
Sign up to save your podcasts
Or


فرهنگشهر . . . بیا تا جهان را به بد نسپریم / به کوشش همه دست نیکی بریم (فردوسی) فرهنگ ایران بر شالودهی اصل قصاص بنا نشده است! و هیچ گونه سازگاری با آن ندارد. خرد بهمنی ایرانی، رنگین کمانی، آذرفروز (نوآور) است. سروش (گوش سرود خرد)، به فریدون پروانه نمیدهد که جان ضحاک را که اصل آزردن جان و خرد است، بگیرد! بلکه او را به فراز کوه البرز تبعید میکند. فریدون فرخ فرشته نبود / ز مشک و ز عنبر سرشته نبود / به داد و دهش یافت آن نیکویی / تو داد و دهش کن فریدون تویی... میگویند شاهنامه (نامهسیمرغ)، تنها گردآوردهای از داستانهای کهن ایرانی است. به گفتهی دیگر، قصه و اسطوره (باطل و دروغ) و حکایت و روایت و متدولوژی بیش نیست! ولی آنچه فراموش میشود (چون نمیدانند و به دلیل نداشت شناخت و سطحینگری آگاه بدان نیستند) واژهی داستان است، که در هزوارش به دین گفته میشد. داتهستان، به جایگاه زایش بینش از گوهر آدمی میگفتیم. جایگاه نخستین قانونگذار، داد و مهر، که همان خرد بهمنی در نهاد آدمی باشد. بنابراین این داستانها، بیان دین مردمی ایران بودند، نه افسانه! بلکه فلسفهی ایرانی. سروشی بدو آمده از بهشت / که تا باز گوید بدو خوب و زشت / سوی مهتر آمد بسان پری / نهانش بیاموخت افسونگری / که تا بندها را بداند کلید / گشاده بافسون کند ناپدید ، سروش کلید خرد است، خردی که متجاوز نیست، بلکه با نرمی میگشاید و افسون میکند. انوشیروان دادگر (دوره ساسانی)! مفهوم دادی که چشم خرد (بزرگترین اندیشمند زمان خود، بزرگمهر)، را بر پایهی یک خشم آنی و بیبنیاد، در زندان کور میکند! رژیم به اصطلاح عادلی، که به نام داد، بیداد میکند. این فلسفهی ایرانی در الهینامه عطار آمده است: بغایت شادمان شد زو دل شاه/بدو گفتا که از من حاجتی خواه/حکیمش گفت چون این روی دیدی/که کورم کردی و میلم کشیدی/کنون آن خواهم از تو ای سرافراز/که بس سرگشتهام چشمم دهی باز/شهش گفتا که من این کی توانم/تو خود دانی که من این میندانم/حکیمش گفت ای شاه سرافراز/چو نتوانی که چشم من دهی باز/مکن تندی ز کس چیزی ستان تو/که گر خواهی توانی دادش آن تو/چرا میبستدی چیزی که از عز/عوض نتوانی آن را داد هرگز
فرهنگشهر . . . استوره یا افسانه مهر، در برابر واقعیت شمشیر! این فرهنگ ایران است که به جهانآرایی (سیاست) معنا میدهد، و مردم را برای ساماندهی داد، بسیج میکند. خرد چشم جان است، نگهبان زندگی است. آزردن خرد در اندیشیدن که نفی آزادی است، به مانای آزردن جان است. سامانده (حکومت) آمیغ خردهای مردمان است. دین مردمی، این آرمان ایرجی، سراندیشه نادر و نبوغ ایرانی، از همهی واقعیتها و حقیقتها، حقانیت به موجودیت را میگیرد، و قدرتها را متزلزل میسازد. این فلسفه، منش ایرانی را میانگیزد. از آن تاجور نامداران (شهریاران) پیش / ندیدند کین اندر آیین خویش ، در فرهنگ کهن ایران، دین بدون کین بود. پذیرفتن مهر با شمشیر، دردسرآور است! دلیری مهر بهنگام، خطر کردن در جایگاه، ورق را برمیگرداند. قدرت که زور است، دست زدن به واقعیت حکومت را خطرناک میداند. دیوار واقعیتی به ظاهر استوار، که با یک تلنگر (دین مردمی) از هم میپاشد
