
Sign up to save your podcasts
Or


ابرام بگو بهار باز هم بیاد. عشق رو بیاره. هزارن عطر و بو و رنگ و رو و خاطره رو بیاره... پنجرههاش رو باز کنه به روی زمین، سفرهش رو بندازه، اهل دلها رو جمع کنه، پرندهها مست صدا بشن، گلها باز بشن، سایهی درختها رونق بگیره، مطربها ضرب بگیرن، دختر پسرها دم بگیرن، بزرگترها بالا بشینن، شادی بیاد، غمها بره، چرک ته دلها بره... خلاصه بیاد تازه کنه، سرخوش کنه، هر کسی هم که ظرفیتش رو داره رو عاشق کنه بره.
توی کوچه وایستاده بودیم داشتیم رفت و آمد آدمها رو نگاه میکردیم. ابرام یه نخ سیگار روشن میکرد و چشم از ازشون برنمیداشت. اونقدر نگاه میکرد تا از از اون آدمها چیزی جز کوچه نبینه...
همهچیز با فسفسهها شروع شد. در گوش پدرم گفتن "ماه را بردار و بر کوچه بتابان"... برداشت و تابوند و ستم کرد. سؤال کوچه رو با سوی ناسو، با نور چراغقوه جواب داد و بس...
میگه زمستون خدا هوا سرده دمش گرم. زمستون رو دوست ندارم ابرامـ چرا دمش گرم؟!!!... واسه سقفی که چکه میکنه، کفشی که سوراخه، مادری که اجاقش خاموشه، پدری که خجالت میکشه از دیدن همهی اینها... چرا دمش گرم؟!!! زمستون رو دوست ندارم ابرام.
اگر هم نمیآیی دست کم کبوتر نامهبر بفرست با وعدهی وصال و عشق و بوسه. اینجا دلمان گرفت از هر چیز میلی و قطعی و هزار تا سوسه. بیا و کوچه را برای ما خالی کن. ما هم خودمان را برای تو. بیا... دوستدارت؛ غلام کوچه.
توی آینه یه داستان دو نفره میبینم. اونی که توشه من نیست، پس دو نفرهست. پارانویای ما از همینجا شروع میشه. اونی که توی آینهست میگه من به تو اعتماد ندارم. میگه تو یه کلاش مزدوری که یه عمره اسیرت هستم و من رو به بازی گرفتهی. میگم خب، من هم بهت اعتماد ندارم!...
یه قصهی تکراریای بود اولِ همهی قصهها میگفتن، که خودش واسه خودش یه قصه بود؛ همون که میگفت: یکی بود، یکی نبود... بقیهش هر چی میگفتن متل بود... (موزیک) یکی بود یکی نبود، تو بودی، همه بودن... همه بودن، هیچکس نبود...
یه روز عصر، که بدجور گرفته بود و ول هم نمیکرد، دفترمون رو برداشتیم، گفتیم بریم سیگارهای کف بلوار رو بشمریم، ببینیم پاییزِ امسال کار خودش رو کرده! ملت رو چزونده! یا همینطوری گذری اومده وزیده فقط زلفها رو تکون داده جای دلها!
سوار تاکسی شده بودیم، سرِ موضوعِ مکرری راننده گفت "کار خودشونه"... من و ابرام خندهمون گرفت. گفتم ابرام چیه همهش میگیم کار خودشونهـ خودشونه؟! کیان اینها، که همه میدونن کارشونه و کسی نمیشناسدشون؟ گفت اون رو ول کن؛ جدیدن دیدهی چهارشنبهها صبح که از خواب پا میشیم همه چیز چهقدر سفیده؟
امروز ابرام با یه شاخه گل اومد خونه. رفت اتاقشـ مداد خریده بود، مداد رو گذاشت روی میز، گل رو گذاشت تو گلدون، گلدون رو گذاشت روی میز. کلیدهاش رو هم گذاشت روی میز...
From the publisher's feed