
Sign up to save your podcasts
Or


دوستان . . . فرهنگ ایران استوار بر آرمان آبادی که اینهمانی با آفریدن داشته است، بود. چم آباد که در زمینههای گوناگون همچون سیاست (جهانآرایی) هنوز ناشناخته است و بکار بردن آن، اصطلاح لفظی بیش نیست! در فرهنگ نخستین ایران بسیار ژرف و پهناور بوده و ریشه در جان آدمی داشته است. گوهر انسان آباد کردن است. آباد به مانای آفرینش جهان و روشنی و شادی از مهر خدایان به همدیگر بوده است. سیاوش که یکی از پیکریابیهای خدای ایران (ارتا یا سیمرغ) است، گنگدژ را در تبعید، که نام دیگرش مینوآباد یا بهشت است میسازد. کیغباد، پایهگذار کیانیان بود. برخلاف مفهوم تنگ پلیتیک یا پلیس یونانی که به معنای آراستن شهر باشد، ایرانی واژهی جهانآرایی را بجای سیاست بکار میبرد. مشی و مشیانه که نخستین جفت یزدان شناسی زرتشتی باشند، در اصل مهر و مهریانه بودهاند که در فرهنگ گوهری/ارتایی ایران، جم و جما نام داشتند. درخت دوبن جفت کیهانی که در شاهنامه میآید، همان ارتا و بهرام هستند، که مفهوم جمهوری امروزی را در خود گنجانده بود، که همانا شهر بی شاه و سپاه، ولی خرّم باشد. آبادی=آبه/اپه+پاد=آپاد ، همین پاد که چم جفتی و انبازی داشته است، در الهیات زرتشتی (مانند همیشه!) مسخ شده است و معنای «ضد» مانند پادزهر بدان دادهاند! درحالیکه در واژهای مانند پادشاه، که مانای نگهبانی دارد مانده، و چم آن بدلیل مهر به دیگری، از او نگهبانی و نگهداری کردن است. باد که پیش نیاکان ما نشان اشغ و مهر داشته است، بدلیل جنبنده بودنش، به آن دو پا (انباز) داده بودند و پاد میخواندند. این پسوند «یان» که هنوز به برخی از نامهای فامیلی ما چسبیده است، از هوپریان میآید، که همچون گذشته در کاتوزیان(موبدان)، آموزیان(آموزگاران)، نسودیان(دهقانان) و نیساریان(ارتشداران)، نشان رد کردن ترجیح و امتیاز طبقاتی و قشری بوده است. یان=جایگاه همبستگی و مهر و سرچشمه آفریدن، خانهی آبادی است. سیان=سه=سه تای یکتا ، شیان=آشیانه=آسمان سه لایه ، همایون کسیست که هما یا سیمرغ در جان او آشیانه دارد، که همان هوپریان باشد. یونجه=زهدان زنخدا ، خانقاه=خانگاه=شیرهی جهان، کانون موسیقی پیدایش بهمن، خدای بزم و خرد شاد، سنداره=سند=سندباد=نام بچههای دورافکنده شده و بیسرپرستی بوده که در خانهی سیمرغ پذیرفته و پرورانده و فرزند خدای ایران میشدند، که سپس برای کوبیدن فرهنگ ایران، زشت ساخته شده و به آن حرامزادگان میگفتند! اینهمانی خدا با خانه=چشمه+بن آبادی ، ز شرم آب آن رخشنده خانی/به ظلمت رفته آب زندگانی (نظامی)
دوستان . . . نخستین که آتش به جنبش دمید / ز گرمیش پس خشکی آمد پدید / و زآن پس ز آرام سردی نمود / ز سردی همان باز تری فزود / چو این چار گوهر بجای آمدند / ز بهر سپنجی سرای آمدند / گهرها یک اندر دگر ساخته/ ز هرگونه گردن برافراخته (فردوسی)
دوستان . . . ز یاقوت سرخ است چرخ کبود / نه از آب و گرد و نه از باد و دود (فردوسی) ، شده زهره مانند یاقوت سرخی / شده مشتری هم چو بیجاده لعلی (منوچهری) ، همت عالی طلب، جام مرصع گو مباش / رند را آب عنب یاقوت رمانی بود (حافظ) ، جامجم از یاقوت و زر و آبگینه ساخته میشود. و این جامجم، اصل و بن دگرگون کردن نفرت و کین و بغض انسان به مهرورزی است. بدینسان است که رستم آنرا از زیر بالینش به بهمن زرتشتی که میخواهد ریشهی سیمرغیان را بکند! به نشان پایرنجش میدهد
