Rooh Cast (All podcasts)

Rooh Cast (All podcasts)

Download on the App Store

Rooh Cast (All podcasts) episodes

  • موسیقی پس از ۸۸ – ۱۳۹۲
    موسیقی مثل خیلی از هنرهای دیگر، بازتاب آن چیزهایی است که در یک جامعه در جریان‌اند. مثل موسیقی در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ و ۷۰ میلادی در اروپا و آمریکا٬ که بازتابی بود از جنبشهای اعتراضی که در آن دوران٬ در درونِ همان جامعه‌ها در جریان بود. موسیقی امروز این کشورها هم بیشتر بازتاب‌دهنده‌ی جامعه‌های مصرف‌گرا و تفریح‌خواه و صنعتی شده است.
    یا مثلن موسیقی دوران جنگ در ایران٬ بازتاب‌دهنده‌ی خیلی از چیزهایی بود که در مملکت می‌گذشت. آهنگران و نوحه‌هاش٬ نماد و قهرمان موسیقیِ آن دوره بودند.
    اگر قبول کنیم که پس از خرداد ۸۸ خیلی چیزها در جامعه‌ی ایرانی تغییر کرد٬ می‌توانیم رد این تغییر را در موسیقی هم دنبال کنیم. این برنامه تلاشی هست برای پیگیریِ بازتابِ رخدادهای سیاسی٬ اجتماعی و فرهنگی در آیینه‌ی موسیقیِ ایران. برای رسیدن به این هدف٬ لازم نیست کار خفنی انجام بدهیم. کافیست فقط به بعضی از جریان‌های موسیقی اجتماعی ایران گوش بدیم. البته با دقت.
    در این برنامه٬ ما باهم به کیوسک گوش می‌دهیم٬ نامجو را بررسی می‌کنیم٬ گروه‌هایی مثل بی‌بَند٬ رادیو تهران٬ ۱۲۷ ٬ بالگرد و خیلی‌های دیگه را دنبال می‌کنیم. البته رعنا فرحان و شاهین نجفی و تعداد دیگه‌ای از خواننده‌ها را فراموش نمی‌کنیم. سری هم به نسل داریوش و ابی و البته «شجریان» می‌زنیم. به رپر ها هم گوش می‌دهیم. اما برنامه‌ی ما بدون گوش دادن به آریا آرام‌نژاد و حسین زمان٬ یه چیزی کم خواهد داشت. پس حتمن به آنها‌ هم سری می‌زنیم. حتی سری خواهیم زد به خواننده‌های غیر ایرانی‌ای که تحت تاثیر رخداد‌های ۸۸ و جنبش سبز ترانه‌سرایی کردن. یه عالم موسیقی ناشناخته هم داریم که باید با دقت بهشان گوش بدیم. شاید بتوانیم در پایان این مجموعه برنامه٬ یک دانشنامه‌ی کوچیک از موسیقی اجتماعی ایران گردآوری کنیم.
    موسیقی متن: یه روز خوب میاد | هیچکس
    6 min
  • آدم ها | احمد غلامی – ۱۳۹۲
    در برگ یکـُم، اولین برگ از کتاب (رمان، مجموعه داستان، نمایشنامه و…) را می شنویم
    این نسخه را در کافه تریای دانشگاه می خواندم که ناگهان یکی از هم دانشگاهی ها (پولین) رسید. سلام و احوالپرسی کردیم و تعارف کردم که بنشیند و بقیه اش را خواندم.
    موسیقی متن: هنوز دیروز، از شارل آزناوار
     
