فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran

فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran

Download on the App Store

فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran episodes

  • مردم‌شاهی ۱۳ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . چگونگی جدایی دین از حکومت؟ مسئله‌ای که با رابطه‌ی بینش انسان با حکومت، با اولویت جان یا زندگی بر ایمان کار دارد، و این کار بدون زنده کردن و بسیج ساختن فرهنگ گوهری ایران محال است! سوژه‌ی جدایی حکومت از دین، ویژه‌ی جامعه‌هایی است که در آن ادیان ابراهیمی حاکم هستند، که دین برای آنها معنای خاصی دارد، و ما به اشتباه این معنای خرد را به کل می‌گیریم! درحالیکه واژه‌ی دین در اصل یک واژه‌ی ایرانی است، و به مانای بینش زایشی یا وجدان است. پس مسئله‌ی جدایی دین از حکومت، جدایی ادیان (مذاهب) ابراهیمی و سرآمد آنها، الهیات زرتشتی از حکومت است. کلمه‌ی قدرت از قدر می‌آید که اندازه باشد. به سخن دیگر الهی که همه را به معیاری که خودش معین می‌کند، با امر و جدا از خود بسازد. اشخاص مقتدر، اندازه گذاری دیگران را تاب نمی‌آورند، و این الهان حکومت می‌کنند و حکومت چیزی نیست، جز تحمیل اندازه‌ی خود به دیگران! قانون اساسی، قانونی است که قدرت تاسیسی ملت در آن آشکار می‌شود. مردم برای خودشان اندازه می‌گذارند و همه چیز از خرد همگانی سرچشمه می‌گیرد. هم حکومت اله و هم حکومت مردم در یک جامعه، خدعه و خودفریبی بیش نیست. به گفته‌ی سعدی؛ دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند. البته در اسلام خدعه جایز است و آن را مصلحت و حکمت (حکومت) می‌نامند، که چیزی جز همان دروغ مقدس نیست! ما بایستی در فلسفه‌ی حقوق، راه بستن قدرت ورزی و رسمی یک دین (مذهب) را به هیچ روی بستن راه نفوذ غیر رسمی و غیر مستقیم آن مذهب نپنداریم، و مسئله‌ و مشکل قدرت سیاسی و نفوذ سیاسی را پیش بکشیم. اگر با این سنجه، حکومت‌های باختر مورد بررسی قرار بگیرند، خواهیم دید که اصل جدایی دین از حکومت در همه این کشورها لنگ می‌زند! حل این مشکل تنها از راه تغییر تصویر الهان در اذهان و دگرگونی تصویر دین در روان مردم ممکن می‌گردد، و این کاری است که پیش از سیاستمداران، روشنگران یک جامعه برعهده دارند. تا هنگامی که اصالت جان و خرد انسان پذیرفته نشده باشد، تنها با گنجاندن چنین ماده‌هایی (سکولاریسم و لائیسیته) در قانون اساسی از سوی سیاستمداران، کاری از پیش نخواهیم برد! در فرهنگ نخستین ایران، خرد کاربند یا آزماینده، روییده از خرد بنیادی یا آسن خرد است، که در بن هر آدمی نهفته است. از این پیش خرد است که اجتماع سامان می‌یابد. به دیگر سخن، همه‌ی شهر، آفریننده‌ی سامانده (حکومت) است. حکومتی که روند سامان دادن همه با هم است، که درست مفهوم جمهوری ایرانی یا مردم شاهی است، که یک چیز ثابت و مقدس و ایستا و غیر متغیر و آسمانی نیست، بلکه پویاست و یک جامعه‌ی زنده، همیشه از نو خود را با خردش سامان می‌دهد، خرد افزونی (آفریننده)، که یک شریعت و ایدئولوژی نیست، و اندیشه‌ای که همیشه در کار نوزایی است، و غایتی جز سامان دادن مردمان برای بهتر زیستن با هم، پرورش جان‌های همدیگر، انباز شدن زندگی‌ها در شادی‌ها با هم... در این گیتی ندارد و به امید رستگاری در دنیای دیگر (آخرت!)، چون می‌گذرد (دنیای فانی) غمی نیست! نمی‌گوید

    25 min
  • مردم‌شاهی ۱۲ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . این مفهوم سبز، تلنگری است که به زخم سه هزار ساله، در روان و تاریخ و فرهنگ ایران که در گوهر هر ایرانی هست و همیشه درد می‌کند، زده شده است! همیشه سبز و شاداب بودن، از ریشه در خاک داشتن و خاکی بودن می‌آید. ولی از خاک فرا می‌روید و روشن و خرّم می‌شود، و از بینشی می‌روید که از طبیعت خود انسان پیدایش یافته و سر به آسمان می‌ساید. سبز به مانای فراوانی و رفاه، اشغ و مهر، جنباننده‌ی منش آدمی و قداست جان و فرشگرد و شادی و زندگی در گیتی بود. سرو=مای‌مرد=هم آغوشی با ماه. ایرانی سروی بود که ریشه‌اش کیمیا و برش توتیا بود. چشم و چراغ، چشم خورشید‌گونه، چشمی که هم خودش نور می‌اندازد و هم با روشنی که زاده خود است می‌بیند. نه مانند روشنگری امروزی که با به اصطلاح روشنی اسلامی دیروز و غربی امروز دنیا را ببینیم! یکی از نام‌های سرو، که هم تخم یا هم گوهر آدمی شمرده می‌شد، سور است. به مانای همیشه جشن عروسی است. نام دیگرش درخت زندگی است. نام دیگرش نوش است، که یکی از نام‌های خدای زندگی و زمان، رام(نوشین باده) نیز بوده است. نام دیگرش اردوج یا ارتاوج بود. پیشوند ارتافرورد و ارتاوهیشت (فروردین و اردیبهشت)، دو چهره‌ی گوناگون خدای ایران بود، و پسوند وج یا ویج را به تخم می‌گفتند. واژه‌ی روشنی در زبان ایرانی از رئوخشنه می‌آید (روشن و رخشان و رخسان). رخش، آمیزش دو رنگ سرخ(مادینه) و سپید(نرینه) باهم است. بدین سان روشنی برای ما مفهوم مهر داشت. واژه‌ی رنگ برای ایرانی مفهوم فیزیکی ظاهری امروزه را نداشته است، بلکه گوهری و درونی شادی در پیوند دو بن بوده است. رنگه، رخس بود. رنگ، خون بود. رنگیدن، روییدن بود. این زخم نامبرده‌ی هزاره‌ای به ریشه‌ی فرهنگ ایرانی، چه زمانی نمودار شد؟ از زمانی که کیخسرو زیر نفوذ لهراسب، این اندیشه همیشه سبز بودن زندگی در گیتی را مورد شک قرار داد. زمانی که در اوج پیروزی‌هایش، دل از زندگی برمی‌کند و دست از سلطنت می‌کشد و می‌خواهد که بمیرد! به سخن دیگر زندگی خاکی را خوار شمرد، و خاکی بودن، همان از آسمان به زمین برگشتن زندگی، یا سکولاریته غربی امروزی را پس زد. واژه ارتا، از زبان ما به زبان‌های دیگر رفته است و دگرگون به ارز، ارد، ارس شده است، که همان زمین،خاک شدن خدا باشد. اینکه امروزه ما خاک را می‌بوسیم و پیش از ورود به گود یا زمین بازی... انگشت به خاک می‌زنیم و به پیشانی و لب می‌مالیم، از اینجا (دگردیسی خدای ایرانی به گیتی) می‌آید. زال زر، این خاک را بود که در شاهنامه ارجمند می‌دانست. شوربختانه امروز ما گرفتار پیامدهای زخمی هستیم، که هزاره‌ها پیش در اثر چیرگی تفکر کیخسرو و لهراسب و گشتاسب و زرتشت...(نمایندگان فرهنگ مسخ شده ایران!)، بر اندیشه‌ی سام و زال و رستم و سیاوش خرّمدینی (فرهنگ نخستین ایران)، پدید آمد و گسترش یافت و به مهدی موعود صاحب زمان رسید!؟ نخست خشک و پژمرده و افسرده شویم، تا سپس ببینیم حالا چه زمانی حضرتش تشریف فرما می‌شوند و آیا هیچ می‌خواهند که ما را سبز کنند یا نه؟ تازه آن هم سبز سیدی مصنوعی و ظاهری دزدیده شده از زندگی همیشه سبز در فرهنگ ایران

