دیوان غزلیات حافظ

دیوان غزلیات حافظ

By maryam nozadiArtsBooks
Download on the App Store

دیوان غزلیات حافظ episodes

  • غزل ۱۲۳ : مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد...
    مطربِ عشق عجب ساز و نوایی دارد
    /
    نقشِ هر نغمه که زد راه به جایی دارد
    //
    عالَم از نالهٔ عُشّاق مبادا خالی
    /
    که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
    //
    پیر دُردی کِش ما گر چه ندارد زر و زور /
    خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
    //
    محترم دار دلم کاین مگسِ قندپَرست
    /
    تا هواخواهِ تو شد فَرِّ هُمایی دارد
    //
    از عدالت نَبُوَد دور گَرَش پُرسد حال
    /
    پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
    //
    اشکِ خونین بنمودم به طبیبان گفتند
    /
    دردِ عشق است و جگرسوز دوایی دارد
    //
    ستم از غمزه میاموز که در مذهبِ عشق
    /
    هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
    //
    نغز گفت آن بتِ ترسابچهٔ باده پرست
    /
    شادیِ رویِ کسی خور که صفایی دارد
    //
    خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
    /
    و از زبان تو تمنای دعایی دارد
    //
    2 min
  • غزلیات حافظ: غزل ۱۰
    دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
    /
    چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
    //
    ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
    /
    روی سوی خانهٔ خمار دارد پیر ما
    //
    در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
    /
    کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما
    //
    عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است
    /
    عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما //
    روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
    /
    زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
    //
    با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی
    /
    آه آتشناک و سوز سینهٔ شبگیر ما
    //
    تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
    /
    رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما
    2 min
  • غزل ۹: رونق عهد شباب است دگر بستان را...
    رونق عهد شباب است دگر بستان را
    /
    می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
    //
    ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی/
    خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را //
    گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
    /
    خاکروب در میخانه کنم مژگان را
    //ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان/
    مضطرب حال مگردان من سرگردان را //
    ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
    /
    در سر کار خرابات کنند ایمان را
    //
    یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
    /
    هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
    //
    برو از خانه گردون به در و نان مطلب
    /
    کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
    //
    هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
    /
    گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
    //
    ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
    /
    وقت آن است که بدرود کنی زندان را
    //
    حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
    /
    دام تزویر مکن چون دگران قرآن را//
    2 min
  • غزل ۸: ساقیا برخیز و در ده جام را...
    ساقیا برخیز و درده جام را
    _
    خاک بر سر کن غم ایام را
    //
    ساغر می بر کفم نه تا ز بر
    _
    برکشم این دلق ازرق فام را//
    گر چه بدنامیست نزد عاقلان
    _
    ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
    //
    باده درده چند از این باد غرور
    _خاک بر سر نفس نافرجام را
    //
    دود آه سینهٔ نالان من
    _
    سوخت این افسردگان خام را
    //محرم راز دل شیدای خود
    _کس نمی‌بینم ز خاص و عام را//
    با دلارامی مرا خاطر خوش است
    _
    کز دلم یک باره برد آرام را
    //
    ننگرد دیگر به سرو اندر چمن_
    هر که دید آن سرو سیم اندام را
    //
    صبر کن حافظ به سختی روز و شب_
    عاقبت روزی بیابی کام را
    2 min
  • غزل ۷ : صوفی بیا که آینه صافیست جام را...
    صوفی بیا که آینه صافیست جام را_
    تا بنگری صفای می لعل فام را
    //
    راز درون پرده ز رندان مست پرس_
    کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
    //
    عنقا شکار کس نشود دام بازچین_
    کان جا همیشه باد به دست است دام را
    //
    در بزم دور یک دو قدح درکش و برو_
    یعنی طمع مدار وصال دوام را
    //ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش_
    پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
    //در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
    _آدم بهشت روضه دارالسلام را//
    ما را بر آستان تو بس حق خدمت است_
    ای خواجه بازبین به ترحم غلام را//
    حافظ مرید جام می است ای صبا برو
    _
    وز بنده بندگی برسان شیخ جام را
    2 min
  • غزل ۱۴۳: سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد...
    سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد_
    وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد//
    گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است_
    طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد//
    مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش_
    کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد//
    دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست_
    و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
    //
    گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم_
    گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد//
    بی دلی در همه احوال خدا با او بود_
    او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد//
    این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا
    _سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد//
    گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند_
    جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد//
    فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
    _
    دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد
    //
    گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست_
    گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد
    2 min
  • غزل شماره۶: به ملازمان سلطان که رساند این دعا را...
    به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
    _
    که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
    //ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم
    _
    مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
    //مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
    _
    ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا//
    دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
    _
    تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا
    //
    همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی_
    به پیام آشنایان بنوازد آشنا را//
    چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
    _
    دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
    //به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز
    _که دعای صبحگاهی اثری کند شما را
    2 min
  • غزل ۵: دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را...
    دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
    _دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    //کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
    _
    باشد که بازبینم دیدار آشنا را
    //
    ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
    _
    نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
    //در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل_
    هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
    //
    ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
    _
    روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را//
    آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است_
    با دوستان مروت با دشمنان مدارا
    //در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
    _
    گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
    //
    آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
    _
    اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
    //
    هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی_
    کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را//
    سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
    _
    دلبر که در کف او موم است سنگ خارا//
    آیینه سکندر جام می است بنگر
    _
    تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
    //خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
    _ساقی بده بشارت رندان پارسا را//
    حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود_
    ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
    2 min
  • غزل ۴: صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
    _که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را//
    شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
    _
    تفقدی نکند طوطی شکرخا را
    //غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل_
    که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
    //
    به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر_
    به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
    //
    ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
    _
    سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
    //
    چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
    _
    به یاد دار محبان بادپیما را
    //
    جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب_
    که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
    //در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
    _
    سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
    2 min
  • غزل ۱۲۲: هر آنکه جنب اهل خدا نگه دارد...
    هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
    _خداش در همه حال از بلا نگه دارد
    //
    حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
    _
    که آشنا سخن آشنا نگه دارد//
    دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
    _فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
    //گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
    _نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
    //صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
    _ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد//
    چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
    _
    ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
    //
    سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری_
    که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد//
    غبار راهگذارت کجاست تا حافظ_
    به یادگار نسیم صبا نگه دارد
    2 min

About دیوان غزلیات حافظ

From the publisher's feed

دیوان غزلیات حافظ