
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: بفرمایید آقایان
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
بفرمایید آقایان
بعد از جنگ
به جز انسان خوراکی دیگری نداریم
پُرسِ ماهیچه
قلبِ سرخدشده
از نوعِ مسافرِ تازهرسیده
بجنگید آقایان
بجنگید و حوض خانهتان را از غرقشدگان پُر کنید
مهمانان زیادند
و شما که شناگرِ ماهری هستید
و غرقشدگان را به نام کوچکشان میشناسید
بجنگید آقایان
مشتریهای زبانشناسی داریم
که فرق بره و گرگ را خوب میشناسند
اینجا قیمت انسان
ارزانتر از فیلهی مرغ است
بفرمایید سرد میشود
▨
شمس لنگرودی
از دفتر شعر درون شدم از دری که نیست
▨ نام شعر: شمارش
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
دوستِ عزیز من
سرتان شلوغ است
زخمیها را شما بشمارید
داروخانهها را من میشمارم
سربازان را شما بشمارید
شناسنامههای باطله را من میشمارم
زنان فقیر را شما بشمارید
بچههای رها شده را بگذارید من بشمارم
رفاقت برای همین وقتهاست دوست من
سرتان شلوغ است
شما به جنگتان بروید
من به زندگی امیدوارم
▨
شمس لنگرودی
از دفتر شعر درون شدم از دری که نیست
▨ نام شعر: شبیه دری نیمه باز
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
شبیهِ دری نیمهبازیم
باد به بازیِمان گرفته
از بسته بودن خود شادمانیم.
اینجا برنده کسی است
که به آخر خط میرسد.
ما مومیایی خویشیم
به تنفسِ هیچ زندهایم.
ماهِ پاییزی
تیلهی شکستهی بچههای فرشتگان است
که سرانگشتِ اشاره را خونین میکند.
گورخری مومین در قلبم پناه گرفته
که نورِ سحر {شعلهی شادی}
مضطربش میکند.
آستینمان پر از شهابهای تقلبی
برای بریدنِ دامهای مخفی است
ای هوای سرد خزانی!
ما را به خوشهی انگوری ببخش
تا مستِ روزگارِ لگدمال شده از خویش بگذریم.
هوای خزانی!
بیا و به ما گذرانِ شادمانهی اندوه را بیاموز.
▨
شمس لنگرودی
▨ نام شعر: تبعیدی خویش
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
دوستان من
انگار حرفهایتان شنود میشود
از شادی نگویید
از آرامش نگویید
سرنوشتتان را باد بر شنهای کویر مینویسد
که سرگردانیتان پایانی ندارد
آیا جهنم نامِ دیگر این جهان نیست؟
و زندان نامِ دیگرِ قلبِ من؟
بچههای عزیز
چشمهای بیپناه شما کافیست
که گلولهها گریان به کارخانهی خود برگردند
و سربازخانهها
بدل به مغازهی اسباببازی شوند
قلب نازکتان
دریاچهی اشک است
و یگانه پناهِ شما
پیراهنِ مادران شما
دوستانمان
ببخشید ما را
ما تبعیدی خویشیم
و در تن خود غریبیم
▨
شمس لنگرودی
▨ نام شعر: حکایت بارانی بی امان است
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
حکایت بارانی بیامان است
اینگونه که من
دوستت میدارم.
شوریدهوار و پریشان
بر خزهها و خیزابها
به بیراهه و راهها تاختن
بیتاب، بیقرار
دریایی جستن
و به سنگچینِ باغِ بستهدری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
چون خونی در دل
که همواره
فراموش میشود.
حکایت بارانی بیقرار است
اینگونه که من
دوستت میدارم.
▨
شمس لنگرودی
شعر دوم از دفتر نتهایی برای بلبل چوبی
▨ نام شعر: دو شعر کوتاه
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
۱
برخاستهام از خواب
در پلکم تویی
و نمیدانم کجایی
۲
دلتنگی
خوشهٔ انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی سربسته بماند
مستت میکند اندوه
▨
شمس لنگرودی
▨ نام شعر: بهار
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
برف رد قدمها را پاک میکند
و گمشدگان نه به جایی میرسند
نه به مبدأ خود بازمیگردند
گمشدگی در برف شکلی است از چهرۀ زندگی
روشنایی خوفناکی است
دامی سفید
گسترده
که به تاریکی راه میبرد
▨
شمس لنگرودی
▨ نام شعر: نقشه های جهان
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
نقشههای جهان به چه درد میخورند؟
نقشههای تو را دوست دارم
که برای من میکشی
خطوط مرزی و رودخانهها ... متروها ... خانهها
نقشهٔ کوچکت را دوست دارم
که دیدهبانان چهارسویش
از برج مراقبه با صدای بلند با هم صحبت میکنند
و من اینسو تا آنسویش را
با غلتی طی میکنم .
▨
شمس لنگرودی
▨ نام شعر: بیداری
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
میخواهم دوباره به دنیا بیایم
بیرونِ در، تو منتظرم بوده باشی
و بیآنکه کسی بفهمد
جای بیداری و خواب را
به رسم خودمان درآریم
چه بود بیداری
که زندگیاش نام کرده بودند.
▨
شمس لنگرودی
▨ نام شعر: بهار
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
حیف نیست
بهار باشد
تو نباشی؟
از بس غلتید
تختهسنگِ سیزیف
به سنگریزه بدل شد.
فردا آمدنی است
حرفی در میان نیست
اما از کجا در ارابهٔ او ما نیز بوده باشیم؟
برخیز و بیا
برخیز و به جاده نگاه نکن
که همیشه خود را به تاریکی میزند
فهمیدهام هرکس چراغ جادهٔ خود باید بوده باشد.
زندگی! چقدر سر به سرم میگذاری
خودی به نظر میرسی
با تو که قهر میکنم میفهمم که مرا نمیشناسی.
حیف نیست
بهار
از سر اتفاق بغلتد در دستم
آن وقت
تو نباشی؟
▨
شمس لنگرودی
From the publisher's feed
اینجا شعرهای شمس لنگرودی را با هم میشنویم.
این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر میشود.
برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما…