برنامه شماره ۱۷۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۸۷۵ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زنزخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زنگر تخت نهی ما را بر سینه دریا نهور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زنازواج موافق را شربت ده و دم دم دهامشاج منافق را درهم زن و برهم زناکسیر لدنی را بر خاطر جامد نهمخمور یتیمی را بر جام محرم زندر دیده عالم نه عدلی نو و عقلی نووان آهوی یاهو را بر کلب معلم زناندر گل بسرشته یک نفخ دگر دردموان سنبل ناکشته بر طینت آدم زنگر صادق صدیقی در غار سعادت روچون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زنجان خواستهای ای جان اینک من و اینک جانجانی که تو را نبود بر قعر جهنم زنخواهی که به هر ساعت عیسی نوی زایدزان گلشن خود بادی بر چادر مریم زنگر دار فنا خواهی تا دار بقا گرددآن آتش عمرانی در خرمن ماتم زنخواهی تو دو عالم را همکاسه و هم یاسهآن کحل اناالله را در عین دو عالم زنمن بس کنم اما تو ای مطرب روشن دلاز زیر چو سیر آیی بر زمزمه بم زنتو دشمن غمهایی خاموش نمیشاییهر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۴۴۴۹جوحی هر سالی ز درویشی به فنرو بزن کردی کای دلخواه زنچون سلاحت هست رو صیدی بگیرتا بدوشانیم از صید تو شیرقوس ابرو تیر غمزه دام کیدبهر چه دادت خدا از بهر صیدرو پی مرغی شگرفی دام نهدانه بنما لیک در خوردش مدهکام بنما و کن او را تلخکامکی خورد دانه چو شد در حبس دامشد زن او نزد قاضی در گلهکه مرا افغان ز شوی دهدلهقصه کوته کن که قاضی شد شکاراز مقال و از جمال آن نگارگفت اندر محکمهست این غلغلهمن نتوانم فهم کردن این گلهگر به خلوت آیی ای سرو سهیاز ستمکاری شو شرحم دهیگفت خانهٔ تو ز هر نیک و بدیباشد از بهر گله آمد شدیخانهٔ سر جمله پر سودا بودصدر پر وسواس و پر غوغا بودباقی اعضا ز فکر آسودهاندوآن صدور از صادران فرسودهانددر خزان و باد خوف حق گریزآن شقایقهای پارین را بریزاین شقایق منع نو اشکوفههاستکه درخت دل برای آن نماستخویش را در خواب کن زین افتکارسر ز زیر خواب در یقظت بر آرهمچو آن اصحاب کهف ای خواجه زودرو به ایقاظا که تحسبهم رقودگفت قاضی ای صنم معمول چیستگفت خانهٔ این کنیزک بس تهیستخصم در ده رفت و حارس نیز نیستبهر خلوت سخت نیکو مسکنیستامشب ار امکان بود آنجا بیاکار شب بی سمعه است و بیریاجمله جاسوسان ز خمر خواب مستزنگی شب جمله را گردن زدستخواند بر قاضی فسونهای عجبآن شکرلب وانگهانی از چه لبچند با آدم بلیس افسانه کردچون حوا گفتش بخور آنگاه خورداولین خون در جهان ظلم و داداز کف قابیل بهر زن فتادنوح چون بر تابه بریان ساختیواهله بر تابه سنگ انداختیمکر زن بر کار او چیره شدیآب صاف وعظ او تیره شدیقوم را پیغام کردی از نهانکه نگه دارید دین زین گمرهان