Ganj e Hozour Programs

By Parviz Shahbazi

SHOW DESCRIPTION

Interpretations of Rumi's poems in Farsi and English under Ganj e Hozour (Tresure of Presence)

EPISODES LIST

Ganje Hozour audio Program #750

برنامه صوتی شماره ۷۵۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۱ فوریه ۲۰۱۹ ـ ۲۳ بهمنPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، ترجیعات، ترجیع شماره هفده Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat)# 17, Divan e Shams گر دلت گیرد، وگر گردی مَلول(۱) زین سفر چاره نداری، ای فَضول(۲) دل بنه، گردن مپیچان(۳) چپّ و راست هین روان باش و رها کن مول مول(۴) ورنه اینک می‌برندت کَشکَشان(۵) هر طرف پِیکیست و هر جانب رسول نیستی در خانه، فکرت تا کجاست فکرهایِ خلق را بُردست غول جادویی کردند چشمِ خلق را تا که بالا را ندانند از سُفول(۶) جادوان را، جادوانی دیگرند می‌کنند اندر دلِ ایشان دُخول(۷) خیره مَنگر، دیده ها در اصل دار تا نباشی روزِ مردن بی‌اصول نَحْنُ نَزَّلنا۱* بخوان و شُکر کن کافتابی کرد از بالا نزول آفتابی نی که سوزد روی را آفتابی نی که افتد در اُفول(۸) نعره کم زن، ز آنکه نزدیکست یار که ز نزدیکی گمان آید حُلول(۹) حق اگر پنهان بُوَد، ظاهر شود معجزاتست و گواهانِ عُدول(۱۰) لیک تو اِشتاب(۱۱) کم کن، صبر کن گرچه فرمودست که: « الإِنْسانُ عَجول »*۲ رَبَّنا اَفْرِغ عَلَینا صَبْرَنا لا تُزِلْ اَقْدامَنا فی ذَاالْوَحول*۳ پروردگارا، بر ما شكيبايى ببار. خدایا گامهای ما را در این زمین گِلناک ملغزان. *۱ قرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۲۳ Quran, Sooreh Ensan(#76), Line #23 إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنْزِيلًا  ما قرآن را بر تو نازل كرديم، نازل‌كردنى نيكو. *۲ قرآن کریم، سوره اسرا(۱۷)، آیه ۱۱ Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #11 وَيَدْعُ الْإِنْسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ ۖ وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا  و آدمى به دعا شرى را مى‌طلبد چنانكه گويى به دعا خيرى را مى‌جويد. و آدمى تا بوده شتابزده بوده است. *۳ قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۲۵۰ Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #250 وَلَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ  چون با جالوت و سپاهش رو به رو شدند، گفتند: پروردگارا، بر ما شكيبايى ببار و ما را ثابت‌قدم گردان و بر كافران پيروز ساز. مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2529, Divan e Shams تو آن شمسی که نورِ تو محیطِ نورها گشتست سویِ تبریز واگردی(۱۲) و مَستوری(۱۳) روا داری؟ مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1906 پس سلیمان اَندرونه راست کرد دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد بعد از آن تاجش همان دَم راست شد آنچنانکه تاج را می‌خواست شد مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۵۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2458, Divan e Shams چونکه خیالت نَبُوَد آمده در چشمِ کسی چشمِ بزِ کُشته بود تیره و خیره نگری مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۰۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1006 اَحْسَنِ التَّقویم، از عرش او فزون اَحْسَنِ التَّقویم، از فکرت برون قرآن کریم، سوره التين(۹۵)، آیه ۴ Quran, Sooreh Teen(#95), Line #4 لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ كه ما آدمى را در نيكوتر اعتدالى (هنجاری) بيافريديم. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۲۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 422 سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش(۱۴) وا رهانَد از خیال و سایه‌اش سایهٔ یزدان(۱۵) بود بندهٔ خدا مرده این عالم و زندهٔ خدا دامنِ او گیر زوتر بی‌گمان تا رهی در دامنِ آخِرزمان کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ*۴ نقشِ اولیاست کو دلیلِ نورِ خورشیدِ خداست منظور از آیه کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ ( « چگونه سایه اش را گسترد » ) اینست که ولیّ خدا مظهر کامل خداوند است. و آن سایه، یعنی آن ولیّ خدا دلیل بر نور خداوند است. یعنی او راهنمای مردم به سوی خداوند است. اندرین وادی مرو بی این دلیل لا اُحِبُّ الافِلین*۵ گو چون خَلیل *۴ قرآن كريم، سوره فرقان(۲۵)، آيه ۴۵، ۴۶ Quran, Sooreh Forghan(#25), Line #45, 46 أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا (۴۵) آیا به [قدرت و حکمت] پروردگارت ننگریستی که چگونه سایه را امتداد داد و گستراند؟ و اگر می خواست آن را ساکن و ثابت می کرد، آن گاه خورشید را برای [شناختن] آن سایه، راهنما [ی انسان ها] قرار دادیم. ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضًا يَسِيرًا (۴۶) سپس آن را [با بلند شدن آفتاب] اندک اندک به سوی خود باز می گیریم. *۵ قرآن كريم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۶ Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #76 فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِين چون شب او را فروگرفت، ستاره‌اى ديد. گفت: اين است پروردگار من. چون فرو شد، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم. *۵ قرآن كريم، سوره نساء(۴)، آیه ۱۲۵ Quran, Sooreh Nessa(#4), Line #125 وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا ۗ وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا  دين چه كسى بهتر از دين كسى است كه به اخلاص روى به جانب خدا كرد و نيكوكار بود و از دين حنيف (حق گرا) ابراهيم پيروى كرد؟ و خدا ابراهيم را به دوستى خود برگزيد. عطار، منطق الطیر، در توحید باریتعالی Attar Poem, Dar Toohid e Baritaalaa تو مباش اصلا، کمال اینست و بس تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس تو درو گم شو حُلولی این بُوَد هرچه این نبود فَضولی این بُوَد در یکی رو و از دوی یک سوی باش یک دل و یک قبله و یک روی باش مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۱۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2219 آن دعای بیخودان، خود دیگر است آن دعا زو نیست، گفتِ داور است مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 140 بس دعاها کان زیان است و هلاک وز کَرَم می‌نشنود یزدانِ پاک مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۱۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2811 تو بر آنی هر دَمی کز خواب و خَور خاک ریزی اندرین جُو بیشتر مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۱۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2812 سبب دانستن ضمیرهای خلق چون دلِ آن آب زینها خالی است عکسِ روها از برون در آب جَست پس تو را باطن مُصَفّا(۱۶) ناشده خانه پُر از دیو و نَسناس(۱۷) و دَده(۱۸) ای خری ز استیزه مانده در خری کی ز ارواحِ مسیحی بو بَری؟ کی شناسی گر خیالی سَر کُنَد کز کدامین مَکمَنی(۱۹) سَر بَر کُنَد؟*۶ چون خیالی می‌شود در زُهد، تن تا خیالات از درونه رُوفتَن(۲۰) *۶ قرآن کریم، سوره كهف(۱۸)، آیه ۱۰۴ Quran, Sooreh Kahf(#18), Line #104 الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا آنهايى كه كوشش شان در زندگى دنيا تباه شد و مى‌پنداشتند كارى نيكو مى‌كنند. مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۸۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2285 من نسازم جز به دریایی وطن آبگیری را نسازم من سَکَن(۲۱) آبِ بی حد جویم و آمِن شوم تا ابد در امن و صِحَّت(۲۲) می روم مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۳۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2234 سوی دریا عزم کن زین آبگیر بَحر جو و ترکِ این گرداب گیر سینه را پا ساخت، می رفت آن حَذور(۲۳) از مقامِ با خطر تا بَحرِ نور همچو آهو کز پی او سگ بُوَد می دود تا در تنش یک رگ بُوَد خوابِ خرگوش و سگ اندر پی خطاست خواب، خود در چشمِ ترسنده کجاست؟ مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۸۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2384 چَنبره دیدِ جهان، ادراکِ توست پرده پاکان، حسِ ناپاکِ توست مدتی حس را بشُو ز آبِ عیان این چنین دان جامه شوی صوفیان چون شدی تو پاک، پرده بر کَنَد جانِ پاکان خویش بر تو می زند جمله عالَم گر بُوَد نور و صُوَر(۲۴) چشم را باشد از آن خوبی خبر مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۳۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2439 دیو خانه کرده بودی سینه را قبله یی سازیده بودی کینه را شاخِ تیزت بس جگرها را که خَست(۲۵) نَک عصا ام شاخِ تیزت را شکست مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۰۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2501 خویشتن را کور می کردی و مات تا نَیَاندیشی ز خواب و واقِعات چند بگریزی؟ نَک آمد پیشِ تو کوری اِدراکِ مَکراندیشِ تو مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۹۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2593 پس رِجال(۲۶) از نَقلِ عالَم شادمان وز بقایش شادمان این کودکان چونکه آبِ خوش ندید آن مرغِ کور پیشِ او کوثر نماید آبِ شور مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۱۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2517 بو که از تاثیرِ جویِ اَنگَبین(۲۷) شَهد گردد در تنم این زهرِ کین یا ز عکسِ جوی آن پاکیزه شیر پرورش یابد دمی عقلِ اسیر یا بُوَد کز عکسِ آن جُوهای خَمر(۲۸) مست گردم، بو بَرَم از ذوقِ اَمر یا بُوَد کز لطفِ آن جُوهای آب تازگی یابد تنِ شوره خراب شوره ام را سبزه یی پیدا شود خارزارم(۲۹) جَنّتِ مَأوی(۳۰) شود مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۵۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3351 سِرِّ چارُق را بیان کن ای اَیاز پیشِ چارُق چیستت چندین نیاز؟ تا بنوشد سُنقُر و بَکیارُقَت(۳۱) سِرِّ سِرِّ پوستین و چارُقَت ای اَیاز از تو غلامی نور یافت نورت از پستی سوی گردون شتافت حسرتِ آزادگان شد بندگی بندگی را چون تو دادی زندگی مؤمن آن باشد که اندر جَزر و مَد کافر از ایمانِ او حسرت خورَد مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۵۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3356 حکایت کافری که گفتندش در عهد ابا یزید که مسلمان شو و جواب گفتن او، ایشان را بود گَبری(۳۲) در زمان بایزید گفت او را یک مسلمانِ سَعید(۳۳) که چه باشد گر تو اسلام آوری؟ تا بیابی صد نجات و سَروری گفت: این ایمان، اگر هست ای مرید آنکه دارد شیخِ عالَم بایزید من ندارم طاقتِ آن تابِ آن کآن فزون آمد ز کوشش های جان گرچه در ایمان و دین نامُوقِنَم(۳۴) لیک در ایمانِ او بس مؤمنم دارم ایمان کآن ز جمله برتر است بس لطیف و با فروغ و با فَر است مؤمنِ ایمانِ اویم در نهان گرچه مُهرم هست محکم بر دهان باز ایمان، خود گر ایمانِ شماست نه بدآن میلستم و نه مُشتَهاست(۳۵) آنکه صد میلش سوی ایمان بُوَد چون شما را دید، آن فاتِر(۳۶) شود زآنکه نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مَفازه(۳۷) گفتنی عشقِ او ز آوردِ ایمان بفسُرَد چون به ایمانِ شما او بنگرد مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۶۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3367 حکایتِ آن مُؤَذّنِ زشت آواز، که در کافرستان بانگِ نماز داد و مردِ کافری او را هدیه داد یک مُؤَذّن داشت بس آوازِ بد در میانِ کافرستان(۳۸) بانگ زد چند گفتندش: مگو بانگِ نماز که شود جنگ و عداوت ها(۳۹) دراز او ستیزه کرد و پس بی‌اِحتراز(۴۰) گفت در کافرسِتان بانگِ نماز خلق، خایِف(۴۱) شد ز فتنهٔ عامّه‌ای(۴۲) خود بیامد کافری با جامه‌ای شمع و حلوا با چنان جامهٔ لطیف هدیه آورد و بیامد چون اَلیف(۴۳) پُرس پُرسان کین مُؤّذِن کو؟ کجاست؟ که صَلا(۴۴) و بانگِ او راحت‌فَزاست(۴۵) هین چه راحت بود زآن آوازِ زشت؟ گفت: کآوازش فتاد اندر کِنِشت(۴۶) دختری دارم لطیف و بس سَنی(۴۷) آرزو می‌بود او را مُؤمنی هیچ این سُودا(۴۸) نمی‌رفت از سرش پندها می‌داد چندین کافرش در دلِ او مِهرِ ایمان رُسته بود همچو مِجْمَر(۴۹) بود این غم، من چو عود(۵۰) در عذاب و درد و اِشکنجه بُدم که بجنبد سلسلهٔ او دَم به دَم هیچ چاره می‌ندانستم در آن تا فرو خواند این مُؤَذِّن آن اذان گفت دختر: چیست این مکروه بانگ؟ که بگوشم آمد این دو چاردانگ(۵۱) من همه عمر این چنین آوازِ زشت هیچ نشنیدم درین دیر(۵۲) و کِنِشت خواهرش گفتش که این بانگِ اذان هست اِعلام و شعارِ مؤمنان باورش نامد، بپرسید از دگر آن دگر هم گفت: آری ای پدر چون یقین گشتش، رُخِ او زرد شد(۵۳) از مسلمانی دلِ او سرد شد باز رَستَم من ز تشویش و عذاب دوش خوش خفتم در آن بی‌خوف خواب(۵۴) راحتم این بود از آوازِ او هدیه آوردم به شکر، آن مرد کو؟ چون بدیدش، گفت این هدیه پذیر که مرا گشتی مُجیر(۵۵) و دستگیر آنچه کردی با من از احسان و بِرّ(۵۶) بندهٔ تو گشته‌ام من، مُستَمِرّ(۵۷) گر به مال و مِلک و ثروت فردمی من دهانت را پُر از زر کردمی هست ایمانِ شما زَرق(۵۸) و مَجاز(۵۹) راهزن همچون که آن بانگِ نماز لیک از ایمان و صدقِ بایزید چند حسرت در دل و جانم رسید همچو آن زن کو جِماع(۶۰) خر بدید گفت: آوَه چیست این فَحلِ فَرید(۶۱) مانند آن زنی که وقتی آمیزش خران را دید با حسرت گفت: دریغا، حسرتا، عجب نره خرِ بی نظیری! اگر آمیزش همین است که خران می کنند، بُرد با آنان است. البته که شوهران ما بر شرمگاه ما می رینند. داد جمله دادِ ایمان بایزید آفرین ها بر چنین شیرِ فرید قطره‌یی ز ایمانْش در بَحر(۶۲) اَر رَوَد بَحر اندر قطره‌اش غرقه شود همچو ز آتش ذرّه‌ای در بیشه‌ها اندر آن ذرّه شود بیشه فنا چون خیالی در دلِ شه یا سپاه کرد اندر جنگ، خَصمان(۶۳) را تباه یک ستاره در محمّد رُخ نمود تا فنا شد گوهرِ گَبْر(۶۴) و جُهود(۶۵) آنکه ایمان یافت، رفت اندر اَمان کفرهایِ باقیان شد دو گمان کفرِ صِرفِ اوّلین باری نَماند یا مسلمانیّ و یا بیمی نشاند این، به حیله آب و روغن کردنی ست این مثل ها کُفوِ(۶۶) ذَرّهٔ نور نیست ذَرّه نبود جز حقیری مُنْجَسِم(۶۷) ذَرّه نبود شارِقِ(۶۸) لا یَنْقَسِم(۶۹) گفتنِ ذَرّه مرادی دان خَفی(۷۰) مَحرمِ(۷۱) دریا نه‌ای این دَم، کفی آفتابِ نَیِّرِ(۷۲) ایمانِ شیخ گَر نماید رُخ ز شرقِ جانِ شیخ جمله پستی گنج گیرد تا ثَری(۷۳) جمله بالا خُلد(۷۴) گیرد اَخْضَری(۷۵) او یکی جان دارد از نورِ مُنیر(۷۶) او یکی تَن دارد از خاکِ حقیر ای عجب این ست او، یا آن؟ بگو که بماندم اندرین مشکل، عمو گر وَی اینست ای برادر چیست آن؟ پُر شده از نورِ او هفت آسمان ور وی آن است، این بدن ای دوست چیست؟ ای عجب زین دو کدامین است و کیست؟ (۱) مَلول: افسرده، اندوهگین (۲) فَضول: یاوه‌گو، کسی که بی‌جهت در کار دیگران مداخله می‌کند (۳) گردن پیچیدن: کنایه از متردّد بودن، دودل شدن، اطاعت نکردن (۴) مول مول: تأخیر و درنگ، عمل این دست آن دست کردن (۵) کَشکَشان: کشان کشان، در حالت کشیدن  (۶) سُفول: پست شدن، کم قدرشدن، پستی (۷) دُخول: داخل شدن (۸) اُفول: غروب کردن، پنهان شدن، فرو رفتن (۹) حُلول: آغاز، شروع، داخل شدن روح کسی در بدن دیگری (۱۰) عُدول: روگرداندن، تخطّی کردن (۱۱) اِشتاب: شتاب، تعجیل (۱۲) واگردیدن: برگشتن، مراجعت کردن (۱۳) مَستور: پوشیده، درپرده (۱۴) دایه: زنی که طفل را با شیر خود پرورش دهد (۱۵) سایهٔ یزدان: مرد کامل فانی در حق مانند سایه که از خود وجود ندارد و حرکت او تابع حرکت آفتاب است (۱۶) مُصَفّا: تصفیه ‌شده، خالص، صفا یافته (۱۷) نَسناس: جانوری افسانه‌ای و موهوم شبیه به انسان که هیکلی مهیب دارد (۱۸) دَده: جانور درنده (۱۹) مَکمَن: نهانگاه (۲۰) رُوفتَن: روبیدن، جارو کردن، پاک کردن (۲۱) سَکَن: ساکن شدن، آرمیدن، جای گرفتن در خانه (۲۲) صِحَّت: سلامتی، تندرستی (۲۳) حَذور: صیغه مبالغه به معنی بسیار پرهیز کننده، کسی که سخت بترسد. در اینجا به معنی دور اندیش و محتاط آمده است. (۲۴) صُوَر: جمع صورت، نقش ها (۲۵) خَستن: زخمی کردن، آزردن (۲۶) رِجال: مردان، جمع رَجُل، در اینجا به معنی مردان خدا (۲۷) اَنگَبین: عسل، شیره، شهد (۲۸) خَمر: شراب، هر نوشابه‌ای که مستی می‌آورد (۲۹) خارزار: خارستان (۳۰) جَنّتِ مَأوی: بهشت برین (۳۱) سُنقُر و بَکیارُقَ: از نام های ترکی و در اینجا به معنی فلان و بهمان است. (۳۲) گَبر: کافر (۳۳) سَعید: نیک‌بخت، سعادتمند (۳۴) مُوقِن: یقین ‌کننده (۳۵) مُشتَها: آنچه بدان میل شده باشد، میل شده (۳۶) فاتِر: سست (۳۷) مَفازه: جای رهایی و پناه، بیابان بی‌آب ‌و علف (۳۸) کافرستان: محله کافران (۳۹) عداوت: خصومت، دشمنی (۴۰) ‌اِحتراز: خویشتن داری، احتیاط کردن (۴۱) خایِف: ترسیده شده، خوف دارنده (۴۲) عامّه: همه مردم، جمع عوام  (۴۳) اَلیف: خو گرفته، همدم، دمساز (۴۴) صَلا: آواز دادن، صدا زدن (۴۵) راحت‌فَزا: آسایش بخش، دلنشین (۴۶) کِنِشت: عبادتگاه غیر مسلمانان، عبادتگاه یهودیان (۴۷) سَنی: رفیع، بلندمرتبه (۴۸) سُودا: خیال خام، خیال بافی (۴۹) مِجْمَر: منقل، آتشدان (۵۰) عود: چوبی خوش‌بو و قهوه‌ای‌رنگ که هنگام سوختن بوی خوش می‌پراکند. (۵۱) دو چاردانگ: در اینجا به معنی زشت و ثقیل است (۵۲) دیر: صومعه (۵۳) رُخ زرد شدن: شرمنده و مأیوس شدن (۵۴) بی‌خَوف خواب: بدون کابوس و رویای خوفناک (۵۵) مُجیر: پناه دهنده، فریادرس (۵۶) بِرّ: نیکویی (۵۷) مُستَمِرّ: پیوسته (۵۸) زَرق: حیله، تزویر (۵۹) مَجاز: ساختگی (۶۰) جِماع: نزدیکی کردن، مُقاربت (۶۱) فَحلِ فَرید: نَرِ بی مانند، نَرِ یگانه (۶۲) بَحر: دریا (۶۳) خَصم: دشمن (۶۴) گَبْر: کافر، زرتشتی (۶۵) جُهود: یهودی، در اینجا منظور ستیزه گر و ستیزه گری است. (۶۶) کُفو: همتا، نظیر (۶۷) مُنْجَسِم: جسم یافته، تجسّم پذیر (۶۸) شارِق: خورشید به هنگام طلوع (۶۹) لا یَنْقَسِم: قسمت ناپذیر (۷۰) خَفی: پوشیده، پنهان (۷۱) مَحرم: بسیار صمیمی و امین، آشنا (۷۲) نَیِّر: روشنایی دهنده، درخشان (۷۳) ثَری: خاک، زمین (۷۴) خُلد: دوام، جاودانگی، بهشت (۷۵) اَخْضَر: سبزرنگ، شاداب و تر و تازه (۷۶) مُنیر: درخشنده، روشن کننده************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، ترجیعات، ترجیع شماره هفدهRumi( Molana Jalaleddin) Poem(Tarjiaat)# 17, Divan e Shamsگر دلت گیرد وگر گردی ملولزین سفر چاره نداری ای فضولدل بنه گردن مپیچان چپ و راستهین روان باش و رها کن مول مولورنه اینک می‌برندت کشکشانهر طرف پِیکیست و هر جانب رسولنیستی در خانه فکرت تا کجاستفکرهای خلق را بردست غولجادویی کردند چشم خلق راتا که بالا را ندانند از سفولجادوان را جادوانی دیگرندمی‌کنند اندر دل ایشان دخولخیره منگر، دیده ها در اصل دارتا نباشی روزِ مردن بی‌اصولنحن نزلنا۱* بخوان و شکر کنکافتابی کرد از بالا نزولآفتابی نی که سوزد روی راآفتابی نی که افتد در افولنعره کم زن ز آنکه نزدیکست یارکه ز نزدیکی گمان آید حلولحق اگر پنهان بود ظاهر شودمعجزاتست و گواهان عدوللیک تو اشتاب کم کن صبر کنگرچه فرمودست که الإنسان عجول*۲ربنا افرغ علینا صبرنالا تزِل اقدامنا فی ذاالوحول*۳پروردگارا، بر ما شكيبايى ببار. خدایا گامهای ما را در این زمین گِلناک ملغزان.*۱ قرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۲۳Quran, Sooreh Ensan(#76), Line #23إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنْزِيلًا ما قرآن را بر تو نازل كرديم، نازل‌كردنى نيكو.*۲ قرآن کریم، سوره اسرا(۱۷)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #11وَيَدْعُ الْإِنْسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَيْرِ ۖ وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا و آدمى به دعا شرى را مى‌طلبد چنانكه گويى به دعا خيرى را مى‌جويد. و آدمى تا بوده شتابزده بوده است.*۳ قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۲۵۰Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #250وَلَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ چون با جالوت و سپاهش رو به رو شدند، گفتند: پروردگارا، بر ما شكيبايى ببار و ما را ثابت‌قدم گردان و بر كافران پيروز ساز.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2529, Divan e Shamsتو آن شمسی که نورِ تو محیط نورها گشتستسوی تبریز واگردی و مستوری روا داریمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1906پس سلیمان اندرونه راست کرددل بر آن شهوت که بودش کرد سردبعد از آن تاجش همان دم راست شدآنچنانکه تاج را می‌خواست شدمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2458, Divan e Shamsچونکه خیالت نبود آمده در چشم کسیچشم بز کشته بود تیره و خیره نگریمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1006احسن التقویم از عرش او فزوناحسن التقویم از فکرت برونقرآن کریم، سوره التين(۹۵)، آیه ۴Quran, Sooreh Teen(#95), Line #4لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍكه ما آدمى را در نيكوتر اعتدالى (هنجاری) بيافريديم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 422سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اشوا رهاند از خیال و سایه‌اشسایهٔ یزدان بود بندهٔ خدامرده این عالم و زندهٔ خدادامن او گیر زوتر بی‌گمانتا رهی در دامن آخرزمانکیف مد الظل*۴ نقش اولیاستکو دلیل نور خورشید خداستمنظور از آیه کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ ( « چگونه سایه اش را گسترد » ) اینست که ولیّ خدا مظهر کامل خداوند است. و آن سایه، یعنی آن ولیّ خدا دلیل بر نور خداوند است. یعنی او راهنمای مردم به سوی خداوند است.اندرین وادی مرو بی این دلیللا احب الافلین*۵ گو چون خلیل*۴ قرآن كريم، سوره فرقان(۲۵)، آيه ۴۵، ۴۶Quran, Sooreh Forghan(#25), Line #45, 46أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا (۴۵)آیا به [قدرت و حکمت] پروردگارت ننگریستی که چگونه سایه را امتداد داد و گستراند؟ و اگر می خواست آن را ساکن و ثابت می کرد، آن گاه خورشید را برای [شناختن] آن سایه، راهنما [ی انسان ها] قرار دادیم.ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضًا يَسِيرًا (۴۶)سپس آن را [با بلند شدن آفتاب] اندک اندک به سوی خود باز می گیریم.*۵ قرآن كريم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۶Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #76فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينچون شب او را فروگرفت، ستاره‌اى ديد. گفت: اين است پروردگار من. چون فرو شد،گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم.*۵ قرآن كريم، سوره نساء(۴)، آیه ۱۲۵Quran, Sooreh Nessa(#4), Line #125وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا ۗ وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا دين چه كسى بهتر از دين كسى است كه به اخلاص روى به جانب خدا كرد و نيكوكار بود و از دين حنيف (حق گرا) ابراهيم پيروى كرد؟ و خدا ابراهيم را به دوستى خود برگزيد.عطار، منطق الطیر، در توحید باریتعالیAttar Poem, Dar Toohid e Baritaalaaتو مباش اصلا کمال اینست و بستو ز تو لا شو وصال اینست و بستو درو گم شو حلولی این بودهرچه این نبود فضولی این بوددر یکی رو و از دوی یک سوی باشیک دل و یک قبله و یک روی باشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2219آن دعای بیخودان خود دیگر استآن دعا زو نیست گفت داور استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 140بس دعاها کان زیان است و هلاکوز کرم می‌نشنود یزدان پاکمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2811تو بر آنی هر دمی کز خواب و خورخاک ریزی اندرین جو بیشترمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2812سبب دانستن ضمیرهای خلقچون دل آن آب زینها خالی استعکس روها از برون در آب جستپس تو را باطن مصفا ناشدهخانه پر از دیو و نسناس و ددهای خری ز استیزه مانده در خریکی ز ارواح مسیحی بو بریکی شناسی گر خیالی سر کندکز کدامین مکمنی سر بر کند*۶چون خیالی می‌شود در زهد تنتا خیالات از درونه روفتن*۶ قرآن کریم، سوره كهف(۱۸)، آیه ۱۰۴Quran, Sooreh Kahf(#18), Line #104الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًاآنهايى كه كوشش شان در زندگى دنيا تباه شد و مى‌پنداشتند كارى نيكو مى‌كنند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2285من نسازم جز به دریایی وطنآبگیری را نسازم من سکنآب بی حد جویم و آمن شومتا ابد در امن و صحت می روممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2234سوی دریا عزم کن زین آبگیربحر جو و ترک این گرداب گیرسینه را پا ساخت می رفت آن حذوراز مقامِ با خطر تا بحر نورهمچو آهو کز پی او سگ بودمی دود تا در تنش یک رگ بودخواب خرگوش و سگ اندر پی خطاستخواب خود در چشم ترسنده کجاستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2384چنبره دید جهان ادراک توستپرده پاکان حس ناپاک توستمدتی حس را بشو ز آب عیاناین چنین دان جامه شوی صوفیانچون شدی تو پاک پرده بر کندجان پاکان خویش بر تو می زندجمله عالم گر بود نور و صورچشم را باشد از آن خوبی خبرمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2439دیو خانه کرده بودی سینه راقبله یی سازیده بودی کینه راشاخ تیزت بس جگرها را که خستنک عصا ام شاخ تیزت را شکستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2501خویشتن را کور می کردی و ماتتا نیاندیشی ز خواب و واقعاتچند بگریزی نک آمد پیش توکوری ادراک مکراندیش تومولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2593پس رجال از نقل عالم شادمانوز بقایش شادمان این کودکانچونکه آب خوش ندید آن مرغ کورپیش او کوثر نماید آب شورمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2517بو که از تاثیرِ جوی انگبینشهد گردد در تنم این زهر کینیا ز عکس جوی آن پاکیزه شیرپرورش یابد دمی عقل اسیریا بود کز عکس آن جوهای خمرمست گردم بو برم از ذوق امریا بود کز لطف آن جوهای آبتازگی یابد تن شوره خرابشوره ام را سبزه یی پیدا شودخارزارم جنت مأوی شودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3351سر چارق را بیان کن ای ایازپیش چارق چیستت چندین نیازتا بنوشد سنقر و بکیارقتسر سرِ پوستین و چارقتای ایاز از تو غلامی نور یافتنورت از پستی سوی گردون شتافتحسرت آزادگان شد بندگیبندگی را چون تو دادی زندگیمؤمن آن باشد که اندر جزر و مدکافر از ایمان او حسرت خوردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3356حکایت کافری که گفتندش در عهد ابا یزید که مسلمان شو و جواب گفتن او، ایشان رابود گبری در زمان بایزیدگفت او را یک مسلمان سعیدکه چه باشد گر تو اسلام آوریتا بیابی صد نجات و سروریگفت این ایمان اگر هست ای مریدآنکه دارد شیخ عالم بایزیدمن ندارم طاقت آن تاب آنکآن فزون آمد ز کوشش های جانگرچه در ایمان و دین ناموقنملیک در ایمان او بس مؤمنمدارم ایمان کآن ز جمله برتر استبس لطیف و با فروغ و با فر استمؤمن ایمان اویم در نهانگرچه مهرم هست محکم بر دهانباز ایمان خود گر ایمان شماستنه بدآن میلستم و نه مشتهاستآنکه صد میلش سوی ایمان بودچون شما را دید، آن فاتر شودزآنکه نامی بیند و معنیش نیچون بیابان را مفازه گفتنیعشق او ز آورد ایمان بفسردچون به ایمان شما او بنگردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3367حکایتِ آن مُؤَذّنِ زشت آواز، که در کافرستان بانگِ نماز داد و مردِ کافری او را هدیه دادیک مؤذن داشت بس آوازِ بددر میان کافرستان بانگ زدچند گفتندش مگو بانگ نمازکه شود جنگ و عداوت ها درازاو ستیزه کرد و پس بی‌احترازگفت در کافرستان بانگ نمازخلق خایف شد ز فتنهٔ عامه‌ایخود بیامد کافری با جامه‌ایشمع و حلوا با چنان جامهٔ لطیفهدیه آورد و بیامد چون الیفپرس پرسان کین مؤذن کو کجاستکه صلا و بانگ او راحت‌فزاستهین چه راحت بود زآن آوازِ زشتگفت کآوازش فتاد اندر کنشتدختری دارم لطیف و بس سنیآرزو می‌بود او را مؤمنیهیچ این سودا نمی‌رفت از سرشپندها می‌داد چندین کافرشدر دل او مهرِ ایمان رسته بودهمچو مجمر بود این غم من چو عوددر عذاب و درد و اشکنجه بدمکه بجنبد سلسلهٔ او دم به دمهیچ چاره می‌ندانستم در آنتا فرو خواند این مؤذن آن اذانگفت دختر چیست این مکروه بانگکه بگوشم آمد این دو چاردانگمن همه عمر این چنین آواز زشتهیچ نشنیدم درین دیر و کنشتخواهرش گفتش که این بانگ اذانهست اعلام و شعارِ مؤمنانباورش نامد بپرسید از دگرآن دگر هم گفت آری ای پدرچون یقین گشتش رخ او زرد شداز مسلمانی دل او سرد شدباز رستم من ز تشویش و عذابدوش خوش خفتم در آن بی‌خوف خوابراحتم این بود از آوازِ اوهدیه آوردم به شکر آن مرد کوچون بدیدش گفت این هدیه پذیرکه مرا گشتی مجیر و دستگیرآنچه کردی با من از احسان و بربندهٔ تو گشته‌ام من مستمرگر به مال و ملک و ثروت فردمیمن دهانت را پر از زر کردمیهست ایمان شما زرق و مجازراهزن همچون که آن بانگ نمازلیک از ایمان و صدق بایزیدچند حسرت در دل و جانم رسیدهمچو آن زن کو جماع خر بدیدگفت آوه چیست این فحل فریدمانند آن زنی که وقتی آمیزش خران را دید با حسرت گفت: دریغا، حسرتا، عجب نره خرِ بی نظیری!اگر آمیزش همین است که خران می کنند، بُرد با آنان است. البته که شوهران ما بر شرمگاه ما می رینند.داد جمله داد ایمان بایزیدآفرین ها بر چنین شیر فریدقطره‌یی ز ایمانش در بحر ار رودبحر اندر قطره‌اش غرقه شودهمچو ز آتش ذره‌ای در بیشه‌هااندر آن ذره شود بیشه فناچون خیالی در دل شه یا سپاهکرد اندر جنگ خصمان را تباهیک ستاره در محمد رخ نمودتا فنا شد گوهرِ گبر و جهودآنکه ایمان یافت رفت اندر امانکفرهای باقیان شد دو گمانکفرِ صرف اولین باری نماندیا مسلمانی و یا بیمی نشانداین به حیله آب و روغن کردنی ستاین مثل ها کفوِ ذرهٔ نور نیستذره نبود جز حقیری منجسمذره نبود شارِق لا ینقسمگفتن ذره مرادی دان خفیمحرم دریا نه‌ای این دم کفیآفتاب نیر ایمان شیخگر نماید رخ ز شرق جان شیخجمله پستی گنج گیرد تا ثریجمله بالا خلد گیرد اخضریاو یکی جان دارد از نورِ منیراو یکی تن دارد از خاک حقیرای عجب این ست او یا آن بگوکه بماندم اندرین مشکل عموگر وی اینست ای برادر چیست آنپر شده از نورِ او هفت آسمانور وی آن است این بدن ای دوست چیستای عجب زین دو کدامین است و کیست