    31 min
  • مردم‌شاهی ۱۱ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . ای باد خوش که از چمن عشق می‌رسی / بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست (مولوی) ، مفهوم پیوند جمهوری ایرانی (مردم‌شاهی) با رنگ سبز در ژرفای فرهنگ ایرانی و خدای ایران که خدای رنگ بوده است چیست؟ سبز=زرد(رام/مادینه) + آبی(بهرام/نرینه)، که در هم آغوشی با هم سبز یا پدیدار و روشن می‌شوند. واژه‌ی چمن، از چمان، از یمان می‌آید که برمی‌گردد به ییمه که جفت دو چیز با هم یا همان یوغ باشد، که برای ایرانی اصل یا بن آفریننده جهان به شمار می‌آمد. اگر ما نام‌های گوناگون واژه چمن را بدانیم، مانای آن را بهتر می‌فهمیم. یکی از این نام‌ها پریس بوده است، که در انگلیسی فرش و در آلمانی تبدیل به فریش، که همان تری و تازگی و نویی باشد شده است. یک دگر بیدگیاه و دیگری مرغ بوده است، که همگی با تازه شوندگی و جنبش شاد کار دارند. تصویر انسان در شاهنامه و فرهنگ اصیل ایران، سروی است که بایستی همیشه در چمن باشد و ماهی که بالای آن قرار می‌گیرد. نه گل سردی که نیاز به فوت کردن الهان ابراهیمی در آن داشته باشد، تا جان و روح بگیرد! چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید / نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت (حافظ) ، در جهان بینی ایرانی، گیتی چمنی است که آدمی می‌تواند در آن خودرو (خودجوش) باشد. بدین مانا که آدمی در گوهرش بی‌گناه است! توانایی خودرویی در چمن، بیان حق (از هاگ یا تخم می‌آید) و داشتن آزادی فردی است. مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی / چنانکه پرورشم می‌دهند می‌رویم (حافظ) ، در چمن هر برگی، دفتر حالی دگر است، که می‌توان در آن غنا و سرشاری زندگی را یافت. خامش که مرغ من پرد سبک سوی چمنی / نبود گرو در دفتری در حجره‌ای بنهاده‌ای (مولوی) ، رنگ جامه‌ی عروس ایرانی باستان، سبز بوده است. همچنین نیاکان ما به آسمان، گنبد نیلی، زمرد سبز، سپیزه می‌گفتند

