Ganj e Hozour Programs

By Parviz Shahbazi

SHOW DESCRIPTION

Interpretations of Rumi's poems in Farsi and English under Ganj e Hozour (Tresure of Presence)

EPISODES LIST

Ganje Hozour audio Program #741

برنامه صوتی شماره ۷۴۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۰ دسامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۰ آذرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2536, Divan e Shamsمثالِ بازِ(۱) رنجورم زمین بر، من ز بیمارینه با اهلِ زمین جِنسم، نه امکان است طَیّاری(۲)چو دستِ شاه یاد آید، فتد آتش به جانِ مننه پَر دارم که بگریزم، نه بالَم می‌کند یاریاَلا ای بازِ مسکین، تو میانِ جغدها چونی؟نِفاقی(۳) کردیی گر عشق رو بستی به سَتّاری(۴)ولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینه؟خصوصاً از دو دیده سیل همچون چشمه جاریبس استَت عزّت و دوران ز ذوقِ عشقِ پُر لذّتکجا پیدا شود با عشق، یا تلخی و یا خواری؟اگر چه تو نداری هیچ مانندِ الف(۵)، عشقتبه صَدرِ(۶) حرفها دارد چرا؟ ز آن رو که آن داریحَلاوتهایِ(۷) جاویدان درونِ جانِ عُشّاقستز بهرِ چشم زخمست این نَفیر(۸) و این همه زاریتنِ عاشق چو رنجوران، فتاده زار بر خاکینیابد گردِ ایشان را به معنی مَه به سَیّاری(۹)مُغَفَّل وار(۱۰) پنداری تو عاشق را، ولیکن اوبه هر دَم پرده می‌سوزد ز آتشهایِ هشیاریلباس خویش می‌دَرَّد(۱۱)، قَبایِ جسم می‌سوزدکه تا وقتِ کنارِ دوست، باشد از همه عاری(۱۲)به غیرِ دوست هرچَش هست، طَرّاران(۱۳) همی ‌دزدندبه معنی کرده او زین فعل بر طَرّار طَرّاریکه تا خلوت کند زیشان، کند مشغول ایشان رابگیرد خانه تَجرید(۱۴) و خلوت را به عَیّاری(۱۵)ندانی سِرِّ این را تو که علم و عقلِ تو بُرده ستبُرونِ غار و تو شادان که خود در عینِ آن غاریبِدَرَّد زَهره(۱۶) جانت، اگر ناگاه بینی توکه از اصحابِ کَهفِ دل چگونه دور و اَغیاری(۱۷)ز یک حرفی ز رمزِ دل نَبُردی بوی اندر عمراگر چه حافظ و اهلی و استادی تو، ای قاری(۱۸)چه دورَت داشتند ایشان که قُطبِ(۱۹) کارها گشتیوزین اشغالِ بی‌کاران نداری تابِ بی‌کاریتو را دَم دَم همی ‌آرند کاری نو به هر لحظهکه تا نَبوَد فراغت هیچ، بر قانونِ مَکّاری(۲۰)گَهی سُودایِ(۲۱) استادی، گَهی شهوت دَراُفتادیگَهی پشتِ سِپَه(۲۲) باشی، گَهی در بندِ سالاریدَمار(۲۳) و وِیل(۲۴) بر جانت، اگر مَخدومِ(۲۵) شمس الدّینز تبریزت نفرماید زَکاتِ(۲۶) جانِ خود یاریسعدی، دیوان اشعار، غزل شمارهٔ ۵۸۹Sa'adi Poem(Qazal)# 589, Divan e Ashaarدست در دل کن و هر پرده پندار که هستبدر ای سینه که از دست ملامت چاکیسعدی، حکایت شمارهٔ ۷، در اخلاق درویشانSa'adi Poem, Hekayat #7, Dar Akhlagh e Darvishanنبيند مُدَّعى جز خويشتن راكه دارد پرده پندار در پيشگَرَت چشمِ خدا بينى ببخشندنبينى هيچ كس عاجزتر از خويشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3257شُکر کُن، غِرّه مشو، بینی مکن(۲۷)گوش دار و هیچ خودبینی مکنصد دریغ و درد کین عاریّتیاُمَّتان را دور کرد از اُمَّتیمن غلامِ آنکه اندر هر رِباط(۲۸)خویش را واصِل نداند بر سِماط(۲۹)بس رِباطی که بباید ترک کردتا به مسکن در رسد یک روز مردمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 628پس بدان این اصل را ای اَصل‌جُو(۳۰)هر که را دَرد است، او بُرده ست بُو(۳۱)هر که او بیدارتر، پُر دردترهر که او آگاه تر رُخ زردترگر ز جبرش آگهی، زاریت کو؟بینشِ زنجیرِ جَبّاریت کو؟بسته در زنجیر، چون شادی کند؟کِی اسیرِ حبس، آزادی کند؟ور تو می‌بینی که پایت بسته‌اندبر تو سرهنگانِ(۳۲) شَه بنشسته‌اندپس تو سرهنگی(۳۳) مکن با عاجزانزآنکه نَبوَد طبع و خوی عاجز، آنچون تو جبرِ او نمی‌بینی، مگوور همی بینی، نشانِ دید کو؟در هر آن کاری که میل استَت بدآنقدرتِ خود را همی بینی عیاندر هر آن کاری که میلت نیست و خواستاندر آن جبری شدی، کین از خداستانبیا در کارِ دنیا جبری‌اندکافران در کارِ عُقبی(۳۴) جبری‌اندانبیا را کارِ عُقبی اختیارجاهلان را کارِ دنیا اختیارزآنکه هر مرغی به سوی جنسِ خویشمی‌پرد او در پس و جان، پیش پیشکافران چون جنسِ سِجّین(۳۵) آمدندسِجنِ(۳۶) دنیا را خوش آیین(۳۷) آمدندانبیا چون جنسِ عِلّیّین(۳۸) بُدَندسوی عِلّیّینِ جان و دل شدندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1394ای برادر چون ببینی قصرِ او؟چونکه در چشمِ دلت رُسته است موچشمِ دل از مو و علّت پاک آروآنگه آن دیدارِ قصرش چشم دارهر که را هست از هوس ها جانِ پاکزود بیند حضرت و ایوانِ پاکمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 836چونکه غم‌ بینی، تو اِستِغفار کنغم به امرِ خالِق آمد، کار کنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 308چند آن لَنگیِّ تو رَهوار شدچند جانت بی غم و آزار شدای مُغَفَّل(۳۹) رشته‌ای بر پای بندتا ز خود هم گم نگردی ای لَوَند(۴۰)ناسپاسی و فراموشیِّ تویاد نآورد آن عسل‌نوشیِّ تولاجَرَم آن راه، بر تو بسته شدچون دلِ اهلِ دل، از تو خسته شدزودشان دریاب و اِستِغفار کنهمچو ابری، گریه‌های زار کنتا گلستانْشان سوی تو بشکفدمیوه‌های پخته بر خود واکَفَد(۴۱)هم بر آن دَر گَرد، کم از سگ مباشبا سگِ کَهف ار شدستی خواجه‌تاش(۴۲)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۱۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3163, Divan e Shamsکِی بُوَد کز وجود باز رَهَمدر عدم درپرم چو طَیّاری؟کِی بُوَد کز قفس برون پَرَّدمرغِ جانم به سوی گلزاری؟بچشد او غریب چاشت(۴۳) خوریبگشاید عجیب منقاریچون دل و چشم، معده نور خوردزآنکه اصلِ غذا بُد اَنواریبَل هُمْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمُبخورد یُرْزَقون* در اسراریآهویِ مشک نافِ من برهدناگه از دامِ چرخِ مَکّاریجان برِ جان‌هایِ پاک روددر جهانی که نیست پیکاری* قرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۱۶۹Quran, Sooreh Ale Emran(#3), Line #169وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَكسانى را كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده مپندار، بلكه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 684چون کند دعویِّ(۴۴) خیاطی خَسی(۴۵)افکند در پیش او شه، اطلسیکه بِبُر این را بَغَلطاق(۴۶) فراخز امتحان پیدا شود او را دو شاخگر نبودی امتحان هر بدیهر مُخَنَّث(۴۷) در وَغا(۴۸) رُستم بدیخود مُخَنَّث را زره پوشیده گیرچون ببیند زخم، گردد چون اسیرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 361یُسر(۴۹) با عُسر**(۵۰) است، هین آیِس(۵۱) مباشراه داری زین مَمات(۵۲) اندر معاشرَوح(۵۳) خواهی، جُبّه(۵۴) بشکاف ای پسرتا از آن صَفوَت(۵۵) برآری زود سر** قرآن کریم، سوره انشراح(۹۴)، آیه ۵Quran, Sooreh Ensheraah(#94), Line #5فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًاپس بی تردید با دشواری آسانی است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2253زنده شد او چون پیمبر را بدیدگوییا آن دَم مر او را آفریدگفت: بیماری، مرا این بخت دادکآمد این سلطان بَرِ من بامدادمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2464چون گرفتارِ گُنَه می‌آمدمغرقه دست اندر حَشایِش(۵۶) می‌زدماز تو تهدید و وَعیدی می‌رسیدمجرمان را از عذابِ بس شدیدمُضطَرِب می‌گشتم و چاره نبودبند محکم بود و قفلِ ناگشودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2475من همی‌گفتم که یا رب آن عذابهم درین عالَم بِران بَر من شتابتا در آن عالَم فراغت باشدمدر چنین درخواست حلقه می‌زدماین چنین رنجوریی پیدام شدجانِ من از رنج، بی آرام شدمانده‌ام از ذکر، وَز اورادِ(۵۷) خودبیخبر گشتم ز خویش و نیک و بدگر نمی‌دیدم کنون من رویِ توای خجسته، و ای مبارک بویِ تومی‌شدم از بند، من یکبارگیکردیَم شاهانه این غَمخوارگیگفت: هی هی این دعا دیگر مکنبَر مَکَن تو خویش را از بیخ و بُنتو چه طاقت داری ای مورِ نَژَند(۵۸)که نهد بر تو چنان کوهِ بلند؟گفت: توبه کردم ای سلطان که مناز سَرِ جَلدی(۵۹) نَلافَم هیچ فنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2551گفت پیغمبر: مَر آن بیمار رااین بگو کِای سهل‌ْکُن(۶۰) دشوار راآتِنا فی دارِ دُنیانا حَسَنآتِنا فی دارِ عُقْبانا حَسَن***پروردگارا در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار، و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.راه را بر ما چو بُستان کن لطیفمنزلِ ما، خود تو باشی ای شَریف(۶۱)مؤمنان در حَشر گویند: ای مَلَکنَی که دوزخ بود راهِ مَشْتَرَک؟مؤمن و کافر بر او یابد گذارما ندیدیم اندرین ره، دود و نار(۶۲)نک بهشت و بارگاهِ ايمنیپس کجا بود آن گذرگاهِ دَنی(۶۳)؟پس مَلَک گوید که آن رَوْضهٔ(۶۴) خُضَر(۶۵)که فلان جا دیده‌اید اندر گذَردوزخ آن بود و سیاستگاهِ سختبر شما شد باغ و بُستان و درختچون شما این نَفسِ دوزخ‌خُوی(۶۶) راآتشیِّ گَبرِ(۶۷) فتنه‌جوی راجهدها کردید و او شد پر صفانار را کُشتید از بهرِ خداآتشِ شهوت که شعله می‌زدیسبزهٔ تقوی شد و نور هُدیآتشِ خشم از شما هم حِلم(۶۸) شدظلمتِ جهل از شما هم علم شدآتشِ حرص از شما ایثار شدو آن حسد چون خار بُد، گُلزار شدچون شما این جمله آتش هایِ خویشبهرِ حق کُشتید جمله پیش پیشنفسِ ناری را چو باغی ساختیداندرو تخمِ وفا انداختید*** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۰۱Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #201… رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ… پروردگارا در دنیا، به ما نیکی عطا فرما و در آخرت نیز نیکی ارزانی دار و ما را از کیفر دوزخ مصون دار.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3346ظِلِّ(۶۹) ذَلَّتْ نَفْسُهُ خوش مَضجَعی(۷۰) ستمُستَعِدِّ آن صفا را مَهْجَعی(۷۱) ستسايه خاكساری و انکسار نفس، (کوچک کردن من ذهنی)، واقعاً خوابگاه خوبی است، این خوابگاه برای کسی است، که لایق و مستعد آن صفا باشد.گر ازین سایه رَوی سوی منیزود طاغی(۷۲) گردی و ره گم کنیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3794ای خُنُک آن را که ذَلَّتْ نَفْسُهُوای آن کس را که یُرْدی رَفسُهُخوشا به حال کسی که نفسش خوار و ذلیل شده باشد؛ و وای به حال کسی که ضربات نفس، او را هلاک کند.خبر« خوشا به حال کسی که نفسش رام و خوار شده و کسبش حلال گشته و درونش نکو شده و برونش شکوهمند گردیده و گزند خود از مردم دور کرده است.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3298این همی دانم، ولی مَستیِّ تن   میگشاید بی مرادِ من دهنآنچنان کز عَطسه و از خامیاز(۷۳)این دهان گردد به ناخواهِ تو بازمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2119یک نشانِ آدم آن بود از ازلکه مَلایک سَر نهندش از محلیک نشانِ دیگر آنکه آن بِلیس(۷۴)نَنهَدَش سَر که منم شاه و رئیسلیک اگر ابلیس هم ساجِد(۷۵) شدیاو نبودی آدم، او غیری بُدیهم سُجودِ هر مَلَک(۷۶)، میزانِ اوستهم جُحودِ آن عَدو، بُرهانِ اوستهم گواهِ اوست اقرارِ مَلَکهم گواهِ اوست کُفرانِ(۷۷) سَگَک(۷۸)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2915لیک چون رنجی دهد بدبخت رااو گریزاند به کُفران رخت رانیکبختی را چو حق رنجی دهدرخت را نزدیکتر وا می‌نهدقرآن کریم، سوره معارج(۷۰)، آیه ۲۰Quran, Sooreh Ma'arej(#70), Line #20إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًاهر گاه انسان فاقد تزکیه نفس دچار گزندی شود جَزَع و فَزَع(۷۹) می کندقرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَهمان صابرانی که هر گاه به ایشان مصیبتی رسد، گویند همانا ما از آن خداییم و به سوی او بازگشت کنیم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2920چون مِحَک آمد بلا و بیمِ جانزآن پدید آید شجاع از هر جَبان(۸۰)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1638زین سبب فرمود: استثنا کنیدگر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر میلی دهمهر نَفَس بر دل دگر داغی نهمکُلُّ اَصْباحٍ لَنا شَأْنٌ جدیدکُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لا یَحیددر هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود.قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #29يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍهر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2035غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی، دیگرستناید آن اِلّا که بر خاصان پدیدباقیان فی لَبْس مِن خَلْقٍ جَدیدجهان غیب، تنها برای خواصّ حق، ظاهر و نمایان است، و سایر مردم از این خلق جدید بی خبر و ناکامند.قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #15أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍمگر ما از آفرینش نخستین درمانده شدیم [ که نتوانیم خلایق را دوباره زنده کنیم؟! هرگز چنین نیست ] بلکه آنان از آفرینشی نو به شک و شبهه اندرند.(۱) باز: پرنده‌ای شکاری با منقار خمیده و چنگال‌های قوی و پرهای قهوه‌ای سیر که بیشتر در کوه‌ها به سر می‌برد(۲) طَیر: پرواز کردن، پریدن(۳) نِفاق: دورویی کردن، مکر و ریا(۴) سَتّار: بسیار پوشاننده(۵) الف: راست، مستقیم، در مکتبهای قدیم الف را که نقطه یی و علامتی ندارد، به کودکان چنین تعلیم می دادند که الف هیچ ندارد(۶) صَدر: جمع: صُدُور، سینه، قسمت بالای چیزی، اول هر چیز(۷) حَلاوت: دلپذیر بودن، شیرینی(۸) نَفیر: ناله و زاری، فریاد(۹) سَیّار: آن‌که یا آنچه همیشه یا به طور متناوب حرکت کند یا از جایی به جای دیگر برده شود، چراغ سیار.(۱۰) مُغَفَّل وار: مانند غافلان و بی خبران(۱۱) دَریدن: پاره کردن، چاک دادن(۱۲) عاری: برهنه، بی بهره(۱۳) طَرّار: دزد، جیب بُر(۱۴) تَجرید: ترک کردن علایق و اغراض دنیوی و به طاعت و عبادت پرداختن، تنهایی(۱۵) عَیّار: جوانمرد(۱۶) زَهره: عضوی کیسه‌مانند که به کبد چسبیده و صفرا در آن‌ جا دارد، کیسۀ زرداب، کیسۀ صفرا، دلیری، یارا، جرئت، قدما معتقد بودند که ترس شدید سبب ترکیدن زهره می‌شود(۱۷) اَغیار: جمع غَیر، بیگانه (۱۸) قاری: قرآن خوان(۱۹) قُطب: شیخ و مِهتر قوم(۲۰) مَکّار: حیله گر، فریبکار(۲۱) سُودا: خیال بافی(۲۲) سِپَه: مخفّف سپاه (۲۳) دَمار: هلاک شدن، تباه شدن(۲۴) وِیل: فرا رسیدن شر و بدی، هلاک، مصیبت، سختی، فغان، آه‌ و ناله(۲۵) مَخدوم: سَرور، آقا، کسی که به او خدمت می‌کنند(۲۶) زَکات: قسمتی از مال که به ‌دستور شرع باید در راه خدا داده شود(۲۷) بینی کردن: تکبّر کردن، مغرور شدن(۲۸) رِباط: خانه، سرا(۲۹)‌ سِماط: بساط، سفره، خوان(۳۰) اَصل‌جُو: کسی که اصل و ریشه هر چیز را بجوید. در اینجا جوینده حقایق(۳۱) بُو بُردن: پی بردن به وجود چیزی، شناخت و آگاهی (۳۲) سرهنگ: پیشرو لشکر، پهلوان، مأمور اجرای حکم کیفر(۳۳)‌ سرهنگی: حالت و عمل سرهنگان، کنایه از بکار گرفتن زور و ضرب و امر و نهی(۳۴) عُقبی: آخرت، جهان دیگر، رستاخیز(۳۵) سِجّین: دائم، ثابت، سخت(۳۶) سِجن: زندان(۳۷) خوش آیین آمدن: چیزی را با روی خوش و رضایت کامل پذیرفتن(۳۸) عِلّیّین: آسمان هفتم، بهشت، آنجا که نامه عمل فرشتگان است، ملکوت اعلی(۳۹)‌ مُغَفَّل: کودن، سبک مغز(۴۰) لَوَند: شهوت پرست و عشوه گر(۴۱) واکَفَد: شکافته گردد، کَفیدن به معنی شکافتن است(۴۲) خواجه‌تاش: هم شهری، در این بیت منظور همخو شدن با سگ در وفاداری(۴۳) چاشت: غذا، صبحانه(۴۴) دعوی: ادعا کردن(۴۵) خَس: انسان پست، فرومایه(۴۶) بَغَلطاق: ‌قبا، لباس(۴۷) مُخَنَّث: نامرد، مردی که اطوار زنانه دارد(۴۸) وَغا: جنگ و پیکار(۴۹) یُسر: آسانی(۵۰) عُسر: سختی(۵۱) آیِس: نا امید (۵۲) مَمات: مرگ(۵۳) رَوح: آسودگی، آسایش(۵۴) جُبّه: جامۀ گشاد و بلند که روی جامه‌های دیگر بر تن کنند، خرقه(۵۵) صَفوَت: خالص، پاکیزه و برگزیده(۵۶) حَشایِش: گیاهان خشک، جمع حَشیش(۵۷) اوراد: دعاها، جمع وِرد(۵۸) نَژَند: اندوهگین، افسرده، پژمرده(۵۹) جَلدی: گستاخی(۶۰) سهل‌ْکُن: آسان کننده(۶۱) شَریف: بزرگوار، بلند قدر(۶۲) نار: آتش(۶۳) دَنی: پست، ناکس، حقیر(۶۴) رَوْضه: باغ، بهشت(۶۵) خُضَر: سبز(۶۶) نَفسِ دوزخ‌خُوی: نفس امّاره که صفت دوزخی دارد(۶۷) گَبر: کافر(۶۸) حِلم: بردباری، شکیبایی(۶۹) ظِلّ: سایه(۷۰) مَضجَع: خوابگاه، جمع: مَضاجِع(۷۱) مَهْجَع: خوابگاه، جمع: مَهاجِع(۷۲) طاغی: سرکش، طغیان‌کننده(۷۳) خامیاز: خمیازه(۷۴) بِلیس: مخفف ابلیس، شیطان(۷۴) ساجِد: سجده ‌کننده(۷۵) مَلَک: فرشته(۷۷) کُفران: ناسپاسی کردن(۷۸) سَگَک: سگ حقیر، منظور ابلیس(۷۹) جَزَع و فَزَع: ناله و زاری(۸۰) جَبان: ترسو************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2536, Divan e Shamsمثال باز رنجورم زمین بر من ز بیمارینه با اهلِ زمین جنسم نه امکان است طیاریچو دست شاه یاد آید فتد آتش به جان مننه پر دارم که بگریزم نه بالم می‌کند یاریالا ای بازِ مسکین تو میان جغدها چونینفاقی کردیی گر عشق رو بستی به ستاریولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینهخصوصا از دو دیده سیل همچون چشمه جاریبس استت عزت و دوران ز ذوق عشق پر لذتکجا پیدا شود با عشق یا تلخی و یا خواریاگر چه تو نداری هیچ مانند الف عشقتبه صدرِ حرفها دارد چرا ز آن رو که آن داریحلاوتهای جاویدان درون جان عشاقستز بهر چشم زخمست این نفیر و این همه زاریتن عاشق چو رنجوران فتاده زار بر خاکینیابد گرد ایشان را به معنی مه به سیاریمغفل وار پنداری تو عاشق را ولیکن اوبه هر دم پرده می‌سوزد ز آتشهای هشیاریلباس خویش می‌درد قبای جسم می‌سوزدکه تا وقت کنار دوست باشد از همه عاریبه غیرِ دوست هرچش هست طراران همی ‌دزدندبه معنی کرده او زین فعل بر طرار طراریکه تا خلوت کند زیشان کند مشغول ایشان رابگیرد خانه تجرید و خلوت را به عیاریندانی سر این را تو که علم و عقل تو برده ستبرون غار و تو شادان که خود در عین آن غاریبدرد زهره جانت اگر ناگاه بینی توکه از اصحاب کهف دل چگونه دور و اغیاریز یک حرفی ز رمز دل نبردی بوی اندر عمراگر چه حافظ و اهلی و استادی تو ای قاریچه دورت داشتند ایشان که قطب کارها گشتیوزین اشغال بی‌کاران نداری تاب بی‌کاریتو را دم دم همی ‌آرند کاری نو به هر لحظهکه تا نبود فراغت هیچ بر قانون مکاریگهی سودای استادی گهی شهوت درافتادیگهی پشت سپه باشی، گَهی در بندِ سالاریدمار و ویل بر جانت اگر مخدوم شمس الدینز تبریزت نفرماید زکات جان خود یاریسعدی، دیوان اشعار، غزل شمارهٔ ۵۸۹Sa'adi Poem(Qazal)# 589, Divan e Ashaarدست در دل کن و هر پرده پندار که هستبدر ای سینه که از دست ملامت چاکیسعدی، حکایت شمارهٔ ۷، در اخلاق درویشانSa'adi Poem, Hekayat #7, Dar Akhlagh e Darvishanنبيند مدعى جز خويشتن راكه دارد پرده پندار در پيشگرت چشم خدا بينى ببخشندنبينى هيچ كس عاجزتر از خويشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3257شکر کن غره مشو بینی مکنگوش دار و هیچ خودبینی مکنصد دریغ و درد کین عاریتیامتان را دور کرد از امتیمن غلام آنکه اندر هر رباطخویش را واصل نداند بر سماطبس رباطی که بباید ترک کردتا به مسکن در رسد یک روز مردمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 628پس بدان این اصل را ای اصل‌جوهر که را درد است او برده ست بوهر که او بیدارتر پر دردترهر که او آگاه تر رخ زردترگر ز جبرش آگهی زاریت کوبینش زنجیرِ جباریت کوبسته در زنجیر چون شادی کندکی اسیر حبس آزادی کندور تو می‌بینی که پایت بسته‌اندبر تو سرهنگان شه بنشسته‌اندپس تو سرهنگی مکن با عاجزانزآنکه نبود طبع و خوی عاجز آنچون تو جبر او نمی‌بینی مگوور همی بینی نشان دید کودر هر آن کاری که میل استت بدآنقدرت خود را همی بینی عیاندر هر آن کاری که میلت نیست و خواستاندر آن جبری شدی کین از خداستانبیا در کار دنیا جبری‌اندکافران در کار عقبی جبری‌اندانبیا را کار عقبی اختیارجاهلان را کار دنیا اختیارزآنکه هر مرغی به سوی جنس خویشمی‌پرد او در پس و جان پیش پیشکافران چون جنس سجین آمدندسجن دنیا را خوش آیین آمدندانبیا چون جنس علیین بدندسوی علیین جان و دل شدندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1394ای برادر چون ببینی قصر اوچونکه در چشم دلت رسته است موچشم دل از مو و علت پاک آروآنگه آن دیدار قصرش چشم دارهر که را هست از هوس ها جان پاکزود بیند حضرت و ایوان پاکمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 836چونکه غم‌ بینی تو استغفار کنغم به امر خالق آمد کار کنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 308چند آن لنگی تو رهوار شدچند جانت بی غم و آزار شدای مغفل رشته‌ای بر پای بندتا ز خود هم گم نگردی ای لوندناسپاسی و فراموشی تویاد نآورد آن عسل‌نوشی تولاجرم آن راه بر تو بسته شدچون دل اهل دل از تو خسته شدزودشان دریاب و استغفار کنهمچو ابری گریه‌های زار کنتا گلستانشان سوی تو بشکفدمیوه‌های پخته بر خود واکفدهم بر آن در گرد کم از سگ مباشبا سگ کهف ار شدستی خواجه‌تاشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۱۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3163, Divan e Shamsکی بود کز وجود باز رهمدر عدم درپرم چو طیاریکی بود کز قفس برون پردمرغ جانم به سوی گلزاریبچشد او غریب چاشت خوریبگشاید عجیب منقاریچون دل و چشم معده نور خوردزآنکه اصلِ غذا بد انواریبل هم احیاء عند ربهمبخورد یرزقون* در اسراریآهوی مشک ناف من برهدناگه از دام چرخ مکاریجان بر جان‌های پاک روددر جهانی که نیست پیکاری* قرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۱۶۹Quran, Sooreh Ale Emran(#3), Line #169وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَكسانى را كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده مپندار، بلكه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 684چون کند دعوی خیاطی خسیافکند در پیش او شه اطلسیکه ببر این را بغلطاق فراخز امتحان پیدا شود او را دو شاخگر نبودی امتحان هر بدیهر مخنث در وغا رستم بدیخود مخنث را زره پوشیده گیرچون ببیند زخم گردد چون اسیرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 361یسر با عسر** است هین آیس مباشراه داری زین ممات اندر معاشروح خواهی جبه بشکاف ای پسرتا از آن صفوت برآری زود سر** قرآن کریم، سوره انشراح(۹۴)، آیه ۵Quran, Sooreh Ensheraah(#94), Line #5فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًاپس بی تردید با دشواری آسانی است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2253زنده شد او چون پیمبر را بدیدگوییا آن دم مر او را آفریدگفت بیماری مرا این بخت دادکآمد این سلطان بر من بامدادمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2464چون گرفتارِ گنه می‌آمدمغرقه دست اندر حشایش می‌زدماز تو تهدید و وعیدی می‌رسیدمجرمان را از عذاب بس شدیدمضطرِب می‌گشتم و چاره نبودبند محکم بود و قفل ناگشودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2475من همی‌گفتم که یا رب آن عذابهم درین عالم بران بر من شتابتا در آن عالم فراغت باشدمدر چنین درخواست حلقه می‌زدماین چنین رنجوریی پیدام شدجان من از رنج بی آرام شدمانده‌ام از ذکر وز اوراد خودبیخبر گشتم ز خویش و نیک و بدگر نمی‌دیدم کنون من روی توای خجسته و ای مبارک بوی تومی‌شدم از بند من یکبارگیکردیم شاهانه این غمخوارگیگفت هی هی این دعا دیگر مکنبر مکن تو خویش را از بیخ و بنتو چه طاقت داری ای مورِ نژندکه نهد بر تو چنان کوه بلندگفت توبه کردم ای سلطان که مناز سر جلدی نلافم هیچ فنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2551گفت پیغمبر مر آن بیمار رااین بگو کای سهل‌کن دشوار راآتنا فی دار دنیانا حسنآتنا فی دار عقبانا حسن***پروردگارا در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار، و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.راه را بر ما چو بستان کن لطیفمنزل ما خود تو باشی ای شریفمؤمنان در حشر گویند ای ملکنی که دوزخ بود راه مشترکمؤمن و کافر بر او یابد گذارما ندیدیم اندرین ره دود و نارنک بهشت و بارگاه ايمنیپس کجا بود آن گذرگاه دنیپس ملک گوید که آن روضهٔ خضرکه فلان جا دیده‌اید اندر گذردوزخ آن بود و سیاستگاه سختبر شما شد باغ و بستان و درختچون شما این نفس دوزخ‌خوی راآتشی گبر فتنه‌جوی راجهدها کردید و او شد پر صفانار را کشتید از بهر خداآتشِ شهوت که شعله می‌زدیسبزهٔ تقوی شد و نور هدیآتش خشم از شما هم حلم شدظلمت جهل از شما هم علم شدآتش حرص از شما ایثار شدو آن حسد چون خار بد گلزار شدچون شما این جمله آتش های خویشبهر حق کشتید جمله پیش پیشنفس ناری را چو باغی ساختیداندرو تخم وفا انداختید*** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۰۱Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #201… رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ… پروردگارا در دنیا، به ما نیکی عطا فرما و در آخرت نیز نیکی ارزانی دار و ما را از کیفر دوزخ مصون دار.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3346ظل ذلت نفسه خوش مضجعی ستمستعد آن صفا را مهجعی ستسايه خاكساری و انکسار نفس، (کوچک کردن من ذهنی)، واقعاً خوابگاه خوبی است، این خوابگاه برای کسی است، که لایق و مستعد آن صفا باشد.گر ازین سایه روی سوی منیزود طاغی گردی و ره گم کنیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3794ای خنک آن را که ذلت نفسهوای آن کس را که یردی رفسهخوشا به حال کسی که نفسش خوار و ذلیل شده باشد؛ و وای به حال کسی که ضربات نفس، او را هلاک کند.خبر« خوشا به حال کسی که نفسش رام و خوار شده و کسبش حلال گشته و درونش نکو شده و برونش شکوهمند گردیده و گزند خود از مردم دور کرده است.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3298این همی دانم ولی مستی تن   میگشاید بی مراد من دهنآنچنان کز عطسه و از خامیازاین دهان گردد به ناخواه تو بازمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2119یک نشان آدم آن بود از ازلکه ملایک سر نهندش از محلیک نشان دیگر آنکه آن بلیسننهدش سر که منم شاه و رئیسلیک اگر ابلیس هم ساجد شدیاو نبودی آدم او غیری بدیهم سجود هر ملک میزان اوستهم جحود آن عدو برهان اوستهم گواه اوست اقرارِ ملکهم گواه اوست کفران سگکمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2915لیک چون رنجی دهد بدبخت رااو گریزاند به کفران رخت رانیکبختی را چو حق رنجی دهدرخت را نزدیکتر وا می‌نهدقرآن کریم، سوره معارج(۷۰)، آیه ۲۰Quran, Sooreh Ma'arej(#70), Line #20إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًاهر گاه انسان فاقد تزکیه نفس دچار گزندی شود جَزَع و فَزَع می کندقرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَهمان صابرانی که هر گاه به ایشان مصیبتی رسد، گویند همانا ما از آن خداییم و به سوی او بازگشت کنیم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2920چون محک آمد بلا و بیم جانزآن پدید آید شجاع از هر جبانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1638زین سبب فرمود استثنا کنیدگر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر میلی دهمهر نفس بر دل دگر داغی نهمکل اصباح لنا شان جدیدکل شیء عن مرادی لا یحیددر هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود.قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #29يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍهر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2035غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی دیگرستناید آن الا که بر خاصان پدیدباقیان فی لبس من خلق جدیدجهان غیب، تنها برای خواصّ حق، ظاهر و نمایان است، و سایر مردم از این خلق جدید بی خبر و ناکامند.قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #15أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍمگر ما از آفرینش نخستین درمانده شدیم [ که نتوانیم خلایق را دوباره زنده کنیم؟! هرگز چنین نیست ] بلکه آنان از آفرینشی نو به شک و شبهه اندرند.

12.12.2018

Ganje Hozour audio Program #740

برنامه صوتی شماره ۷۴۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۳ دسامبر ۲۰۱۸ ـ ۱۳ آذرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1196, Divan e Shamsعاشقان را شد مُسَلَّم شب نشستن تا به روزخورد نی و خواب نی، اندر هوایِ دلفروزگر تو یارا، عاشقی، ماننده این شمع باشجملهٔ شب می‌گداز و جمله شب خوش می‌بسوزغیرِ عاشق دان که چون سرما بُوَد اندر خَزان(۱)در میانِ آن خَزان باشد دلِ عاشق تَموز(۲)گر تو عشقی داری ای جان از پیِ اعلام راعاشقانه نعره‌ای زن عاشقانه فوز فوز(۳)ور تو بندِ شهوتی، دَعویِّ(۴) عُشّاقی مکندر ببند اندر خَلا(۵) و شهوتِ خود را بسوزعاشق و شهوت کجا جمع آید، ای تو ساده دل؟عیسی و خر در یکی آخُر کجا دارند پوز؟گر همی‌خواهی که بویی بشنوی زین رمزهاچشم را از غیرِ شَمس الدّینِ تبریزی بدوزور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمسِ دیندر تکِ دریایِ غفلت مُرده ریگی(۶) تو هنوزرو به کُتّابِ(۷) تَعَلُّم(۸) گِردِ علمِ فقه گردتا سرافرازی شوی اندر یَجُوز و لایَجُوز(۹)جانِ من از عشقِ شَمس الدّین ز طفلی دور شدعشقِ او زین پس نمانَد با مَویز و جوز(۱۰) و کوز(۱۱)عقلِ من از دست رفت و شعرِ من ناقص بماندزان کمانم هست عریان از لباسِ نقش و توز(۱۲)ای جمال الدین بخسپ و ترک کن املا، بگوکان تَکِ(۱۳) آن شیر را اندر نیابد هیچ یوز(۱۴)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1663, Divan e Shamsگفت: این غم تا قیامت می کشی؟می کشم ای دوست، آری، می کشممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2543عاقبت این خانه خود ویران شودگنج از زیرش یقین عُریان شودلیک آنِ تو نباشد، زآنکه روحمزدِ ویران کردنستش آن فُتوح(۱۵)چون نکرد آن کار، مزدش هست؟ لالَیسَ لِلاِنسانِ اِلّا ما سَعی'قرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ۳۹Quran, Sooreh Najm(#53), Line #39وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰو اینکه برای انسان جز آنچه تلاش کرده [هیچ نصیب و بهره ای] نیست.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1221دیو چون عاجز شود در اِفتِتان(۱۶)اِستِعانَت(۱۷) جوید او زین اِنسیان(۱۸)که شما یارید با ما، یاری ایجانبِ مایید جانب داری ایمثنوی، مولوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4120نعرهٔ لا ضَیْر بشنید آسمانچرخ، گویی شد پیِ آن صَولَجان(۱۹)حتی آسمان نیز فریاد «زیانی نیست» را شنید و فلک در برابر آن چوگان به صورتِ گویی غلطان در آمد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3340ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز وَرایِ تن، به یزدان می‌زییممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 862, Divan e Shamsقومی که بر بُراقِ(۲۰) بصیرت سفر کنندبی ابر و بی‌غبار در آن مَه نظر کننددر دانه‌های شهوتی آتش زنند زودوز دامگاهِ صَعب(۲۱) به یک تَک(۲۲) عَبَر(۲۳) کنندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1211شرع بهرِ دفعِ شَرّ رایی زنددیو را در شیشهٔ حجّت کندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2648صد هزاران فصل داند از علومجانِ خود را می‌نداند آن ظَلوم(۲۴)داند او خاصیتِ هر جوهریدر بیانِ جوهرِ خود چون خریکه همی‌دانم یَجُوز و لایَجُوزخود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز(۲۵)این روا، و آن ناروا دانی، ولیکتو روا یا ناروایی؟ بین تو نیکقیمتِ هر کاله(۲۶) می‌دانی که چیستقیمتِ خود را ندانی احمقی ستسَعدها(۲۷) و نَحس ها دانسته‌ایننگری سَعدی تو یا ناشُسته‌ای(۲۸)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 616گر بپرّانیم تیر، آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2035غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی، دیگرستناید آن اِلّا که بر خاصان پدیدباقیان فی لَبْس مِن خَلْقٍ جَدید*جهان غیب، تنها برای خواصّ حق، ظاهر و نمایان است، و سایر مردم از این خلق جدید بی خبر و ناکامند.هست باران، از پِیِ پَروَردِگیهست باران، از پی پژمردگینفعِ بارانِ بهاران، بُوالعَجَب(۲۹)باغ را بارانِ پاییزی چو تبآن بهاری، نازپروردش کندوین خزانی، ناخوش و زردش کند* قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #15أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍمگر ما از آفرینش نخستین درمانده شدیم [ که نتوانیم خلایق را دوباره زنده کنیم؟! هرگز چنین نیست ] بلکه آنان از آفرینشی نو به شک و شبهه اندرند.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2042این دَمِ اَبدال(۳۰) باشد ز آن بهاردر دل و جان روید از وی سبزه‌زارفعلِ بارانِ بهاری با درختآید از اَنفاسِشان در نیکبختگر درختِ خشک باشد در مکانعیبِ آن از بادِ جان‌اَفزا مدانباد، کارِ خویش کرد و بر وزیدآنکه جانی داشت، بر جانش گَزیدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2501نَک(۳۱) جهان در شب بمانده میخ دوز(۳۲)منتظر، موقوفِ خورشیدست روزاینت خورشیدی نهان در ذرّه ایشیرِ نر در پوستینِ برّه ایاینت دریای نهان در زیرِ کاهپا برین کَه(۳۳) هین منه در اشتباهاشتباهی و گمانی در درونرحمتِ حق است بهرِ رهنمونمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2515روحِ او چون صالح و، تن ناقه(۳۴) استروح اندر وصل و تن در فاقه(۳۵) استروحِ صالح، قابلِ آفات نیستزخم بر ناقه بُوَد، بر ذات نیستکس نیابد بر دلِ ایشان ظَفَربر صدف آید ضرر، نی بر گُهَرروحِ صالح، قابلِ آزار نیست نورِ یزدان، سُغبه(۳۶) کُفّار نیستقرآن کریم، سوره صَفّ(۶۱)، آیه ۸Quran, Sooreh Saff(#61), Line #8يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (٨)مى‌خواهند نور خدا را به دهانهايشان خاموش كنند ولى خدا كامل‌كننده نور خويش است، اگر چه كافران را ناخوش آيد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1779خاکِ غم را سُرمه سازم بهرِ چشمتا ز گوهر پُر شود دو بحرِ چشماشک، کان از بهرِ او بارند خلقگوهرست و، اشک پندارند خلقمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1192دشمن ار چه دوستانه گویدتدام دان، گر چه ز دانه گویدتگر تو را قندی دهد، آن زهر دانگر به تن لطفی کند، آن قهر دانچون قضا آید، نبینی غیرِ پوستدشمنان را باز نشناسی ز دوست**چون چنین شد، اِبتِهال(۳۷) آغاز کنناله و تسبیح و روزه ساز کن(۳۸)ناله می‌کن کای تو عَلّامُ الغُیوب(۳۹)زیر سنگِ مکرِ بَد، ما را مکوبگر سگی کردیم(۴۰) ای شیرآفرینشیر را مگمار بر ما زین کمینآبِ خوش را صورتِ آتش مدهاندر آتش، صورتِ آبی مَنِهاز شرابِ قهر، چون مستی دهینیست ها را صورتِ هستی دهیچیست مستی؟ بندِ چشم از دیدِ چشمتا نماید سنگ، گوهر پشم، یَشم(۴۱)چیست مستی؟ حِسّ ها مُبدَل(۴۲) شدنچوبِ گَز(۴۳)، اندر نظر صَندَل(۴۴) شدن** حدیثهرگاه خداوند اراده فرماید به انجام و اجرای امری، خرد خردمندان را از آنان می ستاندسعدی، گلستان، در سیرت پادشاهانSa'adi Poem(Dar Sirate Padshahan), Golestanباران که در لطافتِ طبعش خلاف نیستدر باغ لاله روید و در شوره زار خَس(۴۵)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۸۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2855گفت: من اینها ندانم، حجّتیکه بُوَد در پیشِ عامه آیتیگفت: چون قَلبیّ(۴۶) و نَقدی(۴۷) دَم زنندکه تو قَلبی، من نِکویَم، ارجمندهست آتش امتحانِ آخرینکاندر آتش در فتند این دو قَرینعام و خاص از حالشان عالِم شونداز گمان و شک، سوی ایقان(۴۸) روندآب و آتش آمد ای جان امتحاننقد و قَلبی را که آن باشد نهانتا من و تو هر دو در آتش رویمحجّتِ باقیِّ حیرانان شویمتا من و تو هر دو در بحر اوفتیمکه من و تو این گُرُه(۴۹) را آیتیمهمچنان کردند و در آتش شدندهر دو خود را بر تَفِ(۵۰) آتش زدنداز خدا گوینده مردِ مُدَّعیرَست و سوزید اندر آتش آن دَعی(۵۱)از مؤذِّن بشنو این اِعلام راکوریِ افزون‌، رَوانِ خام راکه نسوزیده ست این نام از اَجَل(۵۲)کِش مُسَمّی'(۵۳) صَدر بوده ست و اَجَل(۵۴)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2518تا نگیرد مادران را دردِ زَه(۵۵)طفل در زادن نیابد هیچ رهاین امانت در دل و دل حامله ا‌ستاین نصیحت ها مثالِ قابله(۵۶) ا‌ستقابله گوید که زن را درد نیستدرد باید درد کودک را رهی استآنکه او بی‌درد باشد رَهزنی استز آنکه بی‌دردی اَنَا الحَق گفتنی استآن اَنا بی وقت گفتن لعنت استآن اَنا در وقت گفتن رحمت استآن اَنا منصور، رحمت شد یقینآن اَنا فرعون، لعنت شد ببینلاجرم هر مرغِ بی‌هنگام راسر بریدن واجب است اِعلام راسر بریدن چیست؟ کشتن، نفس رادر جهاد و ترک گفتن، نفس راآنچنانکه نیشِ کژدم بر کَنیتا که یابد او ز کُشتن ایمنیبر کَنی دندانِ پُر زهری ز مارتا رهد مار از بلایِ سنگسارهیچ نکشد نفس را جز ظِلِّ(۵۷) پیردامنِ آن نفس‌کُش را سخت گیرمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 736نفی، ضِدِّ هست باشد بی‌شکیتا ز ضِد، ضِد را بدانی اندکیاین زمان جز نفیِ ضِدّ، اِعلام نیستاندرین نَشأت دمی بی‌دام نیستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 932خواجه چون بیلی به دستِ بنده دادبی زبان معلوم شد او را مراددست همچون بیل اشارت های اوستآخِراندیشی، عبارت های اوستچون اشارت هاش را بر جان نهیدر وفای آن اشارت، جان دهیپس اشارتهای اسرارت دهدبار بردارد ز تو، کارت دهدحامِلی(۵۸)، مَحمول(۵۹) گردانَد تو راقابِلی، مَقبول گردانَد تو راقابِلِ امرِ وِیی، قایِل(۶۰) شویوصل جویی، بعد از آن، واصِل(۶۱) شویسعیِ شُکرِ نعمتش، قدرت بُوَدجَبرِ تو، انکارِ آن نعمت بُوَدشکرِ قدرت، قدرتت افزون کندجَبر، نعمت از کَفَت بیرون کندجبرِ تو، خُفتن بُوَد، در ره مَخُسبتا نبینی آن در و درگه(۶۲)، مَخُسبهان مَخُسب ای جبریِ بی‌اِعتِبار(۶۳)جز به زیرِ آن درختِ میوه‌دارتا که شاخ افشان(۶۴) کند هر لحظه بادبر سرِ خُفته بریزد نُقل و زاد(۶۵)جَبر، خُفتن در میانِ رَه‌زنانمرغِ بی‌هنگام، کی یابد امان؟ور اشارتهاش را بینی زنی(۶۶)مرد پنداریّ و چون بینی، زنیاین قَدَر عقلی که داری، گُم شودسَر، که عقل از وی بپَرَّد، دُم بُوَدزآنکه بی‌شُکری بُوَد شوم و شَنار(۶۷)می‌بَرَد بی‌شُکر را در قعرِ نار(۶۸)گر توکّل می‌کنی، در کار کُنکِشت کُن، پس تکیه بر جَبّار کُن(۱) خَزان: پاییز(۲) تَموز: نام ماه وسط تابستان، تابستان، گرما(۳) فوز فوز: به معنی غلبه و هجوم، ترکیبی است که در مورد بر انگیختن و اعلام به کار می رود.(۴) دَعوی: ادعا کردن(۵) خَلا: جای خالی، خلوت(۶) ‌مُرده ریگ: آنچه از مرده به جای ماند، ارث(۷) کُتّاب: مکتب، مدرسه، جمعِ کاتب(۸) تَعَلُّم: آموختن، یاد گرفتن(۹) یَجُوز و لایَجُوز: جایز است و جایز نیست(۱۰) جوز: گردو(۱۱) کوز: آلوج، زال زالک(۱۲) توز: پوست سفت درخت خدنگ که به کمان می پیچند(۱۳) تَک: حمله(۱۴) یوز: یوزپلنگ(۱۵) فُتوح: گشایش(۱۶) اِفتِتان: گمراه کردن(۱۷) اِستِعانَت: یاری خواستن(۱۸) اِنسیان: آدمیان، جمع اِنس(۱۹) صَولَجان: معرَّبِ چوگان(۲۰) بُراق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مَرکَبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد(۲۱) صَعب: سخت و دشوار(۲۲) تَک: تاختن، دویدن، حمله(۲۳) عَبَر کردن: عبور کردن و گذشتن(۲۴) ظَلوم: بسیار ستمگر(۲۵) عَجُوز: پیر زن(۲۶) کاله: کالا، متاع(۲۷) سَعد: خجسته، مبارک، مقابل نحس(۲۸) ناشُسته: ناپاک(۲۹) بُوالعَجَب: شگفت انگیز(۳۰) اَبدال: در اصطلاح صوفیه و عرفا به گروهی از اولیاء گفته می شود که صفات زشت بشری خود را به اوصاف نیک الهی مبدّل کرده اند.(۳۱) نَک: اینک(۳۲) میخ دوز: دوخته به میخ، کسی که او را با میخ بر زمین می بستند.(۳۳) کَه: کاه(۳۴) ناقه: شتر ماده(۳۵) فاقه: تنگدستی و نداری(۳۶) سُغبه: فریفته و مفتون و مغلوب(۳۷) اِبتِهال: دعا از روی اخلاص و زاری(۳۸) ساز کردن: ترتیب دادن(۳۹) عَلّامُ الغُیوب: کسی که از همه امور غیبی آگاه است(۴۰) سگی کردن: کار ناپاک و پلید انجام دادن(۴۱)‌ یَشم: سنگی است به رنگ سبز تیره و متمایل به سیاه(۴۲) مُبدَل: دگرگون شده(۴۳) چوبِ گَز: درختی است وحشی که در شوره زارها و کنار رودخانه ها خاصه در مناطق گرمسیری می روید (۴۴) صَندَل: معرب چَندَن، چوب خوشبویی که آنرا در معابد می سوزانند و بهترین آن سرخ یا سفید است(۴۵) خَس: خار، خاشاک، علف خشک(۴۶) قَلبی: تقلّبی(۴۷) نَقدی: حقیقی(۴۸) ایقان: یقین کردن، باور کردن(۴۹) گُرُه: مخفّف گروه(۵۰) تَف: گرمی، حرارت(۵۱) دَعی: آنکه نَسَبِ مشکوک دارد، پسر خوانده(۵۲) اَجَل: مرگ(۵۳) مُسَمّی': نامیده شده، به نامی خوانده شده(۵۴) اَجَل: جلیل تر و بزرگتر(۵۵) زَه: زاییدن، زایش(۵۶) قابله: ماما(۵۷) ظِلّ: سایه(۵۸) حامِل: حمل‌کننده(۵۹) مَحمول: برداشته‌شده، حمل‌شده(۶۰) قایِل: صورت فارسی قائِل به معنی گوینده(۶۱) واصِل: رسنده، کسی یا چیزی که به دیگری متصل شود(۶۲) درگه: مخفّف درگاه(۶۳) جبریِ بی‌اِعتِبار: جبری کژرو، اعتبار به معنی راستی و درستی است.(۶۴) شاخ افشان: افشاننده شاخه که صفت باد است، زیرا باد شاخه ها تکان می دهد.(۶۵) نُقل و زاد: شیرینی و توشه، مراد میوه درختان است(۶۶) بینی زنی: بی اعتنایی کردن، انکار کردن(۶۷) شَنار: ننگ و عار، شوم و زشت(۶۸) قعرِ نار: ژرفای آتش************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1196, Divan e Shamsعاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روزخورد نی و خواب نی، اندر هوای دلفروزگر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باشجملهٔ شب می‌گداز و جمله شب خوش می‌بسوزغیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزاندر میان آن خزان باشد دل عاشق تموزگر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام راعاشقانه نعره‌ای زن عاشقانه فوز فوزور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکندر ببند اندر خلا و شهوت خود را بسوزعاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دلعیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوزگر همی‌خواهی که بویی بشنوی زین رمزهاچشم را از غیرِ شمس الدین تبریزی بدوزور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دیندر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوزرو به کتاب تعلم گرد علمِ فقه گردتا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوزجان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شدعشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوزعقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماندزان کمانم هست عریان از لباس نقش و توزای جمال الدین بخسپ و ترک کن املا بگوکان تک آن شیر را اندر نیابد هیچ یوزمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1663, Divan e Shamsگفت این غم تا قیامت می کشیمی کشم ای دوست آری می کشممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2543عاقبت این خانه خود ویران شودگنج از زیرش یقین عریان شودلیک آن تو نباشد زآنکه روحمزد ویران کردنستش آن فتوحچون نکرد آن کار مزدش هست لالیس للانسان الا ما سعیقرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ۳۹Quran, Sooreh Najm(#53), Line #39وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰو اینکه برای انسان جز آنچه تلاش کرده [هیچ نصیب و بهره ای] نیست.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1221دیو چون عاجز شود در افتتاناستعانت جوید او زین انسیانکه شما یارید با ما یاری ایجانب مایید جانب داری ایمثنوی، مولوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4120نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمانچرخ گویی شد پی آن صولجانحتی آسمان نیز فریاد «زیانی نیست» را شنید و فلک در برابر آن چوگان به صورتِ گویی غلطان در آمد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3340ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز ورای تن به یزدان می‌زییممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 862, Divan e Shamsقومی که بر براق بصیرت سفر کنندبی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کننددر دانه‌های شهوتی آتش زنند زودوز دامگاه صعب به یک تک عبر کنندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1211شرع بهر دفع شر رایی زنددیو را در شیشهٔ حجت کندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2648صد هزاران فصل داند از علومجان خود را می‌نداند آن ظلومداند او خاصیت هر جوهریدر بیان جوهرِ خود چون خریکه همی‌دانم یجوز و لایجوزخود ندانی تو یجوزی یا عجوزاین روا و آن ناروا دانی ولیکتو روا یا ناروایی بین تو نیکقیمت هر کاله می‌دانی که چیستقیمت خود را ندانی احمقی ستسعدها و نحس ها دانسته‌ایننگری سعدی تو یا ناشسته‌ایمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 616گر بپرانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2035غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی دیگرستناید آن الا که بر خاصان پدیدباقیان فی لبس من خلق جدید*جهان غیب، تنها برای خواصّ حق، ظاهر و نمایان است، و سایر مردم از این خلق جدید بی خبر و ناکامند.هست باران از پی پروردگیهست باران از پی پژمردگینفع باران بهاران بوالعجبباغ را باران پاییزی چو تبآن بهاری نازپروردش کندوین خزانی ناخوش و زردش کند* قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #15أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍمگر ما از آفرینش نخستین درمانده شدیم [ که نتوانیم خلایق را دوباره زنده کنیم؟! هرگز چنین نیست ] بلکه آنان از آفرینشی نو به شک و شبهه اندرند.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2042این دم ابدال باشد ز آن بهاردر دل و جان روید از وی سبزه‌زارفعل باران بهاری با درختآید از انفاسشان در نیکبختگر درخت خشک باشد در مکانعیب آن از باد جان‌افزا مدانباد کارِ خویش کرد و بر وزیدآنکه جانی داشت بر جانش گزیدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2501نک جهان در شب بمانده میخ دوزمنتظر موقوف خورشیدست روزاینت خورشیدی نهان در ذره ایشیر نر در پوستین بره ایاینت دریای نهان در زیر کاهپا برین که هین منه در اشتباهاشتباهی و گمانی در درونرحمت حق است بهر رهنمونمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2515روح او چون صالح و تن ناقه استروح اندر وصل و تن در فاقه استروح صالح قابل آفات نیستزخم بر ناقه بود بر ذات نیستکس نیابد بر دل ایشان ظفربر صدف آید ضرر نی بر گهرروح صالح قابل آزار نیست نور یزدان سغبه کفار نیستقرآن کریم، سوره صَفّ(۶۱)، آیه ۸Quran, Sooreh Saff(#61), Line #8يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (٨)مى‌خواهند نور خدا را به دهانهايشان خاموش كنند ولى خدا كامل‌كننده نور خويش است، اگر چه كافران را ناخوش آيد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1779خاک غم را سرمه سازم بهر چشمتا ز گوهر پر شود دو بحر چشماشک کان از بهر او بارند خلقگوهرست و اشک پندارند خلقمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1192دشمن ار چه دوستانه گویدتدام دان گر چه ز دانه گویدتگر تو را قندی دهد آن زهر دانگر به تن لطفی کند آن قهر دانچون قضا آید نبینی غیر پوستدشمنان را باز نشناسی ز دوست**چون چنین شد ابتهال آغاز کنناله و تسبیح و روزه ساز کنناله می‌کن کای تو علام الغیوبزیر سنگ مکرِ بد ما را مکوبگر سگی کردیم ای شیرآفرینشیر را مگمار بر ما زین کمینآب خوش را صورت آتش مدهاندر آتش صورت آبی منهاز شراب قهر چون مستی دهینیست ها را صورت هستی دهیچیست مستی بند چشم از دید چشمتا نماید سنگ گوهر پشم یشمچیست مستی حس ها مبدل شدنچوب گز اندر نظر صندل شدن** حدیثهرگاه خداوند اراده فرماید به انجام و اجرای امری، خرد خردمندان را از آنان می ستاندسعدی، گلستان، در سیرت پادشاهانSa'adi Poem(Dar Sirate Padshahan), Golestanباران که در لطافت طبعش خلاف نیستدر باغ لاله روید و در شوره زار خسمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۸۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2855گفت من اینها ندانم حجتیکه بود در پیش عامه آیتیگفت چون قلبی و نقدی دم زنندکه تو قلبی من نکویم ارجمندهست آتش امتحان آخرینکاندر آتش در فتند این دو قرینعام و خاص از حالشان عالم شونداز گمان و شک سوی ایقان روندآب و آتش آمد ای جان امتحاننقد و قلبی را که آن باشد نهانتا من و تو هر دو در آتش رویمحجت باقی حیرانان شویمتا من و تو هر دو در بحر اوفتیمکه من و تو این گره را آیتیمهمچنان کردند و در آتش شدندهر دو خود را بر تف آتش زدنداز خدا گوینده مرد مدعیرست و سوزید اندر آتش آن دعیاز مؤذن بشنو این اعلام راکوری افزون روان خام راکه نسوزیده ست این نام از اجلکش مسمی صدر بوده ست و اجلمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2518تا نگیرد مادران را درد زهطفل در زادن نیابد هیچ رهاین امانت در دل و دل حامله ا‌ستاین نصیحت ها مثال قابله ا‌ستقابله گوید که زن را درد نیستدرد باید درد کودک را رهی استآنکه او بی‌درد باشد رهزنی استز آنکه بی‌دردی انا الحق گفتنی استآن اَنا بی وقت گفتن لعنت استآن انا در وقت گفتن رحمت استآن انا منصور رحمت شد یقینآن انا فرعون لعنت شد ببینلاجرم هر مرغ بی‌هنگام راسر بریدن واجب است اعلام راسر بریدن چیست کشتن نفس رادر جهاد و ترک گفتن نفس راآنچنانکه نیش کژدم بر کنیتا که یابد او ز کشتن ایمنیبر کنی دندان پر زهری ز مارتا رهد مار از بلای سنگسارهیچ نکشد نفس را جز ظل پیردامن آن نفس‌کش را سخت گیرمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 736نفی ضد هست باشد بی‌شکیتا ز ضد ضد را بدانی اندکیاین زمان جز نفی ضد اعلام نیستاندرین نشأت دمی بی‌دام نیستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 932خواجه چون بیلی به دست بنده دادبی زبان معلوم شد او را مراددست همچون بیل اشارت های اوستآخراندیشی عبارت های اوستچون اشارت هاش را بر جان نهیدر وفای آن اشارت جان دهیپس اشارتهای اسرارت دهدبار بردارد ز تو کارت دهدحاملی محمول گرداند تو راقابلی مقبول گرداند تو راقابل امر وِیی قایل شویوصل جویی بعد از آن واصل شویسعی شکر نعمتش قدرت بودجبر تو انکارِ آن نعمت بودشکرِ قدرت قدرتت افزون کندجبر نعمت از کفت بیرون کندجبرِ تو خفتن بود در ره مخسبتا نبینی آن در و درگه مخسبهان مخسب ای جبری بی‌اعتبارجز به زیرِ آن درخت میوه‌دارتا که شاخ افشان کند هر لحظه بادبر سر خفته بریزد نقل و زادجبر خفتن در میان ره‌زنانمرغ بی‌هنگام کی یابد امانور اشارتهاش را بینی زنیمرد پنداری و چون بینی زنیاین قدر عقلی که داری گم شودسر که عقل از وی بپرد دم بودزآنکه بی‌شکری بود شوم و شنارمی‌برد بی‌شکر را در قعر نارگر توکل می‌کنی در کار کنکشت کن پس تکیه بر جبار کن

12.05.2018

Ganje Hozour audio Program #739

برنامه صوتی شماره ۷۳۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۶ نوامبر ۲۰۱۸ ـ ۶ آذرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2555, Divan e Shamsچرا، چون ای حیاتِ جان درین عالم وطن دارینباشد خاکِ رَه ناطِق(۱)، ندارد سنگ هشیاری؟چرا زهری دهد تلخی؟ چرا خاری کند تیزی؟چرا خشمی کند تندی؟ چرا باشد شبی تاری؟در آن گلزارِ روی او، عَجب می‌مانَدَم روزیکه خاری اندرین عالم کند در عهدِ او خاریمگر حضرت(۲) نقابی بست از غیرت بر آن چهرهکه تا غیری نبیند آن، برون ناید ز اَغیاری(۳)مگر خود دیده عالم غلیظ و دُرد(۴) و قَلب(۵) آمد؟نمی‌تاند که دریابد ز لطف آن چهره ناریدو چشمِ زشت رویان را لباسِ زشت می‌بایدو کی شاید که دَرپوشد(۶) لباسِ زشت آن عاری(۷)که از عریانیِ لطفش لباسِ لطف شرمندهکه از شرمِ صفایِ او، عرق‌ها می‌شود جاریو او با این همه، جسمی فرو بُرّید(۸) و درپوشیدبرون زد لطف از چشمش ز هر سو شد بَدیداری(۹)فروپوشید لطفِ او، نهانی کرده چشمش راکه تا شد دیده‌ها محروم و کُند از سَیر(۱۰) و سَیّاری(۱۱)ولیک آن نورِ ناپیدا همی ‌فرمایَدَت هر دَمشرابِ(۱۲) می که بِفزاید ز بی‌هوشیت هشیاریکه خوبانِ به غایت را فراغت باشد از شیوه(۱۳)ولیکن عشقشان دارد هزاران مَکر و عَیّاری(۱۴)چنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جان ِشهوانینباشی زان طَرَب غافل، اگر تو جانِ جان داریدرونِ خود طلب آن را، نه پیش و پس، نه بر گردون(۱۵)نمی‌بینی که اَندَر خواب تو در باغ و گلزاری؟کدامین سوی می‌دانی؟ کدامین سوی می‌بینی؟تو آن باغی که می‌بینی به خواب اَندَر، به بیداریچو دیده جان گشادی تو، بدیدی مُلکِ روحانیاز آن جا طفلِ ره باشی، چو رو زین سو به شَه آریکدامین شه؟ نیارم(۱۶) گفت رمزی از صفاتِ اوولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داریخردهایی نمی‌خواهم که از دونی(۱۷) و طَمّاعی(۱۸)سَر و سَروَر نمی‌جوید، هَمی‌ جوید کُلَه داری(۱۹)کُلَه بگذار و سَر می ‌جو، کز آن سَر سَر به دست آیدبه سر بنشین به بزمِ سر، ببین زان سر تو خَمّاری(۲۰)ز جامی کز صفایِ آن نماید غیب‌ها یک یکچه مه رویان نماید غیب اندر حُجب(۲۱) و عَمّاری(۲۲)به رویِ هر مَهی بینی تو داغی(۲۳) بس ظریف و کَش(۲۴)نشانِ بندگیِّ شَه که فرد است او به دلداریبه نزدِ حُسنِ اِنس و جِنِّ مَخدومی(۲۵) شمسِ الدّینزهی تبریزِ دریاوَش(۲۶) که بر هر ابر دُر باریمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و اِلّاَ الله رادر نيابی مَنهَجِ(۲۷) این راه رامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3963گر نه فرزندِ بِلیسی ای عَنید(۲۸)پس به تو میراثِ آن سگ چُون رسید؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 254هر که در دنیا خورَد تَلبیسِ(۲۹) دیووز عدوِّ دوست‌رو تعظیم و ریو(۳۰)در رهِ اسلام و بر پولِ(۳۱) صِراطدر سر آید همچو آن خر از خُباط(۳۲)عشوه‌های یارِ بد مَنیوش(۳۳) هیندام بین، ایمن مرو تو بر زمینصد هزار ابلیسِ لا حَول آر بینآدما، ابلیس را در مار بینمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1220از نُبی(۳۴) برخوان که شیطانانِ اِنسگشته‌اند از مَسخِ(۳۵) حق با دیو جنسدیو چون عاجز شود در اِفتِتان(۳۶)اِستِعانَت(۳۷) جوید او زین اِنسیان(۳۸)که شما یارید با ما، یاری ایجانبِ مایید جانب داری ایرامانا ماهاراشی: ذهن انسان مایا ( پرده پندار) است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 417هم‌چو گورِ کافران، بیرون حُلَل(۳۹)اندرون، قهرِ خدا عَزَّ وَ جَلّ(۴۰)چون قُبور آن را مُجَصَّص(۴۱) کرده‌اندپردهٔ پندار پیش آورده‌اندطبعِ مِسکینت مُجَصَّص از هنرهمچو نخلِ موم، بی‌برگ و ثَمَر(۴۲)حافظ، غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۷۸Hafez Poem(Qazal)# 178, Ghazaliatهر که شد مَحرَمِ دل در حرمِ یار بماندوان که این کار ندانست در اِنکار بمانداگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکنشُکرِ ایزد که نه در پرده پندار بماندصوفیان واسِتَدَند(۴۳) از گروِ مِی همه رَختدَلقِ(۴۴) ما بود که در خانه خَمّار(۴۵) بماندبودا: ذهن انسان، دیر یا زود، ایجاد دوکخا، “Dukkha”، یعنی «درد» خواهد کرد.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 591هیچ کُنجی بی دَد(۴۶) و بی دام نیستجز به خلوت گاهِ حق، آرام نیستسعدی، مواعظ، قصاید، قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - موعظه و نصیحتSa'adi Poem(Ghasideh) # 6, Moezeh o Nasihatچو نیک دَرنِگری آنکه می‌کند فریادز دستِ خوی بدِ خویشتن به فریادستسعدی، بوستان، باب سوم، گفتار اندر سماع اهلِ دل و تَقریرِ حق و باطل آنSa'adi Poem(Boostan) # 3, Samaae Ahle Del va Taghrire Hagh o Batele aanتو را با حق آن آشنایی دهدکه از دستِ خویشت رهایی دهدمسحیت: انسان دچار عوارض گناه اولیه است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیتگفت ایزد: ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتگر بپرّانیم تیر، آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4579ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتی، فتنه‌ایصد هزاران خرمن اندر حَفْنه‌ای(۴۷)آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 429, Divan e Shamsخودپرستی نامبارک حالتی ستکاندر او ایمانِ ما انکارِ ماستآنکه افلاطون و جالینوسِ توستاز مَنی(۴۸) پُر علّت و بیمارِ ماستنوبهاری کو نُویِّ خود بدیدجانِ گلزار است اما زارِ ماستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2673سر ببخشد، شُکر خواهد سجده‌ایپا ببخشد، شُکر خواهد قَعده‌ای(۴۹)قوم گفته: شُکر ما را برد غولما شدیم از شکر و از نعمت مَلولما چنان پژمرده گشتیم از عطاکه نه طاعتمان خوش آید، نه خطاما نمی‌خواهیم نعمت ها و باغما نمی‌خواهیم اسباب و فراغانبیا گفتند: در دل علّتی ستکه از آن در حق‌شناسی آفتی ستنعمت از وی جملگی علّت شودطعمه در بیمار، کی قوّت شود؟چند خوش پیشِ تو آمد ای مُصِر(۵۰)جمله ناخوش گشت و صافِ او کدرتو عدوِّ این خوشی ها آمدیگشت ناخوش هر چه بر وی کف زدیهر که او شد آشنا و یارِ توشد حقیر و خوار در دیدارِ توهر که او بیگانه باشد با تو، همپیش تو او بس مه ‌است و محترماین هم از تاثیر آن بیماری استزهر او در جمله جُفتان(۵۱) ساری(۵۲) ستدفع آن علّت بباید کرد زودکه شِکَر با آن، حَدَث(۵۳) خواهد نمودهر خوشی کاید به تو، ناخوش شودآبِ حیوان گر رسد، آتش شودکیمیای مرگ و جَسک(۵۴) است آن صفتمرگ گردد ز آن، حیاتت عاقبتبس غذایی که ز وی دل زنده شدچون بیامد در تنِ تو، گَنده شدبس عزیزی که به ناز اِشکار(۵۵) شدچون شکارت شد، بَرِ تو خوار شدآشنایی عقل با عقل، از صفاچون شود هر دم فزون، باشد وَلا(۵۶)آشنایی نفس با هر نفسِ پستتو یقین می‌دان که دم دم کمتر استز آنکه نفسش گِردِ علّت می‌تندمعرفت را زود فاسد می‌کندگر نخواهی دوست را فردا نَفیر(۵۷)دوستی با عاقل و با عقل گیراز سَمومِ(۵۸) نفس، چون با علّتیهر چه گیری تو، مرض را آلتیگر بگیری گوهری، سنگی شودور بگیری مِهرِ دل، جنگی شودور بگیری نکتهٔ بِکری لطیفبعدِ دَرکت گشت بی‌ذوق و کثیفکه من این را بس شنیدم، کهنه شدچیزِ دیگر گو بجز آن، ای عَضُدچیزِ دیگر تازه و نو گفته گیرباز فردا زان شوی سیر و نَفیردفع علّت کن، چو علّت خَو(۵۹) شودهرحدیثی کهنه پیشت نو شودتا که آن کهنه برآرَد برگ نوبشکفاند کهنه صد خوشه ز گَو(۶۰)ما طبیبانیم، شاگردان حقبَحرِ قُلزُم(۶۱) دید ما را فَانْفَلَقْ(۶۲)*انبیاء در پاسخ اهل هوی' گویند: ای بیماردلان و ای مریض باطنان، ما طبیب و شاگرد مکتب حضرت حق تعالی هستیم. دریای بیکران وقتی قدرت و اعجاز روحی ما را بیند از هم بشکافد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2709هین صَلا(۶۳)، بیماریِ ناسور(۶۴) راداروی ما یک به یک رنجور را* قرآن كريم، سوره شعرا(۲۶)، آيه ۶۳Quran, Sooreh Shoaraa(#26), Line #63فَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْبَحْرَ ۖ فَانْفَلَقَ فَكَانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِما به موسی وحی کردیم که عصایت را به دریا زن، پس دریا از هم بشکافت و هر پاره ای از آن همچون کوهی عظیم شد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1507کالهٔ(۶۵) معیوب بخْریده بُدمشُکر کز عیبش پِگَه(۶۶) واقف شدمپیش از آن کز دست، سرمایه شدیعاقبت معیوب بیرون آمدیمال رفته، عمر رفته، ای نَسیب(۶۷)مال و جان داده پی کالهٔ مَعیب(۶۸)رخت دادم، زرِّ قلبی(۶۹) بِسْتَدَم(۷۰)شادِ شادان سویِ خانه می‌شدمشُکر کین زر، قلب پیدا شد کنونپیش از آنکه عُمر بگذشتی فزونقلب ماندی تا ابد در گردنمحیف بودی عمر ضایع کردنمچون پگَه‌تر قلبیِ او رُو نمودپایِ خود زُو واکَشَم من زود زودیارِ تو چون دشمنی پیدا کُندگَرِّ(۷۱) حِقد(۷۲) و رَشکِ او بیرون زندتو از آن اِعراضِ(۷۳) او افغان مکنخویشتن را ابله و نادان مکنبلکه شُکرِ حق کن و نان بخش کُنکه نگشتی در جَوالِ(۷۴) او کَهُناز جَوالش زود بیرون آمدیتا بجُویی یارِ صدقِ سَرْمَدی(۷۵)مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 769پس تَضَرُّع(۷۶) کن که ای هادیِّ زیستباز بودم بسته گشتم، این ز چیست؟سخت‌تر اَفشرده‌ام در شر قدمکه لَفی خُسْرَم** ز قَهرت دم به دمخدوندا من در طریق شرّ و بدی با گام های محکم تری حرکت می کنم.چرا که به جهت قهر تو لحظه به لحظه در زیانکاری به سر برم.از نصیحت های تو کر بوده‌امبُت‌شکن دعوی و بتگر بوده‌ام***** قرآن کریم، سوره العصر(۱۰۳)Quran, Sooreh Alasr(#103)وَالْعَصْرِ (١)سوگند به اين زمان،إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ (٢)كه آدمى در زیانکاری است.إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (٣)مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند و يكديگر را به حق سفارش كردند و يكديگر را به صبر سفارش كردند.*** قرآن کریم، سوره فرقان(۲۵)، آیه ۴۳Quran, Sooreh Forghan(#25), Line #43أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ ؟…آيا آن كس را كه هواى نفس را به خدايى گرفته بود ديدى؟…مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 772یادِ صُنعت(۷۷) فرض‌تر یا یادِ مرگ؟مرگ مانندِ خزان، تو اصلِ برگمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1337, Divan e Shamsگرم زیر و زبر کردی، به خود نزدیکتر کردیکه صِحَّت(۷۸) آید از دردی چو اَفشرده(۷۹) شود دُنبَلمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1428, Divan e Shamsبه دُنبَل(۸۰) دُنبه می گوید مرا نیشیست در باطِنتو را بشکافم ای دُنبَل گر از آغاز بِنوازمبِمالَم بر تو من خود را به نرمی، تا شوی ایمِنبه ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فَن سازمدهان مَگشای این ساعت، اَزیرا دُنبلِ خامیچو وقت آید شوی پخته، به کارِ تو بپردازممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2684, Divan e Shamsاز این شَهدی که صد گون نیش داردبجز دُنبَل ببین چیزی فزودی؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2063تا به دیوارِ بَلا ناید سَرَشنشنود پندِ دل آن گوشِ کَرَشکودکان را حِرصِ گوزینه(۸۱) و شکراز نصیحت ها کند دو گوش کرچونکه دردِ دُنبَلَش آغاز شددر نصیحت هر دو گوشش باز شدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4283چون یَپُنْلُو(۸۲) در میان شهرهااز نواحی آید آن‌جا بهرها(۸۳)کالهٔ(۸۴) معیوب قلب کیسه‌بُر(۸۵)کالهٔ پُر سودِ مُستشرِف(۸۶) چو دُرزین یَپُنْلُو هر که بازرگان‌تر استبر سَرَه(۸۷) و بر قلب‌ها دیده‌ور استشد یَپُنْلُو مر ورا دارُالرَّباح(۸۸)وآن دگر را از عَمی(۸۹) دارُالْجُناح(۹۰)بازار عمومی برای افراد ماهر و تیزبین محل انتفاع و سود بردن است اما برایدیگران به سبب نداشتن تیزبینی و مهارت محل زیانمندی و ضرر است.هر یکی ز اجزای عالم یک به یکبر غَبی بند است و بر استاد، فَک(۹۱)بر یکی قند است و بر دیگر چو زهربر یکی لطف است و بر دیگر چو قهرمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1113هر چه صورت می وَسیلَت سازدشزان وَسیلَت بحر، دور اندازدشمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1995این همه که مرده و پژمرده ایزان بُود که تَرکِ سَرور کرده ای(۱) ناطِق: سخنگو، نطق کننده(۲) حضرت: حق تعالی، خداوند پاک و منزّه(۳) اَغیار: جمع غیر به معنی بیگانه(۴) دُرد: آنچه از مایعات خصوصاً شراب ته‌نشین شود و در ته ظرف جا بگیرد، لای(۵) قَلب: تقلّبی(۶) دَرپوشیدن: پوشیدن، به تن کردن(۷) عاری: برهنه، لخت(۸) فرو بُریدن: قطع کردن، ادامه ندادن(۹) بَدیدار: پدیدار، آشکار(۱۰) سَیر: رفتن و گردش کردن، راه رفتن، گردش(۱۱) سَیّار: رونده، کسی میگردد و برای تماشا و تفرج سیر میکند(۱۲) شراب: نوشیدن، آشامیدن(۱۳) شیوه: عشوه، کرشمه(۱۴) عَیّاری: حیله بازی و فریبندگی(۱۵) گردون: عالَم، فلک(۱۶) یارستن: توانستن، از عهده برآمدن(۱۷) دونی: پستی و حقارت(۱۸) طَمّاع: طمع‌کار، حریص، آزمند(۱۹) کُلَه داری: سَروَری، فرمانروایی(۲۰) خَمّار: شراب فروش(۲۱) حُجب: شرم، حیا(۲۲) عَمّاری: کجاوه، صندوق مانندی که برای نشستن سوار آن را بر روی پشت شتر و فیل میگذارند (۲۳) داغ: نشان و علامت(۲۴) کَش: زیبا، نیک(۲۵) مَخدوم: کسی که به او خدمت می‌کنند، سَرور(۲۶) دریاوَش: دریا کردار، بخشنده و کریم، همانند دریا(۲۷) مَنهَج: راه آشکار و روشن(۲۸) عَنید: ستیزه گر(۲۹) تَلبیس: فریب، حیله و نیرنگ(۳۰) ریو: حیله(۳۱) پول: پل(۳۲) خُباط: افكار من ذهنی یا فکری که بر پایه من ذهنی است، شوریدگی مغز(۳۳) مَنیوش: گوش مکن، نیوشیدن به معنی گوش کردن است(۳۴) نُبی: قرآن(۳۵) مَسخ: تغییر شکل یافته، به‌ ویژه به ‌شکل‌ حیوان‌ درآمده، زشت‌ شده(۳۶) اِفتِتان: گمراه کردن(۳۷) اِستِعانَت: یاری خواستن(۳۸) اِنسیان: آدمیان، جمع اِنس(۳۹) حُلَل: زیورها، پیرایه ها، جمع حُلّه(۴۰) عَزَّ وَ جَلّ: گرامی و بزرگ است، از صفات خداوند(۴۱) مُجَصَّص: گچ اندوده، گچ کاری شده(۴۲) ثَمَر: میوه، بر(۴۳) واسِتَدَن: واستاندن، بازستاندن، بازگرفتن(۴۴) دَلق: خرقه، پوستین، جامۀ درویشی(۴۵) خَمّار: می‌فروش، شراب‌فروش(۴۶) دَد: جانور درنده مانند شیر، پلنگ و گرگ(۴۷) حَفْنه: مشتی از گندم و جو و نظیر آن(۴۸) مَنی: انانیّت، تکبّر(۴۹) قَعده: یک‌بار نشستن، قعود یعنی نشستن(۵۰) مُصِر: اصرارکننده(۵۱) جُفتان: جمع جُفت به معنی زوج، قرین، همنشین(۵۲) ساری: سرایت‌کننده(۵۳) حَدَث: مدفوع(۵۴) جَسک: رنج و بلا(۵۵) اِشکار: شکار(۵۶) وَلا: وَلاء، دوستی و پیوستگی(۵۷) نَفیر: رمیدن، ترسیدن، گریزان، متنفر (۵۸) سَموم: باد گرم و مهلک، باد زهر آلود(۵۹) خَو: کَندن و بریدن و درو کردن(۶۰) گَو: گودال(۶۱) بَحرِ قُلزُم: دریای سرخ، در اینجا به معنی دریای بیکران(۶۲) اِنْفَلَقْ: شکافته شد(۶۳) صَلا: آواز دادن، دعوت عمومی(۶۴) ناسور: زخمی که آب کشیده و چرک و ورم کرده باشد، زخم چرکین(۶۵) کاله: کالا(۶۶) پِگَه: مخفّف پگاه، صبح زود(۶۷) نَسیب: اصیل(۶۸) مَعیب: عیب دار(۶۹) قلبی: تقلبی(۷۰) سِتاندن: گرفتن(۷۱) گَرّ: کچل، در اینجا معیوب(۷۲) حِقد: کینه(۷۳) اِعراض: روی برگرداندن(۷۴) جَوال: کیسه بزرگ(۷۵) سَرمدی: ابدی، جاودانه(۷۶) تَضَرُّع: زاری کردن(۷۷)‌ صُنع: آفرینش، آفریدن(۷۸) صِحَّت: تندرستی، سلامتی(۷۹) اَفشرده: فشار داده شده(۸۰) دُنبَل: دُمَل و برآمدگی کوچکی در جلد که رنگش سرخ و شکلش مخروطی است و نوعاً مرکز آن گود می گردد(۸۱) گوزینه: حلوایی که از مغز گردو می سازند.(۸۲) یَپُنْلُو: میدان عمومی شهر که محل نزول کاروانیان و مرکز داد و ستد است. بازار عمومی(۸۳) بَهر: قسمت، نصیب، در اینجا مراد کالا و اجناس است(۸۴) کالهٔ: کالا(۸۵) کیسه‌بُر: دزد، جیب بر(۸۶) مُستشرِف: بلند قدر، گرانبها(۸۷) سَرَه: خالص، برگزیده(۸۸) دارُالرَّباح: رَباح یعنی سود بردن. دارُالرَّباح یعنی خانه سود بردن و انتفاع(۸۹) عَمی: کوری، نابینایی(۹۰) دارُالْجُناح: جُناح معرب گناه است، در اینجا مراد زیان و ضرر است. دارُالْجُناح یعنی خانه گناه و زیان(۹۱) فَک: جدا کردن دو چیز از هم، خلاص کردن************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2555, Divan e Shamsچرا چون ای حیات جان درین عالم وطن دارینباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاریچرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزیچرا خشمی کند تندی چرا باشد شبی تاریدر آن گلزارِ روی او عجب می‌ماندم روزیکه خاری اندرین عالم کند در عهد او خاریمگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهرهکه تا غیری نبیند آن برون ناید ز اغیاریمگر خود دیده عالم غلیظ و درد و قَلب آمدنمی‌تاند که دریابد ز لطف آن چهره ناریدو چشم زشت رویان را لباس زشت می‌بایدو کی شاید که درپوشد لباس زشت آن عاریکه از عریانی لطفش لباس لطف شرمندهکه از شرم صفای او عرق‌ها می‌شود جاریو او با این همه جسمی فرو برید و درپوشیدبرون زد لطف از چشمش ز هر سو شد بدیداریفروپوشید لطف او نهانی کرده چشمش راکه تا شد دیده‌ها محروم و کند از سیر و سیاریولیک آن نورِ ناپیدا همی ‌فرمایدت هر دمشراب می که بِفزاید ز بی‌هوشیت هشیاریکه خوبان به غایت را فراغت باشد از شیوهولیکن عشقشان دارد هزاران مکر و عیاریچنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جانرشهوانینباشی زان طرب غافل اگر تو جان جان داریدرون خود طلب آن را نه پیش و پس نه بر گردوننمی‌بینی که اندر خواب تو در باغ و گلزاریکدامین سوی می‌دانی کدامین سوی می‌بینیتو آن باغی که می‌بینی به خواب اندر به بیداریچو دیده جان گشادی تو بدیدی ملک روحانیاز آن جا طفل ره باشی چو رو زین سو به شه آریکدامین شه نیارم گفت رمزی از صفات اوولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داریخردهایی نمی‌خواهم که از دونی و طماعیسر و سرور نمی‌جوید همی‌ جوید کله داریکله بگذار و سر می ‌جو کز آن سر سر به دست آیدبه سر بنشین به بزم سر ببین زان سر تو خماریز جامی کز صفای آن نماید غیب‌ها یک یکچه مه رویان نماید غیب اندر حجب و عماریبه روی هر مهی بینی تو داغی بس ظریف و کشنشان بندگی شه که فرد است او به دلداریبه نزد حسن انس و جن مخدومی شمس الدینزهی تبریز دریاوش که بر هر ابر در باریمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و الا الله رادر نيابی منهج این راه رامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3963گر نه فرزند بلیسی ای عنیدپس به تو میراث آن سگ چون رسیدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 254هر که در دنیا خورد تلبیس دیووز عدو دوست‌رو تعظیم و ریودر ره اسلام و بر پول صراطدر سر آید همچو آن خر از خباطعشوه‌های یارِ بد منیوش هیندام بین ایمن مرو تو بر زمینصد هزار ابلیسِ لا حول آر بینآدما ابلیس را در مار بینمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1220از نبی برخوان که شیطانانِ اِنسگشته‌اند از مسخ حق با دیو جنسدیو چون عاجز شود در افتتاناستعانت جوید او زین انسیانکه شما یارید با ما یاری ایجانب مایید جانب داری ایرامانا ماهاراشی: ذهن انسان مایا ( پرده پندار) است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 417هم‌چو گورِ کافران بیرون حللاندرون، قهرِ خدا عز و جلچون قبور آن را مجصص کرده‌اندپردهٔ پندار پیش آورده‌اندطبع مسکینت مجصص از هنرهمچو نخل موم بی‌برگ و ثمرحافظ، غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۷۸Hafez Poem(Qazal)# 178, Ghazaliatهر که شد محرم دل در حرم یار بماندوان که این کار ندانست در انکار بمانداگر از پرده برون شد دل من عیب مکنشکرِ ایزد که نه در پرده پندار بماندصوفیان واستدند از گروِ می همه رختدلق ما بود که در خانه خمار بماندبودا: ذهن انسان، دیر یا زود، ایجاد دوکخا، “Dukkha”، یعنی «درد» خواهد کرد.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 591هیچ کنجی بی دد و بی دام نیستجز به خلوت گاه حق آرام نیستسعدی، مواعظ، قصاید، قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - موعظه و نصیحتSa'adi Poem(Ghasideh) # 6, Moezeh o Nasihatچو نیک درنگری آنکه می‌کند فریادز دست خوی بد خویشتن به فریادستسعدی، بوستان، باب سوم، گفتار اندر سماع اهلِ دل و تَقریرِ حق و باطل آنSa'adi Poem(Boostan) # 3, Samaae Ahle Del va Taghrire Hagh o Batele aanتو را با حق آن آشنایی دهدکه از دست خویشت رهایی دهدمسحیت: انسان دچار عوارض گناه اولیه است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیتگفت ایزد ما رمیت اذ رمیتگر بپرانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4579ما رمیت اذ رمیتی فتنه‌ایصد هزاران خرمن اندر حفنه‌ایآفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 429, Divan e Shamsخودپرستی نامبارک حالتی ستکاندر او ایمان ما انکار ماستآنکه افلاطون و جالینوس توستاز منی پر علت و بیمار ماستنوبهاری کو نوی خود بدیدجان گلزار است اما زار ماستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2673سر ببخشد شکر خواهد سجده‌ایپا ببخشد شکر خواهد قعده‌ایقوم گفته شکر ما را برد غولما شدیم از شکر و از نعمت ملولما چنان پژمرده گشتیم از عطاکه نه طاعتمان خوش آید نه خطاما نمی‌خواهیم نعمت ها و باغما نمی‌خواهیم اسباب و فراغانبیا گفتند در دل علتی ستکه از آن در حق‌شناسی آفتی ستنعمت از وی جملگی علت شودطعمه در بیمار کی قوت شودچند خوش پیش تو آمد ای مصرجمله ناخوش گشت و صاف او کدرتو عدو این خوشی ها آمدیگشت ناخوش هر چه بر وی کف زدیهر که او شد آشنا و یار توشد حقیر و خوار در دیدار توهر که او بیگانه باشد با تو همپیش تو او بس مه ‌است و محترماین هم از تاثیر آن بیماری استزهر او در جمله جفتان ساری ستدفع آن علت بباید کرد زودکه شکر با آن حدث خواهد نمودهر خوشی کاید به تو ناخوش شودآب حیوان گر رسد آتش شودکیمیای مرگ و جسک است آن صفتمرگ گردد ز آن حیاتت عاقبتبس غذایی که ز وی دل زنده شدچون بیامد در تن تو گنده شدبس عزیزی که به ناز اشکار شدچون شکارت شد برِ تو خوار شدآشنایی عقل با عقل از صفاچون شود هر دم فزون باشد ولاآشنایی نفس با هر نفس پستتو یقین می‌دان که دم دم کمتر استز آنکه نفسش گرد علت می‌تندمعرفت را زود فاسد می‌کندگر نخواهی دوست را فردا نفیردوستی با عاقل و با عقل گیراز سموم نفس چون با علتیهر چه گیری تو مرض را آلتیگر بگیری گوهری سنگی شودور بگیری مهر دل جنگی شودور بگیری نکتهٔ بکری لطیفبعدِ درکت گشت بی‌ذوق و کثیفکه من این را بس شنیدم کهنه شدچیزِ دیگر گو بجز آن ای عضدچیز دیگر تازه و نو گفته گیرباز فردا زان شوی سیر و نفیردفع علت کن چو علت خو شودهرحدیثی کهنه پیشت نو شودتا که آن کهنه برآرد برگ نوبشکفاند کهنه صد خوشه ز گوما طبیبانیم شاگردان حقبحر قلزم دید ما را فانفلق*انبیاء در پاسخ اهل هوی' گویند: ای بیماردلان و ای مریض باطنان، ما طبیب و شاگرد مکتب حضرت حق تعالی هستیم. دریای بیکران وقتی قدرت و اعجاز روحی ما را بیند از هم بشکافد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2709هین صلا بیماری ناسور راداروی ما یک به یک رنجور را* قرآن كريم، سوره شعرا(۲۶)، آيه ۶۳Quran, Sooreh Shoaraa(#26), Line #63فَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْبَحْرَ ۖ فَانْفَلَقَ فَكَانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِما به موسی وحی کردیم که عصایت را به دریا زن، پس دریا از هم بشکافت و هر پاره ای از آن همچون کوهی عظیم شد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1507کالهٔ معیوب بخریده بدمشکر کز عیبش پگه واقف شدمپیش از آن کز دست سرمایه شدیعاقبت معیوب بیرون آمدیمال رفته عمر رفته ای نسیبمال و جان داده پی کالهٔ معیبرخت دادم زر قلبی بستدمشاد شادان سوی خانه می‌شدمشکر کین زر قلب پیدا شد کنونپیش از آنکه عمر بگذشتی فزونقلب ماندی تا ابد در گردنمحیف بودی عمر ضایع کردنمچون پگه‌تر قلبی او رو نمودپای خود زو واکشم من زود زودیارِ تو چون دشمنی پیدا کُندگرِ حقد و رشک او بیرون زندتو از آن اعراض او افغان مکنخویشتن را ابله و نادان مکنبلکه شکرِ حق کن و نان بخش کنکه نگشتی در جوال او کهناز جوالش زود بیرون آمدیتا بجویی یار صدق سرمدیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 769پس تضرع کن که ای هادی زیستباز بودم بسته گشتم این ز چیستسخت‌تر افشرده‌ام در شر قدمکه لفی خسرم** ز قهرت دم به دمخدوندا من در طریق شرّ و بدی با گام های محکم تری حرکت می کنم.چرا که به جهت قهر تو لحظه به لحظه در زیانکاری به سر برم.از نصیحت های تو کر بوده‌امبت‌شکن دعوی و بتگر بوده‌ام***** قرآن کریم، سوره العصر(۱۰۳)Quran, Sooreh Alasr(#103)وَالْعَصْرِ (١)سوگند به اين زمان،إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ (٢)كه آدمى در زیانکاری است.إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (٣)مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند و يكديگر را به حق سفارش كردند و يكديگر را به صبر سفارش كردند.*** قرآن کریم، سوره فرقان(۲۵)، آیه ۴۳Quran, Sooreh Forghan(#25), Line #43أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ ؟…آيا آن كس را كه هواى نفس را به خدايى گرفته بود ديدى؟…مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 772یاد صنعت فرض‌تر یا یاد مرگمرگ مانند خزان تو اصل برگمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1337, Divan e Shamsگرم زیر و زبر کردی به خود نزدیکتر کردیکه صحت آید از دردی چو افشرده شود دنبلمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1428, Divan e Shamsبه دنبل دنبه می گوید مرا نیشیست در باطنتو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازمبمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمِنبه ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازمدهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامیچو وقت آید شوی پخته به کار تو بپردازممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2684, Divan e Shamsاز این شهدی که صد گون نیش داردبجز دنبل ببین چیزی فزودیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2063تا به دیوارِ بلا ناید سرشنشنود پند دل آن گوش کرشکودکان را حرص گوزینه و شکراز نصیحت ها کند دو گوش کرچونکه درد دنبلش آغاز شددر نصیحت هر دو گوشش باز شدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4283چون یپنلو در میان شهرهااز نواحی آید آن‌جا بهرهاکالهٔ معیوب قلب کیسه‌برکالهٔ پر سود مستشرِف چو درزین یپنلو هر که بازرگان‌تر استبر سره و بر قلب‌ها دیده‌ور استشد یپنلو مر ورا دارالرباحوآن دگر را از عمی دارالجناحبازار عمومی برای افراد ماهر و تیزبین محل انتفاع و سود بردن است اما برایدیگران به سبب نداشتن تیزبینی و مهارت محل زیانمندی و ضرر است.هر یکی ز اجزای عالم یک به یکبر غبی بند است و بر استاد فکبر یکی قند است و بر دیگر چو زهربر یکی لطف است و بر دیگر چو قهرمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1113هر چه صورت می وسیلت سازدشزان وسیلت بحر دور اندازدشمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1995این همه که مرده و پژمرده ایزان بود که ترک سرور کرده ای