02.13.2019

Ganje Hozour audio Program #749

برنامه صوتی شماره ۷۴۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۴ فوریه ۲۰۱۹ ـ ۱۶ بهمنPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2529, Divan e Shamsاَیا(۱) نزدیکِ جان و دل، چنین دوری روا داری؟به جانی کز وصالت زاد، مَهجوری(۲) روا داری؟گرفتم دانه تلخم، نشاید کِشت و خوردن راتو با آن لطفِ شیرین کار(۳) این شوری روا داری؟تو آن نوری که دوزخ را به آبِ خود بمیرانی(۴)مرا در دل چنین سوزی و مَحروری(۵) روا داری؟اگر در جَنَّتِ وصلت چو آدم گندمی خوردممرا بی‌حُلِّه(۶) وصلت بدین عوری(۷) روا داری؟مرا در معرکه هجران، میانِ خون و زخمِ جانمثالِ لشکرِ خوارزم با غوری(۸) روا داری؟مرا گفتی تو مَغفوری(۹)، قبولِ قبله نوریچنین تَعذیب(۱۰) بعد از عفو و مَغفوری روا داری؟مَها، چشمی که او روزی بدید آن چشمِ پرنورتبه زخمِ چشمِ بدخواهان درو کوری روا داری؟جهانِ عشق را اکنون سلیمان بنِ داوودیمَعاذَاللَه(۱۱) که آزارِ یکی موری روا داریتو آن شمسی که نورِ تو محیطِ نورها گشتستسویِ تبریز واگردی(۱۲) و مَستوری(۱۳) روا داری؟مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1381حق، قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کُن فَکانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3230پوزبندِ(۱۴) وسوسه عشق است و بسورنه کی وسواس را بسته ست کَسعاشقی شو، شاهدی، خوبی بجوصیدِ مرغابی همی ‌کن جُو به جُوکی بَری زآن آب کآن آبت بَرَد؟کی کنی زآن فهم فهمت را خورَد؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4073آدمی را خر نماید ساعتیآدمی سازد خری را و آیتیاین چنین ساحر درونِ توست و سِرّاِنَّ فِی الْوَسواسِ سِحْراً مُسْتَتِرّ چنین ساحری در باطن و درون تو نهان است، همانا در وسوسه گری نفس، سِحری نهفته شده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3351پرسیدن معشوقی از عاشقِ غریبِ خود که از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوه‌تر و محتشم‌تر و پر نعمت‌تر و دل گشاتر؟گفت معشوقی به عاشق کای فَتی'تو به غربت دیده‌یی بس شهرهاپس کدامین شهر ز آنها خوشتر است؟گفت: آن شهری که در وی دلبر استهر کجا باشد شَهِ ما را بِساطهست صحرا، گر بُوَد سَمُّ الخِیاط(۱۵)هر کجا که یوسفی باشد چو ماهجَنّت است، ارچه که باشد قَعرِ چاهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4053نفس و شیطان، هر دو یک تَن بوده‌انددر دو صورت خویش را بنموده‌اندچون فرشته و عقل، که ایشان یک بُدندبَهرِ حکمت هاش دو صورت شدنددشمنی داری چنین در سِرِّ خویشمانعِ عقل ست و خصمِ جان و کیشیک نَفَس حمله کند چون سوسمارپس به سوراخی گریزد در فراردر دل، او سوراخ ها دارد کنونسَر ز هر سوراخ می‌آرد برونمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4063گر نه نفس از اندرون راهت زدیرهزنان را بر تو دستی کی بُدی؟زآن عَوانِ مُقتَضی که شهوت استدل اسیرِ حرص و آز و آفت استزآن عَوانِ سِرّ، شدی دزد و تباهتا عَوانان را به قهرِ توست راهدر خبر بشنو تو این پندِ نکوبَیْنَ جَنْبَیْکُمْ لَکُمْ اَعْدی عَدُوتو این اندرز خوب را که در یکی از احادیث آمده بشنو و به آن عمل کن: حديث: سرسخت ترين دشمن شما در درون شماست.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 906مردمِ نَفس از درونم در کمیناز همه مردم بتر در مکر و کینمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4060که خدا آن دیو را خَنّاس(۱۶)۱* خواندکو سر آن خارپُشتک را بماندمی نهان گردد سرِ آن خارپُشتدم ‌به دم از بیمِ صیّادِ دُرُشت(۱۷)تا چو فرصت یافت سر آرد برونزین چنین مکری شود مارش زبون*۱ قرآن کریم، سوره ناس(۱۱۴)، آیه ۱ ،۴ ،۵Quran, Sooreh Naas(#114), Line #1,4,5قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ(١)بگو: به پروردگار مردم پناه مى‌برم،مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ(۴)از شر وسوسه وسوسه‌گر نهانى،الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ(۵)آن كه در دلهاى مردم وسوسه مى‌كند،مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4115مال و تن برف‌اند، ریزانِ فناحق خریدارش، که اللهُ اشْتَری'(۱۸)۲*برف ها زآن از ثَمَن(۱۹) اَولی سْتَتکه تویی در شک، یقینی نیستتوین عجب ظَنّ است در تو ای مَهین(۲۰)که نمی‌پَرَّد به بُستانِ یقینهر گمان تشنهٔ یقین است ای پسرمی‌زند اندر تَزایُد(۲۱) بال و پر*۲ قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۱۱۱Quran, Sooreh Tobeh(#9), Line #111إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ…خداوند، جان و مال مؤمنان را به بهای بهشت خریده است…مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4008من عجب دارم ز جویای صفاکو رَمَد در وقتِ صیقل از جَفامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2980با کریمی گر کنی احسان، سزدمر یکی را او عوض هفصد دهدبا لئیمی چون کنی قهر و جفابنده‌یی گردد تو را بس با وفاکافران کارند در نعمت جفاباز در دوزخ نداشان، ربَّناقرآن کریم، سوره مومنون(۲۳)، آیه ۱۰۷Quran, Sooreh Momenoon(#23), Line #107رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَپروردگارا، ما را از اين آتش بيرون آور. اگر ديگر بار چنان كرديم، از ستمكاران باشيم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4134چون درِ زَرّادخانه(۲۲) باز شدغَمز‌های(۲۳) چشم، تیرانداز شدبر دلم زد تیر و سوداییم کردعاشقِ شُکر و شِکَرخاییم(۲۴) کردعاشقِ آنم که هر آن، آنِ اوستعقل و جان، جاندارِ(۲۵) یک مرجانِ اوستمن نَلافم، ور بِلافم، همچو آبنیست در آتش‌کُشیّ‌ام اضطرابمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3870تو فسرده، درخورِ این دم نِه‌ییبا شِکَر مَقرون نِه‌یی، گرچه نییرختِ عقلت با تو است و عاقلیکز جُنوداً لَمْ تَرَوْها غافلیهنوز کالای بی ارزش عقل جزئی با توست و هنوز جزو عاقلان دنیا خواه و عافیت طلبی. قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Tobeh(#9), Line #26ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنْزَلَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا ۚ وَذَٰلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَآنگاه خدا آرامش خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل كرد و لشكريانى كه آنها را نمى‌ديديد فرو فرستاد و كافران را عذاب كرد، و اين است كيفر كافران.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4310مر سَفیهان(۲۶) را رُباید هر هواز آنکه نبوَدشان گرانیِّ قُواکَشتئی بی‌لنگر آمد مردِ شَرکه ز بادِ کَژ نیابد او حَذَرلنگرِ عقل ست عاقل را امانلنگری دَریُوزه(۲۷) کن از عاقلاناو مددهای خِرَد چون دَر رُبوداز خزینه دُرِّ آن دریای جُودزین چنین اِمداد، دل پُر فَن شودبِجْهَد از دل، چشم هم روشن شودزآنکه نور از دل بر این دیده نشستتا چو دل شد، دیدهٔ تو عاطِل(۲۸) استدل چو بر انوارِ عقلی نیز زدز آن نصیبی هم به دو دیده دهدپس بدان کآبِ مبارک۳* ز آسمانوحیِ دل ها باشد و صدقِ بیانما چو آن کُرِّه هم آبِ جُو خوریمسوی آن وسواسِ(۲۹) طاعِن(۳۰) ننگریمپیروِ پیغمبرانی، رَه سپرطعنهٔ خلقان همه بادی شُمَر۴*آن خداوندان که ره طی کرده‌اندگوش فا(۳۱) بانگِ سگان کی کرده‌اند؟*۳ قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۹Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #9وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُبَارَكًا فَأَنْبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِيدِو از آسمان، آبى پربركت فرستاديم و بدان باغها و دانه‌هاى دروشدنى رويانيديم.*۴ قرآن کریم، سوره مائده(۵)، آیه ۵۴Quran, Sooreh Maaedeh(#5), Line #54….يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ۚ….…. همواره در راه خدا جهاد مى‌كنند و از ملامت (سرزنش) هيچ ملامتگرى (سرزنش کننده ای) نمی ترسند…مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3827میر دیدی خویش را، ای کم ز مُورز آن ندیدی آن مُوَکِّل(۳۲) را تو کورغِرّه(۳۳) گشتی زین دروغین پَرّ و بالپَرّ و بالی کو کَشَد سوی وَبال(۳۴)پَر سبک دارد، رهِ بالا کندچون گِل‌آلو شد، گرانی ها کندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4565ای که تو بر خلق چیره گشته‌ییدر نبرد و غالبی آغشته‌ییآن به قاصد مُنْهَزِم(۳۵) کرده ستشانتا تو را در حلقه می‌آرد کَشانهین عِنان(۳۶) در کَش پیِ این مُنْهَزِمدر مَران تا تو نگردی مُنْخَزِم(۳۷)چون کشانیدت بدین شیوه به دامحمله بینی بعد از آن اندر زِحام(۳۸)عقل ازین غالب شدن کی گشت شاد؟چون درین غالب شدن، دید او فسادتیز چشم آمد خرد بینای پیشکه خدایش سُرمه کرد از کُحلِ(۳۹) خویشگفت پیغمبر که هستند از فنوناهلِ جَنَّت در خصومت ها زبون*۵از کمالِ حَزم(۴۰) و سؤُ الظَّنِّ خویشنه ز نقص و بد دلیّ و ضعفِ کیشدر فِرِه دادن(۴۱) شنیده در کُمونحکمتِ لَوْلا رِجالٌ مُؤمِنون*۶در آن وقت که حضرت رسول اکرم به دشمنان، امتیاز می داد بطور ناگهانی حکمت آیه « اگر مردان مؤمن نبودند » را شنیده بود.در هنگام دادن امتیاز به دشمنان، حکمت « اگر مردان مؤمن نبودند » را، که به طور نهانی عمل می کند، به یاد می آورند.*۵ حدیثهان به شما خبر دهم که بهشتیان کدامند. هر ناتوان ناتوان نما که هر گاه به خدا سوگند خورد، وفادار بماند.*۶ قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۲۵Quran, Sooreh Fath(#48), Line #25هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَالْهَدْيَ مَعْكُوفًا أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ ۚ وَلَوْلَا رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ وَنِسَاءٌ مُؤْمِنَاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَئُوهُمْ فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ ۖ لِيُدْخِلَ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ ۚ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًاايشان همانهايند كه كفر ورزيدند و شما را از مسجد الحرام بازداشتند و نگذاشتند كه قربانى به قربانگاهش برسد. اگر مردان مسلمان و زنان مسلمانى كه آنها را نمى‌شناسيد در ميان آنها نبودند و بيم آن نبود كه آنها را زير پاى درنورديد و نادانسته مرتكب گناه شويد، خدا دست شما را از آنها بازنمى‌داشت. و خدا هر كه را بخواهد مشمول رحمت خود گرداند. اگر از يكديگر جدا مى‌بودند، كافرانشان را به عذابى دردآور عذاب مى‌كرديم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 267حَزْم آن باشد که ظَنِّ بَد بَریتا گُریزیّ و، شوی از بَد، بَریحَزْم سُؤ الظن گفته ست آن رسولهر قَدَم را دام می‌دان ای فَضولحديثبد گمانی به من ذهنی خود حزم یا دوراندیشی است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۷۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3708نواختنِ سلطان اَیاز راای اَیازِ پُر نیازِ صِدق‌کیشصِدقِ تو از بحر و از کوه است بیشنه به وقتِ شهوتت باشد عِثار(۴۲)که رود عقلِ چو کوهت کاه‌وارنه به وقتِ خشم و کینه صبرهاتسست گردد در قرار و در ثباتمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۷۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3712حق که را خوانده ست در قرآن رِجال؟کی بُوَد این جسم را آنجا مَجال؟روحِ حیوان را چه قدر است ای پدر؟آخر از بازارِ قصّابان گذرصد هزاران سر نهاده بر شکمارزشان از دُنبه و از دُمّ کممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3351سِرِّ چارُق را بیان کن ای اَیازپیشِ چارُق چیستت چندین نیاز؟تا بنوشد سُنقُر و بَکیارُقَت(۴۳)سِرِّ سِرِّ پوستین و چارُقَتای اَیاز از تو غلامی نور یافتنورت از پستی سوی گردون شتافتحسرتِ آزادگان شد بندگیبندگی را چون تو دادی زندگیمؤمن آن باشد که اندر جَزر و مَدکافر از ایمانِ او حسرت خورَدحافظ، غزلیات، غزل شمارهٔ ۳۱۶Hafez Poem(Qazal)# 316, Ghazaliatحافظ از جورِ تو حاشا که بگرداند رویمن از آن روز که در بندِ توام آزادم(۱) اَیا: به معنی ای است که به عربی «یا» گویند که حرف ندا باشد(۲) مَهجور: جامانده، دورافتاده(۳) شیرین کار: آن که دانه های شیرین کارد، ویژگی کسی که کار و هنر جالب توجه از خود نشان می‌دهد(۴) میراندن: کشتن، باعث مردن کسی شدن(۵) مَحرور: کسی که دارای مزاج گرم است. گرم‌شده از حرارت آتش و تب(۶) ‌حُلِّه: جامه، لباس نو، جامۀ بلند که بدن را بپوشاند.(۷) عور: برهنه، لخت(۸) غوری: شهاب الدین محمد غوری در سال ۶۰۴ هجری با جنگ و خونریزی همه جای ماوراءالنهر را به تصرّف درآورد و با خوارزمشاه هم جنگید.(۹) مَغفور: آمرزیده شده(۱۰) تَعذیب: شکنجه کردن، عذاب کردن(۱۱) مَعاذَاللَه: پناه بر خدا(۱۲) واگردیدن: برگشتن، مراجعت کردن(۱۳) مَستور: پوشیده، درپرده(۱۴) پوزبند: دهان بند(۱۵) سَمُّ الخِیاط: سوراخ سوزن(۱۶) خَنّاس: شیطان، شیطان‌صفت، بدکار(۱۷) دُرُشت: خشن، ناهموار، حجیم(۱۸) اِشْتَری': خرید(۱۹) ثَمَن: قیمت، بها، در اینجا بهشت و یا لقای ذات الهی است(۲۰) مَهین: خوار، بی‌ارزش(۲۱) تَزایُد: افزایش، زیاد شدن، افزون شدن(۲۲) زَرّادخانه: اسلحه‌خانه(۲۳) غَمز: اشاره کردن با چشم و ابرو‌، چشمک زدن، ناز و عشوه(۲۴) شِکَرخایی: شِکَر خوردن(۲۵) جاندار: حافظ، نگهبان(۲۶) سَفیه: نادان، بی‌خرد(۲۷) دَریُوزه کردن: گدایی کردن(۲۸) عاطِل: بیهوده، بی‌بهره(۲۹) وسواس: فکرهای پی در پی خارج از کنترل انسان، تردید، اندیشۀ بد(۳۰) طاعِن: طعنه‌زننده، سرزنش‌کننده(۳۱) فا: به(۳۲) مُوَکِّل: کسی که عهده دار امری باشد، مأمور(۳۳) غِرّه: مغرور به چیزی، فریفته(۳۴) وَبال: بدبختی، سختی، عذاب(۳۵) مُنْهَزِم: شکست‌خورده، گریخته(۳۶) عِنان: لگام، دهانۀ اسب(۳۷) مُنْخَزِم: مقهور و مطیع، از ریشه خَزم به معنی حلقه ای که در بینی شتر کرده و افسار به آن می بندند.(۳۸) زِحام: در تنگنا قرار دادن یکدیگر، به هم فشار آوردن(۳۹) کُحل: سرمه، سنگی است سیاه و براق و بغایت ثقیل و همرنگ آهن. اطبای قدیم مصرف آن را برای تقویت چشم و اعصاب چشم مفید می دانستند.(۴۰) حَزم: دور اندیشی(۴۱) فِرِه دادن: فراوان دادن چیزی، در اینجا امتیاز دادن(۴۲) عِثار: لغزش، گناه(۴۳) سُنقُر و بَکیارُقَ: از نام های ترکی و در اینجا به معنی فلان و بهمان است.************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2529, Divan e Shamsایا نزدیک جان و دل چنین دوری روا داریبه جانی کز وصالت زاد مهجوری روا داریگرفتم دانه تلخم نشاید کِشت و خوردن راتو با آن لطف شیرین کار این شوری روا داریتو آن نوری که دوزخ را به آب خود بمیرانیمرا در دل چنین سوزی و محروری روا داریاگر در جنت وصلت چو آدم گندمی خوردممرا بی‌حله وصلت بدین عوری روا داریمرا در معرکه هجران میان خون و زخم جانمثال لشکرِ خوارزم با غوری روا داریمرا گفتی تو مغفوری قبول قبله نوریچنین تعذیب بعد از عفو و مغفوری روا داریمها چشمی که او روزی بدید آن چشمِ پرنورتبه زخم چشم بدخواهان درو کوری روا داریجهان عشق را اکنون سلیمان بن داوودیمعاذالله که آزارِ یکی موری روا داریتو آن شمسی که نورِ تو محیط نورها گشتستسوی تبریز واگردی و مستوری روا داریمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1381حق قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کن فکانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3230پوزبند وسوسه عشق است و بسورنه کی وسواس را بسته ست کسعاشقی شو شاهدی خوبی بجوصید مرغابی همی ‌کن جو به جوکی بری زآن آب کآن آبت بردکی کنی زآن فهم فهمت را خوردمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4073آدمی را خر نماید ساعتیآدمی سازد خری را و آیتیاین چنین ساحر درون توست و سران فی الوسواس سحرا مستتر چنین ساحری در باطن و درون تو نهان است، همانا در وسوسه گری نفس، سِحری نهفته شده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3351پرسیدن معشوقی از عاشقِ غریبِ خود که از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوه‌تر و محتشم‌تر و پر نعمت‌تر و دل گشاتر؟گفت معشوقی به عاشق کای فتیتو به غربت دیده‌یی بس شهرهاپس کدامین شهر ز آنها خوشتر استگفت آن شهری که در وی دلبر استهر کجا باشد شه ما را بساطهست صحرا گر بود سم الخیاطهر کجا که یوسفی باشد چو ماهجنت است ارچه که باشد قعرِ چاهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4053نفس و شیطان هر دو یک تن بوده‌انددر دو صورت خویش را بنموده‌اندچون فرشته و عقل که ایشان یک بدندبهر حکمت هاش دو صورت شدنددشمنی داری چنین در سر خویشمانع عقل ست و خصم جان و کیشیک نفس حمله کند چون سوسمارپس به سوراخی گریزد در فراردر دل او سوراخ ها دارد کنونسر ز هر سوراخ می‌آرد برونمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4063گر نه نفس از اندرون راهت زدیرهزنان را بر تو دستی کی بدیزآن عوان مقتضی که شهوت استدل اسیرِ حرص و آز و آفت استزآن عوان سر شدی دزد و تباهتا عوانان را به قهرِ توست راهدر خبر بشنو تو این پند نکوبین جنبیکم لکم اعدی عدوتو این اندرز خوب را که در یکی از احادیث آمده بشنو و به آن عمل کن: حديث: سرسخت ترين دشمن شما در درون شماست.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 906مردم نفس از درونم در کمیناز همه مردم بتر در مکر و کینمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4060که خدا آن دیو را خناس۱* خواندکو سر آن خارپشتک را بماندمی نهان گردد سرِ آن خارپشتدم ‌به دم از بیم صیاد درشتتا چو فرصت یافت سر آرد برونزین چنین مکری شود مارش زبون*۱ قرآن کریم، سوره ناس(۱۱۴)، آیه ۱ ،۴ ،۵Quran, Sooreh Naas(#114), Line #1,4,5قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ(١)بگو: به پروردگار مردم پناه مى‌برم،مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ(۴)از شر وسوسه وسوسه‌گر نهانى،الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ(۵)آن كه در دلهاى مردم وسوسه مى‌كند،مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4115مال و تن برف‌اند ریزان فناحق خریدارش که الله اشتری۲*برف ها زآن از ثمن اولی ستتکه تویی در شک یقینی نیستتوین عجب ظن است در تو ای مهینکه نمی‌پرد به بستان یقینهر گمان تشنهٔ یقین است ای پسرمی‌زند اندر تزاید بال و پر*۲ قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۱۱۱Quran, Sooreh Tobeh(#9), Line #111إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ…خداوند، جان و مال مؤمنان را به بهای بهشت خریده است…مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4008من عجب دارم ز جویای صفاکو رمد در وقت صیقل از جفامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2980با کریمی گر کنی احسان سزدمر یکی را او عوض هفصد دهدبا لئیمی چون کنی قهر و جفابنده‌یی گردد تو را بس با وفاکافران کارند در نعمت جفاباز در دوزخ نداشان ربناقرآن کریم، سوره مومنون(۲۳)، آیه ۱۰۷Quran, Sooreh Momenoon(#23), Line #107رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَپروردگارا، ما را از اين آتش بيرون آور. اگر ديگر بار چنان كرديم، از ستمكاران باشيم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4134چون درِ زرادخانه باز شدغمز‌های چشم تیرانداز شدبر دلم زد تیر و سوداییم کردعاشق شکر و شکرخاییم کردعاشق آنم که هر آن آن اوستعقل و جان جاندارِ یک مرجان اوستمن نلافم ور بلافم همچو آبنیست در آتش‌کشی ام اضطرابمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3870تو فسرده درخورِ این دم نِه‌ییبا شکر مقرون نه‌یی گرچه نییرخت عقلت با تو است و عاقلیکز جنودا لم تروها غافلیهنوز کالای بی ارزش عقل جزئی با توست و هنوز جزو عاقلان دنیا خواه و عافیت طلبی. قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Tobeh(#9), Line #26ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَأَنْزَلَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا ۚ وَذَٰلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَآنگاه خدا آرامش خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل كرد و لشكريانى كه آنها را نمى‌ديديد فرو فرستاد و كافران را عذاب كرد، و اين است كيفر كافران.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4310مر سفیهان را رباید هر هواز آنکه نبودشان گرانی قواکشتئی بی‌لنگر آمد مرد شرکه ز باد کژ نیابد او حذرلنگرِ عقل ست عاقل را امانلنگری دریوزه کن از عاقلاناو مددهای خرد چون در ربوداز خزینه در آن دریای جودزین چنین امداد دل پر فن شودبجهد از دل چشم هم روشن شودزآنکه نور از دل بر این دیده نشستتا چو دل شد دیدهٔ تو عاطل استدل چو بر انوارِ عقلی نیز زدز آن نصیبی هم به دو دیده دهدپس بدان کآب مبارک۳* ز آسمانوحی دل ها باشد و صدق بیانما چو آن کره هم آب جو خوریمسوی آن وسواس طاعن ننگریمپیروِ پیغمبرانی ره سپرطعنهٔ خلقان همه بادی شمر۴*آن خداوندان که ره طی کرده‌اندگوش فا بانگ سگان کی کرده‌اند*۳ قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۹Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #9وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُبَارَكًا فَأَنْبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِيدِو از آسمان، آبى پربركت فرستاديم و بدان باغها و دانه‌هاى دروشدنى رويانيديم.*۴ قرآن کریم، سوره مائده(۵)، آیه ۵۴Quran, Sooreh Maaedeh(#5), Line #54….يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ۚ….…. همواره در راه خدا جهاد مى‌كنند و از ملامت (سرزنش) هيچ ملامتگرى (سرزنش کننده ای) نمی ترسند…مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3827میر دیدی خویش را ای کم ز مورز آن ندیدی آن موکل را تو کورغره گشتی زین دروغین پر و بالپر و بالی کو کشد سوی وبالپر سبک دارد ره بالا کندچون گل‌آلو شد گرانی ها کندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4565ای که تو بر خلق چیره گشته‌ییدر نبرد و غالبی آغشته‌ییآن به قاصد منهزِم کرده ستشانتا تو را در حلقه می‌آرد کشانهین عنان در کش پی این منهزِمدر مران تا تو نگردی منخزِمچون کشانیدت بدین شیوه به دامحمله بینی بعد از آن اندر زِحامعقل ازین غالب شدن کی گشت شادچون درین غالب شدن دید او فسادتیز چشم آمد خرد بینای پیشکه خدایش سرمه کرد از کحل خویشگفت پیغمبر که هستند از فنوناهل جنت در خصومت ها زبون*۵از کمال حزم و سؤ الظن خویشنه ز نقص و بد دلی و ضعف کیشدر فره دادن شنیده در کمونحکمت لولا رِجال مؤمنون*۶در آن وقت که حضرت رسول اکرم به دشمنان، امتیاز می داد بطور ناگهانی حکمت آیه « اگر مردان مؤمن نبودند » را شنیده بود.در هنگام دادن امتیاز به دشمنان، حکمت « اگر مردان مؤمن نبودند » را، که به طور نهانی عمل می کند، به یاد می آورند.*۵ حدیثهان به شما خبر دهم که بهشتیان کدامند. هر ناتوان ناتوان نما که هر گاه به خدا سوگند خورد، وفادار بماند.*۶ قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۲۵Quran, Sooreh Fath(#48), Line #25هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَالْهَدْيَ مَعْكُوفًا أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ ۚ وَلَوْلَا رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ وَنِسَاءٌ مُؤْمِنَاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَئُوهُمْ فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ ۖ لِيُدْخِلَ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ ۚ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًاايشان همانهايند كه كفر ورزيدند و شما را از مسجد الحرام بازداشتند و نگذاشتند كه قربانى به قربانگاهش برسد. اگر مردان مسلمان و زنان مسلمانى كه آنها را نمى‌شناسيد در ميان آنها نبودند و بيم آن نبود كه آنها را زير پاى درنورديد و نادانسته مرتكب گناه شويد، خدا دست شما را از آنها بازنمى‌داشت. و خدا هر كه را بخواهد مشمول رحمت خود گرداند. اگر از يكديگر جدا مى‌بودند، كافرانشان را به عذابى دردآور عذاب مى‌كرديم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 267حزم آن باشد که ظن بد بریتا گریزی و شوی از بد بریحزم سؤ الظن گفته ست آن رسولهر قدم را دام می‌دان ای فضولحديثبد گمانی به من ذهنی خود حزم یا دوراندیشی است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۷۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3708نواختنِ سلطان اَیاز راای ایاز پر نیازِ صدق‌کیشصدق تو از بحر و از کوه است بیشنه به وقت شهوتت باشد عثارکه رود عقل چو کوهت کاه‌وارنه به وقت خشم و کینه صبرهاتسست گردد در قرار و در ثباتمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۷۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3712حق که را خوانده ست در قرآن رِجالکی بود این جسم را آنجا مجالروح حیوان را چه قدر است ای پدرآخر از بازارِ قصابان گذرصد هزاران سر نهاده بر شکمارزشان از دنبه و از دم کممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3351سر چارق را بیان کن ای ایازپیش چارق چیستت چندین نیازتا بنوشد سنقر و بکیارقتسر سر پوستین و چارقتای ایاز از تو غلامی نور یافتنورت از پستی سوی گردون شتافتحسرت آزادگان شد بندگیبندگی را چون تو دادی زندگیمؤمن آن باشد که اندر جزر و مدکافر از ایمان او حسرت خوردحافظ، غزلیات، غزل شمارهٔ ۳۱۶Hafez Poem(Qazal)# 316, Ghazaliatحافظ از جورِ تو حاشا که بگرداند رویمن از آن روز که در بند توام آزادم