دوستان . . . ما در آغاز با نخشها میاندیشیدیم و امروز بیشتر در مفاهیم! برای فهم دنیا، ما بایستی از نو، توانایی اندیشیدن در تصاویر را بیاموزیم. درست فلسفه، در توانایی اندیشیدن در نخشها آغاز میشود. از تئولوژی، راه رسیدن به فلسفه بنبست است! واژه گره یا گرویدن از بند یا گرهی نی، که بیان پیوند دو بخش نی با هم است میآید، و پیش نیاکان ما نشان اشغ و مهر بوده است. گرویدن با پیرو و تابع و ایمان کاری ندارد. در سغدی به خون، خورن میگویند که در اصل خورنو بوده، که همان خونابه نی باشد. همچنین به اهورامزدا که نام یا نسبت داده شده به خدا، ویژه زرتشتیان نیست! خورمزدابغی میگویند. یا به اردیبهشت (ارتاوهیشت) خورجانیچ میگفتند، که ابوریحان بیرونی هم به آن خورجن میگفت. یا به خورشید، خورارتا میگفتند. استفاده از واژهی درشتی، بهتر از خشن است! چون واژه خشن مانای نی دارد، که به زن گفته میشد، و بدینسان تحقیر و کوچک کردن زن شمرده میشود. مرجان در شاهنامه اینهمانی با خون و زندگی و مهر دارد. واژهی مرجان در اصل مرگان یا مرگن=نایمر=نایبه بوده است. یا مرجی=عدس=ادواس=همزاد. سروش خجسته که خدای قداست جان باشد، نیکخواه نبوده، بلکه مهرخواه. جیگر هر انسانی، بهرهای از همدمی(اقتران) ماه با پروین است (ماه پر). که بیان همگوهری بوده است، نه همچنان یا همچون! نخشی که پیشینیان ما از جگر داشتند؛ آن را اصل جوشش و زهش زندگی و مهر و شادی میدانستند، که از هم جداناپذیرند. ما برای فلسفه شاد، به سراغ ارسطو و افلاطون میرویم!؟ درحالیکه نمیدانیم خدای ایران اصل شادیست، که مایهی بسی سرافکندگی است. در شاهنامه از خسته جگر سخن میرود. خستن، زخم زدن و کوفتن و کتک زدن است. به چیم، به هم خوردن رابطهی مهر و زندگی و شادی و پاره شدن آنها.. که در مذاهب استوار بر عقیدهی مومن و کافر، امروزه به وفور دیده میشود. ما در ادبیات ایران، با چیرگی شریعت اسلام، با جگر خسته کار داریم! از اینرو خون جیگر خسته در چشم، تبدیل به اشک غم میشود، و همیشه بیانگر دردی از ژرفای وجود انسان بوده و شوربختانه هنوز هست! به سخن دیگر اصل هستی، جهان، کیهان، سرچشمه درد شده است
دوستان . . . جیگر در فرهنگ گوهری ایران، پیکریابی کدام خدایان است؟ گاو نخستین=ایودات=خوشه همهی جانها ، گش=گوش=خوشه ، سنبل=سهخوشه ، بوی خوش، با مهر و شناخت کار دارد. دارستان=نهالستان ، از میان جیگر (فرخزاد)، رآسن و آویشن میرویند. افزایش اهریمن در یزدانشناسی زرتشتی، و این زخم زدن و آزار و کشتن و نخست مردن و سپس بپاخاستن! ایدهی زرتشتی است و در فرهنگ نخستین ایران که بر پایهی مهر است نبوده، و همینجاست که مسئلهی پیکار و جهاد و جنگ با اهریمن (خودی ناخودی)، که وجود خارجی در فرهنگ ایرانی نداشته است، پیدا و آغاز میشود. زین پس ایدهی اشغ و مهر که اساس پیدایش بودهاند، به کنار زده میشوند و خواست اهورامزدای زرتشتی است که آفریننده میشود! واژهی کین، در اصل به مانای سرچشمه و اصل مهر بوده است، که امروزه بدان