دکلمه پرویز پرستوییشعر محمدعلی بهمنیقطره قطره اگر چه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیمساخت ما را همان که می پنداشت ,به یکی جرعه اش خراب شدیمرنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالمقهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجمدیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالمیک نفر از غبار می آید مژده ی تازه ی تو تکراری ستیک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالمباز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارمهم نمی دانم از چه می خندم ,هم نمی دانم از چه می نالمراستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی استبه غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه خوشحالمدوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده اممیوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالمچندی نیست شعر هایم را جز برای خود نمی خوانمشاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم کنندتنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیستگسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیستغم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها رابر سفره ی رنگین خود بنشانمت، بنشین غمی نیستحوّا ی من بر من مگیر این خود ستایی راکه بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیستآیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتمتا روشنم شد، در میان مردگانم همدمی نیستهمواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیندیشلبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست،من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارمشاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیستشاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر، آن رادر دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیستشاید و یا شاید هزاران شاید دیگر,اگر چهاینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست...