
Sign up to save your podcasts
Or


لیلی و مجنون . . . آیینه غیب، نخل بلند، اژدهایی بر سر گنج، شهرزاد داستانگو، پیر جادوگر، شاگرد فردوسی و آموزگار حافظ، کسی نیست جز نظامی گنجوی که نویسنده یکی از باشکوهترین، شاهکار داستانهای رمزآلود تاریخ ادبیات جهان است.
نسخه کامل این فایل با پیشدرآمد و دو بخش نخست آن، همچنین گفتارهای ویژه میانرشتهای به زبان و پژوهش آقای ایمان فانی
Music: ONEDAM_Range Mesi
فرهنگشهر . . . فرق میان قدرت در جمهوری اسلامی با اندازه در مردمشاهی یا جمهوری ایرانی!؟ چو زین بگذری مردم آمد پدید / شد این بندها را سراسر کلید
پایان این زنجیره گفتارها
پاینده ایران . . . سرفراز ایرانی
فرهنگشهر . . . چه چیزی گوهر اندازه و فطرت قدرت را مشخص میکند؟ قدرت در همهی گسترهها، «قصاصی» فکر میکند! قادر، مقتدر، قدرت چیست؟ قدرت، دیگری و دیگران را به انبازی و همآفرینی نمیپذیرد، بلکه در همه، خامی، مومی، گلی میبیند که میتواند با آنها صورتی را که میخواهد بدهد. به سخن دیگر، به اندازهای درآورد که میخواهد. همان قدر و قدیر و مقدار که در قرآن آمده است. مقتدر خودش نمیخواهد که صورت (با اندازه) داشته باشد، یا تابع قانونی و اصلی و فرمانی باشد و بیاندازگی را کمال میداند. اینجا ناهمخوانی جهان بینی ادیان قدرتی با جهان بینی فرهنگ نخستین ایران که بر پایهی هم تازندگی (با هم تاختن) باشد آشکار میشود. علم کردن شبه فلسفهی خلقت جهان با امر و اراده و قدرت، در برابر فلسفهی آفرینش جهان پیدایشی و رویشی و زایشی و زهشی، و سپس خلق انسان همیشه گناهکار با گرفتن حق صورت دهی به خود و کیفریابی همیشگی! در فرهنگ ایران، پیوند اصل (بن) آفرینندگی است و اصل به فرد صورت میدهد. ولی در ادیان نوری، همه چیز مجزا و جزء و جزئی میشوند و توان آفرینندگی در همجوشی از همهی اجزا گرفته میشود. به دیگر سخن مجازات میشوند. در زرتشتیگری و همهی ادیان پس از آن یک شیوه به کار رفته است، و آن مسخ سازی فرهنگ پیشین و ساختن دین و شریعت جدید با اجزای واژگونه شدهی آنست. برای نمونه واژهی پاد که در پادشاه و پاداش و پادرم و پادوند... میآید، به پا میگفتیم، که به چمای همراه و جفت بود. در میترائیسم از آن پادزهر ساختند، که معنای ضد یا مقابل و مخالف را میدهد! یا کلمهی قصاص در دورهی پیش از اسلام مکه که فرهنگ زنخدایی (ارتایی) ایرانی (حوزه تمدنی ایران) رایج بوده است، به کل معنای دیگری از امروز آن داشته است! قصاص اصل جفتی بوده است که سرچشمه زندگیست. همان گونه که در قصاص ذهنیت قرآنی پس از آن بدون درک و فهم و در نظر گرفتن ریشه آن آمده است که: در قصاص برای شما زندگی هست! قصاصی که در اصل پیوندگاه بوده است، مسخ به قتلگاه و شکنجهگاه، زشت و پست میشود!؟ هر روزتان نوروز ... نوروزتان پیروز
فرهنگشهر . . . جامعه و حکومت که در ایران به آن شهر (خشتره) میگفتیم، در فرهنگ ایران بر شالودهی حقیقت واحد و ایمان به چنین آموزهای و شریعتی و ایدئولوژی نهاده نمیشود! بلکه بر پایهی خرد شاد و خودجوش مردمان که در جستن و آزمودن باهم، تازه به تازه به بینش نوین میرسند بنا میشود. تازه چیزی است که میتازد. ثابت و ساکن نیست. آنچه در جنبش و دگرگونی است، همیشه سبز است، و این تجدد و مدرنیته است. در فرهنگ ایران چیزی خدایی است که همیشه تازه میشود. بدینسان سیمرغ و مردم اینهمانی با درخت سرو داشتند. این اصل همیشه از نو سبز شونده خرد بهمنی بود که روشنی نهفته در تخم هر انسانی، گوهر هر آدمی بود و در سروش سبز میشد و بینش را در هر هنگامی در پیش آگاهی مردم زمزمه میکرد. سروش سبزپوش اصل فردیت و خرد ویژه فردی بود. پس خدا پیش ما فرشگرد، به چمای دگرگونی همیشگی بهاری است. رام که در فرهنگ ایران خدای زمان و جشن و شادی بود، در کپی برداری شیعه تبدیل به امام زمان و زشت ساخته شد. به گونهای که رام که دلیل انقلاب فرد در مستقل شدن خردهای مردمان بود، در شیعهگری وارونه به کشتار همهی خردها برای نفی استقلال (آزادگی) هر آدمی شد! صائب تبریزی: چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش / ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را / چو تخم سوخته خاکستر است حاصل من / امید تربیت از نوبهار نیست مرا / از دل برون نمیرود امید بخت سبز / هرچند تخم سوخته را نوبهار نیست... ولی این آرزو، این سروش سبزپوش میماند. چراکه در فرهنگ ایران، خرد بهمنی که تخم درون تخم، مینوی درون مینو، ارک یا دژی در دژ است که در دسترس نیست. اینست که بیرون را میتوان سوزاند، ولی درون را، این خرد و وجدان و بینش زایشی که سرچشمهی آزادی آدمیست را نه. هنگامه=هنگ(هنجیدن)+آمه(آمدن) ، ای آنکه غمگنی و سزاواری / وندر نهان سرشک همی باری / اندر بلای سخت پدید آید / فضل و بزرگمردی و سالاری (رودکی) مراقب عقل عصایی، تئولوژی زدهها و ایدئولوژی زدهها (خودکشی خرد) باشیم. همان کوری عصاکش کوری دگر شدن! و با نوشیدن و نوشاندن بادهای از شهد زندگی فرهنگ گوهری ایران از آن پیشگیری کنیم. دانش فیزیک و شیمی و تکنولوژی که در همهی دنیا یکسان است را میشود وارد کرد، ولی فرهنگ و فلسفهی زنده که تراوش جان و خرد خود مردم است را نه! این ماییم که باید خود را از خود بزاییم و از نو بسازیم. مولوی: ما گوش شماییم شما تن زده تا کی / ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی / ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان / آخر بنگویید که این قاعده تا کی / دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت / مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی / دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی / در حلقه رندان شده کاین مفسده تا کی / چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی / بشکست در صومعه کاین معبده تا کی / تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت / کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی / آنها که خموشند به مستی مزه نوشند / ای در سخن بیمزه گرم آمده تا کی... *نهم اسپند امسال، روزی بیاد ماندنی، آغازی دیگر برای ایرانی تازه
فرهنگشهر . . . فرهنگ ایران نخستین بنیادگذار اخلاق (شایستگی، بایستگی، پسندیدگی) است. اخلاق بر پایهی تنها یک سنجهی پنداری و گفتاری و کرداری با همهی آدمیان پیدایش مییابد، بدون استثنا و تبعیض! واژهی مردم، بیان خوشهای است بنام ارتا، که تخمهای آن در آتش جان آتشکدهی هر آدمی نهفته است، و از گوهر او میروید و میافزاید و میگسترد. به همین دلیل مرتخم با اخلاقی کار دارد که به همگوهری و همجانی (همالی) گره خورده است. بدینسان دین مردمی ایران، ناهمخوان با داشتن دو گونه معیار اخلاقی برای مردمان است. اینست که مومن و کافر، خودی و ناخودی، اهورا و اهریمن.. نمیشناسد. ما برای رسیدن به شایستگی و بایستگی و پسندیدگی (اخلاق) بایستی خودمان را از ادیان ابراهیمی و همچنین زرتشتیگری رها سازیم و نجات بدهیم! همهی اینها با خلق دوگانگی از همان آغاز مانند زرتشت که با نفی و کنار گذاشتن مفهوم همزاد که آفرینش از پیوند در فرهنگ نخستین ایران باشد، آغازگر بن اندیشهی دو اصل متضاد با هم میشود، که با انتخاب یکی بنام دوست، با دیگری که دشمن شده است بایستی جنگید، که پیایند آن جهاد اسلامی امروزی است و تصمیم کشتن یا نکشتن فقط به امر ایمان و رد قداست جان (گزندناپذیری جان و خرد)! بدانیم و آگاه باشیم که همهی ادیان کذایی نوری، برغم ادعای اخلاقی بودن، اصل فساد و تباهی و نابودی اخلاق در دنیا هستند. ما بیش از هزار سال است که تلاش کردهایم تا اسلام را نرم خو کنیم، ولی پاسخی نگرفتهایم جز شمشیر!؟ در فردای ایران آزاد بزودی، خویشکاری و برنامهی ما با اسلام و هر آنچه بدان مربوط است، روشنتر از روز است دوستان. و با گاهشمار ایرانی که اگر نه بیش از هفت هزار سال، دستکم با دو هزار و پانصد و هشتاد و چهار بجای هزار و چهارصد و چهار! نوزایی ایران را جشن خواهیم گرفت و به آموزش و پرورش فرهنگ و فلسفهی ایرانی، که براستی این آیین مهر گل سر سبد است خواهیم پرداخت و آن را در جهان خواهیم گسترد
فرهنگشهر . . . میگویند که ما دیگر انقلاب نمیخواهیم! آیا ما این دگرگونی را که خرد کانون آن است و جایگزین عقل میشود، نمیخواهیم؟ مسئلهی اصلی ما، انتخاب میان شبه و اصل است. چرا در ایران همهی آرمانها مانند انقلاب، مشروطه، جمهوری، دموکراسی... تبدیل به شبه انقلاب، شبه مشروطه، شبه جمهوری، شبه دموکراسی میشوند؟! عقل یا خرد ناتوان و سست، اصل را از آنچه شبه آن است ولی ضد آن، نمیشناسد. با خرد توانا میشود گوهر هر شری که صورت خیر به خود گرفته تا به قدرت برسد را شناخت. فیلسوف کسی است که توانایی گسترش سراندیشهها (ایدهها) را دارد. وگرنه طوطیوار از فیلسوفان دیگر گفتن، شبه فیلسوف/فلسفه است. شاهنامه درست با همین داستان آغاز میشود که کیومرث که از دید یزدان شناسی زرتشتی نخستین شاه است (درحالیکه در فرهنگ نخستین ایران نخستین شاه/مردم/آدم جمشید=جم+جما است)، دچار همین گرفتاری شبیهسازی است. اهریمنی که اصل زدارکامگی است، میآید و خودش را به شکل اصل مهر در میآورد و دوست کیومرث میشود که نیاز به مهر دارد تا او را بکشد. تو