فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran

فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran

Download on the App Store

فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran episodes

  • مردم‌شاهی ۳ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . مردم‌شاهی دیروز یا جمهوری ایرانی امروز، چیزی جز همان تصویر سیمرغ نیست، که در دل مردم زنده مانده، و در ادبیات ما انباشته شده است. بی ارزش ساختن داستان سیمرغ نزد ساسانیان، و شراکت آنها با موبدان زرتشتی در حکومت به این دلیل بوده است که، این داستان تئوری حکومت جمهوری (مردم بر مردم)، اوامیان یا خرّمدینان بود. سیمرغ یکی از نام‌های «ارتا» بزرگترین خدای ایران بوده است، که هنوز نامش میان ما پایدار است. مانند اردشیر، اردکان، ارس، اردیبهشت... ارتا=هوچیتره=تخم‌بِه ، که امروزه هژیر شده است. بیخ و بن، عنصر نخستین هر آدمی بود. از این تخم که در وجود هر کسی نهفته است، چهار نیروی مینویی، چهار پر می‌روییده است. مولوی: تو مرغ چهار پری تا بر آسمان پری / تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا ، در این فلسفه، ایرانی نیازی به واسطه نداشته است، و خودش مستقیم می‌توانسته به اصل یا بن یا خدا بپیوندد! به دنبال چشمه‌ی آب زندگی رفتن در فرهنگ ما، نماد جویندگی اصل زندگی، یا حقیقت (راستی) است. تئوری حکومت زرتشتی، که نگرش مردم‌شاهی را می‌کوبیده است! از این قرار بوده است که حکومت یا شاه، هنگامی مشروعیت دارد که از تبار حکامی همچو گشتاسب باشد، و الهیات زرتشتی را رواج دهد و در جامعه تنفیذ کند. درست همین تفکرات است که امروز، تشیع و ولایت فقیه وارثانش هستند. در حالی که در فرهنگ ما، مردم (هما)، تاج را بر سر هر کسی که بگذارد، حقانیت حکومت (ساماندهی) دارد و وراثتی در کار نیست. شاه‌نامه=نامه‌ی‌سیمرغ، یا کرمانشاه=گرماسین=سئنا=شاه=سیمرغ ، در قرآن، از سیمرغ ما، ابلیس ساخته‌اند! تا تسلیم شویم، عبودیت کنیم، سرفراز نباشیم و دست از سرپیچی بکشیم و آزاده بودن را فراموش کنیم. یا نام دیگر سیمرغ را که دژآل (زنخدای مهر) بوده است، تبدیل به دجال، بد و زشت و مسخ کرده‌اند... آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم / یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم

    15 min
  • مردم‌شاهی ۲ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . هدهد، سبک شده هوت‌هوتک/هوتوتک است. (هو=بِه + توتک=نی) = نای‌به=سیمرغ ، که تخمی جوینده، نهفته در همگان باشد، همان اصل جستجو و آزمایش و پژوهش و پرسش. پیدایش حکومت(سامانده) از ملت، یا همان پدیده‌ی دولت-ملت! چرا شاه در فرهنگ گوهری ایران، نام خود ملت بوده است؟ بلوچ‌های ایران، هنوز مانای بنیادی پیدایش را که زایش باشد، نگاه داشته‌اند. در شاهنامه، آفرینش گیتی، پیدایشی است و دنیا خلق نمی‌شود. همچنین فرهنگ سیاسی ایران، که ایرانی بدان جهان‌آرایی می‌گفت، بر پایه‌ی پیدایش بوده است. واژه‌ی گیتی‌آرایی از آراستن، رادنیتن، راد، از ارتا که سیمرغ باشد می‌آید که در گوهر هر آدمی هست. خود واژه‌ی آراستن، با نظم و زیبایی کار دارد که باهم هارمونی داشته باشند. واژه‌ی سامان از نی می‌آید، و به همین دلیل هخامنشیان به رهبری کردن و حکومت(ساماندهی) نی‌اییدن می‌گفتند. حکومت کردن بایستی مانند نواختن نی(موسیقی)، همراهی با کشش باشد، نه با زور و قدرت! ما سیمرغ را نای‌به و نخستین پیدایش او را که دخترش رام(رام نی نواز) باشد، وای‌به می‌نامیدیم. خدایان ایران جفت گوهر بوده‌اند، هم نرینه و هم مادینه، دو اصل متفاوت را به گونه‌ی ترکیبی در خود داشتند، این تصویر ذهنی نیاکان ما بوده است، که زرتشتیان برای مسخ و نابودی فرهنگ نخستین، بن مادینگی رام را حذف و به طور کلی نرینه ساخته بودند! از آنجایی که زن در ایران باستان با نای اینهمانی داشته است، زایش پاره‌ای از پاره‌ی دیگر در آفرینش، بدینسان نای که کانیا یا گانیا باشد، نام میتراکانا، همان زنخدای مهر است که جشن مهرگان ما هم به آن برمی‌گردد. واژه‌ی کنیز و کنشت و کنیسه که یهودیان بکار می‌برند، از همین ریشه مشتق شده‌اند که به مانای نیایش‌گاه و جشن‌گاه این زنخداست. فریدالدین عطار نیز این سراندیشه(ایده) پیدایش حکومت از ملت را در منطق‌الطیر زنده نگه داشته است، که بر خلاف تصور ادبیات‌چی‌ها و ایران نشناسان و فشلسفه دانان ما! که چیزی بجز تئولوژی و خزعبلات.. در بیهودگی عرفان ایرانی نمی‌بینند!؟ این توهم و ابهام و ایهام زدگان، چون بن‌مایه‌ها را نمی‌دانند، نمی‌توانند درک کنند که عرفان ایران یک جنبش خرّمدینی(سیمرغی) بوده است، که در پوشش جبر اسلامی حاکم، به شیوه‌ای که می‌توانسته‌اند، فرهنگ ایران را پاس و نگاه داشته‌اند. ناتوانایی در اندیشیدن، دلیل نرسیدن به ژرفای فرهنگ گوهری ایران شده است، و به طبع پی نبردن به سراندیشه‌های فلسفی و اجتماعی و سیاسی... گذشتگان ما در سروده‌ها و داستان‌هاست که این حضرات پروفسور و دکتر و استاد! آنها را افسانه و اسطوره و هیچ و پوچ شاعرانه می‌انگارند! فلسفه‌ی سه‌تا یکتایی(ترینیتی ایرانی)، وحدت را در ایمان نمی‌داند، بلکه در یکی شدن کثرت در هماهنگی باهم، و هیچگاه کثرت را قربانی واحد نمی‌کند و از بین نمی‌برد

    22 min
  • مردم‌شاهی ۱ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . ما جامعه و حکومتی(ساماندهی) می‌خواهیم، که بر پایه‌ی فرهنگ گوهری ایران و خرد سامانده بنا شود. فرهنگ ایران بر این اصل استوار است که مردمان از هر قوم و طبقه و دین و ایدئولوژی که باشند، اراده کنند که بر پایه‌ی خرد انسانی خودشان در این گیتی بیاندیشند و زندگی کنند. قداست «جان و خرد» انسان، برترین اصل فرهنگ ایران است، و بدینسان ایجاب همزیستی(هم‌جانی) می‌کند. خرد چشم جان است چون بنگری! خدای ایران اصل جویندگی و پژوهندگی و آزمودن و دگردیسی و همیشه تازه شویست، نه خدای کامل و ثابت و همه‌دان و پیش‌دان! بدعت کردن، بزرگترین ننگ و جرم و جنایت در جامعه است، که بر ضد فرهنگ ایران است. همزیستی اجتماعی، بر پایه‌ی خرد سامانده مردمان در هم پرسی، با هم‌اندیشی ایجاد می‌شود، که ربطی به همه پرسی و رفراندوم ندارد، و بیشتر از دیالوگ و جویندگی با هم می‌آید. واژه‌ی خشتره، که امروزه شهر شده است، هم مانای جامعه، و هم حکومت(سامانده) دارد. همان اینهمانی حکومت و جامعه! پدیدار شدن بهمن در چهره‌ی ارتا، پیدایش خرد بنیادی آدمی، عدالت و قانون و حق است که ایرانی بدان «داد» می‌گفت. از تراوش و جوشش مستقیم همین خرد از جان است، که هماهنگی و همبستگی پیدایش می‌یابد و ایرانی نیازی به ایمان نداشته و ندارد. نخستین چیزی که سیمرغ به زال می‌آموزد، هنر گفتگو با خداست، نه امر و نهی و تهدید و شکنجه و قتل! فرهنگ‌شهر، استوار بر برابری مردمان است. چون همه دارای یک جان هستند. همه تخمه‌های درخت زندگی، جانان، خدا هستند. بدینسان هیچ الهی، هیچ حکومتی، هیچ قدرتی، هیچ قانونی و هیچ فردی پروانه‌ی گزند رساندن به جان و آزار خرد را ندارد. گرفتن آزادی در اندیشیدن، آزردن جان، و نفی اصالت آدمی است. در فرهنگ ایران مردمان دانه‌های خوشه‌ای به هم پیوسته هستند، و آن خوشه خداست. و این بدان ماناست که نیازی به رهبر و پیشوا و خلیفه و سلطان و ولایت فقیه ندارند

