من و مادرم می دونستیم که مادر همه دانش آموزا روز تولدشون برای همه کلاس کیک می گیرن و هدیه جشن تولد میبرن، اما مادر جان از کله سحر تا بوق سگ تو باغ میوه کار می کرد. مطمئن بودم که روز تولدش بدون اعتنا و توجه هیچ کسی میگذره. ولی اون روز یه اتفاق غیر منتظره افتاد...