چیزی مدان کز خرد برتر است / خرد بر همه نیکوییها سر است ، این گونه است که هر حقیقتی که از آستانهی ایران گذشت، تبدیل به شبه حقیقت شد. ما با خیال تقلید از مدرنیسم غربی و یا رنسانس، اندیشیدن با خرد بهمنی خود را کنار میزنیم و عاقلانی میشویم که فکر میکنند غرب بایستی ایران و فرهنگ گوهری آن را از نو بزاید! و یا اسلامی که اصل خفقان است، خود آزادی است! کدام ایرانی است که امروز نداند که محض دروغ است. مسئله و مشکل ما نشناختن عیبمان است. نداشتن دلیری و گستاخی برای ترد دروغی است که به نام راست به ما چپانده و مقدس میشود! دگر گفتن کان در خردمند مرد / هنر چیست هنگام ننگ و نبرد / چنین گفت کان کس که آهوی خویش / ببیند بگرداند آیین و کیش / بپرسید دیگر که در زیستن / چه سازی که کمتر بود رنج تن / چنین داد پاسخ که گر با خرد / دلش بردبار است رامش برد / بداد و ستد درکند راستی / ببندد در کژی و کاستی ، ما امروزه بیش از همیشه نیاز به ایرج شدن داریم. ایرج که همان ارتا باشد، آزموده شده به وسیلهی فریدون میان سه پسرش است که نشان خرد دلیر است. مانند کاوه که پیکریابی خرد بهمنی و نماد خیزش مردم ایران است و میتواند با دلاوری خرد خود در برابر دروغی که چیره بر جهان است، ابراز اندیشه کند و راست بگوید. فرهنگ گوهری ایران استوار بر این اصل است، که داد و سرکشی دو روی یک سکه هستند. درفش کاوه یا اختر کاویانی در اوستا درفش گش خوانده میشود و گش، روز چهاردهم است که باربد بربتنواز شب فرخ را برای آن سروده است و فرخ همان ارتاست. و مردم ایران روز سوم را که روز اردیبهشت است، سرفراز یا ارتاوهیشت (ارتای خوشه) میخواندند. چون ارتا یا سیمرغ که خدای داد است، از بینشی برخاسته که با دلاوری سرپیچی و سرکشی میکند. خدای قانونی که خدای نافرمانی نیز هست. چرا که قدرتجویان پس از نشستن بر کرسی قدرت، بزودی از هر دادی، بیداد و به هر بهانهای از آزادی، استبداد میسازند
فرهنگشهر . . . مردمی، دین جمهوری ایرانی است. نه مانند ادیان دروغین امروزی که مردم را عبد و صغیر و ناقص و گناهکار میدانند. دین مردمی ایرانی میگوید که همهی مردمان فرزندان سیمرغ هستند. همه تخم خدا و باهم خوشه خدا، سیمرغ، شاه هستند. چون همه ارتا هستند و ارتا بن اندازه است، پس مردم (انسان) خودش اصل اندازه گذاری است. فلسفهی اندازه که بنیاد فرهنگ گوهری ایران است چیست؟ فرهنگ ایران تهی از اندیشه خالقیت است و بر پایهی اندازه بنا شده است. خالقیت نیاز به دانش و قدرت بینهایت دارد تا هرچه که میخواهد بدون حد و مرز خلق کند، وجودیست بیاندازه! و آنچه ز اندازه برون است در فرهنگ ایران، اصل خشم و قهر و کین و تهدید و تجاوز است. اینست که در فرهنگ ایران، خارج از اندازه بودن برترین نقص است، و این اندازه بودن است که کمال شمرده میشود. بدینسان ادیان ابراهیمی در تضاد کامل با فرهنگ نخستین ایرانند. در فرهنگ ایران، اصل اندازه سرچشمهی آفرینندگی و روشنی و جنبش و شادی است، نه یک خالق! این خالقان تحمل چیزی بنام «نسبی» را ندارند. دو چیز که باهم جفت یا یوغ یا پیوسته، همروش و همگام، هماهنگ و همراه شدند، اندازه هستند. واژهی اندازه، در اصل همتاژه، همتازه، با هم تاختن است. نه به مفهوم اینکه تنها یک چیز را با سنجهای سنجیدن! به همین دلیل است که واژهی اندازه، امروزه برای ما چمایی (معنایی) بسیار تنگ پیدا کرده است و فراتر از خطکش و متر نمیرود. سنجیدن=سنگیدن=آمیختن، پیوند دو چیز و سپس پیمودن همه چیز. واژه ارتا، در اصل ا+رته است. همان رتهای که در انگلیسی به رایت، حق و حقوق و درست گفته میشود. حالا این رته در فرهنگ نخستین ایران به گردونه یا ارابهای گفته میشد، که دو اسب یا دو گاو آن را باهم به یک سو میکشیدند و به حرکت در میآوردند و زمین را میشکافتند و شیار برای تخم افشانی فراهم میآوردند. کشاورزی، که نزد نیاکان دهقان ما به نشان کار آفریننده بود. ارتا یا رته در پهلوی شده است: راست، رس، راه... آنکه اندازه است، گردونهای است که راه را میپیماید، و آفریدن، این از خود جنبی در اثر پیوندیابی است. ز راه خرد بنگری اندکی / که مردم به معنی چه باشد یکی / نگه کن سرانجام خود را ببین / چو کاری بیابی از این به گزین / نه از جنبش آرام گیرد همی / نه چون ما تباهی پذیرد همی
فرهنگشهر . . . یکی دیگر از درون مایههای مردم شاهی یا جمهوری ایرانی، که گرانیگاه آن بر روی خرد اندیشه آفرین و سامانده گذارده میشود، نه حقیقت و ایمان! بلکه نگهبانی و پرورش زندگی در گیتی است. خویشکاری سامانده (حکومت) نه تنها پاسداری از جان و خرد مردمان است، بلکه باید پذیرفتار روزی (ضامن معیشت) همگان باشد، وگرنه حقانیت به حکومت ندارد. حقانیت، مشروعیت نیست که بر طبق شریعت باشد! برتری فراوانی رفاه و آسایش و امنیت مردمان در فراخی بر هر حقیقتی. حق مالکیت حکومت تا جایی است، که کوچکترین گزندی به رفاه اجتماعی نزند، در غیر این صورت (کوتاهی در پذیرش و ضمانت و اجرا)، سلب حاکمیت با سرکشی ناگزیر است. موبدان زرتشتی ساسانی درست همین گندکاری آخوندهای اسلامی امروز در ایران را کردند! یعنی اولویت ترویج و تحمیل عقیده و مذهب به پرورش جان و خرد مردمان، تضادی که چه در آن دوران (مزدکیان)، و چه در دورهی ما که از تاریخ هیچ نیاموختیم! ایجاد اضطرار میکند و به طبع فوران فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی نهفته در گوهر ایرانی و یادآوری هویت و برگشت به ریشه رخ میدهد. پیروز، پسر یزدگرد در خشکسالی نیز به همین اصل کهن ایرانی (مهر) بازگشته بود. گارانتی پرورش جان همگان. شهنشاه ایران چو دید آن شگفت/ خراج و گزیت از جهان برگرفت/ به هر سو که انبار بودش نهان/ ببخشید بر کهتران و مهان/ به هر کارداری و خودکامهای/ فرستاد تازان یکی نامهای/ که انبارها برگشایند باز/ به گیتی بر آن کس که هستش نیاز/ کسی گر بمیرد بنایافت نان/ ز برنا و پیر مرد و زنان/ بریزم ز تن خون انباردار/ کجا کار یزدان گرفتست خوار ، واژه پرورش در فرهنگ ایران، به سیر کردن از شیر یا خورش(ت) میگفتیم. دستگاه ساماندهی/شاهی در دورهی هخامنشیان و اشکانیان، گوهر دایگی یا مادری یا سیمرغی داشت. مالکیت و قدرت تابع اصل ضمانت رفاه اجتماعی میگردد. تضمین حق مالکیت فردی، همیشه تابع اصل ضمانت رفاه همگانی میماند. پروردن جامعه، گرانیگاه شاهی است. این مهم به فرهنگ سیمرغی (ارتایی) برمیگردد. سیمرغ دایهی همهی مردمان بود. واژهی دایه (دای، دی ،تی) به مادر، شیر دهنده و پرورنده، و به زایاننده و ماما گفته میشود. به شهری که هست اندرو مهر شاه / نیابد نیاز اندران بوم راه