    23 min
  • فریاب خرد «۳۰» کمان بهمن

    دوستان . . . در دل چو سنگ مردم آتشی است / کو بسوزد پرده را از بیخ و بن (مولوی) ، در سنگ، نر و ماده با هم است. به رستم تهمتن می‌گفتند، چون هم تخم است و هم زهدان. واژه‌ی هوا پیش نیاکان ما، مانای از خود بودن داشته است که سپس مانند اصطلاح هوای نفس زشت ساخته شده و در اصل اصالت از انسان زدوده شده است. خرد سنگی=آسن خرد=خرد خودزا و آزاد ، در پهلوی درباره‌ی سنگ‌های رنگی آمده؛ مهره‌ها از گوهر ایزدان که نیروی هفت رنگ دارند هستند. پیشینیان ما، ژد و مغز هستی را زیبایی می‌دانستند. رنگین کمان=کمان بهمن=اصل خرد شاد رنگارنگ ، یزدان شناسی زرتشتی، رنگارنگی را دیوی (اهریمنی) می‌دانست و آن را رد می‌کرد! و تنها سپید (تک‌رنگی) را نشان گوهر اهورا مزدای زرتشتی می‌دانست. در بندهش به رنگین کمان، دیوان سامگان نسبت داده می‌شد، به مانای اینکه سیمرغیان، خانواده‌ی سام و زال و رستم... رنگارنگی را پذیرفته بودند. جامه سبز پیش نیاکان ما نشان رنگارنگی بوده است، نه تنها یک رنگ، آن هم سبز! همچون گیاهی، با اینکه سبز رنگ است، میوه و گل رنگی به بار می‌آورد. ایرانی با اشغ فراوان به سنگ‌های رنگی، به زیبایی در گیتی، در زندگی و اجتماع و اندیشه‌ها... رنگارنگی را می‌دید و دوست می‌داشت. که شوربختانه با آمدن ادیان نوری (سرآمد آنها الهیات زرتشتی) ضدیت با رنگارنگی و کام بردن از گوناگونی و زیبایی زندگی آغاز شد و بی‌رنگی (سپید، نور، روشنایی بیکران) که ایرانی، تنها یک رنگ را رنگ نمی‌دانست، پایه‌گذاری شد. ایرانی بر این باور بوده؛ جایی روشن است، که رنگارنگ است. مولوی می‌سراید؛ تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی / بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا // تن چو سنگ و آب او اندیشه‌ها / سنگ گوید آب داند ماجرا