    24 min
  • مردم‌شاهی ۱۰ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . ز نیرو بود مرد را راستی / ز سستی کژی زاید و کاستی ، بزرگترین مسئله‌ی جمهوری ایرانی، همانا بنا کردن جامعه و حکومت (ملت_دولت) بر پایه‌ی خرد شاد است، نه تنها خردگرایی خشک و خالی! در فرهنگ ایران، روشنایی و شادی، ناگسستنی هستند. اندیشیدن با خندیدن آغاز می‌شود. به مانای هستی یافتن در گیتی، خندیدن است. مسخره کردن تصویر آدم و حوا، که بیان فطرت انسان در ادیان ابراهیمیست، بی‌ارزش است! به اصطلاح تنها با خندیدن به شبه فلسفه‌ای که در آن، خوردن از درخت بینش برابر با تبعید از بهشت است و نپرداختن بدان، نکته‌ی مهم نابرابری بینش با شادی در این مذاهب نادیده گرفته می‌شود. نامیرایی ایرانی، همیشه تازه شوی از نوست، و این سرچشمه‌ی شادی است. ناهمخوانی شادی و شناخت، سراسر ساختار تفکر الهیات زرتشتی و تورات و انجیل و قرآن و همچنین یونانیان را مشخص می‌سازد. درحالیکه فرهنگ نخستین ایران، استوار بر همبستگی گوهری شادی و شناخت آدمی است. مردم ایران، بهمن را که بن خرد شاد در هر فردی شمرده می‌شد، بزمونه می‌نامیدند، که در متون زرتشتی نتوان یافت! چراکه منحصربفرد زرتشت شده، و آمیختن خدای بهمن تنها با او و سبب خندیدن وی در هنگام زاده شدن، مسخ گردیده است. خنده در فرهنگ ایران، شکفته شدن هستی خود، یا گسترده شدن بن ژرف خود آدمی از شادی بوده است، (نه اینکه با مسخره کردن دیگری یا به چیزی خندیدن، که نشان فقر و بی‌گشایشی هستی خود است!) که ایرانی بدان ویستااخو=گستاخی می‌گفت، که امروزه شوربختانه ما معنای وارونه آن را که بی‌اخلاقی اسلامی و جسارت و بیش از حد خود رفتن باشد می‌شناسیم. درحالیکه گستاخی به مانای گسترده شدن تخم خدا یا بن هستی خود بوده است. ویستار+اهو=گستره+تخم‌خدا ، اصطلاح جمهوری ایرانی امروز یا همان مردم‌شاهی دیروز، تنها یک فرم نیست که بر سر زبان‌ ایران نشناسان تبدیل به فرمالیته شود! بلکه شاخصه‌ای است استثنایی... این پسوند ایرانی، منش تازه به جمهوری می‌دهد. به حکومت (ساماندهی) مردم بر پایه‌ی خرد شادشان، فرهنگ گوهری ایرانی روانی تازه می‌بخشد

    47 min
  • مردم‌شاهی ۹ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . شهروند کیست؟ و شهروندی چیست؟! از ویژگی‌های آسن‌خرد یا خرد مینویی، یکی جویندگی و آزمایندگی، و دومی نگهبانی از زندگی، و سومی سامانده و آراینده است. خدای ایران یا سیمرغ، خوشه‌ی همه‌ی انسان‌ها بوده است. دانه‌های به هم پیوسته‌ای که هم فردیت، هم کثرت، و هم پیوستگی دارند. ما در فرهنگ ایران، چیزی بنام وحدت نداریم! که به واسطه‌ی آن، همه‌ی دانه‌ها با هم یکی باشند. مانای رستاخیز در اصل زاییدن خود از خود است، زاییدن دولت از ملت است. ما به جامعه‌ای که حکومت را از خودش پدیدار سازد، خشتره(شهر) می‌گفتیم. حالا همان شهروندی که جزو جامعه است، تبدیل به شهروندی می‌شود که جزو حکومت است. جامعه و حکومت در اندیشه‌ی پیدایشی، از هم پاره نیستند. چون یکی از دیگری پیدایش می‌یابد. ولی در تفکر خلقت، خالق از مخلوق جداست، و یکی از دیگری خلق نمی‌شود، و چنین است که در آن، امکان جدا ساختن حکومت از جامعه مهیاست. کاربرد واژه‌ی شهروند در اتمسفر فرهنگ ایران، نماد دگردیسی نخش اجتماعی فرد به نخش سیاسی(جهان‌آرایی) اوست. ولی بدون چنین اتمسفری کاربرد این واژه، گمراه سازنده و فریبنده است! از آنجایی که امروزه ما انسانی در اجتماع نیستیم که مانند تخمه‌ای بروییم و در انسان حکومتی واقعیت پیدا کنیم، شهروند نیستیم!؟ ما شقه شده‌ایم، همچو اره شدن جمشید... و نیمی از وجودمان را دور انداخته‌اند. همان تلاشی که هزاره‌ها پیش موبدان زرتشتی کردند تا ملت را از حکومت جدا سازند و مردم را در منافع خصوصی و شخصی خود اسیر سازند و نگذارند که در اندیشیدن به منافع همگانی و ساماندهی، به اوج واقعیت‌یابی انسانی خود برسند. ما همگی در منافع فردی‌مان زندانی شده‌ایم و بدان خو گرفته‌ایم، و بهشت و خوشبختی خیالی خود را در کنج همین زندان می‌جوییم. ما به دلیل این بریدگی و شکاف خوردگی چنان خودپرست شده‌ایم، که شخصیت و موجودیت سیاسی و حکومتی خود را کمپلت از یاد برده‌ایم. بدینسان به همه اندیشیدن، به همه سامان دادن، نگران همه بودن، خویش‌کاری(وظیفه‌ی) خدا و موبدان و سلاطین و آخوندها و خلاصه حکومت‌ها شمرده می‌شود. هربار که می‌گوییم یا می‌شنویم که؛ (مملکت صاحب ندارد! یا من سیاسی نیستم! یا به من چه؟ به تو چه؟) در حالی که خوشبختی فردی و اجتماعی و حکومتی به هم گره خورده‌اند. زیستن، همیشه همزیستی است. کام، همیشه همکامی است. دل، همیشه همدلی است. جان، همیشه همجانی است. درد، همیشه همدردی است. کسی که از درد اجتماع درد نمی‌برد، شهروند نیست! باید به کاهش درد دیگران و افزایش شادی آنها اندیشید، تا شهروند شد. کسی که این حق انبازی را از ما می‌گیرد، گوهر خرد بهمنی را در ما آزرده است