02.06.2019

Ganje Hozour audio Program #748

برنامه صوتی شماره ۷۴۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۸ ژانویه ۲۰۱۹ ـ ۹ بهمنPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 933, Divan e Shamsمیانِ باغ گلِ سرخ ‌های و هو داردکه بو کنید دهانِ مرا، چه بو داردبه باغ خود همه مَستند لیک نی چون گلکه هر یکی به قَدَح(۱) خورد و او سَبو(۲) داردچو سال سالِ نشاطست و روز روزِ طربخُنُک مرا و کسی را که عیش خو داردچرا مُقیم(۳) نباشد چو ما به مجلسِ گلکسی که ساقیِ باقیِّ ماه رو دارد؟به باغ جمله شرابِ خدای می‌نوشنددر آن میانه کسی نیست کاو گلو داردعجایبند درختانْش، بِکر(۴) و آبستنچو مریمی که نه معشوقه و نه شو(۵) داردهزار بار چمن را بسوخت و باز آراستچه عشق دارد با ما، چه جست و جو دارد؟وجودِ ما و وجودِ چمن بدو زنده‌ستزهی وجودِ لطیف و ظریف کاو داردچراست خار سِلَحدار(۶) و ابر رویْ تُرُش(۷)؟ز رَشکِ(۸) آنکه گلِ سرخ صد عَدو(۹) داردچو آینه‌ست و ترازو خموش و گویا یارز من رمیده که او خویِ گفت و گو داردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 934, Divan e Shamsهزار جانِ مقدّس فدایِ آن جانیکه او به مجلسِ ما امرِ اَشْرَبوا* داردسؤال کردم گل را که بر که می‌خندی؟جواب داد بر آن زشت کاو دو شو داردهزار بار خزان کرد نوبهار تو راچه عشق دارد با ما، چه جُست و جو دارد؟پیاله‌یی به من آورد گل که باده(۱۰) خوری؟خورم، چرا نخورم؟ بنده هم گلو داردچه حاجتیست گلو بادۀ خدایی را؟که ذرّه ذرّه همه نُقل و می ازو داردعجب، که خار چه بدمست و تیز و رو تُرُشستز رَشکِ آنکه گل و لاله صد عَدو داردبه طُورِ موسی بنگر که از شرابِ گزافدهان ندارد و اشکم چهارسو(۱۱) داردبه مستیانِ درختان نگر به فصلِ بهارشکوفه کرده که در شُربِ می غُلُو(۱۲) دارد* قرآن کریم، سوره مرسلات(۷۷)، آیه ۴۳Quran, Sooreh Morsalaat(#77), Line #43كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئًا بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ بخورید و بیاشامید که شما را گوارا باد به پاداش اعمال نیکی که در دنیا به جای می‌آوردید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۴۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 946, Divan e Shamsپیاله‌یی به من آورد گل که باده خوری؟خورم، چرا نخورم؟ بنده هم گلو داردگلو چه حاجت؟ می‌نوش بی‌گلو و دهانرَحیقِ(۱۳) غیب که طعمِ سَقا هُمُو** داردبه آفتابِ جلالت(۱۴) که ذرّه ذرّه ز عشقنهان به زیرِ قبا(۱۵) ساغر و کدو داردسؤال کردم گل را که بر که می‌خندی؟جواب داد بدان زشت کو دو شو داردغلامِ کور که او را دو خواجه می‌بایدچو سگ همیشه مقام او میانِ کو داردسؤال کردم از خار کاین سلاحِ تو چیست؟جواب داد که گلزار صد عَدو داردهزار بار چمن را بسوخت و باز آراستچه عشق دارد با ما، چه جست و جو دارد؟ز شمسِ مَفخَرِ(۱۶) تبریز پُرس کاین از چیست؟وگر چه دفع دهد، دَم مخور(۱۷) که او دارد** قرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۲۱Quran, Sooreh Ensan(#76), Line #21عَالِيَهُمْ ثِيَابُ سُنْدُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ ۖ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا بر تنشان جامه‌هايى است از سُندس سبز و استبرق. و به دستبندهايى از سيم زينت شده‌اند. و پروردگارشان از شرابى پاكيزه سيرابشان سازد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3438هر که یوسف دید، جان کردش فِدیهر که گرگش دید، برگشت از هُدیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3440پیشِ تُرک(۱۸) آیینه را خوش رنگی استپیشِ زنگی(۱۹)، آینه هم زنگی استآنکه می ترسی ز مرگ اندر فرارآن ز خود ترسانی ای جان، هوش دارروی زشتِ توست نه رخسارِ مرگجانِ تو همچون درخت و مرگ، برگاز تو رُسته ست، ار نکوی است ار بد استناخوش و خوش، هر ضمیرت از خود استگر به خاری خسته یی، خود کِشته ایور حریر و قَز(۲۰) دَری خود رِشته ییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 216هر طرف غولی همی خوانَد تو راکای برادر راه خواهی؟ هین بیاره نمایم، همرهت باشم رفیقمن قَلاوُوزم(۲۱) در این راهِ دقیقنی قَلاوُوزست و، نی ره دانَد اویوسفا کم رو سوی آن گرگ خوحَزم(۲۲)، آن باشد که نفریبد تو راچرب و نوش و دام های این سَراکه نه چربش دارد و نی نوش، اوسِحر خوانَد، می دمد در گوش، اوکه بیا مهمانِ ما ای روشنیخانه، آنِ توست و، تو آنِ منیحَزم آن باشد که گوئی: تُخمه ام(۲۳)یا سَقیمم(۲۴)، خسته این دَخمه ام(۲۵)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 42حلقِ جان از فکرِ تن خالی شودآنگهان روزیش اِجلالی(۲۶) شودشرط، تبدیلِ مِزاج آمد، بدانکز مِزاجِ بَد بُوَد مرگِ بَدانچون مِزاجِ آدمی گِل خوار شدزرد و بد رنگ و سَقیم و خوار شدچون مِزاجِ زشتِ او تبدیل یافترفت زشتی از رخش، چون شمع تافتمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1371چون خری را یوسفِ مصری نمودیوسفی را چون نماید آن جُهود؟بر تو سِرگین(۲۷) را فسونش شهد کردشهد را خود چون کند وقتِ نبرد؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1378فعلِ آتش را نمی‌دانی تو، بَرْد(۲۸)گِردِ آتش با چنین دانش مَگَردعلمِ دیگ و آتش ار نبود تو رااز شَرَر نه دیگ مانَد، نه اَبا(۲۹)آب، حاضر باید و فرهنگ نیزتا پزد آن دیگ سالم در اَزیز(۳۰)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1398لقمه اندازه نخورد از حرصِ خَوددر گلو بگرفت لقمه مرگِ بَدلقمه اندازه خور ای مردِ حریصگرچه باشد لقمه حلوا و خَبیص(۳۱)حق تعالی داد میزان(۳۲) را زبانهین ز قرآن سورهٔ رحمان بخوان***هین ز حرصِ خویش میزان را مَهِلآز و حرص آمد تو را خَصمِ مُضِل(۳۳)حرص، جوید کُل، بر آید او ز کُلحرص مَپْرَست ای فُجُلّ ابْنِ الْفُجُل(۳۴)آن کنیزک می‌شد و می‌گفت: آهکردی ای خاتون تو اُستا(۳۵) را به راهکارِ بی‌استاد خواهی ساختنجاهلانه جان بخواهی باختنای ز من دزدیده علمی ناتمامننگت آمد که بپرسی حالِ دام؟*** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۷ و ۸ و ۹Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #7,8,9وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ (٧)و آسمان را برافراشت و [برای سنجش هر امر معنوی و مادی] ترازو نهاد.أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزَانِ (٨)تا در [سنجیدن با] ترازو طغیان روا مدارید [و از مرز عدالت و انصاف مگذرید.]وَأَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِيزَانَ (٩)و ترازو را به عدالت برپا دارید و از ترازو مکاهید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 141, Divan e Shamsبی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهانجمله موزونند، عالم نَبْوَدَش میزان چرا؟گیرم این خَربندگان(۳۶) خود بارِ سَرگین می‌کشنداین سواران باز می‌مانند از میدان چرا؟مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 563, Divan e Shamsترازو گر نداری، پس تو را زو ره زَنَد هر کسیکی قَلبی(۳۷) بیاراید، تو پنداری که زر داردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 672, Divan e Shamsز مستی من ترازو را شکستمترازو کانِ گوهر را نَسَنجَدمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 762, Divan e Shamsتو سخن گفتنِ بی‌لب، هله خو کن چو ترازوکه نمانَد لب و دندان چو ز دنیا گذر آیدمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1252, Divan e Shamsهر کسی کاو به ترازوی خِرَد فَخر کندگر چه چون ماه بُوَد چرخ به میزان کشدشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1992, Divan e Shamsروی را پاک بشو، عیب بر آیینه منهنَقدِ خود را سَره(۳۸) کن، عیبِ ترازوی مکنمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2624, Divan e Shamsبرخیز که آویخت ترازوی قیامتبَرسَنج(۳۹)، ببین که سبکی یا تو گرانیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3578چون سلیمانی دلا در مهتریبر پری و دیو، زن انگشتریگر درین مُلکت بری باشی ز رِیو(۴۰)خاتَم(۴۱) از دستِ تو نستاند سه دیوبعد از آن عالَم بگیرد اسمِ تودو جهان، محکومِ تو، چون جسمِ توور ز دستت دیو، خاتَم را بِبُردپادشاهی فوت شد، بختت بِمُردبعد از آن یا حَسْرَتا شد یا عِبادبر شما مَحتُوم(۴۲)، تا یَومُ التَّناد****(۴۳)ای بندگان هوی'، پس از آنکه حکومت و پادشاهی معنوی شما از میان رفت، آنگاه تا روز قیامت باید واحسرتا بگویید.ور تو ريوِ خويشتن را مُنكرىاز ترازو و آینه، کی جان بَری؟**** قرآن کریم، سوره زمر(۳۹)، آیه ۵۶Quran, Sooreh Zomar(#39), Line #56أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَا عَلَىٰ مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ وَإِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَتا كسى نگويد: اى حسرتا بر من كه در كار خدا كوتاهى كردم، و از مسخره‌كنندگان بودم.**** قرآن کریم، سوره غافر(۴۰)، آیه ۳۲Quran, Sooreh Ghaafer(#40), Line #32وَيَا قَوْمِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنَادِای قوم من، من درباره شما از روزی که بهشتیان، همگنانِ خود را و دوزخیان، همتایانِ خود را ندا دهند می ترسم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3982تو ترازوی اَحَدخُو(۴۴) بوده‌ایبَل زبانهٔ هر ترازو بوده‌ایتو ترازویی هستی که در عدالت و درستی، خوی الهی داری و زبانه شاهین همه ترازوها تویی.تو تَبار(۴۵) و اصل و خویشم بوده‌ایتو فروغِ شمعِ کیشم بوده‌ایتو دودمان و اصل بوده ای، و تو فروغ و پرتو شمع مذهب و کیش من بوده ای.من غلامِ آن چراغِ چشم‌جُو(۴۶)که چراغت روشنی پذرفت(۴۷) ازومن غلام و بنده آن چراغی هستم که در طلب چشم است، که تو چراغ دلت از او روشنایی پذیرفت.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 571طَمعِ لوت(۴۸) و طَمعِ آن ذوق و سَماعمانع آمد عقلِ او را ز اطّلاعگر طَمَع در آینه بر خاستیدر نفاق، آن آینه چون ماستیگر ترازو را طَمَع بودی به مالراست کی گفتی ترازو وصفِ حال؟هر نبیّی گفت: با قوم از صفامن نخواهم مزدِ پیغام از شماقرآن کریم، سوره هود(۱۱)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Hood(#11), Line #29وَ يَا قَوْمِ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مَالًا ۖ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ…نوح گفت: و ای مردم از شما مالی نخواهم که مزد مرا خدا تعهّد کرده است...مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 121راست کُن اجزات را از راستانسر مَکَش ای راست‌رو، ز آن آستانهم ترازو را ترازو راست کردهم ترازو را ترازو کاست کردهر که با ناراستان هَمسَنگ(۴۹) شددر کمی افتاد و عقلش دَنگ(۵۰) شدمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 374شیخ را که پیشوا و رهبر استگر مریدی امتحان کرد، او خر استامتحانش گر کنی در راهِ دینهم تو گردی مُمْتَحَن(۵۱) ای بی‌یقینجرأت و جهلت شود عریان و فاشاو برهنه کی شود ز آن اِفتِتاش(۵۲)؟گر بیاید ذرّه، سَنجَد کوه رابر دَرَد ز آن کُه، ترازوش ای فَتی(۵۳)کز قیاسِ خود ترازو می‌تَنَدمردِ حق را در ترازو می‌کُندچون نگنجد او به میزانِ خِرَدپس ترازوی خِرَد را بر دَرَدامتحان همچون تصرّف دان در اوتو تصرّف بر چنان شاهی مجومولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1897باد بر تخت سلیمان رفت کژپس سلیمان گفت: بادا کژ مَغَژ(۵۴)باد هم گفت: ای سیلمان کژ مروور روی کژ، از کژم خشمین مشواین ترازو بَهرِ این بنهاد حقتا رود انصاف ما را در سَبَق(۵۵)از ترازو کم کنی، من کم کنمتا تو با من روشنی، من روشنممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1906پس سلیمان اَندرونه راست کرددل بر آن شهوت که بودش، کرد سردبعد از آن تاجش همان دَم راست شدآنچنانکه تاج را می‌خواست شدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۸۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1831چون ترازوی تو کژ بود و دَغا(۵۶)راست چون جویی ترازوی جَزا؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3145ذرّه‌یی گر جهدِ تو افزون بوددر ترازوی خدا موزون بود(۱) قَدَح: ظرفی که در آن چیزی بیاشامند، پیاله، کاسۀ بزرگ(۲) سبو: کوزۀ سفالی، کوزۀ دسته‌دار که در آن آب یا شراب بریزند.(۳) مُقیم: برپادارنده، ثابت، پابرجا(۴) بِکر: باکره، تازه، جدید(۵) شو: شوهر(۶) سِلَحدار: مخفّف سلاحدار، آنکه سلاح امیر یا سلطان را حمل کند، ناظر اسلحه خانه، نگهبان(۷) رویْ تُرُش: بد اخم، بد خو(۸) رَشک: غیرت، حسد(۹) عَدو: دشمن(۱۰) باده: شراب، می(۱۱) چهارسو: چهار طرف، چهار سمت(۱۲) غُلُو: زیاده روی، مبالغه(۱۳) رَحیق: شراب بی غش، باده ناب(۱۴) جلالت: بزرگواری، عزّت، شکوه(۱۵) قبا: نوعی لباس جلوباز بلند مردانه که دو طرف جلو آن با دکمه بسته می‌شود.(۱۶) مَفخَر: جای فخر کردن و نازیدن، محل افتخار، آنچه به آن فخر کنند.(۱۷) دَم خوردن: فریب خوردن(۱۸) تُرک: زیبا روی(۱۹) زنگی: سیاه‌پوست(۲۰) قَز: ابریشم، پرنیان(۲۱) قَلاوُوز: پیشرو لشکر، رهبر، راهنما(۲۲) حَزم: دوراندیشی، هوشیاری و آگاهی(۲۳) تُخمه: تُخَمه به معنی ناگواریدن طعام، پر شدن معده و هضم نشدن غذا، سوءهضم(۲۴) سَقیم: بیمار(۲۵) دَخمه: گور، تابوت، سردابی که مردگان را در آن می گذارند.(۲۶) روزی اِجلالی: روزی غیبی، برکت الهی(۲۷)‌ سِرگین: مدفوع، فضلۀ چهارپایان از قبیل اسب و الاغ و استر(۲۸) بَرد: دور باش(۲۹) اَبا: آش(۳۰) اَزیز: به جوش آمدن دیگ(۳۱) خَبیص: حلوایی که با خرما و روغن پزند که بدان اَفروشه یا آفروشه نیز گویند.(۳۲) میزان: ترازو(۳۳) مُضِل: گمراه‌کننده(۳۴) فُجُلّ ابْنِ الْفُجُل: تُرُبچه تُرُبچه زاده، کنایه از آدم پست و حقیر(۳۵) اُستا: استاد(۳۶) خَربنده: کسی که خر کرایه می‌داد، نگهبان خر(۳۷) قَلب: سکه تقلّبی(۳۸) سَره: بی‌غش، خالص، پاکیزه، برگزیده(۳۹) بَرسَنج: بسنج، اندازه بگیر(۴۰) رِیو: مکر، حیله، فریب(۴۱) خاتَم: انگشتر، نگین انگشتر(۴۲) مَحتُوم: حتمی، ثابت و استوار(۴۳) یَومُ التَّناد: از اسامی روز رستاخیز(۴۴) اَحَدخُو: دارای خوی الهی(۴۵) تَبار: دودمان و اصل و نسب(۴۶) چشم‌جُو: جوینده چشم بینا، جوینده شخص روشن بین(۴۷) پذرفت: پذیرفت(۴۸) لوت: غذا، طعام(۴۹) هَمسَنگ: هم وزن، همتایی، مصاحبت(۵۰) دَنگ: احمق، بیهوش(۵۱) مُمْتَحَن: امتحان‌ شده، آزموده‌ شده(۵۲) اِفتِتاش: تفتيش كردن، جستجو كردن(۵۳) فَتی: جوانمرد و سخی، کریم(۵۴) مَغَژ: فعل امر از غژیدن به معنی خزیدن بر شکم مانند حرکت خزندگان و اطفال.(۵۵) سَبَق: جایزه مسابقه، جمع: اَسباق(۵۶)‌ دَغا: مکر، فریب************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 933, Divan e Shamsمیان باغ گل سرخ ‌های و هو داردکه بو کنید دهان مرا چه بو داردبه باغ خود همه مستند لیک نی چون گلکه هر یکی به قدح خورد و او سبو داردچو سال سال نشاطست و روز روز طربخنک مرا و کسی را که عیش خو داردچرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گلکسی که ساقی باقی ماه رو داردبه باغ جمله شراب خدای می‌نوشنددر آن میانه کسی نیست کاو گلو داردعجایبند درختانش بکر و آبستنچو مریمی که نه معشوقه و نه شو داردهزار بار چمن را بسوخت و باز آراستچه عشق دارد با ما چه جست و جو داردوجود ما و وجود چمن بدو زنده‌ستزهی وجود لطیف و ظریف کاو داردچراست خار سلحدار و ابر روی ترشز رشک آنکه گل سرخ صد عدو داردچو آینه‌ست و ترازو خموش و گویا یارز من رمیده که او خوی گفت و گو داردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 934, Divan e Shamsهزار جان مقدس فدای آن جانیکه او به مجلس ما امرِ اشربوا* داردسؤال کردم گل را که بر که می‌خندیجواب داد بر آن زشت کاو دو شو داردهزار بار خزان کرد نوبهار تو راچه عشق دارد با ما چه جست و جو داردپیاله‌یی به من آورد گل که باده خوریچه حاجتیست گلو بادۀ خدایی راکه ذره ذره همه نقل و می ازو داردعجب که خار چه بدمست و تیز و رو ترشستز رشک آنکه گل و لاله صد عدو داردبه طور موسی بنگر که از شراب گزافدهان ندارد و اشکم چهارسو داردبه مستیان درختان نگر به فصل بهارشکوفه کرده که در شرب می غلو دارد* قرآن کریم، سوره مرسلات(۷۷)، آیه ۴۳Quran, Sooreh Morsalaat(#77), Line #43كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئًا بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ بخورید و بیاشامید که شما را گوارا باد به پاداش اعمال نیکی که در دنیا به جای می‌آوردید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۴۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 946, Divan e Shamsپیاله‌یی به من آورد گل که باده خوریخورم چرا نخورم بنده هم گلو داردگلو چه حاجت می‌نوش بی‌گلو و دهانرحیق غیب که طعم سقا همو** داردبه آفتاب جلالت که ذره ذره ز عشقنهان به زیرِ قبا ساغر و کدو داردسؤال کردم گل را که بر که می‌خندیجواب داد بدان زشت کو دو شو داردغلام کور که او را دو خواجه می‌بایدچو سگ همیشه مقام او میان کو داردسؤال کردم از خار کاین سلاح تو چیستجواب داد که گلزار صد عدو داردهزار بار چمن را بسوخت و باز آراستچه عشق دارد با ما چه جست و جو داردز شمس مفخر تبریز پرس کاین از چیستوگر چه دفع دهد دم مخور که او دارد** قرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۲۱Quran, Sooreh Ensan(#76), Line #21عَالِيَهُمْ ثِيَابُ سُنْدُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ ۖ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا بر تنشان جامه‌هايى است از سُندس سبز و استبرق. و به دستبندهايى از سيم زينت شده‌اند. و پروردگارشان از شرابى پاكيزه سيرابشان سازد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3438هر که یوسف دید جان کردش فدیهر که گرگش دید برگشت از هدیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3440پیش ترک آیینه را خوش رنگی استپیش زنگی آینه هم زنگی استآنکه می ترسی ز مرگ اندر فرارآن ز خود ترسانی ای جان هوش دارروی زشت توست نه رخسار مرگجان تو همچون درخت و مرگ برگاز تو رسته ست ار نکوی است ار بد استناخوش و خوش هر ضمیرت از خود استگر به خاری خسته یی خود کشته ایور حریر و قز دری خود رِشته ییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 216هر طرف غولی همی خواند تو راکای برادر راه خواهی هین بیاره نمایم همرهت باشم رفیقمن قلاووزم در این راه دقیقنی قلاووزست و نی ره داند اویوسفا کم رو سوی آن گرگ خوحزم آن باشد که نفریبد تو راچرب و نوش و دام های این سراکه نه چربش دارد و نی نوش اوسحر خواند می دمد در گوش اوکه بیا مهمان ما ای روشنیخانه آن توست و تو آن منیحزم آن باشد که گوئی تخمه امیا سقیمم خسته این دخمه اممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 42حلق جان از فکرِ تن خالی شودآنگهان روزیش اجلالی شودشرط تبدیل مزاج آمد بدانکز مزاج بد بود مرگ بدانچون مزاج آدمی گل خوار شدزرد و بد رنگ و سقیم و خوار شدچون مزاج زشت او تبدیل یافترفت زشتی از رخش چون شمع تافتمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1371چون خری را یوسف مصری نمودیوسفی را چون نماید آن جهودبر تو سرگین را فسونش شهد کردشهد را خود چون کند وقت نبردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1378فعل آتش را نمی‌دانی تو بردگرد آتش با چنین دانش مگردعلم دیگ و آتش ار نبود تو رااز شرر نه دیگ ماند نه اباآب حاضر باید و فرهنگ نیزتا پزد آن دیگ سالم در ازیزمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1398لقمه اندازه نخورد از حرص خوددر گلو بگرفت لقمه مرگ بدلقمه اندازه خور ای مرد حریصگرچه باشد لقمه حلوا و خبیصحق تعالی داد میزان را زبانهین ز قرآن سورهٔ رحمان بخوان***هین ز حرص خویش میزان را مهلآز و حرص آمد تو را خصم مضلحرص جوید کل بر آید او ز کلحرص مپرست ای فجل ابن الفجلآن کنیزک می‌شد و می‌گفت آهکردی ای خاتون تو استا را به راهکارِ بی‌استاد خواهی ساختنجاهلانه جان بخواهی باختنای ز من دزدیده علمی ناتمامننگت آمد که بپرسی حال دام*** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۷ و ۸ و ۹Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #7,8,9وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ (٧)و آسمان را برافراشت و [برای سنجش هر امر معنوی و مادی] ترازو نهاد.أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزَانِ (٨)تا در [سنجیدن با] ترازو طغیان روا مدارید [و از مرز عدالت و انصاف مگذرید.]وَأَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِيزَانَ (٩)و ترازو را به عدالت برپا دارید و از ترازو مکاهید.مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 141, Divan e Shamsبی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهانجمله موزونند عالم نبودش میزان چراگیرم این خربندگان خود بارِ سرگین می‌کشنداین سواران باز می‌مانند از میدان چرامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 563, Divan e Shamsترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کسیکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر داردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 672, Divan e Shamsز مستی من ترازو را شکستمترازو کان گوهر را نسنجدمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 762, Divan e Shamsتو سخن گفتن بی‌لب هله خو کن چو ترازوکه نماند لب و دندان چو ز دنیا گذر آیدمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1252, Divan e Shamsهر کسی کاو به ترازوی خرد فخر کندگر چه چون ماه بود چرخ به میزان کشدشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1992, Divan e Shamsروی را پاک بشو عیب بر آیینه منهنقد خود را سره کن عیب ترازوی مکنمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2624, Divan e Shamsبرخیز که آویخت ترازوی قیامتبرسنج ببین که سبکی یا تو گرانیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3578چون سلیمانی دلا در مهتریبر پری و دیو زن انگشتریگر درین ملکت بری باشی ز رِیوخاتم از دست تو نستاند سه دیوبعد از آن عالم بگیرد اسم تودو جهان محکوم تو چون جسم توور ز دستت دیو خاتم را ببردپادشاهی فوت شد بختت بمردبعد از آن یا حسرتا شد یا عِبادبر شما محتوم تا یوم التناد****ای بندگان هوی'، پس از آنکه حکومت و پادشاهی معنوی شما از میان رفت، آنگاه تا روز قیامت باید واحسرتا بگویید.ور تو ريو خويشتن را منكرىاز ترازو و آینه کی جان بری**** قرآن کریم، سوره زمر(۳۹)، آیه ۵۶Quran, Sooreh Zomar(#39), Line #56أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَا عَلَىٰ مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ وَإِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَتا كسى نگويد: اى حسرتا بر من كه در كار خدا كوتاهى كردم، و از مسخره‌كنندگان بودم.**** قرآن کریم، سوره غافر(۴۰)، آیه ۳۲Quran, Sooreh Ghaafer(#40), Line #32وَيَا قَوْمِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنَادِای قوم من، من درباره شما از روزی که بهشتیان، همگنانِ خود را و دوزخیان، همتایانِ خود را ندا دهند می ترسم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3982تو ترازوی احدخو بوده‌ایبل زبانهٔ هر ترازو بوده‌ایتو ترازویی هستی که در عدالت و درستی، خوی الهی داری و زبانه شاهین همه ترازوها تویی.تو تبار و اصل و خویشم بوده‌ایتو فروغ شمع کیشم بوده‌ایتو دودمان و اصل بوده ای، و تو فروغ و پرتو شمع مذهب و کیش من بوده ای.من غلام آن چراغ چشم‌جوکه چراغت روشنی پذرفت ازومن غلام و بنده آن چراغی هستم که در طلب چشم است، که تو چراغ دلت از او روشنایی پذیرفت.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 571طمع لوت و طمع آن ذوق و سماعمانع آمد عقل او را ز اطلاعگر طمع در آینه بر خاستیدر نفاق آن آینه چون ماستیگر ترازو را طمع بودی به مالراست کی گفتی ترازو وصف حالهر نبیی گفت با قوم از صفامن نخواهم مزد پیغام از شماقرآن کریم، سوره هود(۱۱)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Hood(#11), Line #29وَ يَا قَوْمِ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مَالًا ۖ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ…نوح گفت: و ای مردم از شما مالی نخواهم که مزد مرا خدا تعهّد کرده است...مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 121راست کن اجزات را از راستانسر مکش ای راست‌رو ز آن آستانهم ترازو را ترازو راست کردهم ترازو را ترازو کاست کردهر که با ناراستان همسنگ شددر کمی افتاد و عقلش دنگ شدمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 374شیخ را که پیشوا و رهبر استگر مریدی امتحان کرد او خر استامتحانش گر کنی در راه دینهم تو گردی ممتحن ای بی‌یقینجرأت و جهلت شود عریان و فاشاو برهنه کی شود ز آن افتتاشگر بیاید ذره سنجد کوه رابر درد ز آن که ترازوش ای فتیکز قیاس خود ترازو می‌تندمرد حق را در ترازو می‌کندچون نگنجد او به میزان خردپس ترازوی خرد را بر دردامتحان همچون تصرف دان در اوتو تصرف بر چنان شاهی مجومولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1897باد بر تخت سلیمان رفت کژپس سلیمان گفت بادا کژ مغژباد هم گفت ای سیلمان کژ مروور روی کژ از کژم خشمین مشواین ترازو بهرِ این بنهاد حقتا رود انصاف ما را در سبقاز ترازو کم کنی من کم کنمتا تو با من روشنی من روشنممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1906پس سلیمان اندرونه راست کرددل بر آن شهوت که بودش کرد سردبعد از آن تاجش همان دم راست شدآنچنانکه تاج را می‌خواست شدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۸۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1831چون ترازوی تو کژ بود و دغاراست چون جویی ترازوی جزامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3145ذره‌یی گر جهد تو افزون بوددر ترازوی خدا موزون بود

