میکوشم که مسافر باشم. بدانم که در سفر هستم. توی سفر، به سفر دیگری رفتم. وقتی برگشتم پیش دوستانم حس کردم برگشتم به خانه. اما هنوز به خانه باز نگشته بودم. خانه تهران بود. این آگاهی رو برام داشت که به هر خانه ای که حس خانه بدهد هم برگردیم باز خانهی اصلی ما نیست. خانهی اصلی جایی ست که از آنجا به این دنیا آمدیم./ مهاجر بودن هم برایم مساوی ست با بند گسستن و از قید هر گونه وابستگی رها شدن و عبور کردن و در حرکت بودن….