    18 min
  • مردم‌شاهی ۸ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . جمهوری و دموکراسی و حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی و آزادی ووو چنانچه پنداشته می‌شود، یک فرم نیست که بتوان مانند کالاهای صنعتی از کشورهای پیشرفته وارد کرد و مردمان را در این قالب جا داد. از فلسفه تا تئوری‌های سیاسی و اجتماعی راه‌هاست. شوربختانه به اصطلاح روشنفکران ما می‌خواهند که یک پاره از فلسفه‌ی غرب را از یک برهه از زمان بگیرند، و بدون در نظر گرفتن مقدمات و تحولات فرآیند اندیشه‌ای و روانی و اجتماعی آن،که در درازای زمان دست به دست شده را بدانند، می‌خواهند فوری میان مردم جا بیاندازند و به مرحله‌ی اجرا و عمل برسانند. خرد ایرانی، عقل عربی و غربی نیست! تن همچو کفشی می‌ماند، که پا که خرد باشد، در همه‌ی آن جا می‌گیرد. هنگام (هر لحظه بی‌نظیر است) در فلسفه‌ی ایران، برای نمونه؛ کار نیک، کاریست بهنگام، بسیار مهم بوده است. خرد در هر هنگامی بایستی از نو بیاندیشد. خرد ملت که تن جامعه باشد، داد و مهری می‌زاید، که از اقتران آنها با خرد، ساماندهی و نظام و سیستم پیدایش می‌یابد، که همان اندیشه‌ی مردم‌شاهی (جمهوری ایرانی) باشد. شهر خرّم در ایران، جامعه‌ای بود که سپهبد و سپاه و سلاح نداشت، و در آن جمهور مردم حکومت می‌کردند. واژه‌ی داستان که در اصل داته‌ستان باشد، به مانای جایگاه زایش و پیدایش داد (قانون و حق و عدالت)، بینش بنیادی و تجربی بود. بندهش که بن‌داته باشد نیز به مانای بینشی است که از بن می‌روید. فلسفه، اندیشیدن ژرف در مفاهیم و داستان اندیشیدن در تصاویر است، و هیچگاه نمی‌توان راه فوران اندیشه‌ها را در این دو گستره بست! نخش اندیشی، که سنتز مفهوم و صورت است، بنیاد ادبیات ماست. یک اندیشه زنده، همیشه چهره دارد. و چنین اندیشه‌ای است که بر مردمان تاثیر می‌گذارد. چراکه تنها با مفاهیم خالص سخنرانی کردن، دور افتادن از اوام (مردم عادی) است که حق فهمیدن دارند. یک ملت را با همان چهره‌ها و نخش‌هایی که در فرهنگشان دارند، همان داستان‌هایی که فشلسفه دانان و ایران نشناسان ما گذشته و ناچیز می‌انگارند! می‌توان به نوین‌ترین و ژرف‌ترین اندیشه‌ها انگیخت