11.28.2018

Ganje Hozour audio Program #738

برنامه صوتی شماره ۷۳۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۹ نوامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۹ آبانPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 862, Divan e Shamsقومی که بر بُراقِ(۱) بصیرت سفر کنندبی ابر و بی‌غبار در آن مَه نظر کننددر دانه‌های شهوتی آتش زنند زودوز دامگاهِ صَعب(۲) به یک تَک(۳) عَبَر(۴) کننداز خارخارِ(۵) این گَرِ(۶) طَبع آن طرف روندبزم و سرایِ گلشن جایِ دِگر کنندبر پایِ لولیانِ(۷) طبیعت نَهند بندشاهانِ روح زو سر از این کوی دَرکنندپایِ خِرَد بِبَسته و اوباشِ(۸) نَفس رادستی چنین گشاده که تا شور و شَر(۹) کننداجزایِ ما بِمُرده در این گورهایِ تَنکو صورِ(۱۰) عشق تا سر از این گور بَرکنند؟مِسّیست(۱۱) شهوتِ تو و اِکسیر نورِ عشقاز نورِ عشق، مِسِّ وجودِ تو زَر کنندانصاف ده که با نَفَس گرمِ عشقِ اوسَردا(۱۲) جماعتی که حدیثِ هنر کنندچون صوفیانِ گُرسَنِه در مَطبخِ خردآیند و زَلّه‌هایِ(۱۳) گرانمایه(۱۴) جَر(۱۵) کنندزاغانِ طَبع را تو ز مُردار(۱۶) روزه دهتا طوطیان شوند و شکارِ شِکَر کننددر ظِلِّ(۱۷) میرِ(۱۸) آبِ حیاتِ شِکَرمزاجشاید که آتشانِ(۱۹) طبیعت، شَرَر(۲۰) کننداز رَشکِ(۲۱) نورهاست که عقلِ کمال رااز غیرتِ مِلاحتِ(۲۲) او کور و کَر کنندجز حق اگر به دیدنِ او غَمزه ‌یی کندآن دیده را به مُهرِ اَبد بی‌خبر کنندفخرِ جهان و دیده تبریز، شمسِ دینتا روز را بدو ز حوادث سپر کننداندر فضایِ روح نیابند مثلِ اوگر صد هزار بارَش زیر و زِبَر کنندخالی مباد از سرِ خورشید سایه‌اشکاجزایِ خاک از گذرش زیب(۲۳) و فَر(۲۴) کنندمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 27نَفس با نَفسِ دِگر خندان شودظلمت افزون گشت، ره، پنهان شودیار، چشمِ توست، ای مردِ شکاراز خَس(۲۵) و خاشاک او را پاک دارهین به جاروبِ(۲۶) زبان، گَردی مکنچشم را از خَس، ره‌آوردی مکنچونکه مؤمن آینهٔ مؤمن بُوَدرویِ او ز آلودگی ایمن بُوَدیار، آیینه است جان را در حَزَن(۲۷)در رخِ آیینه ای جان، دَم مَزَنتا نپوشد روی خود را از دَمَتدَم فرو خوردن بباید هر دَمَتکم ز خاکی؟ چونکه خاکی یار یافتاز بهاری صد هزار اَنوار(۲۸) یافتآن درختی کو شود با یار جُفتاز هوای خوش ز سَر تا پا شِکُفتدر خزان چون دید او یارِ خلافدر کشید او رو و سَر زیرِ لحافگفت: یارِ بَد بلا آشفتن استچونکه او آمد، طریقم خُفتن استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3172چون نکردی هیچ سودی زین حِیَل(۲۹)ترک حیلت کن که پیش آید دُوَل(۳۰)چون یکی لحظه نخوردی بَر(۳۱) ز فَنترکِ فَن گو، می‌طلب رَبُّ الْـمِنَن(۳۲)چون مبارک نیست بر تو این علومخویشتن گُولی(۳۳) کُن و، بگذر ز شومچون ملایک گو که: لا عِلْمَ لَنایا الهی، غَیْرَ ما عَلَّمْتَنامانند فرشتگان بگو: خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختیقرآن کریم، سوره بقره (۲) ، آیه ۳۲Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #32قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُگفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1128آخِرونَ السّابِقُون(۳۴) باش ای ظریف(۳۵)بر شَجَر سابق بُوَد میوهٔ طریف(۳۶)(ای زیرک و دانا در زمره پسینان پیشتاز قرار بگیر، زیرا میوه تر و تازه درخت مقدم بر درخت است.)گرچه میوه آخِر آید در وجوداول ست او، زانکه او مقصود بودچون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا'تا بگیرد دست تو عَلَّمْتَنا'(مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» تا «جز آنکه به ما آموختی» دست تو را بگیرد.)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2721روز روشن، هر که او جوید چراغعین جُستن، کوریش دارد بَلاغ(۳۷)ور نمی‌بینی، گمانی برده‌ایکه صباح ست و، تو اندر پرده‌ایکوری خود را مکن زین گفت، فاشخامش و در انتظار فضل باشدر میان روز گفتن: روز کو؟خویش رسوا کردن است ای روزجوصبر و خاموشی جَذوبِ(۳۸) رحمت استوین نشان جستن، نشان علّت استاَنْصِتُوا(۳۹) بپذیر، تا بر جانِ توآید از جانان، جزای اَنْصِتُوا*گر نخواهی نُکس(۴۰)، پیش این طبیببر زمین زن زرّ و سَر را ای لَبیب(۴۱)* قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۲۰۴Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #204… وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ... خاموشی گزینید، باشد که از لطف و رحمت پروردگار برخوردار شوید.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197مناجاتای دهندهٔ قوت و تَمکین(۴۲) و ثَباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی ستقایمی ده نفس را، که مُنثَنی ست(۴۳)صبرشان بخش و کفهٔ میزان گرانوارَهانشان از فنِ صورتگران(۴۴)وز حسودی بازِشان خر ای کریمتا نباشند از حسد دیوِ رَجیم(۴۵)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1207در دلِ نه ‌دل، حسدها سَر کندنیست را هست این چنین مُضطَر(۴۶) کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1210گر نکردی شرع، افسونی لطیفبر دریدی هر کسی جسمِ حریفشرع بهرِ دفعِ شَرّ رایی زنددیو را در شیشهٔ حجّت کنداز گواه و از یَمین(۴۷) و از نُکول(۴۸)تا به شیشه در رود دیوِ فضول(۴۹)مثلِ میزانی که خشنودیِ دو ضِدّجمع می‌آید یقین در هَزل(۵۰) و جِدّشرع چون کَیْله(۵۱) و ترازو دان یقینکه بدو خصمان رهند از جنگ و کینگر ترازو نَبْوَد، آن خصم از جِدالکی رهد از وَهمِ حَیف(۵۲) و اِحتِیال(۵۳)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1218آن شیاطین خود حسودِ کهنه‌اندیک زمان از رَهزَنی خالی نه‌اندوآن بنی آدم که عِصیان کِشته‌انداز حسودی نیز شیطان گشته‌اندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1221دیو چون عاجز شود در اِفتِتان(۵۴)اِستِعانَت(۵۵) جوید او زین اِنسیان(۵۶)که شما یارید با ما، یاری ایجانبِ مایید جانب داری ایگر کسی را ره زنند اندر جهانهر دو گون(۵۷) شیطان، برآید شادمانور کسی جان بُرد و شد در دین بلندنوحه می‌دارند آن دو رَشک‌مَند(۵۸)هر دو می‌خایند(۵۹) دندانِ حسدبر کسی که داد اَدیب(۶۰) او را خردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1228گیرم این وحیِ نبی گَنجُور(۶۱) نیستهم کم از وحیِ دلِ زنبور نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1234توبه کن، بیزار شو از هر عَدوکو ندارد آبِ کوثر در کدومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1237هر که را دیدی ز کوثر خشک لبدشمنش می‌دار هم‌چون مرگ و تبگر چه بابای تو است و مامِ(۶۲) توکو حقیقت هست خون‌آشامِ تواز خلیلِ(۶۳) حق بیاموز این سِیَر(۶۴)که شد او بیزار اول از پدرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و اِلّاَ الله رادر نيابی مَنهَجِ(۶۵) این راه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1242آن یکی عاشق به پیشِ یار خودمی‌شمرد از خدمت و از کار خودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1255تو همه کردی، نمردی، زنده‌ایهین بمیر ار یارِ جان‌ بازنده‌ایهم در آن دم شد دراز و جان بدادهمچو گل درباخت سر، خندان و شادماند آن خنده بر او وقفِ ابدهمچو جان و عقلِ عارف بی‌کَبَد(۶۶)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1261زآن نِجاساتِ ره و آلودگینور را حاصل نگردد بَدرَگی(۶۷)اِرجِعی بشنود نورِ آفتابسوی اصلِ خویش باز آمد شتابمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1265آن یکی پرسید از مُفتی(۶۸) به رازگر کسی گرید به نوحه در نمازآن نمازِ او عجب باطل شودیا نمازش جایز و کامل بود؟گفت: آبِ دیده نامش بهرِ چیست؟بنگری تا که چه دید او و گریستآبِ دیده، تا چه دید او از نهانتا بدآن شد او ز چشمهٔ خود روان؟آن جهان گر دیده است آن پر نیازرونقی یابد ز نوحه آن نمازور ز رنجِ تن بُد آن گریه و ز سوک(۶۹)ریسمان بِسکُست(۷۰) و هم بشکست دوک(۷۱)(۱) بُراق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مَرکَبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد(۲) صَعب: سخت و دشوار(۳) تَک: تاختن، دویدن، حمله(۴) عَبَر کردن: عبور کردن و گذشتن(۵) خارخار: وسوسه ، اضطراب، نگرانی(۶) گَر: بیماری گال یا کچلی، مرضی است که مویها را بریزاند و بدن خاصه انگشتان خارش کند.(۷) لولیان: جمع لولی، به معنی سرمست، سرودگو، دراینجا هر چیز برونی جذاب(۸) اوباش:  مردم پست و عامی که سبب آزار دیگران شوند(۹) شور و شَر: فتنه و فساد(۱۰) صور: شیپور، بوق(۱۱) مِسّ: نماد من ذهنی (۱۲) سَردا: چه سرد و درد آور است(۱۳) زَلّه: طعامی که مردم فرومایه از مهمانی بردارند(۱۴) گرانمایه: گرانبها، عزیز و ارجمند(۱۵) جَرّ: گرفتن، کشیدن(۱۶) مُردار: لاشۀ حیوان مرده که ذبح نشده باشد(۱۷) ظِلّ: سایه، پناه، عنایت(۱۸) میر: امیر، سَروَر(۱۹) آتشان: جمع آتش(۲۰) شَرَر: آنچه از آتش به ‌هوا می‌پرد، جرقه(۲۱) رَشک: غیرت، حسادت (۲۲) مِلاحت: خوب روی بودن، نمکین بودن(۲۳) زیب: زینت، آرایش(۲۴) فَر: شکوه و جلال(۲۵) خَس: ریزۀ کاه، علف خشک، خار، خاشاک(۲۶) جاروب: جارو(۲۷) حَزَن: اندوه، غم(۲۸) اَنوار: جمع نَور به معنی شکوفه و اگر جمع نُور باشد به معنی روشنی است(۲۹) حِیَل: حیله ها، چاره ها(۳۰) دُوَل: جمع دولت(۳۱) بَر: میوه و ثمره(۳۲) رَبُّ الْـمِنَن: پروردگار نعمت ها(۳۳)‌ گُول: ابله، نادان، احمق(۳۴) آخِرونَ السّابِقُون: پسینان پیشتاز(۳۵) ظریف: زیرک و دانا، لطیف و خوش نما، نجیب(۳۶) طریف: تر و تازه(۳۷) بَلاغ:‌ دلالت، برهان و دلیل، پیام رسانی و کفایت کردن(۳۸) جَذوب: بسیار کِشنده، بسیار جذب کننده(۳۹) اَنْصِتُوا: خاموش باشید(۴۰) نُکس: عود کردن بیماری(۴۱) لَبیب: خردمند، عاقل(۴۲) تَمکین: قبول ‌کردن، استعداد انسان برای ماندن در حالت تسلیم یا استعداد فضا گشایی مداوم(۴۳) مُنثَنی: خمیده، دوتا، در اینجا به معنی سست کار و درمانده(۴۴) صورتگر: نقاش، مجسمه ساز، تصویر ساز(۴۵) رَجیم: ملعون، مطرود(۴۶) مُضطَر: درمانده، بیچاره(۴۷) یَمین: سوگند، قسم(۴۸) نُکول: خودداری کردن، فراموش کردن(۴۹) فضول: یاوه گو(۵۰) هَزل: شوخی، مقابل جدّی، غیر جدّی(۵۱) کَیْله: پیمانه(۵۲) حَیف: ستم کردن، ستم(۵۳) اِحتِیال: حیله گری(۵۴) اِفتِتان: گمراه کردن(۵۵) اِستِعانَت: یاری خواستن(۵۶) اِنسیان: آدمیان ، جمع اِنس(۵۷) گون: گونه، نوع(۵۸) رَشک‌مَند: حسود(۵۹) خاییدن: جویدن(۶۰) اَدیب: کسی که علم ادب می‌داند، سخن‌دان، بافرهنگ(۶۱) گَنجُور: صاحب گنج، گنج دار، گنج(۶۲) مام: مادر(۶۳) خَلیل: ابراهیم خلیل الله(۶۴) سِیَر: جمع سیره به معنی سنّت و روش(۶۵) مَنهَج: راه آشکار و روشن(۶۶) کَبَد: رنج(۶۷) بَدرَگی: بد نهادی، ناسازگاری(۶۸) مُفتی: فتوی دهنده، فقیه(۶۹) سوک: سوگ(۷۰) سکُستن: گسستن، گسیختن(۷۱) دوک: آلت نخ‌ تابی، آلت چوبی که با آن نخ می‌ریسند************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 862, Divan e Shamsقومی که بر براق بصیرت سفر کنندبی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کننددر دانه‌های شهوتی آتش زنند زودوز دامگاه صعب به یک تک عبر کننداز خارخار این گر طبع آن طرف روندبزم و سرای گلشن جای دگر کنندبر پای لولیان طبیعت نهند بندشاهان روح زو سر از این کوی درکنندپای خرد ببسته و اوباش نفس رادستی چنین گشاده که تا شور و شر کننداجزای ما بمرده در این گورهای تنکو صورِ عشق تا سر از این گور برکنندمسیست شهوت تو و اکسیر نور عشقاز نور عشق مس وجود تو زر کنندانصاف ده که با نفس گرم عشق اوسردا جماعتی که حدیث هنر کنندچون صوفیان گرسنه در مطبخ خردآیند و زله‌های گرانمایه جر کنندزاغان طبع را تو ز مردار روزه دهتا طوطیان شوند و شکارِ شکر کننددر ظل میر آب حیات شکرمزاجشاید که آتشان طبیعت شرر کننداز رشک نورهاست که عقل کمال رااز غیرت ملاحت او کور و کر کنندجز حق اگر به دیدن او غمزه ‌یی کندآن دیده را به مهر ابد بی‌خبر کنندفخرِ جهان و دیده تبریز شمسِ دینتا روز را بدو ز حوادث سپر کننداندر فضای روح نیابند مثل اوگر صد هزار بارش زیر و زِبر کنندخالی مباد از سرِ خورشید سایه‌اشکاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنندمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 27نفس با نفس دگر خندان شودظلمت افزون گشت ره پنهان شودیار چشم توست ای مرد شکاراز خس و خاشاک او را پاک دارهین به جاروب زبان گردی مکنچشم را از خس ره‌آوردی مکنچونکه مؤمن آینهٔ مؤمن بودروی او ز آلودگی ایمن بودیار آیینه است جان را در حزندر رخ آیینه ای جان دم مزنتا نپوشد روی خود را از دمتدم فرو خوردن بباید هر دمتکم ز خاکی چونکه خاکی یار یافتاز بهاری صد هزار انوار یافتآن درختی کو شود با یار جفتاز هوای خوش ز سر تا پا شکفتدر خزان چون دید او یارِ خلافدر کشید او رو و سر زیرِ لحافگفت یارِ بد بلا آشفتن استچونکه او آمد طریقم خفتن استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3172چون نکردی هیچ سودی زین حیلترک حیلت کن که پیش آید دولچون یکی لحظه نخوردی بر ز فنترک فن گو می‌طلب رب المننچون مبارک نیست بر تو این علومخویشتن گولی کن و بگذر ز شومچون ملایک گو که لا علم لنایا الهی غیر ما علمتنامانند فرشتگان بگو: خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختیقرآن کریم، سوره بقره (۲) ، آیه ۳۲Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #32قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُگفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1128آخرون السابقون باش ای ظریفبر شجر سابق بود میوهٔ طریف(ای زیرک و دانا در زمره پسینان پیشتاز قرار بگیر، زیرا میوه تر و تازه درخت مقدم بر درخت است.)گرچه میوه آخر آید در وجوداول ست او زانکه او مقصود بودچون ملایک گوی لا علم لناتا بگیرد دست تو علمتنا(مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» تا «جز آنکه به ما آموختی» دست تو را بگیرد.)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2721روز روشن هر که او جوید چراغعین جستن کوریش دارد بلاغور نمی‌بینی گمانی برده‌ایکه صباح ست و تو اندر پرده‌ایکوری خود را مکن زین گفت فاشخامش و در انتظار فضل باشدر میان روز گفتن روز کوخویش رسوا کردن است ای روزجوصبر و خاموشی جذوب رحمت استوین نشان جستن نشان علت استانصتوا بپذیر تا بر جان توآید از جانان جزای انصتوا*گر نخواهی نکس پیش این طبیببر زمین زن زر و سر را ای لبیب* قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۲۰۴Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #204… وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ... خاموشی گزینید، باشد که از لطف و رحمت پروردگار برخوردار شوید.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197مناجاتای دهندهٔ قوت و تمکین و ثباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی ستقایمی ده نفس را که منثنی ستصبرشان بخش و کفهٔ میزان گرانوارهانشان از فن صورتگرانوز حسودی بازِشان خر ای کریمتا نباشند از حسد دیوِ رجیممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1207در دل نه ‌دل حسدها سر کندنیست را هست این چنین مضطر کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1210گر نکردی شرع افسونی لطیفبر دریدی هر کسی جسم حریفشرع بهرِ دفع شر رایی زنددیو را در شیشهٔ حجت کنداز گواه و از یمین و از نکولتا به شیشه در رود دیوِ فضولمثلِ میزانی که خشنودی دو ضدجمع می‌آید یقین در هزل و جدشرع چون کیله و ترازو دان یقینکه بدو خصمان رهند از جنگ و کینگر ترازو نبود آن خصم از جدالکی رهد از وهم حیف و احتیالمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1218آن شیاطین خود حسود کهنه‌اندیک زمان از رهزنی خالی نه‌اندوآن بنی آدم که عصیان کشته‌انداز حسودی نیز شیطان گشته‌اندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1221دیو چون عاجز شود در افتتاناستعانت جوید او زین انسیانکه شما یارید با ما یاری ایجانب مایید جانب داری ایگر کسی را ره زنند اندر جهانهر دو گون شیطان برآید شادمانور کسی جان برد و شد در دین بلندنوحه می‌دارند آن دو رشک‌مندهر دو می‌خایند دندان حسدبر کسی که داد ادیب او را خردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1228گیرم این وحی نبی گنجور نیستهم کم از وحی دل زنبور نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1234توبه کن بیزار شو از هر عدوکو ندارد آب کوثر در کدومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1237هر که را دیدی ز کوثر خشک لبدشمنش می‌دار هم‌چون مرگ و تبگر چه بابای تو است و مام توکو حقیقت هست خون‌آشام تواز خلیل حق بیاموز این سیرکه شد او بیزار اول از پدرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و الا الله رادر نيابی منهج این راه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1242آن یکی عاشق به پیش یار خودمی‌شمرد از خدمت و از کار خودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1255تو همه کردی نمردی زنده‌ایهین بمیر ار یارِ جان‌ بازنده‌ایهم در آن دم شد دراز و جان بدادهمچو گل درباخت سر خندان و شادماند آن خنده بر او وقف ابدهمچو جان و عقل عارف بی‌کبدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1261زآن نجاسات ره و آلودگینور را حاصل نگردد بدرگیارجعی بشنود نورِ آفتابسوی اصل خویش باز آمد شتابمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1265آن یکی پرسید از مفتی به رازگر کسی گرید به نوحه در نمازآن نمازِ او عجب باطل شودیا نمازش جایز و کامل بودگفت آب دیده نامش بهرِ چیستبنگری تا که چه دید او و گریستآبِ دیده تا چه دید او از نهانتا بدآن شد او ز چشمهٔ خود روانآن جهان گر دیده است آن پر نیازرونقی یابد ز نوحه آن نمازور ز رنج تن بد آن گریه و ز سوکریسمان بسکست و هم بشکست دوک

11.21.2018

Ganje Hozour audio Program #737

برنامه صوتی شماره ۷۳۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۲ نوامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۲ آبانPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2053, Divan e Shamsبا عاشقان نشین و همه عاشقی گزینبا آنکه نیست عاشق یک دم مشو قَرین(۱)ور زآنکه یار پرده عزّت فروکشیدآن را که پرده نیست برو، روی او ببینآن روی بین که بر رُخَش آثارِ رویِ اوست*آن را نگر که دارد خورشید بر جَبین(۲)از بس که آفتاب دو رخ بر رُخَش نهادشَهمات(۳) می‌شود ز رُخَش ماه بر زمیندر طُرّه‌هاش نسخه اِیّاکَ نَعْبُدُست(۴)در چشمهاش غَمزه اِیّاکَ نَسْتَعین(۵)بی‌خون و بی‌رگ است تنش چون تنِ خیالبیرون و اندرون همه شیر است و انگبیناز بس که در کنار همی ‌گیردش نگاربگرفت بویِ یار و رها کرد بویِ طین(۶)صبحی است بی‌سپیده و شامی است بی‌خِضاب(۷)ذاتی است بی‌جِهات(۸) و حیاتی است بی‌حَنین(۹)کی نور وام خواهد خورشید از سپهر؟کی بوی وام خواهد گُلبُن(۱۰) ز یاسمین؟بی‌گفت شو چو ماهی و صافی چو آبِ بحرتا زود بر خزینه گوهر شوی امیندر گوشِ تو بگویم، با هیچ کس مگواین جمله کیست؟ مَفخَرِ تبریز، شمسِ دین* قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Fath(#48), Line #29...أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ ۖ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا ۖ سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ…… بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند، همواره آنان را در رکوع و سجود می بینی که پیوسته فضل و خشنودی خدا را می طلبند؛ نشانه آنان در چهره شان از اثر سجود پیداست...مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2626قبله را چون کرد دستِ حق عَیانپس، تَحَرّی(۱۱) بعد ازین مَردود دانهین بگردان از تَحَرّی رو و سَرکه پدید آمد مَعاد و مُستَقَرّ(۱۲)یک زمان زین قبله گر ذاهِل(۱۳) شویسُخره(۱۴) هر قبله باطل شویچون شود تمییزدِه(۱۵) را ناسپاسبِجهَد از تو خَطرَتِ(۱۶) قبله شناسگر ازین انبار خواهی بِرّ(۱۷) و بُر(۱۸)نیم ساعت هم ز همدردان مَبُرکه در آن دم که بِبُرّی زین مُعین(۱۹)مبتلی گردی تو با بِئسَ الْقَرین(۲۰)**** قرآن کریم، سوره زخرف(۴۳)، آیه ۳۸Quran, Sooreh Zokhrof(#43), Line #38حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ تا آنگاه كه نزد ما آيد، مى‌گويد: اى كاش دورى من و تو دورى مشرق و مغرب بود. و تو چه همراه بدى بودى.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3457اسم خواندی، رو مُسَمّی(۲۱) را بجومَه به بالا دان، نه اندر آبِ جُوگر ز نام و حرف خواهی بگذریپاک کن خود را ز خود، هین یکسَریهمچو آهن ز آهنی، بی رنگ شودر ریاضت، آینه بی زنگ شوخویش را صافی کن از اوصافِ خودتا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خودبینی اندر دل، علومِ انبیابی کتاب و بی مُعید(۲۲) و اوستاگفت پیغمبر که: هست از امّتمکو بُوَد هَمْ گوهر و هَمْ همّتممر مرا ز آن نور بیند جانشانکه من ایشان را همی‌بینم از آنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2642لوحِ مَحفوظیست پیشانیِّ یاررازِ کَونَینَش(۲۳) نماید آشکارهادیِ راه است یار اندر قُدوم(۲۴)مصطفی زین گفت: اَصحابی نُجُوم***نَجم(۲۵)، اندر ریگ و دریا رهنماستچشم، اندر نَجم نِه، کو مُقتَداست(۲۶)چشم را با روی او میدار جفتگَرد مَنگیزان(۲۷) ز راهِ بحث و گفتزآنکه گردد نَجم پنهان، ز آن غبارچشم بهتر از زبانِ با عِثار(۲۸)تا بگوید او که وَحی استش شعارکآن نشانَد گَرد و نَنگیزَد غبار*** حدیثیاران من همچون ستارگان اند.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2926خود، جهان آن یک کس است، او ابله استاختران هر یک همه جزو مه استمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1271مریدی در آمد به خدمتِ شیخ و از این شیخ پیرِ سنّ نمی‌خواهم، بلکه پیرِ عقل و معرفت، و اگر چه عیسی است در گهواره، و یحیی است در مکتب کودکان، مریدی شیخ را گریان دید، او نیز موافقت کرد و گریست، چون فارغ شد و به در آمد، مریدی دیگر که از حال شیخ واقف تر بود از سر غیرت در عقب او تیز برون آمد. گفتش: ای برادر من تو را گفته باشم: الله الله تا نیندیشی و نگویی که شیخ می گریست و من نیز می گریستم، که سی سال ریاضتِ بی ریا باید کرد و از عَقَبات و دریاهایِ پُر نهنگ و کوه هایِ بلند پُر شیر و پلنگ می باید گذشت تا بدآن گریه شیخ رسی یا نرسی،اگر رسی، شکرِ زُوِیَت لِیَ الاَرضُ گویی بسیار.حدیث« زمین برای من درنوردیده شد، پس خاوران و باخترانِ زمین را به من نشان دادند. سلطنت امّتِ من به زودی بدانچه از زمین دیدم گسترش خواهد یافت. »مراد از آن در اینجا اینست که زمین وجود مجازی برای اهل حق درنوردیده می شود و آنان به اسرار پشت صحنه این عالم واقف می شوند.یک مُریدی اندر آمد پیشِ پیرپیر اندر گریه بود و در نَفیر(۲۹)شیخ را چون دید گریان آن مُریدگشت گریان، آب از چشمش دویدگوش وَر(۳۰) یکبار خندد، کَر دو بارچونکه لاغ(۳۱) اِملی(۳۲) کند یاری به یاربارِ اوّل از رَهِ تقلید و سَوْم(۳۳)که همی‌ بیند که می‌خندند قومکر بخندد همچو ایشان آن زمانبی خبر از حالتِ خندندگانباز وا پُرسد که خنده بر چه بود؟پس دوم کَرَّت(۳۴) بخندد چون شنودپس مُقَلِّد(۳۵) نیز مانندِ کَر استاندر آن شادی که او را در سَر استپرتوِ شیخ آمد و مَنهَل(۳۶) ز شیخفیضِ شادی نه از مریدان، بل ز شیخچون سَبَد در آب و نوری بر زُجاج(۳۷)گر ز خود دانند آن باشد خِداج(۳۸)چون جدا گردد ز جُو، داند عَنود(۳۹)کاندرو آن آبِ خوش از جُوی بودآبگینه(۴۰) هم بداند، از غروبکآن لـُمَع(۴۱) بود از مَهِ تابانِ خوبچونکه چشمش را گشاید امرِ قُم****پس بخندد چون سحر بار دُوُمخنده‌ش آید هم بر آن خندهٔ خودشکه در آن تقلید بر می‌آمدشگوید از چندین رَهِ دُور و درازکین حقیقت بود و این اسرارِ رازمن در آن وادی چگونه خود ز دُورشادیی می‌کردم از عَمیا(۴۲) و شورمن چه می‌بستم خیال(۴۳) و آن چه بود؟درکِ سُستم سست نقشی می‌نمودطفلِ رَه را فکرتِ مردان کجاست؟کو خیالِ او و کو تحقیقِ راست؟فِکرِ طفلان، دایه باشد یا که شیریا مَویز و جَوز(۴۴) یا گریه و نَفیرآن مُقَلِّد هست چون طفلِ عَلیلگر چه دارد بحثِ باریک و، دلیلآن تَعَمُّق(۴۵) در دلیل و در شِکال(۴۶)از بصیرت، می‌کند او را گُسیل(۴۷)مایه‌یی کو سُرمهٔ سِرِّ وی استبُرد و در اِشکال گفتن کار بستای مُقلِّد از بخارا باز گردرو به خواری، تا شوی تو شیرمردتا بخارایِ دگر بینی درونصَفدران در مَحفِلَش لا یَفقَهُون(۴۸)تا در باطن خود بخارای دیگری ببینی، همان بخارایی که دلیر مردان در مجلس آن نادان اند.پیک(۴۹) اگر چه در زمین چابُک‌تگی(۵۰) ستچون به دریا رفت، بسکُستِه رگی(۵۱) ستاو حَمَلناهُم بُوَد فِی‌البَرّ***** و بسآنکه محمولست(۵۲) در بحر، اوست کَسآن پیک فقط قابلیت سیر و سفر در خشکی دارد ولاغیر. اما آن کسی که در دریا به سیر و سفر می پردازد او آدم مهمّی است.بخشش بسیار دارد شه، بِدَوای شده در وَهم و تصویری گروآن مُریدِ ساده از تقلید نیزگریه‌یی می‌کرد وَفقِ(۵۳) آن عزیزاو مُقلِّدوار همچون مردِ کَرگریه می‌دید و ز موجب بی‌خبرچون بسی بگریست، خدمت کرد و رفتاز پی اش آمد مریدِ خاص تَفت(۵۴)گفت: ای گریان چو ابرِ بی‌خبربر وِفاقِ(۵۵) گریهٔ شیخِ نظرالله الله الله ای وافی مُریدگر چه درتقلید هستی مُستفید(۵۶)تا نگوئی دیدم آن شه می‌گریستمن چو او بگریستم، کان مُنکِری ستگریهٔ پُر جهل و پٍر تقلید و ظَننیست همچون گریهٔ آن مُؤتَمَن(۵۷)تو قیاسِ گریه بر گریه مسازهست زین گریه بدآن راهِ درازهست آن از بَعدِ سی ‌ساله جهادعقل آنجا هیچ نَتواند فتادهست زآن سویِ خِرَد صد مرحلهعقل را واقف مدان زان قافلهگریهٔ او نه از غم است و نه از فرحروح داند گریهٔ عَینُ الـمُلَح(۵۸)گریهٔ او، خندهٔ او، آن سَری(۵۹) ستزآنچه وَهمِ عقل باشد، آن بَری(۶۰) ستآبِ دیدهٔ او چو دیدهٔ او بُوَددیدهٔ نادیده، دیده کَی شود**** قرآن کریم، سوره مُزَمِّل(۷۳)، آیه ۲،۱Quran, Sooreh Mozammel(#73), Line #1,2يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُای جامه به خود پیچیده، قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًاشب را جز اندکی برخیز**** قرآن کریم سوره مُدَّثِّر(۷۴)، آیه ۱-۷Quran, Sooreh Moddasser(#74), Line #1-7يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ (١)ای جامه به خود پیچیده، قُمْ فَأَنْذِرْ (٢)برخیز و هشدار بده*********ای جامه به خود پیچیده، برخیز و هشدار بدهو پرورگارت را به بزرگی یاد کنو جامه ات را پاکیزه دارو از پلیدی ها دوری گزین و بخششی مکن که آن را فزون بشماریو برای رضای پروردگارت (بر ناگواری ها) صبر آر.***** قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًاما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3204آن نیازِ مریمی بوده ست و دردکه چنان طفلی سخن آغاز کردقرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #30قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّاعیسی گفت: منم بنده خدا که داد به من کتاب و مرا بگردانید پیامبرقرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #12يَا يَحْيَىٰ خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ ۖ وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّاای یحیی! کتاب را به قوت و نیرومندی بگیر؛ و به او در حالی که کودک بود، حکمت دادیم.(۱) قَرین: نزدیک، یار، همدم(۲) جَبین: پیشانی(۳) شَهمات: شاه مات . در اصطلاح بازی شطرنج نماینده ٔ حالت مغلوب شدگی، شکست سخت، مغلوب کامل(۴) اِیّاکَ نَعْبُدُ: تو را عبادت می کنیم، اشاره به آیه ۵ سوره حمد (۵) اِیّاکَ نَسْتَعین: از تو یاری می خواهیم، اشاره به آیه ۵ سوره حمد (۶) طین: گِل(۷) ‌خِضاب: رنگ و رنگ کردن(۸) جِهات : جمع جهت(۹) بی‌حَنین: بی آواز، بدون زاری(۱۰) گُلبُن: درخت‌ گل، بوتۀ ‌گل(۱۱) تَحَرّی: جستجو(۱۲) مُستَقَرّ: محل استقرار، جای گرفته، ساکن، قائم(۱۳) ذاهِل: فراموش کننده، غافل(۱۴) سُخره: ذلیل، مورد مسخره، کار بی مزد(۱۵) تمییزدِه: کسی که دهنده قوّه شناخت و معرفت است(۱۶) خَطْرَت: قوه تمییز، آنچه که بر دل گذرد، اندیشه(۱۷) بِرّ: نیکی(۱۸) بُرّ: گندم(۱۹) مُعین: یار، یاری کننده (۲۰) بِئسَ الْقَرین: همنشین بد(۲۱) مُسَمّی: نامیده شده، نام کرده شده ، صاحب نام(۲۲) مُعید: تکرار کننده، بازگو کننده درس استاد برای دیگر شاگردان(۲۳) کَونَین: دنیا و آخرت، دو جهان(۲۴) قُدوم: وارد شدن، در آمدن به جایی، امامت و پیشوایی در امر ارشاد و سلوک(۲۵) نَجم: ستاره(۲۶) مُقتَدا: پیشوا، رهبر(۲۷) گَرد مَنگیزان: گرد و خاک برپا مکن(۲۸) عِثار: لغزش(۲۹) نَفیر: ناله و زاری(۳۰) گوش وَر: شنوا، ( ور پسوند دارندگی است )(۳۱) لاغ: شوخی، لطیفه(۳۲) اِملی: همان املا است، در اینجا به معنی تعریف کردن است.(۳۳) سَوْم: عرضه کردن، تکلّف(۳۴) کَرَّت: دفعه، مرتبه(۳۵) مُقَلِّد: کسی که از دیگری تقلید کند، تقلید کننده(۳۶) مَنهَل: سرچشمه، آبشخور(۳۷) زُجاج: شیشه(۳۸) خِداج: نقصان در هر چیزی(۳۹) عَنود: ستیزه گر(۴۰) آبگینه: بلور، شیشه(۴۱) لُـمَع: جمع لُـمعَه به معنی درخشندگی(۴۲) عَمیا: کور(۴۳) خیال بستن: خیال کردن، مصوّر شدن(۴۴) جَوز: میوه ای که در غلافی مثل غلاف بلوط جا دارد.(۴۵) تَعَمُّق: دوراندیشی کردن، دقت بسیار کردن(۴۶) شِکال: مخفّف اِشکال(۴۷) گُسیل: روانه کردن، فرستادن(۴۸) لا یَفقَهُون: نمی دانند(۴۹) پیک: قاصد، چاپار(۵۰) چابُک ‌تگ: تیز دونده، کسی که در دویدن چابک است(۵۱) بسکُستِه رگ: در لفظ به معنی کسی است که رگش پاره شده باشد. در اینجا به معنی ترس و عجز یا محو و هلاکت است.(۵۲) مَحمول: حمل شده(۵۳) وَفق: سازگار شدن، مطابقت میان دو چیز(۵۴) تَفت: تند، باشتاب(۵۵) وِفاق: سازگاری(۵۶) مُستفید: استفاده کننده، فایده گیرنده(۵۷) مُؤتَمَن: شخص مورد اطمینان و اعتماد(۵۸) عَینُ الـمُلَح: چشم نمکین(۵۹) آن سَری: آنجهانی، مربوط به جهان غیب(۶۰) بَری: منزّه، بی گناه************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2053, Divan e Shamsبا عاشقان نشین و همه عاشقی گزینبا آنکه نیست عاشق یک دم مشو قرینور زآنکه یار پرده عزت فروکشیدآن را که پرده نیست برو روی او ببینآن روی بین که بر رخش آثارِ روی اوست*آن را نگر که دارد خورشید بر جبیناز بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهادشهمات می‌شود ز رخش ماه بر زمیندر طره‌هاش نسخه ایاک نعبدستدر چشمهاش غمزه ایاک نستعینبی‌خون و بی‌رگ است تنش چون تن خیالبیرون و اندرون همه شیر است و انگبیناز بس که در کنار همی ‌گیردش نگاربگرفت بوی یار و رها کرد بوی طینصبحی است بی‌سپیده و شامی است بی‌خضابذاتی است بی‌جهات و حیاتی است بی‌حنینکی نور وام خواهد خورشید از سپهرکی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمینبی‌گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحرتا زود بر خزینه گوهر شوی امیندر گوش تو بگویم با هیچ کس مگواین جمله کیست مفخر تبریز شمس دین* قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Fath(#48), Line #29...أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ ۖ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا ۖ سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ…… بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند، همواره آنان را در رکوع و سجود می بینی که پیوسته فضل و خشنودی خدا را می طلبند؛ نشانه آنان در چهره شان از اثر سجود پیداست...مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2626قبله را چون کرد دست حق عیانپس تحری بعد ازین مردود دانهین بگردان از تحری رو و سرکه پدید آمد معاد و مستقریک زمان زین قبله گر ذاهل شویسخره هر قبله باطل شویچون شود تمییزده را ناسپاسبجهد از تو خطرت قبله شناسگر ازین انبار خواهی بر و برنیم ساعت هم ز همدردان مبرکه در آن دم که ببری زین معینمبتلی گردی تو با بئس القرین**** قرآن کریم، سوره زخرف(۴۳)، آیه ۳۸Quran, Sooreh Zokhrof(#43), Line #38حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ تا آنگاه كه نزد ما آيد، مى‌گويد: اى كاش دورى من و تو دورى مشرق و مغرب بود. و تو چه همراه بدى بودى.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3457اسم خواندی رو مسمی را بجومه به بالا دان نه اندر آب جوگر ز نام و حرف خواهی بگذریپاک کن خود را ز خود هین یکسریهمچو آهن ز آهنی بی رنگ شودر ریاضت آینه بی زنگ شوخویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خودبینی اندر دل علوم انبیابی کتاب و بی معید و اوستاگفت پیغمبر که هست از امتمکو بود هم گوهر و هم همتممر مرا ز آن نور بیند جانشانکه من ایشان را همی‌بینم از آنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2642لوح محفوظیست پیشانی یاررازِ کونینش نماید آشکارهادی راه است یار اندر قدوممصطفی زین گفت اصحابی نجوم***نجم اندر ریگ و دریا رهنماستچشم اندر نجم نه کو مقتداستچشم را با روی او میدار جفتگرد منگیزان ز راه بحث و گفتزآنکه گردد نجم پنهان ز آن غبارچشم بهتر از زبان با عثارتا بگوید او که وحی استش شعارکآن نشاند گرد و ننگیزد غبار*** حدیثیاران من همچون ستارگان اند.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2926خود جهان آن یک کس است او ابله استاختران هر یک همه جزو مه استمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1271مریدی در آمد به خدمتِ شیخ و از این شیخ پیرِ سنّ نمی‌خواهم، بلکه پیرِ عقل و معرفت، و اگر چه عیسی است در گهواره، و یحیی است در مکتب کودکان، مریدی شیخ را گریان دید، او نیز موافقت کرد و گریست، چون فارغ شد و به در آمد، مریدی دیگر که از حال شیخ واقف تر بود از سر غیرت در عقب او تیز برون آمد. گفتش: ای برادر من تو را گفته باشم: الله الله تا نیندیشی و نگویی که شیخ می گریست و من نیز می گریستم، که سی سال ریاضتِ بی ریا باید کرد و از عَقَبات و دریاهایِ پُر نهنگ و کوه هایِ بلند پُر شیر و پلنگ می باید گذشت تا بدآن گریه شیخ رسی یا نرسی،اگر رسی، شکرِ زُوِیَت لِیَ الاَرضُ گویی بسیار.حدیث« زمین برای من درنوردیده شد، پس خاوران و باخترانِ زمین را به من نشان دادند. سلطنت امّتِ من به زودی بدانچه از زمین دیدم گسترش خواهد یافت. »مراد از آن در اینجا اینست که زمین وجود مجازی برای اهل حق درنوردیده می شود و آنان به اسرار پشت صحنه این عالم واقف می شوند.یک مریدی اندر آمد پیش پیرپیر اندر گریه بود و در نفیرشیخ را چون دید گریان آن مریدگشت گریان آب از چشمش دویدگوش ور یکبار خندد کر دو بارچونکه لاغ املی کند یاری به یاربار اول از ره تقلید و سومکه همی‌ بیند که می‌خندند قومکر بخندد همچو ایشان آن زمانبی خبر از حالت خندندگانباز وا پرسد که خنده بر چه بودپس دوم کرت بخندد چون شنودپس مقلد نیز مانند کر استاندر آن شادی که او را در سر استپرتو شیخ آمد و منهل ز شیخفیض شادی نه از مریدان بل ز شیخچون سبد در آب و نوری بر زجاجگر ز خود دانند آن باشد خداجچون جدا گردد ز جو داند عنودکاندرو آن آب خوش از جوی بودآبگینه هم بداند از غروبکان لمع بود از مه تابان خوبچونکه چشمش را گشاید امرِ قم****پس بخندد چون سحر بار دومخنده‌ش آید هم بر آن خندهٔ خودشکه در آن تقلید بر می‌آمدشگوید از چندین ره دور و درازکین حقیقت بود و این اسرارِ رازمن در آن وادی چگونه خود ز دورشادیی می‌کردم از عمیا و شورمن چه می‌بستم خیال و آن چه بوددرک سستم سست نقشی می‌نمودطفل ره را فکرت مردان کجاستکو خیال او و کو تحقیقِ راستفکرِ طفلان دایه باشد یا که شیریا مویز و جوز یا گریه و نفیرآن مقلد هست چون طفل علیلگر چه دارد بحث باریک و دلیلآن تعمق در دلیل و در شکالاز بصیرت می‌کند او را گسیلمایه‌یی کو سرمهٔ سر وی استبرد و در اشکال گفتن کار بستای مقلد از بخارا باز گردرو به خواری تا شوی تو شیرمردتا بخارای دگر بینی درونصفدران در محفلش لا یفقهونتا در باطن خود بخارای دیگری ببینی، همان بخارایی که دلیر مردان در مجلس آن نادان اند.پیک اگر چه در زمین چابک‌تگی ستچون به دریا رفت بسکسته رگی ستاو حملناهم بود فی‌البر***** و بسآنکه محمولست در بحر اوست کسآن پیک فقط قابلیت سیر و سفر در خشکی دارد ولاغیر. اما آن کسی که در دریا به سیر و سفر می پردازد او آدم مهمّی است.بخشش بسیار دارد شه بدوای شده در وهم و تصویری گروآن مرید ساده از تقلید نیزگریه‌یی می‌کرد وفق آن عزیزاو مقلدوار همچون مرد کرگریه می‌دید و ز موجب بی‌خبرچون بسی بگریست خدمت کرد و رفتاز پی اش آمد مرید خاص تفتگفت ای گریان چو ابرِ بی‌خبربر وِفاق گریهٔ شیخ نظرالله الله الله ای وافی مریدگر چه درتقلید هستی مستفیدتا نگوئی دیدم آن شه می‌گریستمن چو او بگریستم کان منکری ستگریهٔ پر جهل و پر تقلید و ظننیست همچون گریهٔ آن مؤتمنتو قیاس گریه بر گریه مسازهست زین گریه بدآن راه درازهست آن از بعد سی ‌ساله جهادعقل آنجا هیچ نتواند فتادهست زآن سوی خرد صد مرحلهعقل را واقف مدان زان قافلهگریهٔ او نه از غم است و نه از فرحروح داند گریهٔ عین الملحگریهٔ او خندهٔ او آن سری ستزآنچه وهم عقل باشد آن بری ستآب دیدهٔ او چو دیدهٔ او بوددیدهٔ نادیده دیده کی شود**** قرآن کریم، سوره مُزَمِّل(۷۳)، آیه ۲،۱Quran, Sooreh Mozammel(#73), Line #1,2يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُای جامه به خود پیچیده، قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًاشب را جز اندکی برخیز**** قرآن کریم سوره مُدَّثِّر(۷۴)، آیه ۱-۷Quran, Sooreh Moddasser(#74), Line #1-7يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ (١)ای جامه به خود پیچیده، قُمْ فَأَنْذِرْ (٢)برخیز و هشدار بده*********ای جامه به خود پیچیده، برخیز و هشدار بدهو پرورگارت را به بزرگی یاد کنو جامه ات را پاکیزه دارو از پلیدی ها دوری گزین و بخششی مکن که آن را فزون بشماریو برای رضای پروردگارت (بر ناگواری ها) صبر آر.***** قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًاما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3204آن نیازِ مریمی بوده ست و دردکه چنان طفلی سخن آغاز کردقرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #30قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّاعیسی گفت: منم بنده خدا که داد به من کتاب و مرا بگردانید پیامبرقرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #12يَا يَحْيَىٰ خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ ۖ وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّاای یحیی! کتاب را به قوت و نیرومندی بگیر؛ و به او در حالی که کودک بود، حکمت دادیم.

11.14.2018

Ganje Hozour audio Program #736

برنامه صوتی شماره ۷۳۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۵ نوامبر ۲۰۱۸ ـ ۱۵ آبانPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2439, Divan e Shamsدامن کشانم می‌کشد در بُتکده عَیّاره‌ای(۱)من همچو دامن می‌دوم اندر پیِ خون خواره‌اییک لحظه هَستم می‌کند، یک لحظه پَستم می‌کندیک لحظه مَستم می‌کند، خودکامه‌ای(۲)، خَمّاره‌ای(۳)چون مُهره‌ام در دستِ او، چون ماهِیَم در شَستِ(۴) اوبر چاهِ بابِل می‌تنم، از غَمزه سَحّاره‌ای(۵)لاهوت(۶) و ناسوتِ(۷) من او، هاروت و ماروتِ من اومرجان و یاقوتِ من او، بر رَغمِ هر بَدکاره‌ایدر صورتِ آبِ خوشی، ماهی چو برجِ آتشیدر سینه دلبر دلی، چون مرمری، چون خاره‌ایاسرارِ آن گنجِ جهان، با تو بگویم در نهانتو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره‌ایروزی ز عکسِ رویِ او، بردم سبُو تا جویِ اودیدم ز عکسِ نورِ او، در آبِ جو اِستاره‌ای(۸)گفتم که: آنچ از آسمان جُستم، بدیدم در زمینناگاه فَضلِ ایزدی شد چاره بیچاره‌ایشُکر است در اوّل صفم، شمشیرِ هندی در کَفَمدر باغِ نُصرَت بشکفم، از فَرِّ(۹) گُل رُخساره‌ای(۱۰)آن رفت کز رنج و غَمان، خَم داده بودم چون کمانبود این تنم چون استخوان در دستِ هر سَگساره‌ای(۱۱)خورشید دیدم نیمشب، زُهره درآمد در طَرَبدر شهرِ خویش آمد عجب سرگشته‌ای آواره‌ایاندر خمِ طغرایِ کُن*، نو گشت این چرخ کَهُنعیسی درآمد در سَخُن، بربسته در گهواره‌ایدر دل نیفتد آتشی، در پیش ناید ناخوشیسر برنیارد سرکشی، نَفسی نمانْد اَمّاره‌ای(۱۲)خوش شد جهانِ عاشقان، آمد قِرانِ(۱۳) عاشقانوارَست جانِ عاشقان، از مکرِ هر مَکّاره‌ای(۱۴)جانِ لطیفِ بانمک، بر عرش گردد چون مَلَک(۱۵)نَبوَد دگر زیرِ فَلَک مانندِ هر سَیّاره‌ایمانندِ موران عقل و جان گشتند در طاسِ(۱۶) جهانآن رِخنِه جویان(۱۷) را نهان وا شد دَر و دَرساره‌ای(۱۸)بی‌خار گردد شاخِ گُل زیرا که ایمن شد زِ ذُلّ(۱۹)زیرا نماندش دشمنی، گُل چین و گُل اَفشاره‌ای(۲۰)خاموش، خاموش ای زبان، همچون زبانِ سوسَنانمانندِ نرگس چشم شو، در باغ کن نَظّاره‌ای(۲۱)*قرآن کریم، سوره يس (٣۶) ، آیه ۸۲Quran, Sooreh Yassin(#36), Line #82إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُچون بخواهد چیزی را بیافریند، فرمانش این است که می گوید: باش، پس مى‌شود.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2465لحظه‌ای ماهم کند یک دَم سیاهخود چه باشد غیرِ این کار اِله؟پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامَکانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3460خویش را صافی کن از اوصافِ خودتا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خودفردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، گفتار اندر آفرینش مردمFerdowsi Poem, Shahname, Fist part, Afarineshتو را از دو گیتی برآورده‌اندبه چندین میانجی بپرورده‌اندنخستینِ فِطرَت پَسینِ شمارتویی خویشتن را به بازی مدارمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1356اوّلِ صف بر کسی مانَد به کامکو نگیرد دانه، بیند بندِ داممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4761چونکه با بی‌برگیِ غربت بساختبرگِ بی‌برگی به سوی او بتاختمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 616گر بپرّانیم تیر، آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 918گر قَضا انداخت ما را در عذابکی رود آن خو و طبع مُستَطاب(۲۲)؟گر گدا گشتم، گدارو کی شوم؟ور لباسم کهنه گردد، من نُواَممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه، همچون شَبَتهم قضا دستت بگیرد عاقبتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 578, Divan e Shamsزِهی حاضِر، زِهی ناظِر، زِهی حافِظ، زِهی ناصِرزِهی اِلزامِ هر مُنکر، چو او بُرهانِ من باشدیکی جانیست در عالَم که ننگش آید از صورتبپوشد صورتِ انسان ولی انسانِ من باشدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3339نعرهٔ لاضَیْر(۲۳)** بر گردون رسیدهین بِبُر که جان ز جان کندن رهیدساحران با بانگی بلند که به آسمان می رسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمی رسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جان کندن نجات یافت.ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز وَرایِ تن، به یزدان می‌زییمای خُنُک(۲۴) آن را که ذاتِ خود شناختاندر اَمنِ سَرمدی قصری بساختکودکی گرید پیِ جُوز(۲۵) و مَویزپیشِ عاقل باشد آن بس سهل چیزپیشِ دل، جُوز و مَویز آمد جسدطفل کی در دانشِ مردان رسد؟هر که محجوب است، او خود کودک استمرد آن باشد که بیرون از شک استگر به ریش و خایه مردستی کسیهر بُزی را ریش و مو باشد بسیپیشوایِ بَد بُوَد آن بُز، شتابمی‌برد اصحاب را پیشِ قَصابریش شانه کرده که من سابِقَم(۲۶)سابِقی، لیکن به سوی مرگ و غمهین روش بگزین و ترکِ ریش کنترکِ این ما و من و تشویش کنتا شوی چون بوی گل با عاشقانپیشوا و رهنمای گُلسِتان(۲۷)کیست بوی گل؟ دَمِ عقل و خردخوش قَلاوُوزِ(۲۸) رَهِ مُلکِ ابد** قرآن کریم، سوره شعراء(۲۶)، آیه ۵۰Quran, Sooreh Shoaraa(#26), Line #50قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَگفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.مثنوی، مولوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4120تفسیر گفتن ساحران، فرعون را در وقت سیاست که لا ضَیرَ اِنّا اِلی رَبِّنا مُنقَلِبوننعرهٔ لا ضَیْر** بشنید آسمانچرخ، گویی شد پیِ آن صَولَجان(۲۹)حتی آسمان نیز فریاد «زیانی نیست» را شنید و فلک در برابر آن چوگان به صورتِ گویی غلطان در آمد.ضَربتِ فرعون ما را نیست ضَیر(۳۰)لطفِ حق غالب بُوَد بر قهرِ غَیرگر بدانی سِرِّ ما را ای مُضِلّ(۳۱)می‌رهانیمان ز رنج ای کور دلهین بیا زین سو ببین کین اَرغَنون(۳۲)می‌زند یا لَیتَ قَومی یَعلَمُون***بهوش باش و بیا به این طرف ببین که اَرغَنون این نغمه را می نوازد: کاش قوم من می دانستند.داد ما را فضلِ حق فرعونیینه چو فرعونیت و مُلکَت فانییسر بر آر و مُلک بین زنده و جَلیل(۳۳)ای شده غِرّه(۳۴) به مصر و رودِ نیلگر تو تَرکِ این نَجِس خرقه کنینیل را در نیلِ جان(۳۵) غرقه کنیهین بدار از مصر ای فرعون دستدر میانِ مصرِ جان صد مصر هستتو اَنا رَبُّ**** همی ‌گویی به عامغافل از ماهیّتِ این هر دو نامتو به عوام الناس می گویی من پروردگارم. اما از حقیقت این دو نام (من و پروردگار) بی خبریرَبّ بر مَربوب(۳۶) کی لرزان بود؟کی اَنَادان(۳۷) بندِ جسم و جان بود؟نَک(۳۸) اَنَا ماییم رَسته از اَنااز اَنایِ پر بلای پر عَنا(۳۹)آن اَنایی بر تو ای سگ شوم بوددر حقِ ما دولتِ مَحتُوم(۴۰) بودگر نبودت این اَنایی کینه‌کَش(۴۱)کی زدی بر ما چنین اقبالِ خَوش؟شکرِ آن کز دارِ فانی می‌رهیمبر سرِ این دار پندت می‌دهیمدارِ قتلِ ما، بُراقِ(۴۲) رِحلَت(۴۳) استدارِ مُلکِ(۴۴) تو غرور و غفلت استاین حیاتی، خُفیه(۴۵) در نقشِ مَمات(۴۶)وان مَماتی خُفیه در قِشرِ(۴۷) حیاتمی‌نماید نور، نار و نار، نورورنه دنیا کی بُدی دارُالغُرور*****(۴۸)؟هین مکن تَعجیل(۴۹)، اول نیست شوچون غروب آری، بر آ از شرقِ ضَو(۵۰)از اَناییِ اَزَل دل دَنگ(۵۱) شداین اَنایی سرد گشت و ننگ شدزآن اَنایَ بی‌اَنا خوش گشت جانشد جهان او از اَناییِّ جهاناز اَنا چون رَست، اکنون شد اَناآفرین ها بر اَنایِ بی عَناکو گریزان و اَنایی در پی اشمی‌دود چون دید وی را بی وی اشطالبِ اویی، نگردد طالبتچون بِمُردی طالبت شد مَطلَبَتزنده‌ای، کی مرده‌شو شوید تو را؟طالبی کی مطلبت جوید تو را؟اندرین بحث ار خِرَد ره‌بین بُدیفَخرِ رازی رازدانِ دین بُدیلیک چون مَن لـَم یَذُق لَم یَدرِ بودعقل و تخییلاتِ او حیرت فزوداما چون در مَثَل گفته اند که: حلوای تَنتَنانی تا نخوری ندانی، عقل و خیالات او، حیرت و سرگشتگی او را بیشتر کرد.کی شود کشف از تفکّر این اَنا؟آن اَنا مکشوف شد بعد از فنامی‌فتد این عقل ها در اِفتِقاد(۵۲)در مَغاکیِّ(۵۳) حُلول و اِتّحادای اَیازِ گشته فانی ز اقتِراب(۵۴)هم‌چو اختر در شعاعِ آفتاببلکه چون نطفه مُبَدَّل تو به تننه از حُلول و اتّحادی مُفتَتَن(۵۵)عفو کن، ای عفو در صندوقِ توسابقِ(۵۶) لطفی، همه مَسبُوقِ(۵۷) تومن که باشم که بگویم: عفو کن؟ای تو سلطان و خلاصهٔ اَمرِ کُنمن که باشم که بُوَم من با مَنَت؟ای گرفته جمله مَن ها دامنت*** قرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #26قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ ۖ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَآنگاه که به او گفته شد: به بهشت اندر آی، گفت: کاش قوم من (سبب آمرزش و نجاتِ مرا) می دانستند.**** قرآن کریم، سوره نازعات(۷۹)، آیه ۲۴Quran, Sooreh Nazeaat(#79), Line #24فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ و گفت: من پروردگار برتر شما هستم.***** حدیثهر گاه نور به قلب آدمی در آید، قلب گشوده و فراخ شود. سئوال شد: علامتِ آن نور چیست؟ فرمود: برکنار شدن و دوری گزیدن از سرای غرور و بازگشتن به سرای جاودان و آماده شدن برای مرگ پیش از آنکه بر آدمی فرود آید.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3606نور خواهی، مستعدِّ نور شودور خواهی، خویش‌بین و دور شوور رهی خواهی ازین سِجْنِ خَرِب(۵۸)سر مکش از دوست وَ اسْجُدْ وَاقْتَرِبْقرآن کریم، سوره علق(٩۶)، آیه ١٩Quran, Sooreh Alagh(#96), Line #19كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْنه، هرگز، از او پيروى مكن و سجده كن و به خدا نزديك شو.(۱) عَیّاره: مؤنث عَیّار، زن فریبنده و حیله باز(۲) خودکامه: خودرأی، خودسر، لَجوج(۳) خَمّاره: مؤنث خَمّار، می‌فروش، شراب‌فروش(۴) شَست: تور یا قلاب ماهیگیری(۵) سَحّاره: مؤنث ساحر، سحر کننده(۶) لاهوت: عالم غیرمادی، عالم غیب، ملکوت، جهان معنی(۷) ناسوت: عالم طبیعت و اجسام، جهان فُرودین(۸) اِستاره: ستاره(۹) فَرّ: شکوه، برکت ایزدی(۱۰) گُل رُخساره: گُل رُخسار، آن که رویش چون گل سرخ لطیف و سرخ فام باشد(۱۱) سَگساره: سگ طبع(۱۲) اَمّاره: مؤنث اَمّار، بسیار امرکننده(۱۳) قِران: قرار گرفتن دو ستاره در یک برج و یک درجه، آگاه شدن هوشیاری از هوشیاری(۱۴) مَکّاره: مؤنث مَکّار، زن بسیار مکرکننده و حیله گر(۱۵) مَلَک: فرشته(۱۶) طاس: سوراخ کوچک قیف‌مانندی در زمین که مورچه‌خوار برای به دام انداختن مورچه می‌سازد(۱۷) رِخنِه: شکاف، منفذ، چاره(۱۸) دَرساره: سر در، درگاه(۱۹) ذُلّ: فروتنی، خواری، صفر بودن من ذهنی(۲۰) گُل اَفشاره: مؤنث گُل اَفشار، مجازاً کسی که طبع و خوی لطیف و نرم دارد(۲۱) نَظّاره کردن: تماشا کردن و ناظر بودن(۲۲) مُستَطاب:‌ پاک و پاکیزه(۲۳) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن(۲۴) خُنُک: خوشا (۲۵) جُوز: گردو(۲۶) سابِق: سبقت‌گیرنده، پیشتاز(۲۷) گُلسِتان: گُلِستان، گلزار، گلشن(۲۸) قَلاوُوز: پیشرو لشکر، رهبر، راهنما(۲۹) صَولَجان: معرَّبِ چوگان(۳۰) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن(۳۱) مُضِلّ: گمراه‌کننده، کوردل(۳۲) اَرغَنون: نوعی ساز با تعداد زیادی لوله که با دمیدن هوا در آن‌ها صدا ایجاد می‌شود، ارگ(۳۳) جَلیل: با شکوه، بزرگوار، از نام های خداوند(۳۴) غِرّه: مغرور به چیزی، فریفته(۳۵) نیلِ جان: کنایه از سلطنت الهی(۳۶) مَربوب: پروریده، آفریده، بنده(۳۷) اَنَادان: آنکه حقیقت «من» را می داند(۳۸) نَک: اینک، اکنون(۳۹) عَنا: رنج، تعب، سختی(۴۰) مَحتُوم: حتمی، ثابت و استوار(۴۱) کینه‌کَش: انتقام‌جو، انتقام‌گیرنده(۴۲) بُراق: اسب تندرو، اسب حضرت رسول در شب معراج(۴۳) رِحلَت: کوچیدن، سفر کردن(۴۴) دارِ مُلک: پایتخت، مرکز استقرار(۴۵) خُفیه: پنهان، نهفته(۴۶) مَمات: مرگ(۴۷) قِشر: پوسته، پوشش(۴۸) دارُالغُرور: سرای غرور، کنایه از دنیا(۴۹) تَعجیل: شتاب‌ کردن، شتافتن، عجله ‌کردن(۵۰) ضَو: ضَوء، نور، روشنایی(۵۱) دَنگ: احمق، ابله، گیج(۵۲) اِفتِقاد: جُستن چیز گم شده(۵۳) مَغاک: گودال(۵۴) اِقتِراب: نزدیکی جستن(۵۵) مُفتَتَن: شیفته، فریفته، مفتون(۵۶) سابقِ: سبقت‌گیرنده، پیشتاز(۵۷) مَسبُوق: آن‌که یا آنچه برآن سبقت گرفته‌اند، پیشی‌گرفته‌شده(۵۸) سِجْنِ خَرِب: زندان ویران************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2439, Divan e Shamsدامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ایمن همچو دامن می‌دوم اندر پی خون خواره‌اییک لحظه هستم می‌کند یک لحظه پستم می‌کندیک لحظه مستم می‌کند خودکامه‌ای خماره‌ایچون مهره‌ام در دست او چون ماهیم در شست اوبر چاه بابل می‌تنم از غمزه سحاره‌ایلاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من اومرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکاره‌ایدر صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشیدر سینه دلبر دلی چون مرمری چون خاره‌ایاسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهانتو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره‌ایروزی ز عکس روی او بردم سبو تا جوی اودیدم ز عکس نور او در آب جو استاره‌ایگفتم که آنچ از آسمان جستم بدیدم در زمینناگاه فضل ایزدی شد چاره بیچاره‌ایشکر است در اول صفم شمشیرِ هندی در کفمدر باغ نصرت بشکفم از فر گل رخساره‌ایآن رفت کز رنج و غمان خم داده بودم چون کمانبود این تنم چون استخوان در دست هر سگساره‌ایخورشید دیدم نیمشب زهره درآمد در طربدر شهر خویش آمد عجب سرگشته‌ای آواره‌ایاندر خم طغرای کن*نو گشت این چرخ کهنعیسی درآمد در سخن بربسته در گهواره‌ایدر دل نیفتد آتشی در پیش ناید ناخوشیسر برنیارد سرکشی نفسی نماند اماره‌ایخوش شد جهان عاشقان آمد قران عاشقانوارست جان عاشقان از مکرِ هر مکاره‌ایجان لطیف بانمک بر عرش گردد چون ملکنبود دگر زیرِ فلک مانند هر سیاره‌ایمانند موران عقل و جان گشتند در طاس جهانآن رخنه جویان را نهان وا شد در و درساره‌ایبی‌خار گردد شاخ گل زیرا که ایمن شد زِ ذلزیرا نماندش دشمنی گل چین و گل افشاره‌ایخاموش خاموش ای زبان همچون زبان سوسنانمانند نرگس چشم شو در باغ کن نظاره‌ای*قرآن کریم، سوره يس (٣۶) ، آیه ۸۲Quran, Sooreh Yassin(#36), Line #82إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُچون بخواهد چیزی را بیافریند، فرمانش این است که می گوید: باش، پس مى‌شود.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2465لحظه‌ای ماهم کند یک دم سیاهخود چه باشد غیرِ این کار الهپیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3460خویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خودفردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، گفتار اندر آفرینش مردمFerdowsi Poem, Shahname, Fist part, Afarineshتو را از دو گیتی برآورده‌اندبه چندین میانجی بپرورده‌اندنخستین فطرت پسین شمارتویی خویشتن را به بازی مدارمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1356اول صف بر کسی ماند به کامکو نگیرد دانه بیند بند داممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4761چونکه با بی‌برگی غربت بساختبرگ بی‌برگی به سوی او بتاختمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 616گر بپرانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 918گر قضا انداخت ما را در عذابکی رود آن خو و طبع مستطابگر گدا گشتم گدارو کی شومور لباسم کهنه گردد من نواممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه همچون شبتهم قضا دستت بگیرد عاقبتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 578, Divan e Shamsزِهی حاضر زِهی ناظر زِهی حافظ زِهی ناصرزِهی الزامِ هر منکر چو او برهان من باشدیکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورتبپوشد صورت انسان ولی انسان من باشدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3339نعرهٔ لاضیر** بر گردون رسیدهین ببر که جان ز جان کندن رهیدساحران با بانگی بلند که به آسمان می رسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمی رسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جان کندن نجات یافت.ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز ورای تن به یزدان می‌زییمای خنک آن را که ذات خود شناختاندر امن سرمدی قصری بساختکودکی گرید پی جوز و مویزپیشِ عاقل باشد آن بس سهل چیزپیش دل جوز و مویز آمد جسدطفل کی در دانش مردان رسدهر که محجوب است او خود کودک استمرد آن باشد که بیرون از شک استگر به ریش و خایه مردستی کسیهر بزی را ریش و مو باشد بسیپیشوای بد بود آن بز شتابمی‌برد اصحاب را پیش قصابریش شانه کرده که من سابقمسابقی لیکن به سوی مرگ و غمهین روش بگزین و ترک ریش کنترک این ما و من و تشویش کنتا شوی چون بوی گل با عاشقانپیشوا و رهنمای گلستانکیست بوی گل دم عقل و خردخوش قلاووزِ ره ملک ابد** قرآن کریم، سوره شعراء(۲۶)، آیه ۵۰Quran, Sooreh Shoaraa(#26), Line #50قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَگفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.مثنوی، مولوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4120تفسیر گفتن ساحران، فرعون را در وقت سیاست که لا ضَیرَ اِنّا اِلی رَبِّنا مُنقَلِبوننعرهٔ لا ضیر** بشنید آسمانچرخ گویی شد پی آن صولجانحتی آسمان نیز فریاد «زیانی نیست» را شنید و فلک در برابر آن چوگان به صورتِ گویی غلطان در آمد.ضربت فرعون ما را نیست ضیرلطف حق غالب بود بر قهر غیرگر بدانی سر ما را ای مضلمی‌رهانیمان ز رنج ای کور دلهین بیا زین سو ببین کین ارغنونمی‌زند یا لیت قومی یعلمون***بهوش باش و بیا به این طرف ببین که اَرغَنون این نغمه را می نوازد: کاش قوم من می دانستند.داد ما را فضلِ حق فرعونیینه چو فرعونیت و ملکت فانییسر بر آر و ملک بین زنده و جلیلای شده غره به مصر و رود نیلگر تو ترک این نجس خرقه کنینیل را در نیل جان غرقه کنیهین بدار از مصر ای فرعون دستدر میان مصر جان صد مصر هستتو انا رب**** همی ‌گویی به عامغافل از ماهیت این هر دو نامتو به عوام الناس می گویی من پروردگارم. اما از حقیقت این دو نام (من و پروردگار) بی خبریرب بر مربوب کی لرزان بودکی انادان بند جسم و جان بودنک انا ماییم رسته از انااز انای پر بلای پر عناآن انایی بر تو ای سگ شوم بوددر حق ما دولت محتوم بودگر نبودت این انایی کینه‌کشکی زدی بر ما چنین اقبال خوششکر آن کز دارِ فانی می‌رهیمبر سر این دار پندت می‌دهیمدارِ قتل ما براق رحلت استدارِ ملک تو غرور و غفلت استاین حیاتی خفیه در نقش مماتوان مماتی خفیه در قشرِ حیاتمی‌نماید نور نار و نار نورورنه دنیا کی بدی دارالغرور*****هین مکن تعجیل اول نیست شوچون غروب آری بر آ از شرق ضواز انایی ازل دل دنگ شداین انایی سرد گشت و ننگ شدزآن انای بی‌انا خوش گشت جانشد جهان او از انایی جهاناز انا چون رست اکنون شد اناآفرین ها بر انای بی عناکو گریزان و انایی در پی اشمی‌دود چون دید وی را بی وی اشطالب اویی نگردد طالبتچون بمردی طالبت شد مطلبتزنده‌ای کی مرده‌شو شوید تو راطالبی کی مطلبت جوید تو رااندرین بحث ار خرد ره‌بین بدیفخرِ رازی رازدان دین بدیلیک چون من لم یذق لم یدرِ بودعقل و تخییلات او حیرت فزوداما چون در مَثَل گفته اند که: حلوای تَنتَنانی تا نخوری ندانی، عقل و خیالات او، حیرت و سرگشتگی او را بیشتر کرد.کی شود کشف از تفکر این اناآن انا مکشوف شد بعد از فنامی‌فتد این عقل ها در افتقاددر مغاکی حلول و اتحادای ایازِ گشته فانی ز اقترابهم‌چو اختر در شعاع آفتاببلکه چون نطفه مبدل تو به تننه از حلول و اتحادی مفتتنعفو کن ای عفو در صندوق توسابق لطفی همه مسبوق تومن که باشم که بگویم عفو کنای تو سلطان و خلاصهٔ امر کنمن که باشم که بوم من با منتای گرفته جمله من ها دامنت*** قرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #26قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ ۖ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَآنگاه که به او گفته شد: به بهشت اندر آی، گفت: کاش قوم من (سبب آمرزش و نجاتِ مرا) می دانستند.**** قرآن کریم، سوره نازعات(۷۹)، آیه ۲۴Quran, Sooreh Nazeaat(#79), Line #24فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ و گفت: من پروردگار برتر شما هستم.***** حدیثهر گاه نور به قلب آدمی در آید، قلب گشوده و فراخ شود. سئوال شد: علامتِ آن نور چیست؟ فرمود: برکنار شدن و دوری گزیدن از سرای غرور و بازگشتن به سرای جاودان و آماده شدن برای مرگ پیش از آنکه بر آدمی فرود آید.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3606نور خواهی مستعد نور شودور خواهی خویش‌بین و دور شوور رهی خواهی ازین سجن خربسر مکش از دوست و اسجد واقترِبقرآن کریم، سوره علق(٩۶)، آیه ١٩Quran, Sooreh Alagh(#96), Line #19كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْنه، هرگز، از او پيروى مكن و سجده كن و به خدا نزديك شو.

11.07.2018

Ganje Hozour audio Program #735

برنامه صوتی شماره ۷۳۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۹ اکتبر ۲۰۱۸ ـ ۸ آبانPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1429, Divan e Shamsنه آن بی‌بهره دلدارم که از دلدار بگریزمنه آن خنجر به کف دارم کزین پیکار بگریزممنم آن تخته که با من دُروگر(۱) کارها داردنه از تیشه زبون گردم، نه از مِسمار(۲) بگریزممثال تخته بی‌خویشم، خلافِ تیشه نندیشمنشایم جز که آتش را گر از نَجّار بگریزمچو سنگم خوار و سرد، ار من به لَعلی(۳) کم سفر سازمچو غارم تنگ و تاری گر ز یارِ غار بگریزمنیابم بوسِ شَفتالو، چو بگریزم ز بی‌برگینبویم مشکِ تاتاری(۴) گر از تاتار بگریزماز آن از خود همی‌رنجم که من هم در نمی‌گنجمسزد چون سر نمی‌گنجد گر از دستار بگریزمهزاران قرن می باید که این دولت به پیش آیدکجا یابم دگربارش، اگر این بار بگریزم؟نه رنجورم، نه نامردم که از خوبان بپرهیزمنه فاسد معده‌ای دارم که از خَمّار(۵) بگریزمنِیَم بر پشتِ پالانی(۶) که در میدان سپس مانمنِیَم فَلّاحِ(۷) این ده من که از سالار بگریزمهمی‌گویم: دلا بس کن، دلم گوید جوابِ منکه من در کانِ زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197ای دهندهٔ قوت و تَمکین(۸) و ثَباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی ستقایمی ده نفس را، که مُنثَنی ست(۹)صبرشان بخش و کفهٔ میزان گرانوارَهانشان از فنِ صورتگران(۱۰)وز حسودی بازِشان خر ای کریمتا نباشند از حسد دیوِ رَجیم(۱۱)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1211گر نکردی شرع، افسونی لطیفبر دریدی هر کسی جسمِ حریفشرع بهرِ دفعِ شَرّ رایی زنددیو را در شیشهٔ حجّت کنداز گواه و از یَمین(۱۲) و از نُکول(۱۳)تا به شیشه در رود دیوِ فضول(۱۴)مثلِ میزانی که خشنودیِ دو ضِدّجمع می‌آید یقین در هَزل(۱۵) و جِدّشرع چون کَیْله(۱۶) و ترازو دان یقینکه بدو خصمان رهند از جنگ و کینمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1535, Divan e Shamsکنون پندار مُردَم آشتی کنکه در تسلیم ما چون مردگانیممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیشِ آن خورشید، چون جَست از کَمین(۱۷)این چنین جانی چه درخوردِ تن است؟هین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تنِ گشته وِثاقِ(۱۸) جان، بس استچند تانَد(۱۹) بحر در مَشکی نشست؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3196تا کنی مر غیر را حَبْر(۲۰) و سَنی(۲۱)خویش را بدخُو و خالی می‌کنیمتصل چون شد دلت با آن عَدَن(۲۲)هین بگو مَهراس(۲۳) از خالی شدنامر قُل(۲۴) زین آمدش کای راستینکم نخواهد شد بگو دریاست ایناَنْصِتوا(۲۵) یعنی که آبت را به لاغ(۲۶)هین تلف کم کن که لب‌خشک ست باغمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3456اَنْصِتُوا را گوش کن، خاموش باشچون زبانِ حق نگشتی، گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1742چونکه عاشق اوست، تو خاموش باشاو چو گوش ات می کشد، تو گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2726اَنْصِتُوا بپذیر، تا بر جانِ توآید از جانان، جزای اَنْصِتُوامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3927مرگ بی مرگی بود ما را حلالبرگ بی برگی بود ما را نَوال(۲۷)ظاهرش مرگ و به باطن زندگیظاهرش اَبتَر(۲۸)، نهان پایندگیدر رحم، زادن جنین را رفتن استدر جهان، او را ز نو بِشْکُفتن استچون مرا سوی اَجَل عشق و هواستنَهیِ لا تَلقُوا بِاَيْدِیکُم مَراستاز آنرو که من شیفته و عاشق مرگ هستم، پس نهی سوره بقره « و خودرا با دست خود به هلاکت میفکنید » متوجه من است. قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۹۵Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #195وَأَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ۛ وَأَحْسِنُوا ۛإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (١٩٥)در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را به دست خويش به هلاكت ميندازيد و نيكى كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.سنایی، دیوان اشعار، قصاید، شماره ۱۲۶Sanaee Poem(Qasaayed)# 126, Divan e Ashaarپایِ این مردان نداری جامهٔ ایشان مپوشبرگِ بی‌برگی نداری لافِ درویشی مزنسنایی، دیوان اشعار، قصاید، شماره ۱۴۴Sanaee Poem(Qasaayed)# 144, Divan e Ashaarزَهرهٔ(۲۹) مردان نداری خدمتِ سلطان مکنپنجهٔ شیران نداری عَزمِ این میدان مکنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1378برگِ بی برگی(۳۰)، تو را چون برگ شدجانِ باقی(۳۱) یافتی و مرگ شدچون تو را غم، شادی افزودن گرفتروضهٔ(۳۲) جانت گل و سوسن گرفتآنچه خوفِ دیگران آن اَمنِ توستبَط(۳۳)، قوی از بَحر و مرغِ خانه سستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4760چونکه بر وی سرد گشتی این نهادجوش کردی گرم چشمهٔ اتحادچونکه با بی‌برگیِ غربت بساختبرگِ بی‌برگی به سوی او بتاختخوشه‌های فکرتش بی‌کاه شدشَبرُوان را رهنما چون ماه شدای بسا طوطیِّ گویای خَمُشای بسا شیرین‌روانِ رُو تُرُش(۳۴)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 982گفت آن یعقوب با اولادِ خویشجُستنِ یوسف کنید از حد بیشهر حسِ خود را درین جُستن به جِدهر طرف رانید، شکلِ مُستَعِد(۳۵)گفت: از رَوحِ خدا لا تَیْأَسُوا(۳۶)همچو گم کرده پسر، رو سو به سواو گفت: از رحمت خدا نومید مشوید و مانند کسی که فرزندی گم کرده است به هر سو بروید و تلاش کنید. از رهِ حِسِّ دهان، پرسان شویدگوش را بر چار راهِ آن نهیدهر کجا بوی خوش آید، بو بریدسوی آن سِر، کاشنای آن سَریدهر کجا لطفی ببینی از کسیسویِ اصلِ لطف، ره یابی عَسی(۳۷)این همه خوش ها ز دریایی ست ژَرفجزو را بگذار و بر کُل دار طَرف(۳۸)جنگ های خلق بهرِ خوبی استبرگِ بی برگی نشانِ طوبی(۳۹) استخشم های خلق، بهرِ آشتی ستدامِ راحت، دایماً بی‌راحتی ستهر زدن بهرِ نوازش را بُوَدهر گِله از شُکر آگه می‌کندبوی بَر، از جزو، تا کُلّ ای کریمبوی بَر از ضدّ، تا ضدّ ای حکیمجنگ ها می آشتی آرد درستمارگیر از بهرِ یاری مار جُستبهرِ یاری، مار جوید آدمیغم خورد بهرِ حریفِ بی‌غمیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1356اوّلِ صف بر کسی مانَد به کامکو نگیرد دانه، بیند بندِ دامحَبَّذا(۴۰) دو چشمِ پایان بینِ راد(۴۱)که نگه دارند تن را از فَسادآن ز پایان‌دیدِ احمد بود کودید دوزخ را همینجا مو به مودید عَرش و کُرسی و جَنّات(۴۲) راتا درید او پردهٔ غَفلات(۴۳) راگر همی‌خواهی سلامت از ضررچشم ز اوّل بند و پایان را نگرتا عدم ها را ببینی جمله هستهست ها را بنگری محسوس، پستاین ببین باری که هر کِش عقل هستروز و شب در جست و جوی نیست استدر گدایی طالبِ جُودی که نیستبر دکان ها طالبِ سودی که نیستدر مزارع طالبِ دَخلی که نیستدر مَغارِس(۴۴) طالبِ نَخلی که نیستدر مدارس طالبِ علمی که نیستدر صَوامِع(۴۵) طالبِ حِلمی(۴۶) که نیستهست ها را سوی پس افکنده‌اندنیست ها را طالب اند و بنده‌اندزآنکه کان و مَخزنِ صُنعِ(۴۷) خدانیست غیرِ نیستی در اِنجِلا(۴۸)مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1378از چه نامِ برگ را کردی تو مرگ؟جادویی بین که نمودت مرگ برگهر دو چشمت بست سِحرِ صنعتشتا که جان را در چَه(۴۹) آمد رغبتشدر خیالِ او ز مکرِ کردگارجمله صحرا فوقِ چَه زَهر است و مارلاجَرَم چَه را پناهی ساخته ستتا که مرگ او را به چاه انداخته ستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4097غفلت و نِسیانِ(۵۰) بَد آموختهز آتشِ تعظیم گردد سوختههیبَتَش بیداری و فِطنَت(۵۱) دهدسَهو(۵۲) و نِسیان از دلش بیرون جهدوقتِ غارت خواب ناید خلق راتا بِنَرباید کسی زو دَلق(۵۳) راخواب چون در می‌رمد از بیمِ دَلقخوابِ نِسیان کی بُوَد با بیمِ حَلْق؟لاتُؤاخِذ اِنْ نَسینا*، شد گواهکه بُوَد نِسیان به وجهی هم گناهآیه ای که می گوید: مؤاخذه مکن اگر فراموش کردیم، گواه آن است که فراموشی به اعتباری گناه است. زآنکه اِستِکمالِ(۵۴) تَعظیم او نکردورنه نِسیان در نیاوردی نبردگرچه نِسیان لابد و ناچار بوددر سبب ورزیدن او مختار بودکه تَهاوُن(۵۵) کرد در تعظیم هاتا که نِسیان زاد یا سَهو و خطاهمچو مستی، کو جنایت ها کندگوید او: مَعذور بودم من ز خَودگویدش لیکن سبب ای زشتکاراز تو بُد در رفتنِ آن اختیاربیخودی نآمد به خود، توش خواندیاختیارت خود نشد، توش راندیگر رسیدی مستی ای بی‌جهدِ توحفظ کردی ساقیِ جان، عهدِ توپُشت‌دارت(۵۶) بودی او و عُذرخواهمن غلامِ زَلَّتِ(۵۷) مست اِلهعَفوهای جمله عالَم ذَرّه‌ایعکسِ عَفوت، ای ز تو هر بهره‌ایعَفوها گفته ثَنای(۵۸) عَفو تونیست کُفوَش(۵۹) اَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا**همه بخشش ها، بخشش تو را می ستایند که هیچ همتایی ندارد. ای مردم ( از عصیان امر خدا ) خویشتن داری کنید.جانشان بخش و ز خودشان هم مَرانکام شیرینِ تواند ای کامرانرحم کن بر وی که روی تو بدیدفُرقَتِ(۶۰) تلخِ تو چون خواهد کشید؟از فِراق و هَجر(۶۱) می‌گویی سَخُن؟هر چه خواهی کن، ولیکن این مکنصد هزاران مرگِ تلخِ شصت تُونیست مانندِ فِراقِ روی توتلخیِ هَجر از ذُکور(۶۲) و از اِناث(۶۳)دور دار ای مُجرِمان را مُستَغاث(۶۴)بر امیدِ وصل تو مُردن خوش استتلخیِ هَجرِ تو فوقِ آتش استگَبر(۶۵) می‌گوید میان آن سَقَر(۶۶)چه غمم بودی گَرَم کردی نظر؟کان نظر شیرین کنندهٔ رنج هاستساحران را خونبهایِ دست و پاست* قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۸۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #286… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ…… پروردگارا! اگر ما فراموش کردیم یا به خطا رفتیم، ما را (بدان) مگیر (و مورد مؤاخذه و پرس و جو قرار مده)…** قرآن کریم، سوره نساء(۴)، آیه ۱Quran, Sooreh Nessa(#4), Line #1يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ …..إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًااى مردم، از پروردگارتان پروا کنید، آن كه شما را از يك تن بيافريد…هر آينه خدا مراقب شماست.** قرآن کریم، سوره حج(۲۲)، آیه ۱Quran, Sooreh Haj(#22), Line #1یا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ ۚ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌاى مردم، از پروردگارتان پروا کنید، كه زلزله قيامت حادثه بزرگى است.**‌ قرآن کریم، سوره لقمان(۳۱)، آیه ۳۳Quran, Sooreh Loghman(#31), Line #33يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْمًا لَا يَجْزِي وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَنْ وَالِدِهِ شَيْئًا ۚإِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُای مردم! از پروردگارتان پروا کنید، و بترسید از روزی که هیچ پدری چیزی [از عذاب دوزخ را] از فرزندش دفع نمی کند، و نه هیچ فرزندی دفع کننده چیزی از [عذاب] پدر خویش است. بی تردید وعده خدا حق است، پس زندگی دنیا شما را نفریبد، و مبادا شیطان شما را به [کرم و رحمت] خدا مغرور کند.(۱) دُروگر: درودگر، نجار(۲) مِسمار: میخ(۳) لَعل: نوعی سنگ قیمتی از ترکیبات آلومینیوم به ‌رنگ سرخ، مانند یاقوت، لب معشوق(۴) تاتار: مغول(۵) خَمّار: می‌فروش، شراب‌فروش(۶) پالانی: اسب بارکش، یابو(۷) فَلّاح: کشاورز، برزگر(۸) تَمکین:  قبول ‌کردن، استعداد انسان برای ماندن در حالت تسلیم یا استعداد فضا گشایی مداوم(۹) مُنثَنی: خمیده، دوتا، در اینجا به معنی سست کار و درمانده(۱۰) صورتگر: نقاش، مجسمه ساز، تصویر ساز(۱۱) رَجیم: ملعون، مطرود(۱۲) یَمین: سوگند، قسم(۱۳) نُکول: خودداری کردن، فراموش کردن(۱۴) فضول: یاوه گو(۱۵) هَزل: شوخی، مقابل جدّی، غیر جدّی(۱۶) کَیْله: پیمانه(۱۷) کَمین: نهانگاه، کَمینگاه(۱۸) وِثاق: اتاق، خرگاه(۱۹) تانَد: می تواند(۲۰) حَبْر: دانشمند، دانا(۲۱) سَنی: رفیع، بلند مرتبه(۲۲) عَدَن: عالم قدس و جهان حقیقت(۲۳) مَهراس: نترس، فعل نهی از مصدر هراسیدن(۲۴) قُل: بگو(۲۵) اَنْصِتوا: خاموش باشید(۲۶) لاغ: هزل، شوخی، در اینجا به معنی بیهوده است(۲۷) نَوال: عطا و بخشش(۲۸) اَبتَر: دُم بریده، ناقص، سترون(۲۹) زَهره: جرأت، شجاعت(۳۰) برگ بی برگی: سرمایه عدم تعلق، سرمایه عدم هم هویت شدگی(۳۱) باقی: جاودان(۳۲) روضه: باغ، گلستان(۳۳) بَط: مرغابی(۳۴) رُو تُرُش: اخمو، عبوس(۳۵) مُستَعِد: کسی که آماده برای کاری است، آماده، بااستعداد(۳۶) لا تَیْأَسُوا: نا امید نشوید(۳۷) عَسی': شاید، ممکن است(۳۸) طَرف: پلک چشم(۳۹) طوبی': درخت بهشتی، پاکیزه، پاکیزگی(۴۰) حَبَّذا: خوشا، چه نیکو است این(۴۱) راد: حکیم، فرزانه، دانشمند، جوانمرد(۴۲) جَنّات: جمع جنّت به معنی بهشت (۴۳) پرده غَفلات: پرده پندار یا پرده هم هویت شدگی ها(۴۴) مَغارِس: جمع مَغرِس به معنی قلمستان و جای نهالکاری(۴۵) صَوامِع: جمع صومعه، دیرها(۴۶) حِلم: بردباری، شکیبایی(۴۷) صُنع: آفرینش(۴۸) اِنجِلا: مخفف اِنجِلاء به معنی روشن و آشکار شدن(۴۹) چَه: مخفف چاه(۵۰) نِسیان: فراموشی(۵۱) فِطنَت: زیرکی و هوشیاری(۵۲) سَهو: خطا، اشتباه غیرعمدی، غفلت(۵۳) دَلق: خرقه، پوستین، جامۀ درویشی(۵۴) اِستِکمال: به کمال رساندن، کامل کردن، تمام کردن(۵۵) تَهاوُن: سستی و سهل‌انگاری(۵۶) پُشت‌دار: پشتیبان، حامی(۵۷) زَلَّت: لغزش(۵۸) ثَنا: مدح، ستایش(۵۹) کُفو: همتا، نظیر(۶۰) فُرقَت: فراق، جدایی(۶۱) هَجر: دوری، هجران(۶۲) ذُکور: جمع ذَکَر به معنی جنس مذکر(۶۳) اِناث: جمع اُنثی' به معنی جنس مؤنث(۶۴) مُستَغاث: فریاد رس(۶۵) گَبر: کافر(۶۶) سَقَر: جهنم، آتش دردهای من ذهنی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1429, Divan e Shamsنه آن بی‌بهره دلدارم که از دلدار بگریزمنه آن خنجر به کف دارم کزین پیکار بگریزممنم آن تخته که با من دروگر کارها داردنه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزممثال تخته بی‌خویشم خلاف تیشه نندیشمنشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزمچو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازمچو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزمنیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی‌برگینبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزماز آن از خود همی‌رنجم که من هم در نمی‌گنجمسزد چون سر نمی‌گنجد گر از دستار بگریزمهزاران قرن می باید که این دولت به پیش آیدکجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزمنه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزمنه فاسد معده‌ای دارم که از خمار بگریزمنیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانمنیم فلاح این ده من که از سالار بگریزمهمی‌گویم دلا بس کن دلم گوید جواب منکه من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197ای دهندهٔ قوت و تمکین و ثباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی ستقایمی ده نفس را که منثنی ستصبرشان بخش و کفهٔ میزان گرانوارهانشان از فن صورتگرانوز حسودی بازِشان خر ای کریمتا نباشند از حسد دیوِ رجیممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1211گر نکردی شرع افسونی لطیفبر دریدی هر کسی جسم حریفشرع بهر دفع شر رایی زنددیو را در شیشهٔ حجت کنداز گواه و از یمین و از نکولتا به شیشه در رود دیوِ فضولمثل میزانی که خشنودی دو ضدجمع می‌آید یقین در هزل و جدشرع چون کیله و ترازو دان یقینکه بدو خصمان رهند از جنگ و کینمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1535, Divan e Shamsکنون پندار مردم آشتی کنکه در تسلیم ما چون مردگانیممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کمیناین چنین جانی چه درخورد تن استهین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تن گشته وثاق جان بس استچند تاند بحر در مشکی نشستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3196تا کنی مر غیر را حبر و سنیخویش را بدخو و خالی می‌کنیمتصل چون شد دلت با آن عدنهین بگو مهراس از خالی شدنامر قل زین آمدش کای راستینکم نخواهد شد بگو دریاست اینانصتوا یعنی که آبت را به لاغهین تلف کم کن که لب‌خشک ست باغمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3456انصتوا را گوش کن خاموش باشچون زبان حق نگشتی گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1742چونکه عاشق اوست تو خاموش باشاو چو گوش ات می کشد تو گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2726انصتوا بپذیر تا بر جان توآید از جانان جزای انصتوامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3927مرگ بی مرگی بود ما را حلالبرگ بی برگی بود ما را نوالظاهرش مرگ و به باطن زندگیظاهرش ابتر نهان پایندگیدر رحم زادن جنین را رفتن استدر جهان او را ز نو بشکفتن استچون مرا سوی اجل عشق و هواستنهی لا تلقوا بايدیکم مراستاز آنرو که من شیفته و عاشق مرگ هستم، پس نهی سوره بقره « و خودرا با دست خود به هلاکت میفکنید » متوجه من است. قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۹۵Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #195وَأَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ۛ وَأَحْسِنُوا ۛإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (١٩٥)در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را به دست خويش به هلاكت ميندازيد و نيكى كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.سنایی، دیوان اشعار، قصاید، شماره ۱۲۶Sanaee Poem(Qasaayed)# 126, Divan e Ashaarپای این مردان نداری جامهٔ ایشان مپوشبرگ بی‌برگی نداری لاف درویشی مزنسنایی، دیوان اشعار، قصاید، شماره ۱۴۴Sanaee Poem(Qasaayed)# 144, Divan e Ashaarزهرهٔ مردان نداری خدمت سلطان مکنپنجهٔ شیران نداری عزم این میدان مکنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1378برگ بی برگی تو را چون برگ شدجان باقی یافتی و مرگ شدچون تو را غم شادی افزودن گرفتروضهٔ جانت گل و سوسن گرفتآنچه خوف دیگران آن امن توستبط قوی از بحر و مرغ خانه سستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4760چونکه بر وی سرد گشتی این نهادجوش کردی گرم چشمهٔ اتحادچونکه با بی‌برگی غربت بساختبرگ بی‌برگی به سوی او بتاختخوشه‌های فکرتش بی‌کاه شدشبروان را رهنما چون ماه شدای بسا طوطی گویای خمشای بسا شیرین‌روان رو ترشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 982گفت آن یعقوب با اولاد خویشجستن یوسف کنید از حد بیشهر حس خود را درین جستن به جدهر طرف رانید شکل مستعدگفت از روح خدا لا تیأسواهمچو گم کرده پسر رو سو به سواو گفت: از رحمت خدا نومید مشوید و مانند کسی که فرزندی گم کرده است به هر سو بروید و تلاش کنید. از ره حس دهان پرسان شویدگوش را بر چار راه آن نهیدهر کجا بوی خوش آید بو بریدسوی آن سر کاشنای آن سریدهر کجا لطفی ببینی از کسیسوی اصل لطف ره یابی عسیاین همه خوش ها ز دریایی ست ژرفجزو را بگذار و بر کل دار طرفجنگ های خلق بهر خوبی استبرگ بی برگی نشان طوبی استخشم های خلق بهر آشتی ستدام راحت دایما بی‌راحتی ستهر زدن بهر نوازش را بودهر گله از شکر آگه می‌کندبوی بر از جزو تا کل ای کریمبوی بر از ضد تا ضد ای حکیمجنگ ها می آشتی آرد درستمارگیر از بهر یاری مار جستبهر یاری مار جوید آدمیغم خورد بهرِ حریف بی‌غمیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1356اول صف بر کسی ماند به کامکو نگیرد دانه بیند بند دامحبذا دو چشم پایان بین رادکه نگه دارند تن را از فسادآن ز پایان‌دید احمد بود کودید دوزخ را همینجا مو به مودید عرش و کرسی و جنات راتا درید او پردهٔ غفلات راگر همی‌خواهی سلامت از ضررچشم ز اول بند و پایان را نگرتا عدم ها را ببینی جمله هستهست ها را بنگری محسوس پستاین ببین باری که هر کش عقل هستروز و شب در جست و جوی نیست استدر گدایی طالب جودی که نیستبر دکان ها طالب سودی که نیستدر مزارع طالب دخلی که نیستدر مغارس طالب نخلی که نیستدر مدارس طالب علمی که نیستدر صوامع طالب حلمی که نیستهست ها را سوی پس افکنده‌اندنیست ها را طالب اند و بنده‌اندزآنکه کان و مخزن صنع خدانیست غیرِ نیستی در انجلامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1378از چه نام برگ را کردی تو مرگجادویی بین که نمودت مرگ برگهر دو چشمت بست سحرِ صنعتشتا که جان را در چه آمد رغبتشدر خیال او ز مکرِ کردگارجمله صحرا فوق چه زهر است و مارلاجرم چه را پناهی ساخته ستتا که مرگ او را به چاه انداخته ستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4097غفلت و نسیان بد آموختهز آتش تعظیم گردد سوختههیبتش بیداری و فطنت دهدسهو و نسیان از دلش بیرون جهدوقت غارت خواب ناید خلق راتا بنرباید کسی زو دلق راخواب چون در می‌رمد از بیم دلقخواب نسیان کی بود با بیم حلقلاتؤاخذ ان نسینا* شد گواهکه بود نسیان به وجهی هم گناهآیه ای که می گوید: مؤاخذه مکن اگر فراموش کردیم، گواه آن است که فراموشی به اعتباری گناه است. زآنکه استکمال تعظیم او نکردورنه نسیان در نیاوردی نبردگرچه نسیان لابد و ناچار بوددر سبب ورزیدن او مختار بودکه تهاون کرد در تعظیم هاتا که نسیان زاد یا سهو و خطاهمچو مستی کو جنایت ها کندگوید او معذور بودم من ز خودگویدش لیکن سبب ای زشتکاراز تو بد در رفتن آن اختیاربیخودی نآمد به خود توش خواندیاختیارت خود نشد توش راندیگر رسیدی مستی ای بی‌جهد توحفظ کردی ساقی جان عهد توپشت‌دارت بودی او و عذرخواهمن غلام زلت مست الهعفوهای جمله عالم ذره‌ایعکس عفوت ای ز تو هر بهره‌ایعفوها گفته ثنای عفو تونیست کفوش ایها الناس اتقوا**همه بخشش ها، بخشش تو را می ستایند که هیچ همتایی ندارد. ای مردم ( از عصیان امر خدا ) خویشتن داری کنید.جانشان بخش و ز خودشان هم مرانکام شیرین تواند ای کامرانرحم کن بر وی که روی تو بدیدفرقت تلخ تو چون خواهد کشیداز فراق و هجر می‌گویی سخنهر چه خواهی کن ولیکن این مکنصد هزاران مرگ تلخ شصت تونیست مانند فراق روی توتلخی هجر از ذکور و از اناثدور دار ای مجرِمان را مستغاثبر امید وصل تو مردن خوش استتلخی هجر تو فوق آتش استگبر می‌گوید میان آن سقرچه غمم بودی گرم کردی نظرکان نظر شیرین کنندهٔ رنج هاستساحران را خونبهای دست و پاست* قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۸۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #286… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ…… پروردگارا! اگر ما فراموش کردیم یا به خطا رفتیم، ما را (بدان) مگیر (و مورد مؤاخذه و پرس و جو قرار مده)…** قرآن کریم، سوره نساء(۴)، آیه ۱Quran, Sooreh Nessa(#4), Line #1يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ …..إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًااى مردم، از پروردگارتان پروا کنید، آن كه شما را از يك تن بيافريد…هر آينه خدا مراقب شماست.** قرآن کریم، سوره حج(۲۲)، آیه ۱Quran, Sooreh Haj(#22), Line #1یا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ ۚ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌاى مردم، از پروردگارتان پروا کنید، كه زلزله قيامت حادثه بزرگى است.**‌ قرآن کریم، سوره لقمان(۳۱)، آیه ۳۳Quran, Sooreh Loghman(#31), Line #33يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْمًا لَا يَجْزِي وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَنْ وَالِدِهِ شَيْئًا ۚإِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُای مردم! از پروردگارتان پروا کنید، و بترسید از روزی که هیچ پدری چیزی [از عذاب دوزخ را] از فرزندش دفع نمی کند، و نه هیچ فرزندی دفع کننده چیزی از [عذاب] پدر خویش است. بی تردید وعده خدا حق است، پس زندگی دنیا شما را نفریبد، و مبادا شیطان شما را به [کرم و رحمت] خدا مغرور کند.