معنای دشمنی و نفرت و حسد و انتقام و جنگ داده شده است. این کار شوربختانه همان راه مبارزه با هر اندیشه و فلسفهی نیکی است، که در آن چیم واژهها و معنای اصطلاحات را وارونه میسازند، تا به دست فراموشی سپرده و نابود شوند. ولی خوشبختانه موفق نبوده و نیستند، و ما با رفتن به سراغ زبانهای گوناگون ایران بزرگ و صد البته پاسداری و نگهداری از این گویشها که گنجینهی بزرگ این بینشهای فرهنگی ایران زمین هستند، میتوانیم از بن و ریشه آنها آگاه شویم و به چیم (معنای) نخستین (اصلی) واژهها دست یابیم تا بتوانیم فرهنگمان را از سر زنده کنیم و به درستی بگسترانیم. هر چیزی را میتوان تنها در زبان اصلیاش فهمید. چراکه چیم واژه در آن دستنخورده مانده و دهان به دهان پرستاری شده است. آویشن شیرازی=مرزنگوش=امرگوس که نام این گل اینهمانی با ارتای خوشه، سیمرغ، زنخدای مهر دارد. روز بیست و نهم هر ماه به نام سیمرغ (مرسپنتا) بوده است. دلیلش در چسباندن مهری میان روز بیست و هشتم که رام و روز سیام که بهرام باشد بوده، که از پیوند این دو، زمان و جهان تازهای، ماه دیگری پیدایش مییافت. همان دگرگونی بهمن نادیدنی و ناگرفتنی به سه تا یکتایی، فلسفهی ایرانی
دوستان . . . پیوند خدایان و انسان در فرهنگ گوهری ایران چیست؟ خرد، در یک عضو خاصی، (برای نمونه سر) در تن نیست! بلکه همکاری و هماندیشی همهی اندام (همهی ملت) باهم است. بهرهای از گوهر خدایان گوناگون، از جاودانگی آنها که در اثر مهرورزیدن به یکدیگر ایجاد میشود. هستند، تا هنگامی که باهم در هماهنگی انبازند. در سغدی به عناصر، امشاسپندان گفته میشود. شوربختانه معنایی که در یزدان شناسی زرتشتی به امشاسپندان داده شده، کنار گذاشتن و طرد فرهنگ نخستین ایران است! به سخن ساده، همانا نابودی همانندی و همگوهری انسان با خدایان است. تنکردی که جسمانی و مادی باشد، در هر انسانی هفت لایه (هفت سپهر) دارد. لایهی میانی مغز است، که اینهمانی با ماه (پیوند سه خدا) دارد. لایهی دوم استخوان است که اینهمانی با تیر داده شده است. لایهی سوم گوشت است که اینهمانی با ناهید (خرّم) داده میشود. لایهی چهارم پی است که در اصل رگ و خون بوده است که مهر باشد و همان خورشید یا ارتاست. لایهی پنجم رگ است که در حقیقت پی بوده است که اینهمانی با بهرام دارد. لایهی ششم پوست است که در تئولوژی زرتشتی به اهورامزدای زرتشت نسبت داده شده است! که در اصل انهوما (مشتری/سیمرغ) باشد. و آخرین لایه کیوان است که مویها باشند. در گزیدههای زادسپرم، چهار آمیزه تن، که خون و بلغم و زردآب و سودا باشند، اینهمانی با چهار طبقه (پیشه) در اجتماع دارد. آموزگاران، ارتشداران، کشاورزان و پرستاران، که باهم میاندیشند و انباز میشوند. بدبختانه چون ما زبان سیاسی اجتماعی پیشینیان خود را فراموش کردیم و نمیدانیم! فکر میکنیم که دموکراسی و سوسیالیسم... معجزهای نو از غرب هستند و هزارهها پیش نبودهاند!؟ بکار بردن اصطلاح کرامت انسانی (محتاج کرم الاهان نوری) نادرست است. ایرانی ارج آدمی میگفت. این خرداد و امرداد که خدایان ایران باشند، در قرآن مسخ و به هاروت و ماروت.. آویزان و زشت شدهاند!! ما امروزه کبوتر را مرغ صلح و آشتی میدانیم. ولی ریشهی آن را نمیدانیم که هزارهها این پیوند و مهر در نام کبوتر که در اصل کپوتا بوده، نهفته است و تشبیه و تمثیل سطحی نیست. ژرف شدن و بودن، به مانای به سرچشمهی آفرینندگی خود رسیدن است. نه از بر کردن چند کتاب فلسفی و علمی و تاریخی... جیگر، پیوند زندگی و نیرومندی با اشغ و اشتیاق در ژرفا و زهدان باشد، که چکیدهاش آزادگی است