01.30.2019

Ganje Hozour audio Program #747

برنامه صوتی شماره ۷۴۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۱ ژانویه ۲۰۱۹ ـ ۲ بهمنPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Format مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۰۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1601, Divan e Shams بارِ دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم یار آمد در میان، ما از میان برخاستیم از فنا(۱) رو تافتیم(۲) و در بقا(۳) دربافتیم(۴) بی‌نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم گَرد از دریا برآوردیم(۵) و دود از نُه فلک از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید نی، غلط گفتم، ز راه و راهبان(۶) برخاستیم آتشِ جان سر برآورد از زمینِ کالبد(۷) خاست اَفغان(۸) از دل و ما چون فَغان برخاستیم کم سخن گوییم وگر گوییم کم کَس پی بَرَد باده افزون کُن که ما با کَم زنان(۹) برخاستیم هستیَست آنِ(۱۰) زنان و کارِ مردان نیستیست شُکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۰۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 806, Divan e Shams هر کسی در عجبی و عجبِ من اینست کو نگنجد به میان چون به میان می‌آید مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۷۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3977 مرغِ جانش موش شد سوراخ‌جو چون شنید از گربگان او عَرِّجُوا(۱۱) مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۲۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 323, Divan e Shams جمله بی‌قراریت از طلب قرار توست طالبِ بی قرار شو تا که قرار آیدت مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2724 در میان روز گفتن: روز کو؟ خویش رسوا کردن است ای روزجو صبر و خاموشی جَذوبِ(۱۲) رحمت است وین نشان جستن، نشانِ علّت(۱۳) است اَنْصِتُوا(۱۴) بپذیر، تا بر جانِ تو آید از جانان، جزای اَنْصِتُوا۱* گر نخواهی نُکس(۱۵)، پیش این طبیب بر زمین زن زرّ و سَر را ای لَبیب(۱۶) *۱ قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۲۰۴ Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #204 … وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ... خاموشی گزینید، باشد که از لطف و رحمت پروردگار برخوردار شوید. مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۵۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3451 گنج و گوهر کی میانِ خانه‌هاست؟ گنج ها پیوسته در ویرانه‌هاست گنجِ آدم چون به ویران بُد دَفین(۱۷) گشت طینَش(۱۸) چشم‌بندِ آن لَعین او نظر می‌کرد در طین سُست سُست جان همی ‌گفتش که طینِم سدِّ توست دو سبو بِستَد غلام و خوش دوید در زمان در دیرِ رُهبانان(۱۹) رسید زر بداد و بادهٔ چون زر خرید سنگ داد و در عوض گوهر خرید مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۶۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3461 این چنین باده همی ‌برد آن غلام سوی قصرِ آن امیرِ نیک‌نام پیشش آمد زاهدی، غم دیده‌ای خُشک مغزی(۲۰)، در بلا پیچیده‌ای تن ز آتش های دل بگداخته خانه از غیرِ خدا پرداخته گوشمالِ محنتِ بی‌زینهار داغ ها بر داغ ها چندین هزار دیده هر ساعت دلش در اجتهاد روز و شب چَفسیده(۲۱) او بر اجتهاد سال و مَه در خون و خاک آمیخته صبر و حِلمش(۲۲) نیم‌شب بگریخته گفت زاهد: در سبوها چیست آن؟ گفت: باده، گفت: آنِ کیست آن؟ گفت: آن، آنِ فلان میرِ اَجَلّ(۲۳) گفت: طالب را چنین باشد عمل؟ طالبِ یزدان و آنگه عیش و نوش؟ بادهٔ شیطان و آنگه نیم هوش؟ هوشِ تو بی می چنین پژمرده است هوش ها باید بر آن هوشِ تو بست تا چه باشد هوشِ تو هنگامِ سُکر(۲۴)؟ ای چو مرغی گشته صیدِ دامِ سُکر مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۹۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3493 زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست او سبو انداخت و از زاهد بِجَست رفت پیش میر و گفتش: باده کو؟ ماجرا را گفت یک یک پیشِ او مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۹۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3495 میر چون آتش شد و بر جَست راست گفت: بنما خانهٔ زاهد کجاست؟ تا بدین گُرزِ گران کوبم سرش آن سرِ بی‌دانشِ مادرغَرَش(۲۵) او چه داند امر معروف از سگی طالب معروفی است و شُهرِگی تا بدین سالوس(۲۶) خود را جا کند تا به چیزی خویشتن پیدا کند مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۵۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3553 میر گفت: او کیست کو سنگی زند بر سبوی ما؟ سبو را بشکند؟ چون گذر سازد ز کویم شیرِ نر ترس ترسان بگذرد با صد حَذَر بندهٔ ما را چرا آزُرد دل؟ کرد ما را پیشِ مهمانان خَجِل شربتی که بِه ز خونِ اوست، ریخت این زمان همچون زنان از ما گریخت لیک جان از دستِ من او کی بَرَد؟ گیر همچون مرغ بالا بَر پَرَد مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۶۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3563 آن شفیعان از دَمِ هَیهای او چند بوسیدند دست و پای او کای امیر از تو نشاید کین کَشی گر بشد باده، تو بی‌باده خوشی باده سرمایه ز لطفِ تو بَرَد لطفِ آب از لطفِ تو حسرت خورد مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۸۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3583 باز جواب گفتنِ آن امیر، ایشان را گفت: نه نه، من حریفِ آن می ام من به ذوقِ این خوشی قانع نی ام من چنان خواهم که همچون یاسمین کژ همی‌گردم چنان گاهی چنین وارهیده از همه خوف و امید کژ همی‌گردم به هر سو همچو بید هم‌چو شاخِ بید گردان چپّ و راست که ز بادَش گونه گونه رقص هاست آنکه خو کرده ست با شادیِّ می این خوشی را کی پسندد خواجه هی؟ انبیا ز آن زین خوشی بیرون شدند که سرشته در خوشیِّ حق بُدَند زآنکه جانْشان آن خوشی را دیده بود این خوشی ها پیششان بازی نمود با بُتِ زنده کسی چون گشت یار مرده را چون در کَشَد اندر کِنار؟ مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 361 یُسر(۲۷) با عُسر(۲۸) است۲*، هین آیِس(۲۹) مباش راه داری زین مَمات(۳۰) اندر معاش رَوح(۳۱) خواهی، جُبّه(۳۲) بشکاف ای پسر تا از آن صَفوَت(۳۳) برآری زود سر *۲ قرآن کریم، سوره انشراح(۹۴)، آیه ۵ Quran, Sooreh Ensheraah(#94), Line #5 فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا پس بی تردید با دشواری آسانی است مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3034 ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُده ست وآن دگر نیمش ز غیبستان بُده ست چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست مَرهَمَت بر خویش باید کار بست عیب کردن ریش را داروی اوست چون شکسته گشت، جایِ اِرْحَمُوست(۳۴)۳* گر همان عیبت نبود، ایمن مباش بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش لا تَخافُوا(۳۵)۴* از خدا نشنیده‌ای؟ پس چه خود را ایمن و خوش دیده‌ای؟ مگر از خدا نشنیده ای که می فرماید: نترسید؟ پس چرا احساس ایمنی می کنی و آسوده خاطری؟ *۳ حدیث اِرْحَمُوا تُرحَمُوا رحم کنید، تا بر شما رحم شود *۴ قرآن کریم، سوره فصّلت (۴۱)، آیه ۳۰ Quran, Sooreh Fosselat(#41), Line #30 إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ بر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مى‌آيند كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است. مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 549 چون ز مُرده زنده بیرون می‌کشد هر که مُرده گشت، او دارد رَشَد(۳۶) مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 551 مُرده شو تا مُخْرِجُ الْحَیِّ الصَّمَد(۳۷) زنده‌يی زین مُرده بیرون آورد مُرده شو، یعنی از نفس و نفسانیّات پاک شو تا خداوند بی نیاز که زنده را بیرون می آورد، زنده ای را از مُرده تو بیرون آورد. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1429 لاتَخافُوا هست نُزلِ(۳۸) خایِفان(۳۹) هست در خور از برای خایف، آن « مترسید »، رزق و روزی کسانی است که فقط از خدا می ترسند. این پاداش، سزاوار کسی است که فقط از خدا می ترسد. هر که ترسد، مر وَرا ایمن کنند مر، دل ترسنده را ساکن کنند مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1425 هر که ترسید از حق او تقوی گزید ترسد از وی، جِن و اِنس و هر که دید هر کس از خدا بترسد و تقوا پیشه کند، آدمیان و پریان و هر که او را بیند از وی بترسد. حدیث هر که از خدا ترسد، از او همه چیز بترسد. و هر که از غیر خدا ترسد، خداوند او را از هر چیز بترساند. مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3107 هرچه اندیشی، پذیرای فناست آنکه در اندیشه ناید، آن خداست بر درِ این خانه گستاخی ز چیست گر همی‌دانند کاندر خانه کیست؟ ابلهان، تعظیمِ مسجد می‌کنند در خرابی اهلِ دل، جِدّ می‌کنند آن مجاز است، این حقیقت ای خران نیست مسجد جز درونِ سَروران مسجدی کان اندرونِ اولیاست سجده‌گاهِ جمله است، آنجا خداست تا دلِ مردِ خدا نآمد به درد هیچ قَرنی(۴۰) را خدا رسوا نکرد قصدِ جنگِ انبیا می‌داشتند جسم دیدند آدمی پنداشتند در تو هست اخلاقِ آن پیشینیان چون نمی‌ترسی که تو باشی همان؟ آن نشانی ها همه چون در تو هست چون تو زیشانی، کجا خواهی برست؟ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۷۸  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2278 من ز مکرِ نفس دیدم چیزها کو بَرَد از سِحرِ خود تمییزها(۴۱) وعده ها بدْهد تو را تازه به دست کو هزاران بار، آنها را شکست عمر، گر صد سال خود مهلت دهد اوت هر روزی بهانه نو نهد گرم گوید وعده های سرد را جادوی مردی، ببندد مرد را مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1943 پنبه وسواس بیرون کن ز گوش تا به گوشَت آید از گردون، خروش  پاک کن دو چشم را از موی عیب تا ببینی باغ و سَروِستانِ(۴۲) غیب دفع کن از مغز و از بینی زُکام(۴۳) تا که ریحُ الله(۴۴) در آید در مَشام هیچ مگذار از تب و صَفرا اثر تا بیابی از جهان، طعمِ شِکَر داروی مردی کن و عِنّین(۴۵) مپوی تا برون آیند صد گون خوب روی کُنده تن را ز پای جان بِکَن تا کند جولان به گِردِ انجمن غُلِّ بُخل از دست و گردن دور کن بختِ نو در یاب در چرخِ کَهُن ور نمی‌تانی به کعبهٔ لطف پَر عرضه کن بیچارگی بر چاره‌گر زاری و گریه، قوی سرمایه‌ای است رحمتِ کُلّی، قوی‌تر دایه‌ای است دایه و مادر، بهانه‌جو بُوَد تا که کی آن طفلِ او گریان شود طفلِ حاجاتِ شما را آفرید تا بنالید و شود شیرش پدید گفت: اُدْعُوا الله۵*، بی زاری مباش تا بجوشد شیرهای مِهرهاش هُوی هُویِ باد و شیرافشانِ ابر در غمِ مااَند، یک ساعت تو صبر فِی السَّماءِ رِزْقُکُم*۶ نشنیده‌ای؟ اندرین پستی چه بر چَفْسیده‌ای(۴۶)؟ مگر نشنیده ای که حق تعالی می فرماید: روزیِ شما در آسمان است؟ پس چرا به این دنیای پست چسبیده ای؟ ترس و نومیدیت دان آواز غول می‌کشد گوش تو تا قَعرِ سُفول(۴۷) هر ندایی که تو را بالا کشید آن ندا می‌دان که از بالا رسید هر ندایی که تو را حرص آورد بانگ گرگی دان که او مردم دَرَد *۵ قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۱۱۰ Quran, Sooreh Asraa(#17), Line #110 قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَٰنَ ۖ أَيًّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ وَلَا تَجْهَرْ بِصَلَاتِكَ وَلَا تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذَٰلِكَ سَبِيلًا بگو: خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید، هر کدام را بخوانید [ذات یکتای او را خوانده اید] نیکوترین نام ها [که این دو نام هم از آنهاست] فقط ویژه اوست. و نماز خود را با صدای بلند و نیز با صدای آهسته مخوان و میان این دو [صدا] راهی میانه بجوی. *۶ قرآن کریم، سوره ذاريات(۵۱)، آیه ٢٢ Quran, Sooreh Zariat(#51), Line #22 وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ و در آسمان است روزی شما و آنچه شما بدان وعده داده شده اید. مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۸۳  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1983 ای بسا دانش که اندر سَر دَوَد تا شود سَروَر، بد آن خود سر رود سر نخواهی که رود، تو پای باش در پناهِ قطبِ صاحب رای باش گر چه شاهی، خویشِ فوقِ او مبین گر چه شهدی، جز نباتِ او مَچین فکرِ تو نقش است و، فکرِ اوست جان نقدِ تو قلب است و، نقدِ اوست کان او تویی، خود را بجو در اویِ او کو و کو گو، فاخته(۴۸) شو سویِ او ور نخواهی خدمتِ اَبنای جنس در دهان اژدهایی همچو خرس بوک استادی رهاند مر تو را وز خطر بیرون کشاند مر تو را زاریی می‌کن، چو زورت نیست هین چونکه کوری، سر مَکَش از راه‌بین تو کم از خرسی نمی‌نالی ز درد؟ خرس رَست از درد چون فریاد کرد ای خدا سنگین دلِ ما موم کن ناله‌ ما را خوش و مرحوم کن (۱) فنا: نیستی، نابودی (۲) رو تافتن: پشت کردن، روی برگردانیدن (۳) بقا: پایندگی، زیست (۴) دربافتن: درآمیختن، پیوستن  (۵) گَرد برآوردن: گرد بلند کردن، در اینجا به معنی دریا را خشکاندن، کار سخت و دشوار انجام دادن (۶) راهبان: نگه دارنده راه، نگهبان راه (۷) کالبد: قالب، تن، بدن (۸) اَفغان: جمع فغان به معنی فریاد و زاری (۹) کَم زَن: کسی که خود را کم انگارد، اشاره به کوچک نگه داشتن من ذهنی. (۱۰) آن: مالِ، متعلّق به (۱۱) عَرِّجُوا: فعل امر به معنی عروج کنید (۱۲) جَذوب: بسیار کَشنده، بسیار جذب کننده (۱۳) علّت: بیماری (۱۴) اَنْصِتُوا: خاموش باشید (۱۵) نُکس: عود کردن بیماری (۱۶) لَبیب: خردمند، عاقل (۱۷) دَفین: مدفون، پنهان‌ شده در زیر خاک (۱۸) طین: گِل (۱۹) رُهبان: ترسا، پارسا (۲۰) خُشک مغز: دیوانه، سودائی (۲۱) چَفسیدن: چَسبیدن (۲۲) حِلم: بردباری، شکیبایی (۲۳) اَجَلّ: بزرگ، والا مقام، جلیل تر (۲۴) سُکر: مستی (۲۵) مادرغَرَ: غَر به معنی فاحشه، قحبه، مادرغَرَ نوعی فحش است. (۲۶) سالوس: دورویی، ریا، ظاهر نمایی، نفاق، فریب (۲۷) یُسر: آسانی (۲۸) عُسر: سختی (۲۹) آیِس: نا امید  (۳۰) مَمات: مرگ (۳۱) رَوح: آسودگی، آسایش (۳۲) جُبّه: جامۀ گشاد و بلند که روی جامه‌های (۳۳) صَفوَت: خالص، پاکیزه و برگزیده (۳۴) اِرْحَمُو: فعل امر به معنی رحم کنید (۳۵) لا تَخافُوا: نترسید (۳۶) رَشَد: به راه راست رفتن (۳۷) مُخْرِجُ الْحَیّ: بیرون آورنده زنده (۳۸) نُزل: طعامی که برای مهمان فراهم کنند (۳۹) خایِف: ترسان (۴۰) قَرن: مردمی را گویند که در زمان واحدِ نزدیک به هم زندگی می کنند. (۴۱) تمییز: تشخیص، شناختن چیزها از یکدیگر (۴۲) سَروِستان: جایی که درخت سرو بسیار باشد، بوستان (۴۳) زُکام: التهاب مخاط بینی که بر اثر سرماخوردگی یا حساسیت ایجاد می‌شود و با عطسه، آب‌ریزش و گرفتگی بینی همراه است، در اینجا خواهش و هوای نفسانی که مانع از ادراک حقیقت می شود. (۴۴) ریحُ الله: نسیم جانبخش الهی (۴۵) عِنّین: مردی که در آمیزش جنسی ناتوان است. (۴۶) چَفْسیده‌ای: چسبیده‌ای (۴۷) سُفول: پستی (۴۸) فاخته: قمری، که موقع آواز خواندن کو، کو… می کند************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1601, Divan e Shamsبار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیمیار آمد در میان ما از میان برخاستیماز فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیمبی‌نشان را یافتیم و از نشان برخاستیمگرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلکاز زمان و از زمین و آسمان برخاستیمهین که مستان آمدند و راه را خالی کنیدنی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیمآتش جان سر برآورد از زمین کالبدخاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیمکم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی بردباده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیمهستیست آن زنان و کار مردان نیستیستشکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 806, Divan e Shamsهر کسی در عجبی و عجب من اینستکو نگنجد به میان چون به میان می‌آیدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3977مرغ جانش موش شد سوراخ‌جوچون شنید از گربگان او عرجوامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 323, Divan e Shamsجمله بی‌قراریت از طلب قرار توستطالب بی قرار شو تا که قرار آیدتمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2724در میان روز گفتن روز کوخویش رسوا کردن است ای روزجوصبر و خاموشی جذوب رحمت استوین نشان جستن نشان علت استانصتوا بپذیر تا بر جان توآید از جانان جزای انصتوا۱*گر نخواهی نکس پیش این طبیببر زمین زن زر و سر را ای لبیب*۱ قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۲۰۴Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #204… وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ... خاموشی گزینید، باشد که از لطف و رحمت پروردگار برخوردار شوید.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3451گنج و گوهر کی میانِ خانه‌هاستگنج ها پیوسته در ویرانه‌هاستگنج آدم چون به ویران بد دفینگشت طینش چشم‌بند آن لعیناو نظر می‌کرد در طین سست سستجان همی ‌گفتش که طینم سد توستدو سبو بستد غلام و خوش دویددر زمان در دیرِ رهبانان رسیدزر بداد و بادهٔ چون زر خریدسنگ داد و در عوض گوهر خریدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3461این چنین باده همی ‌برد آن غلامسوی قصر آن امیر نیک‌نامپیشش آمد زاهدی غم دیده‌ایخشک مغزی در بلا پیچیده‌ایتن ز آتش های دل بگداختهخانه از غیرِ خدا پرداختهگوشمال محنت بی‌زینهارداغ ها بر داغ ها چندین هزاردیده هر ساعت دلش در اجتهادروز و شب چفسیده او بر اجتهادسال و مه در خون و خاک آمیختهصبر و حلمش نیم‌شب بگریختهگفت زاهد در سبوها چیست آنگفت باده گفت آن کیست آنگفت آن آن فلان میرِ اجلگفت طالب را چنین باشد عملطالب یزدان و آنگه عیش و نوشبادهٔ شیطان و آنگه نیم هوشهوش تو بی می چنین پژمرده استهوش ها باید بر آن هوش تو بستتا چه باشد هوش تو هنگام سکرای چو مرغی گشته صید دام سکرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3493زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکستاو سبو انداخت و از زاهد بجسترفت پیش میر و گفتش باده کوماجرا را گفت یک یک پیش اومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۹۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3495میر چون آتش شد و بر جست راستگفت بنما خانهٔ زاهد کجاستتا بدین گرزِ گران کوبم سرشآن سرِ بی‌دانش مادرغرشاو چه داند امر معروف از سگیطالب معروفی است و شهرگیتا بدین سالوس خود را جا کندتا به چیزی خویشتن پیدا کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3553میر گفت او کیست کو سنگی زندبر سبوی ما سبو را بشکندچون گذر سازد ز کویم شیرِ نرترس ترسان بگذرد با صد حذربندهٔ ما را چرا آزرد دلکرد ما را پیش مهمانان خجلشربتی که به ز خون اوست ریختاین زمان همچون زنان از ما گریختلیک جان از دست من او کی بردگیر همچون مرغ بالا بر پردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3563آن شفیعان از دم هیهای اوچند بوسیدند دست و پای اوکای امیر از تو نشاید کین کشیگر بشد باده تو بی‌باده خوشیباده سرمایه ز لطف تو بردلطف آب از لطف تو حسرت خوردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3583باز جواب گفتنِ آن امیر، ایشان راگفت نه نه من حریف آن می اممن به ذوق این خوشی قانع نی اممن چنان خواهم که همچون یاسمینکژ همی‌گردم چنان گاهی چنینوارهیده از همه خوف و امیدکژ همی‌گردم به هر سو همچو بیدهم‌چو شاخ بید گردان چپ و راستکه ز بادش گونه گونه رقص هاستآنکه خو کرده ست با شادی میاین خوشی را کی پسندد خواجه هیانبیا ز آن زین خوشی بیرون شدندکه سرشته در خوشی حق بدندزآنکه جانشان آن خوشی را دیده بوداین خوشی ها پیششان بازی نمودبا بت زنده کسی چون گشت یارمرده را چون در کشد اندر کنارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 361یسر با عسر است۲* هین آیس مباشراه داری زین ممات اندر معاشروح خواهی جبه بشکاف ای پسرتا از آن صفوت برآری زود سر*۲ قرآن کریم، سوره انشراح(۹۴)، آیه ۵Quran, Sooreh Ensheraah(#94), Line #5فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًاپس بی تردید با دشواری آسانی استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3034ای خنک جانی که عیب خویش دیدهر که عیبی گفت آن بر خود خریدزآنکه نیم او ز عیبستان بده ستوآن دگر نیمش ز غیبستان بده ستچون که بر سر مر تو را ده ریش هستمرهمت بر خویش باید کار بستعیب کردن ریش را داروی اوستچون شکسته گشت جای ارحموست(۳۴)۳*گر همان عیبت نبود ایمن مباشبوک آن عیب از تو گردد نیز فاشلا تخافوا۴* از خدا نشنیده‌ایپس چه خود را ایمن و خوش دیده‌ایمگر از خدا نشنیده ای که می فرماید: نترسید؟ پس چرا احساس ایمنی می کنی و آسوده خاطری؟*۳ حدیثاِرْحَمُوا تُرحَمُوارحم کنید، تا بر شما رحم شود*۴ قرآن کریم، سوره فصّلت (۴۱)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Fosselat(#41), Line #30إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَبر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مى‌آيند كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 549چون ز مرده زنده بیرون می‌کشدهر که مرده گشت او دارد رشدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 551مرده شو تا مخرِج الحی الصمدزنده‌يی زین مرده بیرون آوردمُرده شو، یعنی از نفس و نفسانیّات پاک شو تا خداوند بی نیاز که زنده را بیرون می آورد، زنده ای را از مُرده تو بیرون آورد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1429لاتخافوا هست نزل خایفانهست در خور از برای خایف آن« مترسید »، رزق و روزی کسانی است که فقط از خدا می ترسند. این پاداش، سزاوار کسی است که فقط از خدا می ترسد.هر که ترسد مر ورا ایمن کنندمر دل ترسنده را ساکن کنندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1425هر که ترسید از حق او تقوی گزیدترسد از وی جن و انس و هر که دیدهر کس از خدا بترسد و تقوا پیشه کند، آدمیان و پریان و هر که او را بیند از وی بترسد.حدیثهر که از خدا ترسد، از او همه چیز بترسد. و هر که از غیر خدا ترسد، خداوند او را از هر چیز بترساند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3107هرچه اندیشی پذیرای فناستآنکه در اندیشه ناید آن خداستبر درِ این خانه گستاخی ز چیستگر همی‌دانند کاندر خانه کیستابلهان تعظیمِ مسجد می‌کننددر خرابی اهل دل جد می‌کنندآن مجاز است این حقیقت ای خراننیست مسجد جز درون سرورانمسجدی کان اندرون اولیاستسجده‌گاه جمله است آنجا خداستتا دل مرد خدا نآمد به دردهیچ قرنی را خدا رسوا نکردقصد جنگ انبیا می‌داشتندجسم دیدند آدمی پنداشتنددر تو هست اخلاق آن پیشینیانچون نمی‌ترسی که تو باشی همانآن نشانی ها همه چون در تو هستچون تو زیشانی کجا خواهی برستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۷۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2278من ز مکر نفس دیدم چیزهاکو برد از سحرِخود تمییزهاوعده ها بدهد تو را تازه به دستکو هزاران بار آنها را شکستعمر گر صد سال خود مهلت دهداوت هر روزی بهانه نو نهدگرم گوید وعده های سرد راجادوی مردی ببندد مرد رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1943پنبه وسواس بیرون کن ز گوشتا به گوشت آید از گردون خروش پاک کن دو چشم را از موی عیبتا ببینی باغ و سروِستان غیبدفع کن از مغز و از بینی زکامتا که ریح الله در آید در مشامهیچ مگذار از تب و صفرا اثرتا بیابی از جهان طعم شکرداروی مردی کن و عنین مپویتا برون آیند صد گون خوب رویکنده تن را ز پای جان بکنتا کند جولان به گرد انجمنغل بخل از دست و گردن دور کنبخت نو در یاب در چرخ کهنور نمی‌تانی به کعبهٔ لطف پرعرضه کن بیچارگی بر چاره‌گرزاری و گریه قوی سرمایه‌ای استرحمت کلی قوی‌تر دایه‌ای استدایه و مادر بهانه‌جو بودتا که کی آن طفل او گریان شودطفل حاجات شما را آفریدتا بنالید و شود شیرش پدیدگفت ادعوا الله۵* بی زاری مباشتا بجوشد شیرهای مهرهاشهوی هوی باد و شیرافشان ابردر غم مااند یک ساعت تو صبرفی السماء رِزقکم*۶ نشنیده‌ایاندرین پستی چه بر چفسیده‌ایمگر نشنیده ای که حق تعالی می فرماید: روزیِ شما در آسمان است؟ پس چرا به این دنیای پست چسبیده ای؟ترس و نومیدیت دان آواز غولمی‌کشد گوش تو تا قعرِ سفولهر ندایی که تو را بالا کشیدآن ندا می‌دان که از بالا رسیدهر ندایی که تو را حرص آوردبانگ گرگی دان که او مردم درد*۵ قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۱۱۰Quran, Sooreh Asraa(#17), Line #110قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَٰنَ ۖ أَيًّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ وَلَا تَجْهَرْ بِصَلَاتِكَ وَلَا تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذَٰلِكَ سَبِيلًابگو: خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید، هر کدام را بخوانید [ذات یکتای او را خوانده اید] نیکوترین نام ها [که این دو نام هم از آنهاست] فقط ویژه اوست. و نماز خود را با صدای بلند و نیز با صدای آهسته مخوان و میان این دو [صدا] راهی میانه بجوی.*۶ قرآن کریم، سوره ذاريات(۵۱)، آیه ٢٢Quran, Sooreh Zariat(#51), Line #22وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَو در آسمان است روزی شما و آنچه شما بدان وعده داده شده اید.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۸۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1983ای بسا دانش که اندر سر دودتا شود سرور بد آن خود سر رودسر نخواهی که رود تو پای باشدر پناه قطب صاحب رای باشگر چه شاهی خویش فوق او مبینگر چه شهدی جز نبات او مچینفکر تو نقش است و فکر اوست جاننقد تو قلب است و نقد اوست کاناو تویی خود را بجو در اوی اوکو و کو گو فاخته شو سوی اوور نخواهی خدمت ابنای جنسدر دهان اژدهایی همچو خرسبوک استادی رهاند مر تو راوز خطر بیرون کشاند مر تو رازاریی می‌کن چو زورت نیست هینچونکه کوری سر مکش از راه‌بینتو کم از خرسی نمی‌نالی ز دردخرس رست از درد چون فریاد کردای خدا سنگین دل ما موم کنناله‌ ما را خوش و مرحوم کن