10.31.2018

Ganje Hozour audio Program #734

برنامه صوتی شماره ۷۳۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۲ اکتبر ۲۰۱۸ ـ ۱ آبانPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1428, Divan e Shamsهمه بازان(۱) عجب ماندند در آهنگِ پروازمکبوتر همچو من دیدی؟ که من در جُستنِ بازمبه هر هنگام هر مرغی به هر پَرّی همی‌پَرَّدمگر من سنگِ پولادم که در پرواز آغازمدهان مَگشای بی‌هنگام و می ترس از زبانِ منزبانَت گر بُوَد زَرّین، زبان دَرکَش که من گازم(۲)به دُنبَل(۳) دُنبه می گوید مرا نیشیست در باطِنتو را بشکافم ای دُنبَل گر از آغاز بِنوازمبِمالَم بر تو من خود را به نرمی، تا شوی ایمِنبه ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فَن سازمدهان مَگشای این ساعت، اَزیرا دُنبلِ خامیچو وقت آید شوی پخته، به کارِ تو بپردازمکدامین شوخ(۴) بُرد از ما که دیده شوخ کَردَستیچه خوانی دیده پیهی(۵) را که پس فرداش بُگدازَم(۶)؟کمانِ نُطقِ من بِستان که تیرِ قهر می پَرَّدکه از مستی مبادا تیر سویِ خویش اندازمیکی سوزیست سازنده عِتابِ(۷) شمس تبریزیرَهَم از عالَمِ ناری(۸)، چو با این سوز دَرسازممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3496کس نیابد بر دلِ ایشان ظَفَربر صدف آید ضرر، نی بر گُهَرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364کُنتُ کَنزاً رَحْمَةً مَخْفِیَّةًفَابْتَعَثْتُ اُمَةً مَهدیَّةًمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.حدیث قدسیکُنتُ کَنزاً مَخفِیّاً فاحببتُ اَنْ اُعْرَف...من گنجینه رحمت نهانی بودم و می خواستم که شناخته شوم...مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه، همچون شَبَتهم قضا دستت بگیرد عاقبتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1381حق، قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کُن فَکانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدمِ او جان دهدت رو ز نَفَخْتُ(۹) بپذیرکارِ او کُنْ فَیَکُون ‌ست، نه موقوفِ عللمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4123شرط تسلیم است نه کارِ درازسود نَبْوَد در ضَلالَت(۱۰) تُرک‌ْتاز(۱۱)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3182فعلِ توست این غُصه‌های دَم به دَماین بُوَد معنی قَدْ جَفَّ الْقَلَممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 393خفته از احوال دنیا روز و شبچون قلم در پنجه تَقلیبِ(۱۲) ربمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دیدِ دوست استچونکه دیدِ دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیتگفت ایزد: ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْت*گر بپرّانیم تیر، آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداست* قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد …مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1668لطف های مُضمَر(۱۳) اندر قَهرِ اوجان سپردن جان فزاید بهرِ اومولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1061جُنبِشم زین پیش بود از بال و پَرجُنبِشم اکنون ز دستِ دادگرجُنبِشِ فانیم بیرون شد ز پوستجُنبِشم باقی ست اکنون، چون از اوستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 652, Divan e Shamsتَدبیر کند بنده و تَقدیر نداندتَدبیر به تَقدیرِ خداوند نماندبنده چو بیندیشد، پیداست چه بیندحیلَت(۱۴) بکند، لیک خدایی نتواندگامی دو چنان آید کاو راست نهادستوانگاه که داند که کجاهاش کشاند؟اِستیزه(۱۵) مکن، مملکتِ عشق طلب کنکاین مملکتت از مَلِکُ الْموُت(۱۶) رهاندباری، تو بِهِل(۱۷) کامِ خود و نورِ خرد گیرکاین کام تو را زود به ناکام رسانداِشکاریِ(۱۸) شَه باش و مجو هیچ شکاریکِاشکارِ تو را بازِ اَجَل بازستاندچون بازِ شَهی رو به سوی طَبله(۱۹) بازشکان طَبله تو را نوش دهد طَبل نخوانداز شاه وفادارتر امروز کسی نیستخر جانبِ او ران، که تو را هیچ نراندزندانیِ مرگند همه خلق، یقین دانمحبوس، تو را از تَکِ(۲۰) زندان نرهانددانی که در این کوی رضا بانگِ سگان چیست؟تا هر که مُخَنَّث(۲۱) بُوَد آنش بِرَمانَدحاشا ز سواری که بُوَد عاشقِ این راهکه بانگِ سگِ کوی دلش را بِطَپانَد(۲۲)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 609, Divan e Shamsبر هر چه همی‌لرزی، می‌دان که همان ارزیزین روی دلِ عاشق از عرش فزون باشد آن را که شفا دانی، دردِ تو از آن باشدوآن را که وفا خوانی، آن مَکر و فُسون باشد مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 765, Divan e Shamsهله، نومید نباشی که تو را یار براندگرت امروز براند نه که فردات بخواند؟در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجاز پسِ صبر تو را او به سرِ صَدر(۲۳) نشاندو اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرهارهِ پنهان بنماید که کس آن راه نداندنه که قصّاب به خنجر چو سَرِ میش بِبُرّدنَهِلَد کُشته خود را کُشَد آن گاه کشاندچو دَمِ میش نماند، ز دَمِ خود کندش پُرتو ببینی دَمِ یزدان به کجاهات رساندبه مَثَل گفتم این را و اگر نه کرمِ اونکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4035دادنِ شاه گوهر را میانِ دیوان و مَجمَع به دست وزیر که این چند ارزد و مبالغه کردنِ وزیر در قیمتِ او و فرمودن شاه او را که اکنون این را بشکن و گفت وزیر که این را چون بشکنم؟ اِلی آخِر القِصه.شاه روزی جانبِ دیوان شتافتجمله اَرکان(۲۴) را در آن دیوان بیافتگوهری بیرون کشید او مُسْتَنیر(۲۵)پس نهادش زود در کَفِّ وزیرگفت: چون ست و چه ارزد این گُهَر؟گفت: به ارزد ز صد خَروارِ زرگفت: بشکن، گفت: چونش بشکنم؟نیکخواهِ مخزن و مالت منمچون روا دارم که مثلِ این گُهَرکه نیاید در بَها، گردد هَدَر؟گفت شاباش(۲۶) و بدادش خِلعَتی(۲۷)گوهر از وی بِسْتَد آن شاه و فَتی(۲۸)کرد ایثارِ وزیر آن شاه جُودهر لباس و حُلّه(۲۹) کو پوشیده بودساعتیشان کرد مشغول سَخُناز قضیّه تازه و راز کَهُنبعد از آن دادش به دستِ حاجِبی(۳۰)که چه ارزد این به پیشِ طالبی؟گفت: ارزد این به نیمهٔ مملکتکِش نگهدارا خدا از مَهْلِکت(۳۱)گفت: بشکن، گفت: ای خورشیدتیغبس دریغست این شکستن را، دریغقیمتش بگذار، بین تاب و لـُمَع(۳۲)که شده ست این نورِ روز او را تَبَع(۳۳)دست کی جنبد مرا در کَسرِ(۳۴) او؟که خزینهٔ شاه را باشم عَدوشاه خِلعَت داد، اِدرارش(۳۵) فزودپس دهان در مدحِ عقلِ او گشودبعدِ یک ساعت به دستِ میرِ داد(۳۶)دُرّ را آن امتحانْ کُن(۳۷) باز داداو همین گفت و همه میران همینهر یکی را خِلعتی داد او ثَمین(۳۸)جامِگی هاشان(۳۹) همی‌افزود شاهآن خَسیسان را بِبُرد از ره به چاهاین چنین گفتند پَنْجَه شصت امیرجمله یک یک هم به تقلیدِ وزیرگرچه تقليدست اُستونِ(۴۰) جهانهست رسوا هر مُقَلِّد(۴۱) ز امتحانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4054رسیدنِ گوهر از دست به دست آخرِ دور به اَیاز، و کیاستِ اَیاز و مُقَلِّد ناشدنِ ایشان را و مغرور ناشدنِ او به گال(۴۲) و مال دادن شاه و خلعت ها و جامگی ها افزون کردن و مَدحِ عقل مخطئان کردن، که نشاید مُقَلِّد را مسلمان داشتن، مسلمان باشد اما نادر باشد که مُقَلِّد ثبات کند بر آن اعتقاد، و مُقَلِّد ازین امتحان ها به سلامت بیرون آید که ثباتِ بینایان ندارد، اِلّا مَن عَصَمَهُ اللهُ (مگر کسی که خدا او را از لغزش مصون دارد)، زیرا حق یکی است و آن را ضدّ بسیار غلط افکن و مشابه حق. مُقَلِّد چون آن ضدّ را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد. اما حق با آن ناشناختِ او، چون او را به عنایت نگاه دارد، آن ناشناخت، او را زیان ندارد.ای اَیاز اکنون نگویی کین گُهَرچند می‌ارزد بدین تاب و هنر؟گفت: افزون ز آنچه تانم گفت منگفت: اکنون زود خُردش در شکنسنگ ها در آستین بودش، شتابخُرد کردش، پیشِ او بود آن صَواب(۴۳)ز اتفاقِ طالِعِ(۴۴) با دولتشدست داد آن لحظه نادر حکمتشاز قضا طالعِ فرخنده اش با او همراه شد و در آن لحظه حکمتی نادر به قلبش خطور کرد.یا به خواب این دیده بود آن پُر صفاکرده بود اندر بغل دو سنگ راهم‌چو یوسف که درونِ قَعرِ چاهکشف شد پایانِ کارش از اِلهقرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Yuosof(#12), Line #15فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ ۚ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَآنگاه که (برادران یوسف) او را با خود بردند و همسخن شدند که در تگِ چاهش افکنند بدو وحی کردیم که آنان را از این کارشان خبر خواهی دادن، در حالی که ندانند.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4071چون شکست او گوهرِ خاص آن زمانزآن امیران خاست(۴۵) صد بانگ و فَغانکین چه بی‌باکی است؟ والله کافر استهر که این پر نور گوهر را شکستوآن جماعت جمله از جهل و عَما(۴۶)درشکسته دُرِّ امرِ شاه راقیمتی گوهر نتیجهٔ مهر و وُد(۴۷)بر چنان خاطر چرا پوشیده شد؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4075تشنیع زدنِ اُمَرا بر اَیاز که چرا شکستش؟ و جواب دادنِ اَیاز ایشان راگفت اَیاز: ای مِهترانِ ناموراَمرِ شه بهتر به قیمت یا گهر؟اَمرِ سلطان بِه بُوَد پیشِ شمایا که این نیکو گُهَر؟ بهرِ خداای نظرتان بر گُهَر بر شاه نهقبله‌تان غول ست و جادهٔ راه نهمن ز شَه بر می‌نگردانم نظرمن چو مُشرک روی نآرم با حَجَر(۴۸)بی‌گُهَر جانی که رنگین سنگ رابرگُزیند پس نهد شاهِ مراپشت سوی لُعبتِ(۴۹) گلرنگ کنعقل در رنگ‌ آورنده دَنگ(۵۰) کُنبه بت رنگین پشت کن، عقل خود را مبهوت آفریننده رنگ کناندرآ در جو سَبو بر سنگ زنآتش اندر بو و اندر رنگ زنگرنه‌ یی در راهِ دین از ره‌زنانرنگ و بو مَپْرَست مانندِ زنانسر فرود انداختند آن مِهترانعذرجویان گشته زآن نِسیان(۵۱) به جاناز دلِ هر یک دو صد آه آن زمانهمچو دودی می‌شدی تا آسمانکرد اشارت شَه به جَلّادِ کَهُنکه ز صَدرم این خَسان(۵۲) را دور کُناین خَسان چه لایقِ صَدرِ مَن‌اند؟کز پیِ سنگ اَمرِ ما را بشکننداَمرِ ما پیشِ چنین اهلِ فَسادبهرِ رنگین سنگ شد خوار و کَساد(۵۳)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4088قصدِ شاه به کشتنِ اُمَرا و شفاعت کردن اَیاز پیشِ تختِ سلطان که ای شاه عالم اَلْعَفو اَوْلیپس اَیازِ مِهراَفزا بر جهیدپیشِ تختِ آن اُلُغ سلطان دویدسَجده‌ای کرد و گلوی خود گرفت(۵۴)کای قبادی کز تو چرخ آرَد شگفتای هُمایی(۵۵) که هُمایان فَرُّخیاز تو دارند و سَخاوت هر سَخی(۵۶)ای کریمی که کَرَم های جهانمحو گردد پیشِ ایثارت نهانای لطیفی که گلِ سُرخت بدیداز خجالت پیرهن را بر دریداز غَفوریِّ تو غُفران(۵۷)، چَشم‌سیرروبَهان بر شیر از عفوِ تو چیر(۵۸)جز که عفوِ تو که را دارد سند؟هر که با امرِ تو بی‌باکی کندغَفلت و گُستاخی این مُجرِماناز وُفورِ عفوِ توست ای عَفوْلان(۵۹)دایماً غفلت ز گستاخی دَمَدکه بَرَد تعظیم از دیده رَمَد(۶۰)غفلت و نِسیانِ بَد آموختهز آتشِ تعظیم گردد سوختههیبَتَش بیداری و فِطنَت(۶۱) دهدسَهو(۶۲) و نِسیان از دلش بیرون جهدوقتِ غارت خواب ناید خلق راتا بِنَرباید کسی زو دلق راخواب چون در می‌رمد از بیمِ دَلق(۶۳)خوابِ نِسیان کی بُوَد با بیمِ حَلْق؟لاتُؤاخِذ اِنْ نَسینا**، شد گواهکه بُوَد نِسیان به وجهی هم گناهآیه ای که می گوید: مؤاخذه مکن اگر فراموش کردیم، گواه آن است که فراموشی به اعتباری گناه است. زآنکه اِستِکمالِ(۶۴) تَعظیم او نکردورنه نِسیان در نیاوردی نبرد** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۸۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #286… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ…… پروردگارا! اگر ما فراموش کردیم یا به خطا رفتیم، ما را (بدان) مگیر (و مورد مؤاخذه و پرس و جو قرار مده)…(۱) باز: پرنده ای شکاری(۲) گاز: گاز انبر، قیچی(۳) دُنبَل: دُمَل و برآمدگی کوچکی در جلد که رنگش سرخ و شکلش مخروطی است و نوعاً مرکز آن گود می گردد(۴) شوخ: گستاخ، بذله گو(۵) پیه: در اینجا قسمت چربی چشم که دیدن به وسیله آن صورت می گیرد.(۶) گُدازیدن: گداختن، ذوب شدن(۷) عِتاب: تندی، ملامت کردن(۸) نار: آتش(۹)‌ نَفَخْتُ: دمیدم(۱۰) ضَلالَت: گمراهی(۱۱) تُرک‌ْتاز: تاخت‌ و تاز، جولان(۱۲) تَقلیب: برگردانیدن، واژگون کردن(۱۳) مُضمَر: پوشیده، نهفته(۱۴) حیلَت: حیله، فکر کردن به وسیله من ذهنی بر اساس دید هم هویت شدگی ها(۱۵) اِستیزه: ستیزه، مقاومت درونی، در درون با چیزهای بیرونی مسئله داشتن و فضاگشایی نکردن(۱۶) مَلِکُ المْوُت: عزرائیل(۱۷) هِلیدن: هشتن، گذاشتن، اجازه دادن، واگذاشتن(۱۸) اِشکار: شکار(۱۹) طَبله: طبل کوچک، صندوقچه، قوطی، یا ظرفی از چوب یا شیشه که در آن عطر نگه‌داری می‌کردند(۲۰) تَک: ته، پایین، قعر(۲۱) مُخَنَّث: ترسو، انسان دو جنسیتی که نه مرد است و نه زن(۲۲) طَپیدن: لرزیدن، بی‌آرام شدن، بی‌قراری کردن(۲۳) صَدر: بالا، سینه(۲۴) اَرکان: افراد مهم، بزرگان(۲۵) مُستَنیر: نور جوینده، روشن(۲۶) شاباش: آفرین، احسنت(۲۷) خِلْعَت: جامۀ دوخته که از طرف شخص بزرگ به عنوان جایزه یا انعام به کسی داده شود.(۲۸) فَتی: جوانمرد(۲۹) حُلّه: جامه، لباس نو(۳۰) حاجِب: دربان پادشاه و امیر، پرده‌دار(۳۱) مَهْلِکت: مهلکه، جای هلاکت و نابودی(۳۲) لـُمَع: درخشندگی(۳۳) تَبَع: دنباله روی، متابعت، تبعیت(۳۴) کَسر: شکستن(۳۵) اِدرار: مُستمرّی، مقرری(۳۶) میرِ داد: مخفف امیرداد به معنی رئیس عدلیه(۳۷) امتحان کُن: امتحان کننده(۳۸) ثَمین: گرانبها، قیمتی(۳۹) جامِگی: مُستَمَرّی، مقرّری خادمان و سربازان(۴۰) اُستون: ستون(۴۱) مُقَلِّد: تقلید کننده(۴۲) گال: بازی دادن، فریب(۴۳) صَواب: راست و درست، حق(۴۴) طالِع: بخت، اقبال(۴۵) خاستن: بلند شدن، برپا شدن، برخاستن(۴۶) عَما: کوری(۴۷) وُدّ: دوستی(۴۸) حَجَر: سنگ (۴۹) لُعبت: بازیچه، بت(۵۰) دَنگ: احمق، مبهوت(۵۱) نِسیان: فراموشی(۵۲) خَسان: جمع خَس، فرومایگان(۵۳) کَساد: بی رونق، بی‌ رواج(۵۴) گلو گرفتن: در اینجا به معنی التماس و تضرع(۵۵) هُما: مظهر فَرّ و اقبال است، هُما مرغی که سایه اش بر سر هر کسی افتد به دولت و اقبال رسد.(۵۶) سَخی: بخشنده، سخاوتمند(۵۷) غُفران: آمرزش، پوشاندن و آمرزیدن گناه(۵۸) چیر: چیره، غالب(۵۹) عَفوْلان: محل عفو و بخشش، عَفو+لان، پسوندی که دلالت بر مکان دارد.(۶۰) رَمَد: درد چشم(۶۱) فِطنَت: زیرکی و هوشیاری(۶۲) سَهو: خطا، اشتباه غیرعمدی، غفلت(۶۳) دَلق: خرقه، پوستین، جامۀ درویشی(۶۴) اِستِکمال: به کمال رساندن، کامل کردن، تمام کردن************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1428, Divan e Shamsهمه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازمکبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازمبه هر هنگام هر مرغی به هر پری همی‌پردمگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازمدهان مگشای بی‌هنگام و می ترس از زبانِ منزبانت گر بود زرین زبان درکش که من گازمبه دنبل دنبه می گوید مرا نیشیست در باطنتو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازمبمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمِنبه ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازمدهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامیچو وقت آید شوی پخته به کارِ تو بپردازمکدامین شوخ برد از ما که دیده شوخ کردستیچه خوانی دیده پیهی را که پس فرداش بگدازمکمان نطق من بستان که تیرِ قهر می پردکه از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازمیکی سوزیست سازنده عتاب شمس تبریزیرهم از عالم ناری چو با این سوز درسازممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3496کس نیابد بر دل ایشان ظفربر صدف آید ضرر نی بر گهرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364کنت کنزا رحمة مخفیةفابتعثت امة مهدیةمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.حدیث قدسیکُنتُ کَنزاً مَخفِیّاً فاحببتُ اَنْ اُعْرَف...من گنجینه رحمت نهانی بودم و می خواستم که شناخته شوم...مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه همچون شبتهم قضا دستت بگیرد عاقبتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1381حق قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کن فکانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیرکارِ او کن فیکون ‌ست نه موقوف عللمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4123شرط تسلیم است نه کار درازسود نبود در ضلالت ترک‌تازمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3182فعل توست این غصه‌های دم به دماین بود معنی قد جف القلممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 393خفته از احوال دنیا روز و شبچون قلم در پنجه تقلیب ربمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دید دوست استچونکه دید دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیتگفت ایزد ما رمیت اذ رمیت*گر بپرانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداست* قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد …مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1668لطف های مضمر اندر قهرِ اوجان سپردن جان فزاید بهرِ اومولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1061جنبشم زین پیش بود از بال و پرجنبشم اکنون ز دست دادگرجنبش فانیم بیرون شد ز پوستجنبشم باقی ست اکنون چون از اوستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 652, Divan e Shamsتدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیرِ خداوند نماندبنده چو بیندیشد پیداست چه بیندحیلت بکند لیک خدایی نتواندگامی دو چنان آید کاو راست نهادستوانگاه که داند که کجاهاش کشانداستیزه مکن مملکت عشق طلب کنکاین مملکتت از ملک الموت رهاندباری تو بهل کام خود و نورِ خرد گیرکاین کام تو را زود به ناکام رسانداشکاری شه باش و مجو هیچ شکاریکاشکارِ تو را بازِ اجل بازستاندچون بازِ شهی رو به سوی طبله بازشکان طبله تو را نوش دهد طبل نخوانداز شاه وفادارتر امروز کسی نیستخر جانب او ران که تو را هیچ نراندزندانی مرگند همه خلق یقین دانمحبوس تو را از تک زندان نرهانددانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیستتا هر که مخنث بود آنش برماندحاشا ز سواری که بود عاشق این راهکه بانگ سگ کوی دلش را بطپاندمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 609, Divan e Shamsبر هر چه همی‌لرزی می‌دان که همان ارزیزین روی دل عاشق از عرش فزون باشد آن را که شفا دانی درد تو از آن باشدوآن را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 765, Divan e Shamsهله نومید نباشی که تو را یار براندگرت امروز براند نه که فردات بخوانددر اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجاز پس صبر تو را او به سرِ صدر نشاندو اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرهارهِ پنهان بنماید که کس آن راه نداندنه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببردنهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاندچو دم میش نماند ز دم خود کندش پرتو ببینی دم یزدان به کجاهات رساندبه مثل گفتم این را و اگر نه کرم اونکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4035دادنِ شاه گوهر را میانِ دیوان و مَجمَع به دست وزیر که این چند ارزد و مبالغه کردنِ وزیر در قیمتِ او و فرمودن شاه او را که اکنون این را بشکن و گفت وزیر که این را چون بشکنم؟ اِلی آخِر القِصه.شاه روزی جانب دیوان شتافتجمله ارکان را در آن دیوان بیافتگوهری بیرون کشید او مستنیرپس نهادش زود در کف وزیرگفت چون ست و چه ارزد این گهرگفت به ارزد ز صد خروارِ زرگفت بشکن گفت چونش بشکنمنیکخواه مخزن و مالت منمچون روا دارم که مثل این گهرکه نیاید در بها گردد هدرگفت شاباش و بدادش خلعتیگوهر از وی بستد آن شاه و فتیکرد ایثار وزیر آن شاه جودهر لباس و حله کو پوشیده بودساعتیشان کرد مشغول سخناز قضیه تازه و راز کهنبعد از آن دادش به دست حاجبیکه چه ارزد این به پیش طالبیگفت ارزد این به نیمهٔ مملکتکش نگهدارا خدا از مهلکتگفت بشکن گفت ای خورشیدتیغبس دریغست این شکستن را دریغقیمتش بگذار بین تاب و لمعکه شده ست این نورِ روز او را تبعدست کی جنبد مرا در کسر اوکه خزینهٔ شاه را باشم عدوشاه خلعت داد ادرارش فزودپس دهان در مدح عقل او گشودبعد یک ساعت به دست میرِ داددر را آن امتحان کن باز داداو همین گفت و همه میران همینهر یکی را خلعتی داد او ثمینجامگی هاشان همی‌افزود شاهآن خسیسان را ببرد از ره به چاهاین چنین گفتند پنجه شصت امیرجمله یک یک هم به تقلید وزیرگرچه تقليدست استون جهانهست رسوا هر مقلد ز امتحانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4054رسیدنِ گوهر از دست به دست آخرِ دور به اَیاز، و کیاستِ اَیاز و مُقَلِّد ناشدنِ ایشان را و مغرور ناشدنِ او به گال(۴۲) و مال دادن شاه و خلعت ها و جامگی ها افزون کردن و مَدحِ عقل مخطئان کردن، که نشاید مُقَلِّد را مسلمان داشتن، مسلمان باشد اما نادر باشد که مُقَلِّد ثبات کند بر آن اعتقاد، و مُقَلِّد ازین امتحان ها به سلامت بیرون آید که ثباتِ بینایان ندارد، اِلّا مَن عَصَمَهُ اللهُ (مگر کسی که خدا او را از لغزش مصون دارد)، زیرا حق یکی است و آن را ضدّ بسیار غلط افکن و مشابه حق. مُقَلِّد چون آن ضدّ را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد. اما حق با آن ناشناختِ او، چون او را به عنایت نگاه دارد، آن ناشناخت، او را زیان ندارد.ای ایاز اکنون نگویی کین گهرچند می‌ارزد بدین تاب و هنرگفت افزون ز آنچه تانم گفت منگفت اکنون زود خردش در شکنسنگ ها در آستین بودش شتابخرد کردش پیش او بود آن صوابز اتفاق طالع با دولتشدست داد آن لحظه نادر حکمتشاز قضا طالعِ فرخنده اش با او همراه شد و در آن لحظه حکمتی نادر به قلبش خطور کرد.یا به خواب این دیده بود آن پر صفاکرده بود اندر بغل دو سنگ راهم‌چو یوسف که درون قعرِ چاهکشف شد پایان کارش از الهقرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Yuosof(#12), Line #15فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ ۚ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَآنگاه که (برادران یوسف) او را با خود بردند و همسخن شدند که در تگِ چاهش افکنند بدو وحی کردیم که آنان را از این کارشان خبر خواهی دادن، در حالی که ندانند.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4071چون شکست او گوهرِ خاص آن زمانزآن امیران خاست صد بانگ و فغانکین چه بی‌باکی است والله کافر استهر که این پر نور گوهر را شکستوآن جماعت جمله از جهل و عمادرشکسته در امرِ شاه راقیمتی گوهر نتیجهٔ مهر و ودبر چنان خاطر چرا پوشیده شدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4075تشنیع زدنِ اُمَرا بر اَیاز که چرا شکستش؟ و جواب دادنِ اَیاز ایشان راگفت ایاز ای مهتران نامورامر شه بهتر به قیمت یا گهرامر سلطان به بود پیشِ شمایا که این نیکو گهر بهرِ خداای نظرتان بر گهر بر شاه نهقبله‌تان غول ست و جادهٔ راه نهمن ز شه بر می‌نگردانم نظرمن چو مشرک روی نآرم با حجربی‌گهر جانی که رنگین سنگ رابرگزیند پس نهد شاه مراپشت سوی لعبت گلرنگ کنعقل در رنگ‌ آورنده دنگ کنبه بت رنگین پشت کن، عقل خود را مبهوت آفریننده رنگ کناندرآ در جو سبو بر سنگ زنآتش اندر بو و اندر رنگ زنگرنه‌ یی در راه دین از ره‌زنانرنگ و بو مپرست مانند زنانسر فرود انداختند آن مهترانعذرجویان گشته زآن نسیان به جاناز دل هر یک دو صد آه آن زمانهمچو دودی می‌شدی تا آسمانکرد اشارت شه به جلاد کهنکه ز صدرم این خسان را دور کناین خسان چه لایق صدر من‌اندکز پی سنگ امر ما را بشکننداَمرِ ما پیش چنین اهل فسادبهر رنگین سنگ شد خوار و کسادمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4088قصدِ شاه به کشتنِ اُمَرا و شفاعت کردن اَیاز پیشِ تختِ سلطان که ای شاه عالم اَلْعَفو اَوْلیپس ایاز مهرافزا بر جهیدپیش تخت آن الغ سلطان دویدسجده‌ای کرد و گلوی خود گرفتکای قبادی کز تو چرخ آرد شگفتای همایی که همایان فرخیاز تو دارند و سخاوت هر سخیای کریمی که کرم های جهانمحو گردد پیش ایثارت نهانای لطیفی که گل سرخت بدیداز خجالت پیرهن را بر دریداز غفوری تو غفران چشم‌سیرروبهان بر شیر از عفوِ تو چیرجز که عفو تو که را دارد سندهر که با امر تو بی‌باکی کندغفلت و گستاخی این مجرِماناز وفور عفو توست ای عفولاندایما غفلت ز گستاخی دمدکه برد تعظیم از دیده رمدغفلت و نسیان بد آموختهز آتش تعظیم گردد سوختههیبتش بیداری و فطنت دهدسهو و نسیان از دلش بیرون جهدوقت غارت خواب ناید خلق راتا بنرباید کسی زو دلق راخواب چون در می‌رمد از بیم دلقخواب نسیان کی بود با بیم حلقلاتؤاخذ ان نسینا** شد گواهکه بود نسیان به وجهی هم گناهآیه ای که می گوید: مؤاخذه مکن اگر فراموش کردیم، گواه آن است که فراموشی به اعتباری گناه است. زآنکه استکمال تعظیم او نکردورنه نسیان در نیاوردی نبرد** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۸۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #286… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ…… پروردگارا! اگر ما فراموش کردیم یا به خطا رفتیم، ما را (بدان) مگیر (و مورد مؤاخذه و پرس و جو قرار مده)…

10.24.2018

Ganje Hozour audio Program #733

برنامه صوتی شماره ۷۳۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۵ اکتبر ۲۰۱۸ ـ ۲۴ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Format مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۳۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 233, Divan e Shams کجاست ساقیِ جان؟ تا بهم زند ما را بروبد از دلِ ما فکرِ دیّ(۱) و فردا را چُنو(۲) درخت کم اُفتد پناه، مرغان را چُنو امیر بباید سپاهِ سودا را روان شود ز رَهِ سینه صد هزار پَری چو بر قِنینه(۳) بخوانَد فُسونِ(۴) اِحیا را کجاست شیرِ شکاری و حمله‌هایِ خوشش؟ که پُر کنند ز آهویِ مُشک صحرا را ز مَشرقَست و ز خورشید نور عالم را ز آدَمَست دَرّ(۵) و نسل و بچّه حّوا را کجاست بَحرِ(۶) حقایق؟ کجاست ابرِ کَرَم؟ که چشمه‌هایِ روان داده است خارا(۷) را کجاست؟ کان شهِ ما نیست، لیک آن باشد که چشم بَند کند سِحرهاش بینا را؟ چنان ببندد چشمت که ذرّه را بینی میانِ روز و نبینی تو شمسِ کُبری(۸) را ز چشم بندِ وِیَست آنکه زورَقی(۹) بینی میانِ بَحر و نبینی تو موجِ دریا را تو را طپیدنِ(۱۰) زورَق ز بَحر غَمز(۱۱) کند چنانکه جنبشِ مردم به روز اَعمی(۱۲) را نخوانده‌ای خَتَمَ الله*، خدای مُهر نهد همو گشاید مُهر و بَرَد غِطاها** را دو چشم بسته، تو در خواب نقش ها بینی دو چشم باز شود پرده آن تماشا را عَجب مَدار اگر جان حجابِ جانان است ریاضَتی(۱۳) کن و بگذار نفسِ غوغا را عجبتر اینکه خلایق مثالِ پروانه همی ‌پَرند و نبینی تو شمعِ دل ها را چه جُرم کردی ای چشمِ ما که بَندَت کرد؟ بزار(۱۴) و توبه کن و ترک کن خطاها را سِزاست جسم(۱۵) به فرسودن اینچنین جان را سِزاست مَشیِ عَلَی الرّأس(۱۶) آن تقاضا را خموش باش، که تا وحی هایِ حق شنوی که صد هزار حیات است وحیِ گویا را * قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۷ Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #7 خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ خدا مهر نهاد بر دلها و گوشهای ایشان، و بر چشمهای ایشان پرده افتاده، و ایشان را عذابی سخت خواهد بود. ** قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۲۲ Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #22 لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ   و تو (ای آدمی نادان) از این (روز سخت مرگ) در غفلت بودی تا آنکه ما پرده از کار تو برانداختیم و امروز چشم بصیرتت بیناتر گردید. مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3571 ای همه دریا چه خواهی کرد نم؟ و ای همه هستی چه می‌جویی عدم؟ ای مَهِ تابان چه خواهی کرد گَرد؟ ای که مَه در پیشِ رویت روی‌زرد تو خوش و خوبی و کانِ هر خوشی تو چرا خود منتِ باده کشی؟ تاجِ کَرَّمْناست بر فرقِ سرت طوقِ اَعطَیناکَ آویزِ برت*** تاج کرامت الهی بر تارکت نهاده شده است و گردن بند عطایای ربّانی بر سینه ات آویزان جوهرست انسان و چرخ او را عَرَض جمله فرع و پایه‌اند و او غَرَض ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش چون چنینی خویش را ارزان فروش؟ خدمتت بر جمله هستی مُفتَرَض(۱۷) جوهری چون نَجدَه(۱۸) خواهد از عَرَض؟ علم جویی از کتب ها ای فسوس ذوق جویی تو ز حلوا، ای فسوس بحرِ علمی، در نَمی پنهان شده در سه گَز تن عالـَمی پنهان شده می چه باشد یا سَماع و یا جِماع(۱۹)؟ تا بجویی زو نشاط و اِنتِفاع(۲۰) آفتاب از ذره‌ای شد وام خواه زُهره‌ای از خُمره‌ای شد جام‌خواه جانِ بی‌کیفی شده محبوسِ کیف آفتابی حبسِ عُقده، اینت حیف *** قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰ Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلً به راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب] مراد روانه داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم‌. *** قرآن کریم، سوره کوثر(۱۰۸) Quran, Sooreh Kosar(#108) إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١) همانا ما کوثر ( خیر و برکت فراوان ) را به تو عطا کردیم (۱) فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢) پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن (۲) إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (٣) كه بدخواه تو خود اَبتر است (۳) مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۷۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2074 جمله تَلوین ها(۲۱) ز ساعت(۲۲) خاسته ست رَست از تَلوین که از ساعت بِرَست چون ز ساعت، ساعتی بیرون شوی چون نماند، مَحرمِ بی‌چون شوی ساعت از بی‌ساعتی آگاه نیست زان کش آن سو جز تَحَیُّر(۲۳) راه نیست مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۳۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1136 صورت از معنی، چو شیر از بیشه دان یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان این سخن و آواز، از اندیشه خاست تو ندانی بَحرِ اندیشه کجاست لیک چون موجِ سخن دیدی لطیف بَحرِ آن دانی که باشد هم شریف چون ز دانش، موجِ اندیشه بتاخت از سخن و آواز، او صورت بساخت از سخن، صورت بزاد و باز مُرد موج، خود را باز اندر بَحر بُرد صورت از بی‌صورتی آمد برون باز شد که انّا اِلَیهِ راجِعُون صورت های جهان همه از عالم بی صورتی پدید آمده است. یعنی همه موجودات از حضرت خداوندی و ذات بی چون و نامتعیّن او سر بر آورده اند و دوباره به سوی او باز روند. قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶ Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156 الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ كسانى كه به حادثه ای سخت دچار آیند (صبر پیشه کنند) و بگویند: ما از خداییم و به او باز مى‌گرديم. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615 تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیت گفت ایزد: ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْت**** گر بپرّانیم تیر، آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست **** قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷ Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17 … وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ …  … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد … مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۲۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 923, Divan e Shams رسید ساقیِ جان، ما خمارِ خواب آلود گرفت ساغرِ زَرّین، سرِ سَبو بگشود صَلایِ باده جان و صَلایِ رَطلِ گران که می‌دهد به خُماران به گاه زودازود(۲۴) زهی صباحِ مبارک، زهی صبوحِ عزیز ز شاه جامِ شراب و ز ما رُکوع و سُجود مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3527 اجتهادی می‌کند با حَرْز(۲۵) و ظَن کار، در بوک(۲۶) است تا نیکو شدن زان رَهَش دورست تا دیدارِ دوست کو نجوید سَر، رئیسیش آرزوست ساعتی او با خدا اندر عِتاب(۲۷) که نصیبم رنج آمد زین حساب ساعتی با بختِ خود اندر جِدال که همه پَرّان و ما بِبْریده بال هر که محبوس است اندر بو و رنگ گرچه در زُهدَست، باشد خوش تنگ(۲۸) تا برون ناید ازین ننگین مُناخ(۲۹) کی شود خُویَش خوش و صَدرَش فَراخ مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۴۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3049 چون ندیدش مغز تدبیر رشید در سیاست پوستش از سر کشید گفت چون دید منت از خود نبرد این چنین جان را بباید زار مرد چون نبودی فانی اندر پیش من فضل آمد مر تو را گردن زدن چون نبودی فانی اندر پیش من فضل آمد مر تو را گردن زدن کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ***** جز وجه او چون نه‌ای در وجه او، هستی مجو هر که اندر وجه ما باشد فنا کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ نَبْوَد جزا زآنکه در الاست او از لا گذشت هر که در الاست او فانی نگشت ***** قرآن کریم، سوره قصص(۲۸)، آیه ۸۸ Quran, Sooreh Ghesas(#28), Line #88 وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ ۘ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ۚ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ با خداى يكتا خداى ديگرى را مخوان. هيچ خدايى جز او نيست. هر چيزى نابودشدنى است مگر ذات او. فرمان، فرمان اوست و همه به او بازگردانيده شويد. مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۸۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3283 چون ز سنگی چشمه ای جاری شود سنگ اندر چشمه مُتواری(۳۰) شود کس نخوانَد بعد از آن او را حَجَر(۳۱) زآنکه جاری شد از آن سنگ آن گُهَر کاسه ها دان این صُوَر(۳۲) او اندر او آنچه حق ریزد، بدآن گیرد عُلُو(۳۳) مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1110 صورت ما اندرین بَحرِ عِذاب(۳۴) می‌دود چون کاسه‌ها بر روی آب تا نشد پُر بر سر دریا چو طشت چون که پر شد طشت، در وی غرق گشت عقل، پنهان است و ظاهر، عالـَمی صورت ما موج و، یا از وی، نَمی هر چه صورت می وَسیلَت سازدش زان وَسیلَت بحر، دور اندازدش مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۵۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3459 همچو آهن ز آهنی، بی رنگ شو در ریاضت، آینه بی زنگ شو  خویش را صافی کن از اوصافِ خود تا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خود مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۹۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1595, Divan e Shams سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم عالـَمی برهم زدیم و چُست بیرون تاختیم مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۷۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2872, Divan e Shams گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی ور تو شیری به یکی حمله ز روبَه(۳۵) بَتَری(۳۶) سر قدم کن چو قلم، بر اثرِ دل می‌رو که اثرهاست نهان در عدم و بی‌صُوَری مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۶۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1668 لطف های مُضمَر(۳۷) اندر قَهرِ او جان سپردن جان فزاید بهرِ او هین رها کن بدگمانی و ضَلال(۳۸) سر قدم کن چونکه فرمودت: تَعال(۳۹) آن تَعالِ او تَعالی ها(۴۰) دهد مستی و جفت و نِهالی ها(۴۱) دهد مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۶۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1061 جُنبِشم زین پیش بود از بال و پَر جُنبِشم اکنون ز دستِ دادگر جُنبِشِ فانیم بیرون شد ز پوست جُنبِشم باقی ست اکنون، چون از اوست هر که کژ جنبد به پیش جُنبِشم گرچه سیمرغست، زارش می‌کُشم هین مرا مرده مبین گر زنده‌ای در کفِ شاهم نگر، گر بنده‌ای مرده زنده کرد عیسی از کَرَم من به کَفِّ خالقِ عیسی دَرَم کی بمانم مرده در قبضهٔ خدا؟ بر کفِ عیسی مدار این هم روا (۱) دی: دیروز (۲) چُنو: مخفّف چون او (۳) قِنّینه: ظرف شراب، شیشه و طراحی (۴) فُسون خواندن: دعا و وِرد خواندن (۵) دَرّ: شیر (۶) بَحر: دریا (۷) خارا: سنگ خارا، سنگ سخت (۸) کُبری: بزرگتر (۹) زورَق: قایق، کشتی کوچک (۱۰) طپیدن: مضطرب گشتن، اضطراب داشتن (۱۱) غَمز کردن: آشکار کردن، معلوم کردن (۱۲) اَعمی: نابینا، کور (۱۳) ریاضَت کشیدن: تحمل کردن رنج و سختی (۱۴) بزار: زاری کن (۱۵) جسم: چشم (۱۶) مَشیِ عَلَی الرّأس: به سر رفتن، شتابان رفتن (۱۷) مُفتَرَض: فرض‌کرده‌شده، واجب و لازم (۱۸) نَجدَه: یاری (۱۹) جِماع: آمیزش جنسی (۲۰) اِنتِفاع: نفع گرفتن، سود بردن (۲۱) تَلوین: گوناگون کردن، هم هویت شدگی و هیجان مربوط به آن (۲۲) ساعت: زمان، این لحظه (۲۳) تَحَیُّر: حیران شدن، سرگشتگی (۲۴) زودازود: زود به زود، با فاصله کم در زمان (۲۵) حَرْز: حفظ كردن، حدس، تخمين (۲۶) بوك: بود كه (۲۷) عِتاب: با خشم و تندی کسی را مورد خطاب قرار دادن (۲۸) خوش تنگ: مخفف خوی اش تنگ است (۲۹) مُناخ: استراحتگاه شتر، در اینجا حصار ذهن (۳۰) مُتواری: پنهان شونده (۳۱) حَجَر: سنگ (۳۲) صُوَر: جمع صورت، نقش ها (۳۳) عُلُو: بلند شدن، بالا رفتن، بلندی، بزرگی قدر و مرتبه (۳۴) عِذاب: جمع عَذب به معنی شیرین و گوارا. بَحرِ عِذاب کنایه از ذات حق تعالی است. (۳۵) روبَه: روباه (۳۶) بَتَر: بدتر (۳۷) مُضمَر: پوشیده، نهفته (۳۸) ضَلال: گمراهی (۳۹) تَعال: بیا (۴۰) تَعالی: برتر شدن، بلندپایه شدن (۴۱) نِهالی: فرش، تشک، بستر، بالش************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 233, Divan e Shamsکجاست ساقی جان تا بهم زند ما رابروبد از دل ما فکرِ دی و فردا راچنو درخت کم افتد پناه مرغان راچنو امیر بباید سپاه سودا راروان شود ز ره سینه صد هزار پریچو بر قنینه بخواند فسون احیا راکجاست شیرِ شکاری و حمله‌های خوششکه پر کنند ز آهوی مشک صحرا راز مشرقست و ز خورشید نور عالم راز آدمست در و نسل و بچه حوا راکجاست بحر حقایق کجاست ابرِ کرمکه چشمه‌های روان داده است خارا راکجاست کان شه ما نیست لیک آن باشدکه چشم بند کند سحرهاش بینا راچنان ببندد چشمت که ذره را بینیمیان روز و نبینی تو شمس کبری راز چشم بند وِیست آنکه زورقی بینیمیان بحر و نبینی تو موج دریا راتو را طپیدن زورق ز بحر غمز کندچنانکه جنبش مردم به روز اعمی رانخوانده‌ای ختم الله* خدای مهر نهدهمو گشاید مهر و برد غطاها** رادو چشم بسته تو در خواب نقش ها بینیدو چشم باز شود پرده آن تماشا راعجب مدار اگر جان حجاب جانان استریاضتی کن و بگذار نفس غوغا راعجبتر اینکه خلایق مثال پروانههمی ‌پرند و نبینی تو شمع دل ها راچه جرم کردی ای چشم ما که بندت کردبزار و توبه کن و ترک کن خطاها راسزاست جسم به فرسودن اینچنین جان راسزاست مشی علی الرأس آن تقاضا راخموش باش که تا وحی های حق شنویکه صد هزار حیات است وحی گویا را* قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۷Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #7خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌخدا مهر نهاد بر دلها و گوشهای ایشان، و بر چشمهای ایشان پرده افتاده، و ایشان را عذابی سخت خواهد بود.** قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۲۲Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #22لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ  و تو (ای آدمی نادان) از این (روز سخت مرگ) در غفلت بودی تا آنکه ما پرده از کار تو برانداختیم و امروز چشم بصیرتت بیناتر گردید.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3571ای همه دریا چه خواهی کرد نمو ای همه هستی چه می‌جویی عدمای مه تابان چه خواهی کرد گَردای که مه در پیش رویت روی‌زردتو خوش و خوبی و کان هر خوشیتو چرا خود منت باده کشیتاج کرمناست بر فرق سرتطوق اعطیناک آویزِ برت***تاج کرامت الهی بر تارکت نهاده شده است و گردن بند عطایای ربّانی بر سینه ات آویزانجوهرست انسان و چرخ او را عرضجمله فرع و پایه‌اند و او غرضای غلامت عقل و تدبیرات و هوشچون چنینی خویش را ارزان فروشخدمتت بر جمله هستی مفترضجوهری چون نجده خواهد از عرضعلم جویی از کتب ها ای فسوسذوق جویی تو ز حلوا ای فسوسبحرِ علمی در نمی پنهان شدهدر سه گز تن عالمی پنهان شدهمی چه باشد یا سماع و یا جماعتا بجویی زو نشاط و انتفاعآفتاب از ذره‌ای شد وام خواهزهره‌ای از خمره‌ای شد جام‌خواهجان بی‌کیفی شده محبوسِ کیفآفتابی حبس عقده اینت حیف*** قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًبه راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب] مراد روانه داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم‌.*** قرآن کریم، سوره کوثر(۱۰۸)Quran, Sooreh Kosar(#108)إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١)همانا ما کوثر ( خیر و برکت فراوان ) را به تو عطا کردیم (۱)فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢)پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن (۲)إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (٣)كه بدخواه تو خود اَبتر است (۳)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2074جمله تلوین ها ز ساعت خاسته سترست از تلوین که از ساعت برستچون ز ساعت ساعتی بیرون شویچون نماند محرم بی‌چون شویساعت از بی‌ساعتی آگاه نیستزان کش آن سو جز تحیر راه نیستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1136صورت از معنی چو شیر از بیشه دانیا چو آواز و سخن ز اندیشه داناین سخن و آواز از اندیشه خاستتو ندانی بحر اندیشه کجاستلیک چون موج سخن دیدی لطیفبحر آن دانی که باشد هم شریفچون ز دانش موج اندیشه بتاختاز سخن و آواز او صورت بساختاز سخن صورت بزاد و باز مردموج خود را باز اندر بحر بردصورت از بی‌صورتی آمد برونباز شد که انا الیه راجعونصورت های جهان همه از عالم بی صورتی پدید آمده است. یعنی همه موجودات از حضرت خداوندی و ذات بی چون و نامتعیّن او سر بر آورده اند و دوباره به سوی او باز روند.قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَكسانى كه به حادثه ای سخت دچار آیند (صبر پیشه کنند) و بگویند: ما از خداییم و به او باز مى‌گرديم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیتگفت ایزد ما رمیت اذ رمیت****گر بپرانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداست**** قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد …مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 923, Divan e Shamsرسید ساقی جان ما خمارِ خواب آلودگرفت ساغرِ زرین سرِ سبو بگشودصلای باده جان و صلای رطل گرانکه می‌دهد به خماران به گاه زودازودزهی صباح مبارک زهی صبوح عزیزز شاه جام شراب و ز ما رکوع و سجودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3527اجتهادی می‌کند با حرز و ظنکار در بوک است تا نیکو شدنزان رهش دورست تا دیدارِ دوستکو نجوید سر رئیسیش آرزوستساعتی او با خدا اندر عتابکه نصیبم رنج آمد زین حسابساعتی با بخت خود اندر جدالکه همه پران و ما ببریده بالهر که محبوس است اندر بو و رنگگرچه در زهدست باشد خوش تنگتا برون ناید ازین ننگین مناخکی شود خویش خوش و صدرش فراخمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3049چون ندیدش مغز تدبیر رشیددر سیاست پوستش از سر کشیدگفت چون دید منت از خود نبرداین چنین جان را بباید زار مردچون نبودی فانی اندر پیش منفضل آمد مر تو را گردن زدنچون نبودی فانی اندر پیش منفضل آمد مر تو را گردن زدنکل شیء هالک***** جز وجه اوچون نه‌ای در وجه او هستی مجوهر که اندر وجه ما باشد فناکل شیء هالک نبود جزازآنکه در الاست او از لا گذشتهر که در الاست او فانی نگشت***** قرآن کریم، سوره قصص(۲۸)، آیه ۸۸Quran, Sooreh Ghesas(#28), Line #88وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ ۘ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ۚ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَبا خداى يكتا خداى ديگرى را مخوان. هيچ خدايى جز او نيست. هر چيزى نابودشدنى است مگر ذات او. فرمان، فرمان اوست و همه به او بازگردانيده شويد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3283چون ز سنگی چشمه ای جاری شودسنگ اندر چشمه متواری شودکس نخواند بعد از آن او را حجرزآنکه جاری شد از آن سنگ آن گهرکاسه ها دان این صور او اندر اوآنچه حق ریزد بدآن گیرد علومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1110صورت ما اندرین بحر عذابمی‌دود چون کاسه‌ها بر روی آبتا نشد پر بر سر دریا چو طشتچون که پر شد طشت در وی غرق گشتعقل پنهان است و ظاهر عالمیصورت ما موج و یا از وی نمیهر چه صورت می وسیلت سازدشزان وسیلت بحر دور اندازدشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3459همچو آهن ز آهنی بی رنگ شودر ریاضت آینه بی زنگ شو خویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خودمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۹۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1595, Divan e Shamsسر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیمعالمی برهم زدیم و چست بیرون تاختیممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2872, Divan e Shamsگر پلنگی به یکی باد چو موشی گردیور تو شیری به یکی حمله ز روبه بتریسر قدم کن چو قلم بر اثرِ دل می‌روکه اثرهاست نهان در عدم و بی‌صوریمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1668لطف های مضمر اندر قهرِ اوجان سپردن جان فزاید بهرِ اوهین رها کن بدگمانی و ضلالسر قدم کن چونکه فرمودت تعالآن تعال او تعالی ها دهدمستی و جفت و نهالی ها دهدمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1061جنبشم زین پیش بود از بال و پرجنبشم اکنون ز دست دادگرجنبش فانیم بیرون شد ز پوستجنبشم باقی ست اکنون چون از اوستهر که کژ جنبد به پیش جنبشمگرچه سیمرغست زارش می‌کشمهین مرا مرده مبین گر زنده‌ایدر کف شاهم نگر گر بنده‌ایمرده زنده کرد عیسی از کرممن به کف خالق عیسی درمکی بمانم مرده در قبضهٔ خدابر کف عیسی مدار این هم روا

10.17.2018

Ganje Hozour audio Program #732

برنامه صوتی شماره ۷۳۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۸ اکتبر ۲۰۱۸ ـ ۱۷ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1258, Divan e Shamsآنِ مایی، همچو ما دلشاد باشدر گلستان همچو سرو آزاد باشچون ز شاگردانِ عشقی ای ظریفدر گشادِ دل چو عشق استاد باشگر غمی آید، گلوی او بگیرداد(۱) ازو بستان، امیرِ داد باشجانِ تو مستست در بَزمِ اَحَد(۲)تن میانِ خلق گو آحاد(۳) باشگاه با شیرینِ خسرو خوش بخندگه ز هجرش کوه کن، فرهاد باشگه نشاط انگیز همچون گلشنشگه چو بلبل نال(۴) و خوش فریاد باشپیشِ سَروَش چون خرامد، خاک باشچون گلش عَنبَر(۵) فشاند، باد باشحاصل اینست ای برادر، چون فلکدر جهانِ کهنه نوبنیاد باشدر میانِ خارها چون خارپشتسر درون و شادمان و راد(۶) باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 806, Divan e Shamsهر کسی در عجبی و عجبِ من اینستکو نگنجد به میان چون به میان می‌آیدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4579ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتی*، فتنه‌ایصد هزاران خرمن اندر حَفْنه‌ای(۷)آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیشِ آن خورشید، چون جَست از کَمین(۸)این چنین جانی چه درخوردِ تن است؟هین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تنِ گشته وِثاقِ(۹) جان، بس استچند تانَد(۱۰) بحر در مَشکی نشست؟* قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد …مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4586سَجده‌گاهِ لامکانی در مکانمر بِلیسان را ز تو ویران دکانکه چرا من خدمتِ این طین(۱۱) کنم؟صورتی را من لقب چون دین کنم؟نیست صورت، چشم را نیکو بمالتا ببینی شَعشَعهٔ(۱۲) نورِ جلالمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 836چونکه غم ‌بینی تو، استغفار کنغم به امر خالق آمد، کار کنمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1329پیشِ چشمت داشتی شیشهٔ کبودزان سبب، عالم کبودت می‌نمودگر نه کوری، این کبودی دان ز خویشخویش را بد گو، مگو کس را تو بیشمؤمن ار یَنْظُر بِنُورِ الله نبودغیب، مؤمن را برهنه چون نمود؟چونکه تو یَنْظُر به نارُالله(۱۳) بُدینیکوی را وا ندیدی از بدیقرآن کریم، سوره الهمزة(۱۰۴)، آیه ۶Quran, Sooreh Alhomaza(#104), Line #6نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُآتش افروخته خداستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3734چونکه قَبضی(۱۴) آیدت ای راهروآن صَلاحِ توست، آتش دل(۱۵) مشوزآنکه در خَرجی در آن بَسط(۱۶) و گشادخرج را دَخلی بباید زاعتِداد(۱۷)گر هَماره فصلِ تابستان بُدیسوزشِ خورشید در بُستان شدیمَنبِتَش(۱۸) را سوختی از بیخ و بُنکه دگر تازه نگشتی آن کهنگر تُرُش‌روی(۱۹) است آن دی، مُشفِق(۲۰) استصَیف(۲۱) خندان است، اما مُحرِق(۲۲) استچونکه قَبض آید، تو در وی بَسط بینتازه باش و چین میفکن در جَبین(۲۳)کودکان خندان و دانایان تُرُشغم جگر را باشد و شادی ز شُشچشمِ کودک، همچو خر در آخُر استچشمِ عاقل، در حسابِ آخِر استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3747این دهان بستی، دهانی باز شدکو خورندهٔ لقمه‌های راز شدگر ز شیر دیو، تن را وابُریدر فِطام(۲۴) او، بسی نعمت خوریمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3752قندِ شادی میوهٔ باغ غم استاین فَرَح(۲۵) زخم ست وآن غم مرهم ستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3755جنگ می‌کردند حمّالان پَریر(۲۶)تو مَکَش، تا من کَشَم حملش چو شیرزآنکه زان رَنجِش همی‌دیدند سودحمل را هر یک ز دیگر می‌ربودمزدِ حق کو؟ مزدِ آن بی‌مایه کو؟این دهد گنجیت مزد و آن تَسُو(۲۷)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3760بهرِ روزِ مرگ، این دَم مُرده باشتا شوی با عشقِ سَرمَد، خواجه‌تاش(۲۸)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2562, Divan e Shamsیکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل داناییببین تو چاره‌یی از نو که الحق سخت بیناییمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2029, Divan e Shamsای مرغ آسمانی آمد گه پریدنوی آهوی معانی آمد گه چریدنای عاشق جریده بر عاشقان گزیدهبگذر ز آفریده بنگر در آفریدنمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و اِلّاَ الله رادر نيابی مَنهَجِ(۲۹) این راه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1242داستان آن عاشق که با معشوق خود برمی‌شمرد خدمت ها و وفاهای خود را و شب های دراز تَتَجافی' جُنوبُهُم عَنِ الـْمَضاجِع را و بی‌نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می‌گفت که من جز این خدمت نمی‌دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن که هر چه فرمایی مُنقادم، اگر در آتش رفتن است چون خلیل، و اگر در دهان نهنگ دریا فتادن است چون یونس، و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس، و اگر از گریه نابینا شدن است چون شُعیب، و وفا و جان بازی انبیا را شمار نیست، و جواب گفتن معشوق او راقرآن کریم، سوره سجده(۳۲)، آیه ۱۶Quran, Sooreh Sajdeh(#32), Line #16تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَپهلوهاشان از بسترها (در دل شب) دور شود (از خواب بیدار شوند و به عبادت پردازند) پروردگار خود را با بیم و امید خوانند و از آنچه بدانان روزی داده ایم انفاق کنند.آن یکی عاشق به پیشِ یار خودمی‌شمرد از خدمت و از کار خودکز برای تو چنین کردم، چنانتیرها خوردم درین رزم و سِنان(۳۰)مال رفت و زور رفت و نام رفتبر من از عشقت بسی ناکام رفتهیچ صبحم خفته یا خندان نیافتهیچ شامم با سر و سامان نیافتآنچه او نوشیده بود از تلخ و درداو به تفصیلش یکایک می‌شمردنه از برای منّتی، بل می‌نمودبر درستیِّ محبّت صد شهودعاقلان را یک اشارت بس بودعاشقان را تشنگی زان کی رود؟می‌کند تکرار گفتن بی‌ملالکی ز اشارت بس کند حُوت(۳۱) از زلال؟صد سخن می‌گفت زان درد کَهُندر شکایت که نگفتم یک سَخُنآتشی بودش، نمی‌دانست چیستلیک چون شمع از تَفِ(۳۲) آن می‌گریستگفت معشوق: این همه کردی، ولیکگوش بگشا پهن و اندر یاب نیککانچه اصلِ اصلِ عشقست و وَلاست(۳۳)آن نکردی، اینچه کردی، فرع هاستگفتش آن عاشق: بگو کآن اصل چیست؟گفت: اصلش مردن است و نیستی ستتو همه کردی، نمردی، زنده‌ایهین بمیر ار یارِ جان‌ بازنده‌ایهم در آن دم شد دراز و جان بدادهمچو گل درباخت سر، خندان و شادماند آن خنده بر او وقفِ ابدهمچو جان و عقلِ عارف بی‌کَبَد(۳۴)نورِ مَه‌ آلوده کی گردد ابد؟گر زند آن نور بر هر نیک و بداو ز جمله پاک، وا گردد به ماههمچو نورِ عقل و جان سویِ اِلهوصفِ پاکی وقف بر نورِ مَه ‌استتابِشَش گر بر نِجاساتِ(۳۵) رَه ‌استزآن نِجاساتِ ره و آلودگینور را حاصل نگردد بَدرَگی(۳۶)اِرجِعی بشنود نورِ آفتابسوی اصلِ خویش باز آمد شتابنه ز گُلخَن ها(۳۷) بر او ننگی بماندنه ز گُلشن ها بر او رنگی بماندنورِ دیده و نورْدیده بازگشتماند در سودای او صحرا و دشتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 17هر که جز ماهی ز آبَش سیر شدهرکه بی روزیست روزَش دیر شدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 502نیست یکرنگی(۳۸) کزو خیزد مَلالبل مثالِ ماهی و آبِ زلالگرچه در خشکی هزاران رنگهاستماهیان را با یُبوست(۳۹) جنگهاستکیست ماهی؟ چیست دریا در مَثَل؟که بدان مانَد مَلِک(۴۰) عَزَّ وَ جَل(۴۱)صد هزاران بحر و ماهی در وجودسجده آرَد پیشَ آن اِکرام(۴۲) و جُود(۴۳)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3833تو مکن تهدید از کُشتن که منتشنهٔ زارم به خونِ خویشتنعاشقان را هر زمانی مُردنی ستمردنِ عشّاق، خود یک نوع نیستاو دو صد جان دارد از جانِ هُدی(۴۴)وآن دوصد را می‌کند هر دم فِدیهر یکی جان را ستاند دَه بهااز نُبی(۴۵) خوان: عَشرَةُ اَمثالِها**عاشق در برابر هر جانی که فدای حضرت معشوق می کند، ده برابر عوض می گیرد. از قرآن کریم این مطلب را بخوان که: هر عمل نیکی، ده برابر پاداش دارد.گر بریزد خونِ من آن دوست‌رُو(۴۶)پای‌کوبان جان برافشانم بر اوآزمودم مرگِ من در زندگی ستچون رَهَم زین زندگی، پایندگی ست**‌ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۶۰Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #160مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ۖ وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَىٰ إِلَّا مِثْلَهَا وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَهر كس كار نيكى انجام دهد ده برابر به او پاداش دهند، و هر كه كار بدى انجام دهد تنها همانند آن كيفر بيند، تا ستمى بر آنها نرفته باشد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3050گفت: چون دیدِ مَنَت از خود نَبُرداین چنین جان را بباید زار مُردمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2669پنج وقت آمد نماز و رهنمونعاشقان را فی صَلاةٍ دائِمون***نه به پنج، آرام گیرد آن خُمارکه در آن سَرهاست نی پانصد هزارنیست زُرْغِبّاً**** وظیفهٔ عاشقانسخت مَسْتَسْقِی ست(۴۷) جانِ صادقاننیست زُرْغِبّاً وظیفهٔ ماهیانزانکه بی‌دریا ندارند اُنسِ جان*** قرآن کریم، سوره معارج (۷۰) ، آیه ۲۳Quran, Sooreh Ma'arej(#70), Line #23الَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَنمازگزاران [حقیقی] دائماً در حال نماز هستند.****حدیثدوستان خود را گاه گاه دیدار کنید تا علاقه تان نسبت به ایشان افزایش یابد.( نه هر روز و هر ساعت که از آنها دلزده شوید)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1265یکی پرسید از عالـِمی عارفی که اگر در نماز کسی بگرید به آواز و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود؟ جواب گفت که نام آن آبِ دیده است، تا آن گرینده چه دیده است؟ اگر شوق خدا دیده است و می‌گرید، یا پشیمانی گناهی، نمازش تباه نشود، بلکه کمال گیرد که لا صَلوةَ اِلّا بِحُضُورِ القَلْب و اگر او رنجوری تن یا فراق فرزند دیده است، نمازش تباه شود که اصل نماز، ترک تن است و ترک فرزند ابراهیم وار که فرزند را قربان می کرد از بهر تکمیل نماز، و تن را به آتش نمرود می سپرد، و امر آمد مصطفی را بدین خصال که: فَاتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ، لقَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَحدیثلا صَلوةَ اِلّا بِحُضُورِ القَلْبنماز مقبول درگاه حق نیفتد مگر به شرط حضور قلب.قرآن کریم، سوره نحل (۱۶)، آیه ۱۲۳Quran, Sooreh Nahl(#16), Line #123ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا ۖ وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَپس به سوی تو وحی کردیم که از آیین حنیف ابراهیم پیروی کن و او (ابراهیم) از مشرکان نبود.قرآن کریم، سوره ممتحنه (۶۰)، آیه ۴Quran, Sooreh Momtaheneh(#60), Line #4قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ۖ رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُبراستی که برای شما سرمشقی نکو در زندگی ابراهیم و پیروان او وجود دارد، آنگاه که به قوم کافر خود گفتند: ما از شما و آنچه جز خدا می پرستید، بیرازیم. ما نسبت به آیین (شرک آلود) شما کافریم. میان ما دشمنی و عداوت همیشگی آشکار شده است. و اینگونه رابطه ادامه دارد تا آنکه به خدای یگانه ایمان آورید. مگر آن سخن ابراهیم که به پدرش وعده داده بود که برای تو آمرزش درخواست کنم. و این در حالی است که نمی توانم عذاب الهی را از تو دفع کنم. پروردگارا بر تو توکل کنیم و به تو روی آوریم و بازگشت همه به سوی توست.آن یکی پرسید از مُفتی(۴۸) به رازگر کسی گرید به نوحه در نمازآن نمازِ او عجب باطل شودیا نمازش جایز و کامل بود؟گفت: آبِ دیده نامش بهرِ چیست؟بنگری تا که چه دید او و گریستآبِ دیده، تا چه دید او از نهانتا بدآن شد او ز چشمهٔ خود روان؟آن جهان گر دیده است آن پر نیازرونقی یابد ز نوحه آن نمازور ز رنجِ تن بُد آن گریه و ز سوک(۴۹)ریسمان بِسکُست(۵۰) و هم بشکست دوک(۵۱)مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 812آدمی دید است باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوست(۱) داد: عدل، انصاف(۲) اَحَد: یک، یگانه، از نام‌های خداوند(۳) آحاد: تک تک مردم(۴) نال: بنال(۵) عَنبَر: ماده‌ای خوش‌بو و خاکستری‌رنگ که در معده یا رودۀ عنبرماهی تولید و روی آب دریا جمع می‌شود(۶) راد: جوانمرد، آزاده، بخشنده(۷) حَفْنه: مشتی از گندم و جو و نظیر آن(۸) کَمین: نهانگاه، کَمینگاه(۹) وِثاق: اتاق، خرگاه(۱۰) تانَد: می تواند(۱۱) طین: گِل(۱۲) شَعشَعه: پراکنده شدن نور و روشنایی آفتاب(۱۳) نارُالله: آتش خدا، منظور هوشیاری دردناک جسمی من ذهنی(۱۴) قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج(۱۵) آتش دل: دلسوخته، ناراحت و پریشان حال(۱۶) بَسط: گستردن، فراخی، وسعت(۱۷) اِعتِداد: بشمار آمدن، به حساب آمدن(۱۸) مَنبِت: محل روییدن(۱۹) تُرُش‌رو: اخمو، بد اخم(۲۰) مُشفِق: مهربان(۲۱) صَیف: تابستان(۲۲) مُحرِق: سوزاننده(۲۳) جَبین: پیشانی(۲۴) فِطام: در لغت به معنی از شیر بازگرفتن است ، در مصطلحات صوفیه، کنایه است از انقطاع از عادات و اخلاق زشت و شهوات جسمانی و تجدید حیات روحانی.(۲۵) فَرَح: شادی، شادمانی، سرور(۲۶) پَریر: پَریروز، دوروز پیش(۲۷) تَسُو: ناچیز و حقیر و پشیز(۲۸) خواجه‌تاش: دو غلام را گویند که یک صاحب و مولی دارند(۲۹) مَنهَج: راه آشکار و روشن(۳۰) سِنان: سر نیزه(۳۱) حُوت: ماهی(۳۲) تَف: گرمی، حرارت، روشنی، پرتو(۳۳) وَلا: مخفف وَلاء به معنی دوستی(۳۴) کَبَد: رنج(۳۵) نِجاسات: جمع نجاسَت به معنی پلیدی و ناپاکی(۳۶) بَدرَگی: بد نهادی، ناسازگاری(۳۷) گُلخَن: تون، آتش خانه حمام های قدیمی(۳۸) یکرنگی: مجازاً به معنی دوستی بی غرض و نفاق است(۳۹) یُبوست: خشکی(۴۰) مَلِک: پادشاه، صفت خداوند به اعتبار آنکه قادر بر ایجاد است و جهان و جهانیان زیر فرمان او هستند.(۴۱) عَزَّ وَ جَل: گرامی و بزرگ است، صفت خداوند(۴۲) اِکرام: بزرگ داشتن، گرامی داشتن(۴۳) جُود: کرم، بخشش، عطا(۴۴) هُدی: هدایت، در اینجا اسم فاعل به معنی هدایت کننده(۴۵) نُبی: قرآن(۴۶) دوست‌رُو: آشنا، دوست، یار مهربان(۴۷) مُسْتَسْقِی:‌ آب خواهنده، بسیار تشنه(۴۸) مُفتی: فتوی دهنده، فقیه(۴۹) سوک: سوگ(۵۰) سکُستن: گسستن، گسیختن(۵۱) دوک: آلت نخ‌ تابی، آلت چوبی که با آن نخ می‌ریسند************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1258, Divan e Shamsآن مایی همچو ما دلشاد باشدر گلستان همچو سرو آزاد باشچون ز شاگردان عشقی ای ظریفدر گشاد دل چو عشق استاد باشگر غمی آید گلوی او بگیرداد ازو بستان امیرِ داد باشجان تو مستست در بزم احدتن میان خلق گو آحاد باشگاه با شیرینِ خسرو خوش بخندگه ز هجرش کوه کن، فرهاد باشگه نشاط انگیز همچون گلشنشگه چو بلبل نال و خوش فریاد باشپیش سروش چون خرامد خاک باشچون گلش عنبر فشاند باد باشحاصل اینست ای برادر چون فلکدر جهان کهنه نوبنیاد باشدر میان خارها چون خارپشتسر درون و شادمان و راد باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 806, Divan e Shamsهر کسی در عجبی و عجب من اینستکو نگنجد به میان چون به میان می‌آیدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4579ما رمیت اذ رمیتی* فتنه‌ایصد هزاران خرمن اندر حفنه‌ایآفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کمیناین چنین جانی چه درخورد تن استهین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تن گشته وِثاق جان بس استچند تاند بحر در مشکی نشست* قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد …مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4553سجده‌گاه لامکانی در مکانمر بلیسان را ز تو ویران دکانکه چرا من خدمت این طین کنمصورتی را من لقب چون دین کنمنیست صورت چشم را نیکو بمالتا ببینی شعشعهٔ نور جلالمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 836چونکه غم ‌بینی تو استغفار کنغم به امر خالق آمد کار کنمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1329پیشِ چشمت داشتی شیشهٔ کبودزان سبب عالم کبودت می‌نمودگر نه کوری این کبودی دان ز خویشخویش را بد گو مگو کس را تو بیشمؤمن ار ینظر بنورِ الله نبودغیب مؤمن را برهنه چون نمودچونکه تو ینظر به نارالله بدینیکوی را وا ندیدی از بدیقرآن کریم، سوره الهمزة(۱۰۴)، آیه ۶Quran, Sooreh Alhomaza(#104), Line #6نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُآتش افروخته خداستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3734چونکه قبضی آیدت ای راهروآن صلاح توست آتش دل مشوزآنکه در خرجی در آن بسط و گشادخرج را دخلی بباید زاعتدادگر هماره فصل تابستان بدیسوزش خورشید در بستان شدیمنبتش را سوختی از بیخ و بنکه دگر تازه نگشتی آن کهنگر ترش‌روی است آن دی مشفق استصیف خندان است اما محرق استچونکه قبض آید تو در وی بسط بینتازه باش و چین میفکن در جبینکودکان خندان و دانایان ترشغم جگر را باشد و شادی ز ششچشم کودک همچو خر در آخر استچشم عاقل در حساب آخر استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3747این دهان بستی دهانی باز شدکو خورندهٔ لقمه‌های راز شدگر ز شیر دیو تن را وابریدر فطام او بسی نعمت خوریمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3752قند شادی میوهٔ باغ غم استاین فرح زخم ست وآن غم مرهم ستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3755جنگ می‌کردند حمالان پریرتو مکش تا من کشم حملش چو شیرزآنکه زان رنجش همی‌دیدند سودحمل را هر یک ز دیگر می‌ربودمزد حق کو مزد آن بی‌مایه کواین دهد گنجیت مزد و آن تسومولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3760بهر روز مرگ این دم مرده باشتا شوی با عشق سرمد خواجه‌تاشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2562, Divan e Shamsیکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل داناییببین تو چاره‌یی از نو که الحق سخت بیناییمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2029, Divan e Shamsای مرغ آسمانی آمد گه پریدنوی آهوی معانی آمد گه چریدنای عاشق جریده بر عاشقان گزیدهبگذر ز آفریده بنگر در آفریدنمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و الا الله رادر نيابی منهج این راه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1242داستان آن عاشق که با معشوق خود برمی‌شمرد خدمت ها و وفاهای خود را و شب های دراز تَتَجافی' جُنوبُهُم عَنِ الـْمَضاجِع را و بی‌نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می‌گفت که من جز این خدمت نمی‌دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن که هر چه فرمایی مُنقادم، اگر در آتش رفتن است چون خلیل، و اگر در دهان نهنگ دریا فتادن است چون یونس، و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس، و اگر از گریه نابینا شدن است چون شُعیب، و وفا و جان بازی انبیا را شمار نیست، و جواب گفتن معشوق او راقرآن کریم، سوره سجده(۳۲)، آیه ۱۶Quran, Sooreh Sajdeh(#32), Line #16تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَپهلوهاشان از بسترها (در دل شب) دور شود (از خواب بیدار شوند و به عبادت پردازند) پروردگار خود را با بیم و امید خوانند و از آنچه بدانان روزی داده ایم انفاق کنند.آن یکی عاشق به پیش یار خودمی‌شمرد از خدمت و از کار خودکز برای تو چنین کردم چنانتیرها خوردم درین رزم و سنانمال رفت و زور رفت و نام رفتبر من از عشقت بسی ناکام رفتهیچ صبحم خفته یا خندان نیافتهیچ شامم با سر و سامان نیافتآنچه او نوشیده بود از تلخ و درداو به تفصیلش یکایک می‌شمردنه از برای منتی بل می‌نمودبر درستی محبت صد شهودعاقلان را یک اشارت بس بودعاشقان را تشنگی زان کی رودمی‌کند تکرار گفتن بی‌ملالکی ز اشارت بس کند حوت از زلالصد سخن می‌گفت زان درد کهندر شکایت که نگفتم یک سخنآتشی بودش نمی‌دانست چیستلیک چون شمع از تف آن می‌گریستگفت معشوق این همه کردی ولیکگوش بگشا پهن و اندر یاب نیککانچه اصل اصل عشقست و ولاستآن نکردی اینچه کردی فرع هاستگفتش آن عاشق بگو کآن اصل چیستگفت اصلش مردن است و نیستی ستتو همه کردی نمردی زنده‌ایهین بمیر ار یار جان‌ بازنده‌ایهم در آن دم شد دراز و جان بدادهمچو گل درباخت سر خندان و شادماند آن خنده بر او وقف ابدهمچو جان و عقل عارف بی‌کبدنورِ مه‌ آلوده کی گردد ابدگر زند آن نور بر هر نیک و بداو ز جمله پاک وا گردد به ماههمچو نور عقل و جان سوی الهوصف پاکی وقف بر نورِ مه ‌استتابشش گر بر نجاسات ره ‌استزآن نجاسات ره و آلودگینور را حاصل نگردد بدرگیارجعی بشنود نورِ آفتابسوی اصل خویش باز آمد شتابنه ز گلخن ها بر او ننگی بماندنه ز گلشن ها بر او رنگی بماندنورِ دیده و نوردیده بازگشتماند در سودای او صحرا و دشتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 17هر که جز ماهی ز آبش سیر شدهرکه بی روزیست روزش دیر شدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 502نیست یکرنگی کزو خیزد ملالبل مثال ماهی و آب زلالگرچه در خشکی هزاران رنگهاستماهیان را با یبوست جنگهاستکیست ماهی چیست دریا در مثلکه بدان ماند ملک عز و جلصد هزاران بحر و ماهی در وجودسجده آرد پیش آن اکرام و جودمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3833تو مکن تهدید از کشتن که منتشنهٔ زارم به خون خویشتنعاشقان را هر زمانی مردنی ستمردن عشاق خود یک نوع نیستاو دو صد جان دارد از جان هدیوآن دوصد را می‌کند هر دم فدیهر یکی جان را ستاند ده بهااز نبی خوان عشرة امثالها**عاشق در برابر هر جانی که فدای حضرت معشوق می کند، ده برابر عوض می گیرد. از قرآن کریم این مطلب را بخوان که: هر عمل نیکی، ده برابر پاداش دارد.گر بریزد خون من آن دوست‌روپای‌کوبان جان برافشانم بر اوآزمودم مرگ من در زندگی ستچون رهم زین زندگی پایندگی ست**‌ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۶۰Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #160مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ۖ وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَىٰ إِلَّا مِثْلَهَا وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَهر كس كار نيكى انجام دهد ده برابر به او پاداش دهند، و هر كه كار بدى انجام دهد تنها همانند آن كيفر بيند، تا ستمى بر آنها نرفته باشد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3050گفت چون دید منت از خود نبرداین چنین جان را بباید زار مردمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2669پنج وقت آمد نماز و رهنمونعاشقان را فی صلاة دائمون***نه به پنج آرام گیرد آن خمارکه در آن سرهاست نی پانصد هزارنیست زرغبا**** وظیفهٔ عاشقانسخت مستسقی ست جان صادقاننیست زرغبا وظیفهٔ ماهیانزانکه بی‌دریا ندارند انس جان*** قرآن کریم، سوره معارج (۷۰) ، آیه ۲۳Quran, Sooreh Ma'arej(#70), Line #23الَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَنمازگزاران [حقیقی] دائماً در حال نماز هستند.****حدیثدوستان خود را گاه گاه دیدار کنید تا علاقه تان نسبت به ایشان افزایش یابد.( نه هر روز و هر ساعت که از آنها دلزده شوید)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1265یکی پرسید از عالـِمی عارفی که اگر در نماز کسی بگرید به آواز و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود؟ جواب گفت که نام آن آبِ دیده است، تا آن گرینده چه دیده است؟ اگر شوق خدا دیده است و می‌گرید، یا پشیمانی گناهی، نمازش تباه نشود، بلکه کمال گیرد که لا صَلوةَ اِلّا بِحُضُورِ القَلْب و اگر او رنجوری تن یا فراق فرزند دیده است، نمازش تباه شود که اصل نماز، ترک تن است و ترک فرزند ابراهیم وار که فرزند را قربان می کرد از بهر تکمیل نماز، و تن را به آتش نمرود می سپرد، و امر آمد مصطفی را بدین خصال که: فَاتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ، لقَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَحدیثلا صَلوةَ اِلّا بِحُضُورِ القَلْبنماز مقبول درگاه حق نیفتد مگر به شرط حضور قلب.قرآن کریم، سوره نحل (۱۶)، آیه ۱۲۳Quran, Sooreh Nahl(#16), Line #123ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا ۖ وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَپس به سوی تو وحی کردیم که از آیین حنیف ابراهیم پیروی کن و او (ابراهیم) از مشرکان نبود.قرآن کریم، سوره ممتحنه (۶۰)، آیه ۴Quran, Sooreh Momtaheneh(#60), Line #4قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ۖ رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُبراستی که برای شما سرمشقی نکو در زندگی ابراهیم و پیروان او وجود دارد، آنگاه که به قوم کافر خود گفتند: ما از شما و آنچه جز خدا می پرستید، بیرازیم. ما نسبت به آیین (شرک آلود) شما کافریم. میان ما دشمنی و عداوت همیشگی آشکار شده است. و اینگونه رابطه ادامه دارد تا آنکه به خدای یگانه ایمان آورید. مگر آن سخن ابراهیم که به پدرش وعده داده بود که برای تو آمرزش درخواست کنم. و این در حالی است که نمی توانم عذاب الهی را از تو دفع کنم. پروردگارا بر تو توکل کنیم و به تو روی آوریم و بازگشت همه به سوی توست.آن یکی پرسید از مفتی به رازگر کسی گرید به نوحه در نمازآن نمازِ او عجب باطل شودیا نمازش جایز و کامل بودگفت آب دیده نامش بهر چیستبنگری تا که چه دید او و گریستآب دیده تا چه دید او از نهانتا بدآن شد او ز چشمهٔ خود روانآن جهان گر دیده است آن پر نیازرونقی یابد ز نوحه آن نمازور ز رنجِ تن بد آن گریه و ز سوکریسمان بسکست و هم بشکست دوکمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 812آدمی دید است باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوست

10.10.2018

Ganje Hozour audio Program #731

برنامه صوتی شماره ۷۳۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱ اکتبر ۲۰۱۸ ـ ۱۰ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Format مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۶۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2662, Divan e Shams دلا، رو، رو، همان خون شو که بودی بدان صحرا و هامون(۱) شو که بودی درین خاکسترِ هستی چه غَلْطی؟ در آتشدان و کانون شو که بودی درین، چون شد چگونه؟ چند مانی؟ بدان تَصریفِ(۲) بی‌چون شو که بودی نه گاوی که کشی بیگارِ گردون بر آن بالای گردون شو که بودی درین کاهش، چو بیمارانِ دِقّی(۳) به عمرِ روزافزون شو که بودی زبونِ طِبِّ افلاطون چه باشی؟ فَلاطونِ(۴) فَلاطون شو که بودی اَیْمَ هُوَ(۵) کی، اسیرانه چه باشی؟ همان سلطان و بارون(۶) شو که بودی اگر رویین تنی، جسم آفتِ توست همان جانِ فریدون(۷) شو که بودی همان اقبال و دولت بین که دیدی همان بختِ همایون شو که بودی رها کن نظم کردن دُرّها را به دریا دُرِّ مَکنُون(۸) شو که بودی مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197 مناجات ای دهندهٔ قوت و تَمکین(۹) و ثَبات خلق را زین بی‌ثباتی ده نجات اندر آن کاری که ثابت بودنی ست قایمی ده نفس را، که مُنثَنی ست(۱۰) صبرشان بخش و کفهٔ میزان*۱ گران وارَهانشان از فنِ صورتگران(۱۱) وز حسودی بازِشان خر ای کریم تا نباشند از حسد دیوِ رَجیم(۱۲) در نَعیمِ(۱۳) فانیِ مال و جسد چون همی ‌سوزند عامه از حسد پادشاهان بین که لشکر می‌کَشَند از حسد خویشانِ خود را می‌کُشَند عاشقانِ لُعبَتانِ(۱۴) پُر قَذَر(۱۵) کرده قصدِ خون و جانِ همدگر ویس و رامین، خسرو و شیرین بخوان که چه کردند از حسد آن ابلهان که فنا شد عاشق و معشوق نیز هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز پاک الهی که عدم بر هم زند مر عدم را بر عدم عاشق کند در دلِ نه ‌دل، حسدها سَر کند نیست را هست این چنین مُضطَر(۱۶) کند این زنانی کز همه مُشفِق‌ ترند(۱۷) از حسد دو ضَرَّه(۱۸) خود را می‌خورند تا که مردانی که خود سنگین‌دل اند از حسد تا در کدامین منزل اند؟ گر نکردی شرع، افسونی لطیف بر دریدی هر کسی جسمِ حریف شرع بهرِ دفعِ شَرّ رایی زند دیو را در شیشهٔ حجّت کند از گواه و از یَمین(۱۹) و از نُکول(۲۰) تا به شیشه در رود دیوِ فضول(۲۱) مثلِ میزانی که خشنودیِ دو ضِدّ جمع می‌آید یقین در هَزل(۲۲) و جِدّ شرع چون کَیْله(۲۳) و ترازو دان یقین که بدو خصمان رهند از جنگ و کین گر ترازو نَبْوَد، آن خصم از جِدال کی رهد از وَهمِ حَیف(۲۴) و اِحتِیال(۲۵) پس درین مُردارِ زشتِ بی‌وفا این همه رَشک ست و خَصم ست و جفا پس در آن اقبال و دولت چون بُوَد؟ چون شود جِنّی و اِنسی(۲۶) در حسد آن شیاطین خود حسودِ کهنه‌اند یک زمان از رَهزَنی خالی نه‌اند وآن بنی آدم که عِصیان کِشته‌اند از حسودی نیز شیطان گشته‌اند از نُبی(۲۷) بر خوان که شیطانانِ اِنس گشته‌اند از مَسخِ حق با دیو جنس*۲ دیو چون عاجز شود در اِفتِتان(۲۸) اِستِعانَت(۲۹) جوید او زین اِنسیان(۳۰) که شما یارید با ما، یاری ای جانبِ مایید جانب داری ای*۳ گر کسی را ره زنند اندر جهان هر دو گون(۳۱) شیطان، برآید شادمان ور کسی جان بُرد و شد در دین بلند نوحه می‌دارند آن دو رَشک‌مَند(۳۲) هر دو می‌خایند(۳۳) دندانِ حسد بر کسی که داد اَدیب(۳۴) او را خرد *۱ قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۸ Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #8 وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ ۚ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ و سنجش (اعمال) در آن روز (رستاخیز)، حق است. کسانی که ترازوی (اعمال صالح) ایشان سنگین است رستگاران اند. *۲ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۱۲ Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #112 وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا ۚ وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ ۖ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ و این گونه برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم، که برای فریب مردم همواره گفتاری باطل ولی به ظاهر آراسته و دلپسند به یکدیگر القاء می کنند، و اگر پروردگارت می خواست چنین نمی کردند، پس آنان و آنچه را به دروغ به هم می بافند واگذار. *۳‌ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۲۱ Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #121 وَلَا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ ۗ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰ أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ ۖ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ از ذبحى كه نام خدا بر آن ياد نشده است مخوريد كه خود نافرمانى است. و شياطين به دوستان خود القا مى‌كنند كه با شما مجادله كنند؛ اگر از ايشان پيروى كنيد از مشركانيد. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۷۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1977 این نه آن جان است کافزاید ز نان یا گهی باشد چنین، گاهی چنان خوش کننده‌ست و خوش و عینِ خوشی بی خوشی نَبوَد خوشی ای مُرْتَشی(۳۵) چون تو شیرین از شِکَر باشی، بُوَد کان شِکَر گاهی ز تو غایب شود؟ چون شِکَر گردی ز بسياری وفا پس شِکَر کی از شِکَر باشد جدا؟ عاشق، از خود چون غذا یابد رَحیق(۳۶) عقل، آنجا گم بماند، بی رفیق عقلِ جزوی عشق را مُنْکِر بُوَد گرچه بنماید که صاحب‌سِر بُوَد زیرک و داناست، اما نیست نیست تا فرشته لا نشد، اهریمنی است او به قول و فعل، یارِ ما بُوَد چون به حکمِ حال آیی، لا بُوَد لا بُوَد، چون او نشد از هست نیست چونکه طَوْعاً لا نشد، کُرْهاً بسی است این عقل جزئی چون از هستی ناقص خود دست بر نداشته و محو نشده و همچنان خود را کامل می داند، در واقع باید او را نیست و فانی شمرد، زیرا او از روی اختیار، فنا را نپذیرفته لذا باید اجباراً و بر خلاف میل او، او را فانی بشمریم. مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 469 چون قضا بیرون کند از چرخ، سَر(۳۷) عاقلان گردند جمله کور و کر ماهیان افتند از دریا بُرون دام گیرد مرغِ پَرّان را زبون تا پریّ و دیو در شیشه شود بلکه هاروتی به بابِل در رود جز کسی، کاندر قضای حق گریخت خونِ او را هیچ تَربیعی(۳۸) نریخت غیرِ آنکه در گریزی در قَضا هیچ حیله نَدْهَدَت از وی رها مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1226 پرسیدنِ آن پادشاه از آن مدّعیِ نبوّت که آن که رسولِ راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد که کسی را بخشد؟ یا به صحبت و خدمتِ او چه بخشش یابند غیرِ نصیحت که به زبان می‌گوید؟ شاه پرسیدش که باری وحی چیست؟ یا چه حاصل دارد آن کس کو نبی ست؟ گفت: خود آن چیست کش حاصل نشد؟ یا چه دولت ماند کو واصِل نشد؟ گیرم این وحیِ نبی گَنجُور(۳۹) نیست هم کم از وحیِ دلِ زنبور نیست چونکه اَوحَی الرَّب اِلَی النَّحل*۴ آمده ست خانهٔ وَحیَش پر از حلوا شده ست از آنرو که موضوع وحی پروردگار به زنبور عسل (در قرآن کریم) وارد شده است، خانه وحی زنبور عسل پر از شهد و شیرینی شده است. او به نورِ وحیِ حق عَزَّوَجَل(۴۰) کرد عالَم را پر از شمع و عسل این که کَرَّمناست(۴۱)*۵ و بالا می‌رود وَحیَش از زنبور کمتر کی بُوَد؟ نه تو اَعطَیناکَ کَوثَر*۶ خوانده‌ای؟ پس چرا خشکی و تشنه مانده‌ای؟ مگر تو آیه « کوثر را به تو عطا کردیم » را نخوانده ای؟ پس چرا خشکیده و لب تشنه مانده ای؟ یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل بر تو خون گشته ست و ناخوش، ای عَلیل(۴۲) توبه کن، بیزار شو از هر عَدو کو ندارد آبِ کوثر در کدو هر که را دیدی ز کوثر سرخ‌رُو او محمدخوست با او گیر خو تا اَحَبَّ لـِلَّه(۴۳) آیی در حساب کز درختِ احمدی با اوست سیب هر که را دیدی ز کوثر خشک لب دشمنش می‌دار هم‌چون مرگ و تب گر چه بابای تو است و مامِ(۴۴) تو کو حقیقت هست خون‌آشامِ تو از خلیلِ(۴۵) حق بیاموز این سِیَر(۴۶) که شد او بیزار اول از پدر تا که اَبْغَض لـِلَّه(۴۷) آیی پیشِ حق تا نگیرد بر تو رَشکِ عشق دَق(۴۸) تا در شمار کسانی به شمار آیی که خشم و غضبشان نیز برای حضرت حق است، تا غیرت عشق الهی خلوص ایمان و ایقان تو را مورد طعن و ایراد قرار ندهد. تا نخوانی لا و اِلّاَ الله را در نيابی مَنهَجِ(۴۹) این راه را *۴ قرآن کریم، سوره نحل(۱۶)، آیه ۶۸ ، ۶۹ Quran, Sooreh Nahl(#16), Line #68,69 وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ (۶۸) پروردگار تو به زنبور عسل وحى كرد كه: از كوه‌ها و درختان و در بناهايى كه مى‌سازند خانه‌هايى برگزين. ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا ۚ يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (۶۹) آنگاه از هر ثمره‌اى بخور و فرمانبردار به راه پروردگارت برو. از شكم او شرابى رنگارنگ بيرون مى‌آيد كه شفاى مردم در آن است. و صاحبان انديشه را در اين عبرتى است *۵ قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰ Quran, Sooreh Asraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم. *۶ قرآن کریم، سوره کوثر(۱۰۸) Quran, Sooreh Kosar(#108) إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١) همانا ما کوثر ( خیر و برکت فراوان ) را به تو عطا کردیم (۱) فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢) پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن (۲) إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (٣) كه بدخواه تو خود اَبتر است (۳) مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۰۰۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1009 آنچه حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شیر را و گور(۵۰) را مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۵۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1455 تا به گوشِ خاک حق چه خوانده است کو مراقب گشت و خامُش مانده است در تَرَدُّد(۵۱) هر که او آشفته است حق به گوشِ او معمّا گفته است تا کند محبوسش اندر دو گمان کآن کنم کو گفت؟ یا خود ضدِّ آن؟ هم ز حق، ترجیح یابد یک طرف زآن دو، یک را برگزیند ز آن کَنَف(۵۲) گر نخواهی در تَرَدُّد، هوشِ جان کم فشار این پنبه اندر گوشِ جان تا کنی فهم آن معمّاهاش را تا کنی ادراکِ رمز و فاش را پس محلِّ وحی گردد گوشِ جان وحی چه بْوَد؟ گفتنی از حس نهان گوشِ جان و چشمِ جان، جز این حس است گوشِ عقل و گوشِ ظَنّ، زین مُفلِس(۵۳) است لفظِ جبرم، عشق را بی‌صبر کرد و آنکه عاشق نیست، حبسِ جبر کرد این مَعِیَّت با حق است و جبر نیست این تجلّیِ مَه است، این ابر نیست مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 65 گر بدیدی حِسِّ حیوان شاه را پس بدیدی گاو و خر الله را گر نبودی حسِّ دیگر مر تو را جز حسِ حیوان، ز بیرونِ هوا پس بنی‌آدم مُکَرَّم(۵۴) کی بدی؟ کی به حسِّ مشترک، مَحرَم شدی؟ نا مُصَوَّر(۵۵) یا مُصَوَّر(۵۶) گفتنت باطل آمد بی ز صورت رَستنت نا مُصَوَّر یا مُصَوَّر پیشِ اوست کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست گر تو کوری، نیست بر اَعْمی'(۵۷) حَرَج(۵۸) ورنه، رو کِالصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرج(۵۹) مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۵۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1853 از پیِ روپوشِ عامه، در بیان وحیِ دل گویند آن را صوفیان وحیِ دل گیرش که منظرگاهِ اوست چون خطا باشد چو دل آگاهِ اوست؟ مؤمنا یَنْظُر بِنُورِ الله شدی از خطا و سهو ايمن آمدی ای مؤمن تو با نور الهی می بینی، بنابراین از خطا و اشتباه در امانی. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۰۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1901 بو قَلاوُوزست(۶۰) و رهبر مر تو را می‌برد تا خُلد(۶۱) و کوثر مر تو را مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۸۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3785 این چنین لطفی چو نیلی می‌رود چونکه فرعونیم، چون خون می‌شود مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۰۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3802 چون در آمد در میان، غیرِ خدا تیغ را، اندر میان کردن سزا تا اَحَبَّ لــِلَّه*۷، آید نامِ من تا که اَبْغَض لـِلَّه، آید کامِ من تا که اَعطا لـِلَّه(۶۲) آید جودِ من تا که اَمسَک لـِلَّه(۶۳) آید بودِ من بُخلِ من لـِلَّه، عطا لـِلّه و بس جمله لـِلَّه‌ام، نِیَم من آنِ کس و آنچه لـِلَّه می‌کنم، تقلید نیست نیست تَخییل(۶۴) و گمان، جز دید نیست ز اجتهاد و از تَحَرّی(۶۵) رَسته‌ام آستین بر دامنِ حق بسته‌ام گر همی‌ پَرَّم، همی‌بینم مَطار(۶۶) ور همی‌گردم، همی‌بینم مَدار(۶۷) ور کشم باری، بدانم تا کجا ماهم و خورشید پیشم پیشوا بیش ازین با خلق گفتن، روی نیست بحر را گُنجایی اندر جوی نیست *۷ حدیث هر که برای خدا ببخشد و برای خدا امساک کند و برای خدا دوست بدارد و برای خدا دشمن دارد و برای خدا ازدواج کند همانا ایمانش کمال یافته است. (۱) هامون: زمین هموار، دشت (۲) تَصریف: بازگردانیدن، تغییر دادن (۳) دِقّ: سل، ناتوانی شدید که بر اثر افسردگی و اندوه پدید می‌آید (۴) فَلاطون: افلاطون، حکیم نامور یونان (۵) اَیْمَ هُوَ: فلان یا فلان (۶) بارون: کلمه فرانسوی و از عنوانهای اشراف و نجبای اروپاست (۷) فریدون: منظور هر پادشاه کامروا (۸) دُرِّ مَکنُون: مروارید آبدار و گرانبها، در اینجا هوشیار بودن بدون استفاده از فکر (۹) تَمکین:  قبول ‌کردن، استعداد انسان برای ماندن در حالت تسلیم یا استعداد فضا گشایی مداوم (۱۰) مُنثَنی: خمیده، دوتا، در اینجا به معنی سست کار و درمانده (۱۱) صورتگر: نقاش، مجسمه ساز، تصویر ساز (۱۲) رَجیم: ملعون، مطرود (۱۳) نَعیم: نعمت، مال (۱۴) لُعبَت: وسیله بازی مانند عکس و عروسک. معشوق و دلبر (۱۵) قَذَر: پلیدی (۱۶) مُضطَر: درمانده، بیچاره (۱۷) مُشفِق: دلسوز، مهربان (۱۸) ضَرَّه: هَوُو (۱۹) یَمین: سوگند، قسم (۲۰) نُکول: خودداری کردن، فراموش کردن (۲۱) فضول: یاوه گو (۲۲) هَزل: شوخی، مقابل جدّی، غیر جدّی (۲۳) کَیْله: پیمانه (۲۴) حَیف: ستم کردن، ستم (۲۵) اِحتِیال: حیله گری (۲۶) جِنّ و اِنس: جنّ و انسان  (۲۷) نُبی: قرآن (۲۸) اِفتِتان: گمراه کردن (۲۹) اِستِعانَت: یاری خواستن (۳۰) اِنسیان: آدمیان ، جمع اِنس (۳۱) گون: گونه، نوع (۳۲) رَشک‌مَند: حسود (۳۳) خاییدن: جویدن (۳۴) اَدیب: کسی که علم ادب می‌داند، سخن‌دان، بافرهنگ (۳۵) مُرْتَشی: رشوه گیرنده (۳۶) رَحیق: خالص، بی غش، شراب ناب (۳۷) سَر بیرون کردن: آشکار شدن (۳۸) تَربیع: چهار قسمت کردن، قرار گرفتن دو کوکب سیار به اندازۀ یک‌چهارم دورۀ فلک (سه برج) از یکدیگر، اين حالت بر نحسی و شومی دلالت دارد (۳۹) گَنجُور: صاحب گنج، گنج دار، گنج (۴۰) عَزَّوَجَل: گرامی و بزرگ است، صفت  خداوند (۴۱) کَرَّمنا: گرامی داشتیم (۴۲) عَلیل: بیمار، مریض، رنجور، دردمند (۴۳) اَحَبَّ لـِلَّه: دوست داشت برای خدا (۴۴) مام: مادر (۴۵) خَلیل: ابراهیم خلیل الله (۴۶) سِیَر: جمع سیره به معنی سنّت و روش (۴۷) اَبْغَض لـِلَّه: برای رضای خدا دشمنی کرد (۴۸) دَق: طعن زدن، نکوهش کردن (۴۹) مَنهَج: راه آشکار و روشن (۵۰) گور: گورخر (۵۱) تَرَدُّد: دو دلی، شک (۵۲) کَنَف: جانب، ناحیه، کرانه (۵۳) مُفلِس: تنگدست، عاجز، تهی دست (۵۴) مُکَرَّم: گرامی و ارجمند (۵۵) نامُصَوَّر: بدون شکل و تصویر (۵۶) مُصَوَّر: دارای شکل و تصویر (۵۷) اَعمی: کور (۵۸) حَرَج: تگنا، گناه (۵۹) الصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرج: صبر کلید باب نجات است (۶۰) قَلاوُوز: پیشاهنگ (۶۱) خُلد: دوام، بقا، خُلد برین: بهشت (۶۲) اَعطا لـِلَّه: بخشش برای خدا (۶۳) اَمسَک لـِلَّه: خودداری برای خدا (۶۴) تَخییل: خیال کردن، به خیال افکندن (۶۵) تَحَرّی: جستجو (۶۶) مَطار: محل پرواز، پرواز کردن (۶۷) مَدار: جایگاه گردش و دَوَران************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2662, Divan e Shamsدلا رو رو همان خون شو که بودیبدان صحرا و هامون شو که بودیدرین خاکسترِ هستی چه غلطیدر آتشدان و کانون شو که بودیدرین چون شد چگونه چند مانیبدان تصریف بی‌چون شو که بودینه گاوی که کشی بیگار گردونبر آن بالای گردون شو که بودیدرین کاهش چو بیماران دقیبه عمرِ روزافزون شو که بودیزبون طب افلاطون چه باشیفلاطون فلاطون شو که بودیایم هو کی اسیرانه چه باشیهمان سلطان و بارون شو که بودیاگر رویین تنی جسم آفت توستهمان جان فریدون شو که بودیهمان اقبال و دولت بین که دیدیهمان بخت همایون شو که بودیرها کن نظم کردن درها رابه دریا در مکنون شو که بودیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197مناجاتای دهندهٔ قوت و تمکین و ثباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی ستقایمی ده نفس را که منثنی ستصبرشان بخش و کفهٔ میزان*۱ گرانوارهانشان از فن صورتگرانوز حسودی بازِشان خر ای کریمتا نباشند از حسد دیوِ رجیمدر نعیم فانی مال و جسدچون همی ‌سوزند عامه از حسدپادشاهان بین که لشکر می‌کشنداز حسد خویشان خود را می‌کشندعاشقان لعبتان پر قذرکرده قصد خون و جان همدگرویس و رامین خسرو و شیرین بخوانکه چه کردند از حسد آن ابلهانکه فنا شد عاشق و معشوق نیزهم نه چیزند و هواشان هم نه چیزپاک الهی که عدم بر هم زندمر عدم را بر عدم عاشق کنددر دل نه ‌دل حسدها سر کندنیست را هست این چنین مضطر کنداین زنانی کز همه مشفق‌ ترنداز حسد دو ضره خود را می‌خورندتا که مردانی که خود سنگین‌دل انداز حسد تا در کدامین منزل اندگر نکردی شرع افسونی لطیفبر دریدی هر کسی جسمِ حریفشرع بهر دفع شر رایی زنددیو را در شیشهٔ حجّت کنداز گواه و از یمین و از نکولتا به شیشه در رود دیوِ فضولمثلِ میزانی که خشنودی دو ضدجمع می‌آید یقین در هزل و جدشرع چون کیله و ترازو دان یقینکه بدو خصمان رهند از جنگ و کینگر ترازو نبود آن خصم از جدالکی رهد از وهم حیف و احتیالپس درین مردارِ زشت بی‌وفااین همه رشک ست و خصم ست و جفاپس در آن اقبال و دولت چون بودچون شود جنی و انسی در حسدآن شیاطین خود حسود کهنه‌اندیک زمان از رهزنی خالی نه‌اندوآن بنی آدم که عصیان کشته‌انداز حسودی نیز شیطان گشته‌انداز نبی بر خوان که شیطانان انسگشته‌اند از مسخ حق با دیو جنس*۲دیو چون عاجز شود در افتتاناستعانت جوید او زین انسیانکه شما یارید با ما یاری ایجانب مایید جانب داری ای*۳گر کسی را ره زنند اندر جهانهر دو گون شیطان برآید شادمانور کسی جان برد و شد در دین بلندنوحه می‌دارند آن دو رشک‌مندهر دو می‌خایند دندان حسدبر کسی که داد ادیب او را خرد*۱ قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۸Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #8وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ ۚ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَو سنجش (اعمال) در آن روز (رستاخیز)، حق است. کسانی که ترازوی (اعمال صالح) ایشان سنگین است رستگاران اند.*۲ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۱۲Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #112وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا ۚ وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ ۖ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَو این گونه برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم، که برای فریب مردم همواره گفتاری باطل ولی به ظاهر آراسته و دلپسند به یکدیگر القاء می کنند، و اگر پروردگارت می خواست چنین نمی کردند، پس آنان و آنچه را به دروغ به هم می بافند واگذار.*۳‌ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۲۱Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #121وَلَا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ ۗ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰ أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ ۖ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَاز ذبحى كه نام خدا بر آن ياد نشده است مخوريد كه خود نافرمانى است. و شياطين به دوستان خود القا مى‌كنند كه با شما مجادله كنند؛ اگر از ايشان پيروى كنيد از مشركانيد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1977این نه آن جان است کافزاید ز نانیا گهی باشد چنین گاهی چنانخوش کننده‌ست و خوش و عینِ خوشیبی خوشی نبود خوشی ای مرتشیچون تو شیرین از شکر باشی بودکان شکر گاهی ز تو غایب شودچون شکر گردی ز بسياری وفاپس شکر کی از شکر باشد جداعاشق از خود چون غذا یابد رحیقعقل آنجا گم بماند بی رفیقعقل جزوی عشق را منکر بودگرچه بنماید که صاحب‌سر بودزیرک و داناست اما نیست نیستتا فرشته لا نشد اهریمنی استاو به قول و فعل یارِ ما بودچون به حکم حال آیی لا بودلا بود چون او نشد از هست نیستچونکه طوعا لا نشد کرها بسی استاین عقل جزئی چون از هستی ناقص خود دست بر نداشته و محو نشده و همچنان خود را کامل می داند، در واقع باید او را نیست و فانی شمرد، زیرا او از روی اختیار، فنا را نپذیرفته لذا باید اجباراً و بر خلاف میل او، او را فانی بشمریم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 469چون قضا بیرون کند از چرخ سرعاقلان گردند جمله کور و کرماهیان افتند از دریا بروندام گیرد مرغ پران را زبونتا پری و دیو در شیشه شودبلکه هاروتی به بابل در رودجز کسی کاندر قضای حق گریختخون او را هیچ تربیعی نریختغیرِ آنکه در گریزی در قضاهیچ حیله ندهدت از وی رهامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1226پرسیدنِ آن پادشاه از آن مدّعیِ نبوّت که آن که رسولِ راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد که کسی را بخشد؟ یا به صحبت و خدمتِ او چه بخشش یابند غیرِ نصیحت که به زبان می‌گوید؟شاه پرسیدش که باری وحی چیستیا چه حاصل دارد آن کس کو نبی ستگفت خود آن چیست کش حاصل نشدیا چه دولت ماند کو واصل نشدگیرم این وحی نبی گَنجور نیستهم کم از وحیِ دلِ زنبور نیستچونکه اوحی الرب الی النحل*۴ آمده ستخانهٔ وحیش پر از حلوا شده ستاز آنرو که موضوع وحی پروردگار به زنبور عسل (در قرآن کریم) وارد شده است، خانه وحی زنبور عسل پر از شهد و شیرینی شده است.او به نورِ وحی حق عزوجلکرد عالم را پر از شمع و عسلاین که کرمناست*۵ و بالا می‌رودوحیش از زنبور کمتر کی بودنه تو اعطیناک کوثر*۶ خوانده‌ایپس چرا خشکی و تشنه مانده‌ایمگر تو آیه « کوثر را به تو عطا کردیم » را نخوانده ای؟ پس چرا خشکیده و لب تشنه مانده ای؟یا مگر فرعونی و کوثر چو نیلبر تو خون گشته ست و ناخوش ای علیلتوبه کن بیزار شو از هر عدوکو ندارد آب کوثر در کدوهر که را دیدی ز کوثر سرخ‌رواو محمدخوست با او گیر خوتا احب لله آیی در حسابکز درخت احمدی با اوست سیبهر که را دیدی ز کوثر خشک لبدشمنش می‌دار هم‌چون مرگ و تبگر چه بابای تو است و مام توکو حقیقت هست خون‌آشام تواز خلیل حق بیاموز این سیرکه شد او بیزار اول از پدرتا که ابغض لله آیی پیش حقتا نگیرد بر تو رشک عشق دقتا در شمار کسانی به شمار آیی که خشم و غضبشان نیز برای حضرت حق است، تا غیرت عشق الهی خلوص ایمان و ایقان تو را مورد طعن و ایراد قرار ندهد.تا نخوانی لا و الا الله رادر نيابی منهج این راه را*۴ قرآن کریم، سوره نحل(۱۶)، آیه ۶۸ ، ۶۹Quran, Sooreh Nahl(#16), Line #68,69وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ (۶۸)پروردگار تو به زنبور عسل وحى كرد كه: از كوه‌ها و درختان و در بناهايى كه مى‌سازند خانه‌هايى برگزين.ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا ۚ يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (۶۹)آنگاه از هر ثمره‌اى بخور و فرمانبردار به راه پروردگارت برو. از شكم او شرابى رنگارنگ بيرون مى‌آيد كه شفاى مردم در آن است. و صاحبان انديشه را در اين عبرتى است*۵ قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Asraa(#17), Line #70وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًاما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم.*۶ قرآن کریم، سوره کوثر(۱۰۸)Quran, Sooreh Kosar(#108)إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١)همانا ما کوثر ( خیر و برکت فراوان ) را به تو عطا کردیم (۱)فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢)پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن (۲)إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (٣)كه بدخواه تو خود اَبتر است (۳)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۰۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1009آنچه حق آموخت مر زنبور راآن نباشد شیر را و گور رامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1455تا به گوشِ خاک حق چه خوانده استکو مراقب گشت و خامش مانده استدر تردد هر که او آشفته استحق به گوش او معما گفته استتا کند محبوسش اندر دو گمانکآن کنم کو گفت یا خود ضد آنهم ز حق ترجیح یابد یک طرفزآن دو یک را برگزیند ز آن کنفگر نخواهی در تردد هوش جانکم فشار این پنبه اندر گوش جانتا کنی فهم آن معماهاش راتا کنی ادراک رمز و فاش راپس محل وحی گردد گوشِ جانوحی چه بود گفتنی از حس نهانگوش جان و چشم جان جز این حس استگوش عقل و گوش ظن زین مفلس استلفظ جبرم عشق را بی‌صبر کردو آنکه عاشق نیست حبس جبر کرداین معیت با حق است و جبر نیستاین تجلی مه است این ابر نیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 65گر بدیدی حس حیوان شاه راپس بدیدی گاو و خر الله راگر نبودی حس دیگر مر تو راجز حس حیوان ز بیرون هواپس بنی‌آدم مکرم کی بدیکی به حس مشترک محرم شدینا مصور یا مصور گفتنتباطل آمد بی ز صورت رستنتنا مصور یا مصور پیش اوستکو همه مغزست و بیرون شد ز پوستگر تو کوری نیست بر اعمی حرجورنه رو کالصبر مفتاح الفرجمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1853از پی روپوش عامه در بیانوحیِ دل گویند آن را صوفیانوحیِ دل گیرش که منظرگاه اوستچون خطا باشد چو دل آگاه اوستمؤمنا ینظر بنورِ الله شدیاز خطا و سهو ايمن آمدیای مؤمن تو با نور الهی می بینی، بنابراین از خطا و اشتباه در امانی.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1901بو قلاووزست و رهبر مر تو رامی‌برد تا خلد و کوثر مر تو رامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3785این چنین لطفی چو نیلی می‌رودچونکه فرعونیم چون خون می‌شودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3802چون در آمد در میان غیرِ خداتیغ را اندر میان کردن سزاتا احب لله*۷، آید نامِ منتا که ابغض لله آید کام منتا که اعطا لله آید جود منتا که امسک لله آید بود منبخل من لله عطا لله و بسجمله لله‌ام نیم من آن کسو آنچه لله می‌کنم تقلید نیستنیست تخییل و گمان جز دید نیستز اجتهاد و از تحری رسته‌امآستین بر دامن حق بسته‌امگر همی‌ پرم همی‌بینم مطارور همی‌گردم همی‌بینم مدارور کشم باری بدانم تا کجاماهم و خورشید پیشم پیشوابیش ازین با خلق گفتن روی نیستبحر را گنجایی اندر جوی نیست*۷ حدیثهر که برای خدا ببخشد و برای خدا امساک کند و برای خدا دوست بدارد و برای خدا دشمن دارد و برای خدا ازدواج کند همانا ایمانش کمال یافته است.

10.03.2018

Ganje Hozour audio Program #730

برنامه صوتی شماره ۷۳۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۸ ـ ۳ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2099, Divan e Shamsچند نَظّاره(۱) جهان کردن؟آب را زیرِ کَه نهان کردن؟رنج گوید که: گنج آوردمرنج را باید امتحان کردنآنکه از شیر خون روان کرد‌ستشیر داند(۲) ز خون روان کردنآسمان را چو کرد همچون خاکخاک را داند آسمان کردنبعد ازین شیوهٔ دگر گیرمچند بیگارِ(۳) دیگران کردن؟تیز برداشتی(۴) تو ای مطرباین به آهستگی توان کردناین گران زخمه‌یی است، نتوانیمرقص بر پردهٔ گران(۵) کردنیک دو ابریشمک(۶) فروتر گیرتا توانیم فهمِ آن کردناندک اندک ز کوه سنگ کشندنتوان کوه را کشان کردن(۷)تا نبینند جانِ جان‌ها راکی توان سَهل ترکِ جان کردنبنما(۸) ای ستاره کاندر ریگ(۹)نتوان راه بی‌نشان کردنمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1524, Divan e Shamsچو آب آهسته زیرِ کَه(۱۰) درآیمبه ناگه کوه را چون کَه رُبایم(چو آب آهسته زیرِ کَه درآیمبه ناگه خرمنِ کَه دررُبایم)چِکَم از ناودان من قطره قطرهچو طوفان من خرابِ(۱۱) صد سَرایمسَرا چه بْوَد؟ فلک را برشکافمز بی‌صبری قیامت را نپایم(۱۲)مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کَمین(۱۳)این چنین جانی چه درخوردِ تن است؟هین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تنِ گشته وِثاقِ(۱۴) جان، بس استچند تانَد(۱۵) بحر در مَشکی نشست؟مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1227, Divan e Shamsهر لحظه و هر ساعت یک شیوه(۱۶) نو آردشیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 838چشم ها و گوش ها را بسته‌اندجز مر آنها را که از خود رَسته‌اندجز عنایت که گشاید چشم را؟جز محبّت که نشاند خشم را؟جهدِ بی توفیق خود کس را مباددر جهان، وَاللهُ اَعلَم بِالسَّداد(۱۷)الهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1272ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیمتیره‌ چشمیم و در آب روشنیمای تو در کشتی تن رفته به خوابآب را دیدی نگر در آبِ آبآب را آبی ست کو می‌رانَدَشروح را روحی ست کو می‌خواندشحافظ، دیوان اشعار، غزل شماره ۱۴۴Hafez Poem(Qazal)# 144, Divan e Ashaarبیا که چاره ذوقِ حضور و نظمِ اموربه فیض بخشیِ اهلِ نظر توانی کردولی تو تا لبِ معشوق و جام می خواهیطمع مدار که کارِ دگر توانی کرددلا ز نورِ هدایت گر آگهی یابیچو شمع خنده زنان ترکِ سَر توانی کردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1663, Divan e Shamsنو به نو هر روز باری می کشموین بلا از بهرِ کاری می کشمزحمتِ سرما و برفِ ماهِ دیبر امیدِ نوبهاری می کشمپیش آن فربه کنِ هر لاغریاین چنین جسمِ نزاری(۱۸) می کشماز دو صد شهرم اگر بیرون کنندبهرِ عشقِ شهریاری می کشمگر دُکان و خانه‌ام ویران شودبر وفایِ لاله زاری می کشمعشقِ یزدان بس حصاری محکمسترختِ جان اندر حصاری می کشمنازِ هر بیگانه سنگین دلیبهرِ یاری، بردباری می کشمبهرِ لعلش(۱۹) کوه و کانی(۲۰) می کَنَمبهر آن گل بارِ خاری می کشمبهرِ آن دو نرگسِ مخمورِ(۲۱) اوهمچو مخموران خُماری(۲۲) می کشمبهرِ صیدی کاو نمی‌گنجد به دامدام و داهولِ(۲۳) شکاری می کشمگفت: این غم تا قیامت می کشی؟می کشم ای دوست، آری، می کشمسینه غار و شمسِ تبریزیست یارسُخره(۲۴) بهرِ یارِ غاری(۲۵) می کشممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 322, Divan e Shamsزخم پذیر و پیش رو، چون سپرِ شجاعتیگوش به غیرِ زه مده تا چو کمان خَمانَمَتاز حدِ خاک تا بشر چند هزار منزلستشهر به شهر بردمت، بر سرِ ره نَمانَمَت(۲۶)هیچ مگو و کف مکن، سر مگشای دیگ رانیک بجوش و صبر کن زانکه همی‌ پزانمتمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2550پاره‌دوزی می‌کنی اندر دکانزیرِ این دُکّانِ تو، مدفون دو کانهست این دکّان کِرایی، زود باشتیشه بستان و تَکَش(۲۷) را می‌تراشتا که تیشه ناگهان بر کان نهیاز دکان و پاره‌دوزی وا رهیپاره‌دوزی چیست؟ خوردِ آب و نانمی‌زنی این پاره بر دَلقِ(۲۸) گرانهر زمان می‌دَرَّد این دَلقِ تنتپاره بر وی می‌زنی زین خوردنتای ز نسلِ پادشاهِ کامیاربا خود آ، زین پاره‌دوزی ننگ دارپاره‌ای بر کَن ازین قعرِ دکانتا برآرد سر به پیشِ تو دو کانپیش از آن کین مهلتِ خانهٔ کِری(۲۹)آخر آید، تو نخورده زو بَریپس تو را بیرون کند صاحب دکانوین دکان را بر کَنَد از روی کانتو ز حسرت، گاه بر سر می‌زنیگاه ریشِ خامِ خود بر می‌کنیکای دریغا آنِ من بود این دکانکور بودم، بر نخوردم زین مکانای دریغا بودِ ما را برد بادتا ابد یا حَسْرَتا شد لِلْعِباددریغا که دار و ندار ما را باد فنا با خود برد. و در این حال است که بندگان عاصی باید تا ابد حسرت بخورندقرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ٣٠Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #30يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ.اى دريغ بر اين بندگان. هيچ پيامبرى بر آنها مبعوث نشد مگر آنكه مسخره‌اش كردند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2543عاقبت این خانه خود ویران شودگنج از زیرش یقین عُریان شودلیک آنِ تو نباشد، زآنکه روحمزدِ ویران کردنستش آن فُتوح(۳۰)چون نکرد آن کار، مزدش هست؟ لالَیسَ لِلاِنسانِ اِلّا ما سَعی'قرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ۳۹Quran, Sooreh Najm(#53), Line #39وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰو اینکه برای انسان جز آنچه تلاش کرده [هیچ نصیب و بهره ای] نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۲۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4226عقل، لرزان از اجل و آن عشق، شوخسنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ؟از صِحافِ(۳۱) مثنوی این پنجم استبر بُروجِ(۳۲) چرخِ جان، چون اَنجُم(۳۳) استره نیابد از ستاره هر حواسجز که کشتیبانِ اِستاره‌شناسجز نظاره نیست قِسمِ دیگراناز سُعودش غافلند و از قِرانآشنایی گیر شب ها تا به روزبا چنین اِستارهای دیوسوزهر یکی در دفعِ دیوِ بدگُمانهست نفت‌انداز(۳۴) قلعهٔ آسماناختران با دیو همچون عقرب استمشتری را او وَلیُّ الاَقرَبست(۳۵)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 590گر گریزی بر امیدِ راحتیز آن طرف هم پیشت آید آفتیهیچ کُنجی بی دَد و بی دام نیستجز به خلوت گاهِ حق، آرام نیستکنجِ زندانِ جهانِ ناگُزیرنیست بی پامُزد(۳۶) و بی دَقُّ الحَصیر(۳۷)والله ار سوراخِ موشی در رویمبتلای گربه چنگالی شویآدمی را فَرْبِهی هست از خیالگر خیالاتش بود صاحب‌جمالور خیالاتش نماید ناخوشیمی‌گدازد همچو موم از آتشیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دیدِ دوست استچونکه دیدِ دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 812آدمی دید است باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 826دیده‌ای کو از عدم آمد پدیدذاتِ هستی را همه مَعدوم دیدحافظ، دیوان اشعار، غزل شماره ۷Hafez Poem(Qazal)# 7, Divan e Ashaarعَنقا(۳۸) شکارِ کس نشود دام بازچینکانجا همیشه باد به دست است دام رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3135یونس ات در بَطنِ(۳۹) ماهی پخته شدمَخلَصَش(۴۰) را نیست از تسبیح، بُد(۴۱)گر نبودی او مُسَبِّح(۴۲)، بَطنِ نُون(۴۳)حبس و زندانش بُدی تا يُبْعَثُون*او به تسبیح از تنِ ماهی بجَستچیست تسبیح؟ آیتِ روزِ اَلَستگر فراموشت شد آن تسبیحِ جانبشنو این تسبیح های ماهیانهر که دید الله را، اللهی استهر که دید آن بحر را، آن ماهی استاین جهان دریاست و تن، ماهیّ و روحیونسِ مَحجوب از نورِ صَبوح(۴۴)* قرآن کریم، سوره صافّات(۳۷)، آیه ۱۴۳،۱۴۴Quran, Sooreh Saffat(#37), Line #143,144فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَپس اگر نه از تسبيح‌گويان مى‌بودلَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَتا روز قيامت در شكم ماهى مى‌ماند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3466سَروری چون شد دِماغت(۴۵) را نَدیمهر که بشکستت، شود خَصمِ قدیمچون خِلافِ خویِ تو گوید کسیکینه‌ها خیزد تو را با او بسیکه مرا از خوی من بر می‌کَنَدمر مرا شاگرد و تابع می کندچون نباشد خویِ بد محکم شدهکی فروزد از خِلاف، آتشکده؟با مخالف او مدارایی کنددر دلِ او، خویش را جایی کندزآن که خویِ بَد بگشتست استوارمورِ شهوت شد ز عادت همچو مارمارِ شهوت را بکش در ابتداوَر نه اینک گشت مارت اژدهالیک هر کس مور بیند مارِ خویشتو ز صاحبدل کن اِستِفسارِ(۴۶) خویشتا نشد زر مس، نداند من مِسَمتا نشد شه دل، نداند مُفلسمخدمتِ اِکسیر(۴۷) کن مِس‌وار توجور می‌کش ای دل از دلدارِ توکیست دلدار؟ اهلِ دل نیکو بدانکه چو روز و شب، جَهانند از جهانعیب کم گو بندهٔ الله رامُتَّهم کم کن به دزدی شاه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 786هر که سازد زین جهان، آبِ حیاتزُوتَرَش از دیگران آید مَمات(۴۸)**دیدهٔ دل کو به گَردون بنگریستدید کاینجا هر دَمی میناگری(۴۹) ستقلبِ اَعیان(۵۰) ست و اِکسیری(۵۱) مُحیطاِئتِلافِ(۵۲) خرقهٔ تن بی مَخیط(۵۳)تو از آن روزی که در هست آمدیآتشی، یا باد،  یا خاکی بُدیگر بر آن حالت تو را بودی بقاکَی رسیدی مر تو را این ارتقا؟از مُبدِّل(۵۴)، هستیِ اول نماندهستیِ بهتر به جایِ آن نشاند** حدیثاِياكُمْ وَ مُجالَسَةَ الـْمَوتی. قیلَ وَ مَن هُم؟ قالَ الـْاَغْنِياءُبپرهیزید از نشست و برخاست با مردگان. پرسیدند: مردگان کیانند؟ فرمود: توانگرانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم ، بیت ۸۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 842زین بدن اندر عذابی ای بشرمرغِ رُوحت بسته با جنسی دگرروح، بازست و طَبایِع(۵۵) زاغ هادارد از زاغان و جُغدان داغ هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 931گاو باشی، شیر گَردی نزدِ اوگر تو با گاوی خوشی، شیری مَجُومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۶۰    Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1160دل مَدُزد از دلربایِ روح بخشکه سوارت می کند بر پشتِ رَخش(۵۶)سر مَدُزد از سرفرازِ تاج دِهکو ز پایِ دل گشاید صد گرهبا که گویم؟ در همه دِه زنده کو؟سویِ آبِ زندگی پُوینده(۵۷) کو؟تو به یک خواری گریزانی ز عشقتو بجز نامی چه می دانی ز عشق؟عشق را صد ناز و اِستِکبار(۵۸) هستعشق با صد ناز می آید به دستعشق چون وافی(۵۹) ست ، وافی می خرددر حریفِ(۶۰) بی وفا می ننگردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 954, Divan e Shams  هزار گونه کجا خَستتان(۶۱) به زیرِ سجودکجا نظر که بدانید تیغ یا سپرید؟هزار حرف به بیگار گفتم و مقصودبه هر دمی ز شما خُفیِه تر(۶۲)، چه بی‌هنرید؟هنر چو بی‌هنری آمد اندرین درگاههنروران، ز چه شادیت؟ چون نه زین نفریدهمه حیات در اینست کِاذْبَحُوا بَقَره(۶۳)***چو عاشقانِ حیاتید، چون پَسِ بَقَرید؟هزار شیر تو را بنده‌اند چه بوَد گاو؟هزار تاجِ زر آمد چه در غمِ کمرید؟چو شب خَطیبِ تو ماهست بر چنین منبراگر نه فهم تباهست از چه در سَمَرید(۶۴)؟*** قرآن کریم، سوره (۲)بقره، آیه ۶۷Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #67«…إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً…»« ... خدا به شما فرمان می دهد گاوی را ذبح کنید ... »(۱) نَظّاره کردن: تماشا کردن، نگاه کردن(۲) دانستن: توانستن(۳) بیگار: کار بی مزد و اُجرت(۴) تیز رفتن: تند و با شتاب رفتن(۵) گران: عمیق، سنگین(۶) ابریشم: تارهای ساز، سیمِ ساز، یک دو ابریشمک یعنی یکی دو پرده(۷) کشان کردن: کشیدن، حمل کردن(۸) نمایاندن: نشان دادن، آشکار ساختن(۹) ریگ: شن زار، ریگستان(۱۰) کَه‌: مخفف کاه(۱۱) خراب: مایه خرابی(۱۲) پاییدن: منتظر شدن، چشم به راه بودن(۱۳) کَمین: نهانگاه، کَمینگاه(۱۴) وِثاق: اتاق، خرگاه(۱۵) تانَد: می تواند(۱۶) شیوه: راه و روش(۱۷) سَداد: راستی و درستی(۱۸) نَزار: بیجان، ضعیف  (۱۹) لَعل: لب معشوق، سخن معشوق، هوشیاری یا گنج حضور(۲۰) کان: معدن، سرچشمه(۲۱) مَخمور: مست، خمارآلوده(۲۲) خُمار: سر درد و کسالتی که از کم خوردن شراب به وجود می آید، دردهای من ذهنی(۲۳) دامِ داهول: علامتی که صیّادان در صحرا نزدیک دام نصب می کنند تا جانوران برمند و در دام افتند.(۲۴) سُخره کردن: ریشخند زدن، مسخره کردن(۲۵) یارِ غار: کنایه از دوست نزدیک و صمیمی(۲۶) نَمانَمَت: نگذارم تو را، اشاره به تکامل انسان است، از جمادی به نبات، از نبات به حیوانی و…(۲۷) تَک: ته، قعر، عمق(۲۸) دلق: خرقه، پوستین، جامۀ درویشی، لباس ژنده و مرقع که درویشان به تن می‌کنند(۲۹) کِری: کِری'، کرایه ای(۳۰) فُتوح: گشایش(۳۱) صِحاف: جمع صحیفه، دفترها، کتاب ها(۳۲) بُروج: برج ها(۳۳) اَنجُم: ستارگان، اختران، جمع نَجم(۳۴) نفت‌انداز: کسی که آتش می بارد(۳۵) وَلیُّ الاَقرَب: نزدیک ترین دوست(۳۶) پامُزد: مزدی که از زحمت پا به دست آید، اجرت قاصد(۳۷) دَقُّ الحَصیر: بوریا کوبی، نوعی مهمانی برای خانه نو، در اینجا کنایه از تکلیف و زحمت(۳۸) عَنقا: سیمرغ(۳۹) بَطن: شکم(۴۰) مَخلَص: محل خلاصی، راه خلاص و گریزگاه(۴۱) بُد: چاره(۴۲) مُسَبِّح: تسبیح‌ کننده(۴۳) نُون: ماهی(۴۴) صَبوح: سپیده دم، بامداد(۴۵) دِماغ: مغز(۴۶) اِستِفسار: پرسش، سئوال کردن(۴۷) اِکسیر: کیمیا، جوهری که تصور می‌شد می‌تواند ماهیت جسمی را تغییر دهد(۴۸) مَمات: زمان مرگ(۴۹)‌ میناگری: نقاشی و تزئین فلزاتی چون طلا و نقره، در اینجا به معنی ظرافت در آفرینش(۵۰) اَعیان: جمع عَین به معنی ذات و نفس(۵۱) اِکسیر: جوهری گدازنده که ماهیت اجسام را تغییر می دهد. دراصلاحِ صوفیان، حضرت حق تعالی است که ماهیت آدمیان را تغییر میدهد.(۵۲) اِئتِلاف: پیوستگی، وحدت(۵۳) مَخیط: جامه دوخته شده(۵۴) مُبدِّل: تبدیل کننده(۵۵) طَبایِع: جمع طَبع، چهار عنصر آب، آتش، باد و خاک(۵۶) رَخش: اسب اصیل، اسب رستم(۵۷) پُوییدن: حرکت کردن، دویدن(۵۸) اِستِکبار: تکبر کردن(۵۹) وافی: وفادار(۶۰) حریف: در اینجا به معنی رفیق و همراه است.(۶۱) خَستن: آزرده ‌کردن، زخمی ‌کردن(۶۲) خُفیِه: پنهان، نهفته(۶۳) کِاذْبَحُوا بَقَره: گاوی قربانی کنید(۶۴) سَمَر: قصه و افسانه که در شب بگویند، در اینجا به معنی توهم من ذهنی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2099, Divan e Shamsچند نظاره جهان کردنآب را زیرِ که نهان کردنرنج گوید که گنج آوردمرنج را باید امتحان کردنآنکه از شیر خون روان کرد‌ستشیر داند ز خون روان کردنآسمان را چو کرد همچون خاکخاک را داند آسمان کردنبعد ازین شیوهٔ دگر گیرمچند بیگارِ دیگران کردنتیز برداشتی تو ای مطرباین به آهستگی توان کردناین گران زخمه‌یی است نتوانیمرقص بر پردهٔ گران کردنیک دو ابریشمک فروتر گیرتا توانیم فهم آن کردناندک اندک ز کوه سنگ کشندنتوان کوه را کشان کردنتا نبینند جان جان‌ها راکی توان سهل ترک جان کردنبنما ای ستاره کاندر ریگنتوان راه بی‌نشان کردنمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1524, Divan e Shamsچو آب آهسته زیرِ که درآیمبه ناگه کوه را چون که ربایم(چو آب آهسته زیرِ که درآیمبه ناگه خرمن که درربایم)چکم از ناودان من قطره قطرهچو طوفان من خراب صد سرایمسرا چه بود فلک را برشکافمز بی‌صبری قیامت را نپایممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کمیناین چنین جانی چه درخورد تن استهین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تن گشته وِثاق جان بس استچند تاند بحر در مشکی نشستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1227, Divan e Shamsهر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آردشیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 838چشم ها و گوش ها را بسته‌اندجز مر آنها را که از خود رسته‌اندجز عنایت که گشاید چشم راجز محبت که نشاند خشم راجهد بی توفیق خود کس را مباددر جهان والله اعلم بالسدادالهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1272ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیمتیره‌ چشمیم و در آب روشنیمای تو در کشتی تن رفته به خوابآب را دیدی نگر در آب آبآب را آبی ست کو می‌راندشروح را روحی ست کو می‌خواندشحافظ، دیوان اشعار، غزل شماره ۱۴۴Hafez Poem(Qazal)# 144, Divan e Ashaarبیا که چاره ذوق حضور و نظمِ اموربه فیض بخشی اهل نظر توانی کردولی تو تا لب معشوق و جام می خواهیطمع مدار که کارِ دگر توانی کرددلا ز نورِ هدایت گر آگهی یابیچو شمع خنده زنان ترک سر توانی کردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1663, Divan e Shamsنو به نو هر روز باری می کشموین بلا از بهر کاری می کشمزحمت سرما و برف ماه دیبر امید نوبهاری می کشمپیش آن فربه کن هر لاغریاین چنین جسم نزاری می کشماز دو صد شهرم اگر بیرون کنندبهر عشق شهریاری می کشمگر دکان و خانه‌ام ویران شودبر وفای لاله زاری می کشمعشق یزدان بس حصاری محکمسترخت جان اندر حصاری می کشمنازِ هر بیگانه سنگین دلیبهر یاری بردباری می کشمبهر لعلش کوه و کانی می کنمبهر آن گل بارِ خاری می کشمبهر آن دو نرگس مخمورِ اوهمچو مخموران خماری می کشمبهر صیدی کاو نمی‌گنجد به دامدام و داهول شکاری می کشمگفت این غم تا قیامت می کشیمی کشم ای دوست آری می کشمسینه غار و شمس تبریزیست یارسخره بهر یار غاری می کشممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 322, Divan e Shamsزخم پذیر و پیش رو چون سپرِ شجاعتیگوش به غیرِ زه مده تا چو کمان خمانمتاز حد خاک تا بشر چند هزار منزلستشهر به شهر بردمت بر سرِ ره نمانمتهیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ رانیک بجوش و صبر کن زانکه همی‌ پزانمتمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2550پاره‌دوزی می‌کنی اندر دکانزیرِ این دکان تو مدفون دو کانهست این دکان کرایی زود باشتیشه بستان و تکش را می‌تراشتا که تیشه ناگهان بر کان نهیاز دکان و پاره‌دوزی وا رهیپاره‌دوزی چیست خورد آب و نانمی‌زنی این پاره بر دلق گرانهر زمان می‌درد این دلق تنتپاره بر وی می‌زنی زین خوردنتای ز نسل پادشاه کامیاربا خود آ زین پاره‌دوزی ننگ دارپاره‌ای بر کن ازین قعر دکانتا برآرد سر به پیش تو دو کانپیش از آن کین مهلت خانهٔ کریآخر آید تو نخورده زو بریپس تو را بیرون کند صاحب دکانوین دکان را بر کند از روی کانتو ز حسرت گاه بر سر می‌زنیگاه ریش خام خود بر می‌کنیکای دریغا آن من بود این دکانکور بودم بر نخوردم زین مکانای دریغا بود ما را برد بادتا ابد یا حسرتا شد للعباددریغا که دار و ندار ما را باد فنا با خود برد. و در این حال است که بندگان عاصی باید تا ابد حسرت بخورندقرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ٣٠Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #30يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ.اى دريغ بر اين بندگان. هيچ پيامبرى بر آنها مبعوث نشد مگر آنكه مسخره‌اش كردند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2543عاقبت این خانه خود ویران شودگنج از زیرش یقین عریان شودلیک آن تو نباشد زآنکه روحمزد ویران کردنستش آن فتوحچون نکرد آن کار مزدش هست لالیس للانسان الا ما سعیقرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ۳۹Quran, Sooreh Najm(#53), Line #39وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰو اینکه برای انسان جز آنچه تلاش کرده [هیچ نصیب و بهره ای] نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۲۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4226عقل لرزان از اجل و آن عشق شوخسنگ کی ترسد ز باران چون کلوخاز صحاف مثنوی این پنجم استبر بروج چرخ جان چون انجم استره نیابد از ستاره هر حواسجز که کشتیبان استاره‌شناسجز نظاره نیست قسم دیگراناز سعودش غافلند و از قرانآشنایی گیر شب ها تا به روزبا چنین استارهای دیوسوزهر یکی در دفع دیوِ بدگمانهست نفت‌انداز قلعهٔ آسماناختران با دیو همچون عقرب استمشتری را او ولی الاقربستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 590گر گریزی بر امید راحتیز آن طرف هم پیشت آید آفتیهیچ کنجی بی دد و بی دام نیستجز به خلوت گاه حق آرام نیستکنج زندان جهان ناگزیرنیست بی پامزد و بی دق الحصیروالله ار سوراخ موشی در رویمبتلای گربه چنگالی شویآدمی را فربهی هست از خیالگر خیالاتش بود صاحب‌جمالور خیالاتش نماید ناخوشیمی‌گدازد همچو موم از آتشیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دید دوست استچونکه دید دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 812آدمی دید است باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 826دیده‌ای کو از عدم آمد پدیدذات هستی را همه معدوم دیدحافظ، دیوان اشعار، غزل شماره ۷Hafez Poem(Qazal)# 7, Divan e Ashaarعنقا شکارِ کس نشود دام بازچینکانجا همیشه باد به دست است دام رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3135یونس ات در بطن ماهی پخته شدمخلصش را نیست از تسبیح بدگر نبودی او مسبح بطن نونحبس و زندانش بدی تا يبعثون*او به تسبیح از تن ماهی بجستچیست تسبیح آیت روزِ الستگر فراموشت شد آن تسبیح جانبشنو این تسبیح های ماهیانهر که دید الله را اللهی استهر که دید آن بحر را آن ماهی استاین جهان دریاست و تن ماهی و روحیونس محجوب از نورِ صبوح(۴۴)* قرآن کریم، سوره صافّات(۳۷)، آیه ۱۴۳،۱۴۴Quran, Sooreh Saffat(#37), Line #143,144فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَپس اگر نه از تسبيح‌گويان مى‌بودلَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَتا روز قيامت در شكم ماهى مى‌ماند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3466سروری چون شد دماغت را ندیمهر که بشکستت، شود خصم قدیمچون خلاف خوی تو گوید کسیکینه‌ها خیزد تو را با او بسیکه مرا از خوی من بر می‌کندمر مرا شاگرد و تابع می کندچون نباشد خوی بد محکم شدهکی فروزد از خلاف آتشکدهبا مخالف او مدارایی کنددر دل او خویش را جایی کندزآن که خوی بد بگشتست استوارمور شهوت شد ز عادت همچو مارمار شهوت را بکش در ابتداور نه اینک گشت مارت اژدهالیک هر کس مور بیند مارِ خویشتو ز صاحبدل کن استفسارِ خویشتا نشد زر مس نداند من مسمتا نشد شه دل نداند مفلسمخدمت اکسیر کن مس‌وار توجور می‌کش ای دل از دلدارِ توکیست دلدار اهل دل نیکو بدانکه چو روز و شب جهانند از جهانعیب کم گو بندهٔ الله رامتهم کم کن به دزدی شاه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 786هر که سازد زین جهان، آبِ حیاتزوترش از دیگران آید ممات**دیدهٔ دل کو به گَردون بنگریستدید کاینجا هر دمی میناگری ستقلب اعیان ست و اکسیری محیطائتلاف خرقهٔ تن بی مخیطتو از آن روزی که در هست آمدیآتشی یا باد  یا خاکی بدیگر بر آن حالت تو را بودی بقاکی رسیدی مر تو را این ارتقااز مبدل هستی اول نماندهستی بهتر به جای آن نشاند** حدیثاِياكُمْ وَ مُجالَسَةَ الـْمَوتی. قیلَ وَ مَن هُم؟ قالَ الـْاَغْنِياءُبپرهیزید از نشست و برخاست با مردگان. پرسیدند: مردگان کیانند؟ فرمود: توانگرانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم ، بیت ۸۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 842زین بدن اندر عذابی ای بشرمرغ روحت بسته با جنسی دگرروح بازست و طبایع زاغ هادارد از زاغان و جغدان داغ هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 931گاو باشی شیر گردی نزد اوگر تو با گاوی خوشی شیری مجومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۶۰    Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1160دل مدزد از دلربای روح بخشکه سوارت می کند بر پشت رخشسر مدزد از سرفرازِ تاج دهکو ز پای دل گشاید صد گرهبا که گویم در همه ده زنده کوسوی آب زندگی پوینده کوتو به یک خواری گریزانی ز عشقتو بجز نامی چه می دانی ز عشقعشق را صد ناز و استکبار هستعشق با صد ناز می آید به دستعشق چون وافی ست وافی می خرددر حریف بی وفا می ننگردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 954, Divan e Shams  هزار گونه کجا خستتان به زیرِ سجودکجا نظر که بدانید تیغ یا سپریدهزار حرف به بیگار گفتم و مقصودبه هر دمی ز شما خفیه تر چه بی‌هنریدهنر چو بی‌هنری آمد اندرین درگاههنروران ز چه شادیت چون نه زین نفریدهمه حیات در اینست کاذبحوا بقره***چو عاشقان حیاتید چون پس بقریدهزار شیر تو را بنده‌اند چه بود گاوهزار تاج زر آمد چه در غم کمریدچو شب خطیب تو ماهست بر چنین منبراگر نه فهم تباهست از چه در سمرید*** قرآن کریم، سوره (۲)بقره، آیه ۶۷Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #67«…إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً…»« ... خدا به شما فرمان می دهد گاوی را ذبح کنید ... »

09.26.2018

Ganje Hozour audio Program #729

برنامه صوتی شماره ۷۲۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۷ شهریورPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2437, Divan e Shamsای یوسفِ خوش نام هی، در ره میا بی‌همرهیمَسکُل(۱) ز یعقوبِ خرد، تا درنیفتی در چَهیآن سگ بُوَد کاو بیهده خُسپَد به پیشِ هر دریوان خَر بُوَد کز ماندگی(۲) آید سوی هر خَرگهی(۳)در سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می‌رسددل را که آگاهی دهد جز دلنوازی، آگهی؟مانندِ مرغی باش هان، بر بیضه(۴) همچو پاسبانکز بیضه دل زایدت مستیِ و وصل و قَهقَهیدامن ندارد(۵) غیرِ او، جمله گدا اند ای عمودر زن دو دستِ خویش را در دامنِ(۶) شاهنشهیمانندِ خورشید از غمش می‌رو در آتش تا به شبچون شب شود، می‌گرد خوش بر بامِ او همچون مَهیبر بامِ او این اختران تا صبحدم چوبک زنان(۷)والله مبارک حضرتی(۸)، والله همایون(۹) درگهی(۱۰)آن انبیا کاندر جهان کردند رو در لامکانرَستند از دامِ زمین، وز شرکتِ هر ابلهیبربوده گشتند آن طرف، چون آهن از آهن ربازان سان که سویِ کهربا بی‌پرّ و پا پرّد کَهی(۱۱)می‌دانکه بی‌انزالِ(۱۲) او نُزلی(۱۳) نرویَد در زمینبی‌صحبتِ تصویرِ او یک مایه را نَبْوَد زهی(۱۴)ارواح همچون اُشتران ز آوازِ سیرُوا* مَستیان(۱۵)همچون عَرابی(۱۶) می‌کند آن اُشتران را نهنهی(۱۷)بر لوحِ دل رَمّالِ(۱۸) جان رَملِ حقایق می‌زند(۱۹)تا از رُقومش رَمل شد زرِّ لطیفِ دَه دَهی(۲۰)خوشتر روید ای همرهان، کامد طبیبی در جهانزنده کنِ هر مرده‌یی، بیناکنِ هر اَکمَهی(۲۱)اینها همه باشد، ولی چون پرده بردارد رُخَشنی زُهره ماند نی نوا، نی نوحه گر را وَه وَهی(۲۲)خاموش کن گر بلبلی، رو سویِ گلشن باز پَربلبل به خارستان رود، اما به نادر، گه گهی* قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #11قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَبگو که در روی زمین بگردید و بنگرید که پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بوده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 417همچو یوسف، کِش ز تقدیرِ عجبنَرتَع و نَلعَب ببُرد از ظِلِّ(۲۳) اَبمانند یوسف که بر اثر تقدیر و سرنوشت شگفت انگیز، جمله گردش کنیم و بازی کنیم او را از سایه پدر بیرون برد.آن نه بازی، بلکه جان بازی است آنحیله و مکر و دَغاسازی(۲۴) است آنآن، بازی نیست بلکه جان بازی است. و حیله و فریب و نیرنگبازی است.(لهو و لعبی که من ذهنی به آن می پردازد هلاکت است).هرچه از یارت جدا اندازد آنمشنو آن را، کان زیان دارد، زیانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 387حَبَّذا(۲۵) آن مطبخ پُر نوش(۲۶) و قندکین سلاطین کاسه‌لیسان(۲۷) وی اندحَبَّذا آن خرمن صحرای دینکه بُوَد هر خرمن آن را دانه‌چینحَبَّذا دریای عُمر بی‌غمیکه بُوَد زو هفت دریا شبنمیجرعه‌یی چون ریخت ساقیِّ اَلَستبر سر این شوره خاک زیردست(۲۸)جوش کرد آن خاک و ما زآن جوششیمجرعهٔ دیگر، که بس بی‌کوششیممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 429ور حسد گیرد تو را در ره گلُودر حسد ابلیس را باشد غُلو(۲۹)کو ز آدم ننگ دارد از حسدبا سعادت جنگ دارد از حسدعَقْبه‌یی(۳۰) زین صَعْب‌تر(۳۱) در راه نیستای خُنُک(۳۲) آن کش حسد همراه نیستاین جسد، خانهٔ حسد آمد، بدانكز حسد آلوده باشد خاندانگر جسد خانهٔ حسد باشد، ولیکآن جسد را پاک کرد الله، نیکطَهِّرا بَیْتی** بیان پاکی استگنج نور است، ار طلسمش خاکی استخانه دل را باید از پلیدی ها پاک کرد، کالبد عنصری، گنجینه انوار الهی است، گرچه طلسم آن، جسم خاکی است.چون کنی بر بی حسد مکر و حسدزآن حسد، دل را سیاهی ها رسدخاک شو مردان حق را زیر پاخاک، بر سر کُن حسد را همچو ما** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۲۵Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #125... طَهِّرَا بَيْتِيَ ……… خانه ام را پاک کنید ….مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 587غیر معشوق ار تماشایی بُوَدعشق نَبْوَد، هرزه سودایی بُوَدعشق، آن شعله ست کو چون برفروختهرچه جز معشوق باقی، جمله سوختتیغ لا در قتل غیر حق برانددرنگر زآن پس که بعد لا چه ماند؟ ماند الا الله، باقی جمله رفتشاد باش ای عشق شرکت سوز زفتمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1790شیخ که بْوَد؟ پیر یعنی مو سپیدمعنی این مو بدان ای بی امیدهست آن موی سیه هستیِّ اوتا ز هستیّ‌اش نماند تای موچون که هستیّ‌اش نماند، پیر اوستگر سیه‌مو باشد او، یا خود دو مو(۳۳) ستهست آن موی سیه، وصف بشرنیست آن مو، موی ریش و، موی سرعیسی اندر مَهد بر دارد نفیر***که جوان ناگشته ما شیخیم و پیرگر رهید از بعض اوصاف بشرشیخ نبود، کَهْلْ(۳۴) باشد ای پسرچون یکی موی سیه کان وصف ماستنیست بر وی، شیخ و مقبول خداستچون بود مویش سپید، ار با خودستاو نه پیرست و، نه خاص ایزدستور سر مویی ز وصفش باقی استاو نه از عرش است، او آفاقی است*** قرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #30قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا(عیسی در گهواره) گفت: منم بنده خدا که به من کتاب داده است و مرا پیامبر گردانیده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1768چشم بگشا، حشر را پیدا ببینتا نمانَد شُبهه‌ات در یوم دینتا ببینی جامعیّ‌ام را تمامتا نلرزی وقت مُردن ز اهتمامهمچنانکه وقت خُفتن ایمنیاز فوات جمله حس های تنیبر حواس خود نلرزی وقت خوابگرچه می‌گردد پریشان و خرابمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 465قسمتش کاهی نَه و، حرصش چو کوهوجه نَه و، کرده تحصیل وجوهای مُیَسَّر کرده ما را در جهانسخره و بیگار، ما را وا رهانطعمه بنموده به ما، وان بوده شَستآنچنان بنما به ما آن را که هستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1574چون جَوالی(۳۵) بس گرانی می‌بریزان نباید کم(۳۶)، که در وی بنگریکه چه داری در جَوال از تلخ و خَوش؟گر همی ارزد کشیدن را، بکَشورنه خالی کن جَوالت را ز سنگباز خر خود را از این بیگار و ننگدر جَوال آن کن که می‌باید کشیدسوی سلطانان و شاهانِ رَشید(۳۷)قرآن کریم، سوره مائده(۵)، آیه ۵Quran, Sooreh Maedeh(#5), Line #5…وَمَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ …و هر کس در ایمان کفر ورزد،[از فضای تسلیم عمل نکند و از من ذهنی عمل کند] ، قطعاً عملش تباه شده و در آخرت از زيانكاران خواهد بود(۱) مَسکُل: از مصدر سِکُلیدن به معنی گسلیدن، جدا شدن(۲) ماندگی: تعب و کوفتگی بر اثر کار یا راه پیمودن(۳) خرگه: خرگاه، خیمه و سراپرده(۴) بیضه: تخم مرغ(۵) دامن داشتن: کنایه از توانگر بودن و ثروت داشتن(۶) دست در دامن زدن: یاری خواستن، متوسل شدن(۷) چوبک زدن: طبل زدن، نواختن چوبی به چوب دیگر برای پاسبانی.(۸) حضرت: پیشگاه، حضور(۹) همایون: فرخنده؛ مبارک؛ خجسته؛ فرخ(۱۰) درگاه: پیشگاه؛ بارگاه، جلو در؛ جای در؛ آستانه(۱۱) کَه: مخفف کاه(۱۲) ‌اِنزال: فرو فرستادن، نازل کردن(۱۳) نُزل: رزق، روزی، آنچه پیش مهمان نهند از طعام(۱۴) زِه: زایش(۱۵) مَستیان: جمع مست(۱۶) عَرابی: عرب بادیه نشین(۱۷) نَهنَهه: صوتی که برای منع و بازداشتن حیوانات به کار می رود.(۱۸) رَمّال: فال‌بین، فال‌گیر(۱۹) رَمل زدن: پیشگویی کردن(۲۰) زرِّ دَه دَهی: طلای تمام عیار و خالص(۲۱) اَکمَه: نابینا(۲۲) وَه وَه: وای وای، اظهار تأسف(۲۳) ظِلّ: سایه(۲۴) دَغا: مکر، نیرنگ، فریب(۲۵) حَبَّذا: خوشا، زهی(۲۶) نوش:عسل، شهد، هر چیز مطبوع و خوشایند(۲۷) کاسه‌لیسان: لیسنده کاسه، آنکه ته مانده غذاها را می خورد، ریزه خوار، چاپلوس(۲۸) زیردست: پست و فرودست، خوار و ذلیل(۲۹) غُلُو: افراط و زیاده روی(۳۰) عَقْبه‌: راه صعب العبور، گردنه(۳۱) صَعْب‌: سخت و دشوار(۳۲) خُنُک: خوشا، خوب و خوش(۳۳) دو مو: موی مخلوط سیاه و سفید، موی جو گندمی(۳۴) کَهل: مردی که سنش بین سی تا پنجاه سالگی باشد، کهولت(۳۵) جَوال: کیسه بزرگ(۳۶) زان نباید کم: از آن نباید کمتر باشد، لااقلّ، دستِ کم(۳۷) رَشید: راهنما، هدایت کننده، رستگار************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2437, Divan e Shamsای یوسف خوش نام هی، در ره میا بی‌همرهیمسکل ز یعقوب خرد، تا درنیفتی در چهیآن سگ بود کاو بیهده خسپد به پیشِ هر دریوان خر بود کز ماندگی آید سوی هر خرگهیدر سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می‌رسددل را که آگاهی دهد جز دلنوازی، آگهی؟مانند مرغی باش هان، بر بیضه همچو پاسبانکز بیضه دل زایدت مستیِ و وصل و قهقهیدامن ندارد غیرِ او، جمله گدا اند ای عمودر زن دو دست خویش را در دامنِ شاهنشهیمانند خورشید از غمش می‌رو در آتش تا به شبچون شب شود، می‌گرد خوش بر بام او همچون مهیبر بام او این اختران تا صبحدم چوبک زنانوالله مبارک حضرتی، والله همایون درگهیآن انبیا کاندر جهان کردند رو در لامکانرستند از دام زمین، وز شرکت هر ابلهیبربوده گشتند آن طرف، چون آهن از آهن ربازان سان که سوی کهربا بی‌پر و پا پرد کهیمی‌دانکه بی‌انزال او نزلی نروید در زمینبی‌صحبت تصویرِ او یک مایه را نبود زهیارواح همچون اشتران ز آوازِ سیروا مستیانهمچون عرابی می‌کند آن اشتران را نهنهیبر لوحِ دل رمال جان رمل حقایق می‌زندتا از رقومش رمل شد زر لطیف ده دهیخوشتر روید ای همرهان، کامد طبیبی در جهانزنده کنِ هر مرده‌یی، بیناکن هر اکمهیاینها همه باشد، ولی چون پرده بردارد رخشنی زهره ماند نی نوا، نی نوحه گر را وه وهیخاموش کن گر بلبلی، رو سوی گلشن باز پربلبل به خارستان رود، اما به نادر، گه گهی* قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #11قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَبگو که در روی زمین بگردید و بنگرید که پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بوده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 417همچو یوسف، کِش ز تقدیرِ عجبنرتع و نلعب ببرد از ظل اَبمانند یوسف که بر اثر تقدیر و سرنوشت شگفت انگیز، جمله گردش کنیم و بازی کنیم او را از سایه پدر بیرون برد.آن نه بازی، بلکه جان بازی است آنحیله و مکر و دغاسازی است آنآن، بازی نیست بلکه جان بازی است. و حیله و فریب و نیرنگبازی است.(لهو و لعبی که من ذهنی به آن می پردازد هلاکت است).هرچه از یارت جدا اندازد آنمشنو آن را، کان زیان دارد، زیانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 387حبذا آن مطبخ پر نوش و قندکین سلاطین کاسه‌لیسان وی اندحبذا آن خرمن صحرای دینکه بود هر خرمن آن را دانه‌چینحبذا دریای عمر بی‌غمیکه بود زو هفت دریا شبنمیجرعه‌یی چون ریخت ساقی الستبر سر این شوره خاک زیردستجوش کرد آن خاک و ما زآن جوششیمجرعه دیگر، که بس بی‌کوششیممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 429ور حسد گیرد تو را در ره گلودر حسد ابلیس را باشد غلوکو ز آدم ننگ دارد از حسدبا سعادت جنگ دارد از حسدعقبه‌یی زین صعب‌تر در راه نیستای خنک آن کش حسد همراه نیستاین جسد، خانه حسد آمد، بدانكز حسد آلوده باشد خاندانگر جسد خانه حسد باشد، ولیکآن جسد را پاک کرد الله، نیکطَهِّرا بَیْتی بیان پاکی استگنج نور است، ار طلسمش خاکی استخانه دل را باید از پلیدی ها پاک کرد، کالبد عنصری، گنجینه انوار الهی است، گرچه طلسم آن، جسم خاکی است.چون کنی بر بی حسد مکر و حسدزآن حسد، دل را سیاهی ها رسدخاک شو مردان حق را زیر پاخاک، بر سر کن حسد را همچو ما** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۲۵Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #125... طَهِّرَا بَيْتِيَ ……… خانه ام را پاک کنید ….مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 587غیر معشوق ار تماشایی بودعشق نبود، هرزه سودایی بودعشق، آن شعله ست کو چون برفروختهرچه جز معشوق باقی، جمله سوختتیغ لا در قتل غیر حق برانددرنگر زآن پس که بعد لا چه ماند؟ ماند الا الله، باقی جمله رفتشاد باش ای عشق شرکت سوز زفتمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1790شیخ که بود؟ پیر یعنی مو سپیدمعنی این مو بدان ای بی امیدهست آن موی سیه هستی اوتا ز هستی اش نماند تای موچون که هستی اش نماند، پیر اوستگر سیه‌مو باشد او، یا خود دو مو ستهست آن موی سیه، وصف بشرنیست آن مو، موی ریش و، موی سرعیسی اندر مهد بر دارد نفیرکه جوان ناگشته ما شیخیم و پیرگر رهید از بعض اوصاف بشرشیخ نبود، کهل باشد ای پسرچون یکی موی سیه کان وصف ماستنیست بر وی، شیخ و مقبول خداستچون بود مویش سپید، ار با خودستاو نه پیرست و، نه خاص ایزدستور سر مویی ز وصفش باقی استاو نه از عرش است، او آفاقی است*** قرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #30قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا(عیسی در گهواره) گفت: منم بنده خدا که به من کتاب داده است و مرا پیامبر گردانیده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1768چشم بگشا، حشر را پیدا ببینتا نماند شبهه‌ات در یوم دینتا ببینی جامعی ام را تمامتا نلرزی وقت مردن ز اهتمامهمچنانکه وقت خفتن ایمنیاز فوات جمله حس های تنیبر حواس خود نلرزی وقت خوابگرچه می‌گردد پریشان و خرابمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 465قسمتش کاهی نه و، حرصش چو کوهوجه نه و، کرده تحصیل وجوهای میسر کرده ما را در جهانسخره و بیگار، ما را وا رهانطعمه بنموده به ما، وان بوده شستآنچنان بنما به ما آن را که هستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1574چون جوالی بس گرانی می‌بریزان نباید کم، که در وی بنگریکه چه داری در جوال از تلخ و خوش؟گر همی ارزد کشیدن را، بکشورنه خالی کن جوالت را ز سنگباز خر خود را از این بیگار و ننگدر جوال آن کن که می‌باید کشیدسوی سلطانان و شاهان رشیدقرآن کریم، سوره مائده(۵)، آیه ۵Quran, Sooreh Maedeh(#5), Line #5…وَمَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ …و هر کس در ایمان کفر ورزد،[از فضای تسلیم عمل نکند و از من ذهنی عمل کند] ، قطعا عملش تباه شده و در آخرت از زيانكاران خواهد بود

09.19.2018

Ganje Hozour audio Program #728

برنامه صوتی شماره ۷۲۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۰ شهریورPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1255, Divan e Shamsاندک اندک راه زد سیم و زرشمرگ و جَسکِ(۱) نو فتاد اندر سرشعشق گردانید با او پوستین(۲)می‌گریزد خواجه از شور و شرشاندک اندک روی سرخش زرد شداندک اندک خشک شد چشمِ تَرَشوسوسه و اندیشه بر وی در گشادراند عشقِ لااُبالی(۳) از درشاندک اندک شاخ و برگش خشک گشتچون بریده شد رگِ بیخ آورش(۴)اندک اندک دیو شد لاحَول گو(۵)سست شد در عاشقی بال و پرشاندک اندک گشت صوفی خرقه دوزرفت وجد و حالتِ خرقه درشعشق داد و دل برین عالم نهاددر برش زین پس نیاید دلبرشزان همی‌ جنباند سر او سست سستکآمد اندر پا و افتاد اکثرشبهرِ او پُر می‌کنم من ساغریگر بنوشد برجهاند ساغرشدستها زان سان برآرد کآسمانبشنود آوازِ الله اکبرشمیر(۶) ما سیرست زین نکته و ملولدرکشان اندر حدیثِ دیگرشکشتۀ عشقم، نترسم از امیرهر که شد کشته چه خوف از خنجرش؟بتّرینِ مرگها بی‌عشقی استبر چه می‌لرزد صدف؟ بر گوهرشبرگها لرزان ز بیمِ خشکی اندتا نگردد خشک شاخِ اَخضَرش(۷)در تکِ دریا گریزد هر صدفتا بِنرُبایند گوهر از بَرَشچون ربودند از صدف دانۀ گهربعد از آن چه آبِ خوش، چه آذرش(۸)آن صدف بی‌چشم و بی‌گوش است شاددُر به باطن درگشاده منظرشگر بمانَد عاشقی از کاروانبر سرِ ره خِضر آید رهبرشخواجه می‌گرید که ماند از قافلهلیک می‌خندد خر اندر آخُرشعشق را بگذاشت و دُمِّ خر گرفتلاجرم سِرگینِ(۹) خر شد عنبرشملک را بگذاشت و بر سِرگین نشستلاجرم شد خرمگس سرلشکرشخرمگس آن وسوسه‌ست و آن خیالکه همی خارش دهد همچون گَرَش(۱۰)گر ندارد شرم و واناید(۱۱)ازینوانمایم شاخ هایِ دیگرشتو مَکَن شاخش چو مُرد اندر خریگاو خیزد با سه شاخ از محشرشحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۲۸۴Hafez, Poem(Qazal)# 284, Divan e Ghazaliatگر چه وصالش نه به کوشش دهندهر قدر ای دل که توانی بکوشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 839جهدِ بی توفیق خود کس را مباددر جهان، وَاللهُ اَعلَم بِالسَّداد(۱۲)الهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1585کین همه کردیم و ما زندانییمبَد بنایی بود ما بَد بانییممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2907گر شوم مشغول اشکال و جوابتشنگان را کی توانم داد آب؟گر تو اشکالی بکلی و حَرَج(۱۳)صبر کن، الصّبرُ مِفتاحُ الْفَرَج(۱۴)اِحْتِما(۱۵) کُن اِحْتِما ز اندیشه‌هافکر شیر و گور و دلها بیشه‌هااِحْتِماها بر دواها سرور استزانکه خاریدن فزونی گر استاِحْتِما اصل دوا آمد یقیناِحْتِما کن قوت جان را ببینمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2184اندک اندک خوی کن با نورِ روزورنه خفاشی بمانی بی فروزعاشقِ هر جا شِکال(۱۶) و مشکلی ستدشمنِ هر جا، چراغِ مُقبِلی(۱۷) ستظلمتِ اِشکال زان جوید دلشتا که افزون‌تر نماید حاصلشتا تو را مشغولِ آن مشکل کندوز نهادِ زشتِ خود غافل کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 557روی نفس مطمئنّه در جسدزخم ناخن های فکرت(۱۸) می‌کشدفکرتِ بَد ناخنِ پُر زهر دانمی‌خراشد در تَعَمُّق(۱۹) روی جانتا گشاید عقدهٔ اِشکال رادر حَدَث(۲۰) کرده ست زرین بیل راعقده را بگشاده گیر ای مُنْتَهی(۲۱)عقده یی سخت ست بر کیسهٔ تهیدر گشادِ عقده‌ها گشتی تو پیرعقدهٔ چندی دگر بگشاده گیرعقده‌یی که آن بر گلوی ماست سختکه بدانی که خَسی(۲۲) یا نیک‌بخت؟حَلِّ این اِشکال کُن، گر آدمیخرج این کُن دَم، اگر آدم‌ دمیحدِّ اَعیان(۲۳) و عَرَض(۲۴) دانسته گیرحدِّ خود را دان، که نبود زین گزیرچون بدانی حدِّ خود زین حد گُریزتا به بی‌حد در رسی ای خاکْ‌بیز(۲۵)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3739تا سلیمانِ لَسینِ(۲۶) معنویدر نیاید، بر نخیزد این دُویجمله مرغانِ مُنازِع(۲۷)، بازواربشنوید این طبلِ بازِ شهریارز اختلاف خویش، سوی اتحادهین ز هر جانب روان گردید شادحَیْثَ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم*نَحْوَهُ هذا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمدر هر وضعیتی هستید روی خود را به سوی آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.کور مرغانیم و، بس ناساختیمکان سلیمان را دمی نشناختیم* قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۴۴Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #144قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَنگريستنت را به اطراف آسمان مى‌بينيم. تو را به سوى قبله‌اى كه مى‌پسندى مى‌گردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مى‌دانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده است. و خدا از آنچه مى‌كنيد غافل نيست.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 568بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فِکرَت شویدتا خِطابِ اِرْجِعی** را بشنوید** قرآن کریم، سوره فجر(۸۹)، آیه ۲۷-۳۰Quran, Sooreh Fajr(#89), Line #27-30يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ(۲۷)ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته!ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً(۲۸)به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.فَادْخُلِي فِي عِبَادِي(۲۹)پس در میان بندگانم درآیوَادْخُلِي جَنَّتِي(۳۰)و در بهشتم وارد شو.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1331مؤمن ار یَنْظُر بِنُورِ الله نبود***غیب، مؤمن را برهنه چون نمود؟چونکه تو یَنْظُر به نارُالله(۲۸) بُدینیکوی را وا ندیدی از بدیاندک اندک آب، بر آتش بزنتا شود نار تو نور، ای بُوالْحَزَن(۲۹)تو بزن یا رَبَّنا آبِ طَهور(۳۰)تا شود این نارِ عالَم، جمله نور***حديثاِتَّقُوا فَراسَةَ الْـمُؤمِنِ فَاِنّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللهِبترسيد از زيركساری مؤمن که او با نور خدا می بیند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 186چادرِ خود را بر او افکند زودمرد را زن ساخت و در را برگشودزیرِ چادر مرد، رسوا و عیانسخت پیدا چون شتر بر نردبانگفت: خاتونی ست از اَعیانِ(۳۱)شهرمر ورا از مال و اِقبال است بَهرمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 194یک پسر دارد که اندر شهر نیستخوب و زیرک، چابک و مَکسَب(۳۲) کُنی ستگفت صوفی: ما فقیر و زار و کمقومِ خاتون، مال‌دار و مُحتَشَم(۳۳)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 199ما ز مال و زَر مَلول و تُخمه‌ایم(۳۴)ما به حرص و جمع، نه چون عامه‌ایمقصدِ ما سِترست(۳۵) و پاکیّ و صَلاح(۳۶)در دو عالَم خود بدان باشد فَلاح(۳۷)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 203اعتقادِ اوست راسِخ(۳۸) تر ز کوهکه ز صد فقرش نمی‌آید شِکُوه(۳۹)او همی‌گوید: مُرادم عِفَت استاز شما مقصود، صِدق و هِمَّت استگفت صوفی: خود جِهاز(۴۰) و مالِ مادید و می‌بیند هویدا و خَفا(۴۱)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 207باز سِتر و پاکی و زُهد و صَلاحاو ز ما به داند اندر اِنتِصاح(۴۲)به ز ما می‌داند او احوالِ سَتر(۴۳)وز پس و پیش و سَر و دنبال سَترمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 211این حکایت را بدان گفتم که تالاف کم بافی، چو رسوا شد خطامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 179از شما پنهان کَشَد کینه، مُحِقّ(۴۴)اندک اندک هم‌چو بیماریِّ دِق(۴۵)مردِ دِق باشد چو یخ هر لحظه کملیک پندارد بهر دم بهترمهمچو کَفتاری که می‌گیرندش و اوغِرِّهٔ(۴۶) آن گفت کین کَفتار کو؟هیچ پنهان‌خانه آن زن را نبودسُمج(۴۷) و دِهلیز(۴۸) و رَهِ بالا نبودنه تنوری که در آن پنهان شودنه جوالی که حجابِ آن شودهمچو عرصهٔ پهنِ روزِ رستخیزنه گَو(۴۹) و نه پشته، نه جایِ گُریزگفت یزدان، وصفِ این جایِ حَرَج(۵۰)بَهرِ مَحشَر لا تَری(۵۱) فیها عِوَج(۵۲)****خداوند در توصیف تنگنای این عرصه می فرماید: تو در آنجا هیچ کجی و گودی ای نخواهی دید.**** قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۱۰۵-۱۰۷Quran, Sooreh Taahaa(#20), Line #105-107وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ يَنْسِفُهَا رَبِّي نَسْفًا(۱۰۵)و از تو درباره کوه ها می پرسند، بگو: پروردگارم آنان را ریشه کن می کند و از هم می پاشد.فَيَذَرُهَا قَاعًا صَفْصَفًا(۱۰۶)پس آنها را به صورت دشتی هموار و صاف وامی گذارد.لَا تَرَىٰ فِيهَا عِوَجًا وَلَا أَمْتًا(۱۰۷)که در آن هیچ کژی و پستی و بلندی نمی بینی.(۱) جَسک: محنت، رنج، بلا(۲) پوستین گردانیدن: حالت و وضع را تغییر دادن(۳) لااُبالی: عربی (= باک ندارم)، بی‌قید و بی‌بندوبار(۴) بیخ آور: ریشه دار، ثابت و پایدار(۵) لاحَول: مخففِ لاحَوْلَ‌ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاالله (نیست نیرو و توانایی مگر خداوند بزرگ را)(۶) میر: پیشوا، امیر(۷) اَخضَر: سبزرنگ(۸) آذر: آتش(۹) سِرگین: فضلۀ چهارپایان از قبیل اسب و الاغ(۱۰) گَر: نوعی بیماری پوستی واگیردار که باعث سوزش و خارش پوست بدن می‌شود (۱۱) واناید: بازنگردد(۱۲) سَداد: راستی و درستی(۱۳) حَرَج: تنگی و فشار(۱۴) الصّبرُ مِفتاحُ الْفَرَج: صبر کلید در رستگاری و نجات است(۱۵) اِحْتِما: خود را از چیزی نگاه داشتن، پرهیز کردن(۱۶) شِکال: مخفف اِشکال(۱۷) مُقبِل: نیک بخت(۱۸) فِکرَت: فکر، اندیشه(۱۹) تَعَمُّق: دور اندیشی و کنجکاوی و دقت در امری(۲۰) حَدَث: سرگین، مدفوع(۲۱) مُنْتَهی: به پایان رسیده، کمال یافته(۲۲) خَس: خار، خاشاک، پست و فرومایه(۲۳) اَعیان: جمع عَین، در اینجا مراد جوهر است.(۲۴) عَرَض: ماهیتی است که اگر موجود شود وجودش قائم به جوهر است، مانند رنگ و شکل و کمیت جسم که به جسم قائم است، [مقابل جوهر] آنچه قائم به غیر باشد.(۲۵) خاکْ‌بیز: خاک بیزنده، (بیختن: الک کردن، غربال کردن)، کسی که خاک را غربال می کند.(۲۶) لَسین: زبان آور، سخنور(۲۷) مُنازِع: نزاع کننده، ستیزه گر(۲۸) نارُالله: آتش خدا، منظور قهر خداست.(۲۹) بُوالْحَزَن:‌ اندوهگین(۳۰) طَهور: پاک و پاکیزه(۳۱) اَعیان: بزرگان، جمع عَین(۳۲) مَکسَب: کسب‌ و پیشه، مَکسَب کُن به معنی اهل کسب و کار(۳۳) مُحتَشَم: باحشمت، دارای شکوه، ثروتمند(۳۴) تُخمه: هضم نشدن غذا در معده توأم با اسهال و استفراغ(۳۵) سِتر: پوشش، پرده(۳۶) صَلاح: مصلحت، نیکوکار شدن، [مقابلِ فساد] خیر، نیکی(۳۷) فَلاح: رستگاری، پیروزی، نجات(۳۸) راسِخ: ثابت، برقرار، پابرجا، استوار(۳۹) شِکُوه: ترس، بیم(۴۰) جِهاز: اسباب و لوازم(۴۱) خَفا: پنهان(۴۲) اِنتِصاح: نصیحت پذیرفتن(۴۳) سَتر: پوشاندن(۴۴) مُحِقّ: کسی که حق با اوست، حق‌دار، صاحب حق(۴۵) دِق: سل، ناتوانی شدید که بر اثر افسردگی و اندوه پدید می‌آید.(۴۶) غِرِّه: مغرور به چیزی، پشتگرم، فریفته(۴۷) سُمج: نقیب و سرداب، مجرای زیر زمینی(۴۸) دِهلیز: راهرو تنگ و دراز، دالان(۴۹) گَو: گودال، چاله(۵۰) حَرَج: تنگی(۵۱) لا تَری: نمی بینی(۵۲) عِوَج: کژی، یا کجی در معیشت و رای و دین و زمین و مانند آن************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1255, Divan e Shamsاندک اندک راه زد سیم و زرشمرگ و جسک نو فتاد اندر سرشعشق گردانید با او پوستینمی‌گریزد خواجه از شور و شرشاندک اندک روی سرخش زرد شداندک اندک خشک شد چشم ترشوسوسه و اندیشه بر وی در گشادراند عشقِ لاابالی از درشاندک اندک شاخ و برگش خشک گشتچون بریده شد رگ بیخ آورشاندک اندک دیو شد لاحول گوسست شد در عاشقی بال و پرشاندک اندک گشت صوفی خرقه دوزرفت وجد و حالت خرقه درشعشق داد و دل برین عالم نهاددر برش زین پس نیاید دلبرشزان همی‌ جنباند سر او سست سستکآمد اندر پا و افتاد اکثرشبهرِ او پر می‌کنم من ساغریگر بنوشد برجهاند ساغرشدستها زان سان برآرد کآسمانبشنود آوازِ الله اکبرشمیر ما سیرست زین نکته و ملولدرکشان اندر حدیث دیگرشکشتۀ عشقم نترسم از امیرهر که شد کشته چه خوف از خنجرشبترین مرگها بی‌عشقی استبر چه می‌لرزد صدف بر گوهرشبرگها لرزان ز بیم خشکی اندتا نگردد خشک شاخ اخضرشدر تک دریا گریزد هر صدفتا بنربایند گوهر از برشچون ربودند از صدف دانۀ گهربعد از آن چه آب خوش چه آذرشآن صدف بی‌چشم و بی‌گوش است شاددر به باطن درگشاده منظرشگر بماند عاشقی از کاروانبر سرِ ره خضر آید رهبرشخواجه می‌گرید که ماند از قافلهلیک می‌خندد خر اندر آخرشعشق را بگذاشت و دم خر گرفتلاجرم سرگین خر شد عنبرشملک را بگذاشت و بر سرگین نشستلاجرم شد خرمگس سرلشکرشخرمگس آن وسوسه‌ست و آن خیالکه همی خارش دهد همچون گرشگر ندارد شرم و واناید ازینوانمایم شاخ های دیگرشتو مکن شاخش چو مرد اندر خریگاو خیزد با سه شاخ از محشرشحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۲۸۴Hafez, Poem(Qazal)# 284, Divan e Ghazaliatگر چه وصالش نه به کوشش دهندهر قدر ای دل که توانی بکوشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 839جهد بی توفیق خود کس را مباددر جهان والله اعلم بالسدادالهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1585کین همه کردیم و ما زندانییمبد بنایی بود ما بد بانییممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2907گر شوم مشغول اشکال و جوابتشنگان را کی توانم داد آبگر تو اشکالی بکلی و حرجصبر کن الصبر مفتاح الفرجاحتما کن احتما ز اندیشه‌هافکر شیر و گور و دلها بیشه‌هااحتماها بر دواها سرور استزانکه خاریدن فزونی گر استاحتما اصل دوا آمد یقیناحتما کن قوت جان را ببینمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2184اندک اندک خوی کن با نورِ روزورنه خفاشی بمانی بی فروزعاشق هر جا شکال و مشکلی ستدشمن هر جا چراغ مقبلی ستظلمت اشکال زان جوید دلشتا که افزون‌تر نماید حاصلشتا تو را مشغول آن مشکل کندوز نهاد زشت خود غافل کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 557روی نفس مطمئنه در جسدزخم ناخن های فکرت می‌کشدفکرت بد ناخنِ پر زهر دانمی‌خراشد در تعمق روی جانتا گشاید عقدهٔ اشکال رادر حدث کرده ست زرین بیل راعقده را بگشاده گیر ای منتهیعقده یی سخت ست بر کیسهٔ تهیدر گشاد عقده‌ها گشتی تو پیرعقدهٔ چندی دگر بگشاده گیرعقده‌یی که آن بر گلوی ماست سختکه بدانی که خسی یا نیک‌بختحل این اشکال کن گر آدمیخرج این کن دم اگر آدم‌ دمیحد اعیان و عرض دانسته گیرحد خود را دان که نبود زین گزیرچون بدانی حد خود زین حد گریزتا به بی‌حد در رسی ای خاک بیزمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3739تا سلیمان لسین معنویدر نیاید بر نخیزد این دویجمله مرغان منازِع بازواربشنوید این طبل بازِ شهریارز اختلاف خویش سوی اتحادهین ز هر جانب روان گردید شادحیث ما کنتم فولوا وجهکم*نحوه هذا الذی لم ینهکمدر هر وضعیتی هستید روی خود را به سوی آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.کور مرغانیم و بس ناساختیمکان سلیمان را دمی نشناختیم* قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۴۴Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #144قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَنگريستنت را به اطراف آسمان مى‌بينيم. تو را به سوى قبله‌اى كه مى‌پسندى مى‌گردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مى‌دانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده است. و خدا از آنچه مى‌كنيد غافل نيست.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 568بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شویدتا خطاب ارجعی** را بشنوید** قرآن کریم، سوره فجر(۸۹)، آیه ۲۷-۳۰Quran, Sooreh Fajr(#89), Line #27-30يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ(۲۷)ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته!ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً(۲۸)به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.فَادْخُلِي فِي عِبَادِي(۲۹)پس در میان بندگانم درآیوَادْخُلِي جَنَّتِي(۳۰)و در بهشتم وارد شو.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1331مؤمن ار ینظر بنورِ الله نبود***غیب مؤمن را برهنه چون نمودچونکه تو ینظر به نارالله بدینیکوی را وا ندیدی از بدیاندک اندک آب بر آتش بزنتا شود نار تو نور ای بوالحزنتو بزن یا ربنا آب طهورتا شود این نارِ عالم جمله نور***حديثاِتَّقُوا فَراسَةَ الْـمُؤمِنِ فَاِنّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللهِبترسيد از زيركساری مؤمن که او با نور خدا می بیند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 186چادر خود را بر او افکند زودمرد را زن ساخت و در را برگشودزیرِ چادر مرد رسوا و عیانسخت پیدا چون شتر بر نردبانگفت خاتونی ست از اعیان شهرمر ورا از مال و اقبال است بهرمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 194یک پسر دارد که اندر شهر نیستخوب و زیرک چابک و مکسب کنی ستگفت صوفی ما فقیر و زار و کمقوم خاتون مال‌دار و محتشممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 199ما ز مال و زر ملول و تخمه‌ایمما به حرص و جمع نه چون عامه‌ایمقصد ما سترست و پاکی و صلاحدر دو عالم خود بدان باشد فلاحمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 203اعتقاد اوست راسخ تر ز کوهکه ز صد فقرش نمی‌آید شکوهاو همی‌گوید مرادم عفت استاز شما مقصود صدق و همت استگفت صوفی خود جهاز و مال مادید و می‌بیند هویدا و خفامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 207باز ستر و پاکی و زهد و صلاحاو ز ما به داند اندر انتصاحبه ز ما می‌داند او احوال ستروز پس و پیش و سر و دنبال سترمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 211این حکایت را بدان گفتم که تالاف کم بافی چو رسوا شد خطامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 179از شما پنهان کشد کینه محقاندک اندک هم‌چو بیماری دقمرد دق باشد چو یخ هر لحظه کملیک پندارد بهر دم بهترمهمچو کفتاری که می‌گیرندش و اوغرهٔ آن گفت کین کفتار کوهیچ پنهان‌خانه آن زن را نبودسمج و دهلیز و ره بالا نبودنه تنوری که در آن پنهان شودنه جوالی که حجاب آن شودهمچو عرصهٔ پهن روزِ رستخیزنه گو و نه پشته نه جای گریزگفت یزدان وصف این جای حرجبهر محشر لا تری فیها عوج****خداوند در توصیف تنگنای این عرصه می فرماید: تو در آنجا هیچ کجی و گودی ای نخواهی دید.**** قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۱۰۵-۱۰۷Quran, Sooreh Taahaa(#20), Line #105-107وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ يَنْسِفُهَا رَبِّي نَسْفًا(۱۰۵)و از تو درباره کوه ها می پرسند، بگو: پروردگارم آنان را ریشه کن می کند و از هم می پاشد.فَيَذَرُهَا قَاعًا صَفْصَفًا(۱۰۶)پس آنها را به صورت دشتی هموار و صاف وامی گذارد.لَا تَرَىٰ فِيهَا عِوَجًا وَلَا أَمْتًا(۱۰۷)که در آن هیچ کژی و پستی و بلندی نمی بینی.