دوستان . . . پیدایش روشنی از گوهر مهر است. شیرآبه=آپه=آوه ، ابوریحان همیشه دم از آفتاب میزد نه خورشید، چرا؟ چونکه آپهتاب، تابش آتشی که درون شیرآبههاست، نام زن خدای مهر ایران، ارتا یا سیمرغ، دایهی این جهان بود. رودآبه=دختر سیمرغ ، همین خورشید خانم فرهنگ ایران در میترائیسم، مرد (شیر+شمشیر) مسخ شده است. فرهنگی بیگانه و وارونه شده است. آپادانا=آپه+دان ، در تخت جمشید نیایشگاه خدای ایران بوده است. بغداد هم در اصل بغدان، نیایشگاه بغ، مهرآوه بوده است. نام آبادان نیز همچنین. خرابات=خرآباد=خورآپه=بادهی زنخدا آپه، خور=هور=نوشابهی مستی و راستی آور ، نیاکان ما به سخن، واژه، دم، جان، نفس... وخش میگفتند. از جذب اسانس چیزها در گیتی است، که گوهر انسان میوخشد. وارونهی میتراس (ضحاک) در میترائیسم، که با خنجر و شمشیر در دست میبرد و روشن میکند! خدای ایران با آپه، باده، آب آتشینش که همه از آن مینوشند، مانند تخمی که با جذب آب میروید و میبالد و روشن میشود.. نه با تیغ برنده! فرهنگ نخستین یا ارتایی ایران، با این پیدایش روشنی یا هستی با بریدن و قربانی کردن، با کشتن مقدس که در آیین میترائیسم به وجود آمد و در ادیان دیگر ادامه و گسترش یافت، کاری ندارد. در آیین مهر ریختن هر خونی، جنگ و دشمنی با خداست، که درست وارونه ادیان نوریست. به سخن دیگر، خون ریختن همیشه ضد حق است، و هیچ خون ریختن به حق در فرهنگ ایران نداریم. شناخت داستان سیاوش که یکی از پیکریابیهای خدای ایران، سیمرغ است، برای درک تاریخ دینی و فرهنگی و سیاسی ایران بسیار مهم است. فاجعهای که ما امروز سخت گرفتارش هستیم، همانا اینهمانی دادن حسین با سیاوش است!؟ که پنداری در دوره دیلمیها آغاز شده است. هنوز بر روی تابلوها و بیرقها میتوان نگارش "خون سیاوشان" را دید. سیاوش مانند ایرج که نشان خدای مهر ایران و ضد قدرت هستند، با حسینی که برای دستیابی به قدرت قیام میکند، یکی شمرده میشوند! تا این مبانی مسخ شده، این اصل دشمنی و کینه توزی و متافیزیکی در سیاست و دموکراسی، که اساس تفکر تشیع و بدنبال آن ملکه ذهن ایرانی شد، برای ما روشن نشود و آن را نزداییم، امکان رسیدن به آزادی نیست. نرد، هم به نی و هم به درخت برگبو گفته میشد، که اینهمانی با خدای مهر و دوستی ایران داشت، و مانای "رند" ما، درست به همین واژه برمیگردد. نرد=رند ، به چیم یکی، ولی نگارشی دگرگون
دوستان . . . خون جیگر، سرچشمهی روشنایی نیاکان ما بود. به خون، رنگ نیز میگفتند. واژهی رنگ در اصل، ارانگ=ار(جنبش) + انگ (انغا،نی) بوده است. آذرفروز=سیمرغ ، در فرهنگ ایران، روشنی ابتدا به ساکن نیست! بلکه پیدایشی از آتش، به سخن دیگر بر پایهی گرمی و مهر بوده است. فرهنگ ارتایی یا زنخدایی ایران، همهی آب به مانای کلانش، شیرابهی جهان، اصل روشنایی میدانست. زهدان=آبگاه یا ابر=آبور ، رنگیدن=رستن=روشن شدن ، یک حقیقت واحد بنا بر فرهنگ ایران، روشن نیست! چیزی روشن است که رنگارنگ باشد. در جایی روشن میشوی که اندیشههای گوناگونی وجود داشته باشد. تنکردی=زایشی ، وخشا=درخشان ، واژهی کاریز=کاهریز=ریزش شیرابه از نی ، انسان در فرهنگ ایران اوز یا از نام داشت، که نی باشد. واژهی جان=جی یان=جای خون یا آب، ژدی که رستاخیزنده و از نوآفریننده است. درخت سیشاخه=درخت زندگی=پیوستگی همهی جانها=خدا. در فرهنگ ایران، رد یا اثبات کردن خدا، هیچ معنی ندارد. بیاندازه خواهی؟ یکی از بیماریهایی است که "حکام" ایران از دیروز تا به امروز به آن گرفتارند! شوربختانه
دوستان . . . چگونه چشم انسان خورشید میشود؟ و با نگاهش روشن میکند! جهان در فرهنگ ایران غار یا سیاه است، یعنی همهچیز ژرف=گروا=گرو=زهدان تاریک است. هر چیزی که ما امروزه سطحی میبینیم و روشن میانگاریم، آبستن است. حقیقت یا راستی در هر چیزی گنج=جی+بن است. کاربرد واژهی غار یا چاه ایرانی، جایگاه پیدایش و جستجوست. بینش و شادی و مهر.. در (آزمودن) درون چیزهاست. ما شوربختانه با عادت کردن به مفهوم تنگ از روشنایی، نمیتوانیم فرهنگ ژرف ایران را بشناسیم!؟ با اینهمانی دادن خوبی با روشنی، و بدی با تاریکی، خرافهای که ملکه ذهن ما شده و آموزهها و به اصطلاح روشنگری را مسخ کرده است. در بلوچی به زایش، پیدایش میگویند. روشنی از تاریکی جدا نیست. خدای ایران میگوید؛ نام من جستجو است. و این تفاوت خرد فرهنگ نخستین ایران با آموزههای زرتشت است، که ژی و اژی را از هم جدا و روشن ساخته بود. روشنی، دگرگونی از آنچه درونی است، به آنچه بیرونی است میباشد. واژهی سیاه=سیاگ=سهمادر=سهآگ=سهتخم و واژهی تخم از تم میآید، که به چیم تاریک است. هوم=خون=گلو=نی=شیره=شیر=روشن=رشن=چرخوشت=خدای راستی و داوری ، آیین صبوحی در غزلیات حافظ، نوشیدن شیر و شراب ایرانی در بامداد است، و به این دو خدای ایران که خرّم و رشن باشند بازمیگردد. واژه شکر که ما امروزه به شیرابه نی میگوییم، در سانسکریت سوکرا است، و به چیم جوهر و اسانس هر چیزی است. همچنین مانای روشن و درخشان و پاک و صاف را هم دارد، و نام آدینه که جمعه باشد و اینهمانی با خرّم یا زهره دارد نیز هست. از آنجایی که در گذشته ایرانی پایبند به قداست جان و خرد بود، حتا برای اعتراف گرفتن شکنجه نمیکردند و آزار نمیدادند! بلکه سه جام شراب به او میدادند و به راستی در شادی پی میبردند. ترجمه اشتباه انعکاس عربی یا رفلکت غربی به بازتاب ایرانی، گرفتن اصالت یا سرچشمه بودن از خود است و وارونه فلسفه ماست. چشم در فرهنگ گوهری ایران، چراغی است که از روغن جان خود انسان روشن میشود (چشم و چراغ). چراغ، به فتیله یا پنبه یا نخ انتقالی میگفتیم، که آن را با چربی و روغن روشن میکردند. در بدن ایرانی فتیله همان رگ است، و روغن همان خون است، و جیگر بنکده خون و چشم جایگاه تاباندن و روشن کردن است. مولوی در این راستا میسراید؛ گر این جهان چو جان است ما جان جان جانیم/ور این فلک سرآمد ما چشم روشنیمش/بیخ درخت خاک است وین چرخ شاخ و برگش/عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش
From the publisher's feed