
Sign up to save your podcasts
Or


انزوا لزوما گریز از اجتماع یا عدم تمایل برای حضور در جمع نمود پیدا نمیکند.
حضور گاها حضوری متوجه به فاصله است؛ حضوری با نقابی برای آنچه نمایشش خطوط دیوار را مشخصتر میکند.
انزوا وجود خودآگاه یا ناخودآگاه دیواری بین دنیای درون و بیرون است.
انزوا از آن جهت وضعیتی اجتماعی است که راهحلهای فردی برای گریز از آن اغلب ممکن نیست.
انزوا در صورت وجود شرایطی اجتماعی پیش میآید که فرد را ناگزیر از انتخاب انزوا میکند. ازین جهت، این انتخاب نوعی انتخاب آزادانه محسوب نمیشود.
اخیرا تو فضای مجازی عکسهای بیشتری از خودم منتشر میکنم. و گمونم به دنبال دریافت قطرهچکانیِ عشق در غالب یک لایک یا یک ریپلای هستم. و عشق دغدغهی سالهای اخیرم بوده. اینکه عشق چیه و من از چه راههایی عشق دریافت میکنم. دلم خواست این مشاهده از رفتار اخیرم رو به عدم بازشناسایی شدن در روزمرهام و عدم دریافت عشق ربط بدم و اینجا ثبتش کنم. من اینطور فکر میکنم که وقتی فضایی احساس عشق میکنم هم اختیار به تلاش برای رشدِ دیگرانِ درگیرِ در اون ارتباط میکنم و هم برای رشد خودم تلاش میکنم. و اینکه بازشناسایی لازمهی عشقه و نیاز به بازشناسایی شدن، تو رشد هویت فردی و احساس ارزشمندی کردن موثره.
***تو این قسمت از تجربهی آزار جنسی گفتم، اگر این موضوع براتون زندهکنندهی تجربههاییه که شاید آمادگی یادآوریشو ندارین لطفا گوش ندینش***
امروز بعد از ۲۰ سال اولین بار بود که تونستم جزئیات بیشتری از تجربهای مربوط به ۱۰ سالگیم رو به دوستم بگم و حجم اتفاقات چند روز اخیر به حدی سنگینی میکرد که تصمیم گرفتم این خشم رو به مسیری کانالش کنم و از دو تا تجربهی آزاری که تاثیر زیادی روم داشتن حرف بزنم. من از تجربهی آزار از خودم شرمگین بودم و همیشه در مواجهه باهاش یا به کلی فراموشش کردم یا در جستوجوی راهی برای برای توجیه اینکه چرا مورد آزار واقع شدم بودم. ولی اخیرا توانشو پیدا کردم در موردش با خودم فکر کنم و خودمو مقصر ندونم و شرمی که بهم داده شده رو به آزارگر برگردونم. همیشه موفق نیستم اینکارو کنم، ولی امیدوارم بتونم در مقابل آزار خودم یا هر فرد دیگهای سکوت نکنم. با اینکه میدونم وقتی به آزار کسی اشاره میکنیم، اکثر افراد اول به این فکر میکنن که مشکلِ اصلی کسیه که داره مطرحش میکنه نه کسی که فرد دیگهای رو آزار داده… چقدر فاکدآپه که ما تو جامعهی زندگی میکنیم که رنج و آبروی آزارگر مهمتر از رنج آزاردیده است!
پنج سال از روزی که از ایران خارج شدم، و هیچوقت تا الآن نتونستم برگردم، میگذره. مهاجرت تکاندهندهترین اتفاق زندگی من بوده، اتفاقی که «خود» متفاوتی از من ساخته. کل امروز رو به تغییراتی که مواجهه با رفتار نژادپرستانه رو این «خود» ایجاد کرده فک میکردم. به اینکه ناامنترین جایی که تا حالا حضور داشتم به لحاظ آماری بسیار امنه ولی نه واسه من کله سیاه. به اینکه وقتی وارد یه جمعی میشم که حداکثر آمریکاییان حس میکنم مچاله میشم و یه سری فکر مدام تو سرم میچرخه. به خودی که وسط یه جمع با حداکثریت سیاه و خاورمیانهایه فک میکردم و به اینکه چه کارایی میتونستم بکنم تا هوای خودمو داشته باشم چیکارا میکنم…
دوستی بخش بزرگی از منه یا شاید من بخش بزرگی از خودم رو تو دوستیام پیدا میکنم. دوستی ارتباطی بر اساس سودِ قابل اندازهگیری نیست؛ و ایجاد دوستی میتونه تو دید غالب تو جامعه کاملا ضرر باشه. وقت گذاشتن، از جمعهای بزرگ و آشناهای زیاد پیدا کردن گذشتن، آسیب دیدن و دوباره شروع کردن، اصلاح کردن رفتارهای آسیبزا تو ارتباط، به اشتراک گذاشتن منابع، پیگیری برای حل کردن اختلافات، برآورده کردن انتظارات و … بخشهایی از دوستیان که شاید مسیر من و خیلیهایی که برای دوستی اهمیت قائلن برای حداکثر کردن سودِ قابل اندازهگیری تو جامعه سختتر کنن، ولی تجربهی دوستی برای من همیشه ارزیده و هربار دوستیای تموم شده، دیر یا زود، دست به تلاش زدم تا دوستی و دوستیهای دیگهای از سر بسازم. شده مدتی رو تنها باشم تا جا رو برای دوستیهایی باز نگه دارم که عمیقترن، امنترن، و ارزشمندترن؛ حتی اگر به موندگاری «دورهمیها و هَنگاوتها»ی اکثرا در دسترس شهر نباشن؛ حتی اگر پیدا کردن آدمهایی با این نگاه به دوستی، تو زمانهای که حداکثر کردن سود فردی و ساختن ارتباطهای بیمعنی ولی سودزا ارزش به حساب میاد، خیلی خیلی سخت شده باشه. دوستی زمان لازم داره، انرژی، وقت، به اشتراک گذاری، آسیبپذیری و مراقبت میخواد. برای من، دوستی که خیلی نزدیک باشه خانواده نیست، از قضا اگر فضای امن و قابل برقراری ارتباطی با عضوی از خانوادهام شکل بگیره حس میکنم رفاقت وجود داره، اون موقع شاید بتونم بگم که اون فرد دیگه فقط خانواده نیست، رفیقمه.
دلتنگم. اینبار دلتنگ دوستیم که تمام اجزای عشق رو در دوستیمون داریم. دوستیم که بیاندازه دوسش دارم، بیشتر از خودم به اون اعتماد دارم، بهش آسیبپذیرم، همیشه از وجودش تو زندگیم دلم گرمه، دوستی که هیچ حرف ناگفتهای باهاش ندارم، هیچ بخشی از وجودم ازش پنهان نیست و خوشی و غممون رو با هم تقسیم میکنیم. دوستی که ۵ ساله ندیدمش و نمیدونم چند سال دیگه قراره همو نبینیم ولی تقریبا هر روز با هم حرف میزنیم و میدونیم یه روزی یه جای این دنیا نزدیک هم زندگی میکنیم.
*پیشاپیش از صداهای دلخراش کشیده شدن قلمو رو پارچه و فین فین و راه رفتن ازتون عذر خواهی میکنم…
From the publisher's feed