فرهنگشهر . . . جهان را نباید آزرد، چون جان شیرین است. واژهی آزردن در اوستا از زر آمده است با دو چم (معنا)، یکی خشم و قهر و تهدید و دیگری عذاب دادن است! میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است (شاهنامه)، این ایده، سراندیشه، بنیاد فلسفهی دین مردمی را بیان میکند، که ما بایستی آن را بگستریم. فلسفهی ژرف ایرانی، که به دست ادیان ابراهیمی و مکاتب و جهانبینیهای کژاندیش، با مقدس کردن آزار جان و خرد، وارونه ساخته شد، و به جای خوش بودن شیرینی جان، «زدارکامگی» را بنا نهادند. کام بردن و جشن گرفتن (عید قربان) از گزند رساندن به جان و آزردن خرد! این تئولوژیها و ایدئولوژیها، چنان گوهر (فطرت) انسانها (مومنان و پیروان) را تغییر میدهند، که دیگر نتوانند شیرین بودن جان را دریابند و خرفت میشوند و با آزردن دیگریست که کامشان شیرین میشود. امروزه شیرینی برای ما به هر چیزی که مزهی قند و نبات بدهد گفته میشود، ولی ریشه واژهی شیرین، در اصل به مزیدن شیر مادر برمیگردد. البته واژهی شیر پیش نیاکان ما، چمای پهناوری داشته است مانند آب، و به روغن و اسانس و جوهر و افشره همهی دانهها و میوهها، شیر یا شیره میگفتند. به سخن دیگر، شیرهی هر چیزی، نماد آن چیز بود. واژهی جان هم که در اصل گیان بوده و هنوز پیش کردها رایج است، از گی و یان ساخته شده است. یان جایگاه پیوند، و گی یا ژی یا جی یا زی (زندگی) یکی از نامهای سیمرغ است که در دریای فراخکرت، بر فراز سرویی همیشه سبز آشیانه دارد. سیمرغ که جانان باشد، اینهمانی با جان همهی گیتی (مجموعهی جانها) دارد. همان مفهومی که در عرفان ایرانی مانده و میگوید همهی جویبارها و رودها به دریا برمیگردند. چون شیره همهی جانوران و طبیعت، جان آنهاست، و درست همین شیره، جان خدا یا سیمرغ است، پس هر جانی گرامی و ارجمند است. (بکارگیری اصطلاح ارجمندی آدمی که نشان ارج یا ارتا یا همگوهر خدا بودن اوست، بجای کرامت انسانی که نیاز به کرم الهی که از او جداست دارد!؟) خرد بهمنی آدمی برای شناختن همهی جانها (ارتا،خدا) آنها را مزه میکند و با آنها میآمیزد، که بدان مهر میگوییم. زندگی در گیتی شیرین است دیروز ما، شده سکولاریتهی امروز جهان، البته نصفه نیمه! خرد کاربند ایرانی، نیاز به مرجع (بیرون از خود) ندارد، و مانند مامور و معذور کسی را اطاعت و جانی را تلخ نمیکند، چرا که بدینسان جان خودش تلخ میشود. فلسفهی پسندی و هم داستانی کنی / که جان داری و جان ستانی کنی... با تبعید خرد بهمنی و نشاندن عقل عصایی و خشک و برنده و جدا سازنده بجای آنست که امروزه شاهد این همه قهر و تجاوز و شکنجه و اعدام... هستیم