01.23.2019

Ganje Hozour audio Program #746

برنامه صوتی شماره ۷۴۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۴ ژانویه ۲۰۱۹ ـ ۲۵ دیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2021, Divan e Shamsصبحدم شد، زود برخیز، ای جوانرَخت بَربند و برس در کاروانکاروان رفت و تو غافل خفته‌ایدر زیانی، در زیانی، در زیان*عمر را ضایع(۱) مکن در مَعصِیَتتا تَر و تازه بمانی جاوداننفسِ شومَت را بکُش کان دیوِ توستتا ز جیبت سَر برآرد حوریان(۲)چون بکُشتی نفسِ شومَت را یقینپای نِهْ بر بامِ هفتم آسمانچون نماز و روزه‌ات مقبول شدپهلوانی، پهلوانی، پهلوانپاک باش و خاکِ این درگاه باشکِبر(۳) کم کن در سَماعِ(۴) عاشقانگر سَماعِ عاشقان را مُنکِری(۵)حَشْر(۶) گردی در قیامت با سَگانگر غلامِ شمسِ تبریزی شدینعره زَن کَالحَمْدُ لَکْ یا مُسْتَعانفرياد بزن ای یاری گر ( فریاد رس ) سپاس بر تو.* قرآن کریم، سوره العصر(۱۰۳)، آیه ۲ و ۳Quran, Sooreh Alasr(#103), Line #2,3إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ(۲)كه آدمى در زیانکاری است.إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ(٣)مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاى نیک كردند و يكديگر را به حق سفارش كردند و يكديگر را به صبر سفارش كردند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1559 چون خلیل از آسمانِ هفتمینبگذرد که لا اُحِبُّ الافِلین(۷)این جهانِ تَن، غلط اَنداز شدجز مر آنرا کو ز شهوت باز شدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 426اندرین وادی مرو بی این دلیللا اُحِبُّ الافِلین گو چون خلیلقرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۶Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #76فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَچون شب او را فروگرفت، ستاره‌اى ديد. گفت: اين است پروردگار من. چون فرو شد، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1500چه عجب که سِرّ ز بد پنهان کنیاین عجب که سِرّ ز خود، پنهان کنیکار، پنهان کن تو از چشمانِ خَودتا بُوَد کارَت سلیم از چشمِ بَدخویش را تسلیم کن بر دامِ مُزدوانگه از خود بی ز خود چیزی بدزدمی دهند اَفیون(۸) به مردِ زخم مند(۹)تا که پیکان از تنش بیرون کنندوقتِ مرگ، از رنج او را می دَرَنداو بدان مشغول شد، جان می بَرَندچون به هر فکری که دل خواهی سپرداز تو چیزی در نهان خواهند بردهر چه اندیشی و تحصیلی کنیمی درآید دزد از آن سو کایمنیپس بدان مشغول شو، کآن بهترستتا ز تو چیزی بَرَد کآن کِهترست(۱۰)بارِ بازرگان چو در آب اوفتددست اندر کاله(۱۱) بهتر زندچونکه چیزی فوت خواهد شد در آبترکِ کمتر گوی و ، بهتر را بیابمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3558هَزل(۱۲)، تَعلیم است آن را جِد(۱۳) شنوتو مشو بر ظاهرِ هَزلَش گِروهر جِدی، هَزلَست پیشِ هازِلان(۱۴)هَزل ها، جِدَّست پیشِ عاقلانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2301چه حلالی خواست می‌باید ز من؟که منم مُجرِم‌ترِ اهلِ زَمَن(۱۵)آنچه گفتندم ز بد از صد یکی ستبر من این کشف ست، ار کس را شکی ستکس چه می‌داند ز من جز اندکی؟از هزاران جرم و بد فعلم یکیمن همی دانم و آن سَتّارِ(۱۶) منجرم ها و زشتی کردارِ مناول، ابلیسی مرا استاد بودبعد از آن، ابلیس پیشم باد بودحق بدید آن جمله را، نادیده کردتا نگردم در فَضیحَت(۱۷) روی‌زرد(۱۸)باز، رحمت پوستین دوزیم(۱۹) کردتوبهٔ شیرین چو جان روزیم کردهر چه کردم، جمله ناکرده گرفتطاعتِ ناکرده آورده گرفتهمچو سرو و سوسنم آزاد کردهمچو بخت و دولتم دلشاد کردنامِ من در نامهٔ پاکان نوشتدوزخی بودم ببخشیدم بهشتآه کردم، چون رَسَن(۲۰) شد آهِ منگشت آویزان رَسَن در چاهِ منآن رَسَن بگرفتم و بیرون شدمشاد و زَفْت(۲۱) و فَربِه و گُلگُون شدمدر بُنِ چاهی همی‌بودم زَبوندر همه عالَم نمی‌گنجم کنونآفرین ها بر تو بادا ای خداناگهان کردی مرا از غم جداگر سَرِ هر موی من یابد زبانشُکرهای تو نیاید در بیانمی‌زنم نعره درین روضه(۲۲) و عُیون(۲۳)خلق را یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُونمن در میان این بوستانها و چشمه ساران در خطاب به مردم فریاد برمی آورم که: ای کاش قوم من بدانستندی.قرآن کریم، سوره يس(۳۶)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #26قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ ۖ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَگفته شد: به بهشت درآى. گفت: اى كاش قوم من مى‌دانستندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2317باز خواندن شه‌زاده، نَصوح را از بهر دلّاکی، بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتنبعد از آن آمد کسی کز مرحمتدخترِ سلطانِ ما می‌خواندتدخترِ شاهت همی‌ خوانَد، بیاتا سَرَش شویی کنون، ای پارساجز تو دَلّاکی نمی‌خواهد دلشکه بمالد یا بشوید با گِلَشگفت: رو رو، دستِ من بیکار شدوین نَصوحِ تو کنون بیمار شدرو، کسی دیگر بجو اِشتاب(۲۴) و تَفت(۲۵)که مرا وَالله دست از کار رفتبا دلِ خود گفت: کز حد رفت جُرماز دلِ من کی رود آن ترس و گُرم(۲۶)؟من بمردم یک ره و باز آمدممن چشیدم تلخیِ مرگ و عدمتوبه‌ یی کردم حقیقت با خدانشکنم تا جان شدن از تن جدابعدِ آن مِحنت که را بارِ دگرپا رود سوی خطر؟ الّا که خرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2620جواب گفتن خر، روباه راگفت: رو رو، هین ز پیشم ای عدوتا نبینم روی تو، ای زشت‌روآن خدایی که تو را بدبخت کردروی زشتت را کریه و سخت کردبا کدامین روی می‌آیی به مناین چنین سَغری(۲۷) ندارد کرگدنرفته‌ یی در خونِ جانم آشکارکه تو را من رَه ‌برم تا مرغزارتا بدیدم روی عِزرائیل راباز آوردی فن و تَسویل(۲۸) را؟گرچه من ننگِ خرانم، یا خرمجانْوَرَم، جان دارم این را کی خرم؟آنچه من دیدم ز هولِ بی‌امانطفل دیدی، پیر گشتی در زمان**بی‌دل و جان، از نَهیبِ(۲۹) آن شِکُوه(۳۰)سرنگون خود را در افکندم ز کوهبسته شد پایم در آن دم از نَهیبچون بدیدم آن عذابِ بی‌حجابعهد کردم با خدا کِای ذُوالـْمِنَن(۳۱)برگشا زین بستگی تو پایِ منتا ننوشم(۳۲) وسوسهٔ کس بعد ازینعهد کردم، نذر کردم ای مُعین(۳۳)حق گشاده کرد آن دَم پای منزآن دعا و زاری و ایمای(۳۴) منورنه اندر من رسیدی شیرِ نرچون بُدی در زیرِ پنجهٔ شیر، خر؟باز بفرستادت آن شیرِ عَرین(۳۵)سوی من از مکر، ای بِئْسَ الْقَرین***(۳۶)حقِ ذاتِ پاکِ الله الصَّمَد(۳۷)که بُوَد بِه مارِ بَد از یارِ بَدمارِ بَد جانی ستاند از سَلیم(۳۸)یارِ بَد آرد سوی نارِ مقیماز قَرین(۳۹) بی‌قول و گفت و گوی اوخو بدزدد دل نهان از خوی اوچونکه او افکند بر تو سایه رادزدد آن بی‌مایه از تو مایه راعقلِ تو گر اژدهایی گشت مستیارِ بَد او را زُمُرُّد دان که هستدیدهٔ عقلت بدو بیرون جهدطَعنِ(۴۰) اوت اندر کفِ طاعون نهد** قرآن کریم، سوره مُزَّمِّل(۷۳)، آیه ١٧Quran, Sooreh Mozamel(#73), Line #17فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًااگر کافر شوید در روزی که کودکان را پیر گرداند، چگونه (از سختی عذاب الهی) در امان خواهید ماند؟*** قرآن کریم، سوره زخرف(۴۳)، آیه ۳۸Quran, Sooreh Zokhrof(#43), Line #38حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُهنگامی که به سوی ما آید (در نهایت حسرت) گوید: ای کاش میان من و تو (شیطان) فاصله ای به مسافت خاور و باختر می بود که او (شیطان) همنشین بدی است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 549چون ز مُرده زنده بیرون می‌کشدهر که مُرده گشت، او دارد رَشَد(۴۱)چون ز زنده مرده بیرون می‌کندنفس زنده سوی مرگی می‌تندمُرده شو تا مُخْرِجُ الْحَیِّ الصَّمَد(۴۲)زنده‌يی زین مُرده بیرون آوردمرده شو، یعنی از نفس و نفسانیّات پاک شو تا خداوند بی نیاز که زنده را از مُرده بیرون می آورد، زنده ای را از مُرده تو بیرون آورد.قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۹۵Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #95إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَىٰ ۖ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ ۚ ذَٰلِكُمُ اللَّهُ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَكُونَخداست كه دانه و هسته را مى‌شكافد، و زنده را از مرده بيرون مى‌آورد و مرده را از زنده بيرون مى‌آورد. اين است خداى يكتا. پس، چگونه از حق منحرفتان مى‌كنند؟(۱) ضایع کردن: تباه کردن، نابود کردن(۲) حور: جمع اَحوَر به معنی زن زیبای بهشتی، برکات ایزدی در این لحظه(۳) کِبر: خودخواهی، خودنمایی(۴) سَماع: شرکت دسته‌جمعی در ترانه‌خوانی و پایکوبی، آوازخوانی، وجد و سرور، رقصیدن فرم انسانی با آهنگ زندگی(۵) مُنکِر: انکار‌کننده(۶) حَشْر: برانگیختن، زنده کردن، قیامت، رستاخیز، معاشرت(۷) لا اُحِبُّ الافِلین: من افول کنندگان را دوست ندارم(۸) اَفیون: تریاک(۹) زخم مند: کسی که تنش زخمی و مجروح شده(۱۰) کِهتر: بسیار ناچیزتر و کم ارزش تر(۱۱) کاله: کالا(۱۲) هَزل: شوخی(۱۳) جِد: جِدّی(۱۴) هازِل: بیهوده گو، در اینجا منظور کسی که همه چیز زندگی را شوخی می گیرد.(۱۵) زَمَن: زمان، روزگار(۱۶) سَتّار: بسیار‌ پوشاننده(۱۷) فَضیحَت: رسوایی، بدنامی، عیب(۱۸)‌ روی‌زرد: شرمگین و خجالت زده(۱۹) پوستین دوزی: وصله زدن بر پوستین، در اینجا به معنی اغماض و چشم پوشی از گناه(۲۰) رَسَن: ریسمان، طناب(۲۱) زَفْت: بزرگ، ستبر(۲۲) روضه: گلشن، بوستان(۲۳) عُیون: جمع عَین به معنی چشمه(۲۴) اِشتاب: شتاب(۲۵) تَفت: شتابان(۲۶) گُرم: اندوه، دلتنگی(۲۷) سَغری: مخفّف ساغری به معنی پوست اسب و الاغ، در اینجا مراد پوست کلفت و  ضخیم است.(۲۸) تَسویل: آراستن زشتی، عمل بدی را خوب جلوه دادن، فریب دادن(۲۹) نَهیب: هیبت، ترس. در اینجا مراد شدت و سختی است(۳۰) شِکُوه: ترس و بیم(۳۱) ذُوالـْمِنَن: دارای نعمت ها(۳۲) ننوشم: نشنوم، مخفّف ننیوشم از مصدر نیوشیدن به معنی شنیدن.(۳۳) مُعین: یاور، یاری کننده(۳۴) ایماء: اشاره کردن با دست و ابرو و غیره(۳۵) عَرین: بیشه، نیزار(۳۶) بِئْسَ الْقَرین: همنشین بد(۳۷) صَمَد: بی نیاز، از صفات خداوند(۳۸) سَلیم: مار گزیده(۳۹) قَرین: همنشین(۴۰) طَعن: طعنه(۴۱) رَشَد: به راه راست رفتن(۴۲) مُخْرِجُ الْحَیّ: بیرون آورنده زنده************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2021, Divan e Shamsصبحدم شد زود برخیز ای جوانرخت بربند و برس در کاروانکاروان رفت و تو غافل خفته‌ایدر زیانی در زیانی در زیان*عمر را ضایع مکن در معصیتتا تر و تازه بمانی جاوداننفس شومت را بکش کان دیو توستتا ز جیبت سر برآرد حوریانچون بکشتی نفس شومت را یقینپای نه بر بام هفتم آسمانچون نماز و روزه‌ات مقبول شدپهلوانی پهلوانی پهلوانپاک باش و خاک این درگاه باشکبر کم کن در سماع عاشقانگر سماع عاشقان را منکریحشر گردی در قیامت با سگانگر غلام شمسِ تبریزی شدینعره زن کالحمد لک یا مستعانفرياد بزن ای یاری گر (فریاد رس) سپاس بر تو.* قرآن کریم، سوره العصر(۱۰۳)، آیه ۲ و ۳Quran, Sooreh Alasr(#103), Line #2,3إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ(۲)كه آدمى در زیانکاری است.إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ(٣)مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاى نیک كردند و يكديگر را به حق سفارش كردند و يكديگر را به صبر سفارش كردند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، آیه ۱۵۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1559 چون خلیل از آسمان هفتمینبگذرد که لا احب الافلیناین جهان تن غلط انداز شدجز مر آنرا کو ز شهوت باز شدمولوی، مثنوی، دفتر اول، آیه ۴۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 426اندرین وادی مرو بی این دلیللا احب الافلین گو چون خلیلقرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۶Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #76فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا ۖ قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَچون شب او را فروگرفت، ستاره‌اى ديد. گفت: اين است پروردگار من. چون فرو شد، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1500چه عجب که سر ز بد پنهان کنیاین عجب که سر ز خود پنهان کنیکار پنهان کن تو از چشمان خودتا بود کارت سلیم از چشم بدخویش را تسلیم کن بر دام مزدوانگه از خود بی ز خود چیزی بدزدمی دهند افیون به مرد زخم مندتا که پیکان از تنش بیرون کنندوقت مرگ از رنج او را می درنداو بدان مشغول شد جان می برندچون به هر فکری که دل خواهی سپرداز تو چیزی در نهان خواهند بردهر چه اندیشی و تحصیلی کنیمی درآید دزد از آن سو کایمنیپس بدان مشغول شو کآن بهترستتا ز تو چیزی برد کآن کهترستبار بازرگان چو در آب اوفتددست اندر کاله بهتر زندچونکه چیزی فوت خواهد شد در آبترک کمتر گوی و بهتر را بیابمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3558هزل تعلیم است آن را جد شنوتو مشو بر ظاهرِ هزلش گروهر جدی هزلست پیش هازِلانهزل ها جدست پیش عاقلانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2301چه حلالی خواست می‌باید ز منکه منم مجرِم‌تر اهل زمنآنچه گفتندم ز بد از صد یکی ستبر من این کشف ست ار کس را شکی ستکس چه می‌داند ز من جز اندکیاز هزاران جرم و بد فعلم یکیمن همی دانم و آن ستار منجرم ها و زشتی کردارِ مناول ابلیسی مرا استاد بودبعد از آن ابلیس پیشم باد بودحق بدید آن جمله را نادیده کردتا نگردم در فضیحت روی‌زردباز رحمت پوستین دوزیم کردتوبهٔ شیرین چو جان روزیم کردهر چه کردم جمله ناکرده گرفتطاعت ناکرده آورده گرفتهمچو سرو و سوسنم آزاد کردهمچو بخت و دولتم دلشاد کردنامِ من در نامهٔ پاکان نوشتدوزخی بودم ببخشیدم بهشتآه کردم چون رسن شد آه منگشت آویزان رسن در چاه منآن رسن بگرفتم و بیرون شدمشاد و زفت و فربه و گلگون شدمدر بن چاهی همی‌بودم زبوندر همه عالم نمی‌گنجم کنونآفرین ها بر تو بادا ای خداناگهان کردی مرا از غم جداگر سر هر موی من یابد زبانشکرهای تو نیاید در بیانمی‌زنم نعره درین روضه و عیونخلق را یا لیت قومی یعلمونمن در میان این بوستانها و چشمه ساران در خطاب به مردم فریاد برمی آورم که: ای کاش قوم من بدانستندی.قرآن کریم، سوره يس(۳۶)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #26قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ ۖ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَگفته شد: به بهشت درآى. گفت: اى كاش قوم من مى‌دانستندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2317باز خواندن شه‌زاده، نَصوح را از بهر دلّاکی، بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتنبعد از آن آمد کسی کز مرحمتدخترِ سلطان ما می‌خواندتدخترِ شاهت همی‌ خواند بیاتا سرش شویی کنون ای پارساجز تو دلاکی نمی‌خواهد دلشکه بمالد یا بشوید با گلشگفت رو رو دست من بیکار شدوین نصوح تو کنون بیمار شدرو کسی دیگر بجو اشتاب و تفتکه مرا والله دست از کار رفتبا دل خود گفت کز حد رفت جرماز دل من کی رود آن ترس و گرممن بمردم یک ره و باز آمدممن چشیدم تلخیِ مرگ و عدمتوبه‌ یی کردم حقیقت با خدانشکنم تا جان شدن از تن جدابعدِ آن مِحنت که را بارِ دگرپا رود سوی خطر الا که خرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2620جواب گفتن خر، روباه راگفت رو رو هین ز پیشم ای عدوتا نبینم روی تو ای زشت‌روآن خدایی که تو را بدبخت کردروی زشتت را کریه و سخت کردبا کدامین روی می‌آیی به مناین چنین سغری ندارد کرگدنرفته‌ یی در خون جانم آشکارکه تو را من ره ‌برم تا مرغزارتا بدیدم روی عزرائیل راباز آوردی فن و تسویل راگرچه من ننگ خرانم یا خرمجانورم جان دارم این را کی خرمآنچه من دیدم ز هول بی‌امانطفل دیدی پیر گشتی در زمان**بی‌دل و جان از نهیب آن شکوهسرنگون خود را در افکندم ز کوهبسته شد پایم در آن دم از نهیبچون بدیدم آن عذاب بی‌حجابعهد کردم با خدا کای ذوالمننبرگشا زین بستگی تو پای منتا ننوشم وسوسهٔ کس بعد ازینعهد کردم، نذر کردم ای معینحق گشاده کرد آن دم پای منزآن دعا و زاری و ایمای منورنه اندر من رسیدی شیرِ نرچون بدی در زیرِ پنجهٔ شیر خرباز بفرستادت آن شیرِ عرینسوی من از مکر ای بئس القرین***حقِ ذات پاک الله الصمدکه بود به مارِ بد از یارِ بدمارِ بد جانی ستاند از سلیمیارِ بد آرد سوی نار مقیماز قرین بی‌قول و گفت و گوی اوخو بدزدد دل نهان از خوی اوچونکه او افکند بر تو سایه رادزدد آن بی‌مایه از تو مایه راعقل تو گر اژدهایی گشت مستیار بد او را زمرد دان که هستدیدهٔ عقلت بدو بیرون جهدطعن اوت اندر کف طاعون نهد** قرآن کریم، سوره مُزَّمِّل(۷۳)، آیه ١٧Quran, Sooreh Mozamel(#73), Line #17فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًااگر کافر شوید در روزی که کودکان را پیر گرداند، چگونه (از سختی عذاب الهی) در امان خواهید ماند؟*** قرآن کریم، سوره زخرف(۴۳)، آیه ۳۸Quran, Sooreh Zokhrof(#43), Line #38حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُهنگامی که به سوی ما آید (در نهایت حسرت) گوید: ای کاش میان من و تو (شیطان) فاصله ای به مسافت خاور و باختر می بود که او (شیطان) همنشین بدی است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 549چون ز مرده زنده بیرون می‌کشدهر که مرده گشت او دارد رشدچون ز زنده مرده بیرون می‌کندنفس زنده سوی مرگی می‌تندمرده شو تا مخرِج الحی الصمدزنده‌يی زین مرده بیرون آوردمرده شو، یعنی از نفس و نفسانیّات پاک شو تا خداوند بی نیاز که زنده را از مُرده بیرون می آورد، زنده ای را از مُرده تو بیرون آورد.قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۹۵Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #95إِنَّ اللَّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَىٰ ۖ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ ۚ ذَٰلِكُمُ اللَّهُ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَكُونَخداست كه دانه و هسته را مى‌شكافد، و زنده را از مرده بيرون مى‌آورد و مرده را از زنده بيرون مى‌آورد. اين است خداى يكتا. پس، چگونه از حق منحرفتان مى‌كنند؟

01.16.2019

Ganje Hozour audio Program #745

برنامه صوتی شماره ۷۴۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۷ ژانویه ۲۰۱۹ ـ ۱۸ دیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۱۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3145, Divan e Shamsآوَخ(۱) آوَخ، چو من وفاداریدر تمنّای چون تو خون خواریآوَخ آوَخ، طبیبِ خون ریزیبر سرِ زار زار بیماریآن جَفاها(۲) که کرده‌ای با مننکند هیچ یار با یاریگفتمش: قصدِ خونِ من داریبی خطا و گناه؟ گفت: آریعشق جز بی‌گناه می‌نَکُشَدنَکُشَد عشقِ من گنهکاریهر زمان گُلشنی همی‌سوزمتو چه باشی به پیش من؟ خاریبشکستم هزار چنگِ طَرَب(۳)تو چه باشی به چنگِ من؟ تاریشهرها از سپاهِ من ویرانتو که باشی؟ شکسته دیواریگفتمش: از کَمینه(۴) بازیِ توجان نبُرده‌ست هیچ عَیّاری(۵)ای ز هَر تارِ موی طُرِّه(۶) توسَرنگوسار(۷) بسته طَرّاری(۸)گر ببازم وگر نه، زین شه رُخ(۹)ماتم و ماتِ ماتْ من، باری(۱۰)آن که نَخْرید و آنکه او بخریدشد پشیمان، غریب بازاریو آن که بِخْرید گوید، آن همه راکاش من بودمی خریداریو آن که نَخْرید، دست می‌خاید(۱۱)ناامید و فتاده و خواریفَرع بگرفته اصل افکندهجان بِداده، گرفته مُرداری(۱۲)پا بُریده، به عشقِ نَعلینی(۱۳)سر بِداده، به عشقِ دَستاری(۱۴)با چنین مشتری کُنَد صَرفه(۱۵)؟از چنین باده(۱۶) مانده هشیاری؟خر علف زارِ تن گُزید و بمانْدخرِ مُردار در علف زاریمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2979چون گُزیدی پیر(۱۷)، نازُک دل مَباشسُست و ریزیده(۱۸) چو آب و گِل مَباشگر به هر زخمی تو پُر کینه شویپس کجا بی صیقل(۱۹)، آیینه شوی؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 902صاحبِ دل جو اگر بی‌جان نه‌ایجنسِ دل شو گر ضدِ سلطان نه‌ایآنکه زَرقِ(۲۰) او خوش آید مر تو راآن ولیِّ توست، نه خاصِ خداهر که او بر خو و بر طبعِ تو زیستپیشِ طبعِ تو ولیّ است و نبی سترو، هوا بگذار، تا بویت شودوآن مَشامِ خوش عَبَرجُویت(۲۱) شوداز هوا رانی(۲۲) دماغت فاسد استمُشک و عَنبَر پیشِ مغزت کاسِد(۲۳) استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۸۴       Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3384بس کَسان که ایشان عبادت ها کننددل، به رِضوان(۲۴) و ثوابِ آن نهندخود، حقیقت مَعْصیت(۲۵) باشد خَفی(۲۶)آن کَدِر(۲۷) باشد که پندارد صَفی(۲۸)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۵       Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3395گوشِ حسِّ تو به حرف، اَر(۲۹) دَر خور(۳۰) استدان که گوشِ غیبْ گیرِ(۳۱) تو کَر استمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۶۱        Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1461مشتری کو سود دارد، خود یکی ستلیک ایشان را در او رَیب(۳۲) و شکی ستاز هوای مشتریِّ بی‌شکوهمشتری را باد دادند این گروهمشتریِّ ماست اَللهُ اشْتَری'*(۳۳)از غمِ هر مشتری هین برتر آمشتریی جو که جویانِ تو استعالِمِ آغاز و پایانِ تو استهین مَکَش هر مشتری را تو به دست(۳۴)عشق‌بازی با دو معشوقه بَد است* قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۱۱۱Quran, Sooreh Tobeh(#9), Line #111إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ…خداوند، جان و مال مؤمنان را به بهای بهشت خریده است…مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1333داستان آن کنیزک که با خرِ خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قَضیبِ خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد به فضیحت. کنیزک بی گناه باز آمد و نوحه کرد که: ای جانم و ای چشم روشنم آلت تناسلی خر را دیدی، کدو ندیدی. ذَکَر دیدی، آن دگر ندیدی. کُلُّ ناقِصٍ مَلعُونٌ یعنی کُلُّ نَظَرٍ وَ فَهمٍ ناقِصٍ مَلعُونٌ. و اگر نه ناقصانِ چشمِ ظاهر مرحوم اند، ملعون نه اند، برخوان: لَيْسَ عَلَی الـْاَعْمی' حَرَجٌ، نفیِ حَرج و نفیِ لعنت و نفی عِتاب و غضب کرد.حدیثکُلُّ ناقِصٍ مَلعُونٌ همه ناقصان ملعون اندقرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Fath(#48), Line #17لَيْسَ عَلَى الْأَعْمَىٰ حَرَجٌ…بر كور حرجى نيست…یک کنیزک یک خری بر خود فکنداز وُفورِ(۳۵) شهوت و فَرطِ(۳۶) گزندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1338خر همی شد لاغر و خاتونِ اومانده عاجز کز چه شد این خر چو مو؟نَعل‌بندان(۳۷) را نمود آن خر که چیستعلّتِ او که نتیجه‌ش لاغری ست؟هیچ علّت اندرو ظاهر نشدهیچ کس از سِرِّ آن مُخبِر(۳۸) نشددر تَفَحُّص(۳۹) اندر افتاد او به جِدّشد تَفَحُّص را دَمادَم مُستَعِدّجِدّ را باید که جان بنده بودزآنکه جِد جوینده یابنده بودچون تَفَحُّص کرد از حالِ اِشَک(۴۰)دید خفته زیرِ خر، آن نَرگِسَک(۴۱)از شکافِ در بدید آن حال رابس عجب آمد از آن، آن زال(۴۲) رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۴۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1346در حسد شد، گفت: چون این ممکن استپس من اَولی تر که خر مِلکِ(۴۳) من استخر مُهَذَّب(۴۴) گشته و آموختهخوان نهاده ست و چراغ افروختهکرد نادیده و درِ خانه بکوفتکای کنیزک چند خواهی خانه رُوفت(۴۵)؟از پیِ روپوش(۴۶) می‌گفت این سَخُنکای کنیزک آمدم، در باز کنکرد خاموش و کنیزک را نگفتراز را از بهرِ طِمعِ خود نَهُفت(۴۷)پس کنیزک جمله آلاتِ فسادکرد پنهان، پیش شد در را گشادرو تُرُش کرد و دو دیده پُر زِ نَملب فرو مالید، یعنی صایِم ام(۴۸)در کفِ او نرمه جاروبی(۴۹)، که منخانه را می‌رُوفتم بهرِ عَطَن(۵۰)چونکه با جاروب در را وا گشادگفت خاتون زیرِ لب: کای اوستادرو تُرُش کردی و جاروبی به کفچیست آن خر برگُسسته از علف؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1357زیر لب گفت این، نهان کرد از کنیزداشتش آن دَم چو بی‌جُرمان عزیزبعد از آن گفتش که چادر نِه به سررو فلان خانه، ز من پیغام بَراین چنین گو، وین چنین کن، و آنچنانمختصر کردم من افسانهٔ زنانآنچه مقصودست، مغزِ آن بگیرچون به راهش کرد آن زالِ سَتیر(۵۱)بود از مستیِّ شهوت شادماندر فرو بست و همی‌گفت آن زمانیافتم خلوت، زنم از شُکر بانگرَسته‌ام از چار دانگ(۵۲) و از دو دانگ(۵۳)از طَرَب گشته بُزِ آن زن هزاردر شَرارِ(۵۴) شَهوتِ خر بی‌قرارچه بُزان؟ کآن شهوت او را بُز گرفتبُز گرفتن(۵۵) گیج را نبود شگفتمیلِ شهوت، کر کند دل را و کورتا نماید خر چو یوسف، نار نورای بسا سرمستِ نار و نارجُوخویشتن را نورِ مطلق داند اوجز مگر بندهٔ خدا، یا جذبِ حقبا رهش آرَد، بگردانَد ورقتا بداند کآن خیالِ نارِیه(۵۶)در طریقت نیست اِلّا عارِیهزشت ها را خوب بنماید شَرَه(۵۷)نیست چون شهوت، بَتَر(۵۸) ز آفاتِ رَهصد هزاران نامِ خوش را کرد ننگصد هزاران زیرکان را کرد دَنْگ(۵۹)چون خری را یوسفِ مصری نمودیوسفی را چون نماید آن جُهود؟بر تو سِرگین(۶۰) را فسونش شهد کردشهد را خود چون کند وقتِ نبرد؟شهوت از خوردن بود، کم کن ز خَوریا نِکاحی(۶۱) کن، گریزان شو ز شَرچون بخوردی، می‌کَشَد سویِ حَرَمدَخل را خرجی بباید لاجَرَمپس نِکاح آمد چو لاحَوْلَ وَ لاتا که دیوت نفکند اندر بلاپس ازدواج به منزله لاحَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِالله است تا شیطان نفست تو را گرفتار بلا نکند.چون حریصِ خوردنی، زن خواه زودورنه آمد گربه و دُنبه ربودبارِ سنگی بر خری که می‌جهدزود بر نِه پیش از آن کو برنهدفعلِ آتش را نمی‌دانی تو، بَرْد(۶۲)گِردِ آتش با چنین دانش مَگَردعلمِ دیگ و آتش ار نبود تو رااز شَرَر نه دیگ مانَد، نه اَبا(۶۳)آب، حاضر باید و فرهنگ نیزتا پزد آن دیگ سالم در اَزیز(۶۴)چون ندانی دانشِ آهنگریریش و مو سوزد چو آنجا بگذریدر فرو بست آن زن و خر را کشیدشادمانه لاجَرَم کیفر چشیددر میانِ خانه آوردش کشانخُفت اندر زیر آن نرخر سِتان(۶۵)هم بر آن کرسی که دید او از کنیزتا رسد در کامِ خود آن قَحبه(۶۶) نیزمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1388دَم نزد، در حال آن زن جان بدادکرسی از یک‌سو، زن از یک‌سو فتادصَحنِ خانه پُر ز خون شد، زن نگونمُرد او و بُرد جان رَیْبُ الْـمَنُون(۶۷)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1145عقلِ جزوی گاه چیره گه نگونعقلِ کلی ایمِن از رَیْبُ الْمَنونقرآن کریم، سوره طور(۵۲)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Tour(#52), Line #30أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِيا مى‌گويند: شاعرى است و ما براى وى منتظر حوادث روزگاريم.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۹۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1391تو عَذابُ الْخِزْیِ** بشنو از نُبی(۶۸)در چنین ننگی مکن جان را فِدیتو « عذابِ خواری » را از قرآن کریم بشنو، تا جان خود را در چنین رسوائی و ننگی قربانی نکنی.دانکه این نَفسِ بَهیمی(۶۹)، نَر خر استزیرِ او بودن از آن ننگین‌تر استدر رَهِ نفس ار بمیری در مَنی(۷۰)تو حقیقت دان که مثلِ آن زنینَفسِ ما را صورتِ خر بِدْهد اوزآنکه صورت ها کند بر وَفقِ(۷۱) خُواین بُوَد اِظهارِ سِرّ در رَستخیزالله الله از تنِ چون خر گریزکافران را بیم کرد ایزد ز نارکافران گفتند: نار اولی' ز عارگفت: نی، آن نار اصلِ عارهاستهم‌چو این ناری که این زن را بکاستلقمه اندازه نخورد از حرصِ خَوددر گلو بگرفت لقمه مرگِ بَدلقمه اندازه خور ای مردِ حریصگرچه باشد لقمه حلوا و خَبیص(۷۲)حق تعالی داد میزان(۷۳) را زبانهین ز قرآن سورهٔ رحمان*** بخوانهین ز حرصِ خویش میزان را مَهِلآز و حرص آمد تو را خَصمِ مُضِل(۷۴)حرص، جوید کُل، بر آید او ز کُلحرص مَپْرَست ای فُجُلّ ابْنِ الْفُجُل(۷۵)آن کنیزک می‌شد و می‌گفت: آهکردی ای خاتون تو اُستا(۷۶) را به راهکارِ بی‌استاد خواهی ساختنجاهلانه جان بخواهی باختنای ز من دزدیده علمی ناتمامننگت آمد که بپرسی حالِ دام؟هم بچیدی دانه مرغ از خِرمَنشهم نیفتادی رَسَن(۷۷) در گردنشدانه کمتر خور، مکن چندین رفو(۷۸)چون کُلُوا خواندی بخوان لا تُسْرِفُوا****از حظوظ نفسانی کمتر استفاده کن، و جسم خود را با خوردن رفو مکن. اگر امرِ کُلُوا را خوانده ای، نهیِ لا تُسْرِفُوا را نیز بخوانتا خوری دانه، نیفتی تو به داماین کند علم و قناعت، وَالسَّلامنعمت از دنیا خورَد عاقل، نه غمجاهلان محروم مانده در نَدَم(۷۹)چون در افتد در گلوشان حَبلِ(۸۰) دامدانه خوردن گشت بر جمله حراممرغ اندر دام دانه کی خورَد؟دانه چون زَهرَست در دام، اَر چَرَدمرغِ غافل می‌خورد دانه ز دامهمچو اندر دامِ دنیا، این عَوام(۸۱)باز مرغانِ خَبیرِ(۸۲) هوشمندکرده‌اند از دانه خود را خُشک‌بَند(۸۳)کاندرونِ دام، دانه زَهرباست(۸۴)کور آن مرغی که در فَخ(۸۵) دانه خواستصاحبِ دام، ابلهان را سر بریدوآن ظریفان را به مجلس ها کشیدکه از آنها گوشت می‌آید به کاروز ظریفان بانگ و نالهٔ زیر و زارپس کنیزک آمد از اِشکافِ دردید خاتون را بِمُرده زیرِ خرگفت: ای خاتونِ احمق این چه بود؟گر تو را استاد خود نقشی نمودظاهرش دیدی، سِرَش از تو نهاناوستا ناگشته بگشادی دکان؟!تو که آلت خر را مانند شیرینی و عسل لذت بخش دیدی، پس ای آزمند چه شد که آن کدو را ندیدی؟یا چو مُستَغرَق(۸۶) شدی در عشقِ خرآن کدو پنهان بماندَت از نظر؟ظاهرِ صنعت بدیدی ز اوستاداوستادی برگرفتی شادِ شاد؟ای بسا زَرّاقِ(۸۷) گولِ بی‌ُوقوفاز رَهِ مردان ندیده غیرِ صُوف(۸۸)ای بسا شُوخان(۸۹) ز اندک اِحْتِراف(۹۰)از شَهان ناموخته جز گفت و لافهر یکی در کف عصا، که موسی‌اممی‌دمد بر ابلهان که: عیسی‌امآه از آن روزی که صدقِ صادقانباز خواهد از تو، سنگِ امتحانآخر از استاد باقی را بپرساین حریصان جمله کورانند و خُرس(۹۱)جمله جُستی، باز ماندی از همهصیدِ گُرگانند این ابله رَمهصورتی بشنیده، گشتی ترجمانبی‌خبر از گفتِ خود، چون طوطیان** قرآن کریم، سوره فصّلت(۴۱)، آیه ۱۶Quran, Sooreh Fosselat(#41), Line #16… لِنُذِيقَهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَخْزَىٰ ۖ وَهُمْ لَا يُنْصَرُونَ.… هر آینه عذاب خوارى را به آنان بچشانيم در زندگانی دنیا. و البته عذاب آخرت خواركننده‌تر است و ایشان ياری نشوند.** قرآن کریم، سوره یونس(۱۰)، آیه ۹۸Quran, Sooreh Younos(#10), Line #98فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَىٰ حِينٍچرا مردم هيچ قريه‌اى به هنگامى كه ايمانشان سودشان مى‌داد ايمان نياوردند مگر قوم يونس كه چون ايمان آوردند عذاب ذلت در دنيا را از آنان برداشتيم و تا هنگامى كه اجلشان فرا رسيد از زندگى برخوردارشان كرديم.*** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۷ و ۸ و ۹Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #7,8,9وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ(۷)آسمان را برافراخت و ترازو را برنهاد.أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزَانِ(۸)تا در ترازو تجاوز مكنيد.وَأَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِيزَانَ(۹)وزن‌كردن را به عدالت رعايت كنيد و هیچ در میزان نادرستی مکنید.**** قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۳۱Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #31يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا ۚ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِيناى آدمیزادگان، به هنگام نماز در هر عبادتگاهی جامه های خود را بپوشيد. و بخوريد و بياشاميد ولى اسراف مكنيد، كه خدا اسراف كاران را دوست نمى‌دارد.(۱) آوَخ: آه، دریغ، افسوس(۲) جَفا: جور، ستم(۳) طَرَب: شادی، شادمانی(۴) کَمینه: کمترین، کم ارزش، فرومایه(۵) عَیّار: تردست، دزد (۶) طُرِّه: دستۀ موی تابیده در کنار پیشانی(۷) سَرنگوسار: معلّق، آویزان(۸) طَرّار: حیله گر، دزد(۹) شه رُخ: مخفف شاهرخ، در شطرنج حرکت اسب هنگامی که به شاه حریف کیش دهد و رخ او را نیز به خطر اندازد(۱۰) باری: درهرصورت، به هرحال(۱۱) دست خاييدن : دست گزیدن، اظهار پشیمانی کردن(۱۲) مُردار: لاشۀ حیوان مرده که ذبح نشده باشد.(۱۳) نَعلین: نوعی کفش بی‌پاشنه با رویۀ کوتاه که بیشتر روحانیان به پا می‌کنند.(۱۴) دَستار: شال که دور سر ببندند، دستمال(۱۵) صَرفه: صرفه جویی(۱۶) باده: شراب، مِی(۱۷) پیر: مرشد، شیخ(۱۸) ریزیده: سست و ناتوان(۱۹) صیقل خوردن: جلا یافتن، زدوده شدن(۲۰) زَرق: مکر، حیله(۲۱) عَبَرجُو: جوینده بوی دلاویز عَنبر(۲۲) هوا رانی: هوس رانی(۲۳) کاسِد: بی‌رونق، بی‌رواج(۲۴) رِضوان: خشنودی و رضایت، منظور خشنودی حق تعالی از بندگان نیک است.(۲۵) مَعْصیت: گناه، نافرمانی(۲۶) خَفی: پنهان(۲۷) کَدِر: تیره، نازلال(۲۸) صَفی: صاف و زلال(۲۹) اَر: اگر(۳۰) دَرخور: لایق، سزاوار(۳۱) غیبْ گیر: گیرنده پیامهای غیبی(۳۲) رَیب: شک، گمان(۳۳) اِشْتَری': خرید، اِشْتِراء هم به معنی خریدن و هم فروختن است اما غالباً به معنی خریدن به کار می رود.(۳۴) دست کشیدن: لـمس کردن، گدایی کردن، در اینجا طلب کردن(۳۵) وُفور: بسیاری، فراوانی(۳۶) فَرط: بسیاری، فراوانی، از حدّ گذشتن(۳۷) نَعل‌بند: آن که ستوران را نعل کند، نعل گر(۳۸) مُخبِر: خبر دهنده(۳۹) تَفَحُّص: جستجو کردن، کاوش‌ کردن(۴۰) اِشَک: خر، لفظ ترکی(۴۱) نَرگِسَک: اسم مصغّر نرگس، کنایه از کنیزک(۴۲) زال: پیرزن، در اینجا مطلقاً به معنی زن(۴۳) مِلک: مال، آنچه در قبضه و تصرف شخص باشد(۴۴) مُهَذَّب: پاکیزه شدن از عیب و نقص، خوش اخلاق، در اینجا به معنی تربیت شده(۴۵) رُوفتن: روبیدن، جارو کردن(۴۶) روپوش: اسم مصدر به معنی پوشاندن(۴۷) نَهُفتن: پوشیده و پنهان کردن(۴۸) صایِم: روزه دار(۴۹) نرمه جارو: جارو نرمه، نوعی جارو که از گیاهی نرم و لطیف می سازند و با آن گردگیری می کنند(۵۰) عَطَن: جای خوابیدن گوسفندان و شتران و غیره(۵۱) زالِ سَتیر: پیرزن عفیف، در اینجا جنبه طنز دارد(۵۲) چار دانگ: کنایه از کثیر(۵۳) دو دانگ: کنایه از قلیل(۵۴) شَرار: جرقه آتش(۵۵) بُز گرفتن: مسخره کردن، به بازی گرفتن(۵۶) نارِیه: آتشین(۵۷) شَرَه: حرص و آز(۵۸) بَتَر: بدتر(۵۹) دَنْگ: ابله، احمق، کودن(۶۰)‌ سِرگین: مدفوع، فضلۀ چهارپایان از قبیل اسب و الاغ و استر(۶۱) نِکاح: عقد ازدواج(۶۲) بَرد: دور باش(۶۳) اَبا: آش(۶۴) اَزیز: به جوش آمدن دیگ(۶۵) سِتان: طاقباز(۶۶) قَحبه: زن بدکاره، روسپی(۶۷) رَیْبُ الْـمَنُون: حوادث ناگوار(۶۸) نُبی: قرآن(۶۹) بَهیمی: حیوانی(۷۰) مَنی: انانیّت، خودبینی(۷۱) وَفق: سازگار شدن، مطابقت میان دو چیز(۷۲) خَبیص: حلوایی که با خرما و روغن پزند که بدان اَفروشه یا آفروشه نیز گویند.(۷۳) میزان: ترازو(۷۴) مُضِل: گمراه‌کننده(۷۵) فُجُلّ ابْنِ الْفُجُل: تُرُبچه تُرُبچه زاده، کنایه از آدم پست و حقیر(۷۶) اُستا: استاد(۷۷) رَسَن: ریسمان، افسار(۷۸) رَفُو: دوختن پارگی و سوراخ لباس و فرش. در فارسی رُفُو تلفظ می شود.  (۷۹) نَدَم: پشیمانی و ندامت(۸۰) حَبل: ریسمان(۸۱) عَوام: مردم عادی(۸۲) خَبیر: آگاه، دانا(۸۳) خُشک‌بَند کردن: بستن زخم بی آنکه داروی تر بکار برند. در اینجا به معنی بازداشتن است.(۸۴) زَهربا: آش زهرناک، آش مسموم(۸۵) فَخ: دام(۸۶) مُستَغرَق: غوطه‌ورشونده، فرورونده در آب(۸۷) زَرّاق: بسیار حیله گر و مزوّر(۸۸) صُوف: لباس پشمی(۸۹) شُوخان: جمع شوخ به معنی گستاخ(۹۰) اِحْتِراف: پیشه وری، صاحب حرفه شدن(۹۱) خُرس: جمع اَخْرَس به معنی لال************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۱۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3145, Divan e Shamsآوخ آوخ چو من وفاداریدر تمنای چون تو خون خواریآوخ آوخ طبیب خون ریزیبر سرِ زار زار بیماریآن جفاها که کرده‌ای با مننکند هیچ یار با یاریگفتمش قصد خون من داریبی خطا و گناه گفت آریعشق جز بی‌گناه می‌نکشدنکشد عشق من گنهکاریهر زمان گلشنی همی‌سوزمتو چه باشی به پیش من خاریبشکستم هزار چنگ طربتو چه باشی به چنگ من تاریشهرها از سپاه من ویرانتو که باشی شکسته دیواریگفتمش از کمینه بازی توجان نبرده‌ست هیچ عیاریای ز هر تارِ موی طره توسرنگوسار بسته طراریگر ببازم وگر نه زین شه رخماتم و مات مات من باریآن که نخرید و آنکه او بخریدشد پشیمان غریب بازاریو آن که بخرید گوید آن همه راکاش من بودمی خریداریو آن که نخرید دست می‌خایدناامید و فتاده و خواریفرع بگرفته اصل افکندهجان بداده گرفته مرداریپا بریده به عشق نعلینیسر بداده به عشق دستاریبا چنین مشتری کند صرفهاز چنین باده مانده هشیاریخر علف زار تن گزید و بماندخر مردار در علف زاریمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2979چون گزیدی پیر نازک دل مباشسست و ریزیده چو آب و گل مباشگر به هر زخمی تو پر کینه شویپس کجا بی صیقل آیینه شویمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 902صاحب دل جو اگر بی‌جان نه‌ایجنس دل شو گر ضد سلطان نه‌ایآنکه زرق او خوش آید مر تو راآن ولی توست نه خاصِ خداهر که او بر خو و بر طبع تو زیستپیش طبع تو ولی است و نبی سترو هوا بگذار تا بویت شودوآن مشام خوش عبرجویت شوداز هوا رانی دماغت فاسد استمشک و عنبر پیش مغزت کاسد استمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۸۴       Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3384بس کسان که ایشان عبادت ها کننددل به رِضوان و ثواب آن نهندخود حقیقت معصیت باشد خفیآن کدر باشد که پندارد صفیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۵       Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3395گوش حس تو به حرف ار در خور استدان که گوش غیب گیر تو کر استمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۶۱        Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1461مشتری کو سود دارد خود یکی ستلیک ایشان را در او ریب و شکی ستاز هوای مشتری بی‌شکوهمشتری را باد دادند این گروهمشتری ماست الله اشتری*از غم هر مشتری هین برتر آمشتریی جو که جویان تو استعالم آغاز و پایان تو استهین مکش هر مشتری را تو به دستعشق‌بازی با دو معشوقه بد است* قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۱۱۱Quran, Sooreh Tobeh(#9), Line #111إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ…خداوند، جان و مال مؤمنان را به بهای بهشت خریده است…مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1333داستان آن کنیزک که با خرِ خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قَضیبِ خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد به فضیحت. کنیزک بی گناه باز آمد و نوحه کرد که: ای جانم و ای چشم روشنم آلت تناسلی خر را دیدی، کدو ندیدی. ذَکَر دیدی، آن دگر ندیدی. کُلُّ ناقِصٍ مَلعُونٌ یعنی کُلُّ نَظَرٍ وَ فَهمٍ ناقِصٍ مَلعُونٌ. و اگر نه ناقصانِ چشمِ ظاهر مرحوم اند، ملعون نه اند، برخوان: لَيْسَ عَلَی الـْاَعْمی' حَرَجٌ، نفیِ حَرج و نفیِ لعنت و نفی عِتاب و غضب کرد.حدیثکُلُّ ناقِصٍ مَلعُونٌ همه ناقصان ملعون اندقرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Fath(#48), Line #17لَيْسَ عَلَى الْأَعْمَىٰ حَرَجٌ…بر كور حرجى نيست…یک کنیزک یک خری بر خود فکنداز وفور شهوت و فرط گزندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1338خر همی شد لاغر و خاتون اومانده عاجز کز چه شد این خر چو مونعل‌بندان را نمود آن خر که چیستعلت او که نتیجه‌ش لاغری ستهیچ علت اندرو ظاهر نشدهیچ کس از سر آن مخبر نشددر تفحص اندر افتاد او به جدشد تفحص را دمادم مستعدجد را باید که جان بنده بودزآنکه جد جوینده یابنده بودچون تفحص کرد از حال اشکدید خفته زیرِ خر آن نرگسکاز شکاف در بدید آن حال رابس عجب آمد از آن آن زال رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۴۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1346در حسد شد گفت چون این ممکن استپس من اولی تر که خر ملک من استخر مهذب گشته و آموختهخوان نهاده ست و چراغ افروختهکرد نادیده و درِ خانه بکوفتکای کنیزک چند خواهی خانه روفتاز پی روپوش می‌گفت این سخنکای کنیزک آمدم در باز کنکرد خاموش و کنیزک را نگفتراز را از بهر طمع خود نهفتپس کنیزک جمله آلات فسادکرد پنهان پیش شد در را گشادرو ترش کرد و دو دیده پر زِ نملب فرو مالید یعنی صایم امدر کف او نرمه جاروبی که منخانه را می‌روفتم بهر عطنچونکه با جاروب در را وا گشادگفت خاتون زیرِ لب کای اوستادرو ترش کردی و جاروبی به کفچیست آن خر برگسسته از علفمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1357زیر لب گفت این نهان کرد از کنیزداشتش آن دم چو بی‌جرمان عزیزبعد از آن گفتش که چادر نه به سررو فلان خانه ز من پیغام براین چنین گو وین چنین کن و آنچنانمختصر کردم من افسانهٔ زنانآنچه مقصودست مغزِ آن بگیرچون به راهش کرد آن زال ستیربود از مستی شهوت شادماندر فرو بست و همی‌گفت آن زمانیافتم خلوت زنم از شکر بانگرسته‌ام از چار دانگ و از دو دانگاز طرب گشته بزِ آن زن هزاردر شرار شهوت خر بی‌قرارچه بزان کآن شهوت او را بز گرفتبز گرفتن گیج را نبود شگفتمیل شهوت کر کند دل را و کورتا نماید خر چو یوسف نار نورای بسا سرمست نار و نارجُوخویشتن را نورِ مطلق داند اوجز مگر بندهٔ خدا یا جذب حقبا رهش آرد بگرداند ورقتا بداند کآن خیال نارِیهدر طریقت نیست الا عارِیهزشت ها را خوب بنماید شرهنیست چون شهوت بتر ز آفات رهصد هزاران نام خوش را کرد ننگصد هزاران زیرکان را کرد دنگچون خری را یوسف مصری نمودیوسفی را چون نماید آن جهودبر تو سرگین را فسونش شهد کردشهد را خود چون کند وقت نبردشهوت از خوردن بود کم کن ز خوریا نکاحی کن گریزان شو ز شرچون بخوردی می‌کشد سوی حرمدخل را خرجی بباید لاجرمپس نکاح آمد چو لاحول و لاتا که دیوت نفکند اندر بلاپس ازدواج به منزله لاحَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِالله است تا شیطان نفست تو را گرفتار بلا نکند.چون حریص خوردنی زن خواه زودورنه آمد گربه و دنبه ربودبارِ سنگی بر خری که می‌جهدزود بر نه پیش از آن کو برنهدفعل آتش را نمی‌دانی تو بردگرد آتش با چنین دانش مگردعلم دیگ و آتش ار نبود تو رااز شرر نه دیگ ماند نه اباآب حاضر باید و فرهنگ نیزتا پزد آن دیگ سالم در ازیزچون ندانی دانش آهنگریریش و مو سوزد چو آنجا بگذریدر فرو بست آن زن و خر را کشیدشادمانه لاجرم کیفر چشیددر میان خانه آوردش کشانخفت اندر زیر آن نرخر ستانهم بر آن کرسی که دید او از کنیزتا رسد در کام خود آن قحبه نیزمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1388دم نزد در حال آن زن جان بدادکرسی از یک‌سو زن از یک‌سو فتادصحن خانه پر ز خون شد زن نگونمرد او و برد جان ریب المنونمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۴۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1145عقل جزوی گاه چیره گه نگونعقل کلی ایمن از ریب المنونقرآن کریم، سوره طور(۵۲)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Tour(#52), Line #30أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِيا مى‌گويند: شاعرى است و ما براى وى منتظر حوادث روزگاريم.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۹۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1391تو عذاب الخزی** بشنو از نبیدر چنین ننگی مکن جان را فدیتو « عذابِ خواری » را از قرآن کریم بشنو، تا جان خود را در چنین رسوائی و ننگی قربانی نکنی.دانکه این نفس بهیمی نر خر استزیرِ او بودن از آن ننگین‌تر استدر ره نفس ار بمیری در منیتو حقیقت دان که مثل آن زنینفس ما را صورت خر بدهد اوزآنکه صورت ها کند بر وفق خواین بود اظهارِ سر در رستخیزالله الله از تن چون خر گریزکافران را بیم کرد ایزد ز نارکافران گفتند نار اولی ز عارگفت نی آن نار اصل عارهاستهم‌چو این ناری که این زن را بکاستلقمه اندازه نخورد از حرص خوددر گلو بگرفت لقمه مرگ بدلقمه اندازه خور ای مرد حریصگرچه باشد لقمه حلوا و خبیصحق تعالی داد میزان را زبانهین ز قرآن سورهٔ رحمان*** بخوانهین ز حرص خویش میزان را مهلآز و حرص آمد تو را خصم مضلحرص جوید کل بر آید او ز کلحرص مپرست ای فجل ابن الفجلآن کنیزک می‌شد و می‌گفت آهکردی ای خاتون تو استا را به راهکارِ بی‌استاد خواهی ساختنجاهلانه جان بخواهی باختنای ز من دزدیده علمی ناتمامننگت آمد که بپرسی حال دامهم بچیدی دانه مرغ از خرمنشهم نیفتادی رسن در گردنشدانه کمتر خور مکن چندین رفوچون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا****از حظوظ نفسانی کمتر استفاده کن، و جسم خود را با خوردن رفو مکن. اگر امرِ کُلُوا را خوانده ای، نهیِ لا تُسْرِفُوا را نیز بخوانتا خوری دانه نیفتی تو به داماین کند علم و قناعت والسلامنعمت از دنیا خورد عاقل نه غمجاهلان محروم مانده در ندمچون در افتد در گلوشان حبل دامدانه خوردن گشت بر جمله حراممرغ اندر دام دانه کی خورددانه چون زهرست در دام ار چردمرغ غافل می‌خورد دانه ز دامهمچو اندر دام دنیا این عوامباز مرغان خبیرِ هوشمندکرده‌اند از دانه خود را خشک‌بندکاندرون دام دانه زهرباستکور آن مرغی که در فخ دانه خواستصاحب دام ابلهان را سر بریدوآن ظریفان را به مجلس ها کشیدکه از آنها گوشت می‌آید به کاروز ظریفان بانگ و نالهٔ زیر و زارپس کنیزک آمد از اشکاف دردید خاتون را بمرده زیر خرگفت ای خاتون احمق این چه بودگر تو را استاد خود نقشی نمودظاهرش دیدی سرش از تو نهاناوستا ناگشته بگشادی دکانتو که آلت خر را مانند شیرینی و عسل لذت بخش دیدی، پس ای آزمند چه شد که آن کدو را ندیدی؟یا چو مستغرق شدی در عشق خرآن کدو پنهان بماندت از نظرظاهر صنعت بدیدی ز اوستاداوستادی برگرفتی شاد شادای بسا زراق گول بی‌وقوفاز ره مردان ندیده غیرِ صوفای بسا شوخان ز اندک احترافاز شهان ناموخته جز گفت و لافهر یکی در کف عصا که موسی‌اممی‌دمد بر ابلهان که عیسی‌امآه از آن روزی که صدق صادقانباز خواهد از تو سنگ امتحانآخر از استاد باقی را بپرساین حریصان جمله کورانند و خرسجمله جستی باز ماندی از همهصید گرگانند این ابله رمهصورتی بشنیده گشتی ترجمانبی‌خبر از گفت خود چون طوطیان** قرآن کریم، سوره فصّلت(۴۱)، آیه ۱۶Quran, Sooreh Fosselat(#41), Line #16… لِنُذِيقَهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَخْزَىٰ ۖ وَهُمْ لَا يُنْصَرُونَ.… هر آینه عذاب خوارى را به آنان بچشانيم در زندگانی دنیا. و البته عذاب آخرت خواركننده‌تر است و ایشان ياری نشوند.** قرآن کریم، سوره یونس(۱۰)، آیه ۹۸Quran, Sooreh Younos(#10), Line #98فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَىٰ حِينٍچرا مردم هيچ قريه‌اى به هنگامى كه ايمانشان سودشان مى‌داد ايمان نياوردند مگر قوم يونس كه چون ايمان آوردند عذاب ذلت در دنيا را از آنان برداشتيم و تا هنگامى كه اجلشان فرا رسيد از زندگى برخوردارشان كرديم.*** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۷ و ۸ و ۹Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #7,8,9وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ(۷)آسمان را برافراخت و ترازو را برنهاد.أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزَانِ(۸)تا در ترازو تجاوز مكنيد.وَأَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِيزَانَ(۹)وزن‌كردن را به عدالت رعايت كنيد و هیچ در میزان نادرستی مکنید.**** قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۳۱Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #31يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا ۚ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِيناى آدمیزادگان، به هنگام نماز در هر عبادتگاهی جامه های خود را بپوشيد. و بخوريد و بياشاميد ولى اسراف مكنيد، كه خدا اسراف كاران را دوست نمى‌دارد.