    هر روزتان نوروز ★★★ نوروزتان پیروز

    26 min
  • مردم‌شاهی ۷ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . در فرهنگ اصیل ایران، تنها به بهمن، وهومن، هخامن، که اندی‌من و هندی‌من هم خوانده می‌شوند، گوش فرا داده می‌شود، و رجوع به مرجع دیگری وجود خارجی نداشته است و ندارد! برای ایرانی، بهمن ارکه (ارک=قلعه‌ی درون قلعه) دنیا بود. تخم درون تخم، مینوی مینو بود. واژه‌ی اندرون امروز ما، همان به سوی مینوی دیروز، درونی‌ترین و خودمانی‌ترین پاره آدمی به آدمیست. بهمن، خرد ساماندهی، که نگهبان سامانده (حکومت) است. گوهر زهشی=زایشی، که از خود هر فردی پیدایش می‌یابد. آسن خرد، خرد سنگی، خردی که در پیوند دادن سنتز می‌کند و می‌آفریند. بر خلاف مانای امروز سنگ در ایران، نیاکان ما به همخوابگی نیز سنگ می‌گفتند. در فرهنگ ایران، خرد هم مانند سایر نیروهای آفریننده، یوغ یا جفت بود. مانند دو اسبی که با هم یک ارابه را می‌کشند و به حرکت در می‌آورند. اینست که جفت بهمن، سروش است. بهمن خرد ضد خشم، قهر، جنگ، تجاوز... است. از اینرو نگهبانی و نگهداری از جان و خرد هر آدمی از آزار و گزند، کار بهمن است، و تنها او بود که پروانه‌ی فرمان دادن داشت. مانای فرمان، اندیشه و سرود و رایزنی بوده است، که شوربختانه امروزه به حکم و امر و دستور، تحریف شده است!

    سروش در فرهنگ نخستین ایران چیست؟ سروش از این خرد بنیادی که در ژرفای هر فردی هست، سرود آفریننده و رایزنی اندیشه بهمنی را می‌شنود، و آهسته در پیش آگاه‌بود، در گوش ما زمزمه می‌کند. واژه‌ی سروش از پیشوند (سرو، شاخ، آلت بادی موسیقی، نی یا شیپور) + پسوند (اوش یا اوشه) که همان هوش امروز ماست، تشکیل شده است. برای نمونه به گاه سپیده‌دم هنگام بیداری، اوشین‌گاه می‌گفتند. سروش درست خدای همین گاه و زمان است، که با جفتش رشن، مامای زایش روز و آگاهی هستند، و آژیر هشدار و بیدار باش خطر زندگی را می‌زنند.

    جنگ برای ایرانی، همیشه مانای رزمی برای دور کردن گزند داشت، و نیاکان ما آن را «رزم پرهیز» می‌نامیدند. بزرگترین تراژدی فرهنگ گوهری ایران که در بنیادش بر پایه‌ی خرد بهمنی ضد جنگ و جهاد مقدس و خشونت است، همین در رزم، از رزم، پرهیز کردن بود!

    نخستین فرمان سروش در شاهنامه می‌آید که، از آن بدکنش دیو روی زمین / بپرداز و پردخته کن دل ز کین ، به جنگ اصل جنگ و دروغ و خدعه و خشونت روی زمین رفتن و پرداختن به آن و سپس دل را از کینه پاک کردن

    24 min
  • مردم‌شاهی ۶ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . تصویر تخم و خوشه ایرانی، سراندیشه‌ای ژرف و انتزاعی که خدا را از یک فرد، به مفهوم یک اصل دگرگون ساخته بود! بر پایه‌ی این اندیشه، تا این اصل(بن) واحد(یگانه) و یکپارچه است، تاریک و مجهول و بی‌نام است. ولی همینکه گسترده و پراکنده شد، روشن و پیدا و رنگارنگ و گوناگون می‌شود.