فرهنگشهر . . . حق چیست و چگونه در و از آدمی پیدایش مییابد؟ و آیا سازگاری با تکلیف دارد؟! گوهر خرد در فرهنگ ایران، همآفرینی، همبغی، انبازی است. خرد در شاهنامه، جفت جو است، تا با دیگری، باهم شادی و جنبش را بیآفرینند. قانون (داد) در اجتماع برای آنست که افراد را باهم آفریننده سازد، نه برای معین ساختن تکالیف و وظایف، اکراه آور و اجباری نیست. حق=هاگ=آگ=تخم، مردم=مرتخم، اصل از خود بودن است. واژهی گستاخی، وارونهی امروز، برای ما چمای جسارت و پا را از گلیم خود بیشتر دراز کردن نداشته است! گستاخی که در اصل ویستااخو باشد، تخمی، ارتایی است که در درون هر فردی نهفته است. به خود گستری، به خودمانی بودن میگفتیم. انسان حق ندارد، حق هست! دارای اخو، خو، اهو، هو، هویت (بهمن+هما) هست. چیزی حق و حقیقت است که از خودش میشود، از خودش میجوید، از خودش میاندیشد، و این حق در پیوند، پیدایش مییابد. حق انتزاعی نیست و در بستن پیمان با دیگران پدیدار میشود. البته این حق یا اصالت، هنگامی آشکار میشود که میان دو برابر بسته شود. همان فلسفهی یکی بودن آفریننده با آفریده (تخم و خوشه) در فرهنگ نخستین ایران. و این مهم پیش نیاکان ما در تصویر (امروزه بیشتر در مفاهیم بیان میشود) اندیشیده شده است. هنگامی که دو اسب همزور و همگام به یک گردونه بسته شوند، آن چرخ به راه میافتد. نخشی از اصل آفرینش جهان و اجتماع. ولی هنگامی که قدرت با آدم پیمان میبندد، دو نیروی نابرابر، حق، داد، آزادی از بین میرود. امروزه ما با مفاهیم واژگونه سر و کار داریم. پیمانهایی که قرارداد حاکمیت و تابعیت هستند، و برابری در کار نیست. همهی ادیان نوری بر شالودهی این گونه پیمان که عهد و میثاق مینامند، بنا شده است! آنها دیگر خوشه نیستند که تخمهایشان انسانها باشند. اینجاست که امکان حق، از خود بودن از بین میرود. با تابعیت، انسان دیگر حق ندارد، بلکه وظیفه و تکلیف دارد و مجبور است به اکراه آن را بکند و اگر نکند، گناهکار و مجرم و گمراه و مقصر است. همان واقعیت یابی مداوم تابعیت از حاکمیت است. به همین دلیل انسان در هر اندیشه و گفتار و کردار، به دست خود، خود را ذبح و قربانی میکند! برای همین است که ایرانی کلمهای به نام وظیفه نداشته است، بلکه واژهی خویشکاری را بکار میبرده است. کاری که از گوهر خود آدمی روییده باشد و قدرتی به او تحمیل (امر و نهی و ترس از دوزخ...) نکرده باشد، او را شاد میکند و خوشی میآورد. با نیکی کردن جان آدمی شیرین، و با بدی کردن تلخ میشود. در فرهنگ ایران، زندگی مزه دارد و لمس کردنی است و تشبیهی نیست! ذوق=مزه=مزیدن بن کیهانی در گیتی، در خود و در جانهای دیگر. فرهنگ ایران خرد را آتشی (تخم آتش) ناسوز میدانست، که در تن قرار میگیرد و گرمایش از همهی روزنههای حواس در تن با پدیدههای جهان جفت (یوغ) میشود و آنها را میمزد و از تلخی و شیرینی آنهاست که جان در مییابد و این خود خرد است که ارزشهای نیک و بد را روشن میسازد و میگذارد
From the publisher's feed