در میانهی سپید و سیاه خیانت و تردید، حواسم سخت پیش لاکپشت مانده است؛ یک بازندهی مضطرب. سایکوپتی سادهدل که از دوست میترسد مبادا طردش کند، و از عشق میترسد مبادا ترکش کند. از مروت میهراسد مبادا گریبانش را بگیرد، و از عقل میگریزد مبادا سایهبانِ عشق را بر سرش خراب کند.
به لاکپشت باید بیش از همه فکر کنم، اما میدانم چنین نخواهم کرد؛ حواسِ من پیش «کارداناه» خواهد ماند. نه چون نامِ نخستِ این قصه است، بلکه چون جان به در برد. شاید بگویید در این ماجرا همه زنده ماندند و کسی نمرد، اما نه؛ همه جز کارداناه مردند، و لاکپشت، بیش از همه.
این قسمت دوم و پایانی از ماجرای میمون و لاکپشت است، از کتاب شاهکار کلیله و دمنه.