    ایرانی در دیگری بدنبال ایمان او نبود، بلکه در نهاد هر کسی به بنی می‌نگریست که سیمرغ باشد، و هر روز از او پیدایش می‌یابد. ایرانی همیشه به پیشواز گوناگونی و رنگارنگی می‌رفت، که بدان گشودگی می‌گفتند، و سپس در ایران به وسعت شرب شهرت یافت. بر همین اساس بود که حافظ می‌سراید؛ هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو / کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست ، در مقابل چنین فلسفه‌ای در قرآن آمده است که هر کسی دینی بجز اسلام بیاورد، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد!؟ چرا ما نمی‌خواهیم تفاوت فرهنگ و بی‌فرهنگی‌ را بفهمیم؟ چرا به اصطلاح روشنفکران ما در این سروده‌ها بویی از آزادی نمی‌برند؟ کاه هرگز به ژرفای دریا نمی‌رسد، و منکر آن می‌شود که دریا ژرف است! ولی این سنگ سنگین است که به ژرفای دریا می‌رسد. سود خواندن به شمار و حجم کتابها نیست، که این علامه شدن است.. بلکه به ژرف‌روی در یک نقطه یا اندیشه است. کسی که از یک سراندیشه، یک جهان می‌گسترد، و این پیش‌فرض یک اندیشمند اصیل است.

    حافظ به دلیل جنگ و دعواهای خانمان‌سوز موءمنان بر سر داشتن حقیقت واحد و منحصربفرد، با این سروده خط بطلانی بر روی همه‌ی حقایق و مذاهب کشید که گفت؛ جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند ، همچنین مولوی و عطار ووو در تضاد با ایمان به حقیقت واحد، اندیشه وارونه آن را بیان می‌کنند که می‌گویند؛ همه‌ی مذاهب و عقاید، تجلی یک حقیقت در صورتهای گوناگون هستند! که این ایده برگرفته از فرهنگ گوهری ایران است که می‌آید، تنها یک ماه هست که در همه‌ی چاه‌ها عکسش افتاده است، و با رسیدن به عشق او بایستی از این چاه‌ها رهایی یافت

    28 min
  • مردم‌شاهی ۵ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . در تورات، زندگی کردن در گیتی، یک مجازات است! همچنین قرآن، زندگی در دنیا را لهو و لعب (هرزگی، بدکاری، هوس‌رانی) می‌داند!؟ فرهنگ ارتایی ایران، جهان دوبخشی (گذرا و ناگذرا)، بریده و ناهمگوهر نمی‌شناخت. ارتا=سیمرغ، هم تخم بود، هم خوشه، که این نام را به گفته ابوریحان، اهل پارس در «ارتاخوشت» ارتای خوشه، پاسداری کرده بودند. نامی که زرتشت و الهیاتش برای رد گم کنی سیمرغ، با دستکاری واژه‌ها، آن را به اردیبهشت تغییر داده بود! این اصطلاح تخم، که یک نخش اندیشه بود، پیش نیاکانمان مانای اصل یا بن یا گوهر را داشت. در حالیکه هیچ کدام از الاهان ابراهیمی اصل نیستند، و فقط به گونه مجازی، اصل خوانده می‌شوند. این تخم، ارتای (خدای) هخامنشیان و اشکانیان، بنی بود که همه‌ی جهان از آن می‌رویید. خدایی که گیتی می‌شد، و اصلی که در همه چیز موجود بود. در چنین فلسفه‌ای، زمان، روند گسترش و پیدایش گوهر خدا در غنایش بود و نمی‌گذشت و فانی نبود. در این فرهنگ، نیاز به جنبشی نبود که بر ضد بی‌ارزش بودن زمان برخیزد، چرا که زمان برای ما روند برپا کردن جشن بود. بدان مانا که زندگی ارزش دارد. فرهنگی که از خود مردمان و از میان آنها روییده بود، و پیغمبری برایشان از آسمان نیاورده بوده است! و امروزه شوربختانه چون ما شناختی از فرهنگ خود نداریم، به دنبال وارد کردن سکولاریته یا لائیک از غرب هستیم؟! زیستن در گیتی برای ایرانی، پرستیدن (شادنیتن) زندگی است. وقتی حکومت (سامانده)، زندگی هر فردی در گیتی را برترین ارزش بشمارد (ارجمند بداند، ارج یکی از نام‌های سیمرغ بود)، آن حکومت سکولار شده است

