توی دوتا اپیزود قبلی داستان بازدید از چشمه مرتضی علی، بیرجند، داستانهای باز شدن در ماشین و ساندویچ شتر رو براتون گفتیم. بعدش شب رو توی بیرجند خوابیدیم و الان ادامه ماجرای عجیب و غریب ما در سیستان و بلوچستان:
«صبح زود بلند شدیم که راه بیفتیم به سمت ماخونیک. وسایل رو جمع کردیم و بار ماشین کردیم. سجاد نشست پشت فرمون و جواد هم کنار دستش. همه سوار شدیم ولی سجاد هیچ حرکتی نمی کرد. گفتیم سجاد راه نمیفتی؟ یه نگاهی توی آینه کرد بعد یه نگاهی به جواد انداخت. هردو یه عینک دودی از جلو ماشین برداشتن و زدن به چشمشون، سجاد دستش رو گذاشت روی فرمون، جواد هم یه دفترچه از اون زیر میرا درآورد که شروع کردن به ...»
برای فهمیدن ادامه ماجرا اپیزود «سفر به سیستان و بلوچستان قسمت سه» رو گوش کنین:
نظرتون تا اینجای ماجرا چیه؟ به نظرتون عاقبت این سفر عجیب و غریب به کجا ختم میشه؟ شما هم میتونین سفرنامههاتون رو برای ما ارسال کنین
منتظر نظرات شما هستیم.