    4 min
  • ویرجینیا وولف در قطارِ ناکجا – ۱۳۹۲
    یک ویرجیانا ولف جلوم واستاده.
    با دست چپش که مماس با سینهء من هست، می‌لهء مترو را گرفته و با اون دست دیگش یک فلاسک کوچیک قهوه را محکم در دستش نگه داشته و به بدنش فشار می‌ده. دقیقا زیر سینه هاش؛ که خیلی هم برجسته نیستن.
    من فقط گردن کشیده و موهاش که به سبک دخترهای روستایی پشت سرش گره خورده را می‌بینم. تا همینجاش شکی ندارم که ویرجینیا ولف هست. بوی تلخِ قهوۀ توی فلاسک با عطر نرم شامپویی که احتمالا یک ساعت پیش به سرش زده در دماغم پیچیده. حتی در گرمای این روزِ داغ تابستونی، حرارت بدنش اینقدر نزدیک هست که از فاصله‌ای که گاهی به اندازهء قطر یک کاغذ می‌رسه، احساسش می‌کنم.
    همۀ مسافر‌ها در یک فضای یک و نیم در دو م‌تر، در پاگرد قطارِ دو طبقهء تندرویی که از پاریس خارج می‌شه، به هم چسبیدیم. فقط جا برای تکون دادن سرم هست. پس برمی گردونمش و به راست نگاه می‌کنم. مرد جوون مو بور که گاهی کتف هاش به شونۀ من مماس می‌شه، در یک دست کتاب داره و با دست دیگه می‌له را نگه داشته و غرق خوندنه. اینقدر خونسرده که آدم نمی‌فهمه آیا اون می‌له را نگه داشته یا می‌له اون را؟ از روی شونه‌اش نگاهی به کتاب می‌ندازم. رمان هست. ولی از موضوعش چیزی دستگیرم نمی‌شه.
    ویرجینیا ولف مثل یک مومیایی سر جاش واستاده. سرم را به چپ بر می‌گردونم. شش هفت تا آدم قد و نیم قد، همه بی‌حرکت ایستادن. هیچکس حتی به چپ و راست هم نگاه نمی‌کنه. همه به ناکجا خیره شدن. ناکجایی که البته برای هرکس جهتی متفاوت داره.
    بر می‌گردم و دوباره به جوون نگاه می‌کنم. هنوز کتاب می‌خونه و می‌له را نگه داشته. جلوی مرد جوون، پنج_شیش تا از مسافر‌ها روی پله‌هایی که به طبقۀ بالا می‌ره نشستن. ولی هیچکس با هیچکس حرف نمی‌زنه. فاصلهء این دو ایستگاه از بقیه بیشتره و اینقدر وقت داری که به همه نگاهی بندازی. پیرمردی که پشت سرم ایستاده، کم کم داره اذیت می‌شه. از تکونهایی که می‌خوره می‌شه فهمید. هوای واگن خیلی گرم و گرفته است.
    گوشی را در گوشم محکم می‌کنم و صدا را بلند. این ترانۀ کیوسک را خیلی دوست دارم:
    بارون نمی‌اد هیچوقت
    ولی خیابونا خیسه…
    فقط مرد‌ها زنده ان،
    وقتی زنده‌ها باید بمیرن…
    بالاخره ویرجینیا ولف تکونی می‌خوره و من می‌تونم از فاصله بین دو نفری که شانه به شانه واستادَن، دختر سیاهپوستی را ببینم که داره به ناکجا لبخند می‌زنه؛ با اون لبهای برجسته و چشم‌های درشتش. موهای فرفری‌اش مثل یک قارچ بزرگ دور سرش را گرفته. مثل تیپهای دههء شصت و هفتاد اروپا که الان همه جا مد شده. فرقش با اون موقع‌ها این هست که دختر‌ها برهنه‌تر شدن. مثل همین دختر سیاهپوست که از این لباسهای نازکِ نخی پوشیده که یک طرف شونه‌اش تا بالای سینه و روی بازو، باز هست. کلَن الان مدِ دهۀ هشتاد تو بورسه. اینقدر بازارش داغ هست که فرانسوا هولاند رای بیاره. و البته من این مد را از مدهای دههء هشتاد و نود بیشتر می‌پسندم. پس خوب به دختر نگاه می‌کنم.
    ویرجینیا ولف که انگار چیزی که می‌خواست را از توی کیفش پیدا کرده، به حالت قبلیش بر می‌گرده و مثل سربازهای تخت جمشید می‌لۀ قطار را محکم می‌گیره. ولی من هنوز نمی‌تونم صورتش را ببینم.
    روی پنجه‌های پاهام بلند می‌شم و نگاهی به اطراف می‌ندازم. همهء مسافر‌ها هنوز دارن به ناکجا نگاه می‌کنن. حتمن دارن به روز سخت کاری‌ای که در پیش دارن فکر می‌کنن. شاید هم نه.
    دیگه به ایستگاه رسیدیم. با تکانی که به خودم می‌دم، به ویرجینیا ولف می‌فهمونم که باید پیاده بشم. خودش را تا جایی که می‌شه به می‌له می‌چسبونه و فضای اندکی بین کتف‌های کشیدهء جوونِ کتاب خون و شونه‌های باریکِ ویرجینیا پیدا می‌شه تا من فضایی برای بیرون رفتن پیدا کنم. از روزنۀ پشت ویرجینیا ولف هم می‌گذرم. موهای گوله شدۀ پشت سرش به گونۀ چپم ساییده می‌شه و بوی عطر شامپوش کاملا دماغم را پر می‌کنه. از بین شانه‌های مسافرهای روبرویی هم رد می‌شم. شونه‌ام به شونهء برهنۀ دختر سیاه پوست ساییده می‌شه و از قطار پیاده می‌شم.
    آهنگ عوض شده و الان «رستاک» داره می‌خونه:
    تنم می‌لرزه و می‌ری
    هواسِت نیســــــت.
    هوامُ کام می‌گیری
    هواست نیســــــت.
    هواسم هستُ می‌میرم
    هواست نیســـــت.
    کنارت اوج می‌گیرم
    هواست نیــــست.
    9 min
  • انقلابِ رعایا – احسان نراقی، هادی خانیکی، حمیدرضا جلایی‌پور – ۱۳۸۷
    این پادکست را در بهمن ماه ۱۳۸۶آماده کرده بودم که به دلایل فنی امکان آپلودش در آن زمان فراهم نشد و چند ماه بعد منتشر شد.
    در این پس از پی صحبت با احسان نراقی، هادی خانیکی و حمیدرضا جلایی پور نشستیم.
    * امروز بعد از دوازده سال که این برنامه را گوش می‌کنم، آن نگاه بدبینی که به انقلاب بهمن ۱۳۵۷ داشتم را ندارم. اما کماکان بر کار عمیق شهروندی باور دارم.
    12 min
  • صدای بهمن – اولین پادکاست روح ســوار ۱۳۸۶


    این اولین پادکستی هست که ساختم. سال ۱۳۸۶ بود. سرما خورده بودم و برای همین صدام تودماغی است 🙂 . آن موقع خیلی کم بودن آدم‌هایی که سراغ پادکاست رفته باشند. گاهی بعضیا شعری می‌خواندند و صداشان را ضبط می‌کردند و رو اینترنت می‌گذاشتند.
    اما که برنامه‌ساز کم بود. مسعود بهنود از اولین (افراد شناخته شده)‌ای بود که ساخت پادکاست را آغاز کرده بود. افراد دیگری هم بودند. من هم شروع کردم و چند تا برنامه همان موقع ساختم.اینی که الان اینجا می‌ذارم، اولیش است.


    7 min

About Rooh Cast (All podcasts)

From the publisher's feed

Les podcasts de Rooh Savar