09.12.2018

Ganje Hozour audio Program #727

برنامه شماره ۷۲۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۳ سپتامبر ۲۰۱۸ ـ ۱۳ شهریورPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۶۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2562, Divan e Shamsیکی فرهنگِ دیگر، نو، برآر ای اصلِ داناییببین تو چاره‌ یی از نو، که اَلحَق سخت بیناییبسی دل‌ها چو گوهرها ز نورِ لَعلِ(۱) تو تابانبسی طوطی که آموزند از قندت شِکَرخایی(۲)زدی طعنه که دودِ تو ندارد آتشِ عاشقگر آتش نیستش حقّی، وگر دارد، چه فرمایی؟برو ای جانِ دولت جو، چه خواهم کرد دولت را؟من و عشق و شبِ تیره، نگار و باده پیماییبیا ای مونسِ روزم، نگفتم دوش در گوشَت؟که عشرت در کمی خندد، تو کم زن(۳) تا بیفزاییدلا آخر نمی‌گویی کجا شد مکر و دَستانت(۴)؟چو جام از دستِ جان نوشی، از آن بی‌دست و بی‌پاییبه هر شب شمسِ تبریزی، چه گوهرها که می‌بیزی(۵)چه سلطانی، چه جان بخشی، چه خورشیدی، چه دریاییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 839جهدِ بی توفیق خود کس را مباددر جهان، وَاللهُ اَعلَم بِالسَّداد(۶)الهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2979نفس را زین صبر می‌کن منحنیشکه لَئیم ست و نسازد نیکویشبا کریمی، گر کنی احسان، سزدمر یکی را او عوض هفصد دهدبا لَئیمی چون کنی قهر و جفابنده‌ای گردد تو را بس با وفاکافران کارند در نعمت جفاباز در دوزخ نداشان: رَبَّنامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2993معبدِ مَردِ کریم اَکرَمْتَهُ(۷)معبدِ مَردِ لَئیم اَسْقَمْتَهُ(۸)سبب عبادت شخص بزرگوار، اینست که تو او را گرامی بداری و سبب عبادت شخص فرومایه اینست که او را بیمار کنی.مر لَئیمان را بزن، تا سر نهندمر کریمان را بده تا بر دهندلاجَرَم حق هر دو مسجد آفریددوزخ آنها را و اینها را مَزید(۹)ساخت موسی قدس در، بابِ صَغیرتا فرود آرند سر قومِ زَحیر(۱۰)زآنکه جَبّاران(۱۱) بُدند و سرفرازدوزخ آن بابِ صغیر است و نیازمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2998بیان آنکه حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخَّر کردن جباران که مسخَّرِ حق نباشند ساخته است چنانکه موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن که اُدخُلُوا الباب سُجَّداً و قُولُوا حِطَّةٌقرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۵۸Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #58وَإِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هَٰذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدًا وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَقُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ ۚ وَسَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَیاد آرید زمانی را که گفتیم: در این قریه (بیت المقدس) در آیید و از نعمت های فراوان آن هر چه می خواهید بخورید و از آن در (معبد بیت المقدس) با خضوع و فروتنی در آیید و بگوید: خداوندا گناهان ما را بریز تا ما شما را بیامرزیم و به نیکوکاران پاداش بیشتری دهیم.آن چنانکه حق ز گوشت و استخواناز شهان بابِ صغیری ساخت هاناهلِ دنیا سجدهٔ ایشان کنندچونکه سجدهٔ کبریا را دشمن اندساخت سِرگین‌دانکی(۱۲)، مِحرابشاننامِ آن مِحراب، میر و پهلوانلایقِ این حضرتِ پاکی نه‌ایدنیشکر پاکان، شما خالی‌ نه ایدآن سگان را این خَسان(۱۳)، خاضِع(۱۴) شوندشیر را عارست کو را بگروندگربه باشد شحنه(۱۵) هر موش‌خُوموش که بوَد تا ز شیران ترسد او؟خوفِ ایشان از کِلابِ(۱۶) حق بُوَدخوفشان کی ز آفتابِ حق بُوَد؟رَبّی الْـاَعلاست وردِ آن مِهان(۱۷)رَبِّ اَدْنی(۱۸) درخورِ این ابلهانموش کی ترسد ز شیرانِ مَصاف(۱۹)بلکه آن آهوتَگانِ(۲۰) مشک‌نافرو به پیشِ کاسه‌لیس ای دیگ‌لیستوش خداوند و، ولی نعمت نویسبس کن، ار شرحی بگویم دوردست(۲۱)خشم گیرد میر و هم داند که هستحاصل این آمد که: بَد کن ای کریمبا لَئیمان، تا نهد گردن لَئیمبا لَئیمِ نفس، چون احسان کندچون لَئیمان نفسِ بد، کفران کندزین سبب بُد که اهلِ محنت، شاکرنداهلِ نعمت، طاغیند(۲۲)و ماکِرند(۲۳)هست طاغی، بِگلَرِ(۲۴) زرّین‌قَباهست شاکر، خستهٔ صاحب‌عباشُکر کی روید ز اَملاک و نِعَم(۲۵)؟شُکر می‌روید ز بَلوی'(۲۶) و سَقَم(۲۷)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 138بازگشتن به حکایت پیلگفت ناصِح(۲۸): بشنوید این پندِ منتا دل و جانتان نگردد مُمتَحَن(۲۹)با گیاه و برگ ها قانع شویددر شکارِ پیل‌بچگان کم رویدمن برون کردم ز گردن، وامِ نُصح(۳۰)جز سعادت کی بود انجامِ نُصح؟من به تبلیغِ رسالت آمدمتا رهانم مَر شما را از نَدَم*۱(۳۱)هین مبادا که طمع رهتان زندطمعِ برگ(۳۲) از بیخهاتان بر کَنَداین بگفت و خیر بادی کرد و رفتگشت قحط و جوعشان در راه، زَفتناگهان دیدند سوی جاده‌ایپورِ پیلی، فربهی، نوزاده‌ایاندر افتادند چون گرگانِ مستپاک خوردندش، فرو شستند دستآن یکی همره، نخورد و پند دادکه حدیثِ آن فقیرش بود یاداز کبابش مانع آمد آن سخنبختِ نو بخشد تو را عقلِ کهنپس بیفتادند و خفتند آن همهو آن گرسنه چون شَبان(۳۳) اندر رمهدید پیلی سهمناکی می‌رسیداولا آمد، سوی حارِس(۳۴) دویدبوی می‌کرد آن دهانش را سه بارهیچ بویی زو نیامد ناگوارچند باری گِردِ او گشت و برفتمر ورا نآزرد آن شه‌پیلِ زَفتمر لبِ هر خفته‌ای را بوی کردبوی می‌آمد ورا ز آن خفته مَرداز کبابِ پیل‌زاده خورده بودبر درانید و بکشتش پیل، زوددر زمان، او یک به یک را زآن گروهمی‌درانید و نبودش ز آن شکوه(۳۵)بر هوا انداخت هر یک را گزافتا همی‌زد بر زمین، می‌شد شکافای خورندهٔ خونِ خلق از راه بَرد(۳۶)تا نه آرد خونِ ایشانت نَبَرد*۲مال ایشان، خونِ ایشان دان یقینز آنکه مال از زور آید در یَمینمادرِ آن پیل‌بچگان کین کَشَدپیل بچه‌خواره را کیفر کشدپیل‌بچه می‌خوری ای پاره‌خوار(۳۷)هم بر آرَد خصمِ پیل از تو دَماربوی، رسوا کرد مکراندیش راپیل داند بوی طفلِ خویش راآنکه یابد بوی حق را از یمنچون نیابد بوی باطل را ز من؟مصطفی چون برد بوی از راهِ دورچون نیابد از دهانِ ما بخور؟هم بیابد، لیک پوشانَد ز مابوی نیک و بد بر آید بر سَما(۳۸)تو همی‌خسپیّ و بوی آن حراممی‌زند بر آسمانِ سبزفام(۳۹)همرهِ اَنفاسِ زشتت می‌شودتا به بوگیرانِ گردون می‌رودبوی کبر و بوی حرص و بوی آزدر سخن گفتن بیاید چون پیازگر خوری سوگند: من کی خورده‌ام؟از پیاز و سیر، تقوی کرده‌امآن دمِ سوگند، غَمّازی(۴۰) کندبر دماغِ همنشینان بر زندپس دعاها رد شود از بوی آنآن دلِ کژ می‌نماید در زباناِخسَؤُا*۳(۴۱) آید جوابِ آن دعاچوبِ رَدّ(۴۲) باشد جزای هر دَغا'خطاب دور شوید در پاسخ آن دعایی است که از زبان بددلان بر می آید، پاداش هر حیله و ترفندی چوبِ رَدّ است.گر حدیثت کژ بُوَد معنیت راستآن کژیّ لفظ، مقبولِ خداست*۱ قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۶۲Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #62أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنْصَحُ لَكُمْ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَرسالت های پروردگار خویش به شما می رسانم و اندرز شما گویم و دانم از خدا آنچه نمی دانید*۲ حدیثمال مسلمان ( خلق )  همانند خونش حرام است*۳ قرآن کریم، سوره مؤمنون(۲۳)، آیه ۱۰۸Quran, Sooreh Momenoon(#23), Line #108قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِگويد: در آتش گم شويد و با من سخن مگوييد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 105هر دهان را پیل بویی می‌کندگِردِ معدهٔ هر بشر بر می‌تندتا کجا یابد کبابِ پورِ(۴۳) خویشتا نماید انتقام و زورِ خویشگوشت های بندگانِ حق خَوریغیبتِ ایشان کنی، کیفر بَری*۴هان که بویای دهانتان، خالق استکی بَرَد جان، غیرِ آن کو صادق است؟*۴ قرآن کریم، سوره حجرات(۴۹)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Hojorat(#49), Line #12يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ۖ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌاى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از گمان فراوان بپرهيزيد. زيرا پاره‌اى از گمانها در حد گناه است. و در كارهاى پنهانى يكديگر جست و جو مكنيد. و از يكديگر غيبت مكنيد. آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ پس آن را ناخوش خواهيد داشت. و از خدا بترسيد، زيرا خدا توبه‌پذير و مهربان است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 124عمرِ تو مانند هَمیانِ(۴۴) زرستروز و شب مانندِ دینار اشمرستمی‌شمارد، می‌دهد زر بی وقوف(۴۵)تا که خالی گردد و آید خُسوف(۴۶)گر ز کُه بستانی و ننهی به جایاندر آید کوه ز آن دادن ز پایپس بنه بر جای هر دم را عوضتا زِ وَاسْجُد وَاقْتَرِب*۵ یابی غرضبنابراین به جای هر لحظه ای که از عمر از دست می دهی، از سجده و قرب به حضرت حق و مابه ازایی برای آن بگمار و تا از این طریق به مقصود حقیقی برسی.در تمامی کارها چندین مکوشجز به کاری که بُوَد در دین، مکوشعاقبت تو رفت خواهی ناتمامکارهایت اَبتَر(۴۷) و نانِ تو خامو آن عمارت کردنِ گور و لَحَد(۴۸)نه به سنگ است و به چوب و نه لُبَد*۶(۴۹)بلکه خود را در صفا گوری کنیدر مَنیِّ او کنی دفنِ مَنیخاکِ او گردی و مدفونِ غمشتا دمت یابد مددها از دمشگورخانه و قُبّه‌ها(۵۰) و کنگرهنبود از اصحابِ معنی آن سَرهبنگر اکنون زنده اطلس‌پوش راهیچ اطلس دست گیرد هوش را؟در عذابِ منکرست آن جانِ اوکژدمِ غم در دلِ غَمدانِ اواز برون، بر ظاهرش نقش و نگاروز درون، ز اندیشه‌ها او زار زارو آن یکی بینی در آن دَلقِ کُهَنچون نبات اندیشه و شِکَّر سُخَن*۵ قرآن کریم، سوره علق(۹۶)، آیه ۱۹Quran, Sooreh Alagh(#96), Line #19كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْنه چنین است که پندارد، فرمان او ننیوش و در پیشگاه خدا سجده آر و بدو بس نزدیک شو.*۶ قرآن کریم، سوره بلد(۹۰)، آیه ۶Quran, Sooreh Balad(#90), Line #60يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُبَدًاگوید: مال بسیار به کار بردم(۱) لَعل: نوعی سنگ قیمتی از ترکیبات آلومینیوم به ‌رنگ سرخ، مانند یاقوت، لب معشوق(۲) شِکَرخاییدن: شکر خوردن، کنایه از شیرین کام شدن (۳) کم زدن: خود را کم انگاشتن، فروتنی(۴) دَستان: مکر، حیله، تزویر(۵) بیختن: غربال کردن و الک کردن(۶) سَداد: راستی و درستی(۷) اَکرَمْتَهُ: گرامی داشتی او را- گرامی داشتن تو او را(۸) اَسْقَمْتَهُ: بیمار کردی او را- بیمار کردن تو او را(۹) مَزید: افزودنی، بسیاری(۱۰) قومِ زَحیر: مردم بیمار و آزار دهنده(۱۱) جَبّار: ستمگر، ظالم(۱۲) سِرگین‌دان: زباله دان(۱۳) خَس: انسان پست، فرومایه، ناکس(۱۴) خاضِع: فروتن، واضع کننده(۱۵) شحنه: داروغه، پاسبان شهر(۱۶) کِلاب: جمع کَلب به معنی سگ(۱۷) مِهان: بزرگان، جمع مِه(۱۸)‌ رَبِّ اَدْنی: پروردگار حقیر و نازل، منظور زورمندان و گردن کشان و هوس های بی ارزش دنیوی است(۱۹) مَصاف: جنگ(۲۰) آهوتَگ: آهوی بادپا، تَگ به معنی دویدن و با شتاب رفتن است(۲۱) دوردست: با بسط و تفصیل تمام(۲۲) طاغی: سرکش، طغیان‌کننده(۲۳) ماکِر: مکر کننده، فریبکار(۲۴) بِگلَر: امیر، بزرگ شهر، همان بیگلر ترکی است(۲۵) ‌نِعَم: جمع نِعمَة، نعمت(۲۶) بَلوی': سختی، گرفتاری(۲۷) سَقَم: بیماری(۲۸) ناصِح: نصیحت کننده(۲۹) مُمتَحَن: امتحان شده، محنت زده، پریشان روزگار(۳۰) نُصح: پند دادن، پند و اندرز(۳۱) نَدَم: پشیمانی، اندوه و افسوس(۳۲) طمعِ برگ: طمع رونق و نوا در امور جسمانی و مادی(۳۳) شَبان: چوپان(۳۴) حارِس: نگهبان(۳۵) شکوه: در اینجا به معنی ترس و هیبت آمده نه عظمت و جلال(۳۶) بَرد: دور شو، فعل امر از بَریدن(۳۷) پاره‌خوار: رشوه گیرنده، حرام خوار(۳۸) سَما: آسمان(۳۹) سبزفام: سبز رنگ(۴۰) غَمّاز: آشکار کننده، رسوا کننده(۴۱) اِخْسَؤُا: دور شوید(۴۲) چوبِ رَدّ: چوبی که مرغان و ستوران را با آن می رانند، چوب فراشان حکام را که با آن مردم را می رانند (۴۳) پور: پسر(۴۴) هَمیان: کیسۀ پول(۴۵) بی وقوف: بی توقف(۴۶) خُسوف: ماه گرفتگی(۴۷) اَبتَر: ناتمام، ناقص، بی‌فرزند(۴۸)‌ لَحَد: گور(۴۹) لُبَد: کثیر و بسیار(۵۰) قُبّه: بنایی که سقف آن گرد و برآمده باشد************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۶۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2562, Divan e Shamsیکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل داناییببین تو چاره‌ یی از نو که الحق سخت بیناییبسی دل‌ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابانبسی طوطی که آموزند از قندت شکرخاییزدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشقگر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرماییبرو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت رامن و عشق و شب تیره نگار و باده پیماییبیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشتکه عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزاییدلا آخر نمی‌گویی کجا شد مکر و دستانتچو جام از دست جان نوشی از آن بی‌دست و بی‌پاییبه هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می‌بیزیچه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریاییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 839جهد بی توفیق خود کس را مباددر جهان والله اعلم بالسدادالهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2979نفس را زین صبر می‌کن منحنیشکه لئیم ست و نسازد نیکویشبا کریمی گر کنی احسان سزدمر یکی را او عوض هفصد دهدبا لئیمی چون کنی قهر و جفابنده‌ای گردد تو را بس با وفاکافران کارند در نعمت جفاباز در دوزخ نداشان ربنامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2993معبد مرد کریم اکرمتهمعبد مرد لئیم اسقمتهسبب عبادت شخص بزرگوار، اینست که تو او را گرامی بداری و سبب عبادت شخص فرومایه اینست که او را بیمار کنی.مر لئیمان را بزن تا سر نهندمر کریمان را بده تا بر دهندلاجرم حق هر دو مسجد آفریددوزخ آنها را و اینها را مزیدساخت موسی قدس در باب صغیرتا فرود آرند سر قوم زحیرزآنکه جباران بدند و سرفرازدوزخ آن باب صغیر است و نیازمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2998بیان آنکه حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخَّر کردن جباران که مسخَّرِ حق نباشند ساخته است چنانکه موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن که اُدخُلُوا الباب سُجَّداً و قُولُوا حِطَّةٌقرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۵۸Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #58وَإِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هَٰذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدًا وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَقُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ ۚ وَسَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَیاد آرید زمانی را که گفتیم: در این قریه (بیت المقدس) در آیید و از نعمت های فراوان آن هر چه می خواهید بخورید و از آن در (معبد بیت المقدس) با خضوع و فروتنی در آیید و بگوید: خداوندا گناهان ما را بریز تا ما شما را بیامرزیم و به نیکوکاران پاداش بیشتری دهیم.آن چنانکه حق ز گوشت و استخواناز شهان باب صغیری ساخت هاناهل دنیا سجدهٔ ایشان کنندچونکه سجدهٔ کبریا را دشمن اندساخت سرگین‌دانکی محرابشاننام آن محراب میر و پهلوانلایق این حضرت پاکی نه‌ایدنیشکر پاکان شما خالی‌ نه ایدآن سگان را این خسان خاضع شوندشیر را عارست کو را بگروندگربه باشد شحنه هر موش‌خوموش که بود تا ز شیران ترسد اوخوف ایشان از کلاب حق بودخوفشان کی ز آفتاب حق بودربی الاعلاست ورد آن مهانرب ادنی درخورِ این ابلهانموش کی ترسد ز شیران مصافبلکه آن آهوتگان مشک‌نافرو به پیش کاسه‌لیس ای دیگ‌لیستوش خداوند و ولی نعمت نویسبس کن ار شرحی بگویم دوردستخشم گیرد میر و هم داند که هستحاصل این آمد که بد کن ای کریمبا لئیمان تا نهد گردن لئیمبا لئیم نفس چون احسان کندچون لئیمان نفس بد کفران کندزین سبب بد که اهل محنت شاکرنداهل نعمت طاغیندو ماکرندهست طاغی بگلرِ زرین‌قباهست شاکر خستهٔ صاحب‌عباشکر کی روید ز املاک و نعمشکر می‌روید ز بلوی و سقممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 138بازگشتن به حکایت پیلگفت ناصح بشنوید این پند منتا دل و جانتان نگردد ممتحنبا گیاه و برگ ها قانع شویددر شکارِ پیل‌بچگان کم رویدمن برون کردم ز گردن وام نصحجز سعادت کی بود انجام نصحمن به تبلیغ رسالت آمدمتا رهانم مر شما را از ندم*۱هین مبادا که طمع رهتان زندطمع برگ از بیخهاتان بر کنداین بگفت و خیر بادی کرد و رفتگشت قحط و جوعشان در راه زفتناگهان دیدند سوی جاده‌ایپورِ پیلی فربهی نوزاده‌ایاندر افتادند چون گرگان مستپاک خوردندش فرو شستند دستآن یکی همره نخورد و پند دادکه حدیث آن فقیرش بود یاداز کبابش مانع آمد آن سخنبخت نو بخشد تو را عقل کهنپس بیفتادند و خفتند آن همهو آن گرسنه چون شبان اندر رمهدید پیلی سهمناکی می‌رسیداولا آمد سوی حارس دویدبوی می‌کرد آن دهانش را سه بارهیچ بویی زو نیامد ناگوارچند باری گرد او گشت و برفتمر ورا نآزرد آن شه‌پیل زفتمر لب هر خفته‌ای را بوی کردبوی می‌آمد ورا ز آن خفته مرداز کباب پیل‌زاده خورده بودبر درانید و بکشتش پیل زوددر زمان او یک به یک را زآن گروهمی‌درانید و نبودش ز آن شکوهبر هوا انداخت هر یک را گزافتا همی‌زد بر زمین می‌شد شکافای خورندهٔ خون خلق از راه بردتا نه آرد خون ایشانت نبرد*۲مال ایشان خون ایشان دان یقینز آنکه مال از زور آید در یمینمادرِ آن پیل‌بچگان کین کشدپیل بچه‌خواره را کیفر کشدپیل‌بچه می‌خوری ای پاره‌خوارهم بر آرد خصم پیل از تو دماربوی رسوا کرد مکراندیش راپیل داند بوی طفل خویش راآنکه یابد بوی حق را از یمنچون نیابد بوی باطل را ز منمصطفی چون برد بوی از راه دورچون نیابد از دهان ما بخورهم بیابد لیک پوشاند ز مابوی نیک و بد بر آید بر سماتو همی‌خسپی و بوی آن حراممی‌زند بر آسمان سبزفامهمره انفاس زشتت می‌شودتا به بوگیران گردون می‌رودبوی کبر و بوی حرص و بوی آزدر سخن گفتن بیاید چون پیازگر خوری سوگند من کی خورده‌اماز پیاز و سیر تقوی کرده‌امآن دم سوگند غمازی کندبر دماغ همنشینان بر زندپس دعاها رد شود از بوی آنآن دل کژ می‌نماید در زباناخسؤا*۳ آید جواب آن دعاچوب رد باشد جزای هر دغاخطاب دور شوید در پاسخ آن دعایی است که از زبان بددلان بر می آید، پاداش هر حیله و ترفندی چوبِ رَدّ است.گر حدیثت کژ بود معنیت راستآن کژی لفظ مقبول خداست*۱ قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۶۲Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #62أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنْصَحُ لَكُمْ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَرسالت های پروردگار خویش به شما می رسانم و اندرز شما گویم و دانم از خدا آنچه نمی دانید*۲ حدیثمال مسلمان ( خلق )  همانند خونش حرام است*۳ قرآن کریم، سوره مؤمنون(۲۳)، آیه ۱۰۸Quran, Sooreh Momenoon(#23), Line #108قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِگويد: در آتش گم شويد و با من سخن مگوييد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 105هر دهان را پیل بویی می‌کندگرد معدهٔ هر بشر بر می‌تندتا کجا یابد کباب پورِ خویشتا نماید انتقام و زورِ خویشگوشت های بندگان حق خوریغیبت ایشان کنی کیفر بری*۴هان که بویای دهانتان خالق استکی برد جان غیرِ آن کو صادق است*۴ قرآن کریم، سوره حجرات(۴۹)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Hojorat(#49), Line #12يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ۖ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌاى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از گمان فراوان بپرهيزيد. زيرا پاره‌اى از گمانها در حد گناه است. و در كارهاى پنهانى يكديگر جست و جو مكنيد. و از يكديگر غيبت مكنيد. آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ پس آن را ناخوش خواهيد داشت. و از خدا بترسيد، زيرا خدا توبه‌پذير و مهربان است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 124عمرِ تو مانند همیان زرستروز و شب مانند دینار اشمرستمی‌شمارد می‌دهد زر بی وقوفتا که خالی گردد و آید خسوفگر ز که بستانی و ننهی به جایاندر آید کوه ز آن دادن ز پایپس بنه بر جای هر دم را عوضتا زِ واسجد واقترِب*۵ یابی غرضبنابراین به جای هر لحظه ای که از عمر از دست می دهی، از سجده و قرب به حضرت حق و مابه ازایی برای آن بگمار و تا از این طریق به مقصود حقیقی برسی.در تمامی کارها چندین مکوشجز به کاری که بود در دین مکوشعاقبت تو رفت خواهی ناتمامکارهایت ابتر و نان تو خامو آن عمارت کردن گور و لحدنه به سنگ است و به چوب و نه لبد*۶بلکه خود را در صفا گوری کنیدر منی او کنی دفن منیخاک او گردی و مدفون غمشتا دمت یابد مددها از دمشگورخانه و قبه‌ها و کنگرهنبود از اصحاب معنی آن سرهبنگر اکنون زنده اطلس‌پوش راهیچ اطلس دست گیرد هوش رادر عذاب منکرست آن جان اوکژدم غم در دل غمدان اواز برون بر ظاهرش نقش و نگاروز درون ز اندیشه‌ها او زار زارو آن یکی بینی در آن دلق کهنچون نبات اندیشه و شکر سخن*۵ قرآن کریم، سوره علق(۹۶)، آیه ۱۹Quran, Sooreh Alagh(#96), Line #19كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْنه چنین است که پندارد، فرمان او ننیوش و در پیشگاه خدا سجده آر و بدو بس نزدیک شو.*۶ قرآن کریم، سوره بلد(۹۰)، آیه ۶Quran, Sooreh Balad(#90), Line #60يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُبَدًاگوید: مال بسیار به کار بردم

09.05.2018

Ganje Hozour audio Program #726

برنامه صوتی شماره ۷۲۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۲۷ اوت ۲۰۱۸ ـ ۶ شهریورPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2570, Divan e Shamsپنهان به میانِ ما می‌گردد سلطانیو اندر حَشَرِ(۱) موران، افتاده سلیمانیمی‌بیند و می‌داند، یک یک سِرِ یاران راامروز در این مجمع شاهنشهِ سِردانیاسرار بر او ظاهر، همچون طَبَقِ حلواگر مکر کند دزدی، ور راست رود جانینیک و بدِ هر کس را، از تخته پیشانی(۲)می‌بیند و می‌خواند، با تجربه خط خوانیدر مَطبَخِ ما آمد، یک بی‌من و بی‌ماییتا شور دراندازد، بر ما و نمکدانیامروز سَماعِ ما، چون دل سبکی داردیا رب تو نگهدارش ز آسیبِ گران جانیآن شیشه دلی(۳) کز دی، بگریخت چو نامردانامروز همی‌آید پر شرم و پشیمانیصد سال اگر جایی، بگریزد و بستیزدپرگریه و غم باشد بی‌ دولتِ خندانیخورشید چه غم دارد، ار خشم کند گازُر(۴)؟خاموش، که بازآید بلبل به گلستانیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3781با سلیمان، پای در دریا بنهتا چو داود، آب سازد صد زرهآن سلیمان، پیشِ جمله حاضرستلیک غیرت چشم‌بند و ساحرستتا ز جهل و خوابناکیّ و فضولاو به پیشِ ما و ما از وی مَلول(۵)تشنه را دردِ سر آرد بانگِ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سَعد(۶)چشمِ او مانده ست در جوی روانبی ‌خبر از ذوقِ آبِ آسمانمَرکبِ همّت سوی اسباب رانداز مُسَبِّب لاجَرَم محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عَیانکی نهد دل بر سبب های جهان؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3182فعلِ توست این غُصه‌های دَم به دَماین بُوَد معنی قَدْ جَفَّ الْقَلَم*که نگردد سنّتِ ما از رَشَد(۷)نیک را نیکی بود، بد راست بَدکار کن هین که سلیمان زنده استتا تو دیوی، تیغِ او بُرَّنده استچون فرشته گشت، از تیغ ایمنی ستاز سلیمان هیچ او را خوف نیستحکمِ او بر دیو باشد نه مَلَکرنج در خاک ست، نه فوقِ فلکترک کن این جبر را که بس تهی ستتا بدانی سِرِّ سِرِّ جبر چیستترک کن این جبرِ جمعِ مَنبَلان(۸)تا خبر یابی از آن جبرِ چو جانترکِ معشوقی کن و کن عاشقیای گمان برده که خوب و فایقی(۹)ای که در معنی ز شب خامُش‌تریگفتِ خود را چند جویی مشتری؟سَر بجنبانند پیشت بهرِ تورفت در سودای ایشان دَهرِ(۱۰) تو* حديثجَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍخشك شد قلم به آنچه سزاوار بودی.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 998مارگیر از بهر حیرانیِّ خلقمار گیرد، اینت(۱۱) نادانیِّ خلقآدمی کوهی ست، چون مفتون شود؟کوه اندر مار، حیران چون شود؟خویشتن نشناخت مسکین آدمیاز فزونی آمد و شد در کمیخویشتن را آدمی ارزان فروختبود اطلس، خویش بر دلقی بدوختصد هزاران مار و کُه(۱۲)، حیرانِ اوستاو چرا حیران شدست و ماردوست؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 412بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی دهشد ز حد، هین باز گرد ای یارِ گُرد(۱۳)روستایی، خواجه را بین خانه بُردقصهٔ اهل سَبا یک گوشه نِهآن بگو کان خواجه چون آمد به ده؟روستایی در تملّق شیوه کرد(۱۴)تا که حَزمِ(۱۵) خواجه را کالیوه(۱۶) کرداز پیام اندر پیام، او خیره شدتا زلالِ حزمِ خواجه تیره شدهم از اینجا کودکانش در پسندنَرتَع و نَلعَب به شادی می‌زدنداز این طرف نیز بچه های خواجه با شادی و خرسندی می گفتند: می رویم گردش و بازی می کنیم.همچو یوسف، کِش ز تقدیرِ عجبنَرتَع و نَلعَب** ببُرد از ظِلِّ(۱۷) اَبمانند یوسف که بر اثر تقدیر و سرنوشت شگفت انگیز، جمله گردش کنیم و بازی کنیم او را از سایه پدر بیرون برد.آن نه بازی، بلکه جان بازی است آنحیله و مکر و دَغاسازی(۱۸) است آنآن، بازی نیست بلکه جان بازی است. و حیله و فریب و نیرنگبازی است. (لهو و لعبی که من ذهنی به آن می پردازد هلاکت است).هرچه از یارت جدا اندازد آنمشنو آن را، کان زیان دارد، زیانگر بُوَد آن سودِ صد در صد، مگیربهر زر، مَسکُل(۱۹) ز گَنجور(۲۰) ای فقیراین شنو که چند یزدان زَجر(۲۱) کردگفت اصحابِ نَبی را گرم و سردز آنکه بر بانگِ دهل در سالِ تنگجمعه را کردند باطل بی درنگ***تا نباید دیگران ارزان خرندز آن جَلَب(۲۲) صرفه ز ما ایشان برندماند پیغمبر به خلوت در نمازبا دو سه درویشِ ثابت، پُر نیازگفت: طبل و لَهو و بازرگانییچونتان ببرید از رَبّانیی؟قَد فَضَضتُم نَحوَ قَمحٍ هائِماًثُمَ خَلَّیتُم نَبیّاً قائِماًبراستی که شما به حالتی سرگشته به سوی گندم شتافتید وآنگاه پیغمبر خود را در حالی که ایستاده بود، تنها گذاشتید.بهرِ گندم، تخمِ باطل کاشتیدو آن رسولِ حق را بگذاشتیدصحبت او خَیرِ مِن لَهوست و مالبین که را بگذاشتی؟ چشمی بمالدر حالی که همنشینی با رسول خدا از سرگرمی و دارایی بهتر است. چشمانت را بمال و سپس نگاه کن ببین چه کسی را رها کرده ای؟خود نشد حرص شما را این یقینکه منم رَزّاق(۲۳) و خَیرُ الرّازقین(۲۴)آنکه گندم را ز خود روزی دهدکی توکّل هات را ضایع نهد؟از پی گندم، جدا گشتی از آنکه فرستادست گندم ز آسمان** قرآن کریم، سوره يوسف(۱۲)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #12أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَفردا او را با ما بفرست تا بگردد و بازى كند و ما نگهدارش هستيم.*** قرآن کریم، سوره جمعه(۶۲)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Jome(#62), Line #11وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا ۚ قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ ۚ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَو چون تجارتى يا بازيچه‌اى بينند پراكنده مى‌شوند و به جانب آن مى‌روند و تو را همچنان ايستاده رها مى‌كنند. بگو: آنچه در نزد خداست از بازيچه و تجارت بهتر است. و خدا بهترين روزى‌دهندگان است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 818رُستم ارچه با سَر و سِبلَت(۲۵) بُوَددامِ پاگیرش یقین شهوت بُوَدهمچو من از مستیِ شهوت بِبُرمستیِ شهوت ببین اندر شترباز این مستیِّ شهوت در جهانپیش مستیِّ مَلَک(۲۶) دان مُستَهان(۲۷)مستیِ آن مستیِ این بشکنداو به شهوت التفاتی کی کند؟آبِ شیرین تا نخوردی، آبِ شورخوش بُوَد، خوش چون درون دیده نورقطره‌ای از باده‌های آسمانبرکَنَد جان را ز می وز ساقیانتا چه مستی ها بُوَد اَملاک راوز جَلالَت روح های پاک راکه به بویی دل در آن می بسته‌اندخُمِّ بادهٔ این جهان بشکسته‌اندجز مگر آنها که نومیدند و دورهمچو کُفّاری نهفته در قُبور(۲۸)ناامید از هر دو عالَم گشته‌اندخارهای بی‌نهایت کِشته‌اندپس ز مستی ها بگفتند ای دریغبر زمین باران بدادیمی، چو میغ(۲۹)گستریدیمی درین بیدادجا(۳۰)عدل و انصاف و عبادات و وفااین بگفتند و قضا می‌گفت: بیست(۳۱)پیشِ پاتان دامِ ناپیدا بسی استهین مدو گستاخ در دشتِ بلاهین مران کورانه اندر کربلا(۳۲)که ز موی و استخوانِ هالِکان(۳۳)می‌نیابد راه پای سالکانجملهٔ راه، استخوان و موی و پیبس که تیغِ قهر لاشَی(۳۴) کرد شَیگفت حق که بندگانِ جفتِ عَونبر زمین آهسته می‌رانند و هَون(۳۵)****حق تعالی فرموده است: بندگانی که مشمول یاری و عنایت حق قرار گرفته اند، در روی زمین به آهستگی و فروتنی، (تسلیم و فضا گشایی)، گام بر می دارند. پا برهنه چون رود در خارزار؟جز به وقفه و فِکرَت(۳۶) و پرهیزگاراین قضا می‌گفت، لیکن گوششانبسته بود اندر حجابِ جوششانچشم ها و گوش ها را بسته‌اندجز مر آنها را که از خود رَسته‌اندجز عنایت که گشاید چشم را؟جز محبّت که نشاند خشم را؟جهدِ بی توفیق خود کس را مباددر جهان، وَاللهُ اَعلَم بِالسَّداد(۳۷)الهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.**** قرآن کریم، سوره فرقان(۲۵)، آیه ۶۳Quran, Sooreh Forghan(#25), Line #63وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًاو بندگان خاصّ خدا آنان اند که می روند بر زمین، نرم و آهسته، و چون به ایشان خطاب کنند: نادان. بگویند سخنی خوب و بایسته.و بندگان خاصّ خدا آنان اند که در روی زمین با تسلیم و فضا گشایی و با خرد ورزی زندگی می کنند. و اگر به ایشان خطاب کنند: «نادان»، ایشان در مقابل آن فضا گشایی می کنند و سخنی خوب و بایسته می گویند.(۱) حَشَر: جمعیت، گروه(۲) تخته پیشانی: لوح سرنوشت(۳) شیشه دل: نازک دل، زود رنج(۴) گازُر: رختشوی، جامه شوی(۵) مَلول: افسرده، اندوهگین(۶) سَعد: خجسته، مبارک(۷) رَشَد: هدايت، به راه راست رفتن، از گمراهی درآمدن(۸) مَنبَل: تنبل، کاهل، بیکار(۹) فایق: چیره، مسلط، برتر(۱۰) دَهر: زمانه، زندگی این لحظه که بی پایان است و اول و آخر ندارد(۱۱) اینت: این تو را، هم برای تحسین و هم تعجب به کار میرود(۱۲) کُه: کوه(۱۳) گُرد: دلیر، دلاور، پهلوان(۱۴) شیوه کردن: نکو کردن کاری، در اینجا به معنی فریب دادن و غدر کردن(۱۵) حَزم: هوشیاری و آگاهی، دوراندیشی در امری(۱۶) کالیوه: حیران و سرگردان، پریشان(۱۷) ظِلّ: سایه(۱۸) دَغا: مکر، نیرنگ، فریب(۱۹) سِکُلیدن: گسلیدن، جدا کردن، گسستن(۲۰) گَنجور: صاحب گنج(۲۱) زَجر: بازداشتن، آزار دادن، اذیت کردن، سرزنش نمودن(۲۲) جَلَب: آنچه از شهری به شهر دیگر صادر کنند.(۲۳) رَزّاق: روزی دهنده(۲۴) خَیرُ الرّازقین: بهترین روزی دهنده(۲۵) سِبلَت: سبیل(۲۶)‌ مَلَک: فرشته(۲۷) مُستَهان: خوار و بیمقدار(۲۸) قُبور: جمع قبر، گورها(۲۹) میغ: ابر(۳۰) بیدادجا: جای ستمکاری(۳۱) بیست: مخفف بایست، از ایستادن(۳۲) کربلا: منظور جایگاه رنج و ابتلا(۳۳) هالِکان: کشته شدگان(۳۴) لاشَی: لاشَیء: نیست، معدوم(۳۵) هَون: نرمی و آسانی(۳۶) فِکرَت: اندیشه(۳۷) سَداد: راستی و درستی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2570, Divan e Shamsپنهان به میان ما می‌گردد سلطانیو اندر حشرِ موران افتاده سلیمانیمی‌بیند و می‌داند یک یک سرِ یاران راامروز در این مجمع شاهنشه سردانیاسرار بر او ظاهر همچون طبق حلواگر مکر کند دزدی ور راست رود جانینیک و بد هر کس را از تخته پیشانیمی‌بیند و می‌خواند با تجربه خط خوانیدر مطبخ ما آمد یک بی‌من و بی‌ماییتا شور دراندازد بر ما و نمکدانیامروز سماع ما چون دل سبکی داردیا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانیآن شیشه دلی کز دی بگریخت چو نامردانامروز همی‌آید پر شرم و پشیمانیصد سال اگر جایی بگریزد و بستیزدپرگریه و غم باشد بی‌ دولت خندانیخورشید چه غم دارد ار خشم کند گازرخاموش که بازآید بلبل به گلستانیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3781با سلیمان پای در دریا بنهتا چو داود آب سازد صد زرهآن سلیمان پیش جمله حاضرستلیک غیرت چشم‌بند و ساحرستتا ز جهل و خوابناکی و فضولاو به پیش ما و ما از وی ملولتشنه را درد سر آرد بانگ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سعدچشم او مانده ست در جوی روانبی ‌خبر از ذوق آب آسمانمرکب همت سوی اسباب رانداز مسبب لاجرم محروم ماندآنکه بیند او مسبب را عیانکی نهد دل بر سبب های جهانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3182فعلِ توست این غصه‌های دم به دماین بود معنی قد جف القلم*که نگردد سنت ما از رشدنیک را نیکی بود بد راست بدکار کن هین که سلیمان زنده استتا تو دیوی تیغ او برنده استچون فرشته گشت از تیغ ایمنی ستاز سلیمان هیچ او را خوف نیستحکم او بر دیو باشد نه ملکرنج در خاک ست نه فوق فلکترک کن این جبر را که بس تهی ستتا بدانی سر سر جبر چیستترک کن این جبرِ جمع منبلانتا خبر یابی از آن جبرِ چو جانترک معشوقی کن و کن عاشقیای گمان برده که خوب و فایقیای که در معنی ز شب خامش‌تریگفت خود را چند جویی مشتریسر بجنبانند پیشت بهرِ تورفت در سودای ایشان دهرِ تو* حديثجَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍخشك شد قلم به آنچه سزاوار بودی.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 998مارگیر از بهر حیرانی خلقمار گیرد اینت نادانی خلقآدمی کوهی ست چون مفتون شودکوه اندر مار حیران چون شودخویشتن نشناخت مسکین آدمیاز فزونی آمد و شد در کمیخویشتن را آدمی ارزان فروختبود اطلس خویش بر دلقی بدوختصد هزاران مار و که حیران اوستاو چرا حیران شدست و ماردوستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 412بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی دهشد ز حد هین باز گرد ای یارِ گردروستایی خواجه را بین خانه بردقصهٔ اهل سبا یک گوشه نهآن بگو کان خواجه چون آمد به دهروستایی در تملّق شیوه کردتا که حزم خواجه را کالیوه کرداز پیام اندر پیام او خیره شدتا زلال حزم خواجه تیره شدهم از اینجا کودکانش در پسندنرتع و نلعب به شادی می‌زدنداز این طرف نیز بچه های خواجه با شادی و خرسندی می گفتند: می رویم گردش و بازی می کنیم.همچو یوسف کش ز تقدیرِ عجبنرتع و نلعب** ببرد از ظل ابمانند یوسف که بر اثر تقدیر و سرنوشت شگفت انگیز، جمله گردش کنیم و بازی کنیم او را از سایه پدر بیرون برد.آن نه بازی بلکه جان بازی است آنحیله و مکر و دغاسازی است آنآن، بازی نیست بلکه جان بازی است. و حیله و فریب و نیرنگبازی است. (لهو و لعبی که من ذهنی به آن می پردازد هلاکت است).هرچه از یارت جدا اندازد آنمشنو آن را کان زیان دارد زیانگر بود آن سود صد در صد مگیربهر زر مسکل ز گنجور ای فقیراین شنو که چند یزدان زجر کردگفت اصحاب نبی را گرم و سردز آنکه بر بانگ دهل در سال تنگجمعه را کردند باطل بی درنگ***تا نباید دیگران ارزان خرندز آن جلب صرفه ز ما ایشان برندماند پیغمبر به خلوت در نمازبا دو سه درویشِ ثابت پر نیازگفت طبل و لهو و بازرگانییچونتان ببرید از ربانییقد فضضتم نحو قمح هائماثم خلیتم نبیا قائمابراستی که شما به حالتی سرگشته به سوی گندم شتافتید وآنگاه پیغمبر خود را در حالی که ایستاده بود، تنها گذاشتید.بهر گندم تخم باطل کاشتیدو آن رسول حق را بگذاشتیدصحبت او خیرِ من لهوست و مالبین که را بگذاشتی چشمی بمالدر حالی که همنشینی با رسول خدا از سرگرمی و دارایی بهتر است. چشمانت را بمال و سپس نگاه کن ببین چه کسی را رها کرده ای؟خود نشد حرص شما را این یقینکه منم رزاق و خیر الرازقینآنکه گندم را ز خود روزی دهدکی توکل هات را ضایع نهداز پی گندم جدا گشتی از آنکه فرستادست گندم ز آسمان** قرآن کریم، سوره يوسف(۱۲)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #12أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَفردا او را با ما بفرست تا بگردد و بازى كند و ما نگهدارش هستيم.*** قرآن کریم، سوره جمعه(۶۲)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Jome(#62), Line #11وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا ۚ قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ ۚ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَو چون تجارتى يا بازيچه‌اى بينند پراكنده مى‌شوند و به جانب آن مى‌روند و تو را همچنان ايستاده رها مى‌كنند. بگو: آنچه در نزد خداست از بازيچه و تجارت بهتر است. و خدا بهترين روزى‌دهندگان است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 818رستم ارچه با سر و سبلت بوددام پاگیرش یقین شهوت بودهمچو من از مستی شهوت ببرمستی شهوت ببین اندر شترباز این مستی شهوت در جهانپیش مستی ملک دان مستهانمستی آن مستی این بشکنداو به شهوت التفاتی کی کندآبِ شیرین تا نخوردی آب شورخوش بود خوش چون درون دیده نورقطره‌ای از باده‌های آسمانبرکند جان را ز می وز ساقیانتا چه مستی ها بود املاک راوز جلالت روح های پاک راکه به بویی دل در آن می بسته‌اندخم بادهٔ این جهان بشکسته‌اندجز مگر آنها که نومیدند و دورهمچو کفاری نهفته در قبورناامید از هر دو عالم گشته‌اندخارهای بی‌نهایت کشته‌اندپس ز مستی ها بگفتند ای دریغبر زمین باران بدادیمی چو میغگستریدیمی درین بیدادجاعدل و انصاف و عبادات و وفااین بگفتند و قضا می‌گفت بیستپیش پاتان دام ناپیدا بسی استهین مدو گستاخ در دشت بلاهین مران کورانه اندر کربلاکه ز موی و استخوان هالکانمی‌نیابد راه پای سالکانجملهٔ راه استخوان و موی و پیبس که تیغ قهر لاشی کرد شیگفت حق که بندگان جفت عونبر زمین آهسته می‌رانند و هون****حق تعالی فرموده است: بندگانی که مشمول یاری و عنایت حق قرار گرفته اند، در روی زمین به آهستگی و فروتنی، (تسلیم و فضا گشایی)، گام بر می دارند. پا برهنه چون رود در خارزارجز به وقفه و فکرت و پرهیزگاراین قضا می‌گفت لیکن گوششانبسته بود اندر حجاب جوششانچشم ها و گوش ها را بسته‌اندجز مر آنها را که از خود رسته‌اندجز عنایت که گشاید چشم راجز محبت که نشاند خشم راجهد بی توفیق خود کس را مباددر جهان والله اعلم بالسدادالهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.**** قرآن کریم، سوره فرقان(۲۵)، آیه ۶۳Quran, Sooreh Forghan(#25), Line #63وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًاو بندگان خاصّ خدا آنان اند که می روند بر زمین، نرم و آهسته، و چون به ایشان خطاب کنند: نادان. بگویند سخنی خوب و بایسته.و بندگان خاصّ خدا آنان اند که در روی زمین با تسلیم و فضا گشایی و با خرد ورزی زندگی می کنند. و اگر به ایشان خطاب کنند: «نادان»، ایشان در مقابل آن فضا گشایی می کنند و سخنی خوب و بایسته می گویند.

08.29.2018

Ganje Hozour audio Program #725

برنامه صوتی شماره ۷۲۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۲۰ اوت ۲۰۱۸ ـ ۳۰ مردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2571, Divan e Shamsای شاهِ مسلمانان، وی جانِ مسلمانیپنهان شده و افکنده در شهر پریشانیای آتشِ در آتش، هم می‌کُش و هم می‌کَشسلطانِ سَلاطینی(۱)، بر کُرسیِ(۲) سُبحانیشاهنشهِ هر شاهی، صد اختر و صد ماهیهر حکم که می‌خواهی، می‌کن، که همه جانیگفتی که: تو را یارم، رختِ تو نگهدارماز شیر عجب باشد، بس نادِره(۳) چوپانیگر نیست و گر هستم، گر عاقل و گر مستمور هیچ نمی‌دانم، دانم که تو می‌دانیگر در غم و در رنجم، در پوست نمی‌گنجمکز بهرِ چو تو عیدی، قربانم و قربانیگه چون شبِ یغمایی(۴)، هر مُدرِکه(۵) برباییروز از تنِ همچون شب، چون صبح برون رانیگه جامه بگردانی، گویی که: رسولم منیا رب، که چه گردد جان، چون جامه بگردانیدر رزم تویی فارِس(۶)، بر بام تویی حارِس(۷)آن چیست عجب، جز تو کو را تو نگهبانی؟ای عشق تویی جمله، بر کیست تو را حمله؟ای عشق عدم‌ها را، خواهی که برنجانی؟ای عشق تویی تنها، گر لطفی و گر قهریسُرنای(۸) تو می‌نالد، هم تازی(۹) و سُریانی(۱۰)گر دیده ببندی تو، ور هیچ نخندی توفَرِّ تو همی‌تابد، از تابشِ پیشانیپنهان نتوان بردن در خانه چراغی راای ماه، چه می‌آیی در پرده پنهانی؟ای چشم نمی‌بینی، این لشکرِ سلطان را؟وی گوش نمی‌نوشی(۱۱)، این نوبتِ سلطانی(۱۲)؟گفتم که به چه دهی آن؟ گفتا که به بذلِ جانگنجی است به یک حَبّه، در غایَتِ(۱۳) ارزانیلاحَول کجا راند، دیوی که تو بگماریباران نکند ساکن، گردی که تو ننشانیچون سرمه جادویی در دیده کشی دل راتَمییز(۱۴) کجا ماند در دیده انسانی؟هر نیست بُوَد هستی در دیده از آن سرمههر وَهم بَرَد دستی از عقل به آسانیاز خاکِ درت باید در دیده دل سرمهتا سوی درت آید جوینده ربّانیتا جزو به کل تازد، حَبّه سوی کان یازَد(۱۵)قطره سوی بَحر آید، از سیلِ کُهِستانی(۱۶)نی سیل بُوَد اینجا، نی بَحر بُوَد آنجاخامش، که نشد ظاهر هرگز سِرِ روحانیقرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۶۷Quran, Sooreh Ale Emraan(#3), Line #67مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلَا نَصْرَانِيًّا وَلَٰكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَابراهيم نه يهودى بود نه نصرانى، بلكه حنيفى مسلمان بود. و از مشركان نبود.قرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۱۰۱Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #101از زبان یوسف…تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ…مرا مسلمان بميران و قرين شايستگان ساز.قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۳۲Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #132از زبان ابراهیم به یعقوب و سایر فرزندانش…فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ…نمیرید مگر اینکه مسلمان باشیدقرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۵۲Quran, Sooreh Ale Emraan(#3), Line #52…قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ آمَنَّا بِاللَّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَاز زبان حواریون به عیسی…حواريون گفتند: ما ياران خداييم. به خدا ايمان آورديم. شهادت ده كه ما مسلمان (تسليم) هستيم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4177لیک مقصودِ ازل، تسلیمِ توستای مسلمان بایدت تسلیم جُستای نخود می‌جوش اندر اِبتِلاتا نه هستی و نه خود مانَد تو رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1727گفت موسی: های، بس مُدبِر(۱۷) شدیخود مسلمان ناشده کافر شدیمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3011, Divan e Shamsهر نَفَسی از درون، دلبرِ روحانییعَربَده آرَد مرا، از رهِ پنهانییفتنه و ویرانیَم، شور و پریشانیَمبرد مسلمانیَم، وایِ مسلمانییگفت مرا: می خوری، یا چه گمان می‌بریکیست برون از گمان، جز دلِ رَبّانیی(۱۸)؟مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۳۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1639, Divan e Shamsگیر ای دلِ من، عنانِ آن شاهنشاهامشب برِ من قُنُق(۱۹) شو، ای روت چو ماهور گوید: فردا، مشنو، زود بگویلاحَولَ وَلا قُوَّةَ اِلّا بِالله(۲۰)مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۲۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1621, Divan e Shamsجانیست غذای او غم و اندیشهجانی دگر است همچو شیرِ بیشهاندیشه چو تیشه است، گزافه(۲۱) مندیشهان تا نزنی تو پای خود را تیشهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 389بویِ شیرِ خشم دیدی؟ باز گردبا مناجات و حَذَر(۲۲) اَنباز(۲۳) گردمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۶۱۰  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 610, Divan e Shamsتا مدرسه و مناره ویران نشوداحوالِ قَلَندَری به سامان نشودتا ایمان کفر و کفر ایمان نشودیک بندهٔ حق به حق، مسلمان نشودمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۷۲۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1729, Divan e Shamsای دل تو دمی مطیعِ سبحان نشدیوز کارِ بدت هیچ پشیمان نشدیصوفی و فقیه و زاهد و دانشمنداین جمله شدی ولی مسلمان نشدیمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1646, Divan e Shamsمیدانِ فراخ و مردِ میدانی نهاحوالِ جهان چنانکه میدانی نهظاهرهاشان به اولیا ماند، لیکدر باطنشان بوی مسلمانی نهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 686گر نبودی امتحانِ هر بدیهر مُخَنَّث(۲۴) در وَغا(۲۵) رستم بُدیمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۷۵۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 756, Divan e Shamsهر دل که درو مِهرِ تو پنهان نَبُوَدکافر بُوَد آن دل و مسلمان نَبُوَدشهری که درو هیبتِ سلطان نَبُوَدویران شده گیر، اگرچه ویران نَبُوَدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۴۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2451هیچ کافر را به خواری منگریدکه مسلمان مُردنَش باشد امیدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1364باز فرمود او که اندر هر قضامر مسلمان را رضا باید، رضامولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۵۰  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1650, Divan e Shamsهم آینه‌ایم، هم لقائیم همهسرمستِ پیالهء بقائیم همههم دافِعِ(۲۶) رنج و هم شفائیم همههم آب حیات و هم سَقائیم همهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 673مستیی کآید ز بوی شاهِ فردصد خُمِ می در سر و مغز آن نکردمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1649, Divan e Shamsهر چند در این پرده اسیرید همهزین پرده برون روید، امیرید همهآن آبِ حیات خلق را می‌گویدبر ساحلِ جویِ ما بمیرید همهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 677سوی خود، اَعمی'(۲۷) شدم از حق بصیرپس مُعافم از قَلیل(۲۸) و از کَثیر(۲۹)نسبت به هستی مجازی خودم کور شدم ولی نسبت به هستی حقیقی خداوند بینا گشتم، از اینرو از تکالیف و رسوم کوچک و بزرگ رها شده ام.مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۸  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1648, Divan e Shamsهین نوبتِ صبر آمد و ماهِ روزهروزی دو مگو ز کاسه و از کوزهبر خوانِ فلک گرد پیِ دَریوزه(۳۰)تا پنبهٔ جان باز رهد از غوزه(۳۱)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 285داد حق، اهلِ سبا را بس فراغصد هزاران قصر و ایوان ها و باغشکرِ آن نگزاردند آن بَدرَگان(۳۲)در وفا بودند کمتر از سگانمر سگی را، لقمهٔ نانی ز درچون رسد بر در، همی‌بندد کمرپاسبان و حارِسِ(۳۳) در می‌شودگرچه بر وی جور و سختی می‌رودهم بر آن در باشدش باش و قرارکفر دارد، کرد غیری اختیارمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 314هم بر آن در گَرد، کم از سگ مباشبا سگِ کهف ار شدستی خواجه‌تاش(۳۴)چون سگان هم مر سگان را ناصِح‌اند(۳۵)که دل اندر خانهٔ اول ببندآن درِ اول که خوردی استخوانسخت گیر و حق گزار، آن را مَمان(۳۶)می‌گزندش کز ادب آنجا رودوز مقامِ اولین مُفلِح(۳۷) شودمی‌گزندش کای سگِ طاغی(۳۸) بروبا ولیِّ نعمتت یاغی مشوبر همان در، همچو حلقه بسته باشپاسبان و چابک و برجسته باشصورتِ نقضِ وفای ما مباشبی‌وفایی را مکن بیهوده فاشمر سگان را چون وفا آمد شعاررو، سگان را ننگ و بدنامی میاربی‌وفایی چون سگان را عار بودبی‌وفایی چون روا داری نمود؟حق تعالی، فخر آورد از وفاگفت: مَن اوفی' بِعَهدٍ غَیْرِنا*؟حضرت حق تعالی، نسبت به خوی وفاداری، فخر و مباهات کرده و فرموده است: چه کسی غیر از ما به عهد و پیمان وفادار است.بی‌وفایی دان، وفا با رَدِّ حق(۳۹)بر حقوقِ حق ندارد کس سَبَق(۴۰)* قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۱۱۱ Quran, Sooreh Tobeh(#9), Line #111…وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ ۚ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ ۚ وَذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ… و کیست وفادارتر از خدا به عهد و پیمان خویش؟ بدین خرید و فروخت خود شادمانی کنید و آن رستگاری سترگی است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 329پس حقِ حق، سابق از مادر بُوَدهر که آن حق را نداند، خر بُوَدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 783به سخن آمدن طفل در میان آتش و تَحریض کردن خلق را در افتادن به آتشیک زنی با طفل آورد آن جُهودپیشِ آن بت و آتش اندر شعله بودطفل ازو بِستَد(۴۱)، در آتش درفکندزن بترسید و دل از ایمان بکندخواست تا او سجده آرد پیشِ بتبانگ زد آن طفل کِانّی لَم اَمُتهمینکه زن خواست که بر آن بت سجده آورد، کودک فریاد زد: براستی که من نمرده اماندر آ ای مادر! اینجا من خوشمگر چه در صورت، میانِ آتشمچشم‌بند است آتش از بهرِ حجابرحمت است این سر برآورده ز جَیب(۴۲)اندر آ مادر ببین برهانِ حقتا ببینی عِشرتِ(۴۳) خاصانِ حقاندر آ و آب بین آتش‌مثالاز جهانی کآتش است آبش مثالاندر آ اسرارِ ابراهیم بینکو در آتش یافت سرو و یاسمینمرگ می‌دیدم گهِ زادن ز توسخت خوفم بود افتادن ز توچون بزادم، رَستَم از زندان تنگدر جهانی خوش‌هوای خوبرنگمن جهان را چون رَحِم دیدم کنونچون در این آتش بدیدم این سکوناندرین آتش بدیدم عالـَمیذره ذره اندر او عیسی‌دَمی(۴۴)نک، جهانِ نیست‌شکلِ هست‌ذاتو آن جهانِ هست شکلِ بی‌ثَباتاندر آ مادر به حقِّ مادریبین که این آذر(۴۵) ندارد آذریاندر آ مادر، که اِقبال(۴۶) آمدستاندر آ مادر، مده دولت(۴۷) ز دستقدرتِ آن سگ بدیدی، اندر آتا ببینی قدرتِ لطفِ خدامن ز رحمت، می‌کشانم پای توکز طَرَب خود نیستم پَروای(۴۸) تواندر آ و دیگران را هم بخوانکاندر آتش شاه بنهادست خوان(۴۹)اندر آیید ای مسلمانان همهغیرِ این عَذبی(۵۰) عذاب است آن همهاندر آیید ای همه پروانه‌واراندرین بهره که دارد صد بهاربانگ می‌زد در میانِ آن گروهپر همی شد جانِ خَلقان(۵۱) از شُکوهخلق، خود را بعد از آن بی‌خویشتنمی‌فکندند اندر آتش مرد و زنبی‌مُوَکِّل(۵۲)، بی‌کَشِش از عشقِ دوستزآنکه شیرین کردنِ هر تلخ ازوستتا چنان شد کان عَوانان(۵۳) خلق رامنع می‌کردند کآتش در میاآن یهودی، شد سیه‌رو و خَجِلشد پشیمان، زین سبب بیماردلکاندر ایمان، خلق عاشق‌ تر شدنددر فنای جسم، صادق‌ تر شدندمکرِ شیطان هم درو پیچید، شکردیو هم خود را سیه‌رو دید، شکرآنچه می‌مالید در روی کَسانجمع شد در چهرهٔ آن ناکس(۵۴)، آنآنکه می‌دَرّید جامهٔ خلق، چُست(۵۵)شد دریده آنِ او ایشان درستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4123شرط تسلیم است نه کارِ درازسود نَبْوَد در ضَلالَت تُرک‌ْتازمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 892این کَرَم، چون دفعِ آن انکارِ توستکه میانِ خاک می‌کردی نخستحجّتِ انکار شد اِنشارِ(۵۶) تواز دوا بدتر شد این بیمارِ توخاک را تصویرِ این کار از کجا؟نطفه را خَصمیّ و انکار از کجا؟چون در آن دم بی‌دل و بی‌سِر بُدیفِکرَت(۵۷) و انکار را منکر بُدیاز جَمادی چونکه انکارت بِرُستهم ازین انکار، حَشرَت شد درستپس مثالِ تو چو آن حلقه‌زنی ستکز درونش خواجه گوید: خواجه نیستحلقه‌زن زین نیست، دریابد که هستپس ز حلقه بر ندارد هیچ دست(۱) سَلاطین: جمع سلطان(۲) کُرسی: تخت پادشاهی، سَریر(۳) نادِره: بی مانند، چیز عجیب و شگفت(۴) یغمایی: یغماگر(۵) مُدرِکه: قوّه ادراک(۶) فارِس: اسب سوار، سوارکار(۷) حارِس: نگهبان(۸) سُرنا: از سازهای بادی که از لوله‌ای دراز چوبی یا فلزی با چند سوراخ تشکیل شده(۹) تازی: عربی(۱۰) سُریانی: زبانی از خانوادۀ زبان‌های حامی ـ سامی که در میان آشوری‌ها و کلدانی‌های عراق، سوریه، ترکیه، و ایران رایج بوده است(۱۱) نیوشیدن: شنیدن(۱۲) نوبتِ سلطانی: اشاره به رسم نقاره زنی در دربار پادشاهان مقتدر که روزانه در سه یا پنج نوبت نواخته می شد.(۱۳) غایَت: نهایت و پایان چیزی(۱۴) تَمییز: جدا کردن، فرق گذاشتن، امتیاز دادن، تشخیص(۱۵) یازَیدن: دراز کردن، گرفتن چیزی، روی آوردن(۱۶) کُهِستانی: کوهستانی (۱۷) مُدبِر: بدبخت، بخت‌ برگشته(۱۸) رَبّانی: خدایی، الهی، مربوط به رَب(۱۹) قُنُق: مهمان به ترکی(۲۰) لاحَولَ وَلا قُوَّةَ اِلّا بِالله: هیچ نیرو و قدرتی جز برای خدا نیست(۲۱) گزافه: اغراق، افراط، مبالغه، ضد حقیقت گویی(۲۲) حَذَر: پرهیز کردن، ترسیدن و دوری کردن از چیزی(۲۳) اَنباز: شریک(۲۴) مُخَنَّث: نامرد، مردی که اطوار زنانه دارد(۲۵) وَغا: جنگ و پیکار(۲۶) دافِع: دفع کننده، دور کننده(۲۷) اَعمی': کور(۲۸) قَلیل: کم(۲۹) کَثیر: بسیار(۳۰)‌ دَریوزه: گدایی(۳۱) رهیدن از غوزه: رها شدن جان از تن(۳۲) بَدرَگ: ناسازگار و خشمگین(۳۳) حارِس: نگهبان(۳۴) خواجه‌تاش: هم شهری، در این بیت منظور همخو شدن با سگ در وفاداری است.(۳۵) ناصِح: نصیحت کننده(۳۶) آن را مَمان: آنجا را ترک نکن(۳۷) مُفلِح: رستگار(۳۸) طاغی: سرکش، طغیان‌کننده(۳۹) رَدِّ حق: آنکه از نظر حق تعالی مردود است.(۴۰) سَبَق: پیشی گرفتن(۴۱) بِستَد: گرفت، ستَدَن به معنی گرفتن است(۴۲) جَیب: گریبان، یقه(۴۳) عِشرت: کامرانی، خوش گذرانی(۴۴) عیسی‌دَم: یعنی کسی که مانند حضرت عیسی دم و نفسی پاک و معجزه گر دارد و مردگان و یا مرده سیرتان را به حیات طیبه زنده می کند.(۴۵) آذر: آتش (۴۶) اِقبال: نیک بختی و سعادت(۴۷) دولت: گردش نیکی، پیروزی و مال و غنیمت(۴۸) پَروا داشتن: در اندیشه کاری بودن، التفات(۴۹) خوان: سفره غذا(۵۰)‌ عَذب: شیرین و گوارا(۵۱) خَلقان: مردمان(۵۲) ‌مُوَکِّل: مأمور اجرای حکم دیوانی(۵۳) عَوان: سرهنگ دیوان و مأمور اجرای حکم دیوان(۵۴) ناکس: بی قدر، حقیر و بی لیاقت(۵۵) چُست: چالاک(۵۶) اِنشار: زنده کردن(۵۷) فِکرَت: اندیشه************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2571, Divan e Shamsای شاه مسلمانان وی جان مسلمانیپنهان شده و افکنده در شهر پریشانیای آتش در آتش هم می‌کش و هم می‌کشسلطان سلاطینی بر کرسی سبحانیشاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهیهر حکم که می‌خواهی می‌کن که همه جانیگفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارماز شیر عجب باشد بس نادره چوپانیگر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستمور هیچ نمی‌دانم دانم که تو می‌دانیگر در غم و در رنجم در پوست نمی‌گنجمکز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانیگه چون شب یغمایی هر مدرکه برباییروز از تن همچون شب چون صبح برون رانیگه جامه بگردانی گویی که رسولم منیا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانیدر رزم تویی فارِس بر بام تویی حارسآن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانیای عشق تویی جمله بر کیست تو را حملهای عشق عدم‌ها را خواهی که برنجانیای عشق تویی تنها گر لطفی و گر قهریسرنای تو می‌نالد هم تازی و سریانیگر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی توفر تو همی‌تابد از تابش پیشانیپنهان نتوان بردن در خانه چراغی راای ماه چه می‌آیی در پرده پنهانیای چشم نمی‌بینی این لشکرِ سلطان راوی گوش نمی‌نوشی این نوبت سلطانیگفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جانگنجی است به یک حبه در غایت ارزانیلاحول کجا راند دیوی که تو بگماریباران نکند ساکن گردی که تو ننشانیچون سرمه جادویی در دیده کشی دل راتمییز کجا ماند در دیده انسانیهر نیست بود هستی در دیده از آن سرمههر وهم برد دستی از عقل به آسانیاز خاک درت باید در دیده دل سرمهتا سوی درت آید جوینده ربانیتا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازدقطره سوی بحر آید از سیل کهستانینی سیل بود اینجا نی بحر بود آنجاخامش که نشد ظاهر هرگز سرِ روحانیقرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۶۷Quran, Sooreh Ale Emraan(#3), Line #67مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلَا نَصْرَانِيًّا وَلَٰكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَابراهيم نه يهودى بود نه نصرانى، بلكه حنيفى مسلمان بود. و از مشركان نبود.قرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۱۰۱Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #101از زبان یوسف…تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ…مرا مسلمان بميران و قرين شايستگان ساز.قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۳۲Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #132از زبان ابراهیم به یعقوب و سایر فرزندانش…فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ…نمیرید مگر اینکه مسلمان باشیدقرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۵۲Quran, Sooreh Ale Emraan(#3), Line #52…قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ آمَنَّا بِاللَّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَاز زبان حواریون به عیسی…حواريون گفتند: ما ياران خداييم. به خدا ايمان آورديم. شهادت ده كه ما مسلمان (تسليم) هستيم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4177لیک مقصود ازل تسلیم توستای مسلمان بایدت تسلیم جستای نخود می‌جوش اندر ابتلاتا نه هستی و نه خود ماند تو رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1727گفت موسی های بس مدبر شدیخود مسلمان ناشده کافر شدیمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3011, Divan e Shamsهر نفسی از درون دلبرِ روحانییعربده آرد مرا از ره پنهانییفتنه و ویرانیم شور و پریشانیمبرد مسلمانیم وای مسلمانیمگفت مرا می خوری یا چه گمان می‌بریکیست برون از گمان جز دل ربانییمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۳۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1639, Divan e Shamsگیر ای دل من عنان آن شاهنشاهامشب برِ من قنق شو ای روت چو ماهور گوید فردا مشنو زود بگویلاحول ولا قوة الا باللهمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۲۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1621, Divan e Shamsجانیست غذای او غم و اندیشهجانی دگر است همچو شیرِ بیشهاندیشه چو تیشه است گزافه مندیشهان تا نزنی تو پای خود را تیشهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 389بوی شیر خشم دیدی باز گردبا مناجات و حذر انباز گردمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۶۱۰  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 610, Divan e Shamsتا مدرسه و مناره ویران نشوداحوال قلندری به سامان نشودتا ایمان کفر و کفر ایمان نشودیک بندهٔ حق به حق مسلمان نشودمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۷۲۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1729, Divan e Shamsای دل تو دمی مطیع سبحان نشدیوز کارِ بدت هیچ پشیمان نشدیصوفی و فقیه و زاهد و دانشمنداین جمله شدی ولی مسلمان نشدیمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1646, Divan e Shamsمیدان فراخ و مرد میدانی نهاحوال جهان چنانکه میدانی نهظاهرهاشان به اولیا ماند لیکدر باطنشان بوی مسلمانی نهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 686گر نبودی امتحان هر بدیهر مخنث در وغا رستم بدیمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۷۵۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 756, Divan e Shamsهر دل که درو مهرِ تو پنهان نبودکافر بود آن دل و مسلمان نبودشهری که درو هیبت سلطان نبودویران شده گیر اگرچه ویران نبودمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۴۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2451هیچ کافر را به خواری منگریدکه مسلمان مردنش باشد امیدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1364باز فرمود او که اندر هر قضامر مسلمان را رضا باید رضامولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۵۰  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1650, Divan e Shamsهم آینه‌ایم هم لقائیم همهسرمست پیالهء بقائیم همههم دافع رنج و هم شفائیم همههم آب حیات و هم سقائیم همهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 673مستیی کآید ز بوی شاه فردصد خم می در سر و مغز آن نکردمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1649, Divan e Shamsهر چند در این پرده اسیرید همهزین پرده برون روید امیرید همهآن آب حیات خلق را می‌گویدبر ساحل جوی ما بمیرید همهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 677سوی خود اعمی شدم از حق بصیرپس معافم از قلیل و از کثیرنسبت به هستی مجازی خودم کور شدم ولی نسبت به هستی حقیقی خداوند بینا گشتم، از اینرو از تکالیف و رسوم کوچک و بزرگ رها شده ام.مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۸  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1648, Divan e Shamsهین نوبت صبر آمد و ماه روزهروزی دو مگو ز کاسه و از کوزهبر خوان فلک گرد پی دریوزهتا پنبهٔ جان باز رهد از غوزهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 285داد حق اهل سبا را بس فراغصد هزاران قصر و ایوان ها و باغشکرِ آن نگزاردند آن بدرگاندر وفا بودند کمتر از سگانمر سگی را لقمهٔ نانی ز درچون رسد بر در همی‌بندد کمرپاسبان و حارس در می‌شودگرچه بر وی جور و سختی می‌رودهم بر آن در باشدش باش و قرارکفر دارد کرد غیری اختیارمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 314هم بر آن در گرد کم از سگ مباشبا سگ کهف ار شدستی خواجه‌تاشچون سگان هم مر سگان را ناصح‌اندکه دل اندر خانهٔ اول ببندآن درِ اول که خوردی استخوانسخت گیر و حق گزار آن را ممانمی‌گزندش کز ادب آنجا رودوز مقام اولین مفلح شودمی‌گزندش کای سگ طاغی بروبا ولی نعمتت یاغی مشوبر همان در همچو حلقه بسته باشپاسبان و چابک و برجسته باشصورت نقض وفای ما مباشبی‌وفایی را مکن بیهوده فاشمر سگان را چون وفا آمد شعاررو، سگان را ننگ و بدنامی میاربی‌وفایی چون سگان را عار بودبی‌وفایی چون روا داری نمودحق تعالی فخر آورد از وفاگفت من اوفی بعهد غیرنا*حضرت حق تعالی، نسبت به خوی وفاداری، فخر و مباهات کرده و فرموده است: چه کسی غیر از ما به عهد و پیمان وفادار است.بی‌وفایی دان وفا با رد حقبر حقوق حق ندارد کس سبق* قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۱۱۱ Quran, Sooreh Tobeh(#9), Line #111…وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ ۚ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ ۚ وَذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ… و کیست وفادارتر از خدا به عهد و پیمان خویش؟ بدین خرید و فروخت خود شادمانی کنید و آن رستگاری سترگی است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 329پس حق حق سابق از مادر بودهر که آن حق را نداند خر بودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 783به سخن آمدن طفل در میان آتش و تَحریض کردن خلق را در افتادن به آتشیک زنی با طفل آورد آن جهودپیش آن بت و آتش اندر شعله بودطفل ازو بستد در آتش درفکندزن بترسید و دل از ایمان بکندخواست تا او سجده آرد پیشِ بتبانگ زد آن طفل کانی لم امتهمینکه زن خواست که بر آن بت سجده آورد، کودک فریاد زد: براستی که من نمرده اماندر آ ای مادر اینجا من خوشمگر چه در صورت میان آتشمچشم‌بند است آتش از بهرِ حجابرحمت است این سر برآورده ز جیباندر آ مادر ببین برهان حقتا ببینی عشرت خاصان حقاندر آ و آب بین آتش‌مثالاز جهانی کآتش است آبش مثالاندر آ اسرارِ ابراهیم بینکو در آتش یافت سرو و یاسمینمرگ می‌دیدم گه زادن ز توسخت خوفم بود افتادن ز توچون بزادم رستم از زندان تنگدر جهانی خوش‌هوای خوبرنگمن جهان را چون رحم دیدم کنونچون در این آتش بدیدم این سکوناندرین آتش بدیدم عالمیذره ذره اندر او عیسی‌دمینک جهان نیست‌شکل هست‌ذاتو آن جهان هست شکل بی‌ثباتاندر آ مادر به حق مادریبین که این آذر ندارد آذریاندر آ مادر که اقبال آمدستاندر آ مادر مده دولت ز دستقدرت آن سگ بدیدی اندر آتا ببینی قدرت لطف خدامن ز رحمت می‌کشانم پای توکز طرب خود نیستم پروای تواندر آ و دیگران را هم بخوانکاندر آتش شاه بنهادست خواناندر آیید ای مسلمانان همهغیرِ این عذبی عذاب است آن همهاندر آیید ای همه پروانه‌واراندرین بهره که دارد صد بهاربانگ می‌زد در میان آن گروهپر همی شد جان خلقان از شکوهخلق خود را بعد از آن بی‌خویشتنمی‌فکندند اندر آتش مرد و زنبی‌موکل بی‌کشش از عشق دوستزآنکه شیرین کردن هر تلخ ازوستتا چنان شد کان عوانان خلق رامنع می‌کردند کآتش در میاآن یهودی شد سیه‌رو و خجلشد پشیمان زین سبب بیماردلکاندر ایمان خلق عاشق‌ تر شدنددر فنای جسم صادق‌ تر شدندمکرِ شیطان هم درو پیچید شکردیو هم خود را سیه‌رو دید شکرآنچه می‌مالید در روی کسانجمع شد در چهرهٔ آن ناکس آنآنکه می‌درید جامهٔ خلق چستشد دریده آن او ایشان درستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4123شرط تسلیم است نه کارِ درازسود نبود در ضلالت ترک‌تازمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 892این کرم چون دفع آن انکارِ توستکه میان خاک می‌کردی نخستحجت انکار شد انشار تواز دوا بدتر شد این بیمارِ توخاک را تصویرِ این کار از کجانطفه را خصمی و انکار از کجاچون در آن دم بی‌دل و بی‌سر بدیفکرت و انکار را منکر بدیاز جمادی چونکه انکارت برستهم ازین انکار حشرت شد درستپس مثال تو چو آن حلقه‌زنی ستکز درونش خواجه گوید خواجه نیستحلقه‌زن زین نیست دریابد که هستپس ز حلقه بر ندارد هیچ دست

08.22.2018

Ganje Hozour audio Program #724

برنامه صوتی شماره ۷۲۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۱۳ اوت ۲۰۱۸ ـ ۲۳ مردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۵  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2575, Divan e Shamsهر لحظه یکی صورت، می‌بینی و زادن نیجز دیده فزودن(۱) نی، جز چشم گشودن نیاز نعمتِ روحانی، در مجلسِ پنهانیچندانکه خوری می خور، دستوریِ(۲) دادن نیآن میوه که از لطفش، می آب شود در کفو آن میوه نورش را، بر کف بنهادن نیاین بوی که از زلفِ آن ترکِ خَطا(۳) آمددر مُشکِ تَتاری نی، در عَنبر و لادن نیمی‌کوبد تقدیرش، در هاونِ تن جان راوین سُرمه عشقِ او اندر خورِ هاوَن نیدیدی تو چنین سرمه، کو هاون‌ها ساید؟تا بازرود آنجا، آنجا که تو و من نیآنجا روش و دین نی، جز باغِ نوآیین نیجز گُلبُن(۴) و نسرین نی، جز لاله و سوسن نیبگذار تَنی‌ها(۵) را، بشنو اَرِنی‌ها* راچون سوخت منی‌ها را، پس طعنه گهِ(۶) لَن(۷) نیتن را تو مبر سویِ شمس الحقِ تبریزیکز غلبه جان آنجا، جای سرِ سوزن نی* قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۴۳Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #143وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا ۚ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: اى پروردگار من، بنماى، تا در تو نظر كنم. گفت: هرگز مرا نخواهى ديد. به آن كوه بنگر، اگر بر جاى خود قرار يافت، تو نيز مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه تجلى كرد، كوه را خرد كرد و موسى بيهوش بيفتاد. چون به هوش آمد گفت: تو منزهى، به تو بازگشتم و من نخستين مؤمنانم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 897پس مثالِ تو چو آن حلقه‌زنی ستکز درونش خواجه گوید: خواجه نیستحلقه‌زن زین نیست، دریابد که هستپس ز حلقه بر ندارد هیچ دست***هر لحظه یکی صورت، می‌بینی و زادن نیجز دیده فزودن نی، جز چشم گشودن نیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4510ذوقِ آزادی ندیده جانِ اوهست صندوقِ صُوَر(۸) میدانِ اودایماً محبوسِ عقلش در صُوَراز قفس اندر قفس دارد گذرمَنفَذَش نه از قفس سوی عُلا(۹)در قفس‌ها می‌رود از جا به جادر نُبی(۱۰) اِنْ اِسْتَطَعْتُم فَانْفُذُوا**این سخن با جِنّ و اِنس آمد ز هُودر قرآن آمده است که اگر می توانید از کرانه های آسمان و زمین در گذرید. خداوند این سخن را به جنّ و انسان گفته است.گفت: مَنفَذ نیست از گردونتانجز به سلطان و به وحیِ آسمانگر ز صندوقی به صندوقی روداو سَمایی(۱۱) نیست، صندوقی بودفُرجه(۱۲) صندوق نو نو مُسکِر(۱۳) استدر نیابد کو به صندوق اندر استگر نشد غِرّه(۱۴) بدین صندوق‌هاهم‌چو قاضی جوید اِطلاق(۱۵) و رهاآنکه داند این نشانش آن شناسکو نباشد بی‌فغان و بی‌هراسهمچو قاضی باشد او در اِرتِعاد(۱۶)کی برآید یک دمی از جانْش شاد؟** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۳۳Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #33يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانْفُذُوا ۚ لَا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍای گروه جن و انس! اگر می توانید از کرانه ها و نواحی آسمان ها و زمین بیرون روید، پس بیرون روید؛ نمی توانید بیرون روید مگر با نوعی توانایی و قدرت.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3218جهد کن، در بی‌خودی خود را بیابزودتر، واللهُ اَعلَم بِالصَّوابدر راه  خدا چنان بکوش که به مرتبه بی خویشی رسی، و در مرتبه بی خویشی، منِ حقیقی خود را هر چه سریعتر بیابی. و خدا به راستی و درستی داناتر است.هر زمانی، هین مشو با خویش جفتهر زمان چون خر در آب و گِل مَیُفتاز قُصورِ چشم باشد آن عِثار(۱۷)که نبیند شیب و بالا کورواربوی پیراهانِ یوسف کن سَنَد(۱۸)زآنکه بویش چشم، روشن می‌کند***صورتِ پنهان و آن نورِ جَبینکرده چشمِ انبیا را دوربیننورِ آن رخسار، برهاند ز نارهین مشو قانع به نورِ مُستَعار(۱۹)چشم را این نور، حالی‌بین کندجسم و عقل و روح را گَرگین(۲۰) کندصورتش نورست و در تحقیق، نارگر ضیا خواهی دو دست از وی بدار*** قرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۹۶Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #96فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا ۖ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَوقتی که آن مژده ور بیامد، پیراهن یوسف را بر رخساره یعقوب افکند و ناگهان بینایی او بازآمد. یعقوب گفت: آیا نگفتم شما را که من چیزی از خدا دانم که شما ندانید؟مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3612دانکه هر شهوت چو خَمرست و چو بَنگ(۲۱)پردهٔ هوشست وعاقل زوست دَنگ(۲۲)خَمر، تنها نیست سرمستیِّ هوشهر چه شهوانیست بندد چشم و گوش آن بِلیس از خَمر خوردن دور بودمست بود او از تکبر وز جُحود(۲۳)مست آن باشد که آن بیند که نیستزر نماید آنچه مسّ و آهنی ستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2184اندک اندک خوی کن با نورِ روزورنه خفاشی بمانی بی فروزعاشقِ هر جا شِکال(۲۴) و مشکلی ستدشمنِ هر جا، چراغِ مُقبِلی(۲۵) ستظلمتِ اِشکال زان جوید دلشتا که افزون‌تر نماید حاصلشتا تو را مشغولِ آن مشکل کندوز نهادِ زشتِ خود غافل کندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 356او همی‌گوید: عجب این قَبض(۲۶) چیست؟قَبضِ آن مظلوم کز شرّت گریستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 361چونکه بیخ بَد بُوَد، زودش بزنتا نروید زشت‌خاری در چمنقَبض دیدی، چارهٔ آن قَبض کنز آنکه سرها جمله می‌روید ز بُن(۲۷)بَسط(۲۸) دیدی، بَسطِ خود را آب دهچون بر آید میوه، با اصحاب دهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 367لطف کن، این نیکوی را دور کنمن نخواهم چشم، زودم کور کنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 370شهرها نزدیکِ همدیگر، بَد استآن بیابان است خوش، کانجا دَد(۲۹) استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 372فَهْوَ لا یَرْضی' بِحالٍ اَبَداًلا بِضیقٍ لا بَعَیْشٍ رَغَداًبنابراین، انسان طبعاً به حالی ثابت خرسند نمی شود، نه به زندگی سخت عادت می کند و نه به زندگی مرفّه.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 375خارِ سه سویست، هر چون کِش نهیدر خَلَد(۳۰) وز زخمِ او تو کی جهی؟آتشِ ترکِ هوا در خار زندست اندر یارِ نیکوکار زنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 382چشم، بسته می‌شود وقتِ قضاتا نبیند چشم، کُحلِ(۳۱) چشم رامکرِ آن فارِس(۳۲) چو انگیزید گَردآن غبارت ز استِغاثَت(۳۳) دور کردسوی فارِس رو، مرو سوی غبارورنه بر تو کوبد آن مکرِ سوارگفت حق: آن را که این گرگش بِخَورددید گردِ گرگ، چون زاری نکرد؟او نمی‌دانست گردِ گرگ را؟با چنین دانش چرا کرد او چرا؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 392چند چوپانْشان بخواند و نامدندخاکِ غم در چشمِ چوپان می‌زدندکه برو، ما از تو خود چوپان‌تریمچون تَبَع(۳۴) گردیم هر یک سَروَریم؟طعمهٔ گرگیم و آنِ یار نیهیزمِ ناریم و آنِ عار نیحَمیَتی(۳۵) بُد جاهلیت در دِماغ(۳۶)بانگِ شومی بر دمَن(۳۷) شان کرد زاغمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2948مکرر کردن قوم، اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلامقوم گفتند: ار شما سَعدِ(۳۸) خودیدنحسِ مایید و ضِدید و مُرتَدید(۳۹)جانِ ما، فارغ بُد از اندیشه‌هادر غم افکندید ما را و عَنا(۴۰)ذوقِ جمعیت که بود و اتفاقشد ز فالِ زشتتان صد اِفتِراق(۴۱)طوطی نُقلِ شِکَر بودیم مامرغِ مرگ‌اندیش گشتیم از شماپیش از آنکه شما ظهور کنید ما طوطیان شیرین کلام بودیم، اما اکنون به سبب وجود شوم شما، به پرندگانی مرگ اندیش تبدیل شده ایم.هر کجا افسانهٔ غم‌گستری ستهر کجا آوازهٔ مُستَنکَری ست(۴۲)در هر جا که ماجرای غم انگیزی است، و در هر جا که نغمه شومی بر می خیزد.هر کجا اندر جهان، فالِ بدی ستهر کجا مَسخی(۴۳)، نَکالی(۴۴) مأخذی ستدر هر جای این جهان که فال بدی زده می شود، و در هر جا که تغییرات زشت و ناهنجاری رخ می دهد، و در هر جا که عذاب و وبالی در کار است. در مثالِ قصّه و فالِ شماستدر غم‌انگیزی، شما را مُشتَهاست(۴۵)همه این زشتی ها و گرفتاری ها و ناگواری ها در اَمثالِ حکایات و سخنان و تعابیر شما وجود دارد و شما علاقه زیادی دارید که مطالب ناراحت کننده و تشویش آور بر زبان خود برانید.قرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ۱۸و ۱۹Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #18,19قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ ۖ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ (١٨)گفتند: ما شما را به فال بد گرفته‌ايم. اگر بس نكنيد سنگسارتان خواهيم كرد و شما را از ما شكنجه‌اى سخت خواهد رسيد.قَالُوا طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ ۚ أَئِنْ ذُكِّرْتُمْ ۚ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (١٩)گفتند: شومى شما، با خود شماست. آيا اگر اندرزتان دهند چنين مى‌گوييد؟ نه، مردمى گزافكار ( پر هوا و هوس) هستيد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2955باز جوابِ انبیا علیهم السلامانبیا گفتند: فالِ زشت و بداز میانِ جانتان دارد مددگر تو جایی خفته باشی با خطراژدها در قصدِ تو از سوی سرمهربانی مر تو را آگاه کردکه بِجِه زود، ار نه، اژدرهات خَوردتو بگویی: فالِ بَد چون می‌زنی؟فالِ چه؟ بَر جِه، ببین در روشنیاز میانِ فالِ بد من خود تو رامی‌رهانم، می‌برم سوی سَراچون نَبی آگه کننده‌ست از نهانکو بدید آنچه ندید اهلِ جهانگر طبیبی گویدت: غوره مَخَورکه چنین رنجی بر آرد شور و شرتو بگویی: فالِ بد چون می‌زنی؟پس تو ناصح را مُؤَثَّم(۴۶) می‌کنیور مُنَجِّم(۴۷) گویدت: کامروز هیچآنچنان کاری مکن اندر پَسیچ(۴۸)صد ره ار بینی دروغِ اخترییک دوباره راست آید، می‌خریاین نجومِ ما نشد هرگز خِلافصِحتش چون ماند از تو در غِلاف؟آن طبیب و آن مُنَجِّم از گُمانمی‌کنند آگاه و ما خود از عِیاندود می‌بینیم و آتش از کَرانحمله می‌آرد به سوی منکرانتو همی‌گویی: خمُش کن زین مَقال(۴۹)که زیانِ ماست، قالِ شوم‌ فال؟ای که نُصحِ(۵۰) ناصِحان(۵۱) را نشنویفالِ بد با توست هر جا می‌رویافعیی بر پشتِ تو بر می‌روداو ز بامی بیندش، آگه کندگوییش: خاموش، غمگینم مکنگوید او: خوش باش خود رفت آن سخنچون زند افعی دهان بر گردنتتلخ گردد جمله شادی جُستنتپس بدو گویی: همین بود ای فلان؟چون بندریدی گریبان در فغان؟یا ز بالایم تو سنگی می‌زدیتا مرا آن جِد، نمودی و بدیاو بگوید: ز آنکه می‌آزرده‌ایتو بگویی: نیک شادم کرده‌ایگفت: من کردم جوانمردی به پندتا رهانم من تو را زین خُشک بند(۵۲)از لَئیمی(۵۳)، حقِّ آن نشناختیمایهٔ ایذا(۵۴) و طغیان ساختیاین بود خوی لَئیمانِ دَنی(۵۵)بد کند با تو، چو نیکویی کنینفس را زین صبر می‌کن منحنیشکه لَئیم ست و نسازد نیکویشبا کریمی، گر کنی احسان، سزدمر یکی را او عوض هفصد دهدبا لَئیمی چون کنی قهر و جفابنده‌ای گردد تو را بس با وفاکافران کارند در نعمت جفاباز در دوزخ نداشان: رَبَّناقرآن کریم، سوره مؤمنون(۲۳)، آیه ۱۰۷Quran, Sooreh Momenoon(#23), Line #107رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَپروردگارا، ما را از جهنم بیرون آر، که اگر دیگر بار عصیان تو کردیم همانا بسیار ستمکار (و محکوم به هر گونه کیفر و عذاب سخت) خواهیم بود.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2983حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبران باشد که اِئتِیا طَوعاً اَو کَرهاًقرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Fosselat(#41), Line #11ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَچون خداوند به آسمان پرداخت و آن دودی بود. به آسمان و زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. گفتند: فرمانبردار آمدیم.که لَئیمان در جَفا صافی شوندچون وفا بینند، خود جافی(۵۶) شوندمسجدِ طاعاتشان پس دوزخ استپای‌بندِ مرغِ بیگانه، فَخ(۵۷) استهست زندان صومعهٔ دزد و لَئیمکاندرو ذاکر شود حق را مقیمچون عبادت بود مقصود از بشرشد عبادتگاهِ گردن‌کَش سَقَر(۵۸)آدمی را هست در هر کار دستلیک او مقصود این خدمت بُده ستما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْاِنْس****، این بخوانجز عبادت نیست مقصود از جهاناين آيه را بخوان كه: نيافريدم پری و آدمی را مگر برای عبادت. و اصلاً مقصود اصلی خلقت جهان، عبادت است.گرچه مقصود از کتاب، آن فن بُوَدگر تواَش بالش کنی، هم می‌شودلیک ازو مقصود، این بالش نبودعلم بود و دانش و ارشاد و سودگر تو میخی ساختی شمشیر رابرگزیدی بر ظفر اِدبار(۵۹) راگرچه مقصود از بشر علم و هُدی ستلیک هر یک آدمی را معبدی ستمعبدِ مَردِ کریم اَکرَمْتَهُ(۶۰)معبدِ مَردِ لَئیم اَسْقَمْتَهُ(۶۱)سبب عبادت شخص بزرگوار، اینست که تو او را گرامی بداری. و سبب عبادت شخص فرومایه اینست که او را بیمار کنی.مر لَئیمان را بزن، تا سر نهندمر کریمان را بده تا بر دهندلاجَرَم حق هر دو مسجد آفریددوزخ آنها را و اینها را مَزید(۶۲)ساخت موسی قدس در، بابِ صَغیرتا فرود آرند سر قومِ زَحیر(۶۳)زآنکه جَبّاران(۶۴) بُدند و سرفرازدوزخ آن بابِ صغیر است و نیاز**** قرآن کریم، سوره ذاریات(۵۱)، آیه ۵۶Quran, Sooreh Zariat(#51), Line #56وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِنیافریدیم پریان و انسیان را جز آنکه پرستشم کنند.(۱) دیده فزودن: وسعت بخشیدن به دید، زیادتر کردن دید حضور(۲) دستوری: رخصت، اجازه(۳) خَطا: خطا(ختا)، نام شهریست از ترکستان . زمین مشکخیز منسوب به خوبرویان و شاهدان(۴) گُلبُن: درخت‌ گل، بوتۀ ‌گل(۵) تَنی‌: احکام و اوصاف تن، آنچه به تن متعلق است(۶) طعنه گه: طعنه گاه، محل سرزنش کردن(۷) لَن: حرف نفی، مخفف: لَن ترانی یعنی مرا نخواهی دید(۸) صُوَر: صورت ها، نقش ها، ظواهر(۹) عُلا: بلندی و بزرگی، جهان برین(۱۰) نُبی: قرآن(۱۱) سَمایی: آسمانی(۱۲) فُرجه: شکاف و گشادگی میان دو چیز، جمع: فُرَج(۱۳) مُسکِر: مستی آور(۱۴) غِرّه: فریفته، مغرور به چیزی(۱۵) اِطلاق: رها کردن، آزاد کردن(۱۶) اِرتِعاد: لرزیدن، مضطرب شدن(۱۷) عِثار: لغزش(۱۸) سَنَد: تکیه گاه(۱۹) مُستَعار: عاریه گرفته شده، غیر اصیل(۲۰) گَرگین: کچل، گر، معیوب(۲۱) بَنگ: حشیش(۲۲) دَنگ: احمق، بی هوش(۲۳) جُحود: ستیزه، انکار(۲۴) شِکال: مخفف اِشکال(۲۵) مُقبِل: نیک بخت(۲۶) قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج(۲۷) بُن: ریشه، اصل(۲۸) بَسط: گستردن، فراخی، وسعت(۲۹) دَد: جانور درنده مانند شیر، پلنگ و گرگ(۳۰) خَلیدن: آزرده کردن، مجروح شدن(۳۱) کُحل: سُرمه، داروی چشم، کُحلِ چشم کنایه از قدرت و مشیّت الهی(۳۲) فارِس: سوار بر اسب(۳۳) اِستِغاثه: کمک خواستن(۳۴) تَبَع: تابع(۳۵) حَمیَت: مخفف حَمیَّت به معنی غیرت و ننگ و عار(۳۶) دِماغ: مغز سر(۳۷) دمَن: جمع دِمنَه به معنی آثار خانه و منازل ویران شده(۳۸) سَعد: خجسته، مبارک(۳۹) مُرتَد: کسی که از دین برگشته باشد(۴۰) عَنا: رنج، سختی(۴۱) اِفتِراق: از یکدیگر جدا شدن، جدایی(۴۲) مُستَنکَر: زشت، ناپسند(۴۳) مَسخ: تبدیل کردن یا تبدیل شدن صورت زیبا به زشت، انتقال روح انسان به کالبد حیوان(۴۴) نَکال: عذاب، عقوبت، سزا(۴۵) مُشتَها: مُشتَهی'، آنچه بدان میل و رغبت نشان داده شود(۴۶) مُؤَثَّم: کسی که گناهکار و مجرم شناخته شود(۴۷) مُنَجِّم: ستاره شناس(۴۸) پَسیچ: همان بسیج به معنی سامان است(۴۹) مَقال: گفتگو، گفتار(۵۰) نُصح: پند دادن، پند و اندرز(۵۱) ناصِح: نصیحت کننده(۵۲) خُشک بند: بند محکم(۵۳) لَئیم: بخیل، ناکس، فرومایه(۵۴) ایذا: اذیت کردن، آزار رساندن(۵۵) دَنی: ناکس، پست و حقیر، ضعیف(۵۶) جافی: جفا کار، ستمگر(۵۷) فَخ: دام(۵۸) سَقَر: جهنم، دوزخ(۵۹) اِدبار: تیره‌ بختی، تیره‌ روزی(۶۰) اَکرَمْتَهُ: گرامی داشتی او را- گرامی داشتن تو او را(۶۱) اَسْقَمْتَهُ: بیمار کردی او را- بیمار کردن تو او را(۶۲) مَزید: افزودنی، بسیاری(۶۳) قومِ زَحیر: مردم بیمار و آزار دهنده(۶۴) جَبّار: ستمگر، ظالم************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۵  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2575, Divan e Shamsهر لحظه یکی صورت می‌بینی و زادن نیجز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نیاز نعمت روحانی در مجلس پنهانیچندانکه خوری می خور دستوری دادن نیآن میوه که از لطفش می آب شود در کفو آن میوه نورش را بر کف بنهادن نیاین بوی که از زلف آن ترک خطا آمددر مشک تتاری نی در عنبر و لادن نیمی‌کوبد تقدیرش در هاون تن جان راوین سرمه عشق او اندر خورِ هاون نیدیدی تو چنین سرمه کو هاون‌ها سایدتا بازرود آنجا آنجا که تو و من نیآنجا روش و دین نی جز باغ نوآیین نیجز گلبن و نسرین نی جز لاله و سوسن نیبگذار تنی‌ها را بشنو ارنی‌ها* راچون سوخت منی‌ها را پس طعنه گه لن نیتن را تو مبر سوی شمس الحق تبریزیکز غلبه جان آنجا جای سر سوزن نی* قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۴۳Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #143وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا ۚ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: اى پروردگار من، بنماى، تا در تو نظر كنم. گفت: هرگز مرا نخواهى ديد. به آن كوه بنگر، اگر بر جاى خود قرار يافت، تو نيز مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه تجلى كرد، كوه را خرد كرد و موسى بيهوش بيفتاد. چون به هوش آمد گفت: تو منزهى، به تو بازگشتم و من نخستين مؤمنانم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 897پس مثال تو چو آن حلقه‌زنی ستکز درونش خواجه گوید خواجه نیستحلقه‌زن زین نیست دریابد که هستپس ز حلقه بر ندارد هیچ دست***هر لحظه یکی صورت می‌بینی و زادن نیجز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4510ذوق آزادی ندیده جان اوهست صندوق صور میدان اودایما محبوس عقلش در صوراز قفس اندر قفس دارد گذرمنفذش نه از قفس سوی علادر قفس‌ها می‌رود از جا به جادر نبی ان استطعتم فانفذوا**این سخن با جن و انس آمد ز هودر قرآن آمده است که اگر می توانید از کرانه های آسمان و زمین در گذرید. خداوند این سخن را به جنّ و انسان گفته است.گفت منفذ نیست از گردونتانجز به سلطان و به وحی آسمانگر ز صندوقی به صندوقی روداو سمایی نیست صندوقی بودفرجه صندوق نو نو مسکر استدر نیابد کو به صندوق اندر استگر نشد غره بدین صندوق‌هاهم‌چو قاضی جوید اطلاق و رهاآنکه داند این نشانش آن شناسکو نباشد بی‌فغان و بی‌هراسهمچو قاضی باشد او در ارتعادکی برآید یک دمی از جانش شاد** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۳۳Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #33يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانْفُذُوا ۚ لَا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍای گروه جن و انس! اگر می توانید از کرانه ها و نواحی آسمان ها و زمین بیرون روید، پس بیرون روید؛ نمی توانید بیرون روید مگر با نوعی توانایی و قدرت.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3218جهد کن در بی‌خودی خود را بیابزودتر والله اعلم بالصوابدر راه  خدا چنان بکوش که به مرتبه بی خویشی رسی، و در مرتبه بی خویشی، منِ حقیقی خود را هر چه سریعتر بیابی. و خدا به راستی و درستی داناتر است.هر زمانی هین مشو با خویش جفتهر زمان چون خر در آب و گل میفتاز قصورِ چشم باشد آن عثارکه نبیند شیب و بالا کورواربوی پیراهان یوسف کن سندزآنکه بویش چشم روشن می‌کند***صورت پنهان و آن نورِ جبینکرده چشم انبیا را دوربیننورِ آن رخسار برهاند ز نارهین مشو قانع به نورِ مستعارچشم را این نور حالی‌بین کندجسم و عقل و روح را گرگین کندصورتش نورست و در تحقیق نارگر ضیا خواهی دو دست از وی بدار*** قرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۹۶Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #96فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا ۖ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَوقتی که آن مژده ور بیامد، پیراهن یوسف را بر رخساره یعقوب افکند و ناگهان بینایی او بازآمد. یعقوب گفت: آیا نگفتم شما را که من چیزی از خدا دانم که شما ندانید؟مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3612دانکه هر شهوت چو خمرست و چو بنگپردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگخمر تنها نیست سرمستی هوشهر چه شهوانیست بندد چشم و گوش آن بلیس از خمر خوردن دور بودمست بود او از تکبر وز جحودمست آن باشد که آن بیند که نیستزر نماید آنچه مس و آهنی ستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2184اندک اندک خوی کن با نورِ روزورنه خفاشی بمانی بی فروزعاشق هر جا شکال و مشکلی ستدشمن هر جا چراغ مقبلی ستظلمت اشکال زان جوید دلشتا که افزون‌تر نماید حاصلشتا تو را مشغول آن مشکل کندوز نهاد زشت خود غافل کندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 356او همی‌گوید عجب این قبض چیستقبض آن مظلوم کز شرت گریستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 361چونکه بیخ بد بود زودش بزنتا نروید زشت‌خاری در چمنقبض دیدی چارهٔ آن قبض کنز آنکه سرها جمله می‌روید ز بنبسط دیدی بسط خود را آب دهچون بر آید میوه با اصحاب دهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 367لطف کن این نیکوی را دور کنمن نخواهم چشم زودم کور کنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 370شهرها نزدیک همدیگر بد استآن بیابان است خوش کانجا دد استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 372فهو لا یرضی بحال ابدالا بضیق لا بعیش رغدابنابراین، انسان طبعاً به حالی ثابت خرسند نمی شود، نه به زندگی سخت عادت می کند و نه به زندگی مرفّه.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 375خارِ سه سویست هر چون کش نهیدر خلد وز زخمِ او تو کی جهیآتش ترک هوا در خار زندست اندر یار نیکوکار زنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 382چشم بسته می‌شود وقت قضاتا نبیند چشم کحل چشم رامکر آن فارس چو انگیزید گردآن غبارت ز استغاثت دور کردسوی فارِس رو مرو سوی غبارورنه بر تو کوبد آن مکرِ سوارگفت حق آن را که این گرگش بخورددید گرد گرگ چون زاری نکرداو نمی‌دانست گرد گرگ رابا چنین دانش چرا کرد او چرامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 392چند چوپانشان بخواند و نامدندخاک غم در چشم چوپان می‌زدندکه برو ما از تو خود چوپان‌تریمچون تبع گردیم هر یک سروریمطعمهٔ گرگیم و آن یار نیهیزمِ ناریم و آن عار نیحمیتی بد جاهلیت در دماغبانگ شومی بر دمن شان کرد زاغمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2948مکرر کردن قوم، اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلامقوم گفتند ار شما سعد خودیدنحس مایید و ضدید و مرتدیدجان ما فارغ بد از اندیشه‌هادر غم افکندید ما را و عناذوق جمعیت که بود و اتفاقشد ز فال زشتتان صد افتراقطوطی نقل شکر بودیم مامرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شماپیش از آنکه شما ظهور کنید ما طوطیان شیرین کلام بودیم، اما اکنون به سبب وجود شوم شما، به پرندگانی مرگ اندیش تبدیل شده ایم.هر کجا افسانهٔ غم‌گستری ستهر کجا آوازهٔ مستنکری ستدر هر جا که ماجرای غم انگیزی است، و در هر جا که نغمه شومی بر می خیزد.هر کجا اندر جهان فال بدی ستهر کجا مسخی نکالی مأخذی ستدر هر جای این جهان که فال بدی زده می شود، و در هر جا که تغییرات زشت و ناهنجاری رخ می دهد، و در هر جا که عذاب و وبالی در کار است. در مثال قصه و فال شماستدر غم‌انگیزی شما را مشتهاستهمه این زشتی ها و گرفتاری ها و ناگواری ها در اَمثالِ حکایات و سخنان و تعابیر شما وجود دارد و شما علاقه زیادی دارید که مطالب ناراحت کننده و تشویش آور بر زبان خود برانید.قرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ۱۸و ۱۹Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #18,19قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ ۖ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ (١٨)گفتند: ما شما را به فال بد گرفته‌ايم. اگر بس نكنيد سنگسارتان خواهيم كرد و شما را از ما شكنجه‌اى سخت خواهد رسيد.قَالُوا طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ ۚ أَئِنْ ذُكِّرْتُمْ ۚ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (١٩)گفتند: شومى شما، با خود شماست. آيا اگر اندرزتان دهند چنين مى‌گوييد؟ نه، مردمى گزافكار ( پر هوا و هوس) هستيد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2955باز جوابِ انبیا علیهم السلامانبیا گفتند فال زشت و بداز میان جانتان دارد مددگر تو جایی خفته باشی با خطراژدها در قصد تو از سوی سرمهربانی مر تو را آگاه کردکه بجه زود ار نه اژدرهات خوردتو بگویی فال بد چون می‌زنیفال چه بر جه ببین در روشنیاز میان فال بد من خود تو رامی‌رهانم می‌برم سوی سراچون نبی آگه کننده‌ست از نهانکو بدید آنچه ندید اهل جهانگر طبیبی گویدت غوره مخورکه چنین رنجی بر آرد شور و شرتو بگویی فال بد چون می‌زنیپس تو ناصح را مؤثم می‌کنیور منجم گویدت کامروز هیچآنچنان کاری مکن اندر پسیچصد ره ار بینی دروغ اخترییک دوباره راست آید می‌خریاین نجوم ما نشد هرگز خلافصِحتش چون ماند از تو در غلافآن طبیب و آن منجم از گمانمی‌کنند آگاه و ما خود از عیاندود می‌بینیم و آتش از کرانحمله می‌آرد به سوی منکرانتو همی‌گویی خمش کن زین مقالکه زیان ماست قال شوم‌ فالای که نصح ناصحان را نشنویفال بد با توست هر جا می‌رویافعیی بر پشت تو بر می‌روداو ز بامی بیندش آگه کندگوییش خاموش غمگینم مکنگوید او خوش باش خود رفت آن سخنچون زند افعی دهان بر گردنتتلخ گردد جمله شادی جستنتپس بدو گویی همین بود ای فلانچون بندریدی گریبان در فغانیا ز بالایم تو سنگی می‌زدیتا مرا آن جِد نمودی و بدیاو بگوید ز آنکه می‌آزرده‌ایتو بگویی نیک شادم کرده‌ایگفت من کردم جوانمردی به پندتا رهانم من تو را زین خشک بنداز لئیمی حق آن نشناختیمایهٔ ایذا و طغیان ساختیاین بود خوی لئیمان دنیبد کند با تو چو نیکویی کنینفس را زین صبر می‌کن منحنیشکه لئیم ست و نسازد نیکویشبا کریمی گر کنی احسان سزدمر یکی را او عوض هفصد دهدبا لئیمی چون کنی قهر و جفابنده‌ای گردد تو را بس با وفاکافران کارند در نعمت جفاباز در دوزخ نداشان ربناقرآن کریم، سوره مؤمنون(۲۳)، آیه ۱۰۷Quran, Sooreh Momenoon(#23), Line #107رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَپروردگارا، ما را از جهنم بیرون آر، که اگر دیگر بار عصیان تو کردیم همانا بسیار ستمکار (و محکوم به هر گونه کیفر و عذاب سخت) خواهیم بود.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2983حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبران باشد که اِئتِیا طَوعاً اَو کَرهاًقرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Fosselat(#41), Line #11ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَچون خداوند به آسمان پرداخت و آن دودی بود. به آسمان و زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. گفتند: فرمانبردار آمدیم.که لئیمان در جفا صافی شوندچون وفا بینند خود جافی شوندمسجد طاعاتشان پس دوزخ استپای‌بند مرغ بیگانه فخ استهست زندان صومعهٔ دزد و لئیمکاندرو ذاکر شود حق را مقیمچون عبادت بود مقصود از بشرشد عبادتگاه گردن‌کش سقرآدمی را هست در هر کار دستلیک او مقصود این خدمت بده ستما خلقت الجن و الانس**** این بخوانجز عبادت نیست مقصود از جهاناين آيه را بخوان كه: نيافريدم پری و آدمی را مگر برای عبادت. و اصلاً مقصود اصلی خلقت جهان، عبادت است.گرچه مقصود از کتاب آن فن بودگر تواش بالش کنی هم می‌شودلیک ازو مقصود این بالش نبودعلم بود و دانش و ارشاد و سودگر تو میخی ساختی شمشیر رابرگزیدی بر ظفر ادبار راگرچه مقصود از بشر علم و هدی ستلیک هر یک آدمی را معبدی ستمعبد مرد کریم اکرمتهمعبد مرد لئیم اسقمتهسبب عبادت شخص بزرگوار، اینست که تو او را گرامی بداری. و سبب عبادت شخص فرومایه اینست که او را بیمار کنی.مر لئیمان را بزن تا سر نهندمر کریمان را بده تا بر دهندلاجرم حق هر دو مسجد آفریددوزخ آنها را و اینها را مزیدساخت موسی قدس در باب صغیرتا فرود آرند سر قوم زحیرزآنکه جباران بدند و سرفرازدوزخ آن باب صغیر است و نیاز**** قرآن کریم، سوره ذاریات(۵۱)، آیه ۵۶Quran, Sooreh Zariat(#51), Line #56وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِنیافریدیم پریان و انسیان را جز آنکه پرستشم کنند.