فرهنگشهر . . . جمهوری ایرانی معنایی دارد؟ ایران/ایرانی ناسیونالیسم نیست! بلکه مفهوم ایرانی، بیان یک فرهنگ است، فرهنگی که بنیادگذار دین مردمی است. حکومت و جامعه بر پایه این دین (بینش زایشی، وجدان) است که گذارده میشود، درحالیکه همه جا فریاد جدایی دین از حکومت بلند است، ولی چه دینی؟ این تضادها و تناقضها برخاسته از پیش آموختههای مذهبی و شبه فلسفی و تهاجم بیفرهنگی، چه از اسلام و چه از الهیات زرتشتی و چه از غرب است. ایرج، نخستین شاه ایران، بنیانگذار دین مردمی، فخر فرهنگ ایران در شاهنامه است. در واژهنامهها دیده میشود که ایرج، نفس فلک آفتاب است که به دلیل خوب روییی و خوش پیکری بر او نهادند، که هر کسی او را دیدی مهر او ورزیدی. درحالیکه هم میترائیسم و هم دین زرتشتی، هر دو بر ضد این فرهنگ نخستین بودند و در محو و تاریک ساختن او از هیچ کوششی دریغ نکردند، و برای نمونه خورشید را نرینه ساختند و از مهر جدا کردند! خورشید خانمی که در فرهنگ گوهری ما، اصل میان، سپهر چهارم از هفت است. این میان دو سه تایی، نخش پیوند، مهر، آشتی و خرد بهمنی را داشته است. خورشید چون اصل گرمی است، بن آفرینش مهر در همه کس و همه چیز است. اشتباهی که بسیاری در مورد گاتها میکنند، این است که چون نخستین متن است و سندی که از یک نفر باقی مانده، پس بنابراین نخستین اندیشهی ایرانی هم بوده است! گر ژرف بنگریم، پیش از آن که اوام نمیتوانستند بنویسند، و یا هیچ به ثبت و سفت و محکم کردن یک اندیشه، مانند کتابی تغییر ناپذیر (مقدس) باور نداشتهاند. در میترائیسم، خورشید خانم که اصل میان است، با تیغ برنده و شیر درنده اینهمانی داده میشود! که وارونهی فرهنگ گوهری ایران و آیین مهر نخستین است. خرد بهمنی ایرانی، هیچگاه واکنشی رفتار نمیکند. در واکنش، آدمی تابع و عبد و محکوم کنش دیگری میشود، که وارونه خودجوشی در فلسفه ایرانی است. آدمی در چنین حالتی اسیر دیگری میشود و آزادی و شایستگی و پسندیدگی و ارزش را دیگری به او دیکته میکند و آفرینش و نوآوری را، نیکی را از او میرباید. مولوی این اندیشه را بسیار زیبا بیان کرده است: کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو/گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو/گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان/ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو/گیر که خار است جهان کژدم و مار است جهان/ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو/گیر که خورشید و قمر هر دو فرو شد به سقر/ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو/گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود/تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو/خامش ای حرف فشان درخور گوش خمشان/ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو
فرهنگشهر . . . سرپیچی، یکی از اصول برجستهی جمهوری ایرانی است. ما بر پایهی خرد خود، چنین حق و قدرتی را داریم. حقی که در شاهنامه، در داستان کاوه آمده است. کاوهای که در فرهنگ ایران نماد گوهر ایستادگی در برابر اصل بیداد (آزردن جان و خرد) است. خرد شاد بهمنی، که ضد خشم است. به چم، جمهور مردم حقانیت به حکومتی میدهند، که بر پایهی خرد بهمنی باشد. به دیگر سخن، خودشان بر خودشان حکومت (ساماندهی) کنند. این خرد بهمنی که در گوهر هر آدمی هست، و نادیدنی و ناگرفتنی است! در ارتا، که داد باشد، پیکر مییابد و دیدنی میشود. این ارتا یا ارس یا ایرجی... که بن همیشه نو و تازه شونده در زمان باشد، سیمرغ یا مرغ نامیده میشد. فروهر، ارتافرورد، همان مَرَغَ است، که امروزه گویش مُرغ به خود گرفته است. واژهی مرغ، همچون مرغزار، مرغاب... در زبان ما، نشانههایی از چم این مهم هستند. نام دیگر این ارتا، که بسیاری از به اصطلاح شاهنامه شناسان ما از آن ناآگاهند، چون بر روی پوسته نشستند و بیشتر به تصحیح ابیات و روایت و حکایتی کردن آن مشغولند! کاوه بوده است. در سانسکریت، برآیندهای گوناگون کاوه را میتوان یافت. یکی از نامها یا ویژگیها، فرزانه است. دیگری سرود خوان، دیگری ونوس که در فرهنگ ایران رام باشد، که خدای موسیقی و آواز و رخس و شناخت و پیکریابی سیمرغ در زمین است. و دیگری جغد است، که در دوران چیرگی اسلام، شوم ساخته و به ویرانه تبعید شد! چرا؟ چونکه جغد، اینهمانی با بهمن، با خرد بنیادی آدمی داشته است، که جهان را سامان میدهد و نوآور است و اصل نگهبانی اجتماع و شهر است. مرغی است که در تاریکی میبیند، و بینش آرمانی ایرانی، بینش در تاریکی بوده است. بدینسان خردی را که اصل آباد سازندهی گیتی بود، تبدیل به اصل ویران کننده کردند. رد پای هویت کاوه در شاهنامه(نامه سیمرغ)؛ مرا بود هژده پسر در جهان / از ایشان یکی مانده است این زمان / ببخشای بر من یکی درنگر / که سوزان شود هر زمانم جگر / اگر هفت کشور به شادی تراست / چرا رنج و سختی همه بهر ماست / کسی کو هوای فریدون کند / دل از بند ضحاک بیرون کند... این چه کسی است که نوزده پسر دارد؟ شمارهی نوزده در گاهشمار ایرانی، که هر روز آن دربرگیرندهی نامهای خدایان ایران زمین بوده است، روز سیمرغ یا همان ارتافرورد است، که به مانای دادی است که شکست ناپذیر است و دوباره و دوباره رستاخیزی بپا میکند. فراموش نکنیم ضحاک، که در اصل شاه هزار سالهی ایران نبوده است! بلکه خدایی که مغز (خرد) جوانان ایرانزمین را میخورده است، شوربختانه در شاهنامه پوشانده مانده است! به دلیل دستکاریهای موبدان زرتشتی در زمان ساسانیان که برای مسخ فرهنگ نخستین ایران صورت گرفته بوده است. چراکه نمیخواستند یکی از بزرگترین دلیریهای ایرانی، که جنگیدن (سرکشی) حتا با خدایان خونخوار باشد را نشان بدهند، و بدینسان بدست فراموشی بسپارند و الهیات زرتشتی را در برابر سرپیچی مردم حفظ کنند
فرهنگشهر . . . خودجوشی در گوهرش ناهمخوان با رهبر و راهبری است و خودش راه گشاست. در فرهنگ ایران، خودجوشی و به هم جوشی، باهم پیوندی ناگسستنی دارند. چرا گوهر هر آدمی، سرخ و سپیدی است که سبز و روشن میشود؟ از روشنی، دو برداشت ناهمخوان در تاریخ شده است. یکی روشنی است که از بریدن و متضاد شدن دو چیز با هم به وجود میآید. همان مفهومی که زرتشت آورد و سپس در همهی مذاهب نوری جا افتاده است! روشنی که قاطع است و تیغ دارد، و با شمشیر و خنجر و دشنهاش میبرد و جدا میسازد. بدینسان است که گفته میشود: تیغ خورشید پرده شب را پاره میکند. این گونه است که اصل برنده و جدا کننده، یکی را پاک و دیگری را نجس میشمارد.. اینست که در این اجتماعها، فرد حق ندارد که با دیگران همخردی و ساماندهی بکند، و بایستی پاره و جدا از هم بمانند. و برداشت دیگر به واژهی جوش در فرهنگ ایران، که به واژهی یوغ برمیگردد که میشود یوج و یوش کار دارد، که اصل به هم جفت شدن است، بن آفرینندگی (همبغ یا همخدا) میشود. که با از هم بریده شدن که از دریده شدن (واژه درد) میآید کاری ندارد، بلکه با خرد شاد، بینش زایشی کار دارد که در به هم پیوستن، سرچشمه نیرو میشود. درخشش، از درهم آمیختگی سرخ و سپید، که خرد بهمنی باشد پدیدار میگردد، که از آن سروش که جامهی سبز دارد، پیدایش مییابد
فرهنگشهر . . . در فرهنگ اصیل ایران، زمان تنها نمیگذرد و گذشته نمیشود، بلکه میگردد (گشتن)، دیگرگون میشود. آنچه که میتواند رنگ و چهرهی دیگر پیدا کند، غنی و سرشار است. اینست که حکومتها (قدرت ورزان) هزارهها تغییر را دوست نداشتند و میخواستند بر روی یک حقیقتی، دستگاه حکومتی، شکلی ثابت بمانند، درحالیکه مسئله فرم نیست و دگرگونی مایهی درونی است. آنهایی که زمان را تنها گذرا در مییافتند، دنیا را فانی خواندند! هرچه میگذرد، عبث و بیهوده است، چون که از ما میربایند و میکاهند. همانگونه که در سرودههای خیام دیده میشود، آدمی همیشه تجربهی غم از دست دادن دارد، دنیا جای گم کردن است. نیاکان ما به واژهی سکولار یا لائیسیته دهن پرکن امروزی که بسیاری بکار میبرند، ولی هنوز مذهبزده باقی ماندهاند و برایشان مفهوم زمان، گذشتنی و فانی و در آشغال انداختنی است! زمانی یا سپنجی میگفتند، که همان اوام باشد،که به چم گاه است. موبدان (آخوندهای زرتشتی)، به قشر پایین یا مردم عادی، اوامیان میگفتند. چرا که دل به خوشیهای زمان بسته بودند و برای هرچی که نو میآمده، جشن میگرفتند. ولی خود زرتشتیان به سپنجی، که مفهوم دگردیسی و شادی و سبز و فراخ شدن را از سر زنده نگاه میداشت، سپنجی سرای (دنیای گذرا) میگفتند! کمال سر محبت ببین نه نقص گناه / که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند ، حافظ در این سروده مانند عرفای ایرانی که از مهرورزی ایرج سرچشمه میگیرد، به گناهی اشاره میکند که گر هزار بار توبه کند، باز مرتکب آن میشود و از زخم زدن به داد (قانون) و شریعت و عقل سرد و خشک، به برتری دادن اصل مهر بر ایمان و ایدئولوژی و تئولوژی.. افتخار میکند. مهر، تنها به مانای عشق و محبت نبوده است! بلکه طیفی از دوستیها (پیوند) بوده است. و مهر در عرفان ایرانی، گسترهی ورای کفر و دین به شمار میآمده است. ارزش مهر در برابر ارزش داد میایستد، و از آن نافرمانی میکند، و در این نافرمانی است که هستی مییابد، و در گسترهی سیاست و اجتماع و دین، برای خود جا باز میکند. مهر یا اشغ، کفری است بیگناه! با قدرت است که پدیده گناه، پیدایش مییابد. تراژدی مهر و قدرت، دردیست که در آن ارزش برتر که مهر باشد، همیشه از قدرت شکست میخورد! همان گونه که راستی از چنگ واژگونه زدن... پیکریابی این مهم در داستانهای ایرج و سیامک و سیاوش شاهنامه پیش روی ماست، تا بدان بنگریم و بیاندیشیم و بیاموزیم. این مهر و راستی فرهنگ سیمرغی ایران است که از اللّه قدرت در اسلام شکست خورد، ولی همین فرهنگ و آیین مهر است که گر هزار بار هم شکست بخورد و در آتش زور و چپاول و خونخواری و بیخردی بسوزد و خاکستر بشود، باز از این خاکستر برمیخیزد. پر سیمرغ زود میسوزد، ولی از زبانههای آتش سوز درد، سیمرغ از سر پر میگشاید
فرهنگشهر . . .
فرستادهٔ سلم چون گشت باز
شهنشاه بنشست و بگشاد راز
گرامی جهانجوی را بار خواند
همه بودنی پیش او باز راند
ورا گفت کان دو پسر جنگجوی
ز خاور سوی ما نهادند روی
از اختر چنین استشان بهره خود
که باشند شادان بکردار بد
دگرشان ز دو کشور آبشخورست
که آن بومها را درشتی برست
برادرت چندان برادر بود
کجا مر ترا بر سر افسر بود
چو پژمرده شد روی رنگین تو
نگردد کسی گرد بالین تو
تو گر پیش شمشیر مهر آوری
سرت گردد آسوده از داوری
دو فرزند من کز دو گوشه جهان
بدینسان گشادند بر من نهان
گرت سر بکار است بپسیچ کار
در گنج بگشای و بربند بار
تو گر چاشت را دست یازی بجام
و گر نه خورند ای پسر بر تو شام
نباید ز گیتی ترا یار جست
بیآزاری و راستی یار تست
نگه کرد پس ایرج نامور
بدان مهربان پاک فرخ پدر
چنین داد پاسخ که ای شهریار
نگه کن بدین گردش روزگار
که چون باد بر ما همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
همی پژمراند گل ارغوان
کند تیره دیدار روشنروان
به آغاز گنج است و فرجام رنج
پس از رنج رفتن ز جای سپنچ
چو بستر ز خاک است و بالین ز خشت
درختی چرا باید امروز کشت
که هر چند چرخ از برش بگذرد
تنش خون خورد بار کین آورد
خداوند شمشیر و گاه و نگین
چو ما دید بسیار و بیند زمین
از آن تاجور نامداران پیش
ندیدند کین اندر آئین خویش
چو دستور یابم من از شهریار
همان بگذرانم ببد روزگار
نباید مرا تاج و تخت و کلاه
شوم پیش هر دو دوان بیسپاه
بگویم که ای نامداران من
چنان چون گرامی تن و جان من
به بیهوده از شهریار زمین
مدارید خشم و مجوئید کین
بگیتی چه دارید چندین امید
نگر تا چه بد کرد با جمشید
بفرجام شد هم ز گیتی بدر
نماندش همان تخت و تاج و کمر
مرا با شما هم بفرجام کار
بباید چشیدن بد روزگار
دل کینه ورشان بدین آورم
سزاوارتر زانکه کین آورم
فریدون چو بشنید گفتار اوی
دلش شادمان شد بدیدار اوی
بدو گفت شاه ای خردمند پور
برادر همی رزم جوید تو سور
مرا این سخن یاد باید گرفت
ز مه روشنائی نباشد شگفت
ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید
دلت مهر و پیوند ایشان گزید
ولیکن چو جان و سر بیبها
نهد بخرد اندر دم اژدها
چه پیش آیدش جز گزاینده زهر
که از آفرینش چنین است بهر
ترا ای پسر گر چنین است رای
بر آرای کار و بپرداز جای
پرستنده چند از میان سپاه
بفرمای کایند با تو براه
ز درد دل اکنون یکی نامه من
نویسم فرستم بدان انجمن
مگر باز بینم ترا تن درست
که روشن روانم بدیدار تست...
(فریدون) کرانه گزید از بر تاج و گاه
نهاده بر خود سر هر سه شاه
فرهنگشهر . . . جز از کهتری نیست آیین من / نباشد جز از مردمی دین من (شاهنامه)، جمهوری ایرانی، بر شالودهی دین مردمی، که بنیاد فرهنگ سیاسی ایران بوده، گذارده شده است. ایرانی، بحث یک ملت یا قوم یا جامعه سربسته ویژهای نیست، که خودی و ناخودی داشته باشد! بلکه واژهی ایرانی، نمایانگر فرهنگ مردمی است. مردم=مرتخم=تخم ارتای خوشه، امروزه بسیار میشنویم که میگویند؛ «جوان است و جاهل!» ولی در اصل در فرهنگ گوهری ایران، جوانی که همان کهتری باشد، به مانای جانبخشی و نیروبخشی بوده است. ایرج ون جدویش=درخت دور دارندهی غم، دین مردمی=بینش زایشی که جان و خرد هیچکس را نمیآزارد. گرانیگاه نیازردن، جان داشتن است، اینست که تنها زندگی مقدس است، و نه هیچچیز دیگر! پسندی و هم داستانی کنی / که جان داری و جان ستانی کنی، مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن / که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست، چرا در فرهنگ ایران همیشه راستی با مردمی میآید؟ چون راستی برای ما، پیدایش گوهر و نهاد آدمی در اندیشه و گفتار و کردار بود. همه مردمی جستی و راستی / جهانی به دانش بیاراستی، خدا راست است، چون آنچه در گوهرش است، دگرگون به جهان، جان میشود. دروغ در اصل به مانای آزردن بود و گفتنی نبود، بلکه ورزیدنی و کردنی! کرباس در اصل «کرباز» بوده است، هنوز در کردی به ریسمان تنیده و رشته شده «کر» میگویند، و باز، اصل جفت شدن است (مرغی که دو بال دارد)، دو ریسمانی که به هم متصل (تار و پود)، کرباز میشوند. بزمونه، اصل به هم بافتن، پیوند، سنتز است. ببینید فردوسی با چه زیرکی و نرمی و شهامتی زیر شمشیر شریعت، این فلسفهی ژرف ایرانی (آزادیخواهی) را بیان میکند. اینکه حقیقت (راستی) انحصارپذیر نیست، و زرتشت و موسی و عیسی و محمد، مالک آن نیستند، و با دریدن و چاپیدن و تقسیم کردن آن، پروانه ندارند که بنیاد دشمنی را در جهان بگذارند! نه کرباس نغز از کشیدن درید / نه آمد ستوه آنکه او را کشید / یکی دین دهقان آتش پرست / که بیباژ برسم نگیرد به دست / دگر دین موسی که خوانی جهود / که گوید جز این دین نشاید ستود / دگر دین یونانی آن پارسا / که داد آورد در دل پادشاه / چهارم ز تازی یکی دین پاک / سر هوشمندان برآرد ز خاک / همی برکشند این از آن آن از این / شوند آن زمان دشمن از بهر دین... این ادیان(مذاهب)، آزردن جان و خرد را مقدس ساختند و آن را کماکان جشن میگیرند، که هیچ کاری با دین مردمی ندارد و از دید ایرانی زدارکامگی است. غافل از اینکه دین مردمی، قاپیدنی و چاپیدنی و پاره شدنی نیست، و این همای پیروزی، ارج آدمی است
فرهنگشهر . . . چرا ما جمهوری ایرانی میگوییم، ولی مانند جمهوریخواهان بسیاری که امروزه آویزان کالچر غربی، به اصطلاح چپگرا و راستگرا، و یا برخی از اصلاح طلبان خجالتی و کمونیستهای بیمیهن.. با بر زبان آوردن که هیچ، حتا با شنیدن «پاینده ایران» ، تبخال و کهیر نمیزنیم و درجا سکته ناقص نمیکنیم!؟ چونکه وارونه این شبه جمهوریخواهان (مثلنی)، بکار بردن واژه شاه، آزارمان نمیدهد و با بکار بستن آن، از درون نمیپاشیم! چراکه خوب میدانیم، جمهوری که به ایران نچسبیده باشد و بنمایههایش را از فرهنگ ایرانی نگرفته باشد و از این منش نروییده باشد، که دیگر جمهوری ایرانی (مردمشاهی) نیست. این روشی برای شناخت جمهوری فروشان فرومایه ایرانی است دوستان. داد در فرهنگ ایران، بر شالودهی قداست (گزند ناپذیری) جان و خرد بنا شده است. چنین دادی برای این بود که افراد بر پایهی هماندیشی و همکاری و همجویی، بتوانند کارهایی بکنند که از توان یک فرد به تنهایی بر نمیآید، تا بدینسان به هدفهای کوچک و دیدنی و رسیدنی برسند و با همخردی، پیوسته به زندگی دراز و شاد در آزادی و رفاه بیشتر همگانی دست یابند. بغ=خدا ، آسنبغ=همبغ=همخدایی ، باهم خدایی آفریننده، شاه (سیمرغ) شدن است، که همان واژهی امروزی انباز ما باشد، که کمپلت جهان بینی دیگری نسبت به ادیان سامی است. جامعهای که خودش به خودش شکل میدهد و اندازه میگذارد، با فرهنگ است. داد برای فریدون، بر پایهی سزاواری