    13 min
  • مردم‌شاهی ۴ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . سکولاریته در فرهنگ ایران، همان عروسی انسان با جهان است. ما برای اینکه درک درستی از فرهنگ ایران داشته باشیم، بایستی نخست بسیاری از مفاهیمی که بیشتر از آیین زرتشتی گرفته شده است و شوربختانه به اشتباه میان ایرانیان به عنوان فرهنگ اصیل ایران بسیار رواج دارد، درحالیکه هیچ همخوانی و همپوشانی با فرهنگ نخستین ایران ندارد را دور بریزیم. الهیات زرتشتی، روایتی است (مسخ‌شده) از فرهنگ ایران، ولی خود فرهنگ گوهری ایران نیست! سکولاریته، برخلاف تصور امروزی.. مسئله آزادی ادیان نیست، بلکه آزادی وجدان است. فرهنگ ایران، به سرچشمه‌ی آفرینندگی در هر انسانی، دین می‌گفت. دین=دئنا=نای نوآور یا نی اندیشنده. جشن=یسنا=سرود موسیقی، به سخن دیگر به دنیا آمدن (زاییدن) برابر است با موسیقی، و زندگی در گیتی جشن است. و از همین جا سکولاریته ایرانی آفریده و آغاز می‌شود. با جایگزینی دین جعلی و ایمان و اعتقاد به جای دین حقیقی، امروزه برای حق به زنده بودن و عضویت در اینگونه اجتماعات، محتاج مجوز جعلی الاهان نوری هستیم، و باید گواهی دهیم که من همیشه در زندگی‌ام خواهم کوشید که سرچشمه‌ی آفریننده‌ی بینش تازه نباشم، و بر ضد خود پیکار کنم، و آبستن به حقیقت (راستی) نشوم! با این کار (ایمان به مرجعیت کتاب مقدس) من از خودم نیستم، و این نفی ارجمندی و ارزش و شرافت و اصالت و اندیشه از خود (آدمی) است. مسئله‌ی ما جداسازی دین جعلی از حکومت، به هدف پیوند دادن دین حقیقی با سامانده است، در راستای بسیج کردن وجدان آفریننده (بینش زایشی) مردم. هر آدمی در درون پوشیده‌ی خود، دارای دین خود است، و نیازی به اثبات و شهادت دادن به این یا آن الاه ندارد. باز یا نو زایی (رنسانس)، این نیست که برای نمونه غربی‌ها ما را بزایند!؟ ما بایستی با یاری فرهنگ خود، خود را از خود، از نو بزاییم. چرا ما بایستی این واژه‌ی «دین» که در اصل ایرانیست را مفت از دست بدهیم، و آن را به دست زرتشتیت و یهودیت و مسیحیت و اسلام برای مسخ اجتماعی و سیاسی و اقتصادی... بسپاریم؟ عرفای ایرانی، دین ساختگی را شریعت، و دین راستکی را حقیقت می‌نامیدند. شریعت بهر تن باشد.. حقیقت بهر دل باشد. چرا ما به فرهنگ خودمان نمی‌بالیم؟ چرا ما نمی‌خواهیم فرهنگ خودمان را بشناسیم و با آن آشتی کنیم؟! فرهنگ ما نیاز به مفهوم سکولاریته از غرب ندارد، بلکه بازگشت به دئنا

    20 min

About فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran

From the publisher's feed

بنیاد فلسفه‌ی نوین ایران،