*آن*
تن من بیمار است،
وطنم بیمار است
پرِ سرب و داغ است
پر خروشِ خشم و ناامیدانه امید
این نه داد و بیداد
همه داد از بیداد!
…سایههایی تیره، چسبناک، وهمآگین
از شکاف دیوار،
از پس ساعت بشکستهٔ شوم،
وِردشان وسوسههای نیستی
آمدند شولاپوش
سایهها مویهکنان،
پی سودای بهشت،
سرِ وسواس سیاه
مستِ آز، نشئهٔ کین،
مرگ را میخواندند…
تنِ من بیدار است،
وطنم بیمار است
هیچ راهی نیست، هیچ
تا نیاید آفتاب
تا نتاباند نور
تا که روشن نکند آبک چشم مرا؛
حجم تاریک اندوه زمان را
تپش روشن امروز نبخشد دیگر…
و اگر باز بشوییم خون را با خون
هیچ راهی هم نیست،
تا نگرداند دیگر بار
باد ناهنگامِ نامی نامیرا ،
چرخ آدمخوار ناآدمیان را،
تا نیفرازد باز کوهسار کفشهای
گمکرده پا را
و نمانند دیگر بیشماران چشمان، باز،
جا مانده به راه.
از دم مهر امروز کودکی زاییدم
و شگفتا کودک!
که مرا زایاندم…
اینک،
تن من نو شده است
و چه گنجا شده است!
رفتگانِ خورشید آمدند در تن من،
زندگی میخواهند از من
و نمیخواهند مرگ حتی بر مرگ
بسته میخواهند دستان ستم؛
نه بریده، در خاک .
کودکِ دل اکنون در سماع است اینجا
با همه جانهای رفته به قهر؛
آن روانهای آورده به مهر.
تن من بیدار است
وطنم بیدار است
جان ما جای نمیخواهد دیگر
جان ما نام نمیخواهد دیگر
راه میخواهد
رسم میخواهد
و خیابانهایی آسان، پرِ نارنج و ترنج.
تنِ بیدار وطن میخواهد
که پلی باشد
میان هر چیز.
# فرزاد گلی