وقت قصه

وقت قصه

Download on the App Store

وقت قصه episodes

  • مونا

    کم کم فصل بهار از راه رسید. شکوفه های زیبای بهار سر تا سر دشت رو رنگین کرده بود. دیدن گله ی گوسفندان هنگام چرا در مراتع سرسبز 

     صدای ناله ی نی چوپان و هوایی پاک و گرمای خورشید ، دست به دست هم داده بودند تا اون روز ، من و مریم ، خاطرات شیرینی رو تو زندگی خودمون رقم بزنیم.

    نویسنده سعید

    مجری: #سیامک

    16 min
  • ژیلا

      صدای پدر از توی سالن هال میومد : کجایی بچه جان ! بیا اینور کارت دارم. از جای خودم بلند شدم و با استکان چای به طرف پدر رفتم. پدر کنار شومینه نشسته بود و سیگار می کشید. استکان چای رو جلوی پدر گذاشتم و ازش پرسیدم : پدر جان ، اکبر آقا دیوونه است؟ پدر استکان چای رو برمیداره و هورت میکشه و بعد میگه : خدا می دونه. به من و تو چه ربطی داره که توی زندگی خصوصی دیگران سرک بکشیم.

    نویسنده سعید

    مجری: #سیامک

    16 min
  • وارث

      روز سرد پاییزی و پشت میله های زندان در انتظار زمان ملاقات با نامزدم هستم. شش ماهی هست که تو بند جرایم غیر عمد ، زندانی هستم و در انتظار رای دادگاه

    نویسنده سعید

    مجری: #سیامک

    16 min
  • ایران

    سامان لبخندی میزنه و از جیب خودش یه نخ سیگار بر می داره و روشن میکنه. پاهاشو روی هم میذاره و شروع میکنه به خوندن شعر : 

    یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم ،  

    در میان لاله و گل آشیانی داشتم ،

     گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار ، 

     پای آن سرو روان اشک روانی داشتم …

    نویسنده سعید

    مجری: #سیامک

    16 min
  • قناعت

    یک روز پاییزی بود. هوایی تقریبا سرد و نم نم بارون پاییزی و درختانی با برگ های خزان دیده و زرد و صدای اره موتوری جنگلبان که از دور به گوش می رسید

    . کمی اونطرف تر هم بوی دود چوب های نیمه سوخته ای که خانم همسایه ، برای پختن نان در تنور انداخته بود.

     و مرغ و خروس رها شده توی باغچه ی بزرگ خونه ، حال و هوای منو برای رفتن به کلاس دانشکده ، خوشتر کرده بود. 

    اون روز کتاب مقدس رو توی کیفم گذاشتم و از خونه خارج شدم. به خیابون اصلی رسیدم و کمی منتظر مینی بوس شدم تا به شهر برم و خودمو به کلاس برسونم.

    نویسنده سعید

    مجری: #سیامک

    16 min
  • همسایه

    نویسنده سعید

    . بعد از سه چهار دقیقه سکوت معنا دار، از رعنا پرسیدم : این کتاب ، همون کتاب مقدس مسیحیان هست؟ رعنا کتاب رو تو آغوش خودش گرفت و گفت: بله. این کتاب کلام زنده ی خداوند ماست و من سالهاست که به خدای این کتاب ایمان آوردم و به کلام خدا در این کتاب اعتماد دارم. ازش خواهش کردم کتاب مقدس رو به من بده تا من هم کمی مطالعه کنم. رعنا گفت : اجازه بده این کتاب رو به شما هدیه بدم.


    مجری: #سیامک

    17 min

About وقت قصه

From the publisher's feed

داستانهایی واقعی از شهادتها و کارهای عظیم خداوند که در زندگی هر روزه ما رغم خورده و میخورد با کلامی آشنا و دلنشین