01.09.2019

Ganje Hozour audio Program #744

برنامه صوتی شماره ۷۴۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱ ژانویه ۲۰۱۹ ـ ۱۲ دیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 176, Divan e Shamsروح زیتونیست(۱)، عاشق نار(۲) رانار می‌جوید، چو عاشق یار راروحِ زیتونی بیفزا ای چراغای مُعَطَّل کرده دست افزار(۳) راجانِ شهوانی که از شهوت زَهَد(۴)دل ندارد دیدنِ دلدار راپس به علّت دوست دارد دوست رابر امیدِ خُلد(۵) و خُوفِ(۶) نار راچون شکستی جانِ ناری را ببیندر پیِ او جانِ پُر اَنوار(۷) راگر نبودی جانِ اِخوان(۸) پس جُهود(۹)کی جدا کردی دو نیکوکار را؟جانِ شهوت جانِ اَحوَل(۱۰) دان از آنکنار بیند نورِ موسی وار راجانِ شهوانیست از بی‌حکمتیباره کرده(۱۱) نُطقِ طوطی وار راگشت بیمار و زبانِ نو گرفتروی سویِ قبله کن بیمار راقبله شمس الدّینِ تبریزی بُوَدنورِ دیده مر دل و دیدار رامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیرکار او کن فیکون‌ ست نه موقوف علل مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364کُنتُ کَنزاً رَحْمَةً مَخْفِیَّةًفَابْتَعَثْتُ اُمَةً مَهدیَّةًمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1638زین سبب فرمود: استثنا کنیدگر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر میلی دهمهر نَفَس بر دل دگر داغی نهمکُلُّ اَصْباحٍ لَنا شَأْنٌ جدیدکُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لا یَحیددر هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1311شب گریزد، چونکه نور آید ز دُورپس چه داند ظلمتِ شب حالِ نور؟پشّه بگریزد ز بادِ با دَها(۱۲)پس چه داند پشّه ذوقِ بادها؟چون قدیم آید، حَدَث(۱۳) گردد عَبَث(۱۴)پس کجا داند قدیمی را حَدَث؟بر حَدَث چون زد قِدَم(۱۵) دَنگش(۱۶) کندچونکه کردش نیست، همرنگش کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1211شرع بهرِ دفعِ شَرّ رایی زنددیو را در شیشهٔ حجّت کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 842روح، باز است و طَبایع(۱۷)، زاغ هادارد از زاغان و جغدان داغ هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 808هین بده ای زاغ این جان، باز باشپیش تبدیلِ خدا جانباز باشتازه می‌گیر و کُهَن را می‌سپارکه هر امسالت فزون است از سه پار(۱۸)گر نباشی نَخل‌وار ایثار کُن(۱۹)کهنه بر کهنه نِه و انبار کنکهنه و گندیده و پوسیده راتحفه می بَر بهرِ هر نادیده راآنکه نو دید، او خریدارِ تو نیستصیدِ حقّ ست او، گرفتارِ تو نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 830هر که از جامِ اَلَست او خورد پارهستش امسال آفتِ رنج و خمارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 852بدرومتان هم‌چو کشت ای قومِ دوننه خَراج اِستانم و نه هم فُسونمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 867سبزوارست این جهان و مرد حقاندرین جا ضایعست و مَمْتَحَق(۲۰)هست خوارمشاه یزدان جلیلدل همی خواهد ازین قوم رذیلمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1270چشم دریا دیگرست و کف دگرکف بِهِل وز دیدهٔ دریا نگرجنبش کفها ز دریا روز و شبکف همی‌بینی و دریا نی عجبما چو کشتیها بهم بر می‌زنیمتیره‌چشمیم و در آب روشنیممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2677انبیا گفتند در دل علتی ستکه از آن در حق‌شناسی آفتی ستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2725صبر و خاموشی جذوب رحمت استوین نشان جستن نشان علت استمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 174, Divan e Shamsز آتشِ شهوت برآوردم تو راوَندَر آتش باز گُستردم(۲۱) تو رااز دلِ من زاده‌ای همچون سخنچون سخن من هم فروخوردم تو رابا مَنی وَز من نمی‌دانی خبرچشم بستم، جادویی کردم تو راتا نیازارد تو را هر چشمِ بداز برایِ آن بیازردم تو رارو جوامَردی(۲۲) کن و رحمت فشانمن به رحمت بس جوامَردَم تو رامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1136صورت از معنی، چو شیر از بیشه دانیا چو آواز و سخن ز اندیشه داناین سخن و آواز، از اندیشه خاستتو ندانی بَحرِ اندیشه کجاستلیک چون موجِ سخن دیدی لطیفبَحرِ آن دانی که باشد هم شریفچون ز دانش، موجِ اندیشه بتاختاز سخن و آواز، او صورت بساختاز سخن، صورت بزاد و باز مُردموج، خود را باز اندر بَحر بُردصورت از بی‌صورتی آمد برونباز شد که انّا اِلَیهِ راجِعُونمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3339نعرهٔ لاضَیْر بر گردون رسیدهین بِبُر که جان ز جان کندن رهیدما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز وَرایِ تن، به یزدان می‌زییمای خُنُک آن را که ذاتِ خود شناختاندر اَمنِ سَرمدی قصری بساختمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 73, Divan e Shamsصد نکته دراندازد(۲۳)، صد دام و دَغَل(۲۴) سازدصد نَردِ(۲۵) عجب بازد، تا خوش بخورد ما رارو سایه سَروَش شو، پیش و پسِ او می‌دوگر چه چو درختِ نو از بُن بِکَنَد ما راگر هست دلش خارا، مگریز و مرو یاراکاوّل بکُشد ما را و آخر بکَشد ما راباز آمد و باز آمد، آن عمرِ دراز آمدآن خوبی و ناز آمد، تا داغ نهد ما راآن جان و جهان آمد و آن گنجِ نهان آمدو آن فَخرِ شَهان آمد، تا پرده دَرَد ما رامی‌آید و می‌آید، آن کس که همی‌بایدوز آمدنش شاید گر دل بجهد ما رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1055کی کند دل خوش به حیلت های گَش(۲۶)آنکه بیند حیلهٔ حق بر سرش؟او درونِ دام، دامی می‌نهدجانِ تو نه این جَهَد، نه آن جَهَدگر بروید، ور بریزد صد گیاهعاقبت بر روید آن کِشتهٔ الهکِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخستاین دوم فانی است و آن اول درستکِشتِ اول کامل و بُگزیده استتخمِ ثانی فاسد و پوسیده استافکن این تدبیرِ خود را پیشِ دوستگرچه تدبیرت هم از تدبیرِ اوستکار، آن دارد که حق افراشته استآخر آن روید که اول کاشته استهرچه کاری، از برای او بکارچون اسیرِ دوستی ای دوستدارگِردِ نفسِ دزد و کارِ او مپیچهرچه آن نه کار حق، هیچ است هیچمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 361یُسر(۲۷) با عُسر(۲۸)* است، هین آیِس(۲۹) مباشراه داری زین مَمات(۳۰) اندر معاشرَوح(۳۱) خواهی، جُبّه(۳۲) بشکاف ای پسرتا از آن صَفوَت(۳۳) برآری زود سرهست صوفی آنکه شد صَفوَت‌طلبنه از لباس صوف و خیاطی و دَب(۳۴)* قرآن کریم، سوره انشراح(۹۴)، آیه ۵Quran, Sooreh Ensheraah(#94), Line #5فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًاپس بی تردید با دشواری آسانی استمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3072اُذْکُروا الله کار هر اوباش نیستاِرْجِعی بر پای هر قَلاش(۳۵) نیست**لیک تو آیِس مشو، هم پیل باشور نه پیلی، در پی تبدیل باش**‌ قرآن کریم، سوره احزاب(۳۳)، آیه ۴۱Quran, Sooreh Ahzaab(#33), Line #41يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًااى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، خدا را فراوان ياد كنيد.** قرآن کریم، سوره فجر(۸۹)، آیه ۲۷،۲۸Quran, Sooreh Fajr(#89), Line #27,28يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اى روح آرامش يافته،ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةًخشنود و پسنديده به سوى پروردگارت باز گردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 72, Divan e Shamsبه خانه خانه می‌آرد چو بیذَق(۳۶) شاهِ جان ما راعجب بُردست، یا ماتَست زیرِ امتحان ما راهمه اجزایِ ما را او کشانیدَست از هر سوتراشیدَست عالم را و مَعجون کرده زان ما راز حِرص و شَهوتی ما را مِهاری(۳۷) کرده در بینیچو اُشتر می‌کشاند او به گِردِ این جهان ما راچه جایِ ما؟ که گردون را چو گاوان در خَرَس(۳۸) بَست اوکه چون کُنجِد همی‌کوبد به زیرِ آسمان ما راخُنُک(۳۹) آن اُشتری کاو را مهارِ عشقِ حق باشدهمیشه مَست می‌دارد میانِ اُشتران ما رامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۰۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1004مر خران را هیچ دیدی گوشوار؟گوش و هوشِ خر بُوَد در سبزه‌زاراَحْسَنِ التَّقویم در وَالتّین بخوانکه گرامی گوهر است ای دوست! جاناَحْسَنِ التَّقویم، از عرش او فزوناَحْسَنِ التَّقویم، از فکرت برونقرآن کریم، سوره التين(۹۵)، آیه ۴Quran, Sooreh Alteen(#95), Line #4لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍكه ما آدمى را در نيكوتر اعتدالى بيافريديم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 854هود گِردِ مؤمنان خطّی کشیدنرم می‌شد باد، کانجا می‌رسیدهر که بیرون بود زآن خط، جمله راپاره پاره می‌سُکُست اندر هواهمچنین شَیبان راعی می‌کشیدگِرد بَر گِرد رَمه خطّی پدیدچون به جُمعه می‌شد او وقت نمازتا نیارد گرگ آنجا، تُرک‌تازهیچ گُرگی در نرفتی اندر آنگوسفندی هم نگشتی زآن نشانبادِ حرصِ گُرگ و حرصِ گوسفنددایرهٔ مرد خدا را بود، بندهمچنین بادِ اَجَل با عارفاننرم و خوش، همچون نسیمِ یوسفانآتش ابراهیم را دندان نَزَدچون گُزیدهٔ حق بود، چونش گَزدز آتشِ شهوت، نسوزد اهلِ دینباقیان را بُرده تا قَعرِ(۴۰) زمین(۱) زیت: (عربی: زَیت)، روغن، هرنوع روغن نباتی یا حیوانی که برای خوردن یا به‌ جهت مصارف دیگر به‌ کار برود.(۲) نار: آتش، آذر(۳) دست افزار: دست‌ابزار، افزاری که به دست بگیرند و با آن کار کنند.(۴) زَهیدن: زاییدن، تولد(۵) خُلد: بهشت(۶) خُوف: ترس، بیم(۷) اَنوار: جمع نور(۸) اِخوان: اخوان، برادران(۹) جُهود: انکار، در اینجا انکار کننده(۱۰) اَحوَل: لوچ، کج چشم(۱۱) باره کردن: به معنی شیوه خود قرار دادن، اصل و قاعده خود ساختن(۱۲) دَها: نیرومند(۱۳) حَدَث: حادث، نو و تازه(۱۴) عَبَث: بیهوده(۱۵) قِدَم: ازلی بودن، قدیم بودن(۱۶) دَنگ: ابله، در اینجا به معنی بی خویشی و کسی که هویّتش ربوده شده است(۱۷) طَبایع: جمع طَبع، چهار عنصر آب، آتش، باد و خاک(۱۸) پار: پارسال، سال گذشته(۱۹) ایثار کُن: ایثار کُننده و ایثارگر(۲۰) مُمْتَحَق: محو و نابود، باطل و ضایع. تباه(۲۱) گستردن: پهن کردن، رواج دادن(۲۲) جوامَردی: جوانمردی(۲۳) نکته درانداختن: مطلب باریک و ظریف طرح کردن، قوت فکر کسی را آزمودن(۲۴) دَغَل: حیله، مکر(۲۵) نَرد: تخته‌ نرد(۲۶) گَش: بسیار، فراوان، انبوه(۲۷) یُسر: آسانی(۲۸) عُسر: سختی(۲۹) آیِس: نا امید (۳۰) مَمات: مرگ(۳۱) رَوح: آسودگی، آسایش(۳۲) جُبّه: جامۀ گشاد و بلند که روی جامه‌های دیگر بر تن کنند، خرقه(۳۳) صَفوَت: خالص، پاکیزه و برگزیده(۳۴) دَب: کهنگی در جامه(۳۵) قَلاش: بیکاره، ولگرد، مفلس(۳۶) بیذَق: پیاده، مهره پیاده در بازی شطرنج(۳۷) مِهار: (عربی: مِهار)، زمام، افسار(۳۸) خَرَس: مخفّف خَراس، آسیایی که به قوۀ خر یا چهار‌پای دیگر حرکت می‌کرد.(۳۹) خُنُک: خوش، خوشا(۴۰) قَعر: تَه************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 176, Divan e Shamsروح زیتونیست عاشق نار رانار می‌جوید چو عاشق یار راروح زیتونی بیفزا ای چراغای معطل کرده دست افزار راجان شهوانی که از شهوت زهددل ندارد دیدن دلدار راپس به علت دوست دارد دوست رابر امید خلد و خوف نار راچون شکستی جان ناری را ببیندر پی او جان پر انوار راگر نبودی جان اخوان پس جهودکی جدا کردی دو نیکوکار راجان شهوت جان احول دان از آنکنار بیند نورِ موسی وار راجان شهوانیست از بی‌حکمتیباره کرده نطق طوطی وار راگشت بیمار و زبان نو گرفتروی سوی قبله کن بیمار راقبله شمس الدین تبریزی بودنورِ دیده مر دل و دیدار رامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیرکار او کن فیکون‌ ست نه موقوف علل مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364کنت کنزا رحمة مخفیةفابتعثت امة مهدیةمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1638زین سبب فرمود استثنا کنیدگر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر میلی دهمهر نفس بر دل دگر داغی نهمکل اصباح لنا شأن جدیدکل شیء عن مرادی لا یحیددر هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1311شب گریزد چونکه نور آید ز دورپس چه داند ظلمت شب حال نورپشه بگریزد ز باد با دهاپس چه داند پشه ذوق بادهاچون قدیم آید حدث گردد عبثپس کجا داند قدیمی را حدثبر حدث چون زد قدم دنگش کندچونکه کردش نیست همرنگش کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1211شرع بهرِ دفع شر رایی زنددیو را در شیشهٔ حجت کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 842روح باز است و طبایع زاغ هادارد از زاغان و جغدان داغ هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 808هین بده ای زاغ این جان باز باشپیش تبدیل خدا جانباز باشتازه می‌گیر و کهن را می‌سپارکه هر امسالت فزون است از سه پارگر نباشی نخل‌وار ایثار کنکهنه بر کهنه نه و انبار کنکهنه و گندیده و پوسیده راتحفه می بر بهرِ هر نادیده راآنکه نو دید او خریدار تو نیستصید حق ست او گرفتار تو نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۳۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 830هر که از جام الست او خورد پارهستش امسال آفت رنج و خمارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 852بدرومتان هم‌چو کشت ای قوم دوننه خراج استانم و نه هم فسونمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 867سبزوارست این جهان و مرد حقاندرین جا ضایعست و ممتحقهست خوارمشاه یزدان جلیلدل همی خواهد ازین قوم رذیلمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1270چشم دریا دیگرست و کف دگرکف بهل وز دیدهٔ دریا نگرجنبش کفها ز دریا روز و شبکف همی‌بینی و دریا نی عجبما چو کشتیها بهم بر می‌زنیمتیره‌چشمیم و در آب روشنیممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2677انبیا گفتند در دل علتی ستکه از آن در حق‌شناسی آفتی ستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2725صبر و خاموشی جذوب رحمت استوین نشان جستن نشان علت استمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 174, Divan e Shamsز آتش شهوت برآوردم تو راوندر آتش باز گستردم تو رااز دل من زاده‌ای همچون سخنچون سخن من هم فروخوردم تو رابا منی وز من نمی‌دانی خبرچشم بستم جادویی کردم تو راتا نیازارد تو را هر چشم بداز برای آن بیازردم تو رارو جوامردی کن و رحمت فشانمن به رحمت بس جوامردم تو رامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1136صورت از معنی چو شیر از بیشه دانیا چو آواز و سخن ز اندیشه داناین سخن و آواز از اندیشه خاستتو ندانی بحر اندیشه کجاستلیک چون موج سخن دیدی لطیفبحر آن دانی که باشد هم شریفچون ز دانش موج اندیشه بتاختاز سخن و آواز او صورت بساختاز سخن صورت بزاد و باز مردموج خود را باز اندر بحر بردصورت از بی‌صورتی آمد برونباز شد که انا الیه راجعونمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3339نعرهٔ لاضیر بر گردون رسیدهین ببر که جان ز جان کندن رهیدما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز ورای تن به یزدان می‌زییمای خنک آن را که ذات خود شناختاندر امن سرمدی قصری بساختمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 73, Divan e Shamsصد نکته دراندازد صد دام و دغل سازدصد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما رارو سایه سروش شو پیش و پس او می‌دوگر چه چو درخت نو از بن بکند ما راگر هست دلش خارا مگریز و مرو یاراکاول بکشد ما را و آخر بکشد ما راباز آمد و باز آمد آن عمرِ دراز آمدآن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما راآن جان و جهان آمد و آن گنج نهان آمدو آن فخرِ شهان آمد تا پرده درد ما رامی‌آید و می‌آید آن کس که همی‌بایدوز آمدنش شاید گر دل بجهد ما رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1055کی کند دل خوش به حیلت های گشآنکه بیند حیلهٔ حق بر سرشاو درون دام دامی می‌نهدجان تو نه این جهد نه آن جهدگر بروید ور بریزد صد گیاهعاقبت بر روید آن کشتهٔ الهکشت نو کارید بر کشت نخستاین دوم فانی است و آن اول درستکشت اول کامل و بگزیده استتخم ثانی فاسد و پوسیده استافکن این تدبیرِ خود را پیش دوستگرچه تدبیرت هم از تدبیرِ اوستکار آن دارد که حق افراشته استآخر آن روید که اول کاشته استهرچه کاری از برای او بکارچون اسیرِ دوستی ای دوستدارگرد نفس دزد و کار او مپیچهرچه آن نه کار حق هیچ است هیچمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 361یسر با عسر* است هین آیس مباشراه داری زین ممات اندر معاشروح خواهی جبه بشکاف ای پسرتا از آن صفوت برآری زود سرهست صوفی آنکه شد صفوت‌طلبنه از لباس صوف و خیاطی و دب* قرآن کریم، سوره انشراح(۹۴)، آیه ۵Quran, Sooreh Ensheraah(#94), Line #5فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًاپس بی تردید با دشواری آسانی استمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3072اذکروا الله کار هر اوباش نیستارجعی بر پای هر قلاش نیست**لیک تو آیس مشو هم پیل باشور نه پیلی در پی تبدیل باش**‌ قرآن کریم، سوره احزاب(۳۳)، آیه ۴۱Quran, Sooreh Ahzaab(#33), Line #41يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًااى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، خدا را فراوان ياد كنيد.** قرآن کریم، سوره فجر(۸۹)، آیه ۲۷،۲۸Quran, Sooreh Fajr(#89), Line #27,28يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اى روح آرامش يافته،ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةًخشنود و پسنديده به سوى پروردگارت باز گردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 72, Divan e Shamsبه خانه خانه می‌آرد چو بیذق شاه جان ما راعجب بردست یا ماتست زیرِ امتحان ما راهمه اجزای ما را او کشانیدست از هر سوتراشیدست عالم را و معجون کرده زان ما راز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده در بینیچو اشتر می‌کشاند او به گرد این جهان ما راچه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست اوکه چون کنجد همی‌کوبد به زیرِ آسمان ما راخنک آن اشتری کاو را مهارِ عشق حق باشدهمیشه مست می‌دارد میان اشتران ما رامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۰۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1004مر خران را هیچ دیدی گوشوارگوش و هوش خر بود در سبزه‌زاراحسن التقویم در والتین بخوانکه گرامی گوهر است ای دوست جاناحسن التقویم از عرش او فزوناحسن التقویم از فکرت برونقرآن کریم، سوره التين(۹۵)، آیه ۴Quran, Sooreh Alteen(#95), Line #4لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍكه ما آدمى را در نيكوتر اعتدالى بيافريديم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 854هود گرد مؤمنان خطی کشیدنرم می‌شد باد کانجا می‌رسیدهر که بیرون بود زآن خط جمله راپاره پاره می‌سکست اندر هواهمچنین شیبان راعی می‌کشیدگرد بر گرد رمه خطی پدیدچون به جمعه می‌شد او وقت نمازتا نیارد گرگ آنجا ترک‌تازهیچ گرگی در نرفتی اندر آنگوسفندی هم نگشتی زآن نشانباد حرص گرگ و حرص گوسفنددایرهٔ مرد خدا را بود بندهمچنین باد اجل با عارفاننرم و خوش همچون نسیم یوسفانآتش ابراهیم را دندان نزدچون گزیدهٔ حق بود چونش گزدز آتش شهوت نسوزد اهل دینباقیان را برده تا قعر زمین