    25 min
  • فریاب خرد «۲۹» سنگ و رنگ

    دوستان . . . تا هنگامی که ما روند پیدایش یک بینش را می‌دانیم، آن خرافه نیست! بلکه خورآپه یا خونابه یا شیرابه یا رنگ است. سنگهای رنگین پیوندی تنگاتنگ با جهان‌بینی ایرانی از زندگی و گیتی و خدایان داشتند. خار و خارا و خره به واژه‌ی هره برمی‌گردند، که هم به مانای نی و هم زن باشد. چرا جمشید در شاهنامه با جستن و برون آوردن گوهر از خارا، خواستار روشنی بود؟ واژه‌ی روشنی، یکی رئوخشنه (نی/زن) است، و یکی رئوکنه است. به چم زایش شیره از نی‌شکر یا زایش کودک از زن بود. رنگ همان گون است، که در اصل گئونا باشد. و گون، موی است که اینهمانی با گیاهان داشت. سنگ خارا به مانای زهدان است. چنانچه سیستانی‌ها به زهدان، سنگک می‌گویند (تخمی در زهدان)، یا کردها به سینه، سنگ می‌گویند. یکی از نامهای یاغوت، بیجاده (بیج‌ژد) است. ما با فراموش کردن مانای سنگ، به خرافه پراکنی و اسطوره سازی و افسانه دانستن بینش‌های ژرف ایرانی می‌پردازیم شوربختانه! برای نمونه سیمرغ=مرغ سنگ=مرغ اشغ(اشه)، از اینرو نیاکان ما به هرآنچه که در آن مهر و پیوستگی و دوستی محکم را می‌یافتند، آن را سنگ، سگ، سک، سخ، سه یا سی... می‌نامیدند. سگ که پیکریابی اصل دوستی و مهر بوده را ما امروزه نجس می‌شماریم و در دشنام‌هایی همچون پدرسگ! گوهر دوستی را تحقیر می‌کنیم. چرا ما واژه‌ی سخن را بکار می‌بریم؟ چونکه از سنگ می‌آید و اصل پیوند دادن مردمان و تجربه‌ها و اندیشه‌های آنها به هم بوده، نه مانند امروز همچو دیروز.. پس از کوبیدن و پروانه به گسترش فرهنگ ایران ندادن!؟ دشمنی و جنگ و ستیز را جایگزینش کرده‌اند. سنگیدن، سنگاندن در کردی به مانای تجربه کردن است. سنگ سخت است، به چم پیوندی نیرومند دارد. بکار بردن واژه‌ی سنگ‌دل به معنی بی‌رحم امروزه! درست وارونه‌ی مانای ایرانی آنست که بامهر باشد. سقز در اصل سکز بوده است. امروزه واژه‌ی سکه برای ما تنها معنای پول فلزی دارد، ولی سکه برای نیاکان ما، دو روی به هم پیوسته بود، پیوند دادن مردمان بود، نخش‌دار بود، چارچوب و قانون و سیرت و خیش و یوغ بود، و هر چیز خوبی را می‌گفتند که سکه است. آسمان=آسنگ=اسنگه=آسن=آهن=سنگ=آسن‌ خرد=خرد بهمنی=سنتز پدیده‌ها و اصل مهر و پیوند. زرتشت و موسی و عیسی و محمد، با شکستن آسن‌بغ=سنگ‌خدا=بت که اصل آزادی و استقلال (خودپایی، خودایستایی) به نام جاهلیت! درست پیکریابی گوهر مهر و وفا و پیوستگی و یگانگی و دوستی را می‌شکستند و بیان آزاد سری و نمایش بن گیتی را از بین می‌بردند