بنا شده بود، که سزا اینجا هم به مانای پاداش و هم جزا و کیفر است. هنوز در کردی به شکنجهگاه، سزاخانه میگویند. سزایی که برابری کنش با واکنش میباشد، و دادی که خودبخود بر روی این برابری قرار میگیرد، که همان قصاص باشد! اینجا فریدون از خرد بهمنی ضد خشم دور میشود. درحالیکه ایرج درست میخواهد داد را تهی از کاربرد قدرت و قهر و تهدید سازد. به دیگر سخن، داد را از واکنشی بودن، ایده قصاص برهاند. آیین مهر فرهنگ نخستین ایران، این برابری کنش و واکنش در داد را ویرانگر و تباه کننده جهان میداند. با مجازات نمیشود جرم و جنایت را از دنیا برانداخت و با کشت و کشتار، انسانها را تغییر داد! و این تفاوت سزاواری و برابری، این فرهنگ ماست. نه ثارالله شیعه، که شوربختانه با به ارث بردن کینه و انتقام مانویان و مزدکیان و خرمدینانی که توانایی دادستانی از حکومت موبدی/آخوندی/زرتشتی ساسانیان را نداشتند و فلسفهی ایرانی سیاوش را روایتی و حکایتی کردند، بهگونهای کینهورزی و کینهتوزی و انتقامگیری، وسیلهای شده که ما تا به امروز با کپی برداری بد از آن در صحرای کربلا درگیریم
فرهنگشهر . . . خرد بهتر از هرچه ایزد بداد/ستایش خرد را به از راه داد ، خرد بهمنی که ضد خشم و قهر و تهدید و تجاوز، خردی که سامانده گیتی است، بدون تبعیض نژادی و مذهبی و جنسی و طبقاتی، میان همهی مردمان پخش شده است. تنش داد و مهر در داستان فریدون، برای بیدار کردن همین خرد است که قدرتها و آموزههایشان آن را پیوسته در مردمان سرکوب میکنند! در فرهنگ ایران، داد فرزند بهمن شمرده میشود. مانای واژهی سزاوار، بر خلاف تنها یک برآیند آن که به هر کسی به اندازه کارش میرسد باشد، پیش ایرانیان دربرگیرندهی همهی (تمامیت) آدمی بوده است، نه اینکه کار هر فرد از خودش بریده شود. فیلسوفان غربی از جمله کانت، درست نقطهی مقابل فلسفهی داد ایرانی (همهی مردمان فرزندان سیمرغ هستند)، بر این باور بودند که رفتار یک حکومت بایستی در درون مرزها بر پایه داد باشد، ولی در بیرون از مرزها بر پایه قدرت و بدون در نظر گرفتن داد و پایبند به قانونی، همچون وحشیها برخورد کنند! (شگفتزدگی بسیارانی که در کشورهای غربی، قانونمداری و حقوق بشر و دموکراسی و آزادی نسبی را زندگی میکنند، ولی چشمپوشی حکومت از نقض حقوق بشر در کشورهای دیگر و مماشات با دیکتاتورها را میبینند، ناشی از ندانستن کژی همین به اصطلاح فلسفههاست!) فرّخ، خرّم، سیمرغ، خدایی که غایت زندگی در گیتی را در جشنسازی میدانسته است، نه در جنگ. ایرج (ارتا)، که ایدهی اساسی سامانده یا حکومت ایران است، مفهوم برابری ملل را جد میگیرد، که فرسنگها با ناسیونالیسم تازه تاسیس غربی فاصله دارد. مسئله امروز ما بر خلاف تصورهای بسیار، باستان گرایی و برگشت به گذشته نیست، بلکه اندیشههای با ارزشی است که هنوز و همیشه زندهاند. برای هخامنشیان این بهمن بود که اولویت داشت (بن گیتی یا زندگی میدانستند)، نه مانند ساسانیان که خواست اهورامزدای زرتشت (بودنی کار!). داد بر پایهی سنجهای که در روند از هم بریدن به هم میبندد، پیمان نیز خوانده میشد. پیمان در اصل پاتیمان بوده است، که به مانای اصل اندازه است. پیشوند پاتیمان که پاته یا پاده باشد، به نی یا نای میگفتند، و نی پیش نیاکان ما، واحد سنجش بوده است
From the publisher's feed