01.03.2019

Ganje Hozour audio Program #743

برنامه صوتی شماره ۷۴۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۴ دسامبر ۲۰۱۸ ـ ۴ دیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 368, Divan e Shamsگویم سخنِ شِکَرنَباتت(۱)؟یا قِصّه چشمه حَیاتت؟رُخ بر رُخ من نهی بگویمکز بهرِ چه شاه کرد ماتت(۲)در خرمنت آتشی درانداختکز خرمنِ خود دهد زَکاتت(۳)سرسبز کند چو تَرِّه زارَت(۴)تا بازخَرَد زِ تُرَّهاتَت(۵)در آتشِ عشق چون خَلیلی(۶)خوش باش که می‌دهد نجاتتعَقلت شبِ قَدر دید و صد عیدکَز عشق دَریده شد بَراتَت(۷)سوگند به سایه لطیفتسوگند نمی‌خورم به ذاتَت(۸)در ذاتِ تو کِی رسند جانها؟چون غَرقه شدند در صِفاتتچون جوی روان و ساجِدت(۹) کردتا پاک کند ز سَیِّئاتَت(۱۰)از هر جهتی تو را بَلا دادتا بازکِشد به بی‌جَهاتَت(۱۱)گفتی که خَمُش کُنم، نکردیمی‌خندد عشق بر ثُباتَت(۱۲)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1298چیز دیگر ماند، اما گفتنشبا تو، روحُ القُدس گوید بی مَنَشنی، تو گویی هم به گوشِ خویشتننی من و نی غیرِ من ای هم تو من  مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2253زنده شد او چون پیمبر را بدیدگوییا آن دَم مر او را آفریدگفت: بیماری، مرا این بخت دادکآمد این سلطان بَرِ من بامدادمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1054هم‌چو گورِ کافران پر دود و ناروز برون بَر بسته صد نقش و نگارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1084هوش را توزیع کردی بر جِهاتمی‌نیرزد تَرّه‌ای آن تُرَّهاتآبِ هُش را می‌کشد هر بیخِ خارآبِ هوشت چون رسد سوی ثِمار؟هین بزن آن شاخِ بَد را خَو کُنَش(۱۳)آب ده این شاخِ خوش را، نو کنشهر دو سبزند این زمان، آخر نگرکین شود باطل، از آن روید ثمرآبِ باغ این را حلال، آن را حرامفرق را آخر ببینی، وَالسَّلامحافظ، غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۸۳Hafez Poem(Qazal)# 183, Ghazaliatچه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیآن شبِ قدر که این تازه براتم دادندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۶۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3460خویش را صافی کن از اوصافِ خودتا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خودمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4726هر چه گویی ای دَمِ هستی از آنپردهٔ دیگر بر او بستی، بدانآفتِ اِدراکِ آن، قال است و حالخون به خون شستن، محال است و محالمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2063تا به دیوارِ بَلا ناید سَرَشنشنود پندِ دل آن گوشِ کَرَشمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 417هم‌چو گورِ کافران، بیرون حُلَل(۱۴)اندرون، قهرِ خدا عَزَّ وَ جَلّ(۱۵)چون قُبور آن را مُجَصَّص(۱۶) کرده‌اندپردهٔ پندار پیش آورده‌اندطبعِ مِسکینت مُجَصَّص از هنرهمچو نخلِ موم، بی‌برگ و ثَمَر(۱۷)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2996ساخت موسی قدس در، بابِ صَغیرتا فرود آرند سر قومِ زَحیر(۱۸)زآنکه جَبّاران(۱۹) بدند و سرفرازدوزخ آن باب صغیر است و نیازمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2998آنچنانکه حق ز گوشت و استخواناز شهان باب صغیری ساخت هاناهل دنیا سجدهٔ ایشان کنندچونکه سجدهٔ کبریا را دشمن اندساخت سرگین‌دانکی(۲۰)، محرابشاننام آن محراب، میر و پهلوانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1934, Divan e Shamsخاکی بودم خموش و ساکنمستم کردی به هست کردنهستی بگذارم و شوم خاکتا هست کنی مرا دگر فنخاموش که گفت نیز هستی استباش از پی اَنْصِتُواش(۲۱) اَلکَن(۲۲)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3456اَنْصِتُوا را گوش کن، خاموش باشچون زبانِ حق نگشتی، گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2725صبر و خاموشی جَذوبِ رحمت استوین نشان جستن، نشان علّت استاَنْصِتُوا بپذیر، تا بر جانِ توآید از جانان، جزای اَنْصِتُوامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1465طاعِنان(۲۳) همچون سگان بر بَدرِ توبانگ می‌دارند سوی صدرِ تواین سگان کَرّاند ز امرِ اَنصِتُوااز سَفَه(۲۴)، وَع وَع کنان بر بَدرِ توهین بمگذار ای شفا رنجور راتو ز خشمِ کَر، عصای کور رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3692پس شما خاموش باشید اَنْصِتواتا زبانتان من شوم در گفت و گومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1273گوش وَر(۲۵) یکبار خندد، کَر دو بارچونکه لاغ(۲۶) اِملی(۲۷) کند یاری به یاربارِ اوّل از رَهِ تقلید و سَوْم(۲۸)که همی‌ بیند که می‌خندند قومکر بخندد همچو ایشان آن زمانبی خبر از حالتِ خندندگانباز وا پُرسد که خنده بر چه بود؟پس دوم کَرَّت(۲۹) بخندد چون شنودپس مُقَلِّد(۳۰) نیز مانندِ کَر استاندر آن شادی که او را در سَر استمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1282چونکه چشمش را گشاید امرِ قُمپس بخندد چون سحر بار دُوُمخنده‌ش آید هم بر آن خندهٔ خودشکه در آن تقلید بر می‌آمدشگوید از چندین رَهِ دُور و درازکین حقیقت بود و این اسرارِ رازمن در آن وادی چگونه خود ز دُورشادیی می‌کردم از عَمیا(۳۱) و شورمن چه می‌بستم خیال(۳۲) و آن چه بود؟درکِ سُستم سست نقشی می‌نمودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1289آن مُقَلِّد هست چون طفلِ عَلیلگر چه دارد بحثِ باریک و، دلیلمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1309آبِ دیدهٔ او چو دیدهٔ او بُوَددیدهٔ نادیده، دیده کَی شودآنچه او بیند نتان کردن مَساس(۳۳)نه از قیاس عقل و نه از راهِ حواسشب گریزد، چونکه نور آید ز دُورپس چه داند ظلمتِ شب حالِ نور؟پشّه بگریزد ز بادِ با دَها(۳۴)پس چه داند پشّه ذوقِ بادها؟چون قدیم آید، حَدَث(۳۵) گردد عَبَث(۳۶)پس کجا داند قدیمی را حَدَث؟بر حَدَث چون زد قِدَم(۳۷) دَنگش(۳۸) کندچونکه کردش نیست، همرنگش کندگر بخواهی تو، بیابی صد نظیرلیک من پَروا(۳۹) ندارم ای فقیراین الم و حم(۴۰)*، این حروفچون عصایِ موسی آمد در وُقوفحرف ها مانَد بدین حرف از برونلیک باشد در صفاتِ این زبونهر که گیرد او عصائی ز امتحانکَی بُوَد چون آن عصا وقتِ بیان؟عیسوی ست این دَم نه هر باد و دَمیکه برآید از فرح یا از غمیاین الم و حم ای پدرآمده ست از حضرتِ مَولَی البَشَر(۴۱)هر الف لامی چه می‌ماند بدین؟گر تو جان داری، بدین چشمش مَبینگر چه ترکیبش حروف است ای هُماممی ‌بمانَد هم به ترکیبِ عوامهست ترکیبِ محمّد لَحم(۴۲) و پوستگرچه در ترکیب، هر تن جنسِ اوستگوشت دارد، پوست دارد، استخوانهیچ این ترکیب را باشد همان؟کاندر آن ترکیب آمد معجزاتکه همه ترکیب ها گشتند ماتهمچنان ترکیبِ حم کتابهست بس بالا و، دیگرها نشیبزانکه زین ترکیب آید زندگیهمچو نفخِ(۴۳) صُور(۴۴) در درماندگیاژدها گردد، شکافد بحر راچون عصا، حم، از دادِ خداظاهرش مانَد به ظاهرها، ولیکقُرصِ نان از قُرصِ مَه دور است نیکگریهٔ او، خندهٔ او، نطقِ او**نیست از وی، هست محضِ خُلقِ هوچونکه ظاهرها گرفتند احمقانو آن دقایق شد از ایشان بس نهانلاجَرَم محجوب گشتند از غَرَضکه دقیقه فوت شد در مُعتَرَض(۴۵)*حروف مقطعه، (حرف‌های گسسته) حروفی هستند که در ابتدای برخی از سوره های قران آمده‌ است. حروف مقطعه در ابتدای ۲۹ سوره از سوره‌های قرآن آمده و مجموعاً ۷۸ حرف است که با حذف تکرارها، ۱۴ حرف می‌شود.الم: بقره، آل عمران، عنکبوت، الروم، لقمان، السجده، تکرار۶ دفعه، تعداد حروف ۱۸ حم: غافر، فصلت، الزخرف، الدخان، الجاثیه، الاحقاف، تکرار۶ دفعه،  تعداد حروف  ۱۲** قرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ۳،۴Quran, Sooreh Najm(#53), Line #3,4وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰو هرگز به هوای نفس سخن نمی‌گوید، سخن او هیچ غیر وحی خدا نیست.(۱) شِکَرنَبات: نوعی نبات(۲) مات کردن: بردن از حریف در شطرنج، گرفتاری انسان در مشکلات ذهنی(۳) زَکات: قسمتی از مال که به ‌دستور شرع باید در راه خدا بدهند، در اینجا بخشش و ایثار ایزدی(۴) تَره زار: سبزی زار، در اینجا رشد ذهنی انسان در ابعاد مختلف(۵) تُرَّهه: سخن بی‌فایده، یاوه، بیهوده(۶) خَلیل: لقب ابراهیم پیامبر(۷) بَرات: حواله، سند آزادی انسان از ذهن(۸) ذات: عین و جوهر و حقیقت چیزی(۹) ساجِد: سجده کننده(۱۰) سَیِّئات: جمع سَیِّئَه به معنی خطا، گناه، بدی(۱۱) بی‌جَهات: موجودی که برتر از جا و جهت است، عالَم الهی(۱۲) ثُبات: پایداری، پابرجا بودن(۱۳) خَو کردن: بریدن شاخه های درخت، هرس کردن(۱۴) حُلَل: زیورها، پیرایه ها، جمع حُلّه(۱۵) عَزَّ وَ جَلّ: گرامی و بزرگ است، از صفات خداوند(۱۶) مُجَصَّص: گچ اندوده، گچ کاری شده(۱۷) ثَمَر: میوه، بر(۱۸) قومِ زَحیر: مردم بیمار و آزار دهنده(۱۹) جَبّار: ستمگر، ظالم(۲۰) سِرگین‌دان: زباله دان(۲۱) اَنصِتُوا: خاموش باشید(۲۲) اَلکَن: کند زبان، کسی که زبانش هنگام حرف زدن می‌گیرد(۲۳) طاعِن: طعنه‌زننده، سرزنش‌کننده(۲۴) سَفَه: نادانی، بی خردی(۲۵) گوش وَر: شنوا، ( ور پسوند دارندگی است )(۲۶) لاغ: شوخی، لطیفه(۲۷) اِملی: همان املا است، در اینجا به معنی تعریف کردن است.(۲۸) سَوْم: عرضه کردن، تکلّف(۲۹) کَرَّت: دفعه، مرتبه(۳۰) مُقَلِّد: کسی که از دیگری تقلید کند، تقلید کننده(۳۱) عَمیا: کور(۳۲) خیال بستن: خیال کردن، مصوّر شدن(۳۳) مَسّ نمودن: درک کردن(۳۴) دَها: نیرومند(۳۵) حَدَث: حادث، نو و تازه(۳۶) عَبَث: بیهوده(۳۷) قِدَم: ازلی بودن، قدیم بودن(۳۸) دَنگ: ابله، در اینجا به معنی بی خویشی و کسی که هویّتش ربوده شده است.(۳۹) پَروا: توجه، التفات(۴۰) الم و حم: حروف مقطعه قرآنی مانند (الف لام میم) و (حاء میم)(۴۱) مولَی البَشَر: حضرت پروردگار(۴۲) لَحم: گوشت(۴۳) نَفخ: دمیدن(۴۴) صُور: شیپور(۴۵) مُعتَرَض: اعتراض و ستیزه جویی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 368, Divan e Shamsگویم سخن شکرنباتتیا قصه چشمه حیاتترخ بر رخ من نهی بگویمکز بهر چه شاه کرد ماتتدر خرمنت آتشی درانداختکز خرمن خود دهد زکاتتسرسبز کند چو تره زارتتا بازخرد زِ ترهاتتدر آتش عشق چون خلیلیخوش باش که می‌دهد نجاتتعقلت شب قدر دید و صد عیدکز عشق دریده شد براتتسوگند به سایه لطیفتسوگند نمی‌خورم به ذاتتدر ذات تو کی رسند جانهاچون غرقه شدند در صفاتتچون جوی روان و ساجدت کردتا پاک کند ز سیئاتتاز هر جهتی تو را بلا دادتا بازکشد به بی‌جهاتتگفتی که خمش کنم نکردیمی‌خندد عشق بر ثباتتمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1298چیز دیگر ماند اما گفتنشبا تو روح القدس گوید بی منشنی تو گویی هم به گوش خویشتننی من و نی غیرِ من ای هم تو من  مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2253زنده شد او چون پیمبر را بدیدگوییا آن دم مر او را آفریدگفت بیماری مرا این بخت دادکآمد این سلطان برِ من بامدادمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1054هم‌چو گور کافران پر دود و ناروز برون بر بسته صد نقش و نگارمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1084هوش را توزیع کردی بر جِهاتمی‌نیرزد تره‌ای آن ترهاتآب هش را می‌کشد هر بیخِ خارآب هوشت چون رسد سوی ثمارهین بزن آن شاخ بد را خو کنشآب ده این شاخ خوش را نو کنشهر دو سبزند این زمان آخر نگرکین شود باطل از آن روید ثمرآب باغ این را حلال آن را حرامفرق را آخر ببینی والسلامحافظ، غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۸۳Hafez Poem(Qazal)# 183, Ghazaliatچه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیآن شب قدر که این تازه براتم دادندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۶۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3460خویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خودمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4726هر چه گویی ای دم هستی از آنپردهٔ دیگر بر او بستی بدانآفت ادراک آن قال است و حالخون به خون شستن محال است و محالمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2063تا به دیوار بلا ناید سرشنشنود پند دل آن گوش کرشمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 417هم‌چو گورِ کافران، بیرون حللاندرون قهرِ خدا عز و جلچون قبور آن را مجصص کرده‌اندپردهٔ پندار پیش آورده‌اندطبع مسکینت مجصص از هنرهمچو نخل موم بی‌برگ و ثمرمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2996ساخت موسی قدس در باب صغیرتا فرود آرند سر قوم زحیرزآنکه جباران بدند و سرفرازدوزخ آن باب صغیر است و نیازمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2998آنچنانکه حق ز گوشت و استخواناز شهان باب صغیری ساخت هاناهل دنیا سجدهٔ ایشان کنندچونکه سجدهٔ کبریا را دشمن اندساخت سرگین‌دانکی محرابشاننام آن محراب میر و پهلوانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1934, Divan e Shamsخاکی بودم خموش و ساکنمستم کردی به هست کردنهستی بگذارم و شوم خاکتا هست کنی مرا دگر فنخاموش که گفت نیز هستی استباش از پی انصتواش الکنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3456انصتوا را گوش کن خاموش باشچون زبان حق نگشتی گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2725صبر و خاموشی جذوب رحمت استوین نشان جستن نشان علت استانصتوا بپذیر تا بر جان توآید از جانان جزای انصتوامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1465طاعنان همچون سگان بر بدر توبانگ می‌دارند سوی صدر تواین سگان کراند ز امرِ انصتوااز سفه وع وع کنان بر بدر توهین بمگذار ای شفا رنجور راتو ز خشم کر عصای کور رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3692پس شما خاموش باشید انصتواتا زبانتان من شوم در گفت و گومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1273گوش ور یکبار خندد کر دو بارچونکه لاغ املی کند یاری به یاربار اول از ره تقلید و سومکه همی‌ بیند که می‌خندند قومکر بخندد همچو ایشان آن زمانبی خبر از حالت خندندگانباز وا پرسد که خنده بر چه بودپس دوم کرت بخندد چون شنودپس مقلد نیز مانند کر استاندر آن شادی که او را در سر استمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1282چونکه چشمش را گشاید امر قمپس بخندد چون سحر بار دومخنده‌ش آید هم بر آن خندهٔ خودشکه در آن تقلید بر می‌آمدشگوید از چندین ره دور و درازکین حقیقت بود و این اسرارِ رازمن در آن وادی چگونه خود ز دورشادیی می‌کردم از عمیا و شورمن چه می‌بستم خیال و آن چه بوددرک سستم سست نقشی می‌نمودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1289آن مقلد هست چون طفل علیلگر چه دارد بحث باریک و دلیلمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1309آب دیدهٔ او چو دیدهٔ او بوددیدهٔ نادیده دیده کی شودآنچه او بیند نتان کردن مساسنه از قیاس عقل و نه از راه حواسشب گریزد چونکه نور آید ز دورپس چه داند ظلمت شب حال نورپشه بگریزد ز باد با دهاپس چه داند پشه ذوق بادهاچون قدیم آید حدث گردد عبثپس کجا داند قدیمی را حدثبر حدث چون زد قدم دنگش کندچونکه کردش نیست همرنگش کندگر بخواهی تو بیابی صد نظیرلیک من پروا ندارم ای فقیراین الم و حم این حروفچون عصای موسی آمد در وقوفحرف ها ماند بدین حرف از برونلیک باشد در صفات این زبونهر که گیرد او عصائی ز امتحانکی بود چون آن عصا وقت بیانعیسوی ست این دم نه هر باد و دمیکه برآید از فرح یا از غمیاین الم و حم ای پدرآمده ست از حضرت مولی البشرهر الف لامی چه می‌ماند بدینگر تو جان داری بدین چشمش مبینگر چه ترکیبش حروف است ای هماممی ‌بماند هم به ترکیب عوامهست ترکیب محمد لحم و پوستگرچه در ترکیب هر تن جنس اوستگوشت دارد پوست دارد استخوانهیچ این ترکیب را باشد همانکاندر آن ترکیب آمد معجزاتکه همه ترکیب ها گشتند ماتهمچنان ترکیب حم کتابهست بس بالا و دیگرها نشیبزانکه زین ترکیب آید زندگیهمچو نفخ صور در درماندگیاژدها گردد شکافد بحر راچون عصا حم از داد خداظاهرش ماند به ظاهرها ولیکقرص نان از قرص مه دور است نیکگریهٔ او خندهٔ او نطق او**نیست از وی هست محض خلق هوچونکه ظاهرها گرفتند احمقانو آن دقایق شد از ایشان بس نهانلاجرم محجوب گشتند از غرضکه دقیقه فوت شد در معترض*حروف مقطعه، (حرف‌های گسسته) حروفی هستند که در ابتدای برخی از سوره های قران آمده‌ است. حروف مقطعه در ابتدای ۲۹ سوره از سوره‌های قرآن آمده و مجموعاً ۷۸ حرف است که با حذف تکرارها، ۱۴ حرف می‌شود.الم: بقره، آل عمران، عنکبوت، الروم، لقمان، السجده، تکرار۶ دفعه، تعداد حروف ۱۸ حم: غافر، فصلت، الزخرف، الدخان، الجاثیه، الاحقاف، تکرار۶ دفعه،  تعداد حروف  ۱۲** قرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ۳،۴Quran, Sooreh Najm(#53), Line #3,4وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰو هرگز به هوای نفس سخن نمی‌گوید، سخن او هیچ غیر وحی خدا نیست.