08.15.2018

Ganje Hozour audio Program #723

برنامه صوتی شماره ۷۲۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۶ اوت ۲۰۱۸ ـ ۱۶ مردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Format مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۰۶   Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2606, Divan e Shams مانده شدم از گفتن، تا تو برِ ما مانی خویشِ من و پیوندی، نی همره و مهمانی شیری است که می‌جوشد، خونی است نمی‌خسبد خَربنده(۱) چرا گشتی؟ شه زاده ارکانی زر دارد و زر بِدْهد، زین واخردت این دم آنکس که رهانید از بسیار پریشانی اشتر ز سوی بیشه، بی‌ جهد نمی‌آید کی آمده‌ای ای جان، زان خاک(۲) به آسانی؟ صد جا بتُرَنجیدی(۳)، گفتی: نروم زینجا گوشِ تو کشان کردم، تا جوهرِ انسانی در چرخ درآوردم، نُه گنبدِ نیلی را اِستیزه چه می‌بافی، ای شیخِ لَت انبانی(۴)؟ چون دیگ سیه پوشی، اندر پی تُتماجی(۵) کو نخوتِ(۶) کَرَّمنا*، کو همتِ سلطانی؟ تو مردِ لبِ قِدری(۷)، نی مردِ شبِ قدری تو طفلِ سرِ خوانی، نی پیرِ پری خوانی سخت است بلی پندت، اما نگذارندت سیلی زندت آرد، استادِ دبستانی هر لحظه کمندی نو، در گردنت اندازد روزی که به جد گیرد، گردن ز که پیچانی؟ بنگر تو در این اجزا، که همرهشان بودی در خود بترنجیده، از نامی و ارکانی زانجا بکشانمشان، مانند تو تا اینجا و اندر پسِ این منزل، صد منزلِ روحانی چون بز همه را گویم: هین برجه و خدمت کن ریشت پی آن دادم، تا ریش بجنبانی گر ریش نجنبانی، یک یک بکَنَم ریشت ریشِ که رهید از من، تا تو دَبه(۸) برهانی؟ یک لحظه شدی شانه، در ریش درافتادی یک لحظه شو آیینه، چون حلقه گردانی هم شانه و هم مویی، هم آینه، هم رویی هم شیر و هم آهویی، هم اینی و هم آنی هم فرقی(۹) و هم زلفی، مِفتاحی(۱۰) و هم قُلفی بی‌رنج چه می‌سُلفی(۱۱)؟ آواز چه لرزانی؟ خاموش کن از گفتن، هین بازیِ دیگر کن صد بازیِ نو داری، ای نر بزِ لِحیانی(۱۲) **** چون دیگ سیه پوشی، اندر پی تُتماجی کو نخوتِ کَرَّمنا، کو همتِ سلطانی؟ * قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰ Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلً ما فرزندان آدم را بس گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا بر مرکوب ها سوار کردیم و ایشان را از غذاهای پاکیزه‌ها روزی دادیم. و آنان را بر بسیاری از آفریدگان برتری بخشیدیم‌. مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۶۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3764 قصهٔ بَط بچگان که مرغ خانگی پروردشان یک گَزی(۱۳) ره، که بدان سو می‌روی همچو گَز، قطبِ مساحت می‌شوی وآنکه لنگ و لوک(۱۴) آن سو می‌جهی از همه لنگی و لوکی می‌رهی تخمِ بَطّی(۱۵) گر چه مرغِ خانه‌ات کرد زیر پر چو دایه تربیت مادرِ تو بَطِّ آن دریا بُده ست دایه‌ات خاکی بُد و خشکی‌پرست میلِ دریا، که دلِ تو اندرست آن طبیعت، جانت را از مادرست میلِ خشکی، مر تو را زین دایه است دایه را بگذار، کو بَدرایه(۱۶) است دایه را بگذار بر خشک و بران اندر آ در بحرِ معنی چون بَطان گر تو را مادر بترساند ز آب تو مترس و سوی دریا ران شتاب تو بَطی، بر خشک و بر تر زنده‌ای نی چو مرغِ خانه، خانه ‌گَنده‌ای تو ز کَرَّْمنَا بَنی آدم** شَهی هم به خشکی، هم به دریا پا نهی تو به اقتضای قول حضرت حق تعالی: «ما آدمی زادگان را گرامی داشتیم.» پادشاه به شمار می روی، زیرا هم در خشکی گام می نهی و هم در دریا. که حَمَلْنَاهُمْ علی الْبَحْرِ** به جان از حَمَلْنَاهُمْ علی الْبَر، پیش ران تو از حیث روح، مشمول معنای این آیه هستی: «آنان را بر دریا حمل کردیم.» از عالم خاک و ماده در گذر و به سوی دریای معنی بشتاب. مر ملایک را سوی بَر(۱۷)، راه نیست جنسِ حیوان هم ز بَحر، آگاه نیست تو به تن حیوان، به جانی از مَلَک(۱۸) تا رَوی هم بر زمین، هم بر فَلَک تا به ظاهر مِثْلُکُمْ باشد بشر با دلِ یُوحَی إلَیْهِ*** دیده‌ور همینطور آن بصیر و روشن بینی که به او وحی می شود، بر حسب ظاهر مانند همه شما آدمیان، آدمی معمولی بوده است. قالبِ خاکی فتاده بر زمین روحِ او گردان بر آن چرخِ بَرین ما همه مرغابیانیم ای غلام بَحر می‌داند زبانِ ما تمام پس سلیمان، بَحر آمد، ما چو طَیر(۱۹) در سلیمان تا ابد داریم سَیر با سلیمان، پای در دریا بنه تا چو داود آب، سازد صد زره آن سلیمان، پیشِ جمله حاضرست لیک غیرت چشم‌بند و ساحرست تا ز جهل و خوابناکیّ و فضول او به پیشِ ما و ما از وی مَلول(۲۰) تشنه را دردِ سر آرد بانگِ رعد چون نداند کو کشاند ابرِ سَعد(۲۱) چشمِ او مانده ست در جوی روان بی ‌خبر از ذوقِ آبِ آسمان مَرکبِ همّت سوی اسباب راند از مَسَّبِب لاجَرَم محروم ماند آنکه بیند او مُسَّبِب را عَیان کی نهد دل بر سبب های جهان؟ **قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلً به راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب] مراد روانه داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم‌. *** قرآن کریم، سوره كهف(۱۸)، آیه ۱۱۰ Quran, Sooreh Kahf(#18), Line #110 قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا بگو: جز این نیست که من مانند شما بشری هستم که به من وحی می‌رسد که خدای شما خدای یکتاست، پس هر کس به لقای (رحمت) پروردگارش امیدوار است باید نیکوکار شود و هرگز در پرستش خدایش احدی را با او شریک نگرداند. **** تو مردِ لبِ قِدری، نی مردِ شبِ قدری تو طفلِ سرِ خوانی، نی پیرِ پری خوانی قرآن کریم، سوره قدر(۹۷) Quran, Sooreh Ghar(#97) إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (١) ما در شب قدرش نازل كرديم. وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ (٢) و تو چه دانى كه شب قدر چيست؟ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (٣) شب قدر بهتر از هزار ماه است. تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ (۴) در آن شب فرشتگان و روح به فرمان پروردگارشان براى انجام دادن كارها نازل مى‌شوند. سَلَامٌ هِيَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ (۵) آن شب تا طلوع بامداد همه سلام و درود است. مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۳۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 531 حاصل اندر یک زمان از آسمان می‌رود، می‌آید، ایدر(۲۲) کاروان نیست بر این کاروان این ره دراز کی مَفازه(۲۳) زَفت(۲۴) آید با مُفاز(۲۵) دل به کعبه می‌رود در هر زمان جسم، طبعِ دل بگیرد ز امتِنان(۲۶) این دراز و کوتهی مر جسم راست چه دراز و کوته آنجا که خداست؟ چون خدا مر جسم را تبدیل کرد رفتنش بی ‌فَرسَخ(۲۷) و بی ‌میل(۲۸) کرد صد امیدست این زمان، بردار گام عاشقانه ای فَتی(۲۹) خَلِّ الْکَلام(۳۰) گرچه پيلهٔ(۳۱) چشم بر هم می‌زنی در سفینه خفته‌ای، ره می‌کُنی **** صد جا بتُرَنجیدی، گفتی: نروم زینجا گوشِ تو کشان کردم، تا جوهرِ انسانی مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364 کُنتُ کَنزاً رَحْمَةً مَخْفِیَّةً فَابْتَعَثْتُ اُمَةً مَهدیَّةً من گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم. مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3029 کُنتُ کَنزاً گفت مَخفِیّاً شنو جوهرِ خود گُم مکن، اظهار شو اين قول را بشنو كه حضرت حق فرمود :"من گنجی مخفی بودم" پس گوهر درونی خود را مپوشان بلکه آنرا آشکار کن. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258 گر قضا پوشد سیه، همچون شَبَت هم قضا دستت بگیرد عاقبت گر قضا صد بار، قصد جان کند هم قضا جانت دهد، درمان کند این قضا صد بار اگر راهت زند بر فراز چرخ، خرگاهت(۳۲) زند از کَرَم دان این که می‌ترساندت تا به مُلکِ ایمنی بنشاندت مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shams دمِ او جان دهدت رو ز نَفَخْتُ(۳۳) بپذیر کارِ او کُنْ فَیَکُون ‌ست، نه موقوفِ علل مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466 پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکان می‌دویم اندر مکان و لامکان **** هر لحظه کمندی نو، در گردنت اندازد روزی که به جد گیرد، گردن ز که پیچانی؟ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3364 دعوی کردن آن شخص که: خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شُعَیب، او را آن یکی می‌گفت در عهدِ شُعَیب که خدا از من بسی دیده ست عیب چند دید از من گناه و جرم ها وز کَرَم یزدان نمی‌گیرد مرا حق تعالی گفت در گوشِ شُعَیب در جوابِ او فَصیح از راهِ غیب که بگفتی چند کردم من گناه وز کَرَم نگرفت در جرمم اِله عکس می‌گویی و مقلوب، ای سَفیه(۳۴) ای رها کرده ره و، بگرفته تیه(۳۵) چند چندت گیرم و، تو بی‌خبر در سَلاسِل(۳۶) مانده‌ای پا تا به سر زنگِ تو بر توت ای دیگِ سیاه کرد سیمای درونت را تباه بر دلت زنگار بر زنگارها جمع شد، تا کور شد ز اسرارها گر زند آن دود بر دیگِ نوی آن اثر بنماید ار باشد جوی زآنکه هر چیزی به ضِد پیدا شود بر سپیدی آن سیه رسوا شود چون سیه شد دیگ، پس تاثیرِ دود بعد از این بر وی که بیند زود زود؟ مردِ آهنگر که او زنگی(۳۷) بُوَد دود را با روش هم‌رنگی بُوَد مردِ رومی کو کند آهنگری رویش اَبلَق(۳۸) گردد از دودآوری پس بداند زود تاثیرِ گناه تا بنالد زود گوید: ای اِله چون کند اِصرار و بد پیشه کند خاک اندر چشمِ اندیشه کند توبه نندیشد دگر، شیرین شود بر دلش آن جرم، تا بی‌دین شود آن پشیمانی و یارب رفت ازو شِست(۳۹) بر آیینه زنگِ پنج تُو(۴۰) آهنش را زنگ ها خوردن گرفت گوهرش را زنگ، کم کردن گرفت چون نویسی کاغذِ اِسپید بر آن نبشته خوانده آید در نظر چون نویسی بر سرِ بنوشته خط فهم ناید، خواندنش، گردد غلط کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد هر دو خط شد کور و، معنیّی نداد ور سوم باره نویسی بر سرش پس سیه کردی چو جانِ کافرش پس چه چاره جز پناهِ چاره‌گر؟ ناامیدی مسّ و، اِکسیرش(۴۱) نظر ناامیدی ها به پیشِ او نهید تا ز دردِ بی‌دوا بیرون جهید چون شُعَیب این نکته‌ها با وی بگفت زآن دَمِ جان در دلِ او گل شکفت جانِ او بشنید وحیِ آسمان گفت: اگر بگرفت ما را، کو نشان؟ گفت: یا رب دفعِ من می‌گوید(۴۲) او آن گرفتن را نشان می‌جوید او گفت: سَتارم(۴۳)، نگویم رازهاش جز یکی رمز از برای اِبتِلاش(۴۴) یک نشانِ آنکه می‌گیرم ورا آنکه طاعت دارد از صوم(۴۵) و دعا وز نماز و از زکات و غیرِ آن لیک یک ذرّه ندارد ذوقِ جان می‌کند طاعات و افعالِ سَنی(۴۶) لیک یک ذره ندارد چاشنی طاعتش نَغزست(۴۷) و، معنی نَغز نی جَوزها(۴۸) بسیار و، در وی مغز نی ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر(۴۹) مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر(۵۰) دانهٔ بی‌مغز کی گردد نهال؟ صورتِ بی‌جان نباشد جز خیال مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۷۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2870 صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد، تا باز آمدن شیر، جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود، که لطیف تر است. شیر طلب کرد، دل و جگر نیافت. از روبه پرسید که: کو دل و جگر؟ روبه گفت: اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده کی برِ تو بازآمدی؟ لَو کُنّا نَسمَعُ اَو نَعقِلُ ما کُنّا فی اَصحابِ السّعیرِ قرآن کریم، سوره ملک(۶۷)، آیه ۱۰ Quran, Sooreh Molk(#67), Line #10 وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ و (دوزخیان) گویند اگر (در دنیا سخنان انبیاء را) می شنیدیم یا به حکم عقل رفتار می کردیم (امروز) از دوزخیان نبودیم. برد خر را روبَهَک تا پیشِ شیر پاره‌پاره کردش آن شیرِ دلیر تشنه شد از کوشش آن سلطانِ دَد(۵۱) رفت سوی چشمه تا آبی خورَد روبَهَک خورد آن جگربند(۵۲) و دلش آن زمان چون فرصتی شد حاصلش شیر چون وا گشت از چشمه به خَور جست در خر، دل، نه دل بد، نه جگر گفت روبه را: جگر کو؟ دل چه شد؟ که نباشد جانور را زین دو بُد گفت گر بودی ورا دل یا جگر کی بدینجا آمدی بارِ دگر؟ آن قیامت دیده بود و رستخیز وآن ز کوه افتادن و هول و گریز گر جگر بودی ورا یا دل بدی بار دیگر کی برِ تو آمدی؟ چون نباشد نورِ دل، دل نیست آن چون نباشد روح، جز گِل نیست آن آن زُجاجی(۵۳) کو ندارد نورِ جان بول(۵۴) و قاروره‌ست(۵۵) قِندیلَش(۵۶) مخوان نورِ مصباح ست دادِ ذُوالجَلال(۵۷) صنعتِ خلق ست آن شیشه و سُفال لاجرم در ظرف باشد اِعتِداد(۵۸) در لَهَب ها(۵۹) نبود الّا اتحاد نورِ شش قِندیل چون آمیختند نیست اندر نورشان اعداد و چند آن جُهود(۶۰) از ظرف ها مشرک شده‌ست نور دید آن مؤمن و مُدرِک(۶۱) شده‌ست چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بیند شِیث را و نوح را چونکه آبش هست، جو خود آن بود آدمی آنست کو را جان بود این نه مردانند، این ها صورت اند مردهٔ نان اند و کشتهٔ شهوت اند (۱) خَربنده: خرکچی، کسی که الاغ کرایه می دهد یا خدمت الاغ می کند. (۲) خاک: زمین (۳) تُرَنجیدن: درهم‌ کشیده شدن روی (۴) لَت انبان: حریص، بسیار خوار، کاهل (۵) تُتماج: نوعی آش که از آرد می پختند. در این جا مراد غذايی است که من ذهنی از دنیا می گیرد (در مقابل شادی و خرد درون). (۶) نخوت: تکبر کردن، فخر کردن، خودستایی (۷) لبِ قِدر: کناره دیگ، کنایه از حریص به خوردن (۸) دَبه: مردی که دچار بیماری فتق باشد، جر زن، دبه کردن: جر زدن، از قول برگشتن (۹) فرق: سر، میانه سر (۱۰) مِفتاح: کلید (۱۱) سُلفیدن: سرفه کردن (۱۲) لِحیانی: دارای ریش انبوه، ریش دراز  (۱۳) گَز: ذرع، وسیله ای از چوب یا آهن که بدان جامه و پارچه و زمین و جز آن را اندازه بگیرند. (۱۴) لوک: حقیر، زبون، عاجز (۱۵) بَطّ: مرغابی (۱۶) بَدرایه: بداندیش (۱۷) بَر: خشکی (۱۸) مَلَک: فرشته (۱۹) طَیر: پرنده (۲۰) مَلول: افسرده، اندوهگین (۲۱) سَعد: خجسته، مبارک (۲۲) ایدر: اینجا، اکنون، زمین و عالم اَسفَل (۲۳) مَفازه: بیابان (۲۴) زَفت: درشت، فربه (۲۵) مُفاز: پیروز گردانیده شده (۲۶) اِمتِنان: سپاس داشتن، نعمت دادن (۲۷) فَرسَخ: واحدی در مسافت (۲۸) میل: واحدی در مسافت، حدود چهار هزار متر (۲۹)‌ فَتی: جوانمرد و سخی، کریم (۳۰) خَلِّ الْکَلام: سخن را رها کن (۳۱) پيله: پلک چشم. پيلهٔ چشم بر هم زدن کنایه از بیدار بودن است.  (۳۲) خرگاه: خیمه بزرگ، سراپرده (۳۳)‌ نَفَخْتُ: دمیدم (۳۴) سَفیه: نادان (۳۵) تیه: بیابان (۳۶) سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله (۳۷) زنگی: سیاه پوست (۳۸) اَبلَق: هر چیز دورنگ، سیاه و سپید (۳۹) شِست: مخفف نشست (۴۰) پنج تُو: پنج لا، بی نهایت (۴۱) اِکسیر: کیمیا (۴۲) دفع ‌گفتن: جواب رد دادن (۴۳) سَتار: بسیار پوشاننده (۴۴) اِبتِلا: سختی، آزمایش، امتحان (۴۵) صوم: روزه (۴۶) سَنی: بلند، رفیع (۴۷) نَغز: خوب، نیکو، لطیف (۴۸) جَوز: گردو (۴۹) بَر: بار درخت، میوه، محصول (۵۰) شَجَر: درخت (۵۱) دَد: جانور درنده مانند شیر، پلنگ و گرگ (۵۲) جگربند: مجموع دل و جگر و شُش (۵۳) زُجاج: شیشه (۵۴) بول: ادرار (۵۵) قاروره‌: شیشه‌ای که ادرار بیمار را برای معاینه یا تجزیه در آن می‌ریزند، شیشۀ شراب (۵۶) قِندیل: چراغ. جمع: قَنادیل (۵۷) ذُوالجَلال: صاحب جلال و بزرگواری، از صفات خداوند (۵۸) اِعتِداد: تعدّد و کثرت (۵۹) لَهَب: زبانه آتش (۶۰) جُهود: کافر (۶۱) مُدرِک: دریابنده، کسی که چیزی را درک می‌کند************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۰۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2606, Divan e Shamsمانده شدم از گفتن تا تو برِ ما مانیخویش من و پیوندی نی همره و مهمانیشیری است که می‌جوشد خونی است نمی‌خسبدخربنده چرا گشتی شه زاده ارکانیزر دارد و زر بدهد زین واخردت این دمآنکس که رهانید از بسیار پریشانیاشتر ز سوی بیشه بی‌ جهد نمی‌آیدکی آمده‌ای ای جان زان خاک به آسانیصد جا بترنجیدی گفتی نروم زینجاگوش تو کشان کردم تا جوهرِ انسانیدر چرخ درآوردم نه گنبد نیلی رااستیزه چه می‌بافی ای شیخ لت انبانیچون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجیکو نخوت کرمنا* کو همت سلطانیتو مرد لب قدری نی مرد شب قدریتو طفل سرِ خوانی نی پیرِ پری خوانیسخت است بلی پندت اما نگذارندتسیلی زندت آرد استاد دبستانیهر لحظه کمندی نو در گردنت اندازدروزی که به جد گیرد گردن ز که پیچانیبنگر تو در این اجزا که همرهشان بودیدر خود بترنجیده از نامی و ارکانیزانجا بکشانمشان مانند تو تا اینجاو اندر پس این منزل صد منزل روحانیچون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کنریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانیگر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشتریش که رهید از من تا تو دبه برهانییک لحظه شدی شانه در ریش درافتادییک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانیهم شانه و هم مویی هم آینه هم روییهم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنیهم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفیبی‌رنج چه می‌سلفی آواز چه لرزانیخاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کنصد بازی نو داری ای نر بزِ لحیانی****چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجیکو نخوت کرمنا کو همت سلطانی* قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًما فرزندان آدم را بس گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا بر مرکوب ها سوار کردیم و ایشان را از غذاهای پاکیزه‌ها روزی دادیم. و آنان را بر بسیاری از آفریدگان برتری بخشیدیم‌.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3764قصهٔ بَط بچگان که مرغ خانگی پروردشانیک گزی ره که بدان سو می‌رویهمچو گز قطب مساحت می‌شویوآنکه لنگ و لوک آن سو می‌جهیاز همه لنگی و لوکی می‌رهیتخم بطی گر چه مرغ خانه‌اتکرد زیر پر چو دایه تربیتمادرِ تو بط آن دریا بده ستدایه‌ات خاکی بد و خشکی‌پرستمیل دریا که دل تو اندرستآن طبیعت جانت را از مادرستمیلِ خشکی مر تو را زین دایه استدایه را بگذار کو بدرایه استدایه را بگذار بر خشک و براناندر آ در بحرِ معنی چون بطانگر تو را مادر بترساند ز آبتو مترس و سوی دریا ران شتابتو بطی بر خشک و بر تر زنده‌اینی چو مرغ خانه خانه ‌گَنده‌ایتو ز کرمنا بنی آدم** شهیهم به خشکی هم به دریا پا نهیتو به اقتضای قول حضرت حق تعالی: «ما آدمی زادگان را گرامی داشتیم.» پادشاه به شمار می روی، زیرا هم در خشکی گام می نهی و هم در دریا.که حملناهم علی البحر** به جاناز حملناهم علی البر پیش رانتو از حیث روح، مشمول معنای این آیه هستی: «آنان را بر دریا حمل کردیم.» از عالم خاک و ماده در گذر و به سوی دریای معنی بشتاب.مر ملایک را سوی بر راه نیستجنس حیوان هم ز بحر آگاه نیستتو به تن حیوان به جانی از ملکتا روی هم بر زمین هم بر فلکتا به ظاهر مثلکم باشد بشربا دل یوحی إلیه*** دیده‌ورهمینطور آن بصیر و روشن بینی که به او وحی می شود، بر حسبظاهر مانند همه شما آدمیان، آدمی معمولی بوده است.قالب خاکی فتاده بر زمینروح او گردان بر آن چرخ برینما همه مرغابیانیم ای غلامبحر می‌داند زبان ما تمامپس سلیمان بحر آمد ما چو طیردر سلیمان تا ابد داریم سیربا سلیمان پای در دریا بنهتا چو داود آب سازد صد زرهآن سلیمان پیش جمله حاضرستلیک غیرت چشم‌بند و ساحرستتا ز جهل و خوابناکی و فضولاو به پیش ما و ما از وی ملولتشنه را درد سر آرد بانگ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سعدچشم او مانده ست در جوی روانبی ‌خبر از ذوق آب آسمانمرکب هت سوی اسباب رانداز مسبب لاجرم محروم ماندآنکه بیند او مسبب را عیانکی نهد دل بر سبب های جهان**قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًبه راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب] مراد روانه داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم‌.*** قرآن کریم، سوره كهف(۱۸)، آیه ۱۱۰Quran, Sooreh Kahf(#18), Line #110قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًابگو: جز این نیست که من مانند شما بشری هستم که به من وحی می‌رسد که خدای شما خدای یکتاست، پس هر کس به لقای (رحمت) پروردگارش امیدوار است باید نیکوکار شود و هرگز در پرستش خدایش احدی را با او شریک نگرداند.****تو مرد لب قدری نی مرد شب قدریتو طفل سرِ خوانی نی پیر پری خوانیقرآن کریم، سوره قدر(۹۷)Quran, Sooreh Ghar(#97)إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (١)ما در شب قدرش نازل كرديم.وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ (٢)و تو چه دانى كه شب قدر چيست؟لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (٣)شب قدر بهتر از هزار ماه است.تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ (۴)در آن شب فرشتگان و روح به فرمان پروردگارشان براى انجام دادن كارها نازل مى‌شوند.سَلَامٌ هِيَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ (۵)آن شب تا طلوع بامداد همه سلام و درود است.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 531حاصل اندر یک زمان از آسمانمی‌رود می‌آید ایدر کارواننیست بر این کاروان این ره درازکی مفازه زفت آید با مفازدل به کعبه می‌رود در هر زمانجسم طبع دل بگیرد ز امتناناین دراز و کوتهی مر جسم راستچه دراز و کوته آنجا که خداستچون خدا مر جسم را تبدیل کردرفتنش بی ‌فرسخ و بی ‌میل کردصد امیدست این زمان بردار گامعاشقانه ای فتی خل الکلامگرچه پيلهٔ چشم بر هم می‌زنیدر سفینه خفته‌ای ره می‌کنی****صد جا بترنجیدی گفتی نروم زینجاگوش تو کشان کردم تا جوهرِ انسانیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364کنت کنزا رحمة مخفیةفابتعثت امة مهدیةمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3029کنت کنزا گفت مخفیا شنوجوهر خود گم مکن اظهار شواين قول را بشنو كه حضرت حق فرمود :"من گنجی مخفی بودم"پس گوهر درونی خود را مپوشان بلکه آنرا آشکار کن.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه همچون شبتهم قضا دستت بگیرد عاقبتگر قضا صد بار قصد جان کندهم قضا جانت دهد درمان کنداین قضا صد بار اگر راهت زندبر فراز چرخ خرگاهت زنداز کرم دان این که می‌ترساندتتا به ملک ایمنی بنشاندتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیرکارِ او کن فیکون ‌ست نه موقوف عللمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکان****هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازدروزی که به جد گیرد گردن ز که پیچانیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3364دعوی کردن آن شخص که: خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شُعَیب، او راآن یکی می‌گفت در عهد شعیبکه خدا از من بسی دیده ست عیبچند دید از من گناه و جرم هاوز کرم یزدان نمی‌گیرد مراحق تعالی گفت در گوش شعیبدر جواب او فصیح از راه غیبکه بگفتی چند کردم من گناهوز کرم نگرفت در جرمم الهعکس می‌گویی و مقلوب ای سفیهای رها کرده ره و بگرفته تیهچند چندت گیرم و تو بی‌خبردر سلاسل مانده‌ای پا تا به سرزنگ تو بر توت ای دیگ سیاهکرد سیمای درونت را تباهبر دلت زنگار بر زنگارهاجمع شد تا کور شد ز اسرارهاگر زند آن دود بر دیگ نویآن اثر بنماید ار باشد جویزآنکه هر چیزی به ضد پیدا شودبر سپیدی آن سیه رسوا شودچون سیه شد دیگ پس تاثیرِ دودبعد از این بر وی که بیند زود زودمرد آهنگر که او زنگی بوددود را با روش هم‌رنگی بودمرد رومی کو کند آهنگریرویش ابلق گردد از دودآوریپس بداند زود تاثیرِ گناهتا بنالد زود گوید ای الهچون کند اصرار و بد پیشه کندخاک اندر چشم اندیشه کندتوبه نندیشد دگر شیرین شودبر دلش آن جرم تا بی‌دین شودآن پشیمانی و یارب رفت ازوشست بر آیینه زنگ پنج توآهنش را زنگ ها خوردن گرفتگوهرش را زنگ کم کردن گرفتچون نویسی کاغذ اسپید برآن نبشته خوانده آید در نظرچون نویسی بر سرِ بنوشته خطفهم ناید خواندنش گردد غلطکان سیاهی بر سیاهی اوفتادهر دو خط شد کور و معنیی ندادور سوم باره نویسی بر سرشپس سیه کردی چو جان کافرشپس چه چاره جز پناه چاره‌گرناامیدی مس و اکسیرش نظرناامیدی ها به پیشِ او نهیدتا ز درد بی‌دوا بیرون جهیدچون شعیب این نکته‌ها با وی بگفتزآن دم جان در دل او گل شکفتجان او بشنید وحی آسمانگفت اگر بگرفت ما را کو نشانگفت یا رب دفع من می‌گوید اوآن گرفتن را نشان می‌جوید اوگفت ستارم نگویم رازهاشجز یکی رمز از برای ابتلاشیک نشان آنکه می‌گیرم وراآنکه طاعت دارد از صوم و دعاوز نماز و از زکات و غیرِ آنلیک یک ذره ندارد ذوق جانمی‌کند طاعات و افعال سنیلیک یک ذره ندارد چاشنیطاعتش نغزست و معنی نغز نیجوزها بسیار و در وی مغز نیذوق باید تا دهد طاعات برمغز باید تا دهد دانه شجردانهٔ بی‌مغز کی گردد نهالصورت بی‌جان نباشد جز خیالمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2870صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد، تا باز آمدن شیر، جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود، که لطیف تر است. شیر طلب کرد، دل و جگر نیافت. از روبه پرسید که: کو دل و جگر؟ روبه گفت: اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده کی برِ تو بازآمدی؟ لَو کُنّا نَسمَعُ اَو نَعقِلُ ما کُنّا فی اَصحابِ السّعیرِقرآن کریم، سوره ملک(۶۷)، آیه ۱۰Quran, Sooreh Molk(#67), Line #10وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِو (دوزخیان) گویند اگر (در دنیا سخنان انبیاء را) می شنیدیم یا به حکم عقل رفتار می کردیم (امروز) از دوزخیان نبودیم.برد خر را روبهک تا پیشِ شیرپاره‌پاره کردش آن شیرِ دلیرتشنه شد از کوشش آن سلطان ددرفت سوی چشمه تا آبی خوردروبهک خورد آن جگربند و دلشآن زمان چون فرصتی شد حاصلششیر چون وا گشت از چشمه به خورجست در خر دل نه دل بد نه جگرگفت روبه را جگر کو دل چه شدکه نباشد جانور را زین دو بدگفت گر بودی ورا دل یا جگرکی بدینجا آمدی بارِ دگرآن قیامت دیده بود و رستخیزوآن ز کوه افتادن و هول و گریزگر جگر بودی ورا یا دل بدیبار دیگر کی برِ تو آمدیچون نباشد نورِ دل دل نیست آنچون نباشد روح جز گل نیست آنآن زجاجی کو ندارد نورِ جانبول و قاروره‌ست قندیلش مخواننورِ مصباح ست داد ذوالجلالصنعت خلق ست آن شیشه و سفاللاجرم در ظرف باشد اعتداددر لهب ها نبود الّا اتحادنورِ شش قندیل چون آمیختندنیست اندر نورشان اعداد و چندآن جهود از ظرف ها مشرک شده‌ستنور دید آن مؤمن و مدرِک شده‌ستچون نظر بر ظرف افتد روح راپس دو بیند شیث را و نوح راچونکه آبش هست جو خود آن بودآدمی آنست کو را جان بوداین نه مردانند این ها صورت اندمردهٔ نان اند و کشتهٔ شهوت اند

08.08.2018

Ganje Hozour audio Program #722

برنامه صوتی شماره ۷۲۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۳۰ ژوئیه ۲۰۱۸ ـ ۹ مردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۴۳  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2043, Divan e Shamsدیدی چه گفت بهمن؟ هیزم بنه چو خرمنگر دی نکرد سرما، سرمای هر دو بر منسرما چو گشت سرکش، هیزم بنه در آتشهیزم دریغت آید؟ هیزم بِه است یا تن؟نقشِ فناست هیزم، عشقِ خداست آتشدرسوز نقش‌ها را، ای جانِ پاکدامن(۱)تا نقش را نسوزی، جانت فِسُرده(۲) باشدمانندِ بت پرستان دور از بهار و مَأمَن(۳)در عشقِ همچو آتش چون نقره باش دلخوشچون زاده خلیلی، آتش تو راست مسکنآتش به امرِ یزدان گردد به پیشِ مردانلاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسنمؤمن فُسون(۴) بداند، بر آتشش بخواندسوزش در او نماند، مانَد چو ماهِ روشنشاباش ای فسونی کافتد ازو سکونیدر آتشی که آهن گردد ازو چو سوزنپروانه زان زند خود، بر آتشِ مُوَقَّد(۵)کو را همی‌ نماید، آتش به شکلِ روزنتیر و سِنان(۶) به حَمزه(۷) چون گلفشان نمایددر گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشَن(۸)فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشتهبر فرقِ آب موسی بنشسته همچو روغن(۹)اسپانِ اختیاری(۱۰) حمّالِ شهریاریپالان کشند و سرگین اسبانِ کند و کودنچو لِک لِک(۱۱) است منطق بر آسیای معنیطاحون(۱۲) ز آب گردد نه از لِک لِکِ مُقَنَّن(۱۳)زان لِک لِک ای برادر گندم ز دَلو(۱۴) بِجهَددر آسیا درافتد، گردد خوش و مُطَحَّن(۱۵)وز لِک لِکِ بیان تو از دَلوِ حرص و غفلتدر آسیا درافتی یعنی رهی مُبَیَّن(۱۶)من گرم می‌شوم جان، اما ز گفت و گو نیاز شمسِ دینِ زرّین، تبریزِ همچو معدنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2208شد ازو فارغ، بیامد کی فقیهچه فقیهی؟ ای تو ننگِ هر سَفیه(۱۷)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3132 گور، خوشتر از چنین دل، مر تو راآخر از گورِ دلِ خود، برتر آزنده‌ای و زنده‌زاد ای شوخ و شَنگ(۱۸)دم نمی‌گیرد تو را زین گورِ تنگ؟یوسفِ وقتیّ و خورشیدِ سَما(۱۹)زین چَه و زندان بر آ و رو نمامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3174چون مبارک نیست بر تو این علومخویشتن گولی(۲۰) کن و بگذر ز شومچون ملایک گو که: لا عِلْمَ لَنایا الهی، غَیْرَ ما عَلَّمْتَنامانند فرشتگان بگو: خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی.قرآن كريم، سوره بقره(٢)، آيه ٣٢Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #32قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُفرشتگان گفتند: پاکی تو، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی، تویی دانای بر کمال.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۹۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3195مر مرا زین حکمت و فضل و هنرنیست حاصل جز خیال و درد سرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3200احمقی‌ام بس مبارک احمقی استکه دلم با برگ و جانم مَتَّقی(۲۱) استگر تو خواهی که شقاوت کم شودجهد کن تا از تو حکمت کم شودحکمتی کز طبع زاید وز خیالحکمتی بی فیضِ نورِ ذُوالجَلال(۲۲)حکمتِ دنیا فزاید ظَنّ و شکحکمتِ دینی پَرَد فوقِ فلکمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3223چون نداری فِطنَت(۲۳) و نورِ هُدیبهرِ کوران، روی را می‌زن جَلاپیشِ بینایان، حَدَث(۲۴) در روی مالناز می‌کن با چنین گندیده حالمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3264عقلِ موسی چون شود در غیب بندعقلِ موشی خود کی است ای ارجمند؟مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2029, Divan e Shamsای عاشق جَریده(۲۵)، بر عاشقان گُزیدهبگذر ز آفریده، بنگر در آفریدنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۹۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 3935هست پنهان حاکمی بر هر خردهرکه را خواهد به فن از سر بَرَدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2885این قضا بر نیک و بد حاکم بُوَدبر قضا شاهد نه حاکم می‌شود؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۰۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3093آن دُروگَر(۲۶) حاکمِ چوبی بودو آن مُصَوِّر(۲۷) حاکمِ خوبی بودهست آهنگر بر آهن قَیِّمی(۲۸)هست بنّا هم بر آلت حاکمینادر این باشد که چندین اختیارساجِد(۲۹) اندر اختیارش بنده ‌وارمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1619حاکم است و یَفْعَلُ الله ما یَشااو ز عینِ درد انگیزد دوازیرا حق تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هر چه خواهدهمان کند. چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می آفریند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3558حاکمِ اندیشه‌ام محکوم نیز آنکه بَنّا حاکم آمد بر بنامولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدمِ او جان دهدت رو ز نَفَخْتُ(۳۰) بپذیرکارِ او کُنْ فَیَکُون ‌ست، نه موقوفِ عللمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1381حق، قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کُن فَکانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۴  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2524, Divan e Shamsروید ای عاشقانِ حق به اِقبالِ ابد مُلحَقروان باشید همچون مه به سوی برجِ مسعودی(۳۱)به برجِ عاشقانِ شه، میانِ صادقانِ رهکه از سردان و مردودان شود جوینده مردودیبپر ای دل، به پنهانی به پرّ و بالِ روحانیگرت طالب نبودی شه، چنین پرهات نگشودیدر احسان سابِق(۳۲) است آن شه، به وعده صادق است آن شهاگر نه خالق است آن شه، تو را از خلق نربودیبرون از نور و دود است او، که افروزید این آتشاز این آتش خرد نوری، از این آذر هوا دودیدلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسی؟بسوز از عشقِ نورِ او، درونِ نار چون عودینه از اولادِ نمرودی، که بسته آتش و دودیچو فرزندِ خلیلی تو، مترس از دودِ نمرودیدر آتش باش جانِ من، یکی چندی چو نرم آهنکه گر آتش نبودی خود رخِ آیینه که زدودی(۳۳)؟چه آسان می‌شود مشکل، به نورِ پاکِ اهلِ دلچنانک آهن شود مومی ز کَفِّ شمعِ داوودیقرآن کریم، سوره سبا(۳۴)، آیه ۱۰Quran, Sooreh Sabaa(#34), Line #10… وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ… آهن را بر او نرم کردیم.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1897ای مبارک ساعتی که دیدیَممرده بودم، جانِ نو بخشیدیَمتو مرا جویان، مثالِ مادرانمن گریزان از تو مانندِ خرانخر گریزد از خداوند از خریصاحبش در پی ز نیکو گوهرینه از پی سود و زیان می جویدشبلکه تا گرگش ندَرَّد یا دَدَش(۳۴)ای خُنُک آن را که بیند رویِ تویا درافتد ناگهان در کویِ توای روانِ پاک، بستوده تو راچند گفتم ژاژ(۳۵) و بیهوده تو راای خداوند و شهنشاه و امیرمن نگفتم، جهلِ من گفت، آن مگیرشَمّه‌ای(۳۶) زین حال اگر دانستمیگفتنِ بیهوده کی تانستمی(۳۷)؟بس ثَنایت(۳۸) گفتمی ای خوش خِصالگر مرا یک رمز می‌گفتی ز حاللیک خامُش کرده می‌آشوفتیخامُشانه بر سرم می‌کوفتیشد سرم کالیوه(۳۹)، عقل از سر بجستخاصه این سر را که مغزش کمترستعفو کن ای خوب روی و خوب کارآنچه گفتم از جنون اندر گُذارگفت: اگر من گفتمی رمزی از آنزَهرهٔ تو آب گشتی آن زمانگر تو را من گفتمی اوصافِ مارترس از جانت بر آوردی دمارمصطفی فرمود: گر گویم به راستشرحِ آن دشمن که در جانِ شماستزَهره‌های پُردلان(۴۰) هم بَردَرَدنه رود ره، نه غمِ کاری خَورَدنه دلش را تاب ماند در نیازنه تنش را قوّتِ روزه و نماز*۱همچو موشی پیشِ گربه، لا شودهمچو برّه پیشِ گرگ از جا روداندرو نه حیله ماند، نه روشپس کنم ناگفته‌تان من پرورشهمچو بوبکرِ رَبابی تَن زنم(۴۱)دست، چون داود در آهن زنمتا مُحال(۴۲) از دستِ من حالی شودمرغِ پَر بَرکنده را بالی شودچون یَدُالله فَوْقَ اَیدیهم بُوَد*۲دست ما را دستِ خود فرمود اَحَدچون دست خداوند بالاتر از همه دست هاست، خداوند یکتا دست ما را دست خود خوانده است.پس مرا دستِ دراز آمد یقینبر گذشته ز آسمانِ هفتمیندستِ من بنمود بر گردون هنرمُقریا(۴۳) بر خوان که اِنْشَقَّ القَمَر*۳دست و قدرت من بر فراز آسمان فضل و هنری نشان داد. ای قاری قرآن، آیه مربوط به شکافته شدن ماه را بخوان.این صفت هم بهرِ ضعفِ عقل هاستبا ضعیفان شرحِ قدرت کی رواست؟خود بدانی چون بر آری سر زخوابختم شد وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّوابآنگاه که سر از خواب غفلت برداری و بیدار شوی، این اسرار و حقایق را در خواهی یافت. بنابراین بحث و گفتار پیرامون این موضوعات پایان یافت و خداوند به راستی و درستی داناتر است.مر تو را نه قوّتِ خوردن بُدینه ره و پروای قِی کردن(۴۴) بُدیمی‌شنیدم فُحش و خر می‌راندمرَبِّ یَسِّرْ*۴ زیرِ لب می‌خواندمناسزاهای تو را می شنیدم ولی خر خود را می راندم، یعنی کار خود را می کردم و زیر لب می خواندم: پروردگارا کارم را آسان فرما.از سبب گفتن مرا دستور نهترکِ تو گفتن مرا مقدور نههر زمان می‌گفتم از دردِ دروناِهْدِ قَوْمی اِنَّهُمْ لا یَعْلَمُون*۵هر لحظه از روی دردمندی می گفتم: خداوندا قوم مرا به راه راست هدایت فرما که نمی دانند.سجده‌ها می‌کرد آن رَسته ز رنجکای سعادت، ای مرا اقبال و گنجاز خدا، یابی جزاها ای شریفقوّتِ شکرت ندارد این ضعیفشکر حق گوید تو را ای پیشواآن لب و چانه ندارم آن نوادشمنیِّ عاقلان زین سان بُوَدزَهرِ ایشان اِبتِهاجِ(۴۵) جان بُوَددوستی ابله بُوَد رنج و ضَلال(۴۶)این حکایت بشنو از بهرِ مثال*۱ حدیثاگر بدانید آنچه دانم، بی گمان فراوان بگریید و اندک خندید و سر به بیابان های خشک و بی علف نهید و به درگاه خدا بنالید و ندانید که آیا رستگار شوید یا نشوید.*۲ قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۱۰Quran, Sooreh Fath(#48), Line #10إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ۚ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِ ۖ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًاآنان که با تو بیعت کنند در حقیقت با خدا بیعت کنند، قدرت و نصرت خدا، برتر از قدرت و نصرت آنان است. هر که پیمان را گسلد، زیان آن بر او باشد، و هر که زنهارِ خود با خدا نگه دارد، خدا پاداشی بیکران بدو ارزانی دارد.*۳ قرآن کریم، سوره قمر(۵۴)، آیه ۱Quran, Sooreh Ghamar(#54), Line #1اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُآن ساعت نزدیک شد و ماه بر خود شکافت*۴ قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۲۵، ۲۶، ۲۷Quran, Sooreh Tahaa(#20), Line #25, 26, 27قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِی(۲۵)گفت: پروردگارا گشاده گردان دلم راوَيَسِّرْ لِي أَمْرِی(۲۶) و آسان گردان کارم را وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي (٢٧)و گره از زبان من بگشاى*۵ حدیثاَللّهُمَّ اهْدِ قَوْمی فَاِنَّهُمْ لا یَعْلَمُونخداوندا، قوم مرا هدایت کن که نمی دانند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3340پس تو ای ناشُسته‌رو(۴۷) در چیستی؟در نزاع و در حسد با کیستی؟با دُم شیری تو بازی می‌کنیبر ملایک تُرکتازی(۴۸) می‌کنیبد چه می‌گویی تو خیرِ محض را؟هین تَرَفُّع(۴۹) کم شُمَر آن خَفض(۵۰) رابد چه باشد؟ مِسِّ محتاجِ مُهان(۵۱)شیخ که بوَد؟ کیمیای(۵۲) بی‌کرانمس اگر از کیمیا قابل نَبُدکیمیا از مسّ، هرگز مس نشدبد چه باشد؟ سرکشی آتش‌عملشیخ که بوَد؟ عین دریای ازلدایم آتش را بترسانند ز آبآب کی ترسید هرگز ز التهاب؟در رخِ مَه، عیب‌بینی می‌کنیدر بهشتی، خارچینی می‌کنیگر بهشت اندر روی تو خارجوهیچ خار آنجا نیابی غیرِ تومی‌بپوشی آفتابی در گِلیرِخنه می‌جویی ز بَدرِ کاملیآفتابی که بتابد در جهانبهرِ خفّاشی کجا گردد نهان؟عیب ها از رَدِّ پیران عیب شدغیب ها از رَشکِ پیران غیب شدباری ار دوری ز خدمت یار باشدر ندامت چابک و بر کار باشتا از آن راهت نسیمی می‌رسدآبِ رحمت را چه بندی از حسد؟گرچه دوری، دور می‌جنبان تو دُمحَیثُ ما کُنتُم فَوَلُّوا وَجهَکُم*۶اگر از آنان دوری از همان جای دور اظهار دوستی و مودت کن. هرجا که هستید روی به سوی آنان کنید.چون خری در گِل فتد از گامِ تیزدم به دم جنبد برای عزمِ خیزجای را هموار نکند بهرِ باشداند او که نیست آن جای مَعاشحسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُده ستکه دلِ تو زین وَحَل ها(۵۳) بَر نَجَستدر وَحَل تأویلِ رُخصَت(۵۴) می‌کنیچون نمی‌خواهی کز آن دل بَر کَنیکین روا باشد مرا، من مُضطَرم(۵۵)حق نگیرد عاجزی را، از کرمخود گرفتستت، تو چون کفتارِ کوراین گرفتن را نبینی از غرورمی‌گُوَند: این جایگه کفتار نیستاز برون جویید، کاندر غار نیستاین همی‌گویند و بندش می‌نهنداو همی‌گوید: ز من بی آگهند*۶ قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۴۴Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #144قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَنگريستنت را به اطراف آسمان مى‌بينيم. تو را به سوى قبله‌اى كه مى‌پسندى مى‌گردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مى‌دانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده است. و خدا از آنچه مى‌كنيد غافل نيست.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3739صد هزاران مرغ، پرهاشان شکستو آن کمین‌گاهِ عوارض را نبستحالِ ایشان از نُبی(۵۶) خوان ای حریصنَقَّبُوا فیها ببین، هَل مِن مَحیص؟*۷از نزاعِ تُرک و رومی و عربحل نشد اشکال انگور و عِنَب(۵۷)تا سلیمانِ لَسینِ(۵۸) معنویدر نیاید، بر نخیزد این دُویجمله مرغانِ مُنازِع(۵۹)، بازواربشنوید این طبلِ بازِ شهریارز اختلاف خویش، سوی اتحادهین ز هر جانب روان گردید شادحَیْثَ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمنَحْوَهُ هذا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمدر هر وضعیتی هستید روی خود را به سوی آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.کور مرغانیم و، بس ناساختیمکان سلیمان را دمی نشناختیمهمچو جغدان، دشمنِ بازان شدیملاجَرَم واماندهٔ ویران شدیم*۷ قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۳۶Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #36وَكَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشًا فَنَقَّبُوا فِي الْبِلَادِ هَلْ مِنْ مَحِيصٍو بسا کسان که پیش از ایشان نابود کردیم در حالی که نیرومندتر از ایشان بودند. در شهرها گشتند ولی آیا راه نجاتی یافتند؟(۱) پاکدامن: نجیب، عفیف، پارسا(۲) فِسُرده: افسرده، منجمد، غمگین(۳) مَأمَن: جای امن، پناهگاه(۴) فُسون: ورد، سِحر، دمدمه، حیله(۵) مُوَقَّد: فروزان، افروخته(۶) سِنان: سرنیزه(۷) حَمزه: عموی پیامبر که در جنگ و دلاوری شهره بود(۸) جوشَن: نوعی زره با حلقه‌های فلزی به ‌هم ‌چسبیده(۹) بر فرقِ آب موسی بنشسته همچو روغن: اشاره به آن است که روغن بالاتر از آب می ایستد(۱۰) اختیاری: برگزیده، مختار(۱۱) لِک لِک: چوبکی که بر دلو ظرفی مربع و مخروطی که تهِ آن سوراخ است و آن را پر از غله کنند، می بندند، چون آسیا بگردد، آن چوب حرکت کند و گندم از سوراخ در آسیا ریزد. (۱۲) طاحون: آسیا(۱۳) مُقَنَّن: قانون گذاری شده، حساب شده(۱۴) دَلو: سطل، ظرف آب‌کشی(۱۵) مُطَحَّن: آسیاب شده(۱۶) مُبَیَّن: بیان‌ شده، آشکار ‌شده(۱۷) سَفیه: نادان، بی ‌خرد(۱۸) شوخ و شَنگ: لطیف و زیبا، شیرین رفتار(۱۹) سَما: آسمان(۲۰) گول: نادان، ابله(۲۱) مَتَّقی: باتقوا، پرهیزگار، پارسا(۲۲) ذُوالجَلال: صاحب جلال و بزرگواری، از صفات خداوند(۲۳) فِطنَت: زیرکی، با هوشی(۲۴) حَدَث: ادرار، مدفوع(۲۵) جَریده: تنها(۲۶) دُروگَر: نجّار، دُرود گَر(۲۷) مُصَوِّر: نقاش، صورتگر(۲۸) قَیِّم: سرپرست، برپادارنده کاری، رئیس(۲۹) ساجِد: سجده‌کننده(۳۰)‌ نَفَخْتُ: دمیدم(۳۱) برجِ مسعودی: برج خوشبختی(۳۲) سابِق: سبقت ‌گیرنده، پیشی‌ گیرنده(۳۳) زُدودن: پاک کردن(۳۴) دَد: جانور درنده(۳۵) ژاژ: سخن بیهوده و بی‌معنی، یاوه(۳۶) شَمّه: یک بار بوییدن، چیز اندک از هر چیز(۳۷) تانستن: توانستن(۳۸) ثَنا: مدح، ستایش(۳۹) کالیوه: نادان، احمق، سرگشته، پریشان(۴۰) پُردل: شجاع، دلیر، دلاور، باجرئت(۴۱) تَن زدن: ساکت شدن(۴۲) مُحال: ناشدنی، غیرممکن(۴۳) مُقری: خواننده و تعلیم دهنده قرآن کریم (۴۴) قِی کردن: استفراغ کردن(۴۵) اِبتِهاج: شادمانی(۴۶) ضَلال: گمراهی(۴۷) ناشُسته‌رو: ناپاک، ناتمیز، ناخالص، انسان پر از من و درد و هم هویت شده با این جهان(۴۸) تُرکتازی: تاختن، حمله و هجوم ناگهانی برای غارت(۴۹) تَرَفُّع: بلندی جستن، کنایه از غرور و تکبّر(۵۰) خَفض: پستی، پست کردن(۵۱) مُهان: خوار کرده شده، ذلیل(۵۲) کیمیا: ماده ای که مس را به طلا تبدیل می کند، اکسیر(۵۳) وَحَل: گل و لای که چهارپا در آن بماند(۵۴) رُخصَت: فرصت، تأخیر(۵۵) مُضطَر: بیچاره، درمانده(۵۶) نُبی: قرآن(۵۷) عِنَب: انگور(۵۸) لَسین: زبان آور، سخنور(۵۹) مُنازِع: نزاع کننده، ستیزه گر************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۴۳  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2043, Divan e Shamsدیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمنگر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر منسرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتشهیزم دریغت آید هیزم به است یا تننقش فناست هیزم عشق خداست آتشدرسوز نقش‌ها را ای جان پاکدامنتا نقش را نسوزی جانت فسرده باشدمانند بت پرستان دور از بهار و مأمندر عشقِ همچو آتش چون نقره باش دلخوشچون زاده خلیلی آتش تو راست مسکنآتش به امر یزدان گردد به پیش مردانلاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسنمؤمن فسون بداند بر آتشش بخواندسوزش در او نماند ماند چو ماه روشنشاباش ای فسونی کافتد ازو سکونیدر آتشی که آهن گردد ازو چو سوزنپروانه زان زند خود بر آتش موقدکو را همی‌ نماید آتش به شکل روزنتیر و سنان به حمزه چون گلفشان نمایددر گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشنفرعون همچو دوغی در آب غرقه گشتهبر فرق آب موسی بنشسته همچو روغناسپان اختیاری حمال شهریاریپالان کشند و سرگین اسبان کند و کودنچو لک لک است منطق بر آسیای معنیطاحون ز آب گردد نه از لک لک مقننزان لک لک ای برادر گندم ز دلو بجهددر آسیا درافتد گردد خوش و مطحنوز لک لک بیان تو از دلوِ حرص و غفلتدر آسیا درافتی یعنی رهی مبینمن گرم می‌شوم جان اما ز گفت و گو نیاز شمس دین زرین تبریز همچو معدنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2208شد ازو فارغ بیامد کی فقیهچه فقیهی ای تو ننگ هر سفیهمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3132 گور خوشتر از چنین دل مر تو راآخر از گورِ دل خود برتر آزنده‌ای و زنده‌زاد ای شوخ و شنگدم نمی‌گیرد تو را زین گورِ تنگیوسف وقتی و خورشید سمازین چه و زندان بر آ و رو نمامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3174چون مبارک نیست بر تو این علومخویشتن گولی کن و بگذر ز شومچون ملایک گو که لا علم لنایا الهی غیر ما علمتنامانند فرشتگان بگو: خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی.قرآن كريم، سوره بقره(٢)، آيه ٣٢Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #32قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُفرشتگان گفتند: پاکی تو، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی، تویی دانای بر کمال.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۹۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3195مر مرا زین حکمت و فضل و هنرنیست حاصل جز خیال و درد سرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3200احمقی‌ام بس مبارک احمقی استکه دلم با برگ و جانم متقی استگر تو خواهی که شقاوت کم شودجهد کن تا از تو حکمت کم شودحکمتی کز طبع زاید وز خیالحکمتی بی فیض نورِ ذوالجلالحکمت دنیا فزاید ظن و شکحکمت دینی پرد فوق فلکمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3223چون نداری فطنت و نورِ هدیبهر کوران روی را می‌زن جلاپیش بینایان حدث در روی مالناز می‌کن با چنین گندیده حالمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3264عقل موسی چون شود در غیب بندعقل موشی خود کی است ای ارجمندمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2029, Divan e Shamsای عاشق جریده بر عاشقان گزیدهبگذر ز آفریده بنگر در آفریدنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۹۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 3935هست پنهان حاکمی بر هر خردهرکه را خواهد به فن از سر بردمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2885این قضا بر نیک و بد حاکم بودبر قضا شاهد نه حاکم می‌شودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۰۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3093آن دروگر حاکم چوبی بودو آن مصور حاکم خوبی بودهست آهنگر بر آهن قیمیهست بنا هم بر آلت حاکمینادر این باشد که چندین اختیارساجد اندر اختیارش بنده ‌وارمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1619حاکم است و یفعل الله ما یشااو ز عین درد انگیزد دوازیرا حق تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هر چه خواهدهمان کند. چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می آفریند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3558حاکم اندیشه‌ام محکوم نیز آنکه بنا حاکم آمد بر بنامولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیرکار او کن فیکون ‌ست نه موقوف عللمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1381حق قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کن فکانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۴  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2524, Divan e Shamsروید ای عاشقان حق به اقبال ابد ملحقروان باشید همچون مه به سوی برج مسعودیبه برج عاشقان شه میان صادقان رهکه از سردان و مردودان شود جوینده مردودیبپر ای دل به پنهانی به پر و بال روحانیگرت طالب نبودی شه چنین پرهات نگشودیدر احسان سابق است آن شه به وعده صادق است آن شهاگر نه خالق است آن شه تو را از خلق نربودیبرون از نور و دود است او که افروزید این آتشاز این آتش خرد نوری از این آذر هوا دودیدلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسیبسوز از عشق نورِ او درون نار چون عودینه از اولاد نمرودی که بسته آتش و دودیچو فرزند خلیلی تو مترس از دود نمرودیدر آتش باش جان من یکی چندی چو نرم آهنکه گر آتش نبودی خود رخ آیینه که زدودیچه آسان می‌شود مشکل به نورِ پاک اهل دلچنانک آهن شود مومی ز کف شمع داوودیقرآن کریم، سوره سبا(۳۴)، آیه ۱۰Quran, Sooreh Sabaa(#34), Line #10… وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ… آهن را بر او نرم کردیم.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1897ای مبارک ساعتی که دیدیممرده بودم جان نو بخشیدیمتو مرا جویان مثال مادرانمن گریزان از تو مانند خرانخر گریزد از خداوند از خریصاحبش در پی ز نیکو گوهرینه از پی سود و زیان می جویدشبلکه تا گرگش ندرد یا ددشای خنک آن را که بیند روی تویا درافتد ناگهان در کوی توای روان پاک بستوده تو راچند گفتم ژاژ و بیهوده تو راای خداوند و شهنشاه و امیرمن نگفتم جهل من گفت آن مگیرشمه‌ای زین حال اگر دانستمیگفتنِ بیهوده کی تانستمیبس ثنایت گفتمی ای خوش خصالگر مرا یک رمز می‌گفتی ز حاللیک خامش کرده می‌آشوفتیخامشانه بر سرم می‌کوفتیشد سرم کالیوه عقل از سر بجستخاصه این سر را که مغزش کمترستعفو کن ای خوب روی و خوب کارآنچه گفتم از جنون اندر گذارگفت اگر من گفتمی رمزی از آنزهره تو آب گشتی آن زمانگر تو را من گفتمی اوصاف مارترس از جانت بر آوردی دمارمصطفی فرمود گر گویم به راستشرح آن دشمن که در جان شماستزهره‌های پردلان هم بردردنه رود ره نه غم کاری خوردنه دلش را تاب ماند در نیازنه تنش را قوت روزه و نماز*۱همچو موشی پیش گربه لا شودهمچو بره پیش گرگ از جا روداندرو نه حیله ماند نه روشپس کنم ناگفته‌تان من پرورشهمچو بوبکرِ ربابی تن زنمدست چون داود در آهن زنمتا محال از دست من حالی شودمرغ پر برکنده را بالی شودچون یدالله فوق ایدیهم بود*۲دست ما را دست خود فرمود احدچون دست خداوند بالاتر از همه دست هاست، خداوند یکتا دست ما را دست خود خوانده است.پس مرا دست دراز آمد یقینبر گذشته ز آسمانِ هفتمیندست من بنمود بر گردون هنرمقریا بر خوان که انشق القمر*۳دست و قدرت من بر فراز آسمان فضل و هنری نشان داد. ای قاری قرآن، آیه مربوط به شکافته شدن ماه را بخوان.این صفت هم بهرِ ضعف عقل هاستبا ضعیفان شرح قدرت کی رواستخود بدانی چون بر آری سر زخوابختم شد والله اعلم بالصوابآنگاه که سر از خواب غفلت برداری و بیدار شوی، این اسرار و حقایق را در خواهی یافت. بنابراین بحث و گفتار پیرامون این موضوعات پایان یافت و خداوند به راستی و درستی داناتر است.مر تو را نه قوت خوردن بدینه ره و پروای قی کردن بدیمی‌شنیدم فحش و خر می‌راندمرب یسر*۴ زیرِ لب می‌خواندمناسزاهای تو را می شنیدم ولی خر خود را می راندم، یعنی کار خود را می کردم و زیر لب می خواندم: پروردگارا کارم را آسان فرما.از سبب گفتن مرا دستور نهترک تو گفتن مرا مقدور نههر زمان می‌گفتم از درد دروناهد قومی انهم لا یعلمون*۵هر لحظه از روی دردمندی می گفتم: خداوندا قوم مرا به راه راست هدایت فرما که نمی دانند.سجده‌ها می‌کرد آن رسته ز رنجکای سعادت ای مرا اقبال و گنجاز خدا یابی جزاها ای شریفقوت شکرت ندارد این ضعیفشکر حق گوید تو را ای پیشواآن لب و چانه ندارم آن نوادشمنی عاقلان زین سان بودزهرِ ایشان ابتهاج جان بوددوستی ابله بود رنج و ضلالاین حکایت بشنو از بهرِ مثال*۱ حدیثاگر بدانید آنچه دانم، بی گمان فراوان بگریید و اندک خندید و سر به بیابان های خشک و بی علف نهید و به درگاه خدا بنالید و ندانید که آیا رستگار شوید یا نشوید.*۲ قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۱۰Quran, Sooreh Fath(#48), Line #10إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ۚ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِ ۖ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًاآنان که با تو بیعت کنند در حقیقت با خدا بیعت کنند، قدرت و نصرت خدا، برتر از قدرت و نصرت آنان است. هر که پیمان را گسلد، زیان آن بر او باشد، و هر که زنهارِ خود با خدا نگه دارد، خدا پاداشی بیکران بدو ارزانی دارد.*۳ قرآن کریم، سوره قمر(۵۴)، آیه ۱Quran, Sooreh Ghamar(#54), Line #1اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُآن ساعت نزدیک شد و ماه بر خود شکافت*۴ قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۲۵، ۲۶، ۲۷Quran, Sooreh Tahaa(#20), Line #25, 26, 27قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِی(۲۵)گفت: پروردگارا گشاده گردان دلم راوَيَسِّرْ لِي أَمْرِی(۲۶) و آسان گردان کارم را وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي (٢٧)و گره از زبان من بگشاى*۵ حدیثاَللّهُمَّ اهْدِ قَوْمی فَاِنَّهُمْ لا یَعْلَمُونخداوندا، قوم مرا هدایت کن که نمی دانند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3340پس تو ای ناشسته‌رو در چیستیدر نزاع و در حسد با کیستیبا دم شیری تو بازی می‌کنیبر ملایک ترکتازی می‌کنیبد چه می‌گویی تو خیرِ محض راهین ترفع کم شمر آن خفض رابد چه باشد مس محتاج مهانشیخ که بود کیمیای بی‌کرانمس اگر از کیمیا قابل نبدکیمیا از مس هرگز مس نشدبد چه باشد سرکشی آتش‌عملشیخ که بود عین دریای ازلدایم آتش را بترسانند ز آبآب کی ترسید هرگز ز التهابدر رخ مه عیب‌بینی می‌کنیدر بهشتی خارچینی می‌کنیگر بهشت اندر روی تو خارجوهیچ خار آنجا نیابی غیرِ تومی‌بپوشی آفتابی در گلیرِخنه می‌جویی ز بدرِ کاملیآفتابی که بتابد در جهانبهرِ خفاشی کجا گردد نهانعیب ها از رد پیران عیب شدغیب ها از رشک پیران غیب شدباری ار دوری ز خدمت یار باشدر ندامت چابک و بر کار باشتا از آن راهت نسیمی می‌رسدآب رحمت را چه بندی از حسدگرچه دوری دور می‌جنبان تو دمحیث ما کنتم فولوا وجهکم*۶اگر از آنان دوری از همان جای دور اظهار دوستی و مودت کن. هرجا که هستید روی به سوی آنان کنید.چون خری در گل فتد از گام تیزدم به دم جنبد برای عزم خیزجای را هموار نکند بهرِ باشداند او که نیست آن جای معاشحس تو از حس خر کمتر بده ستکه دل تو زین وحل ها بر نجستدر وحل تأویل رخصت می‌کنیچون نمی‌خواهی کز آن دل ر کنیکین روا باشد مرا من مضطرمحق نگیرد عاجزی را از کرمخود گرفتستت تو چون کفتار کوراین گرفتن را نبینی از غرورمی‌گوند این جایگه کفتار نیستاز برون جویید کاندر غار نیستاین همی‌گویند و بندش می‌نهنداو همی‌گوید ز من بی آگهند*۶ قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۴۴Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #144قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَنگريستنت را به اطراف آسمان مى‌بينيم. تو را به سوى قبله‌اى كه مى‌پسندى مى‌گردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مى‌دانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده است. و خدا از آنچه مى‌كنيد غافل نيست.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3739صد هزاران مرغ پرهاشان شکستو آن کمین‌گاه عوارض را نبستحالِ ایشان از نبی خوان ای حریصنقبوا فیها ببین هل من محیص*۷از نزاع ترک و رومی و عربحل نشد اشکال انگور و عنبتا سلیمان لسین معنویدر نیاید بر نخیزد این دویجمله مرغان منازِع بازواربشنوید این طبل بازِ شهریارز اختلاف خویش سوی اتحادهین ز هر جانب روان گردید شادحیث ما کنتم فولوا وجهکمنحوه هذا الذی لم ینهکمدر هر وضعیتی هستید روی خود را به سوی آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.کور مرغانیم و بس ناساختیمکان سلیمان را دمی نشناختیمهمچو جغدان دشمن بازان شدیملاجرم واماندهٔ ویران شدیم*۷ قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۳۶Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #36وَكَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشًا فَنَقَّبُوا فِي الْبِلَادِ هَلْ مِنْ مَحِيصٍو بسا کسان که پیش از ایشان نابود کردیم در حالی که نیرومندتر از ایشان بودند. در شهرها گشتند ولی آیا راه نجاتی یافتند؟

08.01.2018

Ganje Hozour audio Program #721

برنامه صوتی شماره ۷۲۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۲۳ ژوئیه ۲۰۱۸ ـ ۲ مردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۲۴   Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 624, Divan e Shamsهر ذرّه که بر بالا می‌ نوشد و پا کوبدخورشیدِ ازل بیند وز عشقِ خدا کوبدآن را که بخنداند، خوش دست برافشاندو آن را که بترساند دندان به دعا کوبد(۱)مست است از آن باده، با قامتِ خم دادهاین چرخ برین بالا، ناقوسِ صَلا(۲) کوبداین عشق که مست آمد، در باغِ اَلَست آمدکانگورِ وجودم را در جهد و عَنا(۳) کوبدگر عشق نه مستستی، یا باده پرستستیدر باغ چرا آید؟ انگور چرا کوبد؟تو پای همی‌کوبی، و انگور نمی‌بینیکاین صوفیِ جانِ تو در مِعصَره‌ها(۴) کوبدگویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدمچون باغ تو را باشد، انگور که را کوبد؟همخرقه ایوبی(۵)، زان پای همی‌کوبیهر کو شنود «اُرکُضْ»(۶)* او پای وفا کوبداز زِمزِمه یوسف یعقوب به رقص آمدوان یوسفِ شیرین لب پاکوبد، پا کوبدای طایفه، پا کوبید، چون حاضرِ آن جوییدباشد که سعادت پا در پای شما کوبد(۷)این عشق چو بارانست، ما برگ و گیا(۸) ای جانباشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبدپا کوفت خلیل اللـَّه(۹) درآتشِ نمرودیتا حلقِ ذبیحُ الله(۱۰) بر تیغِ بلا کوبدپا کوفته روح اللـَّه در بحر چو مرغابیبا طایرِ معراجی(۱۱) تا فوقِ هوا کوبدخاموش کن و بی‌لب خوش طالَ بَقا(۱۲) می‌زنمی‌ترس که چشمِ بد بر طالَ بَقا کوبد* قرآن کریم، سوره ص(۳۸)، آیه ۴۲Quran, Sooreh Saad(#38), Line #42اُرْكُضْ بِرِجْلِكَ ۖهَٰذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌپايت را بر زمين بكوب: اين آبى است براى شستشو و سرد براى آشاميدنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 464جمله اجزا، در تحرّک، در سکونناطقان که انّا اِلَیهِ راجِعون**همه اجزاء و ذرات این جهان در حرکت و سکون این حقیقت را بیان می کنند: ما از خداییم و به سوی او می رویم.** قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۵۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ كسانى كه چون مصيبتى به آنها رسيد گفتند: ما از آن خدا هستيم و به او باز مى‌گرديم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 466چون قضا آهنگِ نارِنجات(۱۳) کردروستایی شهریی را مات کردبا هزاران حَزم، خواجه مات شدز آن سفر در معرضِ آفات شداعتمادش بر ثباتِ خویش بودگرچه کُه بُد، نیم سیلَش در ربودچون قضا بیرون کند از چرخ، سَر(۱۴)عاقلان گردند جمله کور و کرمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 472جز کسی، کاندر قضای حق گریختخونِ او را هیچ تَربیعی(۱۵) نریختغیرِ آنکه در گریزی در قَضاهیچ حیله نَدْهَدَت از وی رهامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 935بر قضا هر کو شبیخون آوردسرنگون آید ز خونِ خود خوردچون زمین با آسمان، خشمی کندشوره گردد، سر ز مرگی بر زندنقش با نقاش پنجه می زندسبلتان(۱۶) و، ریشِ خود بر می کندمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۳۰۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 307, Divan e Shamsدر ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر استاز حکمِ حق است و از قضا و قدر استمن جهد همی کنم قضا می گوید:بیرون ز کفایتِ تو کاری دگر استمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 3884طالِبُ الدُّنیا و تَوفیراتُهاطالِبُ العِلمِ وَ تَدبیراتُهاخواهان دنیا و بینش های آن، خواهان علم (حضور) و اندیشه های آن.پس درین قسمت چو بگماری نظرغیرِ دنیا باشد این علم، ای پدرغیرِ دنیا پس چه باشد؟ آخرتکِت(۱۷) کَنَد زین جا و باشد رَهبَرتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دیدِ دوست استچونکه دیدِ دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2511آتشی زد شب به کشتِ دیگرانباد، آتش را به کشتِ او بَران(۱۸)چشم‌بندی بود لعنت دیو راتا زیانِ خصم دید آن رِیو(۱۹) رالعنت این باشد که کَژبینش کندحاسِد(۲۰) و خودبین و پُر کینش کندتا نداند که هر آنکه کرد بدعاقبت باز آید و بر وی زندجمله فَرزین‌بندها(۲۱) بیند به عکسمات بر وی گردد و نقصان و وَکس(۲۲)همه شگردهای مات کننده را برعکس می بیند. در نتیجه، دچار ماتی و ناکامی و زیان می شود.زانکه او گر هیچ بیند خویش رامُهلِک(۲۳) و ناسُور(۲۴) بیند ریش رااز آن رو که آن شخص مطرود، هر گاه وجود موهوم و هویت صوری خود را هیچ به حساب آورد و درد و زخم روحی خود را کُشنده و وخیم ببیند.درد خیزد زین چنین دیدن دروندرد او را از حجاب آرد برونبر اثر دیدن، دردی در درون خود احساس می کند، و همینکه دردمند می شود درد، او را از حجاب نفسانی بیرون می آورد و به وصال حق می رساند.تا نگیرد مادران را دردِ زَه(۲۵)طفل در زادن نیابد هیچ رهاین امانت در دل و دل حامله ا‌ستاین نصیحت ها مثالِ قابله(۲۶) ا‌ستقابله گوید که زن را درد نیستدرد باید درد کودک را رهی استآنکه او بی‌درد باشد رَهزنی استز آنکه بی‌دردی اَنَا الحَق گفتنی استآن اَنا بی وقت گفتن لعنت استآن اَنا در وقت گفتن رحمت استآن اَنا منصور، رحمت شد یقینآن اَنا فرعون، لعنت شد ببینلاجرم هر مرغِ بی‌هنگام راسر بریدن واجب است اِعلام راسر بریدن چیست؟ کشتن، نفس رادر جهاد و ترک گفتن، نفس راآنچنانکه نیشِ کژدم بر کَنیتا که یابد او ز کُشتن ایمنیبر کَنی دندانِ پُر زهری ز مارتا رهد مار از بلایِ سنگسارهیچ نکشد نفس را جز ظِلِّ(۲۷) پیردامنِ آن نفس‌کُش را سخت گیرمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کَمین(۲۸)این چنین جانی چه درخوردِ تن است؟هین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تنِ گشته وِثاقِ(۲۹) جان، بس استچند تانَد(۳۰) بحر در مَشکی نشست؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2656لعنت این باشد که سوزانَت کنداوستادِ جمله دزدانت کندبا خدا گفتی، شنیدی رو به رومن چه باشم پیشِ مَکرَت ای عدو؟معرفت های تو چون بانگِ صفیربانگِ مرغان است، لیکن مرغ گیرصد هزاران مرغ را آن، ره زدستمرغِ غِرّه(۳۱) کآشنایی آمده ستدر هوا چون بشنود بانگِ صفیراز هوا آید، شود این جا اسیرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2730باز اِلحاح کردن معاویه، ابلیس راگفت: غیر راستی نَرْهاندتداد، سوی راستی می‌خواندتراست گو، تا وا رَهی از چنگ منمکر نَنشاند غبار جنگ منگفت: چون دانی دروغ و راست را؟ای خیال اندیشِ پُر اندیشه‌هاگفت: پیغمبر نشانی داده استقلب و نیکو را مِحَک(۳۲) بنهاده استگفته است: اَلْکِذْبُ رَیْبٌ فِی الْقُلُوبگفت: اَلصِّدقُ طُمَأنینٌ طَروب(۳۳)***پیامبر فرمود: دروغ، مایه تردید قلب هاست و راستی، مایه آرامش خاطر.دل نیارامد به گفتارِ دروغآب و روغن هیچ نفروزد فروغدر حدیثِ راست، آرامِ دل استراستی ها دانهٔ دامِ دل استدل مگر رنجور باشد بَد دهانکه نداند چاشنیِّ(۳۴) این و آنچون شود از رنج و علّت(۳۵)، دل سَلیم(۳۶)طعمِ کِذب(۳۷) و راست را باشد عَلیم(۳۸)حرصِ آدم چون سوی گندم فُزوداز دلِ آدم سلیمی را رُبودپس دروغ و عشوه‌ات را گوش کردغِرّه(۳۹) گشت و زهرِ قاتل نوش کردکژدم(۴۰) از گندم ندانست آن نَفَسمی‌پرد تمییز(۴۱) از مستِ هوسخلق، مستِ آرزواند و هوازان پذیرااَند دَستانِ(۴۲) تو راهر که خود را از هوا، خو باز کردچشمِ خود را آشنای راز کرد*** حدیثرها کن آنچه را که تو را به شک می اندازد و بگیر آنچه را که تو را به شک نمی اندازد، زیرا در راستی، آرامش طرب ناکان است و در دروغ، شک و تردید.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1900از ترازو کم کنی من کم کنمتا تو با من روشنی من روشنممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1731گر نبندی زین سخن تو حلق راآتشی آید، بسوزد خلق راآتشی گر نامده ست، این دود چیست؟جان سیه گشته، روان مردود چیست؟گر همی‌دانی که یزدان داورستژاژ(۴۳) و گستاخی تو را چون باورست؟دوستیِّ بی‌خرد، خود دشمنی استحق تعالی زین چنین خدمت غنی استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1841هر که را دیدی به زر و سیم فرددان که اندر کسب کردن صبر کردبی سبب بیند چو دیده شد گُذارتو که در حسّی سبب را گوش دارآنکه بیرون از طَبایِع(۴۴)، جانِ اوستمَنصَبِ(۴۵) خَرقِ(۴۶) سبب ها آنِ اوستبی سبب بیند، نه از آب و گیاچشم، چشمهٔ معجزاتِ انبیااین سبب، همچون طبیب است و عَلیل(۴۷)این سبب، همچون چراغ ست و فِتیل(۴۸)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1740بی ادب گفتن سخن با خاصِ حقدل بمیرانَد، سیه دارد ورقمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1758من نگردم پاک از تسبیحشانپاک هم ایشان شوند و دُر فِشانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1760ناظرِ قلبیم، اگر خاشِع(۴۹) بُوَدگرچه گفتِ لفظ، ناخاضِع(۵۰) رودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1762چند ازاین الفاظ و اِضمار(۵۱) و مَجاز؟سوز خواهم، سوز با آن سوز سازآتشی از عشق در جان برفروزسر به سر فکر و عبارت را بسوزمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1765عاشقان را هر نَفَس سوزیدنی استبر دِهِ ویران، خِراج(۵۲) و عُشر(۵۳) نیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1770ملّتِ عشق از همه دین ها جداستعاشقان را ملّت و مذهب خداستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1793دم که مردِ نایی اندر نای(۵۴) کرددر خورِ نای است؟ نه، در خوردِ مردمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1799خون پلید است و به آبی می رودلیک باطن را نجاست ها بُوَدکان به غیرِ آبِ لطفِ کردگارکم نگردد از درونِ مردِ کارمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1802کای سجودم، چون وجودم ناسزامر بَدی را تو نکویی دِه جزامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1809چون سفر کردم، مرا راه آزمودزین سفر کردن، ره‌آوردم چه بود؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1811روی واپس کردنش، آن حرص و آزروی در ره کردنش، صدق و نیازمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1814میلِ روحت چون سوی بالا بوددر تَزایُد(۵۵) مرجعت آنجا بودور نگون سازی سرت سوی زمینآفِلی، حق لایُحِبُّ الآفِلین**** و اگر سرت را به سوی زمین خم کنی و متوجه دنیای پست مادی شوی، قطعاً تو نیز جزو افول کنندگان خواهی بود و حق تعالی افول کنندگان را دوست ندارد.**** قرآن کریم، سوره انعام (۶)، آیه ۷۶Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #76فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينْ.پس چون [تاریکی] شب او را پوشانید، ستاره ای دید، گفت: این پروردگار من است؛ هنگامی که ستاره (افول) غروب کرد، گفت: من (افول) غروب کنندگان را دوست ندارم.(۱) دندان به دعا کوبیدن: بر هم زدن دندان ها به وقت دعا ازروی عجله و ترس(۲) صَلا: دعوت عمومی(۳) عَنا: رنج کشیدن، سختی دیدن، مشقت، رنج(۴) مِعصَره‌: کارگاه گرفتن شیره انگور، ظرفی است که در آن انگور و جز آن فشرده شود(۵) ایوب: از پیامبران بنی اسرائیل که به فرمان خدا با پایش بر زمین زد و چشمه ای گوارا و خنک پدید آمد.(۶) اُرکُضْ: پا بر زمین بکوب(۷) پا در پای کسی کوبیدن: شریک رقص شدن با کسی، موافقت کردن(۸) گیا: گیاه(۹) خلیل اللـَّه: منظور حضرت ابراهیم(۱۰) ذبیحُ الله: لقب اسحاق پیامبر و به قولی اسماعیل پیامبر، دو پسر ابراهیم اند که ابراهیم میخواست در راه خدا قربانی کند.(۱۱) طایرِ معراجی: انسانی که آگاه به تجربه معراج شده است، کنایه از حضرت رسول، طایر: پرنده(۱۲) طالَ بَقا: عمرش دراز باد(۱۳) نارِنجات: نیرنگ ها(۱۴) سَر بیرون کردن: آشکار شدن(۱۵) تَربیع: چهار قسمت کردن، قرار گرفتن دو کوکب سیار به اندازۀ یک‌چهارم دورۀ فلک (سه برج) از یکدیگر، اين حالت بر نحسی و شومی دلالت دارد(۱۶) سبلتان: سبیل(۱۷) کِت: که تو را(۱۸) بَران: بَرَنده، صفت فاعلی از بُردن(۱۹) رِیو: مکر، حیله، فریب(۲۰) حاسِد: حسد کننده، رشک برنده(۲۱) فَرزین‌بند: فرزین به معنی وزیر در شطرنج است، فَرزین‌بند مهره ای است که پشتیبان وزیر (فرزین) باشد(۲۲) وَکس: منزل ماه که در آن کسوف پذیرد، کم کردن و کم شدن(۲۳) مُهلِک: کُشنده(۲۴) ناسُور: زخمی که آب کشیده و چرک و ورم کرده باشد(۲۵) زَه: زاییدن، زایش(۲۶) قابله: ماما(۲۷) ظِلّ: سایه(۲۸) کَمین: نهانگاه، کَمینگاه(۲۹) وِثاق: اتاق، خرگاه(۳۰) تانَد: می تواند(۳۱) غِرّه: مغرور به چیزی، فریفته(۳۲) مِحَک: معیار، سنگی که طلا یا نقره را به آن می‌مالند و عیار آن‌ها را آزمایش می‌کنند(۳۳) طَروب: بسیار طربناک(۳۴) چاشنی: مزه، چیزی که فقط به‌اندازۀ چشیدن باشد(۳۵) علّت: بیماری، مرض(۳۶) سَلیم: سالم، درست، بی عیب(۳۷) کِذب: دروغ(۳۸) عَلیم: دانا(۳۹) غِرّه: مغرور شدن، فریفته شدن(۴۰) کژدم: عقرب(۴۱) تمییز: تشخیص، بازشناسی(۴۲) دَستان: فریب، حیله(۴۳) ژاژ: سخنان بی‌مزه، بیهوده(۴۴) طَبایِع: جمع طبیعت، چهار عنصر آب، آتش، باد و خاک(۴۵) مَنصَب: مقام، رتبه(۴۶) خَرق: شکافتن، پاره‌ کردن(۴۷) عَلیل: بیمار، مریض(۴۸) فِتیل: فتیله(۴۹) خاشِع: فروتن، عابد(۵۰) خاضِع: فروتن(۵۱) اِضمار: در ضمیر نگه داشتن، در دل پنهان داشتن(۵۲) خِراج: محصول زمین، مالیات(۵۳) عُشر: یک‌ دهم، ده‌ یک چیزی(۵۴) نای: نی(۵۵) تَزایُد: زیاد شدن، افزونی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۲۴  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 624, Divan e Shamsهر ذره که بر بالا می‌ نوشد و پا کوبدخورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبدآن را که بخنداند خوش دست برافشاندو آن را که بترساند دندان به دعا کوبدمست است از آن باده با قامت خم دادهاین چرخ برین بالا ناقوس صلا کوبداین عشق که مست آمد در باغ الست آمدکانگور وجودم را در جهد و عنا کوبدگر عشق نه مستستی یا باده پرستستیدر باغ چرا آید انگور چرا کوبدتو پای همی‌کوبی و انگور نمی‌بینیکاین صوفی جان تو در معصره‌ها کوبدگویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدمچون باغ تو را باشد انگور که را کوبدهمخرقه ایوبی زان پای همی‌کوبیهر کو شنود ارکض* او پای وفا کوبداز زِمزِمه یوسف یعقوب به رقص آمدوان یوسف شیرین لب پاکوبد پا کوبدای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جوییدباشد که سعادت پا در پای شما کوبداین عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جانباشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبدپا کوفت خلیل الله درآتش نمرودیتا حلقِ ذبیح الله بر تیغ بلا کوبدپا کوفته روح الله در بحر چو مرغابیبا طایر معراجی تا فوق هوا کوبدخاموش کن و بی‌لب خوش طال بقا می‌زنمی‌ترس که چشم بد بر طال بقا کوبد* قرآن کریم، سوره ص(۳۸)، آیه ۴۲Quran, Sooreh Saad(#38), Line #42اُرْكُضْ بِرِجْلِكَ ۖهَٰذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌپايت را بر زمين بكوب: اين آبى است براى شستشو و سرد براى آشاميدنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 464جمله اجزا در تحرک در سکونناطقان که انا الیه راجعون**همه اجزاء و ذرات این جهان در حرکت و سکون این حقیقت را بیان می کنند: ما از خداییم و به سوی او می رویم.** قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۵۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ كسانى كه چون مصيبتى به آنها رسيد گفتند: ما از آن خدا هستيم و به او باز مى‌گرديم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 466چون قضا آهنگ نارنجات کردروستایی شهریی را مات کردبا هزاران حزم خواجه مات شدز آن سفر در معرض آفات شداعتمادش بر ثبات خویش بودگرچه که بد نیم سیلش در ربودچون قضا بیرون کند از چرخ سرعاقلان گردند جمله کور و کرمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 472جز کسی کاندر قضای حق گریختخون او را هیچ تربیعی نریختغیرِ آنکه در گریزی در قضاهیچ حیله ندهدت از وی رهامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 935بر قضا هر کو شبیخون آوردسرنگون آید ز خون خود خوردچون زمین با آسمان خشمی کندشوره گردد سر ز مرگی بر زندنقش با نقاش پنجه می زندسبلتان و ریش خود بر می کندمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۳۰۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 307, Divan e Shamsدر ظاهر و باطن آنچه خیر است و شر استاز حکم حق است و از قضا و قدر استمن جهد همی کنم قضا می گویدبیرون ز کفایت تو کاری دگر استمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 3884طالب الدنیا و توفیراتهاطالب العلم و تدبیراتهاخواهان دنیا و بینش های آن، خواهان علم (حضور) و اندیشه های آن.پس درین قسمت چو بگماری نظرغیرِ دنیا باشد این علم ای پدرغیرِ دنیا پس چه باشد آخرتکت کند زین جا و باشد رهبرتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دید دوست استچونکه دید دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2511آتشی زد شب به کشت دیگرانباد آتش را به کشت او برانچشم‌بندی بود لعنت دیو راتا زیان خصم دید آن رِیو رالعنت این باشد که کژبینش کندحاسد و خودبین و پر کینش کندتا نداند که هر آنکه کرد بدعاقبت باز آید و بر وی زندجمله فرزین‌بندها بیند به عکسمات بر وی گردد و نقصان و وکسهمه شگردهای مات کننده را برعکس می بیند. در نتیجه، دچار ماتی و ناکامی و زیان می شود.زانکه او گر هیچ بیند خویش رامهلک و ناسور بیند ریش رااز آن رو که آن شخص مطرود، هر گاه وجود موهوم و هویت صوری خود را هیچ به حساب آورد و درد و زخم روحی خود را کُشنده و وخیم ببیند.درد خیزد زین چنین دیدن دروندرد او را از حجاب آرد برونبر اثر دیدن، دردی در درون خود احساس می کند، و همینکه دردمند می شود درد، او را از حجاب نفسانی بیرون می آورد و به وصال حق می رساند.تا نگیرد مادران را درد زهطفل در زادن نیابد هیچ رهاین امانت در دل و دل حامله ا‌ستاین نصیحت ها مثال قابله ا‌ستقابله گوید که زن را درد نیستدرد باید درد کودک را رهی استآنکه او بی‌درد باشد رهزنی استز آنکه بی‌دردی انا الحق گفتنی استآن انا بی وقت گفتن لعنت استآن انا در وقت گفتن رحمت استآن انا منصور رحمت شد یقینآن انا فرعون لعنت شد ببینلاجرم هر مرغ بی‌هنگام راسر بریدن واجب است اعلام راسر بریدن چیست کشتن نفس رادر جهاد و ترک گفتن نفس راآنچنانکه نیش کژدم بر کنیتا که یابد او ز کشتن ایمنیبر کنی دندان پر زهری ز مارتا رهد مار از بلای سنگسارهیچ نکشد نفس را جز ظل پیردامن آن نفس‌کش را سخت گیرمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کمیناین چنین جانی چه درخورد تن استهین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تن گشته وثاق جان بس استچند تاند بحر در مشکی نشستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2656لعنت این باشد که سوزانت کنداوستاد جمله دزدانت کندبا خدا گفتی شنیدی رو به رومن چه باشم پیش مکرت ای عدومعرفت های تو چون بانگ صفیربانگ مرغان است لیکن مرغ گیرصد هزاران مرغ را آن ره زدستمرغ غره کآشنایی آمده ستدر هوا چون بشنود بانگ صفیراز هوا آید شود این جا اسیرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2730باز اِلحاح کردن معاویه، ابلیس راگفت غیر راستی نرهاندتداد سوی راستی می‌خواندتراست گو تا وا رهی از چنگ منمکر ننشاند غبار جنگ منگفت چون دانی دروغ و راست راای خیال اندیش پر اندیشه‌هاگفت پیغمبر نشانی داده استقلب و نیکو را محک بنهاده استگفته است الکذب ریب فی القلوبگفت الصدق طمأنین طروب***پیامبر فرمود: دروغ، مایه تردید قلب هاست و راستی، مایه آرامش خاطر.دل نیارامد به گفتارِ دروغآب و روغن هیچ نفروزد فروغدر حدیث راست آرام دل استراستی ها دانهٔ دام دل استدل مگر رنجور باشد بد دهانکه نداند چاشنی این و آنچون شود از رنج و علت دل سلیمطعم کذب و راست را باشد علیمحرص آدم چون سوی گندم فزوداز دل آدم سلیمی را ربودپس دروغ و عشوه‌ات را گوش کردغره گشت و زهرِ قاتل نوش کردکژدم از گندم ندانست آن نفسمی‌پرد تمییز از مست هوسخلق مست آرزواند و هوازان پذیرااند دستان تو راهر که خود را از هوا خو باز کردچشم خود را آشنای راز کرد*** حدیثرها کن آنچه را که تو را به شک می اندازد و بگیر آنچه را که تو را به شک نمی اندازد، زیرا در راستی، آرامش طرب ناکان است و در دروغ، شک و تردید.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1900از ترازو کم کنی من کم کنمتا تو با من روشنی من روشنممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1731گر نبندی زین سخن تو حلق راآتشی آید بسوزد خلق راآتشی گر نامده ست این دود چیستجان سیه گشته روان مردود چیستگر همی‌دانی که یزدان داورستژاژ و گستاخی تو را چون باورستدوستی بی‌خرد خود دشمنی استحق تعالی زین چنین خدمت غنی استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1841هر که را دیدی به زر و سیم فرددان که اندر کسب کردن صبر کردبی سبب بیند چو دیده شد گذارتو که در حسی سبب را گوش دارآنکه بیرون از طبایع جان اوستمنصب خرق سبب ها آن اوستبی سبب بیند نه از آب و گیاچشم چشمهٔ معجزات انبیااین سبب همچون طبیب است و علیلاین سبب همچون چراغ ست و فتیلمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1740بی ادب گفتن سخن با خاص حقدل بمیراند سیه دارد ورقمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1758من نگردم پاک از تسبیحشانپاک هم ایشان شوند و در فشانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1760ناظر قلبیم اگر خاشع بودگرچه گفت لفظ ناخاضع رودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1762چند ازاین الفاظ و اضمار و مجازسوز خواهم سوز با آن سوز سازآتشی از عشق در جان برفروزسر به سر فکر و عبارت را بسوزمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1765عاشقان را هر نفس سوزیدنی استبر ده ویران خراج و عشر نیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1770ملت عشق از همه دین ها جداستعاشقان را ملت و مذهب خداستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1793دم که مرد نایی اندر نای کرددر خورِ نای است نه در خورد مردمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1799خون پلید است و به آبی می رودلیک باطن را نجاست ها بودکان به غیرِ آب لطف کردگارکم نگردد از درون مرد کارمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1802کای سجودم چون وجودم ناسزامر بدی را تو نکویی ده جزامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1809چون سفر کردم مرا راه آزمودزین سفر کردن ره‌آوردم چه بودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1811روی واپس کردنش آن حرص و آزروی در ره کردنش صدق و نیازمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1814میل روحت چون سوی بالا بوددر تزاید مرجعت آنجا بودور نگون سازی سرت سوی زمینآفلی حق لایحب الآفلین**** و اگر سرت را به سوی زمین خم کنی و متوجه دنیای پست مادی شوی، قطعاً تو نیز جزو افول کنندگان خواهی بود و حق تعالی افول کنندگان را دوست ندارد.**** قرآن کریم، سوره انعام (۶)، آیه ۷۶Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #76فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينْ.پس چون [تاریکی] شب او را پوشانید، ستاره ای دید، گفت: این پروردگار من است؛ هنگامی که ستاره (افول) غروب کرد، گفت: من (افول) غروب کنندگان را دوست ندارم.