    29 min
  • فریاب خرد «۲۸» مینو

    دوستان . . . منیدن، مینو کردن گیتی است. هر بینشی که نداند چگونه و چرا پیدایش یافته است؟ در درازای زمان، خرافه می‌شود! خرافه=خرآبه،آپه=خورآوه=خونابه=شیرابه چیزها، که نامهای دیگرش، ژد و مان و رنگ است، که با جذب آن، مردم(مرتخم) آباد می‌شده و از آن تن(زهدان)، روشنی و بینش می‌روییده است. البته که می‌توان از چنین بینشی انتقاد کرد، ولی نباید بدینسان همه‌ی آن را یکجا دور انداخت و رد کرد. هیچ بینشی نیست که از همه سو کامل باشد. هر چراغی نیز در زیرش تاریک است. در اصل بینش، روند همیشه روشن شدن از تاریکی است. از روشن بودن تا روشن شدن، فرق بسیار است! آدمی، موجودیست روشن شونده. انباز شدن انسان با طبیعت را هنج می‌گفتیم که از سنگ به مانای پیوند و اتصال می‌آید. تحقیر کردن نادان درست نیست. درک اینکه من نادان هستم، نشان کشش از تاریکی به روشنی است و ایجاد حرکت می‌کند. کلمه فطرت از افتار، اوتار ایرانی می‌آید که همانا دارا بودن گوهر خدایی در انسان بوده و سپس در معرب آن مسخ شده است. مینو=می(ماه)+نیا(نی)+آوا(آب)=نای ماه ، مینو در بستر زبان ما، ساختار یا بافت فرهنگ ایران را هویدا می‌سازد. از واژه‌ی مینو، می‌نیتن که همان منیدن باشد پیدایش یافته، و از همین واژه است که مانا، معرب شده معنا، بوجود آمده است. تصویری که نیاکان ما از مینو داشتند، همانا پیکریابی بن هستی که به صورت منی(نطفه) در گوهر همه‌ی چیزها قرار می‌گیرد و جایگاه این مینو را در آدمی، مغز می‌دانستند که مزگاه، گاه‌ماه باشد. سر، نزد پیشینیان ما، گرودمان(خانه‌ی آباد) بود و مخ که ماخ باشد، ماه بود. چراکه هم‌آغوشی ارتا و بهرام را در این آبادیان می‌دانستند، که از ژد آنها خورشید پیدایش می‌یافت.. مینویی که همین آب ماه است. پس منیدن یا اندیشیدن یا دیسیدن، زایش خورشید از مغز، که همان ماه پر باشد بوده است. گنبد مینا=جایگاه منی‌ها، اسانس‌ چیزها، زمرد=آبستن به عشق (اشه) و سبز=عشق به زندگی ، زبرجد=زورژد=نیروی مهری یا پیوندی ، فلسفه‌ای که از روش و روند دگرگونی واژه‌ها ناآگاه است، بی‌پایه است! و ارزش اندیشه‌ی فلسفی ندارد

    54 min
  • فریاب خرد «۲۷» تش‌ناک

    دوستان . . . چو جایی تشنگی باشد به غایت / کشد در خویشتن آبی نهایت (عطار) جامعه‌ی امروز ما، همین انسان‌های هاروتی ماروتی هستند، که در چاه اسلام آویخته شده‌اند! ولی این حکومت‌های ضد خردادی و امردادی، غافل از این هستند که آموزه‌های ضد آب (ژد) ایشان، سوزاننده و پژمراننده و خشک کننده جان و زندگی هستند، و هرچه بر خشک مغزی، خشک چشمی، خشک خوئی، خشک دستی، خشک جگری و خشک مقدسی می‌افزایند، فراموش می‌کنند، مردم که گیاه زنده‌ایست و خشکی را تاب نمی‌آورد، تشنه‌تر می‌شود (جان، تشنگی همه جهان می‌آرد). زندگی و سخن خشک برای مردم، زندگی بی مهربانی است. ایرانی، بیداد را اصل خشک شدن می‌دانست. تشنگی=تش+ناکی=پر از آتش سوزنده بودن است، که ایرانی با فلسفه‌ی آتش ناسوز (گرم) خود، بر ضد آن بوده است. برخلاف بسیاری از انگاشت‌های استوار بر قصه، و برداشت روایتی حکایتی ادبیاتچی‌ها و ایران شناسان ما از واژه‌ی خشکسالی در کتیبه داریوش هخامنشی.. آرزو می‌کند که ایران دچار خشکی جان از شیرابه راستی، از خورآپه، از مهر و شادی، از ژد بینش و روشنی بهمنی نشود! تخمی (مردمی) که در گوهرش همیشه تشنه‌ی خرداد و امرداد بماند و تخم سوخته نشود! این شریعت‌ها که ادعای حقیقت منحصر به فرد و مطلق می‌کنند، می‌کوشند تا اصالت را از انسان‌ها بگیرند. به سخن دیگر این تخم، هاگ یا حق را با درشتی و قهر سوزان و خشونتی که به خرج می‌دهند، بسوزانند و جز تخم سوخته در انسان باقی نگذارند! سوزاندن مغز انسان با غضب و امر و نهی... با این تخم‌های سوخته است که مطمئن هستند هیچ بهاری در آنها انقلاب نمی‌کند و از سترونی هیچگاه زاینده نمی‌سازد. زهی خیال باطل، که هستی خردادی و امردادی ایرانی، خشکاندنی نیست و همچو ماهی در دریای فراخکرت شناور است. به گفته‌ی صائب تبریزی؛ از دل برون نمی‌رود امید (آرزوی) بخت سبز / هرچند تخم سوخته را نوبهار نیست

