغب بود تا این نمایش رو در تماشاخانه سنگلج روی صحنه ببره. چرا که ورود خانوم ها با چادر و ورود آقایون بدون کراوات به تالار رودکی ممنوع بود. این نمایش بعد از تالار رودکی و وحدت، سه ماه در تماشاخانه سنگلج اجرا شد و نزدیک به نه ماه هم در سالن انجمن دوشیزگان و بانوان روی صحنه رفت. و در سال۱۳۴۶ در استودیو یازده تلوزیون، توسط منوچهر انور، ضبط شد.
اما مضمون و موضوعِ اصلی این اثر، قصه گرگها رو روایت میکنه، که در یکی از شبهای سرد زمستنون دو گرگ گرسنه سر راه هم قرار میگیرند و از ترس روبروی هم میشینند و مراقبن تا از گرسنگی همو نخورند. آروم آروم سر کله بقیه گرگ ها پیدا میشه و هر بار که یکی از اونها خسته میشه و پلک میزنه، خوراک گرگ های به زور بیدار مونده میشه، اما هیچکدون از اونا متوجه نیستند، در زمانی که همو دید میزدند، چقدر شکارهای دیگه ای رو از دست دادند. شهر قصه، حکایت حلقه گرگها با کنایه به مصیبت و فلاکتِ انسانهایت که شاید اگر هر کدومشون، حرکتی میکردند، در این شرایط سخت قرار نمیگرفتند و این تراژدی هر روز و هر ثانیهِ جامعه ای هست که منتظر هستند تا همیشه فردِ دیگه ای غیر از خودشون شروع کننده باشه.
یکی از مهمترین ویژگی های این نمایش تشبیه انسان ها به حیوون ها با غرایز مختلف و منحصر به فردشونه.
نمایش شهر قصه اولین تئاتری بود که در کارگاه نمایش اجرا شد و به مدت 3 ماه توی تهران و شهرهایی مثل آبادان و مسجدسلیمان روی صحنه رفت.
این اثر، به عنوانِ نمایش برگزیده تلویزیون ملی ایران در دو پرده و چهار صحنه، برای اولین بار، در ۲۱ شهریور ماه سال ۱۳۴۷ در جشن هنر شیراز و در تالار دانشگاه پهلوی روی صحنه رفت، و بعد از اون در شبکه سراسری تلویزیون ملی ایران به نمایش دراومد.
میشه گفت تمامِ بازیگرایی که در تئاتر شهر قصه حضور داشتند، با اندکی جا به جایی و تغییرات، با این اثر، در جشن هنر شیراز هم روی صحنه رفتند.
داستانسرای این قصه که به شکل پلی بک روی صحنه رفت، جمیله ندایی بود و نقشِ روباه رو عباس جاویدان با صدای بیژن مفید اجرا کرد. شُتر رو هم اردوان مفید و بهزاد ندایی با صدای بیژن مفید بازی کردند. فرخ صوفی ایفاگر نقش خرس با صدای بهمن مفید بود. سهیل سوزنی اما نقشِ طوطی شاعر رو با صدای هومن مفید بازی کرد. از اینجا به بعد هر بازیگر با صدای خودش، نقش ها رو ایفا کرد، مثل فیل با بازی و صدای حسین والامنش، محمود استادمحمد به جای خر خراط، سهیل سوزنی به جای اسب عصار، تهمینه مدنی به جای خاله سوسکه، هومن مفید به جای موش عاشق، فرهاد صوفی به جای سگ عطار، رشید کنعانی به جای بُز بزار، و آرش به جای میمون رقاص، هنرنمایی فوق العاده ای توی این نمایش از خودشون به جا گذاشتند.
شاید بپرسید که چرا اجرای این نمایش در این جشن انقدر اهمیت داشته، پس باید یه مختصری از این جشن مهم و پربار و موثر بشنوید.
سال 1346 جرقه مهمی در هنر ایران خورد و اون بنیانگذازی جشنی با شکوه، به نام جشن هنر شیراز بود. این جشن زیر نظر دفتر مخصوص فرح پهلوی، و با مدیریت فرخ غفاری از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۶ به مدت ده سال برگزار میشد. یعنی اواخر مرداد ماه هر سال، در گرمای شیراز آغاز و تا اواسط شهریور ماه ادامه پیدا میکرد.
قبل از هرچیز باید گفت که این جشن هم مثل هر جشن یا جشنواره ای، در کنارِ هنجارهایش، نا بهنجاری هایی داشت و به دلیل نا متوازن بودن با فرهنگ ایرانی گاهی دردسرساز میشد، اما به طور کلی، خصوصا در هفت هشت سالی که ممتد فعالیت داشت، آثار خارجی و ایرانی خوبی به واسطه آن روی صحنه رفتن و در سطح بین المللی درخشیدند. فرح پهلوی با ۳۳ نفر عضو هیئت امناء و پنج عضو هیئت مدیره و کمیتههای تئاتر، موسیقی، سینما و نمایشگاهها و دفاتر پروژههای فنی، مالی، و پذیرایی و روابط عمومی این جشن را گسترش داد.
از ویژگی ای این جشن میتوان به
– تهیه و تدارک برنامههای فستیوال نمایشی و موسیقی جشن هنر شیراز
-فعالیتهای هنری برای عرضه کردن هنر در جنب جشن هنر شیراز
-همبستگی و همکاری با سازمانهای جهانی هنری و تبادل برنامههای هنری برای جشن هنر شیراز
-این سازمان در ازای فعالیتش نزدیک به بیست کتاب در زمینههای تئاتر، موسیقی و سینما در ایران و جهان به چاپ رساند.
-جشن هنر برای توسعه هنر و بزرگداشت هنرهای اصیل ملی و ایرانی، با هدفِ بالا بردن سطح هنر در ایران و بزرگداشتِ هنر هنرمندان ایرانی و معرفی هنر و هنرمندان خارجی در ایران تاسیس شد.
در مدتِ برگزاری این جشنواره، هنرمندان بسیاری از نقاط گوناگون جهان به اجرای آثار خودشون در زمینههای مختلف هنری پرداختند، و فرصتی مهم و سرنوشت ساز در ایران به دست اومد، تا هنرمندهای سرتاسر دنیا، کنار هم و در یک مکانِ خاص، به تبادل فرهنگی بپردازند.
From the publisher's feed

1,380 Listeners

7,899 Listeners

2,068 Listeners

1,068 Listeners

375 Listeners

669 Listeners

1,161 Listeners

220 Listeners

316 Listeners

2,996 Listeners

46 Listeners

11 Listeners

62 Listeners