07.25.2018

Ganje Hozour audio Program #720

برنامه صوتی شماره ۷۲۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۱۶ ژوئیه ۲۰۱۸ ـ ۲۶ تیرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Format مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۳۲  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1227, Divan e Shams چه باشد ای برادر، یک شب اگر نخسبی؟ چون شمع زنده(۱) باشی، همچون شَرَر نخسبی؟ درهای آسمان را شب بخت می‌گشاید نیک اختریت باشد، گر چون قمر(۲) نخسبی گر مردِ آسمانی، مشتاقِ آن جهانی زیرِ فلک نمانی جز بر زِبَر(۳) نخسبی چون لشکرِ حَبَش(۴) شب، بر روم(۵) حمله آرد باید که همچو قیصَر در کَرّ و فَر نخسبی عیسیِّ روزگاری، سَیّاح(۶) باش در شب در آب و در گِل ای جان تا همچو خر نخسبی شب رو، که راه‌ها را در شب توان بریدن(۷) گر شهرِ یار خواهی، اندر سفر نخسبی در سایه خدایی خسپند نیکبختان زنهار ای برادر، جای دگر نخسبی چون از پدر جدا شد، یوسف نه مبتلا شد؟ تو یوسفی، هلا تا جز با پدر نخسبی زیرا برادرانت دارند قصدِ جانت هان تا میانِ ایشان جز با حَذَر(۸) نخسبی تبریزِ شمسِ دین را جز رَه روی(۹) نیابد گر تو ز رَه روانی، بر ره گذر نخسبی مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۴۸۴  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 484, Divan e Shams آن سر که بُوَد بی‌خبر از وی خسبد آن کس که خبر یافت از او کی خسبد؟ می‌گوید عشق در دو گوشم همه شب: ای وای بر آن کسی که بی‌وی خسبد مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3196 تا کنی مر غیر را حَبْر(۱۰) و سَنی(۱۱) خویش را بدخُو و خالی می‌کنی متصل چون شد دلت با آن عَدَن(۱۲) هین بگو مَهراس(۱۳) از خالی شدن امر قُل(۱۴) زین آمدش کای راستین کم نخواهد شد بگو دریاست این اَنْصِتوا(۱۵) یعنی که آبت را به لاغ(۱۶) هین تلف کم کن که لب‌خشک ست باغ مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۱۴  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 314, Divan e Shams تو را که عشق نداری، تو را رواست، بخسب برو که عشق و غمِ او نصیبِ ماست، بخسب ز آفتابِ غمِ یار ذرّه ذرّه شدیم تو را که این هوس اندر جگر نخاست، بخسب به جست و جوی وصالش چو آب می‌پویم تو را که غُصّه آن نیست کاو کجاست، بخسب طریقِ عشق ز هفتاد و دو(۱۷) برون باشد چو عشق و مذهبِ تو خُدعه(۱۸) و ریاست، بخسب صَباحِ ماست صَبوحش(۱۹)، عَشای(۲۰) ما عشوه ش تو را که رغبتِ لوت(۲۱) و غمِ عَشاست، بخسب ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم تو را که بستر و همخوابه کیمیاست، بخسب چو مست هر طرفی می‌فُتی و می‌خیزی که شب گذشت کنون نوبتِ دعاست، بخسب قضا چو خوابِ مرا بست، ای جوان تو برو که خواب فوت شدت، خواب را قضاست، بخسب به دستِ عشق درافتاده‌ایم تا چه کند چو تو به دستِ خودی، رو به دستِ راست، بخسب منم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوری چو لوت را به یقین خواب اقتضاست، بخسب من از دِماغ(۲۲) بریدم امید و از سر نیز تو را دِماغِ تر و تازه مُرتَجاست(۲۳)، بخسب لباسِ حرف دریدم، سخن رها کردم تو که برهنه نه‌ای، مر تو را قباست، بخسب حافظ، غزلیات، غزل شماره ۱۸۴ Hafez Poem(Qazal)# 184, Divan e Ghazaliat جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۸۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2284 این قضا را هم قضا داند علاج عقلِ خَلقان در قضا گیج است گیج مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۹۳۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3930 حجّت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجّت زیرا حجّت ایشان بدین باز می‌گردد که غیر این نمی‌بینیم حجّتش اینست گوید هر دمی گر بُدی چیزی دگر، هم دیدمی گر نبیند کودکی احوالِ عقل عاقلی هرگز کند از عقل نقل؟ ور نبیند عاقلی احوالِ عشق کم نگردد ماهِ نیکوفالِ عشق حُسنِ یوسف دیدهٔ اِخوان(۲۴) ندید از دلِ یعقوب کی شد ناپدید؟ مر عصا را چشمِ موسی چوب دید* چشمِ غیبی افعی و آشوب دید چشمِ سَر با چشمِ سِر در جنگ بود غالب آمد چشمِ سِر، حجّت نمود چشم ظاهربین با چشم باطن بین در ستیز شد، و بالاخره چشم باطن بین چیره آمد و دلیل آورد که آن عصا مِن حیثُ الباطن، اژدهاست و مِن حیثُ الظاهر، عصا. چشمِ موسی دستِ خود را دست دید پیش چشمِ غیب نوری بُد پدید این سخن پایان ندارد در کمال پیشِ هر محروم باشد چون خیال چون حقیقت پیشِ او فَرج (۲۵) و گلوست کم بیان کن پیشِ او اَسرارِ دوست پیشِ ما فَرج و گلو باشد خیال لاجَرَم هر دَم نماید جان جمال هر که را فَرج و گلو آیین و خوست آن لَکُمْ دینٌ وَلِی** دین بهرِ اوست هر کس که خو و خصلتش، شهوت رانی و شکمبارگی باشد، آیه لَکُمْ دینٌ وَلِیَ دینِ مربوط به اوست. با چنان انکار کوته کن سخُن احمدا کم گوی با گَبرِ(۲۶) کهُن * قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۱۷-۲۱ Quran, Sooreh Taahaa(#20), Line #17-21 وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَىٰ (١٧) و ای موسی آن چیست که به دست داری؟ قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَىٰ غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَىٰ (١٨) گفت: چوبدستی من است که بر آن تکیه می زنم و بدان گوسفندانم را می رانم و برگ درختان را فرو می ریزم و نیازهای دیگرم را بدان بر می آورم. قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَىٰ (١٩) خدا گفت: ای موسی، این چوبدستی را بیفکن  فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعَىٰ (٢٠) موسی آن را از دست بیفکند ناگاه چوبدستی، مار شد و به رفتار آمد. قَالَ خُذْهَا وَلَا تَخَفْ ۖ سَنُعِيدُهَا سِيرَتَهَا الْأُولَىٰ (٢١) خدا گفت: بگیرش و مترس که ما آن را به سرشت آغازینش بازبریم. ** قرآن کریم، سوره کافرون(۱۰۹) Quran, Sooreh Kaferoon(#109) قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ (١) بگو: ای کافران! لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ (٢) آنچه را شما می پرستید، من نمی پرستم، وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (٣) و نه شما آنچه را من می پرستم، می پرستید، وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ (۴) و نه من آنچه را شما پرستیده اید، می پرستم، وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (۵) و نه شما آنچه را که من می پرستم، می پرستید لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ (۶) دین شما برای خودتان، و دین من برای خودم. مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۶۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2064 ترک کردن آن مردِ ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را آن مسلمان، ترکِ ابله کرد و تَفت(۲۷) زیرِ لب لاحَول گویان باز رفت گفت: چون از جِدِّ پندم وز جدال در دلِ او بیش می‌زاید خیال پس رهِ پند و نصیحت بسته شد امرِ اَعْرِضْ عَنْهُمُ*** پیوسته شد بنابراین، راه پند و ارشاد بسته شده و خداوند به ما امر فرموده است که باید از ستیزه گران روی گردانید. چون دوایت می‌فزاید درد، پس قصه با طالب بگو، برخوان عَبَس**** چونکه اَعمی(۲۸) طالبِ حق آمده ست بهرِ فقر، او را نشاید سینه خَست(۲۹) تو حریصی بر رَشادِ(۳۰) مِهتران تا بیاموزند عام از سروران احمدا، دیدی که قومی از ملوک مستمع گشتند، گشتی خوش که بوک این رئیسان، یارِ دین گردند خَوش بر عرب اینها سرند و بر حَبَش بگذرد این صیت(۳۱) از بصره و تَبوک زآنکه اَلنَّاسُ عَلی دینِ الْـمُلُوک آوازه این آیین از بصره تا تبوک نیز در می گذرد، زیرا مردم، پیرو آیین امیران و شاهان خویش اند. زین سبب تو از ضَریرِ(۳۲) مُهتَدی(۳۳) رو بگردانیدی و تنگ آمدی به همین سبب بود که تو از آن نابینای هدایت طلب رخ برتافتی و به تنگ آمدی. که درین فرصت، کم افتد این مُناخ(۳۴) تو ز یارانی و وقتِ تو فراخ این فرصت، کم پیش می آید که بتوان سران متکبر قریش را به شنیدن کلام حق فرا خواند، ولی تو از یاران ما هستی و فرصت زیادی نیز داری. مُزْدَحِم(۳۵) می‌گردیَم در وقتِ تنگ این نصیحت می‌کنم نه از خشم و جنگ احمدا، نزدِ خدا این یک ضَریر بهتر از صد قیصَرست(۳۶) و صد وزیر یاد اَلنّاسُ مَعادِن، هین بیار معدنی باشد فزون از صد هزار این کلام را به یاد آور که آدمیان همانند کان ها هستند. یک کان، بیش از صد هزار کان دیگر ارزش دارد. معدنِ لعل و عقیقِ مُکْتَنِس(۳۷) بهترست از صد هزاران کانِ مِس احمدا، اینجا ندارد مال سود***** سینه باید پر ز عشق و درد و دود اَعمیِ روشن‌دل آمد، در مبند پند، او را ده که حقِّ اوست پند گر دو سه ابله تو را منکر شدند تلخ کی گردی چو هستی کانِ قند؟ گر دو سه ابله تو را تهمت نهد حق برای تو گواهی می‌دهد گفت: از اقرارِ عالَم فارغم آنکه حق باشد گواه، او را چه غم؟ گر خفاشی را ز خورشیدی خوری است آن دلیل آمد که آن خورشید نیست نفرتِ خُفّاشکان باشد دلیل که منم خورشیدِ تابانِ جلیل گر گلابی را جُعَل(۳۸) راغب شود آن دلیلِ ناگلابی می‌کند گر شود قلبی خریدار مِحَک در مِحَکّی‌اش در آید نقص و شک دزد، شب خواهد، نه روز، این را بدان شب نِیَم، روزم که تابَم در جهان فارِقَم(۳۹) فاروقَم(۴۰) و غَلبیروار(۴۱) تا که از من کَه نمی‌یابد گذار آرد را پیدا کنم من از سُپُوس(۴۲) تا نمایم کین نُقوش است، آن نُفوس من چو میزانِ خدایم در جهان وا نمایم هر سبک را از گران گاو را داند خدا گوساله‌ای خَر خریداریّ و، در خور کاله‌ای گوساله، گاو را خدا می داند. گوساله، خریداری نادان و گول است که لایق او همان کالای بی مقداری است که آن را می خرد. من نه گاوم، تا که گوسالم خَرَد من نه خارم، که اشتری از من چَرَد او گمان دارد که با من جَور کرد بلکه از آیینهٔ من رُوفت گَرد *** قرآن کریم، سوره سجده(۳۲)، آیه ۳۰ Quran, Sooreh Sajdeh(#32), Line #30 فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَانْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ (٣٠) پس، از ايشان اعراض كن و منتظر باش، كه آنها نيز در انتظارند. **** قرآن کریم، سوره عبس(۸۰)، آیه ۱ Quran, Sooreh Abas(#80), Line #1 عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ (١) روى را ترش كرد و سر برگردانيد. ***** قرآن کریم، سوره شعراء(۲۶)، آیه ۸۸،۸۹ Quran, Sooreh Shoaraa(#26), Line #88,89 يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ (٨٨) روزى كه نه مال سود مى‌دهد و نه فرزندان. إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (٨٩) مگر آن كس كه با قلبى رسته از شرك به نزد خدا بيايد. (۱) زنده: روشن، افروخته (۲) قمر: ماه (۳) زِبَر: بالا، فوق (۴) لشکرِ حَبَش: سیاهی شب (۵) روم: روز، روشنایی روز (۶) سَیّاح: جهانگرد، کسی که بسیار سیاحت و جهانگردی کند (۷) راه بریدن: طی کردن، سپردن (۸) حَذَر: احتیاط، پرهیز (۹) رَه رو: راهرو، راه رونده، سالک (۱۰) حَبْر: دانشمند، دانا (۱۱) سَنی: رفیع، بلند مرتبه (۱۲) عَدَن: عالم قدس و جهان حقیقت (۱۳) مَهراس: نترس، فعل نهی از مصدر هراسیدن (۱۴) قُل: بگو (۱۵) اَنْصِتوا: خاموش باشید (۱۶) لاغ: هزل، شوخی، در اینجا به معنی بیهوده است (۱۷) هفتاد و دو: مراد هفتاد و دو ملت یا هفتاد و دو مذهب است (۱۸) خُدعه: حیله‌گری، فریبکاری (۱۹) صَبوح: می صبحگاهی (۲۰) عَشا: شام، عصر (۲۱) لوت: غذا، طعام، خوردنی (۲۲) دِماغ: مغز سر (۲۳) مُرتَجا: محل امید، امید داشته شده (۲۴) اِخوان: جمع اَخ، برادران (۲۵) فَرج: شرمگاه، آلت تناسلی مرد یا زن (۲۶) گَبر: کافر (۲۷) تَفت: تند، تیز، شتابان (۲۸) اَعمی: کور (۲۹) خَستن: آزرده ‌کردن، آزردن (۳۰) رَشاد: به راه راست رفتن، رستگاری (۳۱) صیت: آوازه و نام نیک (۳۲) ضَریر: نابینا، کور (۳۳) مُهتَدی: هدایت‌ شده، راه‌ راست‌ یافته (۳۴) مُناخ: جای خواب شتر (۳۵) مُزْدَحِم: ازدحام کننده و انبوهی کننده، مزاحم (۳۶) قیصَر: لقب سلسله ای از پادشاهان روم (۳۷) مُکْتَنِس: خس و خاشاک روبنده، پوشنده، در اینجا مستور و پوشیده (۳۸) جُعَل: سرگین‌ غلتان، سرگین ‌گردان (۳۹) فارِق: فرق گذارنده میان حق و باطل (۴۰) فاروق: بسیار فرق گذارنده، لقب خلیفه دوم (۴۱) غَلبیر: غربال (۴۲) سُپُوس: سبوس************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۳۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1227, Divan e Shamsچه باشد ای برادر یک شب اگر نخسبیچون شمع زنده باشی همچون شرر نخسبیدرهای آسمان را شب بخت می‌گشایدنیک اختریت باشد گر چون قمر نخسبیگر مرد آسمانی مشتاق آن جهانیزیرِ فلک نمانی جز بر زبر نخسبیچون لشکرِ حبش شب بر روم حمله آردباید که همچو قیصر در کر و فر نخسبیعیسی روزگاری سیاح باش در شبدر آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسبیشب رو که راه‌ها را در شب توان بریدنگر شهرِ یار خواهی اندر سفر نخسبیدر سایه خدایی خسپند نیکبختانزنهار ای برادر جای دگر نخسبیچون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شدتو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسبیزیرا برادرانت دارند قصد جانتهان تا میان ایشان جز با حذر نخسبیتبریزِ شمس دین را جز ره روی نیابدگر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسبیمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۴۸۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 484, Divan e Shamsآن سر که بود بی‌خبر از وی خسبدآن کس که خبر یافت از او کی خسبدمی‌گوید عشق در دو گوشم همه شبای وای بر آن کسی که بی‌وی خسبدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3196تا کنی مر غیر را حبر و سنیخویش را بدخو و خالی می‌کنیمتصل چون شد دلت با آن عدنهین بگو مهراس از خالی شدنامر قل زین آمدش کای راستینکم نخواهد شد بگو دریاست اینانصتوا یعنی که آبت را به لاغهین تلف کم کن که لب‌خشک ست باغمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۱۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 314, Divan e Shamsتو را که عشق نداری تو را رواست بخسببرو که عشق و غمِ او نصیب ماست بخسبز آفتاب غم یار ذره ذره شدیمتو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسببه جست و جوی وصالش چو آب می‌پویمتو را که غصه آن نیست کاو کجاست بخسبطریق عشق ز هفتاد و دو برون باشدچو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسبصباح ماست صبوحش عشای ما عشوه شتو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسبز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیمتو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسبچو مست هر طرفی می‌فتی و می‌خیزیکه شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسبقضا چو خواب مرا بست ای جوان تو بروکه خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسببه دست عشق درافتاده‌ایم تا چه کندچو تو به دست خودی رو به دست راست بخسبمنم که خون خورم ای جان تویی که لوت خوریچو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسبمن از دماغ بریدم امید و از سر نیزتو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسبلباس حرف دریدم سخن رها کردمتو که برهنه نه‌ای مر تو را قباست بخسبحافظ، غزلیات، غزل شماره ۱۸۴Hafez Poem(Qazal)# 184, Divan e Ghazaliatجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2284این قضا را هم قضا داند علاجعقل خلقان در قضا گیج است گیجمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۹۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3930حجّت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجّت زیرا حجّت ایشان بدین باز می‌گردد که غیر این نمی‌بینیمحجتش اینست گوید هر دمیگر بدی چیزی دگر هم دیدمیگر نبیند کودکی احوال عقلعاقلی هرگز کند از عقل نقلور نبیند عاقلی احوال عشقکم نگردد ماه نیکوفال عشقحسن یوسف دیدهٔ اخوان ندیداز دل یعقوب کی شد ناپدیدمر عصا را چشم موسی چوب دید*چشم غیبی افعی و آشوب دیدچشم سر با چشم سر در جنگ بودغالب آمد چشم سر حجت نمودچشم ظاهربین با چشم باطن بین در ستیز شد، و بالاخره چشم باطن بین چیره آمد و دلیل آورد که آن عصا مِن حیثُ الباطن، اژدهاست و مِن حیثُ الظاهر، عصا.چشم موسی دست خود را دست دیدپیش چشم غیب نوری بد پدیداین سخن پایان ندارد در کمالپیش هر محروم باشد چون خیالچون حقیقت پیش او فرج و گلوستکم بیان کن پیش او اسرارِ دوستپیش ما فرج و گلو باشد خیاللاجرم هر دم نماید جان جمالهر که را فرج و گلو آیین و خوستآن لکم دین ولی** دین بهر اوستهر کس که خو و خصلتش، شهوت رانی و شکمبارگی باشد، آیه لَکُمْ دینٌ وَلِیَ دینِ مربوط به اوست.با چنان انکار کوته کن سخناحمدا کم گوی با گبرِ کهن* قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۱۷-۲۱Quran, Sooreh Taahaa(#20), Line #17-21وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَىٰ (١٧)و ای موسی آن چیست که به دست داری؟قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَىٰ غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَىٰ (١٨)گفت: چوبدستی من است که بر آن تکیه می زنم و بدان گوسفندانم را می رانم و برگ درختان را فرو می ریزم و نیازهای دیگرم را بدان بر می آورم.قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَىٰ (١٩)خدا گفت: ای موسی، این چوبدستی را بیفکن فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعَىٰ (٢٠)موسی آن را از دست بیفکند ناگاه چوبدستی، مار شد و به رفتار آمد.قَالَ خُذْهَا وَلَا تَخَفْ ۖ سَنُعِيدُهَا سِيرَتَهَا الْأُولَىٰ (٢١)خدا گفت: بگیرش و مترس که ما آن را به سرشت آغازینش بازبریم.** قرآن کریم، سوره کافرون(۱۰۹)Quran, Sooreh Kaferoon(#109)قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ (١)بگو: ای کافران!لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ (٢)آنچه را شما می پرستید، من نمی پرستم،وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (٣)و نه شما آنچه را من می پرستم، می پرستید،وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ (۴)و نه من آنچه را شما پرستیده اید، می پرستم،وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (۵)و نه شما آنچه را که من می پرستم، می پرستیدلَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ (۶)دین شما برای خودتان، و دین من برای خودم.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2064ترک کردن آن مردِ ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس راآن مسلمان ترک ابله کرد و تفتزیر لب لاحول گویان باز رفتگفت چون از جد پندم وز جدالدر دل او بیش می‌زاید خیالپس ره پند و نصیحت بسته شدامر اعرض عنهم*** پیوسته شدبنابراین، راه پند و ارشاد بسته شده و خداوند به ما امر فرموده است که باید از ستیزه گران روی گردانید.چون دوایت می‌فزاید درد پسقصه با طالب بگو برخوان عبس****چونکه اعمی طالب حق آمده ستبهر فقر او را نشاید سینه خستتو حریصی بر رشاد مهترانتا بیاموزند عام از سروراناحمدا دیدی که قومی از ملوکمستمع گشتند گشتی خوش که بوکاین رئیسان، یارِ دین گردند خوشبر عرب اینها سرند و بر حبشبگذرد این صیت از بصره و تبوکزآنکه الناس علی دین الـملوکآوازه این آیین از بصره تا تبوک نیز در می گذرد، زیرا مردم، پیرو آیین امیران و شاهان خویش اند.زین سبب تو از ضریر مهتدیرو بگردانیدی و تنگ آمدیبه همین سبب بود که تو از آن نابینای هدایت طلب رخ برتافتی و به تنگ آمدی.که درین فرصت کم افتد این مناختو ز یارانی و وقت تو فراخاین فرصت، کم پیش می آید که بتوان سران متکبر قریش را به شنیدن کلام حق فرا خواند، ولی تو از یاران ما هستی و فرصت زیادی نیز داری.مزدحم می‌گردیم در وقت تنگاین نصیحت می‌کنم نه از خشم و جنگاحمدا نزد خدا این یک ضریربهتر از صد قیصرست و صد وزیریاد الناس معادن هین بیارمعدنی باشد فزون از صد هزاراین کلام را به یاد آور که آدمیان همانند کان ها هستند. یک کان، بیش از صد هزار کان دیگر ارزش دارد.معدن لعل و عقیق مکتنسبهترست از صد هزاران کان مساحمدا اینجا ندارد مال سود*****سینه باید پر ز عشق و درد و دوداعمی روشن‌دل آمد در مبندپند او را ده که حق اوست پندگر دو سه ابله تو را منکر شدندتلخ کی گردی چو هستی کان قندگر دو سه ابله تو را تهمت نهدحق برای تو گواهی می‌دهدگفت از اقرارِ عالم فارغمآنکه حق باشد گواه او را چه غمگر خفاشی را ز خورشیدی خوری استآن دلیل آمد که آن خورشید نیستنفرت خفاشکان باشد دلیلکه منم خورشید تابان جلیلگر گلابی را جعل راغب شودآن دلیل ناگلابی می‌کندگر شود قلبی خریدار محکدر محکی‌اش در آید نقص و شکدزد شب خواهد نه روز این را بدانشب نیم روزم که تابم در جهانفارقم فاروقم و غلبیروارتا که از من که نمی‌یابد گذارآرد را پیدا کنم من از سپوستا نمایم کین نقوش است آن نفوسمن چو میزان خدایم در جهانوا نمایم هر سبک را از گرانگاو را داند خدا گوساله‌ایخر خریداری و در خور کاله‌ایگوساله، گاو را خدا می داند. گوساله، خریداری نادان و گول است که لایق او همان کالای بی مقداری است که آن را می خرد.من نه گاوم تا که گوسالم خردمن نه خارم که اشتری از من چرداو گمان دارد که با من جور کردبلکه از آیینهٔ من روفت گرد*** قرآن کریم، سوره سجده(۳۲)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Sajdeh(#32), Line #30فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَانْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ (٣٠)پس، از ايشان اعراض كن و منتظر باش، كه آنها نيز در انتظارند.**** قرآن کریم، سوره عبس(۸۰)، آیه ۱Quran, Sooreh Abas(#80), Line #1عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ (١)روى را ترش كرد و سر برگردانيد.***** قرآن کریم، سوره شعراء(۲۶)، آیه ۸۸،۸۹Quran, Sooreh Shoaraa(#26), Line #88,89يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ (٨٨)روزى كه نه مال سود مى‌دهد و نه فرزندان.إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (٨٩)مگر آن كس كه با قلبى رسته از شرك به نزد خدا بيايد.

07.18.2018

Ganje Hozour audio Program #719

برنامه صوتی شماره ۷۱۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۹ ژوئیه ۲۰۱۸ ـ ۱۹ تیرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Format مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1227, Divan e Shams رویش خوش و مویش خوش، وان طُرِّه(۱) جَعدینَش(۲) صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش هر لحظه و هر ساعت یک شیوه(۳) نو آرد شیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینش آن طُرِّه پرچین را چون باد بشوراند صد چین و دو صد ماچین(۴) گم گردد در چینش بر روی و قفای مه سیلی زده حُسنِ او بر دَبدَبه قارون تَسخَر زده(۵) مسکینش آن ماه که می‌خندد، در شرح نمی‌گنجد ای چشم و چراغِ من، دم درکش و می‌بینش صد چرخ همی ‌گردد بر آبِ حیاتِ او صد کوه کمر بندد در خدمتِ تمکینش گولی(۶) مگر ای لولی(۷)؟ اینجا به چه می‌مولی(۸) رو صید و تماشا کن در شاهی شاهینش گر اسب ندارد جان، پیشش برود لنگان بنشاند آن فارِس(۹) جان را سپسِ زینش ور پای ندارد هم، سر بندد و سر بنهد مانندِ طبیب آید آن شاه به بالینش عشقست یکی جانی، دررفته به صد صورت دیوانه شدم باری، من در فن و آیینش حُسن و نمکِ نادر در صورتِ عشق آمد تا حُسن و سکون یابد جان از پی تسکینش بر طالعِ ماهِ خود تقویمِ عجب بست او تقویم طلب می‌کن در سوره وَالتّینش* خورشید به تیغِ خود آن را که کُشَد ای جان از تابشِ خود سازد تَجهیزش(۱۰) و تَکفینش(۱۱) فرهادِ هوای او رفتست به کُه کندن تا لَعل شود مرمر از ضربتِ میتینش(۱۲) من بس کنم ای مطرب، بر پرده بگو این را بشنو ز پسِ پرده کَرّ و فَرِ(۱۳) تحسینش خامش که به پیش آمد جوزینه(۱۴) و لوزینه(۱۵) لوزینه دعا گوید، حلوا کند آمینش * قرآن کریم، سوره تین(۹۵) Quran, Sooreh Tin(#95) وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ (١) سوگند به انجير و زيتون وَطُورِ سِينِينَ (٢) سوگند به طور سینا وَهَٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ (٣) سوگند به اين شهر امن لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ (۴) كه ما آدمى را در نيكوترین اعتدال و ساختار آفريديم. ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ (۵) آنگاه او را فروتر از همه فروتران گردانيديم. إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ (۶) مگر آنان كه ايمان آورده‌اند و كارهاى شايسته (نیک) كرده‌اند كه ایشان را پاداشی است ناگسسته. فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ (٧) پس چيست كه با اين حال تو را به تكذيب (انکار) قيامت وامى‌دارد؟ أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحَاكِمِينَ (٨) آيا خدا بهترین داوران نيست؟ مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1638 زین سبب فرمود: استثنا کنید گر خدا خواهد به پیمان بر زنید هر زمان دل را دگر میلی دهم هر نفس بر دل دگر داغی نهم کُلُّ اَصْباحٍ لَنا شَأْنٌ جدید کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لا یَحید** در هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود. ** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۲۹ Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #29 يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ هر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۸۱۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1819 دوست دارد یار، این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی آنکه او شاه است، او بی کار نیست ناله، از وی طُرفه(۱۶)، کو بیمار نیست بهر این فرمود رحمان ای پسر: کُلُّ یَومٍ هُوَ فِی شَأن ای پسر ای پسر معنوی، برای همین است که حضرت رحمان فرمود: او در هر روز به کاری است. اندرین ره، می‌تراش و می‌خراش تا دم آخر، دمی فارغ مباش مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۶۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3069 اَکمَه(۱۷) و اَبرَص(۱۸) چه باشد؟ مرده نیز زنده گردد از فسونِ آن عزیز و آن عدم کز مرده مرده‌تر بود وقت ایجادش، عدم مُضطَر(۱۹) بود کُلَّ یَومٍ هُوَ فِی شَأنٍ بخوان مر ورا بی کار و بی‌فعلی مدان «خدا هر آن به کاری است» را بخوان. و هرگز او را بیکار مینگار. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406 آدمی دید است و باقی پوست است دید آن است آن که دید دوست است چونکه دید دوست نبود کور به دوست کو باقی نباشد دور به مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 979 در طلب زن دایماً تو هر دو دست که طلب در راه، نیکو رهبر است لنگ و لوک(۲۰) و خفته ‌شکل(۲۱) و بی‌ادب سوی او می‌غیژ(۲۲) و او را می‌طلب گه به گفت و گه به خاموشی و گه بوی کردن گیر، هر سو بوی شه حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۱۸۷ Hafez Poem(Qazal)# 187, Divan e Ghazaliat طبیبِ عشق مسیحادم است و مُشفِق(۲۳) لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟ تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند عِتابِ(۲۴) یارِ پری چهره عاشقانه بکش که یک کرشمه(۲۵) تلافی صد جفا بکند مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۳۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1633 انکار فلسفی بر قرائت إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً قرآن کریم، سوره مُلک(۶۷)، آیه ۳۰ Quran, Sooreh Molk(#67), Line #30 قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ  بگو: اگر آبتان در زمين فرو رود، چه كسى شما را آب روان خواهد داد؟ بگو اگر گردد آبتان در زمین نهان، که رساندتان به آب روان مُقریی(۲۶) می‌خواند از روی کتاب ماؤُکُم غَوْرًا، ز چشمه بندم آب آب را در غَورها(۲۷) پنهان کنم چشمه‌ها را خشک و خشکستان کنم آب را در چشمه کی آرد دگر جز من بی مثلِ با فضل و خطر؟ فلسفیِّ منطقیِّ مُستَهان(۲۸) می‌گذشت از سوی مکتب آن زمان چون که بشنید آیت او از ناپسند گفت: آریم آب را ما با کُلَند(۲۹) ما به زخمِ بیل و تیزیِّ تبر آب را آریم از پستی زَبَر(۳۰) شب بخفت و دید او یک شیرمرد زد طَبانچه(۳۱)، هر دو چشمش کور کرد گفت: زین دو چشمهٔ چشم، ای شَقی(۳۲) با تبر نوری بر آر، ار صادقی روز بر جست و دو چشم کور دید نورِ فایِض(۳۳) از دو چشمش ناپدید گر بنالیدی و مُستَغفِر(۳۴) شدی نور رفته از کَرَم، ظاهر شدی لیک اِستِغفار هم در دست نیست ذوقِ توبه نُقلِ هر سرمست نیست زشتیِ اعمال و شومیِّ جُحود راه توبه بر دلِ او بسته بود دل بسختی همچو رویِ سنگ گشت چون شکافد توبه آن را بَهرِ کَشت چون شُعَیبی(۳۵) کو، که تا او از دعا بهر کِشتن خاک سازد کوه را؟ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۰۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1607 خاک زن در دیدهٔ حِس‌بینِ خویش دیدهٔ حس، دشمنِ عقل است و کیش دیدهٔ حس، را خدا اَعماش(۳۶) خواند*** بت‌پرستش گفت و ضدِّ ماش خواند زانکه او کف دید و دریا را ندید زانکه حالی دید و فردا را ندید خواجهٔ فردا و حالی پیشِ او او نمی‌بیند ز گنجی یک تَسُو(۳۷) ذرّه‌ای ز آن آفتاب آرَد پیام آفتاب آن ذرّه را گردد غلام قطره‌ای کز بَحرِ وحدت شد سَفیر هفت بَحر آن قطره را باشد اسیر گر کفِ خاکی شود چالاکِ او پیشِ خاکش سر نهد اَفلاکِ او خاکِ آدم چونکه شد چالاکِ حق پیشِ خاکش سَر نهند املاکِ حق اَلسَّماءُ انْشَقَّتْ آخر از چه بود؟ از یکی چشمی که خاکیی گشود شكافته شدن آسمان برای چه بود؟ بدان جهت که انسانی خاکی چشم گشود. خاک از دُردی(۳۸) نشیند زیرِ آب خاک بین کز عرش بگذشت از شتاب آن لطافت پس بدان کز آب نیست جز عطایِ مُبدِعِ(۳۹) وَهّاب(۴۰) نیست گر کند سُفلی(۴۱) هوا و نار را ور ز گُل او بگذراند خار را حاکم است و یَفْعَلُ الله ما یَشا**** او ز عین درد انگیزد دوا زيرا حق تعالی، حاکم و فرمانروای جهان است و او هر چه خواهد همان کند. چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می آفریند. گر هوا و نار را سُفلی کند تیرگی و دُردی و ثِقلی(۴۲) کند ور زمین و آب را عُلوی(۴۳) کند راهِ گردون را به پا مَطوی(۴۴) کند پس یقین شد که تُعِزُّ مَن تَشا***** خاکیی را گفت: پرها بر گشا پس مسلّم شد که حق تعالی می تواند هر موجود پستی را ارجمند سازد. از اینرو به یک بشر خاکی گفت: پرهای عقلت را بگشا و به اوج آسمان معنا پرواز کن. آتشی را گفت: رو ابلیس شو زیرِ هفتم خاک، با تَلبیس(۴۵) شو آدمِ خاکی برو تو بر سُها(۴۶) ای بِلیسِ آتشی، رو تا ثَری(۴۷) چار طبع و علّتِ اُولی نیَم در تصرّف دایماً من باقیَم کارِ من بی علّت است و مستقیم هست تقدیرم نه علّت، ای سَقیم(۴۸) عادتِ خود را بگردانم به وقت این غبار از پیش، بنشانم به وقت *** قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۷۹ Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #179 … لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ…  … ایشان را دل هایی است که بدان حق را در نیابند، و ایشان را دیدگانی است که بدان حق را نبینند، و ایشان را گوش هایی است که بدان حق را نشنوند و ایشانند ستوران، بل گمراه تر… **** قرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۴۰ Quran, Sooreh Aale Emraan(#3), Line #40 … كَذَٰلِكَ اللهُ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ … خدا آنچه خواهد کند این چنین. ***** قرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۲۶ Quran, Sooreh Aale Emraan(#3), Line #26 قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ بگو خداوندا، تویی دارنده مُلک. دهی مُلک را به هر که خواهی. و ستانی مُلک را از هر که خواهی. و ارجمند کنی هر که را که خواهی و خوار کنی هر که را که خواهی. به دست تو است همه نیکی ها و تویی بر هر چیز توانا. مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۷۰  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2570 گریختن عیسی، فراز کوه از احمقان عیسیِ مریم به کوهی می‌گریخت شیر گویی خونِ او می‌خواست ریخت آن یکی در پی دوید و گفت: خیر در پی ات کس نیست، چه گریزی چو طَیر(۴۹)؟ با شتاب او آنچنان می‌تاخت جُفت(۵۰) کز شتابِ خود، جوابِ او نگفت یک دو میدان در پی عیسی براند پس به جِدِّ جِدّ عیسی را بخواند کز پی مَرضاتِ(۵۱) حق یک لحظه بیست(۵۲) که مرا اندر گریزت مشکلی ست از که این سو می‌گریزی ای کریم؟ نه پی ات شیر و نه خَصم و خوف و بیم گفت: از احمق گریزانم، برو می‌رهانم خویش را، بندم مشو گفت: آخر آن مسیحا نه توی که شود کور و کر از تو مُستَوی(۵۳)؟ مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۸۵  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2585 کآن فُسون و اسمِ اَعظَم را که من بر کر و بر کور خواندم، شد حَسَن بر کُهِ سنگین بخواندم، شد شکاف خرقه را بدرید بر خود تا به ناف بر تنِ مرده بخواندم، گشت حَیّ(۵۴) بر سرِ لاشَی بخواندم، گشت شَی خواندم آن را بر دلِ احمق به وُدّ(۵۵) صد هزاران بار و درمانی نشد سنگِ خارا گشت و زان خو بر نگشت ریگ شد، کز وی نروید هیچ کشت گفت: حکمت چیست کآنجا اسمِ حق سود کرد، اینجا نبود آن را سَبَق(۵۶)؟ آن همان رنج است و این رنجی، چرا او نشد این را و آن را شد دوا؟ گفت: رنجِ احمقی قهرِ خداست رنج و کوری نیست قهر، آن ابتلاست ابتلا رنجی ست کان رحم آوَرَد احمقی رنجی ست کان زخم آوَرَد(۵۷) آنچه داغِ اوست، مُهر او کرده است****** چاره‌ای بر وی نیارد بُرد دست ز احمقان بگریز، چون عیسی گریخت صحبتِ احمق بسی خون ها که ریخت اندک اندک آب را دزدد هوا دین چنین دزدد هم احمق از شما گرمیت را دزدد و سردی دهد همچو آن کو زیرِ کون، سنگی نهد آن گریزِ عیسی نه از بیم بود ایمن ست او، آن پی تعلیم بود زَمهَریر(۵۸) ار پُر کند آفاق را چه غم آن خورشیدِ با اِشراق(۵۹) را؟ ****** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۷ Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #7 خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ خدا بر دلهايشان و بر گوششان مهر نهاده و بر روى چشمانشان پرده‌اى است، و برايشان عذابى است بزرگ. (۱) طُرِّه: دستۀ موی تابیده در کنار پیشانی، حاشیه و کنارۀ جامه (۲) جَعدین: مجعّد، چین و شکن دار (۳) شیوه: راه و روش (۴) ماچین: چین بزرگ، چین اصلی (۵) تَسخَر زدن: ریشخند کردن، از روی تمسخر به کسی خندیدن (۶) گول: ابله، احمق (۷) لولی: کولی، جوان خوش‌اندام، بانشاط، سرمست، سرودگو، مطرب (۸) مولیدن: نالیدن، زاری کردن (۹) فارِس: اسب سوار (۱۰) تَجهیز: وسایل کفن مرده (۱۱) تَکفین: مرده‌ای را کفن کردن، کفن پوشاندن به مرده (۱۲) میتین: تبر، ابزار سنگ تراشی (۱۳) کَرّ و فَر: جلال و شکوه (۱۴) جوزینه: حلوای گردو (۱۵) لوزینه: حلوایی که از عسل و مغز بادام درست کنند (۱۶) طُرفه: شگفتی آور، عجیب (۱۷) اَکمَه: کور مادرزاد، کسی که عقلش تباه باشد. (۱۸) اَبرَص: کسی که پوست بدنش دارای لکه های سفید باشد، آنکه دچار بیماری پیسی باشد. (۱۹) مُضطَر: بیچاره (۲۰) لوک: آن که به زانو و دست راه رود از شدت ضعف و سستی، عاجزی و زبونی (۲۱) خفته: خوابیده، خمیده (۲۲) غیژیدن: خزیدن، چهار دست و پا مانند کودکان راه رفتن، به روی زانو نشسته راه رفتن (۲۳) مُشفِق: دل ‌سوز، مهربان  (۲۴) عِتاب: ملامت کردن، سرزنش (۲۵) کرشمه: ناز، اشاره با چشم و ابرو، غمزه (۲۶) مُقری: خواننده و تعلیم دهنده قرآن (۲۷) غَور: قعر، گودی، ته ‌چیزی (۲۸) مُستَهان: خوار، ذلیل، بی قدر (۲۹) کُلَند: کُلَنگ (۳۰) زَبَر:‌ بالا (۳۱) طَبانچه: سیلی، چک (۳۲) شَقی: بدبخت (۳۳) فایِض: فیض‌دهنده، فیض‌رسان (۳۴) مُستَغفِر: کسی که استغفار می‌کند، آمرزش‌خواهنده (۳۵) شُعَیب: نام پیغمبری که پدرزن موسی بود و بر قوم مَدیَن مبعوث شد (۳۶) اَعما: کور، نابینا (۳۷) تَسُو: یک قسمت کوچک از چیزی، شیء حقیر و ناچیز (۳۸) دُرد: آنچه از مایعات خصوصاً شراب ته‌نشین شود و در ته ظرف جا بگیرد، لای، لرد (۳۹) مُبدِع: آفریدگار، پدید‌آورندۀ هست از نیست، هستی‌بخش (۴۰) وَهّاب: بسیار‌بخشنده، از نام‌های خداوند (۴۱) سُفلی: پایینی، زیرین (۴۲) ثِقل: سنگین شدن، سنگینی (۴۳) عُلوی: بالایی، فوقانی (۴۴) مَطوی: درنوردیده شده، طی شده، در هم پیچیده شده (۴۵) تَلبیس: حیله گری، نیرنگ بازی (۴۶) سُها: ستاره‌ای کم‌نور در دب اصغر (۴۷) ثَری: خاک، زمین (۴۸) سَقیم: نادرست، بیمار (۴۹) طَیر: پرنده (۵۰) جُفت تاختن: با شتاب تاختن، چهار نعل رفتن (۵۱) ‌مَرضات: خشنودی (۵۲) ‌بیست: مخفف بایست (۵۳) مُستَوی: برابر و هموار، در اینجا به معنی بهبود یافتن (۵۴) حَیّ: زنده (۵۵) وُدّ: دوستی، عشق و محبت (۵۶) نبود آن را سَبَق: تأثیر و نفوذ نکرد (۵۷) زخم آوردن: موجب آسیب به دیگران و یا خود شخص احمق شدن (۵۸) زَمهَریر: سرمای سخت (۵۹) اِشراق: درخشیدن، تابان گشتن، روشن شدن************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1227, Divan e Shamsرویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینشصد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینشهر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آردشیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینشآن طره پرچین را چون باد بشوراندصد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینشبر روی و قفای مه سیلی زده حسن اوبر دبدبه قارون تسخر زده مسکینشآن ماه که می‌خندد در شرح نمی‌گنجدای چشم و چراغ من دم درکش و می‌بینشصد چرخ همی ‌گردد بر آب حیات اوصد کوه کمر بندد در خدمت تمکینشگولی مگر ای لولی اینجا به چه می‌مولیرو صید و تماشا کن در شاهی شاهینشگر اسب ندارد جان پیشش برود لنگانبنشاند آن فارِس جان را سپس زینشور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهدمانند طبیب آید آن شاه به بالینشعشقست یکی جانی دررفته به صد صورتدیوانه شدم باری من در فن و آیینشحسن و نمک نادر در صورت عشق آمدتا حسن و سکون یابد جان از پی تسکینشبر طالع ماه خود تقویم عجب بست اوتقویم طلب می‌کن در سوره والتینش*خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جاناز تابش خود سازد تجهیزش و تکفینشفرهاد هوای او رفتست به که کندنتا لعل شود مرمر از ضربت میتینشمن بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این رابشنو ز پس پرده کر و فرِ تحسینشخامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینهلوزینه دعا گوید حلوا کند آمینش* قرآن کریم، سوره تین(۹۵)Quran, Sooreh Tin(#95)وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ (١)سوگند به انجير و زيتونوَطُورِ سِينِينَ (٢)سوگند به طور سیناوَهَٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ (٣)سوگند به اين شهر امنلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ (۴)كه ما آدمى را در نيكوترین اعتدال و ساختار آفريديم.ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ (۵)آنگاه او را فروتر از همه فروتران گردانيديم.إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ (۶)مگر آنان كه ايمان آورده‌اند و كارهاى شايسته (نیک) كرده‌اند كه ایشان را پاداشی است ناگسسته.فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ (٧)پس چيست كه با اين حال تو را به تكذيب (انکار) قيامت وامى‌دارد؟أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحَاكِمِينَ (٨)آيا خدا بهترین داوران نيست؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1638زین سبب فرمود استثنا کنیدگر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر میلی دهمهر نفس بر دل دگر داغی نهمکل اصباح لنا شأْن جدیدکل شیء عن مرادی لا یحید**در هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود.** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #29يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍهر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۸۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1819دوست دارد یار این آشفتگیکوشش بیهوده به از خفتگیآنکه او شاه است او بی کار نیستناله از وی طرفه کو بیمار نیستبهر این فرمود رحمان ای پسرکل یوم هو فی شأن ای پسرای پسر معنوی، برای همین است که حضرت رحمان فرمود: او در هر روز به کاری است.اندرین ره می‌تراش و می‌خراشتا دم آخر دمی فارغ مباشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3069اکمه و ابرص چه باشد مرده نیززنده گردد از فسون آن عزیزو آن عدم کز مرده مرده‌تر بودوقت ایجادش عدم مضطر بودکل یوم هو فی شأن بخوانمر ورا بی کار و بی‌فعلی مدان«خدا هر آن به کاری است» را بخوان. و هرگز او را بیکار مینگار.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دید دوست استچونکه دید دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 979در طلب زن دایما تو هر دو دستکه طلب در راه نیکو رهبر استلنگ و لوک و خفته ‌شکل و بی‌ادبسوی او می‌غیژ و او را می‌طلبگه به گفت و گه به خاموشی و گهبوی کردن گیر هر سو بوی شهحافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۱۸۷Hafez Poem(Qazal)# 187, Divan e Ghazaliatطبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیکچو درد در تو نبیند که را دوا بکندتو با خدای خود انداز کار و دل خوش دارکه رحم اگر نکند مدعی خدا بکندعتاب یارِ پری چهره عاشقانه بکشکه یک کرشمه تلافی صد جفا بکندمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1633انکار فلسفی بر قرائت إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراًقرآن کریم، سوره مُلک(۶۷)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Molk(#67), Line #30قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ بگو: اگر آبتان در زمين فرو رود، چه كسى شما را آب روان خواهد داد؟بگو اگر گردد آبتان در زمین نهان، که رساندتان به آب روانمقریی می‌خواند از روی کتابماؤکم غورا ز چشمه بندم آبآب را در غورها پنهان کنمچشمه‌ها را خشک و خشکستان کنمآب را در چشمه کی آرد دگرجز من بی مثل با فضل و خطرفلسفی منطقی مستهانمی‌گذشت از سوی مکتب آن زمانچون که بشنید آیت او از ناپسندگفت آریم آب را ما با کلندما به زخم بیل و تیزی تبرآب را آریم از پستی زبرشب بخفت و دید او یک شیرمردزد طبانچه هر دو چشمش کور کردگفت زین دو چشمهٔ چشم ای شقیبا تبر نوری بر آر ار صادقیروز بر جست و دو چشم کور دیدنورِ فایض از دو چشمش ناپدیدگر بنالیدی و مستغفر شدینور رفته از کرم ظاهر شدیلیک استغفار هم در دست نیستذوق توبه نقل هر سرمست نیستزشتی اعمال و شومی جحودراه توبه بر دل او بسته بوددل بسختی همچو روی سنگ گشتچون شکافد توبه آن را بهرِ کشتچون شعیبی کو که تا او از دعابهر کشتن خاک سازد کوه رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1607خاک زن در دیدهٔ حس‌بین خویشدیدهٔ حس دشمن عقل است و کیشدیدهٔ حس را خدا اعماش خواند***بت‌پرستش گفت و ضد ماش خواندزانکه او کف دید و دریا را ندیدزانکه حالی دید و فردا را ندیدخواجهٔ فردا و حالی پیش اواو نمی‌بیند ز گنجی یک تسوذره‌ای ز آن آفتاب آرد پیامآفتاب آن ذره را گردد غلامقطره‌ای کز بحر وحدت شد سفیرهفت بحر آن قطره را باشد اسیرگر کف خاکی شود چالاک اوپیش خاکش سر نهد افلاک اوخاک آدم چونکه شد چالاک حقپیش خاکش سر نهند املاک حقالسماء انشقت آخر از چه بوداز یکی چشمی که خاکیی گشودشكافته شدن آسمان برای چه بود؟ بدان جهت که انسانی خاکی چشم گشود.خاک از دردی نشیند زیر آبخاک بین کز عرش بگذشت از شتابآن لطافت پس بدان کز آب نیستجز عطای مبدع وهاب نیستگر کند سفلی هوا و نار راور ز گل او بگذراند خار راحاکم است و یفعل الله ما یشا****او ز عین درد انگیزد دوازيرا حق تعالی، حاکم و فرمانروای جهان است و او هر چه خواهد همان کند. چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می آفریند.گر هوا و نار را سفلی کندتیرگی و دردی و ثقلی کندور زمین و آب را علوی کندراه گردون را به پا مطوی کندپس یقین شد که تعز من تشا*****خاکیی را گفت پرها بر گشاپس مسلّم شد که حق تعالی می تواند هر موجود پستی را ارجمند سازد. از اینرو به یک بشر خاکی گفت: پرهای عقلت را بگشا و به اوج آسمان معنا پرواز کن.آتشی را گفت رو ابلیس شوزیر هفتم خاک با تلبیس شوآدم خاکی برو تو بر سهاای بلیس آتشی رو تا ثریچار طبع و علت اولی نیمدر تصرف دایما من باقیمکارِ من بی علت است و مستقیمهست تقدیرم نه علت ای سقیمعادت خود را بگردانم به وقتاین غبار از پیش بنشانم به وقت*** قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۷۹Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #179… لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ… … ایشان را دل هایی است که بدان حق را در نیابند، و ایشان را دیدگانی است که بدان حق را نبینند، و ایشان را گوش هایی است که بدان حق را نشنوند و ایشانند ستوران، بل گمراه تر…**** قرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۴۰Quran, Sooreh Aale Emraan(#3), Line #40… كَذَٰلِكَ اللهُ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ… خدا آنچه خواهد کند این چنین.***** قرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Aale Emraan(#3), Line #26قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌبگو خداوندا، تویی دارنده مُلک. دهی مُلک را به هر که خواهی. و ستانی مُلک را از هر که خواهی. و ارجمند کنی هر که را که خواهی و خوار کنی هر که را که خواهی. به دست تو است همه نیکی ها و تویی بر هر چیز توانا.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۷۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2570گریختن عیسی، فراز کوه از احمقانعیسی مریم به کوهی می‌گریختشیر گویی خون او می‌خواست ریختآن یکی در پی دوید و گفت خیردر پی ات کس نیست چه گریزی چو طیربا شتاب او آنچنان می‌تاخت جفتکز شتاب خود جواب او نگفتیک دو میدان در پی عیسی براندپس به جد جد عیسی را بخواند کز پی مرضات حق یک لحظه بیستکه مرا اندر گریزت مشکلی ستاز که این سو می‌گریزی ای کریمنه پی ات شیر و نه خصم و خوف و بیمگفت از احمق گریزانم برومی‌رهانم خویش را بندم مشوگفت آخر آن مسیحا نه تویکه شود کور و کر از تو مستویمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۸۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2585کآن فسون و اسم اعظم را که منبر کر و بر کور خواندم شد حسنبر که سنگین بخواندم شد شکافخرقه را بدرید بر خود تا به نافبر تن مرده بخواندم گشت حیبر سر لاشی بخواندم گشت شیخواندم آن را بر دل احمق به ودصد هزاران بار و درمانی نشدسنگ خارا گشت و زان خو بر نگشتریگ شد کز وی نروید هیچ کشتگفت حکمت چیست کآنجا اسم حقسود کرد اینجا نبود آن را سبقآن همان رنج است و این رنجی چرااو نشد این را و آن را شد دواگفت رنج احمقی قهر خداسترنج و کوری نیست قهر آن ابتلاستابتلا رنجی ست کان رحم آورداحمقی رنجی ست کان زخم آوردآنچه داغ اوست مهر او کرده است******چاره‌ای بر وی نیارد برد دستز احمقان بگریز چون عیسی گریختصحبت احمق بسی خون ها که ریختاندک اندک آب را دزدد هوادین چنین دزدد هم احمق از شماگرمیت را دزدد و سردی دهدهمچو آن کو زیرِ کون سنگی نهدآن گریزِ عیسی نه از بیم بودایمن ست او آن پی تعلیم بودزمهریر ار پر کند آفاق راچه غم آن خورشید با اشراق را****** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۷Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #7خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌخدا بر دلهايشان و بر گوششان مهر نهاده و بر روى چشمانشان پرده‌اى است، و برايشان عذابى است بزرگ.

07.11.2018

Ganje Hozour audio Program #718

برنامه صوتی شماره ۷۱۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۲ ژوئیه ۲۰۱۸ ـ ۱۲ تیرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۶۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 566, Divan e Shamsبُتی کاو زُهره و مَه را همه شب شیوه(۱) آموزددو چشمِ او به جادویی دو چشمِ چرخ بردوزدشما دلها نگه دارید، مسلمانان که من باریچنان آمیختم با او که دل با من نیامیزدنخست از عشقِ او زادم، به آخر دل بدو دادمچو میوه زاید از شاخی، از آن شاخ اندر آویزدز سایه خود گریزانم، که نور از سایه پنهانستقرارش از کجا باشد، کسی کز سایه بگریزد؟سرِ زلفش همی‌گوید: صَلا(۲) زوتر رَسَن(۳) بازیرخِ شمعش همی‌گوید: کجا پروانه تا سوزد؟برای این رَسَن بازی دلاور باش و چَنبَر(۴) شودرافکن خویش در آتش چو شمعِ او برافروزدچو ذوقِ سوختن دیدی، دگر نشکیبی(۵) از آتشاگر آبِ حیات آید تو را ز آتش نینگیزدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۵۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 656, Divan e Shamsای آنکه بزادیت، چو در مرگ رسیدیداین زادنِ ثانیست، بزایید، بزاییدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه، همچون شَبَتهم قضا دستت بگیرد عاقبتگر قضا صد بار، قصد جان کندهم قضا جانت دهد، درمان کنداین قضا صد بار اگر راهت زندبر فراز چرخ، خرگاهت(۶) زنداز کَرَم دان این که می‌ترساندتتا به مُلکِ ایمنی بنشاندتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۷۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1670, Divan e Shamsما به خرمنگاهِ جان بازآمدیمجانبِ شه همچو شهباز آمدیمسیر گشتیم از غریبی و فراقسوی اصل و سوی آغاز آمدیموارهیدیم از گدایی و نیازپای کوبان جانبِ ناز آمدیممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1051کار، آن دارد که پیش از تن بُده ستبگذر از اینها که نو حادِث شده ستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1054آنچه آبِست(۷) است شب، جز آن نَزادحیله‌ها و مکرها بادست بادکی کند دل خوش به حیلت های گَش(۸)آنکه بیند حیلهٔ حق بر سرش؟او درونِ دام، دامی می‌نهدجانِ تو نه این جَهَد، نه آن جَهَدگر بروید، ور بریزد صد گیاهعاقبت بر روید آن کِشتهٔ الهکِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخستاین دوم فانی است و آن اول درستکِشتِ اول کامل و بُگزیده استتخمِ ثانی فاسد و پوسیده استافکن این تدبیرِ خود را پیشِ دوستگرچه تدبیرت هم از تدبیرِ اوستکار، آن دارد که حق افراشته استآخر آن روید که اول کاشته استهرچه کاری، از برای او بکارچون اسیرِ دوستی ای دوستدارگِردِ نفسِ دزد و کارِ او مپیچهرچه آن نه کار حق، هیچ است هیچپیش از آنکه روزِ دین(۹) پیدا شودنزدِ مالک، دزدِ شب رسوا شودرختِ دزدیده به تدبیر و فَنَشمانده روزِ داوری بر گردنشصد هزاران عقل با هم برجهندتا به غیرِ دامِ او دامی نهنددامِ خود را سخت‌تر یابند و بسکی نماید قُوّتی با باد، خَس(۱۰)؟مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۲۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2629, Divan e Shamsای گردِ جهان گشته و جز نقش ندیدهبر روی زن آبی و یقین دان که به خوابیبِستان قدحِ عِشرت(۱۱) و ، وز بند برون جِهتا با خبری، بندِ سوالی و جوابیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1847چون نپرسی زودتر کشفت شودمرغِ صبر از جمله پَرّان‌تر بودور بپرسی دیرتر حاصل شودسهل از بی صبریت مشکل شودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1578نحس شاگردی که با استادِ خویشهمسری آغازد و آید به پیشبا کدام استاد؟ استادِ جهانپیشِ او یکسان هویدا و نهانچشمِ او یَنْظُر بِنُورِ الله* شدهپرده‌های جَهل را خارِق(۱۲) بدهاز دلِ سوراخِ چون کهنه گلیمپرده‌ای بندد به پیشِ آن حکیمپرده می‌خندد بر او با صد دهانهر دهانی گشته اِشکافی(۱۳) بر آنگوید آن استاد مر شاگرد راای کم از سگ، نیستت با من وفا؟خود مرا اُستا(۱۴) مگیر آهن‌گُسِل(۱۵)همچو خود شاگرد گیر و کوردِلنه از مَنَت باری است در جان و روان؟بی مَنَت آبی نمی‌گردد روانپس دلِ من کارگاهِ بختِ توستچه شْکنی این کارگاه، ای نادرست؟* حديثاِتَّقُوا فَراسَةَ الْـمُؤمِنِ فَاَنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِاللهِبترسید از زیرکی مؤمن که او با نور خدا می بیند.مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۲۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2824, Divan e Shamsهله باز آ، هله باز آ، به سوی نعمت و ناز آکه مَنَت باز فرستم، ز پسِ مرگ و جداییپر و بالِ تو بریدم، غم و آهِ تو شنیدمهله بازت بخریدم، که نه در خوردِ جفاییز پسِ مرگ برون پر، خبرِ رحمتِ من برکه نگویند: چو رفتی به عدم، باز نیاییمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 422سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش(۱۶)وا رهانَد از خیال و سایه‌اشسایهٔ یزدان(۱۷) بود بندهٔ خدامرده این عالم و زندهٔ خدادامنِ او گیر زوتر بی‌گمانتا رهی در دامنِ آخرزمانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۳۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2631, Divan e Shamsتو دوش رهیدی و شب دوش رهیدیامروز مکن حیله، که آن رفت که دیدیما را به حکایت به درِ خانه ببردیبر در بنشاندی و تو بر بام دویدیصد کاسه همسایه مظلوم شکستیصد کیسه درین راه به حیلت ببریدیآن کیست که او را به دغل خفته نکردی؟وز زیرِ سرِ خفته گلیمی نکشیدی؟گفتی که: از آن عالم کس باز نیامدامروز ببینی چو بدین حال رسیدیامروز ببینی که چه مرغی و چه رنگیکز زخمِ اجل بندِ قفس را بدریدیامروز ببینی که کیان را یَله کردی(۱۸)امروز ببینی که کیان را بگزیدییا شیر ز پستانِ کرامات چشیدییا شیر ز پستانِ سیه دیو مکیدیای باز، کلاه از سر و روی تو برون شدخوش خوش بنگر، خوش بشنو، آنچه نشنیدیآنجا بردت پای، که در سر هوسش بودو آنجا بردت دیده، که آنجا نگریدیبر تو زند(۱۹) آن گل، که به گلزار بکشتیدر تو خَلَد(۲۰) آن خار، که در یار خَلیدیتلخی دهد امروز تو را در دل و در کامآن زَهرگیایی(۲۱) که درین دشت چریدیآن آهنِ تو نرم شد، امروز ببینیکه قفلِ دری یا جهتِ قفل کلیدیطوقِ مَلَکی این دم اگر گوهرِ پاکیردِّ فَلَکی این دم اگر زشت و پلیدیگر آبِ حیاتی تو و گر آبِ سیاهیاین چشم ببستی تو، در آن چشمه رسیدیبا جمله روانها به پرِ روح، روانیاینست سزای تو گر از نَفس جهیدیبا خالقِ آرام تو آرام گرفتیوز آب و گِلِ تیره بیگانه رهیدیامروز تو را بازخَرَد شعله آن نورکاینجا ز دل و جان به دل و جانْش خریدیآن سیمَبر(۲۲) اندر برِ سیمینِ تو آیدکاو را چو نثارِ زر ازین خاک بچیدیای عشق ببخشای تو بر حالِ ضعیفانکز خاک همان رُست که در خاک دمیدیخامش کن و منمای به هر کس سرِ دل، ز آنکدر دیده هر ذرّه چو خورشید پدیدیخاموش و دهان را به خموشی تو دوا کنزیرا که ز پستانِ سیه دیو مکیدیمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۰۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2208, Divan e Shamsای دلِ پَرّانِ من تا کی از این ویرانِ تنگر تو بازی برپر آنجا، ور تو خود بومی(۲۳)، بگومولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2034این عجب که جان به زندان اندر استوانگهی مِفتاحِ(۲۴) زندانش به دستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 944شرطِ مَن جابِالْحَسَن** نه کردن استاین حَسَن را سوی حضرت بردن استشرط به جا آوردن کار نیک تنها انجام آن نیست، بلکه باید این کار نیک را به بارگاه حضرت حق رسانید.جوهری داری ز انسان یا خری؟این عَرَض ها که فنا شد، چون بری؟** قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۶۰Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #160مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ۖ وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَىٰ إِلَّا مِثْلَهَا وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَهر كس كار نيكى انجام دهد ده برابر به او پاداش دهند، و هر كه كار بدى انجام دهد تنها همانند آن كيفر بيند، تا ستمى بر آنها نرفته باشد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1113تو ببند آن چشم و خود تسلیم کنخویش را بینی در آن شهرِ کهُنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کَمین(۲۵)این چنین جانی چه درخورد تن است؟هین بشو ای تن از این جان هر دو دستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1436بیان آنکه حصولِ علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست که افتاده است به دستِ راه‌زنبدگهر را علم و فن آموختندادن تیغی به دست راهزنتیغ دادن در کف زنگی مستبه که آید علم ناکس را به دستعلم و مال و منصب و جاه و قرانفتنه آمد در کف بدگوهرانپس غزا زین فرض شد بر مؤمنانتا ستانند از کف مجنون سنانجان او مجنون تنش شمشیرِ اوواستان شمشیر را زآن زشت‌خوآنچه منصب می‌کند با جاهلاناز فضیحت کی کند صد ارسلانعیب او مخفی ست چون آلت بیافتمارش از سوراخ بر صحرا شتافتجمله صحرا مار و کژدم پر شودچونکه جاهل شاه حکم مر شودمال و منصب ناکسی کآرد به دستطالب رسوایی خویش او شده ستیا کند بخل و عطاها کم دهدیا سخا آرد به ناموضع نهدشاه را در خانهٔ بیدق نهداین چنین باشد عطا کاحمق دهدحکم چون در دست گمراهی فتادجاه پندارید در چاهی فتادره نمی‌داند قلاووزی کندجان زشت او جهان‌سوزی کندطفل راه فقر چون پیری گرفتپیروان را غول ادباری گرفتکه بیا تا ماه بنمایم تو راماه را هرگز ندید آن بی‌صفاچون نمایی چون ندیدستی به عمرعکس مه در آب هم ای خام غمراحمقان سرور شدستند و ز بیمعاقلان سرها کشیده در گلیممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۹۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2938مؤمن کیس*** ممیز کو که تاباز داند حیزکان را از فتیگرنه معیوبات باشد در جهانتاجران باشند جمله ابلهان*** حدیثاَلْـمُؤمِنُ کَیِّسٌ فَطِنٌ حَذِرٌمؤمن، زیرک و هوشمند و با پرهیز است.مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4893آن نسیمی که بیاید از چمنهست پیدا از سموم گولخنبوی صدق و بوی کذب گول‌گیرهست پیدا در نفس چون مشک و سیرگر ندانی یار را از ده‌دلهاز مشام فاسد خود کن گلهبانگ حیزان و شجاعان دلیرهست پیدا چون فن روباه و شیرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2214چون شوی دور از حضورِ اولیادر حقیقت گشته‌ای دور از خداچون نتیجهٔ هجرِ همراهان غم استکی فراق روی شاهان زان کم استسایهٔ شاهان طلب هر دم شتابتا شوی ز آن سایه بهتر ز آفتابگر سفر داری بدین نیت بروور حضر باشد از این غافل مشو

07.05.2018

Ganje Hozour audio Program #717

برنامه صوتی شماره ۷۱۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۲۵ ژوئن ۲۰۱۸ ـ ۵ تیرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۵۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 656, Divan e Shamsمرغان، که کنون از قفسِ خویش جداییدرخ باز نمایید و بگویید کجایید؟کشتیِّ شما ماند بر این آب، شکستهماهی صفتان، یک دم از این آب برآییدیا قالب بشکست و بدان دوست رسیدیتیا دام بشد از کف و از صید جدایید؟امروز شما هیزمِ آن آتشِ خویشید؟یا آتشتان مُرد، شما نورِ خدایید؟آن باد وبا گشت، شما را فُسُرانید(۱)یا باد صبا گشت، به هر جا که درآیید؟در هر سخن از جانِ شما هست جوابیهر چند دهان را به جوابی نگشاییددر هاونِ ایّام چه دُرها(۲) که شکستیدآن سُرمهء دیدست، بسایید، بساییدای آنکه بزادیت، چو در مرگ رسیدیداین زادنِ ثانیست، بزایید، بزاییدگر هند و گر ترک بزادیت دوم بارپیدا شود آن روز که روبند گشایید*ور زانکه سِزیدیت به شمس الحقِ تبریزوالله که شما خاصْبَکِ(۳) روز سِزایید(۴)* قرآن کریم، سوره قیامت(۷۵)، آیه ۲۲-۲۴Quran, Sooreh Ghiamat(#75), Line #22-24وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ (٢٢)آن روز رخسار طایفه‌ای (از شادی) بر افروخته و نورانی است.إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (٢٣)و به چشم دل جمال حق را مشاهده می‌کنند.وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ (۲۴)و رخسار گروهی دیگر عبوس و غمگین است.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2034این عجب که جان به زندان اندر استوانگهی مِفتاحِ(۵) زندانش به دستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۳۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 830, Divan e Shamsجلوه مکن جمالت، مگشای پرّ و بالتتا بر پَرِ خدایی جان مُستَطیر(۶) باشدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۹۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 895, Divan e Shamsدُرد به پستی نشست، صاف ز دُردی برستگردنِ گرگان شکست، یوسفِ کنعان رسیدصبحِ دروغین گذشت، صبحِ سعادت رسیدجان شد و جانِ بقا، از برِ جانان رسیدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۹۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1896, Divan e Shamsمثالِ شمع، شد خونم در آتشز دل جوشیدن و بر رخ فُسُردن(۷)از این خانه شدم من سیر، وقت استبه بامِ آسمانها رخت بُردن(۸)مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۰۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2205, Divan e Shamsدر میانِ باغِ حُسنش می‌پر ای مرغِ ضمیرکایمِن آباد است(۹)، آنجا دام یا مِضراب(۱۰) کو؟در درونِ عاریت‌های تنِ تو بخششی استدر میانِ جان طلب کان بخششِ وَهّاب(۱۱) کو؟چون برون رفتی ز گِل، زود آمدی در باغِ دلپس از آن سو جز سماع و جز شرابِ ناب کو؟چون هزاران حُسن دیدی کان نَبُد از کالبدپس چرا گویی جمالِ فاتِحُ الاَبواب(۱۲) کو؟ای فقیه از بهرِ لله(۱۳) علمِ عشق آموز توز آنکه بعد از مرگ حَلّ و حُرمت(۱۴) و ایجاب کو؟مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۰۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2208, Divan e Shamsناله ای کن عاشقانه، دردِ محرومی بگوپارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگوگر کسی گوید که: آتش سرد شد، باور مکنتو چه دودی و چه عودی، حَیِّ(۱۵) قَیّومی(۱۶)، بگو؟ای دلِ پَرّانِ من تا کی از این ویرانِ تنگر تو بازی برپر آنجا، ور تو خود بومی(۱۷)، بگومولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 638یک سگ است و در هزاران می‌رودهر که در وی رفت او او می‌شودهر که سردت کرد می‌دان کو در اوستدیو پنهان گشته اندر زیرِ پوستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۷۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2275, Divan e Shamsکوه است جان در معرفت، تن برگِ کاهی در صفتبر برگ کی دیده است کس یک کوه را آویخته؟از ره روان گردی روان، صحبت بِبُر از دیگرانور نی بمانی مبتلا، در مبتلا آویختهجانِ عزیزان گشته خون، تا عاقبت چون است چوناز بدگمانی سرنگون در انتها آویختهچون دید جانِ پاکشان آن تخم کاوّل کاشت جانواگشت فکر، از انتها در ابتدا آویختهاصلِ ندا از دل بُوَد، در کوهِ تن افتد صَدا(۱۸)خاموش، رو در اصلِ کُن، ای در صَدا آویختهگفتِ زبان کِبر(۱۹) آورد، کِبرت نیازت را خوردشو تو ز کِبرِ خود جدا، در کِبریا(۲۰) آویختهمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1050روحِ او با روحِ شه در اصلِ خویشپیش ازین تن، بوده هم پیوند و خویشکار، آن دارد که پیش از تن بُده ستبگذر از اینها که نو حادِث شده ستکار، عارف ‌راست، کو نه اَحوَل(۲۱) استچشمِ او بر کِشت های اول استآنچه گندم کاشتندی و آنچه جوچشمِ او آنجاست روز و شب گِروآنچه آبِست(۲۲) است شب، جز آن نَزادحیله‌ها و مکرها با دستِ بادکی کند دل خوش به حیلت های گَش(۲۳)آنکه بیند حیلهٔ حق** بر سرش؟او درونِ دام، دامی می‌نهدجانِ تو نه این جَهَد، نه آن جَهَدگر بروید، ور بریزد صد گیاهعاقبت بر روید آن کِشتهٔ الهکِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخستاین دوم فانی است و آن اول درستکِشتِ اول کامل و بُگزیده استتخمِ ثانی فاسد و پوسیده استافکن این تدبیرِ خود را پیشِ دوستگرچه تدبیرت هم از تدبیرِ اوستکار، آن دارد که حق افراشته استآخر آن روید که اول کاشته استهرچه کاری، از برای او بکارچون اسیرِ دوستی ای دوستدارگِردِ نفسِ دزد و کارِ او مپیچهرچه آن نه کار حق، هیچ است هیچ** قرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۵۴Quran, Sooreh Ale Emran(#3), Line #54وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَو آنان فریفتاری نمودند و خدا نیز مکر کرد، و خدا بهترین مکر کنندگان است.مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 393, Divan e Shamsجمع باشید ای حریفان زآنکه وقتِ خواب نیستهر حریفی کو بخُسبَد، والله از اَصحاب(۲۴) نیستروی بُستان(۲۵) را نبیند، راهِ بُستان گم کندهر که او گردان و نالان شیوه دولاب(۲۶) نیستای بجُسته کامِ دل اندر جهانِ آب و گلمی‌دوانی سوی آن جو، کاندر آن جو آب نیست***ز آسمانِ دل برآ، ماها و شب را روز کنتا نگوید شب روی کامشب شبِ مهتاب نیستبی خبر بادا دلِ من از مکان و کانِ اوگر دلم لرزان ز عشقش چون دلِ سیماب(۲۷) نیست*** قرآن کریم، سوره نور(۲۴)، آیه ۳۹Quran, Sooreh Noor(#24), Line #39وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّىٰ إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ ۗ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِاعمال كافران چون سرابى است در بيابانى. تشنه، آبش پندارد و چون بدان نزديك شود هيچ (آبی) نيابد و خدا را نزد خود يابد كه به حساب او به طور کامل رسیدگی می کند، و خداوند در محاسبه سریع است.مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۱۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 413, Divan e Shamsمن نشستم ز طلب، وین دلِ پیچان ننشستهمه رفتند و نشستند و دمی جان ننشستهر که اِستاد به کاری، بنشست آخرِ کارکار آن دارد(۲۸) آن کز طلبِ آن ننشستهر که او نعره تسبیحِ جمادِ تو شنیدتا نبردش به سراپرده رحمان ننشستتا سلیمان به جهان مُهرِ هوایت ننمودبر سرِ اوجِ هوا تختِ سلیمان ننشستهر که تشویشِ سرِ زلفِ پریشانِ تو دیدتا ابد از دلِ او فکرِ پریشان ننشستهر که در خواب خیالِ لبِ خندانِ تو دیدخواب از او رفت و خیالِ لبِ خندان ننشستتُرُشی‌های(۲۹) تو صَفرای(۳۰) رَهی(۳۱) را ننشاندوز علاجِ سرِ سودای(۳۲) فراوان ننشستهر که را بوی گلستانِ وصالِ تو رسیدهمچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست(۱) فُسُرانیدن: منجمد کردن، از جنبش انداختن(۲) دُر: مروارید درشت(۳) خاصْبَک: امیر خاص و با نفوذ(۴) روز سِزا: روز قیامت که هر کس سزای عمل خود خواهد دید، روز جزا(۵) مِفتاح: کلید(۶) مُستَطیر: در حال پرواز، پرواز کننده، درخشان، مُستَنیر(۷) فُسُردن: سخت شدن، منجمد شدن(۸) رخت بُردن: کوچ کردن، کوچیدن(۹) ایمِن آباد: جای بسیار امن که با امنیت آباد شده(۱۰) مِضراب: نوعی دام به‌صورت کیسۀ توری دسته ‌دار برای شکار پرنده در هوا یا ماهی در آب(۱۱) وَهّاب: بسیار ‌بخشنده، از نام های خداوند(۱۲) فاتِحُ الاَبواب: گشاینده درها، از نام های خداوند(۱۳) بهرِ لله: برای خدا(۱۴) حَلّ و حُرمت: حلال بودن و حرام بودن(۱۵) حَیّ: زنده، از نام ‌های خداوند(۱۶) قَیّوم: پاینده، قائم‌ به ‌ذات، از نام‌های خداوند(۱۷) بوم: جغد(۱۸) صَدا: پژواک، انعکاس صوت(۱۹) کِبر: خودخواهی، خودنمایی، نخوت(۲۰) کِبریا: عظمت، جلال، از نام های خدا(۲۱) اَحوَل: لوچ، دو بین(۲۲) آبِست: آبستن(۲۳) گَش: بسیار، فراوان، انبوه(۲۴) اَصحاب: اَصحاب و صحابه جمع صاحب است، صاحب به معنی یار، دوست و هم صحبت است(۲۵) بُستان: باغ، جالیز، بوستان(۲۶) دولاب: چرخ چاه، آنچه بر محوری بچرخد(۲۷) سیماب: جیوه(۲۸) کار آن دارد: او به اصل کار پرداخته است(۲۹) تُرُشی‌: بدخلقی(۳۰) صَفرا: در اینجا هیجان و شوق رسیدن به تو(۳۱) رَهی: رونده، راهرو، چاکر، غلام(۳۲) سودا: هم هویت شدگی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۵۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 656, Divan e Shamsمرغان که کنون از قفس خویش جداییدرخ باز نمایید و بگویید کجاییدکشتی شما ماند بر این آب شکستهماهی صفتان یک دم از این آب برآییدیا قالب بشکست و بدان دوست رسیدیتیا دام بشد از کف و از صید جداییدامروز شما هیزم آن آتش خویشیدیا آتشتان مرد شما نور خداییدآن باد وبا گشت شما را فسرانیدیا باد صبا گشت به هر جا که درآییددر هر سخن از جان شما هست جوابیهر چند دهان را به جوابی نگشاییددر هاون ایام چه درها که شکستیدآن سرمهء دیدست بسایید بساییدای آنکه بزادیت چو در مرگ رسیدیداین زادن ثانیست بزایید بزاییدگر هند و گر ترک بزادیت دوم بارپیدا شود آن روز که روبند گشایید*ور زانکه سزیدیت به شمس الحق تبریزوالله که شما خاصبک روز سزایید* قرآن کریم، سوره قیامت(۷۵)، آیه ۲۲-۲۴Quran, Sooreh Ghiamat(#75), Line #22-24وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ (٢٢)آن روز رخسار طایفه‌ای (از شادی) بر افروخته و نورانی است.إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ (٢٣)و به چشم دل جمال حق را مشاهده می‌کنند.وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ (۲۴)و رخسار گروهی دیگر عبوس و غمگین است.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2034این عجب که جان به زندان اندر استوانگهی مفتاح زندانش به دستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۳۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 830, Divan e Shamsجلوه مکن جمالت مگشای پر و بالتتا بر پرِ خدایی جان مستطیر باشدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۹۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 895, Divan e Shamsدرد به پستی نشست صاف ز دردی برستگردن گرگان شکست یوسف کنعان رسیدصبح دروغین گذشت صبح سعادت رسیدجان شد و جان بقا از بر جانان رسیدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۹۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1896, Divan e Shamsمثال شمع شد خونم در آتشز دل جوشیدن و بر رخ فسردناز این خانه شدم من سیر وقت استبه بام آسمانها رخت بردنمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۰۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2205, Divan e Shamsدر میان باغ حسنش می‌پر ای مرغ ضمیرکایمن آباد است آنجا دام یا مضراب کودر درون عاریت‌های تن تو بخششی استدر میان جان طلب کان بخشش وهاب کوچون برون رفتی ز گل زود آمدی در باغ دلپس از آن سو جز سماع و جز شراب ناب کوچون هزاران حسن دیدی کان نبد از کالبدپس چرا گویی جمال فاتح الابواب کوای فقیه از بهر لله علم عشق آموز توز آنکه بعد از مرگ حل و حرمت و ایجاب کومولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۰۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2208, Divan e Shamsناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگوپارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگوگر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکنتو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگوای دل پران من تا کی از این ویران تنگر تو بازی برپر آنجا ور تو خود بومی بگومولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 638یک سگ است و در هزاران می‌رودهر که در وی رفت او او می‌شودهر که سردت کرد می‌دان کو در اوستدیو پنهان گشته اندر زیرِ پوستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۷۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2275, Divan e Shamsکوه است جان در معرفت تن برگ کاهی در صفتبر برگ کی دیده است کس یک کوه را آویختهاز ره روان گردی روان صحبت ببر از دیگرانور نی بمانی مبتلا در مبتلا آویختهجان عزیزان گشته خون تا عاقبت چون است چوناز بدگمانی سرنگون در انتها آویختهچون دید جان پاکشان آن تخم کاول کاشت جانواگشت فکر از انتها در ابتدا آویختهاصل ندا از دل بود در کوه تن افتد صداخاموش رو در اصل کن ای در صدا آویختهگفت زبان کبر آورد کبرت نیازت را خوردشو تو ز کبرِ خود جدا در کبریا آویختهمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1050روح او با روح شه در اصل خویشپیش ازین تن بوده هم پیوند و خویشکار آن دارد که پیش از تن بده ستبگذر از اینها که نو حادث شده ستکار عارف ‌راست کو نه احول استچشم او بر کشت های اول استآنچه گندم کاشتندی و آنچه جوچشم او آنجاست روز و شب گروآنچه آبست است شب جز آن نزادحیله‌ها و مکرها با دست بادکی کند دل خوش به حیلت های گشآنکه بیند حیلهٔ حق** بر سرشاو درون دام دامی می‌نهدجان تو نه این جهد نه آن جهدگر بروید ور بریزد صد گیاهعاقبت بر روید آن کشتهٔ الهکشت نو کارید بر کشت نخستاین دوم فانی است و آن اول درستکشت اول کامل و بگزیده استتخم ثانی فاسد و پوسیده استافکن این تدبیر خود را پیش دوستگرچه تدبیرت هم از تدبیرِ اوستکار آن دارد که حق افراشته استآخر آن روید که اول کاشته استهرچه کاری از برای او بکارچون اسیرِ دوستی ای دوستدارگرد نفس دزد و کار او مپیچهرچه آن نه کار حق هیچ است هیچ** قرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۵۴Quran, Sooreh Ale Emran(#3), Line #54وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَو آنان فریفتاری نمودند و خدا نیز مکر کرد، و خدا بهترین مکر کنندگان است.مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 393, Divan e Shamsجمع باشید ای حریفان زآنکه وقت خواب نیستهر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیستروی بستان را نبیند راه بستان گم کندهر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیستای بجسته کام دل اندر جهان آب و گلمی‌دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست***ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کنتا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیستبی خبر بادا دل من از مکان و کان اوگر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست*** قرآن کریم، سوره نور(۲۴)، آیه ۳۹Quran, Sooreh Noor(#24), Line #39وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّىٰ إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ ۗ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِاعمال كافران چون سرابى است در بيابانى. تشنه، آبش پندارد و چون بدان نزديك شود هيچ (آبی) نيابد و خدا را نزد خود يابد كه به حساب او به طور کامل رسیدگی می کند، و خداوند در محاسبه سریع است.مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۱۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 413, Divan e Shamsمن نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشستهمه رفتند و نشستند و دمی جان ننشستهر که استاد به کاری بنشست آخرِ کارکار آن دارد آن کز طلب آن ننشستهر که او نعره تسبیح جماد تو شنیدتا نبردش به سراپرده رحمان ننشستتا سلیمان به جهان مهرِ هوایت ننمودبر سرِ اوج هوا تخت سلیمان ننشستهر که تشویش سرِ زلف پریشان تو دیدتا ابد از دل او فکر پریشان ننشستهر که در خواب خیال لب خندان تو دیدخواب از او رفت و خیال لب خندان ننشستترشی‌های تو صفرای رهی را ننشاندوز علاج سرِ سودای فراوان ننشستهر که را بوی گلستان وصال تو رسیدهمچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست

06.27.2018

Ganje Hozour audio Program #716

برنامه صوتی شماره ۷۱۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۱۸ ژوئن ۲۰۱۸ ـ ۲۹ خردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۸۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2185, Divan e Shamsچو بگشادم نظر از شیوه توبشد کارم چو زَر(۱) از شیوه توتویی خورشید و من چون میوه خامبه هر دم پخته‌تر از شیوه توچو زُهره(۲) می‌نوازم چنگِ عِشرت(۳)شب و روز ای قمر، از شیوه توبه هر دم صد هزار اجزای مردهشود چون جانور از شیوه توچرا اَزرَق قبایِ(۴) چرخ گردونچنین بندد کمر از شیوه تو؟چرا روی شَفَق(۵) سرخ است هر شامبه خونابه جگر از شیوه تو؟ز شیوه ماهت استاره همی ‌جَست(۶)گرفتم من بَصَر(۷) از شیوه توبه خوبی همچو تو خود این محال استچنان خوبی پسر از شیوه توز انبوهی نباشد جای سوزن(۸)ز عاشق، وین حَشَر(۹) از شیوه توعجب چون آمد اندر عالم عشقهزاران شور و شر از شیوه تواگر نه پرده آویزی به هر دمبِدَرَّد این بشر از شیوه تواگر غفلت نباشد، جمله عالمشود زیر و زبر از شیوه توچرایم؟ شمس تبریزی، چو شیدابه گِردِ بام و در از شیوه تومولوی، دیوان شمس، ترجیعات، ترجیعات شماره ۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat)# 6, Divan e Shamsای نورِ چشم و دلها، چون چشمِ پیشواییوی جان بیازموده، کاو را تو جانفزاییهر جا که روی آورد، جان روی در تو داردگرچه که می نداند، ای جان که تو کجاییهر جانبی که هستی، در دعوتِ اَلَستیمستی دهی و هستی، در جود(۱۰) و در عَطاییدر دل نهی اَمانی(۱۱)، هر سوش می‌کشانیگه سوی بستگیها(۱۲)، گه سوی دل گشایی(۱۳)در کوی مُستَفیدی(۱۴)، مرده‌ست ناامیدیکاندر پناهِ کهفت، سگ کرد اولیایی(۱۵)هر کان طرف شتابد، ماهت بر او بتابدهم ملکِ غیب یابد، هم عقلِ مرتَضایی(۱۶)او را کسی چه گوید، کو مستمند جویددامن پر از زر آید، کُدیه(۱۷) کند گداییهین شاخ و بیخِ این را، نوعی دگر بیان کناین بحرِ بی‌نشان را، مینا(۱۸) کن و نشان کنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 590گر گریزی بر امیدِ راحتیز آن طرف هم پیشت آید آفتیهیچ کُنجی بی دَد و بی دام نیستجز به خلوت گاهِ حق، آرام نیستکنجِ زندانِ جهانِ ناگُزیرنیست بی پامُزد(۱۹) و بی دَقُّ الحَصیر(۲۰)والله ار سوراخِ موشی در رویمبتلای گربه چنگالی شویمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 653آدمی در حبسِ دنیا ز آن بُوَدتا بُوَد کِافلاسِ(۲۱) او ثابت شودمُفلِسیِّ(۲۲) ابلیس را یزدانِ ماهم مُنادی کرد در قرآنِ ما*کو دَغا(۲۳) و مُفْلِس است و بد سُخُنهیچ با او شرکت و بازی مکنور کنی او را بهانه آوریمُفْلِس است او، صَرفه از وَی کَی بری؟* قرآن کریم، سوره حج(۲۲)، آیه ۳Quran, Sooreh Haj(#22), Line #3وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَرِيدٍبعضى از مردم، بى هيچ دانشى درباره خدا مجادله مى‌كنند و از هر شيطان تهی (سركشى)، پيروى مى‌كنند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 569صاف خواهی چشم و عقل و سَمع(۲۴) رابر دَران تو پردهای طَمْع(۲۵) رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 572گر طَمَع در آینه بر خاستیدر نِفاق، آن آینه چون ماستیگر ترازو را طَمَع بودی به مالراست کی گفتی ترازو وصفِ حال؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 579هر که را باشد طَمَع، اَلکَن(۲۶) شودبا طَمَع کی چشم و دل روشن شود؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 582هر که از دیدار، برخوردار شداین جهان در چشمِ او مُردار شدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 632هر که او را قُوتِ ایمانی بُوَدوز برای زادِ(۲۷) ره، نانی بُوَدمی‌ستانم گه به مکر و گه به ریو(۲۸)تا بر آرند از پشیمانی غَریو(۲۹)گه به درویشی کنم تهدیدشانگه به زلف و خال بندم دیدشانقُوتِ ایمانی درین زندان کم استوانکه هست از قصدِ این سگ در خَم است(۳۰)از نماز و صَوم(۳۱) و صد بیچارگیقُوتِ ذوق آید، بَرَد یکبارگیاَسْتَعیذُ اللّهَ مِنْ شَیطانِهقَدْ هَلَکْنا آه مِنْ طُغیانِهمن از شیطانِ خدا به خدا پناه می برم، براستی که ما تباه شدیم. آه از سرکشی شیطان.یک سگ است و در هزاران می‌رودهر که در وی رفت، او او می‌شودهر که سردت کرد، می‌دان کو در اوستدیو، پنهان گشته اندر زیرِ پوستچون نیابد صورت، آید در خیالتا کَشانَد آن خیالت در وَبال(۳۲)گه خیالِ فُرجِه(۳۳) و گاهی دُکانگه خیالِ علم و گاهی خان و مانهان بگو لا حَوْل ها(۳۴) اندر زماناز زبان تنها نه، بلک از عینِ جانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 892صد هزاران جان خدا کرده پدیدچه جوانمردی بُوَد کان را ندید؟ور بدیدی، کی به جان بُخلَش(۳۵) بُدی؟بهرِ یک جان، کی چنین غمگین شدی؟بر لبِ جو، بُخلِ آب آن را بُوَدکو ز جوی آب، نابینا بُوَدگفت پیغمبر که هر که از یقینداند او پاداشِ خود در یومِ دین(۳۶)که یکی را دَه عِوَض می‌آیدشهر زمان جُودِ دگرگون زایدش**جُودِ جمله از عِوَض ها دیدن استپس عِوَض دیدن ضدِ ترسیدن استبُخل، نادیدن بُوَد اَعْواض راشاد دارد دید دُرّ، خَوّاض(۳۷) راپس به عالَم هیچ کس نَبوَد بَخیلزآنکه کس چیزی نبازد بی بدیلپس سَخا(۳۸) از چشم آمد نه ز دستدید دارد کار، جز بینا نَرَست** حدیثمَنْ اَيْقَنَ بِالْخَلَفِ جادَ بِالْعَطيَّةهر آنکس که به عوض، یقین داشته باشد، نیک می بخشد.** قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۶۰Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #160مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا…هر کس کار نیکی کند، ده برابر آن پاداش گیرد…مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1270پندِ من بشنو که تن، بندِ قوی استکهنه بیرون کن، گرت میلِ نوی استلب ببند و کفِّ پُرزر برگُشابُخلِ تن بگذار، پیش آور سَخاترکِ شهوت ها و لذت ها، سَخاستهر که در شهوت فرو شد، برنخاستاین سَخا، شاخی است از سروِ بهشتوای او کز کف چنین شاخی بِهِشت(۳۹)***عُرْوَةُ الْوُثقى(۴۰) ست این ترکِ هوابرکَشَد این شاخ، جان را بر سَما تا بَرَد شاخِ سَخا ای خوب‌کیشمر تو را بالاکشان تا اصلِ خویش*** حدیثبخشندگی، درختی از درختان بهشت است که شاخساران آن در دنیا فروهشته است. هر کس شاخه ای از آن گیرد، آن شاخه او را به بهشت راه بَرَد. و تنگ چشمی، درختی از درختان دوزخ است که شاخساران آن در دنیا فروهشته. هر کس شاخه ای از آن گیرد، آن شاخه، او را به دوزخ راه بَرَد.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2450تو هَلا دربندها را سخت بندچندگاهی بر سِبالِ(۴۱) خود بخندسِبلتت را برکَنَد یک یک قَدَرتا بدانی که الْقَدَر یُعْمِی الْحَذَراما مقدّرات الهی، سبیل تو را یکی یکی خواهد کند تا بدانی که تقدیر، چشم تدبیر را کور خواهد کرد.سِبلتِ تو تیزتر یا آنِ عاد؟که همی لرزید از دَمشان، بِلاد(۴۲)تو ستیزه‌روتری یا آن ثَمود؟که نیامد مثلِ ایشان در وجودصد ازینها گر بگویم، تو کَریبشنوی و ناشنوده آوریتوبه کردم از سخن کانگیختمبی‌سخن من دارُوَت آمیختمکه نهم بر ریشِ(۴۳) خامت تا پزدیا بسوزد ریش و ریشت تا ابدتا بدانی که خَبیرست ای عدومی‌دهد هر چیز را درخوردِ اوکی کژی کردیّ و کی کردی تو شَرّکه ندیدی لایقش در پی اثر؟کی فرستادی دمی بر آسماننیکیی، کز پی نیامد مثلِ آن؟گر مراقب باشی و بیدار توبینی هر دم پاسخِ کردار توچون مراقب باشی و گیری رَسَن(۴۴)حاجتت ناید قیامت آمدنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2163هر که خواهد همنشینیِّ خداتا نشیند در حضورِ اولیااز حضورِ اولیا گر بِسکُلی(۴۵)تو هلاکی ز آنکه جزوِ بی کُلیهر که را دیو از کریمان وا بَرَدبی کسش یابد، سرش را او خَورَدیک بَدَست(۴۶) از جمع رفتن یک زمانمکرِ شیطان باشد، این نیکو بدان(۱) بشد کارم چو زَر: به بهترین وجه انجام پذیرفتن کار(۲) زُهره:‌ دومین سیارۀ منظومۀ شمسی، ناهید، ونوس، خدای شادی(۳) عِشرت:‌ شادی، کامرانی، زندگی کردن(۴) اَزرَق قبا: سبز جامه، کبود جامه(۵) شَفَق: سرخی هنگام غروب خورشید(۶) استاره همی ‌جَست: پریدن جرقه از آتش، جرقه زدن(۷) بَصَر: بینایی، حس بینایی، چشم(۸) ز انبوهی نباشد جای سوزن: یعنی از کثرت و انبوهی جمعیتِ عاشقان جای سوزن انداختن نیست.(۹) حَشَر: برانگیختن، گرد آوردن مردم(۱۰) جود: کرم، بخشش(۱۱) اَمانی: جمع اُمنیّت، آرزوها(۱۲) بستگی: گرفتگی خاطر، دل گرفتگی، قبض(۱۳) دل گشایی: انبساط خاطر، بسط(۱۴) مُستَفید: استفاده‌ کننده، فایده‌ گیرنده، کسی که طلب بهره و فایده بکند(۱۵) سگ کرد اولیایی: اشاره به سگ اصحاب کهف که پی نیکان گرفت و مردم شد.(۱۶) مرتَضی: پسندیده، راضی، خشنود(۱۷) کُدیه: گدایی(۱۸) مینا: آینه(۱۹) پامُزد: مزدی که از زحمت پا به دست آید، اجرت قاصد(۲۰) دَقُّ الحَصیر: بوریا کوبی، نوعی مهمانی برای خانه نو، در اینجا کنایه از تکلیف و زحمت(۲۱) اِفلاس: بی‌چیز شدن، تنگدستی(۲۲) مُفْلِس: ندار، بی‌چیز(۲۳) دَغا: فریبکار(۲۴) سَمع: گوش(۲۵) طَمْع: حرص، آز(۲۶) اَلکَن: کسی که زبانش هنگام حرف زدن می‌گیرد، کُند زبان(۲۷) زاد: توشه(۲۸) ریو: حیله(۲۹) غَریو: فریاد، خروش(۳۰) در خَم است: در خطر (ربودن) است، مورد تهدید است.(۳۱) صَوم: روزه(۳۲) وَبال: سختی، عذاب(۳۳) فُرجِه: گشایش، تفرّج، سیر و تفریح(۳۴) لا حَوْل: لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللهِ: نيرو و قدرتی نیست مگر خدا را(۳۵) بُخل: بخیل بودن، خِسَّت(۳۶) یومِ دین: روز قیامت(۳۷) خَوّاض: غوطه خورنده، غَوّاض(۳۸) سَخا: جود و کرم داشتن، بخشش، جوانمردی(۳۹) هِشتَن: رها کردن، فروگذاشتن(۴۰) عُرْوَةُ الْوُثقى: دستگیره محکم و استوار(۴۱) سِبال:‌ سبیل، موی پشت لب مردان(۴۲) بِلاد: شهرها، جمع بَلَد(۴۳) ریش: زخم(۴۴) رَسَن: ریسمان(۴۵) بِسکُلی: جدا شوی، بریده شوی. از مصدر سِکُلیدن(۴۶) بَدَست: وَجَب************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۸۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2185, Divan e Shamsچو بگشادم نظر از شیوه توبشد کارم چو زر از شیوه توتویی خورشید و من چون میوه خامبه هر دم پخته‌تر از شیوه توچو زهره می‌نوازم چنگ عشرتشب و روز ای قمر از شیوه توبه هر دم صد هزار اجزای مردهشود چون جانور از شیوه توچرا ازرق قبای چرخ گردونچنین بندد کمر از شیوه توچرا روی شفق سرخ است هر شامبه خونابه جگر از شیوه توز شیوه ماهت استاره همی ‌جستگرفتم من بصر از شیوه توبه خوبی همچو تو خود این محال استچنان خوبی پسر از شیوه توز انبوهی نباشد جای سوزنز عاشق وین حشر از شیوه توعجب چون آمد اندر عالم عشقهزاران شور و شر از شیوه تواگر نه پرده آویزی به هر دمبدرد این بشر از شیوه تواگر غفلت نباشد جمله عالمشود زیر و زبر از شیوه توچرایم شمس تبریزی چو شیدابه گرد بام و در از شیوه تومولوی، دیوان شمس، ترجیعات، ترجیعات شماره ۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat)# 6, Divan e Shamsای نورِ چشم و دلها چون چشمِ پیشواییوی جان بیازموده کاو را تو جانفزاییهر جا که روی آورد جان روی در تو داردگرچه که می نداند ای جان که تو کجاییهر جانبی که هستی در دعوت الستیمستی دهی و هستی در جود و در عطاییدر دل نهی امانی هر سوش می‌کشانیگه سوی بستگیها گه سوی دل گشاییدر کوی مستفیدی مرده‌ست ناامیدیکاندر پناه کهفت سگ کرد اولیاییهر کان طرف شتابد ماهت بر او بتابدهم ملک غیب یابد هم عقلِ مرتضاییاو را کسی چه گوید کو مستمند جویددامن پر از زر آید کدیه کند گداییهین شاخ و بیخ این را نوعی دگر بیان کناین بحرِ بی‌نشان را مینا کن و نشان کنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 590گر گریزی بر امید راحتیز آن طرف هم پیشت آید آفتیهیچ کنجی بی دد و بی دام نیستجز به خلوت گاه حق آرام نیستکنجِ زندان جهان ناگزیرنیست بی پامزد و بی دق الحصیروالله ار سوراخ موشی در رویمبتلای گربه چنگالی شویمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 653آدمی در حبسِ دنیا ز آن بودتا بود کافلاس او ثابت شودمفلسی ابلیس را یزدان ماهم منادی کرد در قرآن ما*کو دغا و مفلس است و بد سخنهیچ با او شرکت و بازی مکنور کنی او را بهانه آوریمفلس است او صرفه از وی کی بری* قرآن کریم، سوره حج(۲۲)، آیه ۳Quran, Sooreh Haj(#22), Line #3وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَانٍ مَرِيدٍبعضى از مردم، بى هيچ دانشى درباره خدا مجادله مى‌كنند و از هر شيطان تهی (سركشى)، پيروى مى‌كنند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 569صاف خواهی چشم و عقل و سمع رابر دران تو پردهای طمع رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 572گر طمع در آینه بر خاستیدر نفاق آن آینه چون ماستیگر ترازو را طمع بودی به مالراست کی گفتی ترازو وصف حالمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 579هر که را باشد طمع الکن شودبا طمع کی چشم و دل روشن شودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 582هر که از دیدار برخوردار شداین جهان در چشم او مردار شدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 632هر که او را قوت ایمانی بودوز برای زاد ره نانی بودمی‌ستانم گه به مکر و گه به ریوتا بر آرند از پشیمانی غریوگه به درویشی کنم تهدیدشانگه به زلف و خال بندم دیدشانقوت ایمانی درین زندان کم استوانکه هست از قصد این سگ در خم استاز نماز و صوم و صد بیچارگیقوت ذوق آید برد یکبارگیاستعیذ اللّه من شیطانهقد هلکنا آه من طغیانهمن از شیطانِ خدا به خدا پناه می برم، براستی که ما تباه شدیم. آه از سرکشی شیطان.یک سگ است و در هزاران می‌رودهر که در وی رفت او او می‌شودهر که سردت کرد می‌دان کو در اوستدیو، پنهان گشته اندر زیرِ پوستچون نیابد صورت آید در خیالتا کشاند آن خیالت در وبالگه خیال فرجه و گاهی دکانگه خیال علم و گاهی خان و مانهان بگو لا حول ها اندر زماناز زبان تنها نه بلک از عین جانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 892صد هزاران جان خدا کرده پدیدچه جوانمردی بود کان را ندیدور بدیدی کی به جان بخلش بدیبهرِ یک جان کی چنین غمگین شدیبر لب جو بخل آب آن را بودکو ز جوی آب نابینا بودگفت پیغمبر که هر که از یقینداند او پاداش خود در یوم دینکه یکی را ده عوض می‌آیدشهر زمان جود دگرگون زایدش**جود جمله از عوض ها دیدن استپس عوض دیدن ضد ترسیدن استبخل نادیدن بود اعواض راشاد دارد دید در خواض راپس به عالم هیچ کس نبود بخیلزآنکه کس چیزی نبازد بی بدیلپس سخا از چشم آمد نه ز دستدید دارد کار جز بینا نرست** حدیثمَنْ اَيْقَنَ بِالْخَلَفِ جادَ بِالْعَطيَّةهر آنکس که به عوض، یقین داشته باشد، نیک می بخشد.** قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۶۰Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #160مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا…هر کس کار نیکی کند، ده برابر آن پاداش گیرد…مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1270پند من بشنو که تن بند قوی استکهنه بیرون کن گرت میل نوی استلب ببند و کف پرزر برگشابخل تن بگذار پیش آور سخاترک شهوت ها و لذت ها سخاستهر که در شهوت فرو شد برنخاستاین سخا شاخی است از سروِ بهشتوای او کز کف چنین شاخی بِهِشت***عروة الوثقى ست این ترک هوابرکشد این شاخ جان را بر سما تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیشمر تو را بالاکشان تا اصل خویش*** حدیثبخشندگی، درختی از درختان بهشت است که شاخساران آن در دنیا فروهشته است. هر کس شاخه ای از آن گیرد، آن شاخه او را به بهشت راه بَرَد. و تنگ چشمی، درختی از درختان دوزخ است که شاخساران آن در دنیا فروهشته. هر کس شاخه ای از آن گیرد، آن شاخه، او را به دوزخ راه بَرَد.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2450تو هلا دربندها را سخت بندچندگاهی بر سبال خود بخندسبلتت را برکند یک یک قدرتا بدانی که القدر یعمی الحذراما مقدّرات الهی، سبیل تو را یکی یکی خواهد کند تا بدانی که تقدیر، چشم تدبیر را کور خواهد کرد.سبلت تو تیزتر یا آن عادکه همی لرزید از دمشان بلادتو ستیزه‌روتری یا آن ثمودکه نیامد مثل ایشان در وجودصد ازینها گر بگویم تو کریبشنوی و ناشنوده آوریتوبه کردم از سخن کانگیختمبی‌سخن من داروت آمیختمکه نهم بر ریش خامت تا پزدیا بسوزد ریش و ریشت تا ابدتا بدانی که خبیرست ای عدومی‌دهد هر چیز را درخورد اوکی کژی کردی و کی کردی تو شرکه ندیدی لایقش در پی اثرکی فرستادی دمی بر آسماننیکیی کز پی نیامد مثل آنگر مراقب باشی و بیدار توبینی هر دم پاسخ کردار توچون مراقب باشی و گیری رسنحاجتت ناید قیامت آمدنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2163هر که خواهد همنشینی خداتا نشیند در حضورِ اولیااز حضورِ اولیا گر بسکلیتو هلاکی ز آنکه جزوِ بی کلیهر که را دیو از کریمان وا بردبی کسش یابد سرش را او خوردیک بدست از جمع رفتن یک زمانمکر شیطان باشد این نیکو بدان

06.20.2018
06.18.2018

Ganje Hozour audio Program #715

برنامه صوتی شماره ۷۱۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۱۱ ژوئن ۲۰۱۸ ـ ۲۲ خردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۲۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 626, Divan e Shamsهر کآتشِ من دارد، او خرقه ز من داردزخمی چو حُسینستش، جامی چو حسن داردنفس اَرچه که زاهد شد، او راست نخواهد شدور راستیی خواهی آن سروِ چمن داردجانیست تو را ساده، نقشِ تو از آن زادهدر ساده جان بنگر، کان ساده چه تن دارد؟آیینه جان را بین هم ساده و هم نَقشینهر دم بتِ نو سازد، گویی که شَمَن(۱) داردگه جانبِ دل باشد، گه در غمِ گِل باشدماننده آن مردی کز حرص دو زن داردکی شاد شود آن شه کز جان نَبُوَد آگه؟کی ناز کند مرده کز شَعْر(۲) کفن دارد؟می‌خاید(۳) چون اُشتُر، یعنی که دهانم پُرخاییدنِ بی‌لقمه تَصدیعِ(۴) ذَقَن(۵) داردمردانه تو مجنون شو و اندر لگنِ خون شوگه ماده و گه نر نی، کان شیوه زَغَن(۶) داردچون موسیِ رُخ زردش توبه مکن از دردشتا یار نَعَم(۷) گوید، گر گفتنِ لَنْ(۸)* داردچون مستِ نِعَم(۹) گشتی، بی‌غصْه و غم گشتیپس مست کجا داند کاین چرخ سخن دارد؟گر چشمه بُوَد دلکش، دارد دهنت را خوشلیکن همه گوهرها دریای عَدَن دارد* قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۴۳Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #143وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا ۚ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: اى پروردگار من، بنماى، تا در تو نظر كنم. گفت: هرگز مرا نخواهى ديد. به آن كوه بنگر، اگر بر جاى خود قرار يافت، تو نيز مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه تجلى كرد، كوه را خرد كرد و موسى بيهوش بيفتاد. چون به هوش آمد گفت: تو منزهى، به تو بازگشتم و من نخستين مؤمنانم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1297سخت‌گیری و تعصّب خامی استتا جنینی کار خون‌آشامی استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1638زین سبب فرمود: استثنا کنیدگر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر میلی دهمهر نفس بر دل دگر داغی نهمکُلُّ اَصْباحٍ لَنا شَأْنٌ جدیدکُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لا یَحید**در هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود.** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Arahmaan(#55), Line #29يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍهر که در آسمان ها و زمین است از او درخواست [حاجت] می کند، او هر روز در کاری است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 362بینیِ طفلی بمالد مادریتا شود بیدار، وا جوید خَوریکو گرسنه خفته باشد بی‌خبروآن دو پستان می‌خَلَد(۱۰) از بهرِ دَرّ(۱۱)کُنتُ کَنزاً رَحْمَةً مَخْفِیَّةًفَابْتَعَثْتُ اُمَّةً مَهدیَّةًمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1141صورت از بی‌صورتی آمد برونباز شد که انّا اِلَیهِ راجِعُون***صورت های جهان همه از عالم بی صورتی پدید آمده است. یعنی همه موجودات از حضرت خداوندی و ذات بی چون و نامتعیّن او سر بر آورده اند و دوباره به سوی او باز روند.پس تو را هر لحظه، مرگ و رَجْعَتی(۱۲) استمصطفی فرمود: دنیا ساعتی است*** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَكسانى كه به حادثه سخت دچار آیند (صبر پیشه کنند) و بگویند: ما از خداییم و به سوی او باز رویم.مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 3712صورت از بی‌صورت آید در وجودهم‌چنانک از آتشی زاده ست دودکمترین عیبِ مُصَوَّر(۱۳) در خِصال(۱۴)چون پیاپی بینی اش، آید مَلالحیرتِ محض آردت بی‌صورتیزاده صد گون آلت از بی‌آلتیبی ز دستی، دست‌ها بافد همیجانِ جان سازد مُصَوَّر آدمیآنچنان کاندر دل از هَجر و وصالمی‌شود بافیده(۱۵) گوناگون خیالهیچ مانَد(۱۶) این مؤثر با اثر؟هیچ مانَد بانگ و نوحه با ضرر؟نوحه را صورت ضرر بی‌صورت استدست خایند از ضرر کِش نیست دستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه، همچون شَبَتهم قضا دستت بگیرد عاقبتگر قضا صد بار، قصد جان کندهم قضا جانت دهد، درمان کنداین قضا صد بار اگر راهت زندبر فراز چرخ، خرگاهت(۱۷) زندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3182فعل توست این غصه‌های دم به دماین بود معنی قَدْ جَفَّ الْقَلَم****که نگردد سنت ما از رَشَد(۱۸)نیک را نیکی بود، بد راست بَدکار کن هین که سلیمان زنده استتا تو دیوی تیغ او بُرَّنده استچون فرشته گشت، از تیغ ایمنی ستاز سلیمان هیچ او را خوف نیستحکمِ او بر دیو باشد نه مَلَکرنج در خاک ست نه فوقِ فلک**** حديثجَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍخشك شد قلم به آنچه سزاوار بودی.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دید دوست استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدمِ او جان دهدت رو ز نَفَخْتُ(۱۹) بپذیرکارِ او کُنْ فَیَکُون ‌ست، نه موقوفِ عللمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۱۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2511, Divan e Shamsقدم بر نردبانی نِه، دو چشم اندر عَیانی نِهبدن را در زیانی نِه، که تا جان را بیفزاییمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3912که تو پاکی از خطر وز نیستینیستان را مُوِجد(۲۰) و مُغنیستی(۲۱)آنکه رویانید، داند سوختنزآنکه چون بِدْرید، داند دوختنمی‌بسوزد هر خزان، مر باغ راباز رویانَد گلِ صَبّاغ(۲۲) راکای بسوزیده، برون آ، تازه شوبارِ دیگر خوب و خوب‌ آوازه شومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3918ما همه نَفْسی و نَفْسی(۲۳) می‌زنیمگر نخواهی، ما همه آهَرمَنیم(۲۴)ز آن ز آهَرمَن رَهیدَستیم ماکه خریدی جانِ ما را از عَمی(۲۵)تو عصاکش، هر که را که زندگیستبی عصا و بی عصاکش کور کیست؟غیرِ تو هر چه خوش است و ناخوش استآدمی سوز(۲۶) است و عینِ آتش استمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 322, Divan e Shamsزخم پذیر و پیش رو، چون سپرِ شجاعتیگوش به غیرِ زه مده تا چو کمان خَمانَمَتاز حدِ خاک تا بشر چند هزار منزلستشهر به شهر بردمت، بر سرِ ره نَمانَمَت(۲۷)هیچ مگو و کف مکن، سر مگشای دیگ رانیک بجوش و صبر کن زانکه همی‌ پزانمتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3496کس نیابد بر دلِ ایشان ظَفَر(۲۸)بر صدف آید ضرر، نی بر گُهَرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3456اَنْصِتُوا(۲۹) را گوش کن، خاموش باشچون زبانِ حق نگشتی، گوش باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۰۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 604, Divan e Shamsغم نیست اگر ماهش افتاد در آن چاهشزیرا رَسَنِ(۳۰) زلفش در دست رَسَن داردصد مه اگر افزاید در چشمِ خوشش نایدبا تنگیِ چشمِ او کان خوبِ خُتَن دارداز عکسِ وِیَست ای جان گر چرخ ضِیا(۳۱) داردیا باغ گلِ خندان یا سرو و سَمَن(۳۲) داردگر صورتِ شمعِ او اندر لگنِ غیرستبر سقف زند نورش، گر شمع لگن داردگر با دگرانی تو، در ما نگرانی توما روحِ صفا داریم گر غیر بدن داردبس مست شدست این دل، وز دست شدست این دلگر خُرد شدست این دل، زان زلف شکن داردشمس الحقِ تبریزی شاهِ همه شیرانستدر بیشه جانِ ما آن شیر وطن داردمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۳۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1433, Divan e Shamsمن آنم کز خیالاتش تراشنده وَثَن(۳۳) باشمچو هنگامِ وصال آمد، بتان را بت شکن باشممرا چون او ولی باشد، چه سُخره بوعلی باشم؟چو حُسنِ(۳۴) خویش بنماید چه بندِ بُوالحَسَن باشم؟دو صورت پیش می آرد، گهی شمع است و گه شاهددوم را من چو آیینه، نخستین را لَگَن(۳۵) باشممرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جانولی نگزارمش تا از تقاضا مُمتَحَن(۳۶) باشمچو زندانم بُوَد چاهی که در قعرش بُوَد یوسفخُنُک جانِ من آن روزی که در زندان شدن باشمچو دستِ او رَسَن باشد که دستِ چاهِیان گیردچه دستک‌ها زنم(۳۷) آن دم که پابستِ(۳۸) رَسَن باشممرا گوید: چه می نالی ز عشقی تا که راهت زد؟خُنُک آن کاروان کِش من درین ره راه زن باشمچو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقتِ سازِ منغنیمت دار آن دم را که در تَن تَن تَنَن(۳۹) باشمچو یارِ ذوفنونِ(۴۰) من، زند پرده جنونِ منخدا داند، دگر کس نی، که آن دم در چه فن باشمز کوبِ(۴۱) غم چه غم دارم که با او پای می کوبم؟چه تلخی آیدم، چون من برِ شیرین ذَقَن(۴۲) باشم؟مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۶۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1462, Divan e Shamsصورتگر نقّاشم، هر لحظه بتی سازموانگه همه بت‌ها را در پیشِ تو بگدازمصد نقش برانگیزم، با روح درآمیزمچون نقشِ تو را بینم، در آتشش اندازممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1905بشنو این پند از حکیمِ غَزنوی(۴۳)تا بیابی در تَنِ کهنه نُویناز را رویی بباید همچو وَرد(۴۴)چون نداری، گِردِ بدخویی مگردزشت باشد روی نازیبا و نازسخت باشد چشم نابینا و دردپیشِ یوسف، نازِش(۴۵) و خوبی مکنجز نیاز و آهِ یعقوبی مکنمعنی مُردن ز طوطی، بُد نیازدر نیاز و فقر، خود را مُرده سازتا دَمِ عیسی تو را زنده کندهمچو خویشت خوب و فرخنده کنداز بهاران کی شود سرسبز سنگ؟خاک شو، تا گل برویی رنگ رنگسال ها تو سنگ بودی دل‌خراشآزمون را، یک زمانی خاک باش(۱) شَمَن: بت پرست، گاهی به خودِ بت هم گفته اند(۲) شَعْر: نوعی پارچه نازک(۳) خاییدن: جویدن(۴) تَصدیع: درد سر دادن، باعث زحمت شدن(۵) ذَقَن: چانه، زنخ(۶) زَغَن: پرنده‌ای شبیه کلاغ و کمی کوچک‌تر از آن که جانوران کوچک را شکار می‌کند، موش‌ ربا، موش خوار(۷) نَعَم: بله(۸) لَنْ: نه هرگز(۹) نِعَم: نعمت ها، جمع نعمت(۱۰) خلیدن: آزرده کردن، مجروح شدن(۱۱) دَرّ: شیر، بسیاری شیر، خون(۱۲) رَجْعَت: بازگشت(۱۳) مُصَوَّر: دارای تصویر، دارای شکل و صورت(۱۴) خِصال: خویها، خصلت ها(۱۵) بافیده: بافته شده(۱۶) مانَد: شبیه است، مانستن به معنی مانند بودن و شباهت داشتن(۱۷) خرگاه: خیمه بزرگ، سراپرده(۱۸) رَشَد: هدايت، به راه راست رفتن، از گمراهی درآمدن(۱۹)‌ نَفَخْتُ: دمیدم(۲۰) مُوِجد: به وجود آورنده(۲۱) مُغنی: بی نیازی دهنده(۲۲) صَبّاغ: رنگرز(۲۳) نَفْسی و نَفْسی: خودم و خودم(۲۴) آهَرمَن: اهریمن، شیطان(۲۵) عَمی: کوری(۲۶) آدمی سوز: سوزاننده انسان(۲۷) نَمانَمَت: نگذارم تو را، اشاره به تکامل انسان است، از جمادی به نبات، از نبات به حیوانی و…(۲۸) ظَفَر: پیروزی(۲۹) اَنْصِتُوا: خاموش باشید(۳۰) رَسَن: ریسمان(۳۱) ضِیا: نور، روشنایی(۳۲) سَمَن: یاسمن(۳۳) وَثَن: بت، صنم(۳۴) حُسن: خوبی، نیکویی(۳۵) لَگَن: شمعدان، جای شمع(۳۶) مُمتَحَن: آزموده ‌شده، محنت زده، پریشان روزگار(۳۷) دستک‌ زدن: کف زدن، بشکن زدن(۳۸) پابست: پابسته(۳۹) تَن تَن تَنَن: بیان شادی و موسیقی زندگی(۴۰) ذوفنون: صاحب فن ها، دارای هنرها(۴۱) کوب: صدمه، رنج، ضربت(۴۲) شیرین ذَقَن: خوش سیما و شیرین سخن. ذَقَن به معنی چانه است.(۴۳) حکیمِ غَزنوی: منظور حکیم سنایی غزنوی شاعر قرن ششم هجری(۴۴) وَرد: گل، گل سرخ(۴۵) نازِش: به خود بالیدن************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۲۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 626, Divan e Shamsهر کآتشِ من دارد او خرقه ز من داردزخمی چو حسینستش جامی چو حسن داردنفس اَرچه که زاهد شد او راست نخواهد شدور راستیی خواهی آن سروِ چمن داردجانیست تو را ساده نقشِ تو از آن زادهدر ساده جان بنگر کان ساده چه تن داردآیینه جان را بین هم ساده و هم نقشینهر دم بت نو سازد گویی که شمن داردگه جانب دل باشد گه در غمِ گل باشدماننده آن مردی کز حرص دو زن داردکی شاد شود آن شه کز جان نبود آگهکی ناز کند مرده کز شعر کفن داردمی‌خاید چون اشتر یعنی که دهانم پرخاییدن بی‌لقمه تصدیع ذقن داردمردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شوگه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن داردچون موسی رخ زردش توبه مکن از دردشتا یار نعم گوید گر گفتن لن* داردچون مست نعم گشتی بی‌غصه و غم گشتیپس مست کجا داند کاین چرخ سخن داردگر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوشلیکن همه گوهرها دریای عدن دارد* قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۴۳Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #143وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا ۚ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: اى پروردگار من، بنماى، تا در تو نظر كنم. گفت: هرگز مرا نخواهى ديد. به آن كوه بنگر، اگر بر جاى خود قرار يافت، تو نيز مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه تجلى كرد، كوه را خرد كرد و موسى بيهوش بيفتاد. چون به هوش آمد گفت: تو منزهى، به تو بازگشتم و من نخستين مؤمنانم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1297سخت‌گیری و تعصب خامی استتا جنینی کار خون‌آشامی استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1638زین سبب فرمود استثنا کنیدگر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر میلی دهمهر نفس بر دل دگر داغی نهمکل اصباح لنا شأن جدیدکل شیء عن مرادی لا یحید**در هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود.** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Arahmaan(#55), Line #29يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍهر که در آسمان ها و زمین است از او درخواست [حاجت] می کند، او هر روز در کاری است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 362بینیِ طفلی بمالد مادریتا شود بیدار وا جوید خوریکو گرسنه خفته باشد بی‌خبروآن دو پستان می‌خلد از بهر درکنت کنزا رحمة مخفیةفابتعثت امة مهدیةمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1141صورت از بی‌صورتی آمد برونباز شد که انا الیه راجعون***صورت های جهان همه از عالم بی صورتی پدید آمده است. یعنی همه موجودات از حضرت خداوندی و ذات بی چون و نامتعیّن او سر بر آورده اند و دوباره به سوی او باز روند.پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی استمصطفی فرمود دنیا ساعتی است*** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَكسانى كه به حادثه سخت دچار آیند (صبر پیشه کنند) و بگویند: ما از خداییم و به سوی او باز رویم.مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 3712صورت از بی‌صورت آید در وجودهم‌چنانک از آتشی زاده ست دودکمترین عیب مصور در خصالچون پیاپی بینی اش آید ملالحیرت محض آردت بی‌صورتیزاده صد گون آلت از بی‌آلتیبی ز دستی دست‌ها بافد همیجان جان سازد مصور آدمیآنچنان کاندر دل از هجر و وصالمی‌شود بافیده گوناگون خیالهیچ ماند این مؤثر با اثرهیچ ماند بانگ و نوحه با ضررنوحه را صورت ضرر بی‌صورت استدست خایند از ضرر کش نیست دستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه همچون شبتهم قضا دستت بگیرد عاقبتگر قضا صد بار قصد جان کندهم قضا جانت دهد درمان کنداین قضا صد بار اگر راهت زندبر فراز چرخ خرگاهت زندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3182فعل توست این غصه‌های دم به دماین بود معنی قد جف القلم****که نگردد سنت ما از رشدنیک را نیکی بود بد راست بدکار کن هین که سلیمان زنده استتا تو دیوی تیغ او برنده استچون فرشته گشت از تیغ ایمنی ستاز سلیمان هیچ او را خوف نیستحکم او بر دیو باشد نه ملکرنج در خاک ست نه فوق فلک**** حديثجَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍخشك شد قلم به آنچه سزاوار بودی.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دید دوست استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیرکار او کن فیکون ‌ست نه موقوف عللمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۱۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2511, Divan e Shamsقدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نهبدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزاییمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3912که تو پاکی از خطر وز نیستینیستان را موِجد و مغنیستیآنکه رویانید داند سوختنزآنکه چون بدرید داند دوختنمی‌بسوزد هر خزان مر باغ راباز رویاند گل صباغ راکای بسوزیده برون آ تازه شوبار دیگر خوب و خوب‌ آوازه شومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3918ما همه نفسی و نفسی می‌زنیمگر نخواهی ما همه آهرمنیمز آن ز آهرمن رهیدستیم ماکه خریدی جان ما را از عمیتو عصاکش هر که را که زندگیستبی عصا و بی عصاکش کور کیستغیرِ تو هر چه خوش است و ناخوش استآدمی سوز است و عین آتش استمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 322, Divan e Shamsزخم پذیر و پیش رو چون سپرِ شجاعتیگوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمتاز حد خاک تا بشر چند هزار منزلستشهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمتهیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ رانیک بجوش و صبر کن زانکه همی‌ پزانمتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3496کس نیابد بر دل ایشان ظفربر صدف آید ضرر نی بر گهرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3456انصتوا را گوش کن خاموش باشچون زبان حق نگشتی گوش باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۰۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 604, Divan e Shamsغم نیست اگر ماهش افتاد در آن چاهشزیرا رسن زلفش در دست رسن داردصد مه اگر افزاید در چشم خوشش نایدبا تنگی چشم او کان خوب ختن دارداز عکس وِیست ای جان گر چرخ ضیا داردیا باغ گل خندان یا سرو و سمن داردگر صورت شمعِ او اندر لگن غیرستبر سقف زند نورش گر شمع لگن داردگر با دگرانی تو در ما نگرانی توما روح صفا داریم گر غیر بدن داردبس مست شدست این دل وز دست شدست این دلگر خرد شدست این دل زان زلف شکن داردشمس الحق تبریزی شاه همه شیرانستدر بیشه جان ما آن شیر وطن داردمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۳۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1433, Divan e Shamsمن آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشمچو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشممرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشمچو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشمدو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهددوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشممرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جانولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشمچو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسفخنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشمچو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیردچه دستک‌ها زنم آن دم که پابست رسن باشممرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زدخنک آن کاروان کش من درین ره راه زن باشمچو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت سازِ منغنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشمچو یارِ ذوفنون من زند پرده جنون منخدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشمز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبمچه تلخی آیدم چون من برِ شیرین ذقن باشممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۶۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1462, Divan e Shamsصورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازموانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازمصد نقش برانگیزم با روح درآمیزمچون نقش تو را بینم در آتشش اندازممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1905بشنو این پند از حکیم غزنویتا بیابی در تن کهنه نویناز را رویی بباید همچو وردچون نداری گرد بدخویی مگردزشت باشد روی نازیبا و نازسخت باشد چشم نابینا و دردپیش یوسف نازش و خوبی مکنجز نیاز و آه یعقوبی مکنمعنی مردن ز طوطی بد نیازدر نیاز و فقر خود را مرده سازتا دم عیسی تو را زنده کندهمچو خویشت خوب و فرخنده کنداز بهاران کی شود سرسبز سنگخاک شو تا گل برویی رنگ رنگسال ها تو سنگ بودی دل‌خراشآزمون را یک زمانی خاک باش

06.13.2018

Ganje Hozour audio Program #714

برنامه صوتی شماره ۷۱۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۴ ژوئن ۲۰۱۸ ـ ۱۵ خردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۱۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1116, Divan e Shamsهر کس به جنسِ خویش درآمیخت، ای نگارهر کس به لایقِ گهرِ خود گرفت یاراو را که داغِ توست، نیارد(۱) کسی خریدآن کو شکارِ توست، کسی چون کند شکار؟ما را چو لطفِ روی تو بی‌خویشتن کندما را ز روی لطف، تو بی‌خویشتن مدارچون جنسِ همدگر بگرفتند، جنس جنسهر جنس، جنسِ گوهرِ خود کرد اختیاربا غیرِ جنس اگر بنشیند، بُوَد نِفاق(۲)مانندِ آب و روغن و مانندِ قیر و قارتا چون به جنسِ خویش رود، از خلافِ جنسزین سوی تشنه‌تر شده باشد، بدان کنارهرک از تو می‌گریزد، با دیگری خوشستو آنک از تو می‌رمد، به کسی دارد او قرارو آن کو تُرُش(۳) نشست، به پیشِ تو همچو ابرخندان دلست پیشِ دگر کس، چو نوبهارگویی که نیست از مهِ غیبم به جز که میغ(۴)وز جام و خَمرِ(۵) روح مرا نیست جز خمارآن نای و نوش یاد نمی‌آیدت، که توخوش می‌خوری ز دستِ یکی دیوِ سنگسار(۶)صد جام درکشی ز کفِ دیو، آنگهیبینی تُرُش کنی(۷)، بخور، ای خامِ پخته خوار(۸)اینجا سَرَک(۹) فکنده و رویَک(۱۰) تُرُش ولیکآنجا چو اژدهای سیه فامِ(۱۱) کوهساربا جنس همچو سوسن و با غیرِ جنس گنگبا جنسِ خویش چون گل و با غیرِ جنس خاررو رو، به جمله خلق، نتانی تو جنس بودشاخی ز صد درخت، نشد حاملِ ثِمار(۱۲)چون شاخِ یک درخت شدی، زان دگر ببرجویای وصلِ این شده‌ای، دست از آن بدارگر زانکه جنسِ مفخرِ تبریز گشت جاناَحسَنت(۱۳) ای ولایت و شاباش(۱۴) کار و بارمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دید دوست استچونکه دید دوست نبود، کور بهدوست، کو باقی نباشد، دور بهمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 812آدمی دید است باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2465لحظه‌ای ماهم کند یک دَم سیاهخود چه باشد غیرِ این کار اِله؟پیش چوگانهای حکم کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامَکانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه، همچون شَبَتهم قضا دستت بگیرد عاقبتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدمِ او جان دهدت رو ز نَفَخْتُ(۱۵) بپذیرکارِ او کُنْ فَیَکُون ‌ست، نه موقوفِ عللمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3029کُنتُ کَنزاً گفت مَخفِیّاً شنوجوهرِ خود گُم مکن، اظهار شومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۵۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1581صورتش بر خاک و جان، بر لامَکان(۱۶)لامَکانی فوقِ وهمِ سالِکانلامَکانی نه که در فهم آیدتهر دمی در وی، خیالی زایدتبَل مکان و لامَکان، در حکمِ اوهمچو در حکمِ بهشتی، چارجو(۱۷)شرح این کوته کن و رخ زین بتابدم مزن واللهُ اَعْلَم بِالصَّوابشرح اين پرندگان بوستان الهی را کوتاه کن و از این مطلب در گذر. خموش باش و دم مزن که خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 251آدمی خوارند اغلب مردماناز سلام عَلّیکِ شان کم جو امانخانهٔ دیو است دل های همهکم پذیر از دیو مردم دَمدَمه(۱۸)از دَمِ دیو آنکه او لا حَول خَورد(۱۹)هم چو آن خر در سَر آید در نبردهر که در دنیا خورَد تَلبیسِ(۲۰) دیووز عدوِّ دوست‌رو تعظیم و ریو(۲۱)در رهِ اسلام و بر پولِ(۲۲) صِراطدر سر آید همچو آن خر از خُباط(۲۳)عشوه‌های یارِ بد مَنیوش(۲۴) هیندام بین، ایمن مرو تو بر زمینصد هزار ابلیسِ لا حَول آر بینآدما، ابلیس را در مار بیندَم دهد(۲۵) گوید تو را ای جان و دوستتا چو قصابی کشد از دوست پوستدم دهد تا پوستت بیرون کشدوایِ او کز دشمنان، اَفیون(۲۶) چشدسر نهد بر پایِ تو، قصاب‌واردَم دهد تا خونْت ریزد زارِ زارهمچو شیری، صیدِ خود را خویش کنترکِ عشوهٔ اجنبیّ و خویش کنهمچو خادم دان مراعاتِ خَسان(۲۷)بی‌کسی بهتر، ز عشوهٔ ناکَسانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 566عکس، چندان باید از یارانِ خَوشکه شوی از بحرِ بی‌عکس، آب‌کَشعکس، کاوّل زد، تو آن تقلید دانچون پیاپی شد، شود تحقیق آنتا نشد تحقیق، از یاران مَبُراز صدف مَگسَل، نگشت آن قطره، دُرمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۸۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 888, Divan e Shamsجنس رود سوی جنس، بس بود این امتحانشه سوی شه می‌رود، خر سوی خر می‌رودهر چه نهالِ تَرَست، جانبِ بستان برندخشک چو هیزم شود، زیرِ تبر می‌رودآبِ معانی بخور، هر دم چون شاخِ ترشکر که در باغِ عشق، جوی شکر می‌رودبس کن از این امر و نهی، بین که تو نفسِ حَرون(۲۸)چونش بگویی: مرو، لنگ بَتَر می‌رودمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3, Divan e Shamsاندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خودیارِ یکی اَنبانِ(۲۹) خون، یارِ یکی شمسِ ضیاچون هر کسی درخوردِ خود یاری گزید از نیک و بدما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهرِ لامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1633در جهان هر چیز چیزی می‌کشدکفر کافر را و مرشد را رَشَد(۳۰)کهربا هم هست و مغناطیس هستتا تو آهن، یا کَهی(۳۱)، آیی به شَست(۳۲)برد مغناطیست، ار تو آهنیور کَهی، بر کهربا بر می‌تنیآن یکی چون نیست با اَخیار(۳۳)، یارلاجَرَم شد پهلوی فُجّار(۳۴)، جار(۳۵)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 81در جهان هر چیز چیزی جذب کردگرم، گرمی را کشید و سرد، سردقسمِ باطل، باطلان را می‌کشندباقیان از باقیان هم سَرخوشندناریان مر ناریان را جاذب‌اندنوریان مر نوریان را طالب‌اندچشم چون بستی، تو را جان کندنی استچشم را از نورِ روزن صبر نیستچشم چون بستی، تو را تاسه(۳۶) گرفتنورِ چشم از نورِ روزن کی شِکِفت؟تاسهٔ تو جذبِ نورِ چشم بودتا بپیوندد به نورِ روز زودچشم، باز ار تاسه گیرد مر تو رادان که چشمِ دل ببستی، بر گشامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1956فِی السَّماءِ رِزْقُکُم* نشنیده ای؟اندرین پستی چه بر چَفسیده ای(۳۷)؟مگر نشنیده ای حق تعالی می فرماید: روزی شما در آسمان است؟پس چرا به این دنیای پست چسبیده ای؟ترس و نومیدیت دان آوازِ غولمی کشد گوشِ تو تا قَعرِ(۳۸) سُفول(۳۹)هر ندایی که تو را بالا کشیدآن ندا می دان که از بالا رسیدهر ندایی که تو را حرص آوردبانگِ گرگی دان که او مَردُم دَرَد* قرآن کریم، سوره ذاریات(۵۱)، آیه ۲۲Quran, Sooreh Zariaat(#51), Line #22وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَو در آسمان است روزی شما و آنچه شما بدان وعده داده شده اید.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 842زین بدن اندر عذابی ای بشرمرغِ روحت بسته، با جنسی دگرروح، باز است و طَبایع(۴۰)، زاغ هادارد از زاغان و جغدان داغ هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1731دم به دم بر آسمان می دار امیددر هوای آسمان رقصان چو بیددم به دم از آسمان می آیدتآب و آتش، رِزْق(۴۱) می افزایدتگر تو را آنجا بَرَد، نبود عجبمنگر اندر عَجز و بنگر در طلبکین طلب در تو گروگانِ خداستزآنکه هر طالب به مطلوبی سزاستجهد کن تا این طلب افزون شودتا دلت زین چاهِ تن بیرون شود(۱) یارستن: توانستن، از عهده برآمدن(۲) نِفاق: دورویی، مکر و ریا(۳) تُرُش: بداخلاق، اخمو(۴) میغ: ابر(۵) خَمر: شراب(۶) دیوِ سنگسار: منظور شیطان است(۷) بینی تُرُش کردن: اظهار نفرت کردن، اخم کردن(۸) خامِ پخته خوار: کسی که بی زحمت و رنج معاش طلبد، تن آسان(۹) سَرَک: سرِ حقیر(۱۰) رویَک: روی حقیر(۱۱) سیه فام: سیاه رنگ(۱۲) ثِمار: جمع ثَمَر، میوه ها(۱۳) اَحسَنت: مرحبا، آفرین(۱۴) شاباش: مخفف شادباش، آفرین، اَحسَنت(۱۵)‌ نَفَخْتُ: دمیدم(۱۶) لامَکان: بی جا، عالم غیب(۱۷) چارجو: منظور چهار نهر جاری در بهشت(۱۸) دَمدَمه: مکر، فریب، گول زدن(۱۹) لا حَول خَوردن: مفتون سخنان فریبنده دیگران شدنلا حَول: لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللهِ نيرو و قدرتی نیست مگر خدا را.(۲۰) تَلبیس: فریب، حیله و نیرنگ(۲۱) ریو: حیله(۲۲) پول: پل(۲۳) خُباط: افكار من ذهنی یا فکری که بر پایه من ذهنی است، شوریدگی مغز(۲۴) مَنیوش: گوش مکن، نیوشیدن به معنی گوش کردن است(۲۵) دَم دادن: دمیدن، افسون خواندن بر مار، در اینجا فریب دادن(۲۶) اَفیون: تریاک(۲۷) خَسان: جمع خس، فرومایگان(۲۸) حَرون: سرکش، نافرمان(۲۹) اَنبان: کیسه چرمی(۳۰) رَشَد: راه راست، هدایت(۳۱) کَه: کاه(۳۲) شَست: قلاب ماهیگیری، دام(۳۳) اَخیار: جمع خیر، برگزیدگان، نیکوتران(۳۴) فُجّار: تباهکاران، جمعِ فاجر(۳۵) جار: همسایه، جمع: جیران(۳۶) تاسه: پریشانی، اندوه، اضطراب، بی تابی(۳۷) چَفسیدن: چسبیدن(۳۸) قَعر: ته، ژرفا(۳۹) سُفول: پستی(۴۰) طَبایع: جمع طَبع، چهار عنصر آب، آتش، باد و خاک(۴۱) رِزْق: روزی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۱۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1116, Divan e Shamsهر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگارهر کس به لایق گهرِ خود گرفت یاراو را که داغ توست نیارد کسی خریدآن کو شکارِ توست کسی چون کند شکارما را چو لطف روی تو بی‌خویشتن کندما را ز روی لطف تو بی‌خویشتن مدارچون جنس همدگر بگرفتند جنس جنسهر جنس جنس گوهرِ خود کرد اختیاربا غیرِ جنس اگر بنشیند بود نفاقمانند آب و روغن و مانند قیر و قارتا چون به جنس خویش رود از خلاف جنسزین سوی تشنه‌تر شده باشد بدان کنارهرک از تو می‌گریزد با دیگری خوشستو آنک از تو می‌رمد به کسی دارد او قرارو آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابرخندان دلست پیش دگر کس چو نوبهارگویی که نیست از مه غیبم به جز که میغوز جام و خمرِ روح مرا نیست جز خمارآن نای و نوش یاد نمی‌آیدت که توخوش می‌خوری ز دست یکی دیو سنگسارصد جام درکشی ز کف دیو آنگهیبینی ترش کنی بخور ای خام پخته خواراینجا سرک فکنده و رویک ترش ولیکآنجا چو اژدهای سیه فام کوهساربا جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگبا جنس خویش چون گل و با غیر جنس خاررو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بودشاخی ز صد درخت نشد حامل ثمارچون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببرجویای وصل این شده‌ای دست از آن بدارگر زانکه جنس مفخر تبریز گشت جاناحسنت ای ولایت و شاباش کار و بارمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دید دوست استچونکه دید دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 812آدمی دید است باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2465لحظه‌ای ماهم کند یک دم سیاهخود چه باشد غیرِ این کار الهپیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه همچون شبتهم قضا دستت بگیرد عاقبتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیرکار او کن فیکون ‌ست نه موقوف عللمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3029کنت کنزا گفت مخفیا شنوجوهر خود گم مکن اظهار شومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۵۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1581صورتش بر خاک و جان بر لامکانلامکانی فوق وهم سالکانلامکانی نه که در فهم آیدتهر دمی در وی خیالی زایدتبل مکان و لامکان در حکم اوهمچو در حکم بهشتی چارجوشرح این کوته کن و رخ زین بتابدم مزن والله اعلم بالصوابشرح اين پرندگان بوستان الهی را کوتاه کن و از این مطلب در گذر. خموش باش و دم مزن که خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 251آدمی خوارند اغلب مردماناز سلام علیک شان کم جو امانخانهٔ دیو است دل های همهکم پذیر از دیو مردم دمدمهاز دم دیو آنکه او لا حول خوردهم چو آن خر در سر آید در نبردهر که در دنیا خورد تلبیس دیووز عدو دوست‌رو تعظیم و ریودر ره اسلام و بر پول صراطدر سر آید همچو آن خر از خباطعشوه‌های یارِ بد منیوش هیندام بین ایمن مرو تو بر زمینصد هزار ابلیس لا حول آر بینآدما ابلیس را در مار بیندم دهد گوید تو را ای جان و دوستتا چو قصابی کشد از دوست پوستدم دهد تا پوستت بیرون کشدوای او کز دشمنان افیون چشدسر نهد بر پای تو قصاب‌واردم دهد تا خونت ریزد زارِ زارهمچو شیری صید خود را خویش کنترک عشوهٔ اجنبی و خویش کنهمچو خادم دان مراعات خسانبی‌کسی بهتر ز عشوهٔ ناکسانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 566عکس چندان باید از یاران خوشکه شوی از بحرِ بی‌عکس آب‌کشعکس کاول زد تو آن تقلید دانچون پیاپی شد شود تحقیق آنتا نشد تحقیق از یاران مبراز صدف مگسل نگشت آن قطره درمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۸۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 888, Divan e Shamsجنس رود سوی جنس بس بود این امتحانشه سوی شه می‌رود خر سوی خر می‌رودهر چه نهال ترست جانب بستان برندخشک چو هیزم شود زیرِ تبر می‌رودآب معانی بخور هر دم چون شاخ ترشکر که در باغ عشق جوی شکر می‌رودبس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرونچونش بگویی مرو لنگ بتر می‌رودمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3, Divan e Shamsاندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خودیار یکی انبان خون یارِ یکی شمس ضیاچون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بدما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1633در جهان هر چیز چیزی می‌کشدکفر کافر را و مرشد را رشدکهربا هم هست و مغناطیس هستتا تو آهن یا کهی آیی به شستبرد مغناطیست ار تو آهنیور کهی بر کهربا بر می‌تنیآن یکی چون نیست با اخیار یارلاجرم شد پهلوی فجار جارمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 81در جهان هر چیز چیزی جذب کردگرم گرمی را کشید و سرد سردقسم باطل باطلان را می‌کشندباقیان از باقیان هم سرخوشندناریان مر ناریان را جاذب‌اندنوریان مر نوریان را طالب‌اندچشم چون بستی تو را جان کندنی استچشم را از نور روزن صبر نیستچشم چون بستی تو را تاسه گرفتنور چشم از نور روزن کی شکفتتاسهٔ تو جذب نور چشم بودتا بپیوندد به نور روز زودچشم باز ار تاسه گیرد مر تو رادان که چشم دل ببستی بر گشامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1956فی السماء رِزقکم* نشنیده ایاندرین پستی چه بر چفسیده ایمگر نشنیده ای حق تعالی می فرماید: روزی شما در آسمان است؟پس چرا به این دنیای پست چسبیده ای؟ترس و نومیدیت دان آوازِ غولمی کشد گوش تو تا قعر سفولهر ندایی که تو را بالا کشیدآن ندا می دان که از بالا رسیدهر ندایی که تو را حرص آوردبانگ گرگی دان که او مردم درد* قرآن کریم، سوره ذاریات(۵۱)، آیه ۲۲Quran, Sooreh Zariaat(#51), Line #22وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَو در آسمان است روزی شما و آنچه شما بدان وعده داده شده اید.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 842زین بدن اندر عذابی ای بشرمرغ روحت بسته با جنسی دگرروح باز است و طبایع زاغ هادارد از زاغان و جغدان داغ هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1731دم به دم بر آسمان می دار امیددر هوای آسمان رقصان چو بیددم به دم از آسمان می آیدتآب و آتش رِزق می افزایدتگر تو را آنجا برد نبود عجبمنگر اندر عجز و بنگر در طلبکین طلب در تو گروگان خداستزآنکه هر طالب به مطلوبی سزاستجهد کن تا این طلب افزون شودتا دلت زین چاه تن بیرون شود

06.06.2018

Ganje Hozour audio Program #713

برنامه صوتی شماره ۷۱۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۲۸ می ۲۰۱۸ ـ ۸ خردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۹۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1197, Divan e Shamsاگر آتش است یارت، تو برو در او همی‌سوزبه شبِ فراق سوزان تو چو شمع باش تا روزتو مخالفت همی‌کش، تو موافقت همی‌کنچو لباسِ تو درانند، تو لباسِ وصل می‌دوزبه موافقت بیابد تن و جان سماعِ جانیز رباب و دفّ و سرنا و ز مطربان درآموزبه میانِ بیست مطرب چو یکی زند مخالفهمه گم کنند ره را چو ستیزه شد(۱) قَلاوز(۲)تو مگو همه به جنگند و ز صلحِ من چه آید؟تو یکی نه‌ای، هزاری، تو چراغِ خود برافروزکه یکی چراغِ روشن ز هزار مرده(۳) بهترکه به است یک قدِ خوش ز هزار قامتِ کوز(۴)نکاتی از غزل شماره ۲۹۳۴ دیوان شمس،(موضوع برنامه شماره ۷۱۱):مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۹۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2934, Divan e Shamsرفتی شکار گشتی: تو باید شکار زندگی شویگفتی قرار یابم خود بی‌قرار گشتی:شناسایی این که مرکز قرار دادن چیزهای بیرونی حس امنیت و آرامش درونی پدید نمی آورد. و این شناسایی، چیزهای گذرا را از مرکز ما خارج و ابدیّت و بی نهایت زندگی را جایگزین می کند. خضرت چرا نخوانم:آگاهی از این لحظه ابدی و آگاه ماندن خانه خدایی:حول محور بودن خودت بگردپایدار گشتی: روی پای بی نهایت خدا یا زندگی ایستادیساقی وجودی:برکت و انرژی زنده کننده از بودن تو به وجود خودت و جهان می ریزد.قند بار گشتی: شادی بخشیفاروق رسته از فراق :تشخیص می دهی که ازجنس زندگی هستی و دیگر از جنس ذهن و نازندگی نمیشوی.صدیق یار غار:حس می کنی که حقیقتاً ازجنس زندگی هستی و زنده به او و یار خدا در فرم.چشمت خفته هم پرده می دریده،حال مست شده و مثل شمشیر بران شده است،رستخیز نقدی:در این لحظه، بی نهایتی تو و آگاهی از این لحظه ابدی، قیامت تو را پدید آورده است.قیامت تو در این لحظه: شبیه شیپور اسرافیل است که جهان را لحظه به لحظه زنده و نوبهار می کند. و مرگ در ذهن ریشه کن می شود. از کام نفس حسی (من ذهنی) بریدی:هم آرزومند دوستی هستی و هم موفقیاز اختیار من ذهنی بریدی:  اکنون اختیار داری. خشم، ترس و سایر هیجانات یک جسم بیرونی فکر و عمل تو را تعیین نمی کند.  غم را شکار بودی بی‌کردگار بودی:اکنون به جنس خدا زنده شده ای و از او کمک می گیری. پس با کردگار هستی چیزهای بیرونی نمی توانند خودشان را در مرکز تو قرار دهند و با غم هایشان تو را شکار کنند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3259بیان آنکه مجموع عالم، صورت عقل کُلّ است، چون با عقل کُلّ به کژروی جفا کردی، صورت عالم تو را غم فزاید، اغلب احوال، چنانکه دل با پدر بد کردی، صورت پدر غم فزاید تو را و نتوانی رویش را دیدن، اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جانکُلِّ عالَم صورتِ عقلِ کُل استکوست بابای هر آنک اهلِ قُل(۵) استچون کسی با عقلِ کُل، کُفران فزودصورتِ کُل پیشِ او هم سگ نمودصلح کن با این پدر، عاقی(۶) بِهِل(۷)تا که فرشِ زَر نماید آب و گِلپس قیامت، نقدِ حالِ تو بُوَدپیشِ تو، چرخ و زمین مُبدَل(۸)* شودمن که صُلحم دایماً با این پدراین جهان چون جنّت استم در نظرهر زمان، نو صورتی و نو جمالتا ز نو دیدن فرو میرد مَلال(۹)من همی‌بینم جهان را پر نَعیم(۱۰)آب ها از چشمه‌ها جوشان مُقیمبانگِ آبش می‌رسد در گوشِ منمست می‌گردد ضمیر و هوشِ منشاخه‌ها رقصان شده چون تایِبان(۱۱)برگ ها کف‌زن مثالِ مُطرِبانبرقِ آیینه‌ست لامِع(۱۲) از نَمَدگر نماید آینه تا چون بُوَد!از هزاران می‌نگویم من یکیزآنکه آکندست هر گوش از شکیپیشِ وَهم این گفت، مژده دادن استعقل گوید: مژده چه؟ نقدِ من است* قرآن کریم، سوره ابراهیم(۱۴)، آیه ۴۸Quran, Sooreh Ebrahim(#14), Line #48يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ ۖ وَبَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ آن روز كه زمين به زمينى جز اين بدل شود و آسمانها به آسمانى ديگر، و همه در پيشگاه خداى واحد قهار حاضر آيند.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3618بر لبِ جو بُرد ظَنّی یک فَتی'(۱۳)که سلیمان است ماهیگیرِ ماگر وی است این، از چه فردست و خَفی'(۱۴) است؟ورنه سیمای سلیمانی اش چیست؟اندرین اندیشه می‌بود او دو دلتا سلیمان گشت شاه و مستقلدیو رفت از مُلک و تختِ او گریختتیغِ بختش، خونِ آن شیطان بریختکرد در انگشتِ خود انگشتریجمع آمد لشکرِ دیو و پریآمدند از بهرِ نَظّاره(۱۵) رِجال(۱۶)در میانشان آنکه بُد صاحب‌خیالچون که کف بگشاد و دید انگشتریرفت اندیشه و تَحرّی(۱۷) یکسریباک آنگاه است، کآن پوشیده استاین تَحَرّی از پیِ نادیده استشد خیالِ غایب اندر سینه زَفت(۱۸)چون که شد حاضر، خیال ِاو برفتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3628یُؤمِنُون بِالغَیب می باید مرازآن ببستم روزَنِ فانی سَراروزن این دنیای فانی را به سوی آخرت برای آن بستم که احوال واقع در آخرت را غایبانه تصدیق کنند.قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۳Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #3الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ«آنان کسانی هستند که به غیب ایمان می آورند و نماز را برپا می دارند و آنچه بدانها روزی داده ایم انفاق می کنند.»مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3633بندگی در غیب آید خوب و کَش(۱۹) حفظِ غیب(۲۰) آمد در اِستِعباد(۲۱)، خَوشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۳۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3636 پاس دارد قلعه را از دشمنانقلعه نفروشد به مالِ بی‌کرانغایب از شَه، در کنارِ ثَغرها(۲۲)همچو حاضر، او نگه دارد وفامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۳۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3639پس به غیبت، نیم ذرّه حفظِ کار   بِه که اندر حاضری(۲۳)، زآن صد هزارمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3641چون که غیب و غایب و رُوپوش، بِهپس دهان بربند، ما خاموش بِهای برادر دست وادار از سَخُن  خود خدا پیدا کند علمِ لَدُن(۲۴)بس بُوَد خورشید را، روشن گواهأَيُّ شَيْءٍ اَعْظُمُ الشّاهِد؟ اِلهبرای خورشید کافی است که رخساره تابناکش، دلیل بر هستی اش باشد. کدام چیز بزرگترین گواه است؟ مسلماً خدا بزرگترین شاهد و گواه است.قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۹Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #19قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً ۖ قُلِ اللَّهُ ۖ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ…"بگو گواهی چه چیز از همه مهم تر است؟ بگو خدا میان من و شما گواه است..."مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3647زآنکه شَعشاع(۲۵) و گواهی آفتاب   برنتابد چشم و دلهایِ خرابمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3664چون ز علّت وارهیدی، ای رَهینسرکه را بگذار و می خور اَنگَبینتختِ دل مَعمور(۲۶) شد، پاک از هوابَر وی اَلرَّحمَن، عَلَی العَرشِ اسْتَوی**وقتی که تختگاه دل از هوی و دغا پاک شد، حق تعالی بر آن دل، تکیه زند.حُکم، بر دل بعد از این بی واسطهحق کند، چون یافت دل این رابطه** قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۵Quran, Sooreh Taaha(#20), Line #5الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ«خداوند بر عرش مستولی است.»مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3682آن عدم او را هماره بنده استکار کن دیوا! سلیمان زنده استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3685ور تو دست اندر مَناصِب(۲۷) می زنیهم ز ترس است آنکه جانی می کنیهرچه جز عشق خدای احسن استگر شکرخواری است آن جان کندن است چیست جان کندن؟ سویِ مرگ آمدن دست در آبِ حیاتی نازدنمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3690در شبِ تاریک، جُوی آن روز راپیش کن آن عقلِ ظلمت سوز را  در شبِ َبدرنگ، بس نیکی بُوَدآبِ حیوان، جُفتِ تاریکی بُوَدسر ز خُفتن کی توان برداشتن ؟با چنین صد تخمِ غفلت کاشتنخوابِ مُرده، لقمه مُرده یار شدخواجه خفت و دزدِ شب بر کار شد مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3697بعد از آن این نار، نارِ شهوت استکاندرو اصلِ گناه و زَلَّت(۲۸) استنارِ بیرونی به آبی بِفسُرَدنارِ شهوت تا به دوزخ می بَرَدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۷۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3700 نارِ شهوت را چه چاره؟ نورِ دیننُورُکُم اِطفاءُ نارِ الکافِرینآتش شهوت را با چه چیز باید چاره کرد؟ با نور دین و ایمان. ای مؤمنان، نور شما خاموش کننده نار کافران است.قرآن کریم، سوره صف(۶۱)، آیه ۸Quran, Sooreh Saf(#61), Line #8يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَخواهند که کافران، نور خدا را با گفتار خود خموش سازند. در حالیکه خدا نور خود را کامل کند گرچه کافران را خوش نیاید.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۷۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3702تا ز نارِ نفس چون نَمرودِ(۲۹) تووا رَهد این جسمِ همچون عُودِ(۳۰) توشهوت ناری براندن کم نشداو بماندن کم شود بی هیچ بد تا که هیزم می‌نهی بر آتشیکی بمیرد آتش از هیزم‌کشی چونکه هیزم باز گیری، نار مردز آنکه، تقوی آب، سوی نار برد کی سیه گردد به آتش رویِ خوب؟کو نهد گُل گونه از تَقوَی القُلوب؟***روی خوب و زیبا کی از آتش، سیاه می گردد؟ آنکه تقوی قلب را بر روی باطن خود بگذارد و رخسار روح را با سرخاب تقوا، رنگین و زیبا کند، کی این باطن از آتش و دود شهوات، سیاه می گردد؟*** قرآن کریم، سوره حج ّ(۲۲)، آیه ۳۲Quran, Sooreh Haj(#22), Line #32وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ« و هرکه محترم داند شعائر خدا را بدان که این کار از تقوای دل سرچشمه می گیرد.»حافظ، غزلیات، غزل شماره ۴۳۰Hafez Poem(Qazal)# 430, Ghazaliatخزينه داری ميراث خوارگان کفر استبه قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نیزمانه هيچ نبخشد که باز نستاندمجو ز سِفله(۳۱) مُرُوّت(۳۲) که شيئَه لا شَینوشته‌اند بر ايوانِ جَنَّةُ الـْمَاویکه هر که عشوه دنيا خريد وای به ویمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3945آنکه او تن را بدین سان پی کُند   حرصِ میریّ و خلافت کی کند؟مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3958آبگینهٔ(۳۳) زرد چون سازی نقابزرد بینی جُمله نورِ آفتاببشکن آن شیشهٔ کبود و زرد راتا شناسی گَرد را و مَرد راگِردِ فارِس(۳۴)، گَرد سر افراشتهگَرد را تو مردِ حق پنداشتهگَرد دید ابلیس و گفت: این فرعِ طین(۳۵)چون فزاید بر منِ آتش‌جَبین(۳۶)؟تا تو می‌بینی عزیزان را به شَروآنکه میراثِ بِلیس(۳۷) است آن نظرگر نه فرزندِ بِلیسی ای عَنید(۳۸)پس به تو میراثِ آن سگ چُون رسید؟من نِیَم سگ ، شیرِ حقّم ، حق‌پرستشیرِ حق آن است کز صورت بِرَستشیرِ دنیا، جوید اِشکاریّ و بَرگشیرِ مَولی، جوید آزادی و مرگچون که اندر مرگ بیند صد وجودهمچو پروانه بسوزاند وجودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۷۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3976چون خَدو(۳۹) انداختی در رویِ مننفس، جُنبید و تَبَه شد خُویِ مننیم بهرِ حق شد و نیمی هوا شرکت اندر کارِ حق، نَبوَد روامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۸۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3989تیغِ حلم(۴۰) از تیغِ آهن تیزتر   بل ز صد لشکر ظفرانگیزترمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3993نان، چو معنی بود، خوردش سود بود   چون که صورت گشت، انگیزد جُحود(۴۱)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۰۰۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 4003صبر آرد آرزو را، نه شتاب    صبر کن، وَاللهُ اَعلَم بِالصَّواباین آرزو را، صبر کردن برآورده می سازد نه شتاب. صبر کن که خداوند بر مصلحت داناتر است.(۱) ستیزه: لجوج شدن، به عناد افتادن(۲) قَلاوز: پیشرو لشکر، رهبر، راهنما(۳) مرده: خاموش(۴) کوز: گوژ، خمیده(۵) قُل: بگو، اهلِ قُل عاقلانی که شایستگی آن را دارند که امر حق را تبیین و تبلیغ کنند.(۶) عاقی: سرکشی و نافرمانی(۷) بِهِل: ترک کن، واگذار(۸) مُبدَل: عوض‌ شده، تبدیل شده(۹) مَلال: دلتنگی، افسردگی، رنج ‌و ‌اندوه(۱۰) نَعیم: نعمت(۱۱) تایِب: توبه کننده(۱۲) لامِع: درخشان(۱۳) فَتی': جوان، جوانمرد(۱۴) خَفی': پنهان، نهان(۱۵) نَظّاره: دیدن، تماشا(۱۶) رِجال: جمع رَجُل، مردان، محتشمان(۱۷) تَحَرّی: جستن، درنگ کردن، تأمل کردن(۱۸) زَفت: ستبر، فربه(۱۹) کَش: خوش و خوشایند(۲۰) حفظِ غیب: در غیاب کسی مراعات حال او کردن.(۲۱) اِستِعباد: بنده داری، بنده گرفتن(۲۲) ثَغر: سرحدّ، مرز(۲۳) حاضری: حضور، حاضر بودن(۲۴) علمِ لَدُنّی: علمی است که از طریق کشف و الهام حاصل آید و آنرا علم اعلی گویند. علم الهی، علم غیب.(۲۵) شَعشاع: دراز و سبک و نیکو، خوب خلقت، پريشان و متفرّق (۲۶) مَعمور: تعمیر‌شده، آبادشده(۲۷) مَناصِب: مقام و پایه(۲۸) زَلّت: لغزش(۲۹) نَمرود: پادشاه جبّار بابِل(۳۰) عُود: چوب، درختی است در هند که چوب آنرا میسوزانند برای بوی خوش آن(۳۱) سِفله: پست، فرومایه، ناکس(۳۲) مُرُوّت: جوانمردی، مردانگی(۳۳) آبگینه: شیشه(۳۴) فارِس: اسب سوار(۳۵) طین: گِل(۳۶) ‌جَبین: پیشانی(۳۷) بِلیس: ابلیس، شیطان(۳۸) عَنید: ستیزه گر(۳۹) خَدو: آب دهان، تُف(۴۰) حِلم: بردباری(۴۱) جُحود: کافر، انکار کردن و ستیز نمودن************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۹۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1197, Divan e Shamsاگر آتش است یارت تو برو در او همی‌سوزبه شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روزتو مخالفت همی‌کش تو موافقت همی‌کنچو لباس تو درانند تو لباس وصل می‌دوزبه موافقت بیابد تن و جان سماع جانیز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموزبه میان بیست مطرب چو یکی زند مخالفهمه گم کنند ره را چو ستیزه شد قلاوزتو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آیدتو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروزکه یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهترکه به است یک قد خوش ز هزار قامت کوزنکاتی از غزل شماره ۲۹۳۴ دیوان شمس،(موضوع برنامه شماره ۷۱۱):مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۹۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2934, Divan e Shamsرفتی شکار گشتی: تو باید شکار زندگی شویگفتی قرار یابم خود بی‌قرار گشتی:شناسایی این که مرکز قرار دادن چیزهای بیرونی حس امنیت و آرامش درونی پدید نمی آورد. و این شناسایی، چیزهای گذرا را از مرکز ما خارج و ابدیّت و بی نهایت زندگی را جایگزین می کند. خضرت چرا نخوانم:آگاهی از این لحظه ابدی و آگاه ماندن خانه خدایی:حول محور بودن خودت بگردپایدار گشتی: روی پای بی نهایت خدا یا زندگی ایستادیساقی وجودی:برکت و انرژی زنده کننده از بودن تو به وجود خودت و جهان می ریزد.قند بار گشتی: شادی بخشیفاروق رسته از فراق :تشخیص می دهی که ازجنس زندگی هستی و دیگر از جنس ذهن و نازندگی نمیشوی.صدیق یار غار:حس می کنی که حقیقتاً ازجنس زندگی هستی و زنده به او و یار خدا در فرم.چشمت خفته هم پرده می دریده،حال مست شده و مثل شمشیر بران شده است،رستخیز نقدی:در این لحظه، بی نهایتی تو و آگاهی از این لحظه ابدی، قیامت تو را پدید آورده است.قیامت تو در این لحظه: شبیه شیپور اسرافیل است که جهان را لحظه به لحظه زنده و نوبهار می کند. و مرگ در ذهن ریشه کن می شود. از کام نفس حسی (من ذهنی) بریدی:هم آرزومند دوستی هستی و هم موفقیاز اختیار من ذهنی بریدی:  اکنون اختیار داری. خشم، ترس و سایر هیجانات یک جسم بیرونی فکر و عمل تو را تعیین نمی کند.  غم را شکار بودی بی‌کردگار بودی:اکنون به جنس خدا زنده شده ای و از او کمک می گیری. پس با کردگار هستی چیزهای بیرونی نمی توانند خودشان را در مرکز تو قرار دهند و با غم هایشان تو را شکار کنند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3259بیان آنکه مجموع عالم، صورت عقل کُلّ است، چون با عقل کُلّ به کژروی جفا کردی، صورت عالم تو را غم فزاید، اغلب احوال، چنانکه دل با پدر بد کردی، صورت پدر غم فزاید تو را و نتوانی رویش را دیدن، اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جانکل عالم صورت عقل کل استکوست بابای هر آنک اهل قل استچون کسی با عقل کل کفران فزودصورت کل پیش او هم سگ نمودصلح کن با این پدر عاقی بهلتا که فرشِ زر نماید آب و گلپس قیامت نقد حال تو بودپیش تو چرخ و زمین مبدل* شودمن که صلحم دایماً با این پدراین جهان چون جنت استم در نظرهر زمان نو صورتی و نو جمالتا ز نو دیدن فرو میرد ملالمن همی‌بینم جهان را پر نعیمآب ها از چشمه‌ها جوشان مقیمبانگ آبش می‌رسد در گوش منمست می‌گردد ضمیر و هوش منشاخه‌ها رقصان شده چون تایبانبرگ ها کف‌زن مثال مطرِبانبرق آیینه‌ست لامع از نمدگر نماید آینه تا چون بوداز هزاران می‌نگویم من یکیزآنکه آکندست هر گوش از شکیپیش وهم این گفت مژده دادن استعقل گوید مژده چه نقد من است* قرآن کریم، سوره ابراهیم(۱۴)، آیه ۴۸Quran, Sooreh Ebrahim(#14), Line #48يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ ۖ وَبَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ آن روز كه زمين به زمينى جز اين بدل شود و آسمانها به آسمانى ديگر، و همه در پيشگاه خداى واحد قهار حاضر آيند.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3618بر لب جو برد ظنی یک فتیکه سلیمان است ماهیگیرِ ماگر وی است این از چه فردست و خفی استورنه سیمای سلیمانی اش چیستاندرین اندیشه می‌بود او دو دلتا سلیمان گشت شاه و مستقلدیو رفت از ملک و تخت او گریختتیغِ بختش خون آن شیطان بریختکرد در انگشت خود انگشتریجمع آمد لشکرِ دیو و پریآمدند از بهرِ نظاره رجالدر میانشان آنکه بد صاحب‌خیالچون که کف بگشاد و دید انگشتریرفت اندیشه و تحری یکسریباک آنگاه است کآن پوشیده استاین تحری از پی نادیده استشد خیال غایب اندر سینه زفتچون که شد حاضر خیال او برفتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3628یؤمنون بالغیب می باید مرازآن ببستم روزن فانی سراروزن این دنیای فانی را به سوی آخرت برای آن بستم که احوال واقع در آخرت را غایبانه تصدیق کنند.قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۳Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #3الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ«آنان کسانی هستند که به غیب ایمان می آورند و نماز را برپا می دارند و آنچه بدانها روزی داده ایم انفاق می کنند.»مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3633بندگی در غیب آید خوب و کشحفظ غیب آمد در استعباد خوشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۳۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3636 پاس دارد قلعه را از دشمنانقلعه نفروشد به مال بی‌کرانغایب از شه در کنارِ ثغرهاهمچو حاضر او نگه دارد وفامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۳۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3639پس به غیبت نیم ذره حفظ کار   به که اندر حاضری زآن صد هزارمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3641چون که غیب و غایب و روپوش بهپس دهان بربند ما خاموش بهای برادر دست وادار از سخن  خود خدا پیدا کند علمِ لدنبس بود خورشید را روشن گواهأي شيء اعظم الشاهد الهبرای خورشید کافی است که رخساره تابناکش، دلیل بر هستی اش باشد. کدام چیز بزرگترین گواه است؟ مسلماً خدا بزرگترین شاهد و گواه است.قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۹Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #19قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهَادَةً ۖ قُلِ اللَّهُ ۖ شَهِيدٌ بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ…"بگو گواهی چه چیز از همه مهم تر است؟ بگو خدا میان من و شما گواه است..."مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3647زآنکه شعشاع و گواهی آفتاب   برنتابد چشم و دلهای خرابمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3664چون ز علت وارهیدی ای رهینسرکه را بگذار و می خور انگبینتخت دل معمور شد پاک از هوابر وی الرحمن علی العرش استوی**وقتی که تختگاه دل از هوی و دغا پاک شد، حق تعالی بر آن دل، تکیه زند.حکم بر دل بعد از این بی واسطهحق کند چون یافت دل این رابطه** قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۵Quran, Sooreh Taaha(#20), Line #5الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ«خداوند بر عرش مستولی است.»مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3682آن عدم او را هماره بنده استکار کن دیوا سلیمان زنده استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3685ور تو دست اندر مناصب می زنیهم ز ترس است آنکه جانی می کنیهرچه جز عشق خدای احسن استگر شکرخواری است آن جان کندن است چیست جان کندن سوی مرگ آمدن دست در آب حیاتی نازدنمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3690در شب تاریک جوی آن روز راپیش کن آن عقل ظلمت سوز را  در شب بدرنگ بس نیکی بودآب حیوان جفت تاریکی بودسر ز خفتن کی توان برداشتنبا چنین صد تخمِ غفلت کاشتنخواب مرده لقمه مرده یار شدخواجه خفت و دزد شب بر کار شد مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3697بعد از آن این نار نارِ شهوت استکاندرو اصل گناه و زلت استنار بیرونی به آبی بفسردنار شهوت تا به دوزخ می بردمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۷۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3700 نار شهوت را چه چاره نورِ دیننورکم اطفاء نارِ الکافرینآتش شهوت را با چه چیز باید چاره کرد؟ با نور دین و ایمان. ای مؤمنان، نور شما خاموش کننده نار کافران است.قرآن کریم، سوره صف(۶۱)، آیه ۸Quran, Sooreh Saf(#61), Line #8يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَخواهند که کافران، نور خدا را با گفتار خود خموش سازند. در حالیکه خدا نور خود را کامل کند گرچه کافران را خوش نیاید.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۷۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3702تا ز نارِ نفس چون نمرود تووا رهد این جسم همچون عود توشهوت ناری براندن کم نشداو بماندن کم شود بی هیچ بد تا که هیزم می‌نهی بر آتشیکی بمیرد آتش از هیزم‌کشی چونکه هیزم باز گیری نار مردز آنکه تقوی آب سوی نار برد کی سیه گردد به آتش روی خوبکو نهد گل گونه از تقوی القلوب***روی خوب و زیبا کی از آتش، سیاه می گردد؟ آنکه تقوی قلب را بر روی باطن خود بگذارد و رخسار روح را با سرخاب تقوا، رنگین و زیبا کند، کی این باطن از آتش و دود شهوات، سیاه می گردد؟*** قرآن کریم، سوره حج ّ(۲۲)، آیه ۳۲Quran, Sooreh Haj(#22), Line #32وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ« و هرکه محترم داند شعائر خدا را بدان که این کار از تقوای دل سرچشمه می گیرد.»حافظ، غزلیات، غزل شماره ۴۳۰Hafez Poem(Qazal)# 430, Ghazaliatخزينه داری ميراث خوارگان کفر استبه قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نیزمانه هيچ نبخشد که باز نستاندمجو ز سفله مروت که شيئه لا شینوشته‌اند بر ايوان جنة الـماویکه هر که عشوه دنيا خريد وای به ویمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3945آنکه او تن را بدین سان پی کند   حرص میری و خلافت کی کندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3958آبگینهٔ زرد چون سازی نقابزرد بینی جمله نورِ آفتاببشکن آن شیشهٔ کبود و زرد راتا شناسی گَرد را و مرد راگرد فارس گرد سر افراشتهگرد را تو مرد حق پنداشتهگرد دید ابلیس و گفت این فرع طینچون فزاید بر من آتش‌جبینتا تو می‌بینی عزیزان را به شروآنکه میراث بلیس است آن نظرگر نه فرزند بلیسی ای عنیدپس به تو میراث آن سگ چون رسیدمن نیم سگ شیرِ حقم حق‌پرستشیر حق آن است کز صورت برستشیر دنیا جوید اشکاری و برگشیر مولی جوید آزادی و مرگچون که اندر مرگ بیند صد وجودهمچو پروانه بسوزاند وجودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۷۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3976چون خدو انداختی در روی مننفس جنبید و تبه شد خوی مننیم بهرِ حق شد و نیمی هوا شرکت اندر کارِ حق نبود روامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۸۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3989تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر   بل ز صد لشکر ظفرانگیزترمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3993نان چو معنی بود خوردش سود بود   چون که صورت گشت انگیزد جحودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۰۰۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 4003صبر آرد آرزو را نه شتاب    صبر کن والله اعلم بالصواباین آرزو را، صبر کردن برآورده می سازد نه شتاب. صبر کن که خداوند بر مصلحت داناتر است.

05.30.2018

Ganje Hozour audio Program #712

برنامه صوتی شماره ۷۱۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۲۱ می ۲۰۱۸ ـ ۱ خردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۲۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1628, Divan e Shamsدیده از خلق ببستم، چو جمالش دیدممستِ بخشایشِ او گشتم و جان بخشیدمجهتِ مُهرِ سلیمان همه تن موم شدموز پیِ نور شدن مومِ مرا مالیدمرایِ(۱) او دیدم و رایِ کژِ خود افکندمنایِ او گشتم و هم بر لبِ او نالیدماو به دستِ من و کورانه به دستش جُستممن به دستِ وی و از بی ‌خبران پرسیدمساده دل بودم و یا مست و یا دیوانهترس ترسان ز رَزِ(۲) خویش همی‌ دزدیدماز رهِ رِخنه(۳) چو دزدان به رَزِ خود رفتمهمچو دزدان، سَمَن(۴) از گلشنِ خود می چیدمبس کن و رازِ مرا بر سرِ انگشت مپیچ(۵)که من از پنجه پیچِ(۶) تو بسی پیچیدمشمسِ تبریز که نورِ مه و اختر هم ازوستگر چه زارم ز غمش، همچو هلالِ عیدممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۳۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2934, Divan e Shamsخِضرت چرا نخوانم، کآبِ حیات خوردی؟فاروق(۷) چون نباشی، چون از فراق رستی؟صدّیق(۸) چون نباشی، چون یارِ غار گشتی؟از رستخیزی ایمن، چون رستخیزِ نقدیهم از حساب رستی، چون بی‌شمار گشتیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 756پس قیامت شو قیامت را ببیندیدن هر چیز را شرط است اینمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۸۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 584, Divan e Shams یکی گولی(۹) همی‌ خواهم که در دلبر نظر داردنمی‌خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارددلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهردلِ سنگین(۱۰) نمی‌خواهم که پندارد گهر داردز خودبینی جدا گشته، پر از عشقِ خدا گشتهز مالش‌های(۱۱) غم غافل به مالنده عَبَر دارد(۱۲)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2696گفت: چون شاهِ کَرَم میدان رودعینِ هر بی‌آلتی، آلت شودزآنکه آلت دعوی است و هستی استکار، در بی‌آلتی و پستی استگفت: کی بی‌آلتی سودا(۱۳) کنمتا نه من بی‌آلتی پیدا کنم؟مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2667چون سفر فرمود ما را زان مقامتلخ شد ما را از آن تَحویل(۱۴)، کامتا که حجّت ها همی گفتیم ماکه به جای ما کی آید ای خدا؟نورِ این تسبیح و این تَهلیل(۱۵) رامی‌فروشی بهرِ قال و قیل را؟حکمِ حق گسترد بهرِ ما بساط(۱۶)که: بگویید از طریقِ اِنبِساط(۱۷)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2700تو گواهی غیر گفت و گو و رنگوا نما، تا رحم آرد شاهِ شَنگ(۱۸)کین گواهی که ز گفت و رنگ بُدنزدِ آن قاضِی القُضاة(۱۹) آن، جَرح(۲۰) شدصِدق می‌خواهد گواهِ حالِ اوتا بتابد نورِ او بی قالِ اوگفت زن: صِدق آن بُوَد کز بودِ خویشپاک برخیزند از مَجهودِ(۲۱) خویشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2897نعمت آرد غفلت و شکر اِنتِباه(۲۲)صیدِ نعمت کن به دامِ شکرِ شاهنعمت شکرت کند پُرچشم(۲۳) و میر(۲۴)تا کنی صد نعمت ایثارِ فقیرسیر نوشی از طعام و نُقلِ حقتا رود از تو شکم‌خواریّ و دَق(۲۵)عطار، دیوان اشعار، غزل شماره ۷۱ Attar Poem(Qazal)# 71, Divan e Ashaarگر نباشد هر دو عالم، گو مباشتو " تمامی، با توام تنها خوش است "قرآن کریم، سوره زمر(۳۹)، آیه ۳۶Quran, Sooreh Zomar(#39), Line #36أَلَيْسَ اللُّه بِكَافٍ عَبْدَه…؟آیا خداوند برای بنده خویش کافی نیست؟مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2932که عبادت مر تو را آریم و بسطَمعِ یاری هم ز تو داریم و بسمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2725صبر و خاموشی جَذوبِ(۲۶) رحمت استوین نشان جستن، نشان علّت استمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۲۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 3214طالب است و غالب است آن کردگارتا ز هستی‌ها بر آرَد او دَمارمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1269چشم حس همچون کف دست است و بسنیست کف را بر همهٔ او دست‌رسچشم دریا دیگرست و کف دگرکف بِهِل(۲۷) وز دیدهٔ دریا نگرحافظ، غزلیات، غزل شماره ۱۴۳Hafez Poem(Qazal)# 143, Ghazaliatسال‌ها دل طلب جامِ جم از ما می‌کردوان چه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کردگوهری کز صدف کون و مکان بیرون استطلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کردمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2861قطره‌ای از دجلهٔ خوبیِّ اوستکان نمی‌گنجد ز پُرّی زیرِ پوستگنجِ مخفی بُد، ز پُرّی چاک کردخاک را تابان ‌تر از افلاک کرد*گنجِ مخفی بُد ز پُرّی جوش کردخاک را سلطانِ اَطلَس‌پُوش(۲۸) کرد*حدیثقالَ داوُد: یا رَبِّ لـِماذا خَلَقْتَ الْخَلْقَ؟ قالَ: كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَی اُعْرَفَ.داود پیامبر گفت: پروردگارا از بهر چه آفرینش را پدید آوردی؟ فرمود: من گنجی نهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدم آفریدگان را تا شناخته شوم.*حدیث قدسیکُنتُ کَنزاً مَخفِیّاً فاحببتُ اَنْ اُعْرَف...من گنجینه رحمت نهانی بودم و می خواستم که شناخته شوم...مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364کُنتُ کَنزاً رَحْمَةً مَخْفِیَّةًفَابْتَعَثْتُ اُمَةً مَهدیَّةًمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3029کُنتُ کَنزاً  گفت مَخفِیّاً شنوجوهرِ خود گُم مکن، اظهار شواين قول را بشنو كه حضرت حق فرمود :"من گنجی مخفی بودم" پس گوهر درونی خود را مپوشان بلکه آنرا آشکار کن.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2864ور بدیدی شاخی(۲۹) از دَجلهٔ خداآن سبو را او فنا کردی فناآنکه دیدندش همیشه بی خودندبی‌ خودانه بر سبو سنگی زدندای ز غیرت بر سبو سنگی زدهو آن سبو ز اشکست، کاملتر شدهخُم شکسته، آب ازو ناریختهصد درستی زین شکست انگیختهمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2870چون درِ معنی زنی، بازت کنندپَرِ فکرت زن، که شهبازت کنندپَرِّ فکرت شد گِل‌آلود و گرانزآنکه گِل‌خواری، تو را گِل شد چو نانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2875پس دَمی مُردار و دیگر دَم سگیچون کنی در راهِ شیران خوش‌تَگی(۳۰)؟مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2877زآنکه سگ، چون سیر شد، سرکش شودکِی سویِ صید و شکاری خوش دود؟مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2880هر چه گوید مردِ عاشق، بویِ عشقاز دهانَش می‌جهد در کویِ عشقمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2884آن کَفَش را صافی و مَحقوق(۳۱) دانهمچو دشنامِ لبِ معشوق دانگشته آن دشنامِ نامطلوبِ اوخوش، ز بهرِ عارِضِ(۳۲) محبوبِ اوگر بگوید کژ، نماید راستیای کژی که راست را آراستیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2890تا نمانَد بر ذَهَب(۳۳) شکلِ وَثَن(۳۴)زآنکه صورت، مانع است و راه‌زنمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2893بت‌پرستی چون بمانی در صُوَر(۳۵)صورتش بگذار و در معنی نگرمردِ حَجّی، همرهِ حاجی طلبخواه هندو، خواه تُرک و یا عربمنگر اندر نقش و اندر رنگِ اوبنگر اندر عزم و در آهنگِ(۳۶) اومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2897این حکایت گفته شد زیر و زبرهمچو کارِ عاشقان، بی پا و سرمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2901زآنکه صوفی با کَر و با فَر بُوَدهرچه آن ماضی است، لا یُذْکَر(۳۷) بُوَدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2912قابلِ این گفته‌ها شو، گوش‌وارتا که از زر سازمت من، گوشوارمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2914اولا بشنو که خلقِ مختلفمختلف جان اند از یا تا الفمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2918هر که چون هندویِ بَدسودایی استروزِ عرضش، نوبتِ رسوایی استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2924پس خزان، او را بهار است و حیاتیک نماید سنگ و یاقوتِ زکات(۳۸)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2929چون شکوفه ریخت، میوه سر کندچون که تن بشکست، جان سر برزندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2957با هوا و آرزو کم باش دوستچون یُضِلَّک عَنْ سَبیلِ الله اوستبا هوای نفس، کمتر دوستی کن که همو تو را از راه خدا گمراه می کند.قرآن کریم، سوره ص(۳۸)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Saad(#38), Line #26… لَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ… … از خواهش نفس، پیروی مکن که تو را از راه خدا گمراه سازد…مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2980گر به هر زخمی تو پر کینه شویپس کجا بی‌صیقل، آیینه شوی؟مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3012در من و ما، سخت کردستی دو دستهست این جمله خرابی از دو هستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3024هر که باشد در پیِ شیرِ حِراب(۳۹)کم نیاید روز و شب او را کباب(۱) رای: اندیشه، فکر، تدبیر(۲) رَز: انگور، باغ انگور(۳) رِخنه: سوراخ(۴) سَمَن: یاسمن(۵) راز بر سرِ انگشت پیچیدن: برملا کردن، فاش کردن، بر مردم عرضه کردن(۶) پنجه پیچ: ریسمانی که برای یادآوری چیزی بر انگشتان پیچند(۷) فاروق: جداکنندۀ حق و باطل، تمیز دهنده، لقب عمر بن خطاب(۸) صدّیق: دوست، بندۀ خالص خداوند، راستگو، لقب ابوبکر(۹) گول: ابله، نادان(۱۰) دل سنگین: دل سخت، دل قسی(۱۱) مالش: گوشمالی، مجازات(۱۲) عَبَر داشتن: عبور کردن، توجه داشتن، عبرت گرفتن(۱۳) سودا: خرید و فروش، تجارت(۱۴) تَحویل: برگردانیدن، از جایی به جایی رفتن(۱۵) تَهلیل: گفتن کلمه لا اِلهَ اِلّا الله(۱۶) بساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره(۱۷) اِنبِساط: فضا گشایی، باز شدن، گسترده شدن(۱۸) شَنگ: ظریف، خوش منش(۱۹) قاضِی القُضاة: کسی که از جانب خلیفه یا سلطان به شغل قضا در همه کشور منصوب شود. در اینجا منظور حضرت حق(۲۰) جَرح: باطل کردن گواهی و شهادت، زخم زدن، بد گفتن(۲۱) مَجهود: جهد کرده شده، کوشش(۲۲) اِنتِباه: بیداری، آگاهی(۲۳) پُرچشم: قانع(۲۴) میر: امیر، پادشاه(۲۵) دَق: کوبیدن، درخواستن و گدایی کردن(۲۶) جَذوب: بسیار کِشنده، بسیار جذب کننده(۲۷) هلیدن: گذاشتن، واگذاشتن(۲۸) اَطلَس‌پوش: جامه ابريشمی(۲۹) شاخ: جویباری که از رودخانه یا نهری بزرگ منشعب می شود(۳۰) خوش‌ تَگی: خوب دویدن(۳۱) مَحقوق: سزاوار(۳۲) عارِض: روی، چهره(۳۳) ذَهَب: طلا(۳۴) وَثَن: بت(۳۵) صُوَر: جمع صورت، نقش ها(۳۶) آهنگ: قصد، عزم، اراده(۳۷) لا یُذْکَر: یاد کرده نشود(۳۸) یاقوتِ زکات: یاقوت پاکیزه و آبدار و بی رگه(۳۹) حِراب: جنگ، جنگی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۲۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1628, Divan e Shamsدیده از خلق ببستم چو جمالش دیدممست بخشایش او گشتم و جان بخشیدمجهت مهرِ سلیمان همه تن موم شدموز پی نور شدن موم مرا مالیدمرای او دیدم و رای کژِ خود افکندمنای او گشتم و هم بر لب او نالیدماو به دست من و کورانه به دستش جستممن به دست وی و از بی ‌خبران پرسیدمساده دل بودم و یا مست و یا دیوانهترس ترسان ز رزِ خویش همی‌ دزدیدماز ره رِخنه چو دزدان به رزِ خود رفتمهمچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدمبس کن و رازِ مرا بر سرِ انگشت مپیچکه من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدمشمس تبریز که نورِ مه و اختر هم ازوستگر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۳۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2934, Divan e Shamsخضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردیفاروق چون نباشی چون از فراق رستیصدیق چون نباشی چون یارِ غار گشتیاز رستخیزی ایمن چون رستخیزِ نقدیهم از حساب رستی چون بی‌شمار گشتیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 756پس قیامت شو قیامت را ببیندیدن هر چیز را شرط است اینمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۸۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 584, Divan e Shams یکی گولی همی‌ خواهم که در دلبر نظر داردنمی‌خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارددلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهردل سنگین نمی‌خواهم که پندارد گهر داردز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشتهز مالش‌های غم غافل به مالنده عبر داردمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2696گفت چون شاه کرم میدان رودعین هر بی‌آلتی آلت شودزآنکه آلت دعوی است و هستی استکار در بی‌آلتی و پستی استگفت کی بی‌آلتی سودا کنمتا نه من بی‌آلتی پیدا کنممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2667چون سفر فرمود ما را زان مقامتلخ شد ما را از آن تحویل کامتا که حجت ها همی گفتیم ماکه به جای ما کی آید ای خدانورِ این تسبیح و این تهلیل رامی‌فروشی بهرِ قال و قیل راحکم حق گسترد بهرِ ما بساطکه بگویید از طریق انبساطمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2700تو گواهی غیر گفت و گو و رنگوا نما تا رحم آرد شاه شنگکین گواهی که ز گفت و رنگ بدنزد آن قاضی القضاة آن جرح شدصدق می‌خواهد گواه حال اوتا بتابد نورِ او بی قال اوگفت زن صدق آن بود کز بود خویشپاک برخیزند از مجهود خویشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2897نعمت آرد غفلت و شکر انتباهصید نعمت کن به دام شکرِ شاهنعمت شکرت کند پرچشم و میرتا کنی صد نعمت ایثارِ فقیرسیر نوشی از طعام و نقل حقتا رود از تو شکم‌خواری و دقعطار، دیوان اشعار، غزل شماره ۷۱ Attar Poem(Qazal)# 71, Divan e Ashaarگر نباشد هر دو عالم گو مباشتو تمامی با توام تنها خوش استقرآن کریم، سوره زمر(۳۹)، آیه ۳۶Quran, Sooreh Zomar(#39), Line #36أَلَيْسَ اللُّه بِكَافٍ عَبْدَه…؟آیا خداوند برای بنده خویش کافی نیست؟مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2932که عبادت مر تو را آریم و بسطمع یاری هم ز تو داریم و بسمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2725صبر و خاموشی جذوب رحمت استوین نشان جستن نشان علت استمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۲۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 3214طالب است و غالب است آن کردگارتا ز هستی‌ها بر آرد او دمارمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1269چشم حس همچون کف دست است و بسنیست کف را بر همهٔ او دست‌رسچشم دریا دیگرست و کف دگرکف بهل وز دیدهٔ دریا نگرحافظ، غزلیات، غزل شماره ۱۴۳Hafez Poem(Qazal)# 143, Ghazaliatسال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کردوان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کردگوهری کز صدف کون و مکان بیرون استطلب از گمشدگان لب دریا می‌کردمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2861قطره‌ای از دجلهٔ خوبی اوستکان نمی‌گنجد ز پری زیرِ پوستگنج مخفی بد ز پری چاک کردخاک را تابان ‌تر از افلاک کرد*گنج مخفی بد ز پری جوش کردخاک را سلطان اطلس‌پوش کرد*حدیثقالَ داوُد: یا رَبِّ لـِماذا خَلَقْتَ الْخَلْقَ؟ قالَ: كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَی اُعْرَفَ.داود پیامبر گفت: پروردگارا از بهر چه آفرینش را پدید آوردی؟ فرمود: من گنجی نهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدم آفریدگان را تا شناخته شوم.*حدیث قدسیکُنتُ کَنزاً مَخفِیّاً فاحببتُ اَنْ اُعْرَف...من گنجینه رحمت نهانی بودم و می خواستم که شناخته شوم...مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364کنت کنزا رحمه مخفیهفابتعثت امه مهدیهمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3029کنت کنزا  گفت مخفیا شنوجوهر خود گم مکن اظهار شواين قول را بشنو كه حضرت حق فرمود :"من گنجی مخفی بودم" پس گوهر درونی خود را مپوشان بلکه آنرا آشکار کن.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2864ور بدیدی شاخی از دجلهٔ خداآن سبو را او فنا کردی فناآنکه دیدندش همیشه بی خودندبی‌ خودانه بر سبو سنگی زدندای ز غیرت بر سبو سنگی زدهو آن سبو ز اشکست کاملتر شدهخم شکسته آب ازو ناریختهصد درستی زین شکست انگیختهمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2870چون درِ معنی زنی بازت کنندپرِ فکرت زن که شهبازت کنندپر فکرت شد گل‌آلود و گرانزآنکه گل‌خواری تو را گل شد چو نانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2875پس دمی مردار و دیگر دم سگیچون کنی در راه شیران خوش‌تگیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2877زآنکه سگ چون سیر شد سرکش شودکی سوی صید و شکاری خوش دودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2880هر چه گوید مرد عاشق بوی عشقاز دهانش می‌جهد در کوی عشقمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2884آن کفش را صافی و محقوق دانهمچو دشنامِ لب معشوق دانگشته آن دشنام نامطلوب اوخوش ز بهر عارِض محبوب اوگر بگوید کژ نماید راستیای کژی که راست را آراستیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2890تا نماند بر ذهب شکل وثنزآنکه صورت مانع است و راه‌زنمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2893بت‌پرستی چون بمانی در صورصورتش بگذار و در معنی نگرمرد حجی همره حاجی طلبخواه هندو خواه ترک و یا عربمنگر اندر نقش و اندر رنگ اوبنگر اندر عزم و در آهنگ اومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Po