    21 min
  • فریاب خرد «۲۶» گوهر خوردادی و امردادی

    دوستان . . . همیشه تن آباد با تاج و تخت / ز درد و غم آزاد و پیروز بخت ، همیشه دل و هوشش آباد باد / روانش ز هر درد آزاد باد (فردوسی) با انسان آباد است که اجتماع و جهان آباد می‌شود. از آبادی درونی، به بیرونی رسیدن. مردم که از مرتخم می‌آید، تشنه‌ی آب است تا بروید. انسان تخمی است از مر، از اصل جفتی و انبازی و دوستی. اصل آب=زرمایه ، واژه‌ی خاک در فرهنگ ایرانی که از هاگ می‌آید، تخم خودزا است. و بر خلاف ادیان نوری، معنی مرده و پست نمی‌دهد! معرب خاک، حق شده است. و این حق (تخم یا انسان) است که با هنجیدن یا کشیدن آب، پدیدار و حقیقت می‌شود. سروش مامای زایمان خرد است. واژه‌ی آخشیت از خشه آمده است که همان کشه باشد. قشنگ=خشنگ=کشش و جستجو در فرهنگ ایران دو روی یک پدیده‌اند. ایرا=زیرا ، مولوی در راستای فرهنگ ایران و بی‌نیازی ایرانی از واسطه و پیغمبر می‌سراید؛ از چشمه جان ره شد در خانه‌ هر مسکین / ماننده کاریزی بی تیشه و بی میتین ، واژه‌هایی همچون کالچر و کولتور که به فرهنگ برگردانده (ترجمه) می‌شود! هیچگونه همخوانی با فرهنگ=کاریز، با فلسفه‌ی ایرانی ندارند. ایرانی به رود، دریا می‌گفته است. دریا از درای آپ می‌آید، که به چم آب آهنگین است. وروشکا=فرآخکند=آبگیر پهناور=سرچشمه‌ی همه‌ی آبها ، کشا=کسا که در سانسکریت خدای آب (وارونه=باران) می‌باشد. واژه‌ی خرسند=خورسند=شیرابه‌ای که شناختداری و بینش می‌آورد. اصطلاح خرابات عرفانی ایرانی نیز از همینجا می‌آید. در اوستا یا گات‌ها با همه‌ی تلاشی که در پوشاندن و مسخ این‌ زنخدایان شده! ویژگی خرداد، رس یا رسا است، که شیرابه و حقیقت جهان هستی باشد، مانده است. زنخدا خورداد در فرهنگ نخستین ایران، سرمایه‌ی بینش شاد و مهر و خوشی و راستی که جداناپذیرند، از گیتی بوده است. همین خرداد و خواهرش امرداد، خدایان مزیدن (زبان و دهان) ایرانی بوده‌اند که در قرآن تبدیل به هاروت و ماروت، فرشته‌های مرتد و مطرود و در چاهی آویزان می‌گردند! زنخدایانی که گوهر بهزیستی و خوش زیستی و آرزو و دیرزیستی.. آرمان زندگی ایرانیان در گیتی بوده‌اند. ایرانی به پاییز، رسپینا رس(شیره، افشره)+وینا(انگور) می‌گفت. چرا که پاییز فصل جشن چرخشت بوده است و انداختن شیره انگور در خم و نوشیدن شراب خام بود. خدای چرخشت، رشن یا رس‌نواز است. که سپس این جشن در دوره زرتشتیان رفته رفته از رونق انداخته شد و در شیعه‌گری نابود گردید. رشن و خرداد و ماه و خرّم و بهمن، خدایان باده (اصل راستی) بودند. واژه‌ی مستی امروزی از مد می‌آید، که به چم سرشاری از شادی در بینش است، که از نوشیدن شیره یا گوهر چیزها پدید می‌آید

    42 min

About فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran

From the publisher's feed

بنیاد فلسفه‌ی نوین ایران،