
Sign up to save your podcasts
Or


گاهی یک اتفاق تمام میشود، اما اثرش نه.
ممکن است ماهها بعد از یک فقدان، بحران، تجربه ی سخت یا تغییر بزرگ، تازه احساس کنیم حالمان خوب نیست. چرا واکنش ما گاهی با فاصله ظاهر میشود؟ در این قسمت دربارهی این فاصله، احساسات بهتعویق افتاده و چیزهایی حرف میزنیم که شاید آن زمان فرصت احساس کردنشان را نداشتیم.
رابطه فقط دوست داشتن و کنار هم بودن نیست؛ بخشی از رابطه، دیدن و فهمیدن نیازهای آدمیه که کنارمونه.
توی این قسمت دربارهی نیازهای عاطفی شریکمون حرف میزنیم؛ اینکه چقدر از نیازهاش رو واقعاً میبینیم، چقدر دربارهشون سؤال میپرسیم و چقدر انتظار داریم خودش بدون گفتن، بفهمه ما یا اون چی لازم داریم.
از توجه کردن و شنیدن گرفته تا امنیت، محبت، همراهی و حمایت؛ شاید خیلی وقتها چیزی که برای ما ساده و بدیهیه، برای طرف مقابلمون یک نیاز جدی باشه.
قرار نیست همیشه همهی نیازهای همدیگه رو حدس بزنیم؛ اما میتونیم یاد بگیریم بیشتر ببینیم، بیشتر بپرسیم و بهتر کنار هم باشیم.
در این قسمت سراغ داستان کوتاه «مهتاب» میریم؛ داستان کشیشی که سالها عشق رو فقط در عشق به خدا معنا کرده و عشق زمینی و زنان رو چیزی دور از حقیقت و معنویت میدونه.
اما یک شب، تماشای نور مهتاب و مواجهه با زیبایی آن، چیزی رو درونش تغییر میده. انگار برای اولین بار با شکلی از عشق روبهرو میشه که نمیتونه اون رو انکار یا در چارچوب باورهای قبلیش تعریف کنه.
از دل داستان «مهتاب» دربارهی عشق، سرکوب، باور و تغییر نگاه آدم به چیزی حرف میزنیم که شاید سالها از خودش دور نگه داشته؛ و اینکه گاهی یک تجربهی ساده، میتونه تصویری که از عشق در ذهنمون ساختهایم، کاملاً تغییر بده.
در فرهنگ رایج، بخشش معمولاً بهعنوان نشانهای از بلوغ، آرامش و رشد روانی معرفی میشود. اما آیا واقعاً همیشه همینطور است؟
در این اپیزود درباره روی دیگر بخشش حرف میزنیم؛ اینکه گاهی اصرار به بخشیدن، ما را وادار میکند درد، خشم یا مرزهای خودمان را نادیده بگیریم. از این میگوییم که چرا بعضی آدمها هنوز شایسته اعتماد دوباره نیستند، چرا نبخشیدن همیشه به معنای کینهورزی نیست و چگونه میشود بدون بخشیدن، از گذشته عبور کرد و زندگی را ادامه داد.
این گفتوگو دعوتی است برای نگاه کردن به بخشش، نه بهعنوان یک وظیفه اخلاقی، بلکه بهعنوان یک انتخاب آگاهانه؛ انتخابی که گاهی «بخشیدن» است و گاهی «نبخشیدن».
در روزهای جنگ، هیچکس دقیقاً شبیه دیگری واکنش نشان نمیدهد. یکی مدام اخبار را دنبال میکند، یکی از خبرها فاصله میگیرد، یکی بیقرار میشود، یکی سعی میکند زندگی روزمرهاش را حفظ کند و دیگری شاید حتی احساس کند هیچ احساسی ندارد.
در این اپیزود درباره همین تفاوتها حرف میزنیم؛ اینکه مغز و روان ما در شرایط بحرانی چگونه تلاش میکنند از ما محافظت کنند و چرا نباید واکنشهای متفاوت آدمها را بهسادگی قضاوت کنیم.
این گفتوگو دعوتی است برای درک بیشتر خودمان و دیگران؛ در روزهایی که همه در یک بحران زندگی میکنیم، اما هر کدام آن را به شکلی متفاوت تجربه میکنیم.
گاهی دور بودن، درد را کمتر نمیکند؛ فقط شکلش را عوض میکند.
در این اپیزود از رستا درباره تجربهی مهاجرانی حرف میزنیم که روزهای سخت ایران را از فاصلهای دور دنبال کردند؛ بعضیها از آنچه میگذشت بیخبر بودند، بعضی دیگر لحظهبهلحظه اخبار را دنبال میکردند و احساس درماندگی، اضطراب، عذاب وجدان یا دلتنگی را تجربه کردند.
از این میگوییم که چرا فاصله میتواند احساس تنهایی را بیشتر کند و چرا گفتوگو، حتی بعد از فروکش کردن بحران، هنوز ضروری است. شاید لازم نباشد همیشه راهحلی داشته باشیم؛ گاهی فقط شنیدن و شنیده شدن، اولین قدم برای ترمیم است.
اگر این روزها احساس میکنید بین دو جهان ماندهاید یا هنوز حرفهای ناگفتهای دارید، این اپیزود دعوتی است برای اینکه دوباره با هم حرف بزنیم.
در این اپیزود، از گفتگوناپذیر شدنِ شرایط میگوییم؛
از خستگی روانی، از دیوارهایی که بین آدمها کشیده شده،
و از اینکه چرا در بعضی دورهها، نه فریاد راهحل است و نه سکوت.
این اپیزود تلاشیست برای فهمیدنِ حالِ روانِ انسان
در موقعیتی که «گفتن» امن نیست
و «نشنیدهشدن» به تجربهای جمعی تبدیل شده است.
در این پادکست، از گفتگوناپذیر شدنِ شرایط میگوییم؛
از خستگی روانی، از دیوارهایی که بین آدمها کشیده شده،
و از اینکه چرا در بعضی دورهها، نه فریاد راهحل است و نه سکوت.
این اپیزود تلاشیست برای فهمیدنِ حالِ روانِ انسان
در موقعیتی که «گفتن» امن نیست
و «نشنیدهشدن» به تجربهای جمعی تبدیل شده است.
همهچی رو نگفتی،
ولی همه نظر دارن.
از رابطهات تا کارت،
از مهاجرتت تا بچهدار شدنت،
انگار زندگی تو پروژهی عمومی شده
و همه خودشون رو کارشناسش میدونن.
تو این اپیزود حرف میزنیم از اینکه
چرا آدمها اینقدر راحت وارد حریم هم میشن،
این «نظرات دلسوزانه» دقیقاً از کجا میان،
و چطور میشه بدون جنگ، بدون دلخوری،
مرز کشید و خودمون بمونیم.
اگه تا حالا بعد از یه جملهی
«من جات بودم…»
حالتون بد شده،
این اپیزود برای شماست 🎧
تا حالا شده نزدیک به چیزی که همیشه میخواستی بشی، ولی به جای خوشحالی حس ترس رو تجربه کنی؟
From the publisher's feed
اینجا در مورد مسائل مختلف، از دید روانشناسانه گفتگو میکنیم،
سلام!