
Sign up to save your podcasts
Or


شهر آتیش گرفته بود، شب و کلاغ شهادت داده بودن کار ابرامه! ابرام هم میگفت بهوالله دست خودم نبود. دیشب داشتم تو بلوار تردد میکردم گریهم گرفت، اشکهام ریخت، زمین گر گرفت، تا سرِ خیابون رفت. پیچید راست، دومین میدون، مستقیم زبونه کشید تا خاطراتم.
چند روز پیشها ابرام وایستاده بود داشت از پشت پنجره کوچه رو نگاه میکرد. خیلی نگاه میکرد... نگران شدم، رفتم پیشش، گفتم چیه، چی شده، یه ساعته پای پنجرهای؟ گفت اونجا، وسط کوچه. یکی وایستاده داره فحش میده.
گفت هر چی گل بیاریم و گل بیارن، مردهها که دیگه زنده نمیشن! امروز بایست یه کاری واسه هم بکنیم، نه بعد از رفتنها!
امشب تو هم باهام بیا ابرام. خونه نمونیم. تو خونه خسته میشیم؟! بیا بریم یه کم هم توُ کوچه خسته بشیم! شبهای کوچه عین شبهای هیچجا نیست. تاریکیِ خودش رو داره لامذهب! قشنگ میشه توُش گم شد.
تا حالا شده تابلوی سرِ کوچه رو ببینی اما واسه اینکه مطمئن بشی تا تهش بری که بفهمی ـخودت بفهمیـ که بنبسته ابرام؟!... جنگ هم یه همچین چیزیه...
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد، تازه اون موقع بود که فهمیدم داستانِ کلاغپر از چه قرار بوده ابرام! عین اسکولها مینشستیم انگشتمون رو میذاشتیم رو زمین، میگفت کلاغ، دهنمون رو تا پس کله وا میکردیم میگفتیم "پــــَر"...
دیروز داشتم ازکوچه گذرمیکردم، دیدم یه راستهش رو نرده کشیدهن قرمز نارنجی، زمین رو رنگ کردهن میشه رو لا خطهاش راه رفت. اومدم از اونجاش گذر کنم که ابرام جلوم رو گرفت گفت اینجا رو واسه دوچرخهسواری کشیدهن علم کردهن.
ما هم یه بار سنگینی رو دوشمون بود که کمرمون رو خم میکرد. اما به کسی ندادیمش ابرام! شروع کردیم با خودمون حرف زدن. نه خودمون پا شدیم رفتیم، نه خودمون تونستیم بمونیم. یه سومشخص غایب که تویی ظهور کرد.
From the publisher's feed