12.27.2018

Ganje Hozour audio Program #742

برنامه صوتی شماره ۷۴۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۷ دسامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۷ آذرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1125, Divan e Shamsچون سرِ کَس نیستَت، فتنه مکن، دل مَبَرچونکه ببُردی دلی، باز مرانَش ز درچشمِ تو چون رَه زند، رَه زده(۱) را رَه نمازلفت اگر سر کَشد، عشوه هندو مَخرعشق بُوَد گلسِتان پرورش از وی سِتان(۲)از شَجَره(۳) فقر شد باغِ درون پرثمر(۴)جمله(۵) ثَمر ز آفتاب پخته و شیرین شودخواب و خورَم را بِبَر تا برسم نزد خور(۶)طَبعِ(۷) جهان کُهنه دان، عاشقِ او کُهنه دوزتازه و تَرَّست عشق، طالبِ او تازه ترعشق برد جو به جو تا لبِ دریای هُوکُهنه خَران را بگو اِسکی بَبُج کيمده وَر(۸)؟هر کس یاری گُزید، دل سویِ دلبر پریدنَحس(۹) قرینِ زُحَل(۱۰)، شَمس قرینِ قَمردل خود ازین عام(۱۱) نیست، با کَسَش آرام نیستگر تو قَلندر(۱۲) دلی، نیست قَلندر بشرتن چو ز آبِ مَنیست(۱۳)، آب به پستی روداصلِ دل از آتشست، او نَرود جز زَبَر(۱۴)غیرِ دل و غیرِ تن هست تو را گوهریبی‌خبری زان گُهَر، تا نشوی بی‌خبرحکیم سبزواری، غزل شماره ۵Hakim Sabzevari Poem(Qazal)# 5در خویشتن بدید عَیان شاهدِ اَلـَستهر کو درید پرده پندارِ خویش رامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1127, Divan e Shamsوَجْهُکَ مِثْلُ القَمَر قَلْبُکَ مِثْلُ الحَجَررُوحُکَ رُوحُ البَقا حُسْنُکَ نُورُ البَصَرروی تو چو ماه، دلِ تو چو سنگ است، جان تو جان بقا و جمال تو نور دیده است.دشمنِ تو در هنر، شد به مَثَل دُمِّ خَرچند بپیماییَش؟ نیست فزون، کم شُمَر(۱۵)اُقسِمُ بِالعادِیاتْ، اُحْلِفُ بِالـمُورِیات*غَیْرُکَ یا ذَاالصِّلات فی نَظَری کَالـمَدَربه اسبانِ نفس نفس زن قسم یاد می کنم، به اسبانی که با سُم خود از سنگ آتش می جهانند، سوگند می خورم که ای صاحب بخشایشها جز تو در نظرم چون کلوخ است.هر که بجز عاشق است در تُرُشی(۱۶) لایق استلایقِ حلوا شِکَر، لایقِ سرکه کَبَر(۱۷)هِجْرُکَ رُوحی فِداکْ، زَلْزَلَنی فی هَواککُلُّ کَریمٍ سِواک فَهْوَ خِداعٌ غَرَرجانم فدای تو، هجر تو در عشق تو مرا به لرزه درآورده است، جز تو هر بخشنده دیگر در نظر من حیله گر و مُحیل است.* قرآن کریم، سوره العاديات(۱۰۰)Quran, Sooreh Alaadiat(#100)وَالْعَادِيَاتِ(۱۸) ضَبْحًا(۱۹)(۱)سوگند به اسبان دونده‌اى كه نفس‌نفس مى‌زنند،فَالْمُورِيَاتِ(۲۰) قَدْحًا(۲۱)(۲)سوگند به اسبانى كه به سُم از سنگ آتش مى‌جهانند،فَالْمُغِيرَاتِ(۲۲) صُبْحًا(۲۳)(۳)و سوگند به اسبانى كه بامدادان هجوم آورند،فَأَثَرْنَ(۲۴) بِهِ نَقْعًا(۲۵)(۴)و در آنجا غبار برانگيزند،فَوَسَطْنَ(۲۶) بِهِ جَمْعًا(۵)و در آنجا همه را در ميان گيرند،إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ(۲۷)(۶)كه: آدمى پروردگار خود را سپاس نمى‌گويد،وَإِنَّهُ عَلَىٰ ذَٰلِكَ لَشَهِيدٌ(۲۸)(۷)و او خود بر اين گواه است،وَإِنَّهُ لِحُبِّ(۲۹) الْخَيْرِ(۳۰) لَشَدِيدٌ(۸)او مال را فراوان دوست دارد.أَفَلَا يَعْلَمُ(۳۱) إِذَا بُعْثِرَ(۳۲) مَا فِي الْقُبُورِ(۹)آيا نمى‌داند كه چون آنچه در گورهاست زنده گردد،وَحُصِّلَ(۳۳) مَا فِي الصُّدُورِ(۱۰) و آنچه در دلها نهان است آشكار شود،إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ يَوْمَئِذٍ(۳۴) لَخَبِيرٌ(۳۵)(۱۱)پروردگارشان در آن روز از حالشان آگاه است؟ترجمه استاد الهی قمشه ایElahi Ghomshei Traslateقسم به اسبانی که (سواران اسلام در جهاد با کفار تاختند تا جایی که) نفسشان به شماره افتاد.(۱)و در تاختن از سم خود بر سنگ آتش افروختند.(۲)و (بر دشمن شبیخون زدند تا) صبحگاه (آنها را) به غارت گرفتند.(۳)و گرد و غبار از دیار کفار بر انگیختند.(۴)و سپاه دشمن را همه در میان گرفتند.(۵)(قسم به اسبان این مجاهدان دین خدا) که انسان نسبت به پروردگارش کافر نعمت و ناسپاس است. (۶)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 914, Divan e Shamsز ناسپاسی ما بسته است روزنِ دلخدای گفت که انسان لِرَبّه لَکَنُودمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1132, Divan e Shamsعشق خَران(۳۶) جو به جو تا لبِ دریایِ هُوکُهنه خران کو به کو، اِسکی بَبُج کيمده وَرعشق خوش و تازه رو، عاشقِ او تازه ترشکلِ جهان کُهنه‌ یی، عاشقِ او کُهنه ترمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 560عقده‌یی که آن بر گلوی ماست سختکه بدانی که خَسی(۳۷) یا نیک‌بخت؟حَلِّ این اِشکال کُن، گر آدمیخرج این کُن دَم، اگر آدم‌ دمیحدِّ اَعیان(۳۸) و عَرَض(۳۹) دانسته گیرحدِّ خود را دان، که نبود زین گزیرچون بدانی حدِّ خود زین حد گُریزتا به بی‌حد در رسی ای خاکْ‌بیز(۴۰)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 569می‌فزاید در وسایط(۴۱) فلسفی(۴۲)از دلایل باز برعکسش صَفی(۴۳)این گریزد از دلیل و از حجاباز پی مَدْلُول(۴۴) سر برده به جیبگر دُخان(۴۵) او را دلیل آتش استبی‌دُخان ما را در آن آتش خوش استخاصه این آتش که از قرب و وَلا(۴۶)از دُخان نزدیک‌تر آمد به ماقرآن کریم، سوره (۵۰) ق، آيه ۱۶Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #16... وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ.... و ما از رگ گردن او، به او نزدیک تریم.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 881صد جَوالِ زَر بیاری ای غَنیحق بگوید دل بیار ای مُنحَنی(۴۷)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 883ننگرم در تو، در آن دل بنگرمتحفه او را آر، ای جان، بر دَرَممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 885مادر و بابا و اصلِ خلق، اوستای خُنُک(۴۸) آنکس که دانَد دل ز پوستتو بگویی: نَک(۴۹) دل آوردم به توگویدت: پُرَّست ازین دل ها قُتو(۵۰)آن دلی آور که قطبِ عالَم اوستجانِ جانِ جانِ جانِ آدم اوستاز برای آن دلِ پر نور و بِرّ(۵۱)هست آن سلطانِ دل ها منتظرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 890پس دلِ پژمردهٔ پوسیده‌ جانبر سرِ تخته نهی، آن سو کشانکه دل آوردم تو را ای شهریاربه ازین دل نَبوَد اندر سبزوارگویدت: این گورخانه‌ست ای جَری(۵۲)که دلِ مُرده بدینجا آوری؟رو بیاور آن دلی کو شاه‌خُوست(۵۳)که امانِ سبزوارِ کون از اوستگویی: آن دل زین جهان پنهان بُوَدزآنکه ظلمت با ضِیا(۵۴) ضدّان بُوَددشمنیِّ آن دل از روزِ اَلـَستسبزوارِ طبع را میراثی استزآنکه او بازست و دنیا شهرِ زاغدیدنِ ناجنس بر ناجنس داغور کند نرمی، نفاقی می‌کندز استِمالَت(۵۵) اِرتِفاقی(۵۶) می‌کندمی‌کند، آری، نه از بهرِ نیازتا که ناصِح(۵۷) کم کند نُصحِ(۵۸) دراززآنکه این زاغِ خَسِ(۵۹) مُردارجُوصد هزاران مکر دارد تُو به تُوگر پذیرند آن نِفاقش را، رهیدشد نِفاقش عینِ صِدقِ مُستَفید(۶۰)زآنکه آن صاحبدلِ با کَرّ و فَرهست در بازارِ ما مَعیوب‌خَر(۶۱)صاحبِ دل جو اگر بی‌جان نه‌ایجنسِ دل شو گر ضدِ سلطان نه‌ایآنکه زَرقِ(۶۲) او خوش آید مر تو راآن ولیِّ توست، نه خاصِ خداهر که او بر خو و بر طبعِ تو زیستپیشِ طبعِ تو ولیّ است و نبی سترو، هوا بگذار، تا بویت شودوآن مَشامِ خوش عَبَرجُویت(۶۳) شوداز هوا رانی(۶۴) دماغت فاسد استمُشک و عَنبَر پیشِ مغزت کاسِد(۶۵) است(۱) رَه زده: آنکه راهش را زده و گمراهش کرده باشند، گمراه(۲) سِتاندن: گرفتن، بدست آوردن(۳) شَجَره: درخت(۴) ثَمَر: بار درخت، میوه (۵) جمله: همه، همگی(۶) خور: خورشید(۷) طَبع: خوی، سِرشت (۸) اِسکی بَبُج کیمده ور: کفش کهنه که دارد(کفش کهنه می خریم)(۹) نَحس: شوم، بد یمن، در احکام نجوم، ویژگی برخی سیارات(۱۰) زُحَل: ششمین سیارۀ منظومۀ شمسی، کیوان. منجمان قدیم آن‌ را نحس اکبر می‌دانستند.(۱۱) عام: همه مردم(۱۲) قَلندر: بی قید و از دنیا گذشته، بدون هم هویّت شدگی(۱۳) منی: مَن گفتن، کِبر و غرور (۱۴) زَبَر: بالا، فوق(۱۵) شُمَر: بشمار، اندازه بگیر(۱۶) تُرُش: بداخلاق(۱۷) کَبَر: درختچه‌ای خاردار با برگ‌های پهن و گل‌های سفید که مصرف دارویی دارد و از غنچۀ آن ترشی تهیه می‌شود.(۱۸) عادیات: جمع عادیه به معنی دونده(۱۹) ضَبْح: نفس نفس زدن های تند(۲۰) مُورِيَات: جمع موریه: جرقه زننده، شرار انگیز(۲۱) قَدْح: آتش افروختن(۲۲) مُغِيرَات: جمع مُغیره: یورش آورنده(۲۳) صُبْح: بامداد(۲۴) اَثَرْنَ: انگیختند(۲۵) نَقْع: گرد و غبار(۲۶) وَسَطْنَ: به وسط و میان رفتند(۲۷) كَنُود: بس ناسپاس(۲۸) لَشَهيد: البته گواه است(۲۹) لِحُبّ: برای دوستی(۳۰) خَيْر: دارایی(۳۱) اَفَلَا يَعْلَمُ: مگر نمی داند(۳۲) بُعْثِرَ: برانگیخته شد(۳۳) حُصِّلَ: حاصل گردیده(۳۴) يَوْمَئِذٍ: در آن روز(۳۵)خَبِير: آگاه(۳۶) عشق خَران: خریداران عشق(۳۷) خَس: خار، خاشاک، پست و فرومایه(۳۸) اَعیان: جمع عَین، در اینجا مراد جوهر است.(۳۹) عَرَض: ماهیتی است که اگر موجود شود وجودش قائم به جوهر است، مانند رنگ و شکل و کمیت جسم که به جسم قائم است، [مقابل جوهر] آنچه قائم به غیر باشد.(۴۰) خاکْ‌بیز: خاک بیزنده، (بیختن: الک کردن، غربال کردن)، کسی که خاک را غربال می کند.(۴۱) وسایط: جمع واسطه(۴۲) فلسفی: منسوب به فلسفه، فیلسوف، من ذهنی(۴۳) صَفی: مراد از صفی همان صافی است، خالص، انسان زنده به حضور(۴۴) مَدْلُول: دلالت کرده شده، رهنمون شده(۴۵) دُخان: دود(۴۶) وَلا: دوستی و محبت(۴۷) مُنحَنی: خمیده(۴۸) خُنُک: خوشا(۴۹) نَک: اینک(۵۰) قُتو: نام شهری در ترکستان، در اینجا به معنی دنیا و عالَم ظاهر(۵۱) بِرّ: نیکی(۵۲) جَری: گستاخ(۵۳)‌ شاه‌خُو: شاه صفت(۵۴) ضِیا: نور، روشنایی(۵۵) اِستِمالَت: کسی را به سوی خود متمایل کردن، دلجویی کردن(۵۶) ‌اِرتِفاق: همراهی و مدارا کردن، سازش نمودن(۵۷) ناصِح: نصیحت‌کننده(۵۸) نُصح: پند و اندرز(۵۹) خَس: انسان پست، فرومایه، ناکس(۶۰) ‌مُستَفید: کسی که فایده طلب میکند(۶۱) مَعیوب‌خَر: مَعیوب‌ خَرنده، کسی که جنس معیوب را می خرد(۶۲) زَرق: مکر، حیله(۶۳) عَبَرجُو: جوینده بوی دلاویز عَنبر(۶۴) هوا رانی: هوس رانی(۶۵) کاسِد: بی‌رونق، بی‌رواج************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۲۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1125, Divan e Shamsچون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبرچونکه ببردی دلی باز مرانش ز درچشم تو چون ره زند ره زده را ره نمازلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخرعشق بود گلستان پرورش از وی ستاناز شجره فقر شد باغ درون پرثمرجمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شودخواب و خورم را ببر تا برسم نزد خورطبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوزتازه و ترست عشق طالب او تازه ترعشق برد جو به جو تا لب دریای هوکهنه خران را بگو اسکی ببج کيمده ورهر کس یاری گزید دل سوی دلبر پریدنحس قرین زحل شمس قرین قمردل خود ازین عام نیست با کسش آرام نیستگر تو قلندر دلی نیست قلندر بشرتن چو ز آب منیست آب به پستی روداصل دل از آتشست او نرود جز زبرغیر دل و غیر تن هست تو را گوهریبی‌خبری زان گهر تا نشوی بی‌خبرحکیم سبزواری، غزل شماره ۵Hakim Sabzevari Poem(Qazal)# 5در خویشتن بدید عیان شاهد الستهر کو درید پرده پندارِ خویش رامولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1127, Divan e Shamsوجهک مثل القمر قلبک مثل الحجرروحک روح البقا حسنک نور البصرروی تو چو ماه، دلِ تو چو سنگ است، جان تو جان بقا و جمال تو نور دیده است.دشمن تو در هنر شد به مثل دم خرچند بپیماییش نیست فزون کم شمراقسم بالعادیات احلف بالـمورِیات*غیرک یا ذاالصلات فی نظری کالمدربه اسبانِ نفس نفس زن قسم یاد می کنم، به اسبانی که با سُم خود از سنگ آتش می جهانند، سوگند می خورم که ای صاحب بخشایشها جز تو در نظرم چون کلوخ است.هر که بجز عاشق است در ترشی لایق استلایق حلوا شکر لایق سرکه کبرهجرک روحی فداک زلزلنی فی هواککل کریم سواک فهو خداع غررجانم فدای تو، هجر تو در عشق تو مرا به لرزه درآورده است، جز تو هر بخشنده دیگر در نظر من حیله گر و مُحیل است.* قرآن کریم، سوره العاديات(۱۰۰)Quran, Sooreh Alaadiat(#100)وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا(۱)سوگند به اسبان دونده‌اى كه نفس‌نفس مى‌زنند،فَالْمُورِيَاتِ قَدْحًا(۲)سوگند به اسبانى كه به سُم از سنگ آتش مى‌جهانند،فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحًا(۳)و سوگند به اسبانى كه بامدادان هجوم آورند،فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا(۴)و در آنجا غبار برانگيزند،فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا(۵)و در آنجا همه را در ميان گيرند،إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ(۶)كه: آدمى پروردگار خود را سپاس نمى‌گويد،وَإِنَّهُ عَلَىٰ ذَٰلِكَ لَشَهِيدٌ(۷)و او خود بر اين گواه است،وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ(۸)او مال را فراوان دوست دارد.أَفَلَا يَعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِي الْقُبُورِ(۹)آيا نمى‌داند كه چون آنچه در گورهاست زنده گردد،وَحُصِّلَ مَا فِي الصُّدُورِ(۱۰) و آنچه در دلها نهان است آشكار شود،إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَخَبِيرٌ(۱۱)پروردگارشان در آن روز از حالشان آگاه است؟ترجمه استاد الهی قمشه ایElahi Ghomshei Traslateقسم به اسبانی که (سواران اسلام در جهاد با کفار تاختند تا جایی که) نفسشان به شماره افتاد.(۱)و در تاختن از سم خود بر سنگ آتش افروختند.(۲)و (بر دشمن شبیخون زدند تا) صبحگاه (آنها را) به غارت گرفتند.(۳)و گرد و غبار از دیار کفار بر انگیختند.(۴)و سپاه دشمن را همه در میان گرفتند.(۵)(قسم به اسبان این مجاهدان دین خدا) که انسان نسبت به پروردگارش کافر نعمت و ناسپاس است. (۶)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 914, Divan e Shamsز ناسپاسی ما بسته است روزن دلخدای گفت که انسان لربه لکنودمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1132, Divan e Shamsعشق خران جو به جو تا لب دریای هوکهنه خران کو به کو اسکی ببج کيمده ورعشق خوش و تازه رو عاشق او تازه ترشکل جهان کهنه‌ یی عاشق او کهنه ترمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 560عقده‌یی که آن بر گلوی ماست سختکه بدانی که خسی یا نیک‌بختحل این اشکال کن گر آدمیخرج این کن دم اگر آدم‌ دمیحد اعیان و عرض دانسته گیرحد خود را دان که نبود زین گزیرچون بدانی حد خود زین حد گریزتا به بی‌حد در رسی ای خاک بیزمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 569می‌فزاید در وسایط فلسفیاز دلایل باز برعکسش صفیاین گریزد از دلیل و از حجاباز پی مدلول سر برده به جیبگر دخان او را دلیل آتش استبی‌دخان ما را در آن آتش خوش استخاصه این آتش که از قرب و ولااز دخان نزدیک‌تر آمد به ماقرآن کریم، سوره (۵۰) ق، آيه ۱۶Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #16... وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ.... و ما از رگ گردن او، به او نزدیک تریم.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 881صد جوال زر بیاری ای غنیحق بگوید دل بیار ای منحنیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 883ننگرم در تو در آن دل بنگرمتحفه او را آر ای جان بر درممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 885مادر و بابا و اصل خلق اوستای خنک آنکس که داند دل ز پوستتو بگویی نک دل آوردم به توگویدت پرست ازین دل ها قتوآن دلی آور که قطب عالم اوستجان جان جان جان آدم اوستاز برای آن دل پر نور و برهست آن سلطان دل ها منتظرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 890پس دل پژمردهٔ پوسیده‌ جانبر سر تخته نهی آن سو کشانکه دل آوردم تو را ای شهریاربه ازین دل نبود اندر سبزوارگویدت این گورخانه‌ست ای جریکه دل مرده بدینجا آوریرو بیاور آن دلی کو شاه‌خوستکه امان سبزوارِ کون از اوستگویی آن دل زین جهان پنهان بودزآنکه ظلمت با ضیا ضدان بوددشمنی آن دل از روزِ الستسبزوار طبع را میراثی استزآنکه او بازست و دنیا شهرِ زاغدیدن ناجنس بر ناجنس داغور کند نرمی نفاقی می‌کندز استمالت ارتفاقی می‌کندمی‌کند آری نه از بهرِ نیازتا که ناصح کم کند نصح دراززآنکه این زاغ خس مردارجوصد هزاران مکر دارد تو به توگر پذیرند آن نفاقش را رهیدشد نفاقش عین صدق مستفیدزآنکه آن صاحبدل با کر و فرهست در بازارِ ما معیوب‌خرصاحب دل جو اگر بی‌جان نه‌ایجنس دل شو گر ضد سلطان نه‌ایآنکه زرق او خوش آید مر تو راآن ولی توست نه خاص خداهر که او بر خو و بر طبع تو زیستپیش طبع تو ولی است و نبی سترو هوا بگذار تا بویت شودوآن مشام خوش عبرجویت شوداز هوا رانی دماغت فاسد استمشک و عنبر پیش مغزت کاسد است

12.19.2018

Ganje Hozour audio Program #741

برنامه صوتی شماره ۷۴۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۰ دسامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۰ آذرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2536, Divan e Shamsمثالِ بازِ(۱) رنجورم زمین بر، من ز بیمارینه با اهلِ زمین جِنسم، نه امکان است طَیّاری(۲)چو دستِ شاه یاد آید، فتد آتش به جانِ مننه پَر دارم که بگریزم، نه بالَم می‌کند یاریاَلا ای بازِ مسکین، تو میانِ جغدها چونی؟نِفاقی(۳) کردیی گر عشق رو بستی به سَتّاری(۴)ولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینه؟خصوصاً از دو دیده سیل همچون چشمه جاریبس استَت عزّت و دوران ز ذوقِ عشقِ پُر لذّتکجا پیدا شود با عشق، یا تلخی و یا خواری؟اگر چه تو نداری هیچ مانندِ الف(۵)، عشقتبه صَدرِ(۶) حرفها دارد چرا؟ ز آن رو که آن داریحَلاوتهایِ(۷) جاویدان درونِ جانِ عُشّاقستز بهرِ چشم زخمست این نَفیر(۸) و این همه زاریتنِ عاشق چو رنجوران، فتاده زار بر خاکینیابد گردِ ایشان را به معنی مَه به سَیّاری(۹)مُغَفَّل وار(۱۰) پنداری تو عاشق را، ولیکن اوبه هر دَم پرده می‌سوزد ز آتشهایِ هشیاریلباس خویش می‌دَرَّد(۱۱)، قَبایِ جسم می‌سوزدکه تا وقتِ کنارِ دوست، باشد از همه عاری(۱۲)به غیرِ دوست هرچَش هست، طَرّاران(۱۳) همی ‌دزدندبه معنی کرده او زین فعل بر طَرّار طَرّاریکه تا خلوت کند زیشان، کند مشغول ایشان رابگیرد خانه تَجرید(۱۴) و خلوت را به عَیّاری(۱۵)ندانی سِرِّ این را تو که علم و عقلِ تو بُرده ستبُرونِ غار و تو شادان که خود در عینِ آن غاریبِدَرَّد زَهره(۱۶) جانت، اگر ناگاه بینی توکه از اصحابِ کَهفِ دل چگونه دور و اَغیاری(۱۷)ز یک حرفی ز رمزِ دل نَبُردی بوی اندر عمراگر چه حافظ و اهلی و استادی تو، ای قاری(۱۸)چه دورَت داشتند ایشان که قُطبِ(۱۹) کارها گشتیوزین اشغالِ بی‌کاران نداری تابِ بی‌کاریتو را دَم دَم همی ‌آرند کاری نو به هر لحظهکه تا نَبوَد فراغت هیچ، بر قانونِ مَکّاری(۲۰)گَهی سُودایِ(۲۱) استادی، گَهی شهوت دَراُفتادیگَهی پشتِ سِپَه(۲۲) باشی، گَهی در بندِ سالاریدَمار(۲۳) و وِیل(۲۴) بر جانت، اگر مَخدومِ(۲۵) شمس الدّینز تبریزت نفرماید زَکاتِ(۲۶) جانِ خود یاریسعدی، دیوان اشعار، غزل شمارهٔ ۵۸۹Sa'adi Poem(Qazal)# 589, Divan e Ashaarدست در دل کن و هر پرده پندار که هستبدر ای سینه که از دست ملامت چاکیسعدی، حکایت شمارهٔ ۷، در اخلاق درویشانSa'adi Poem, Hekayat #7, Dar Akhlagh e Darvishanنبيند مُدَّعى جز خويشتن راكه دارد پرده پندار در پيشگَرَت چشمِ خدا بينى ببخشندنبينى هيچ كس عاجزتر از خويشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3257شُکر کُن، غِرّه مشو، بینی مکن(۲۷)گوش دار و هیچ خودبینی مکنصد دریغ و درد کین عاریّتیاُمَّتان را دور کرد از اُمَّتیمن غلامِ آنکه اندر هر رِباط(۲۸)خویش را واصِل نداند بر سِماط(۲۹)بس رِباطی که بباید ترک کردتا به مسکن در رسد یک روز مردمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 628پس بدان این اصل را ای اَصل‌جُو(۳۰)هر که را دَرد است، او بُرده ست بُو(۳۱)هر که او بیدارتر، پُر دردترهر که او آگاه تر رُخ زردترگر ز جبرش آگهی، زاریت کو؟بینشِ زنجیرِ جَبّاریت کو؟بسته در زنجیر، چون شادی کند؟کِی اسیرِ حبس، آزادی کند؟ور تو می‌بینی که پایت بسته‌اندبر تو سرهنگانِ(۳۲) شَه بنشسته‌اندپس تو سرهنگی(۳۳) مکن با عاجزانزآنکه نَبوَد طبع و خوی عاجز، آنچون تو جبرِ او نمی‌بینی، مگوور همی بینی، نشانِ دید کو؟در هر آن کاری که میل استَت بدآنقدرتِ خود را همی بینی عیاندر هر آن کاری که میلت نیست و خواستاندر آن جبری شدی، کین از خداستانبیا در کارِ دنیا جبری‌اندکافران در کارِ عُقبی(۳۴) جبری‌اندانبیا را کارِ عُقبی اختیارجاهلان را کارِ دنیا اختیارزآنکه هر مرغی به سوی جنسِ خویشمی‌پرد او در پس و جان، پیش پیشکافران چون جنسِ سِجّین(۳۵) آمدندسِجنِ(۳۶) دنیا را خوش آیین(۳۷) آمدندانبیا چون جنسِ عِلّیّین(۳۸) بُدَندسوی عِلّیّینِ جان و دل شدندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1394ای برادر چون ببینی قصرِ او؟چونکه در چشمِ دلت رُسته است موچشمِ دل از مو و علّت پاک آروآنگه آن دیدارِ قصرش چشم دارهر که را هست از هوس ها جانِ پاکزود بیند حضرت و ایوانِ پاکمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 836چونکه غم‌ بینی، تو اِستِغفار کنغم به امرِ خالِق آمد، کار کنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 308چند آن لَنگیِّ تو رَهوار شدچند جانت بی غم و آزار شدای مُغَفَّل(۳۹) رشته‌ای بر پای بندتا ز خود هم گم نگردی ای لَوَند(۴۰)ناسپاسی و فراموشیِّ تویاد نآورد آن عسل‌نوشیِّ تولاجَرَم آن راه، بر تو بسته شدچون دلِ اهلِ دل، از تو خسته شدزودشان دریاب و اِستِغفار کنهمچو ابری، گریه‌های زار کنتا گلستانْشان سوی تو بشکفدمیوه‌های پخته بر خود واکَفَد(۴۱)هم بر آن دَر گَرد، کم از سگ مباشبا سگِ کَهف ار شدستی خواجه‌تاش(۴۲)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۱۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3163, Divan e Shamsکِی بُوَد کز وجود باز رَهَمدر عدم درپرم چو طَیّاری؟کِی بُوَد کز قفس برون پَرَّدمرغِ جانم به سوی گلزاری؟بچشد او غریب چاشت(۴۳) خوریبگشاید عجیب منقاریچون دل و چشم، معده نور خوردزآنکه اصلِ غذا بُد اَنواریبَل هُمْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمُبخورد یُرْزَقون* در اسراریآهویِ مشک نافِ من برهدناگه از دامِ چرخِ مَکّاریجان برِ جان‌هایِ پاک روددر جهانی که نیست پیکاری* قرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۱۶۹Quran, Sooreh Ale Emran(#3), Line #169وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَكسانى را كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده مپندار، بلكه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 684چون کند دعویِّ(۴۴) خیاطی خَسی(۴۵)افکند در پیش او شه، اطلسیکه بِبُر این را بَغَلطاق(۴۶) فراخز امتحان پیدا شود او را دو شاخگر نبودی امتحان هر بدیهر مُخَنَّث(۴۷) در وَغا(۴۸) رُستم بدیخود مُخَنَّث را زره پوشیده گیرچون ببیند زخم، گردد چون اسیرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 361یُسر(۴۹) با عُسر**(۵۰) است، هین آیِس(۵۱) مباشراه داری زین مَمات(۵۲) اندر معاشرَوح(۵۳) خواهی، جُبّه(۵۴) بشکاف ای پسرتا از آن صَفوَت(۵۵) برآری زود سر** قرآن کریم، سوره انشراح(۹۴)، آیه ۵Quran, Sooreh Ensheraah(#94), Line #5فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًاپس بی تردید با دشواری آسانی است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2253زنده شد او چون پیمبر را بدیدگوییا آن دَم مر او را آفریدگفت: بیماری، مرا این بخت دادکآمد این سلطان بَرِ من بامدادمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2464چون گرفتارِ گُنَه می‌آمدمغرقه دست اندر حَشایِش(۵۶) می‌زدماز تو تهدید و وَعیدی می‌رسیدمجرمان را از عذابِ بس شدیدمُضطَرِب می‌گشتم و چاره نبودبند محکم بود و قفلِ ناگشودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2475من همی‌گفتم که یا رب آن عذابهم درین عالَم بِران بَر من شتابتا در آن عالَم فراغت باشدمدر چنین درخواست حلقه می‌زدماین چنین رنجوریی پیدام شدجانِ من از رنج، بی آرام شدمانده‌ام از ذکر، وَز اورادِ(۵۷) خودبیخبر گشتم ز خویش و نیک و بدگر نمی‌دیدم کنون من رویِ توای خجسته، و ای مبارک بویِ تومی‌شدم از بند، من یکبارگیکردیَم شاهانه این غَمخوارگیگفت: هی هی این دعا دیگر مکنبَر مَکَن تو خویش را از بیخ و بُنتو چه طاقت داری ای مورِ نَژَند(۵۸)که نهد بر تو چنان کوهِ بلند؟گفت: توبه کردم ای سلطان که مناز سَرِ جَلدی(۵۹) نَلافَم هیچ فنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2551گفت پیغمبر: مَر آن بیمار رااین بگو کِای سهل‌ْکُن(۶۰) دشوار راآتِنا فی دارِ دُنیانا حَسَنآتِنا فی دارِ عُقْبانا حَسَن***پروردگارا در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار، و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.راه را بر ما چو بُستان کن لطیفمنزلِ ما، خود تو باشی ای شَریف(۶۱)مؤمنان در حَشر گویند: ای مَلَکنَی که دوزخ بود راهِ مَشْتَرَک؟مؤمن و کافر بر او یابد گذارما ندیدیم اندرین ره، دود و نار(۶۲)نک بهشت و بارگاهِ ايمنیپس کجا بود آن گذرگاهِ دَنی(۶۳)؟پس مَلَک گوید که آن رَوْضهٔ(۶۴) خُضَر(۶۵)که فلان جا دیده‌اید اندر گذَردوزخ آن بود و سیاستگاهِ سختبر شما شد باغ و بُستان و درختچون شما این نَفسِ دوزخ‌خُوی(۶۶) راآتشیِّ گَبرِ(۶۷) فتنه‌جوی راجهدها کردید و او شد پر صفانار را کُشتید از بهرِ خداآتشِ شهوت که شعله می‌زدیسبزهٔ تقوی شد و نور هُدیآتشِ خشم از شما هم حِلم(۶۸) شدظلمتِ جهل از شما هم علم شدآتشِ حرص از شما ایثار شدو آن حسد چون خار بُد، گُلزار شدچون شما این جمله آتش هایِ خویشبهرِ حق کُشتید جمله پیش پیشنفسِ ناری را چو باغی ساختیداندرو تخمِ وفا انداختید*** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۰۱Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #201… رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ… پروردگارا در دنیا، به ما نیکی عطا فرما و در آخرت نیز نیکی ارزانی دار و ما را از کیفر دوزخ مصون دار.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3346ظِلِّ(۶۹) ذَلَّتْ نَفْسُهُ خوش مَضجَعی(۷۰) ستمُستَعِدِّ آن صفا را مَهْجَعی(۷۱) ستسايه خاكساری و انکسار نفس، (کوچک کردن من ذهنی)، واقعاً خوابگاه خوبی است، این خوابگاه برای کسی است، که لایق و مستعد آن صفا باشد.گر ازین سایه رَوی سوی منیزود طاغی(۷۲) گردی و ره گم کنیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3794ای خُنُک آن را که ذَلَّتْ نَفْسُهُوای آن کس را که یُرْدی رَفسُهُخوشا به حال کسی که نفسش خوار و ذلیل شده باشد؛ و وای به حال کسی که ضربات نفس، او را هلاک کند.خبر« خوشا به حال کسی که نفسش رام و خوار شده و کسبش حلال گشته و درونش نکو شده و برونش شکوهمند گردیده و گزند خود از مردم دور کرده است.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3298این همی دانم، ولی مَستیِّ تن   میگشاید بی مرادِ من دهنآنچنان کز عَطسه و از خامیاز(۷۳)این دهان گردد به ناخواهِ تو بازمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2119یک نشانِ آدم آن بود از ازلکه مَلایک سَر نهندش از محلیک نشانِ دیگر آنکه آن بِلیس(۷۴)نَنهَدَش سَر که منم شاه و رئیسلیک اگر ابلیس هم ساجِد(۷۵) شدیاو نبودی آدم، او غیری بُدیهم سُجودِ هر مَلَک(۷۶)، میزانِ اوستهم جُحودِ آن عَدو، بُرهانِ اوستهم گواهِ اوست اقرارِ مَلَکهم گواهِ اوست کُفرانِ(۷۷) سَگَک(۷۸)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2915لیک چون رنجی دهد بدبخت رااو گریزاند به کُفران رخت رانیکبختی را چو حق رنجی دهدرخت را نزدیکتر وا می‌نهدقرآن کریم، سوره معارج(۷۰)، آیه ۲۰Quran, Sooreh Ma'arej(#70), Line #20إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًاهر گاه انسان فاقد تزکیه نفس دچار گزندی شود جَزَع و فَزَع(۷۹) می کندقرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَهمان صابرانی که هر گاه به ایشان مصیبتی رسد، گویند همانا ما از آن خداییم و به سوی او بازگشت کنیم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2920چون مِحَک آمد بلا و بیمِ جانزآن پدید آید شجاع از هر جَبان(۸۰)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1638زین سبب فرمود: استثنا کنیدگر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر میلی دهمهر نَفَس بر دل دگر داغی نهمکُلُّ اَصْباحٍ لَنا شَأْنٌ جدیدکُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لا یَحیددر هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود.قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #29يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍهر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2035غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی، دیگرستناید آن اِلّا که بر خاصان پدیدباقیان فی لَبْس مِن خَلْقٍ جَدیدجهان غیب، تنها برای خواصّ حق، ظاهر و نمایان است، و سایر مردم از این خلق جدید بی خبر و ناکامند.قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #15أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍمگر ما از آفرینش نخستین درمانده شدیم [ که نتوانیم خلایق را دوباره زنده کنیم؟! هرگز چنین نیست ] بلکه آنان از آفرینشی نو به شک و شبهه اندرند.(۱) باز: پرنده‌ای شکاری با منقار خمیده و چنگال‌های قوی و پرهای قهوه‌ای سیر که بیشتر در کوه‌ها به سر می‌برد(۲) طَیر: پرواز کردن، پریدن(۳) نِفاق: دورویی کردن، مکر و ریا(۴) سَتّار: بسیار پوشاننده(۵) الف: راست، مستقیم، در مکتبهای قدیم الف را که نقطه یی و علامتی ندارد، به کودکان چنین تعلیم می دادند که الف هیچ ندارد(۶) صَدر: جمع: صُدُور، سینه، قسمت بالای چیزی، اول هر چیز(۷) حَلاوت: دلپذیر بودن، شیرینی(۸) نَفیر: ناله و زاری، فریاد(۹) سَیّار: آن‌که یا آنچه همیشه یا به طور متناوب حرکت کند یا از جایی به جای دیگر برده شود، چراغ سیار.(۱۰) مُغَفَّل وار: مانند غافلان و بی خبران(۱۱) دَریدن: پاره کردن، چاک دادن(۱۲) عاری: برهنه، بی بهره(۱۳) طَرّار: دزد، جیب بُر(۱۴) تَجرید: ترک کردن علایق و اغراض دنیوی و به طاعت و عبادت پرداختن، تنهایی(۱۵) عَیّار: جوانمرد(۱۶) زَهره: عضوی کیسه‌مانند که به کبد چسبیده و صفرا در آن‌ جا دارد، کیسۀ زرداب، کیسۀ صفرا، دلیری، یارا، جرئت، قدما معتقد بودند که ترس شدید سبب ترکیدن زهره می‌شود(۱۷) اَغیار: جمع غَیر، بیگانه (۱۸) قاری: قرآن خوان(۱۹) قُطب: شیخ و مِهتر قوم(۲۰) مَکّار: حیله گر، فریبکار(۲۱) سُودا: خیال بافی(۲۲) سِپَه: مخفّف سپاه (۲۳) دَمار: هلاک شدن، تباه شدن(۲۴) وِیل: فرا رسیدن شر و بدی، هلاک، مصیبت، سختی، فغان، آه‌ و ناله(۲۵) مَخدوم: سَرور، آقا، کسی که به او خدمت می‌کنند(۲۶) زَکات: قسمتی از مال که به ‌دستور شرع باید در راه خدا داده شود(۲۷) بینی کردن: تکبّر کردن، مغرور شدن(۲۸) رِباط: خانه، سرا(۲۹)‌ سِماط: بساط، سفره، خوان(۳۰) اَصل‌جُو: کسی که اصل و ریشه هر چیز را بجوید. در اینجا جوینده حقایق(۳۱) بُو بُردن: پی بردن به وجود چیزی، شناخت و آگاهی (۳۲) سرهنگ: پیشرو لشکر، پهلوان، مأمور اجرای حکم کیفر(۳۳)‌ سرهنگی: حالت و عمل سرهنگان، کنایه از بکار گرفتن زور و ضرب و امر و نهی(۳۴) عُقبی: آخرت، جهان دیگر، رستاخیز(۳۵) سِجّین: دائم، ثابت، سخت(۳۶) سِجن: زندان(۳۷) خوش آیین آمدن: چیزی را با روی خوش و رضایت کامل پذیرفتن(۳۸) عِلّیّین: آسمان هفتم، بهشت، آنجا که نامه عمل فرشتگان است، ملکوت اعلی(۳۹)‌ مُغَفَّل: کودن، سبک مغز(۴۰) لَوَند: شهوت پرست و عشوه گر(۴۱) واکَفَد: شکافته گردد، کَفیدن به معنی شکافتن است(۴۲) خواجه‌تاش: هم شهری، در این بیت منظور همخو شدن با سگ در وفاداری(۴۳) چاشت: غذا، صبحانه(۴۴) دعوی: ادعا کردن(۴۵) خَس: انسان پست، فرومایه(۴۶) بَغَلطاق: ‌قبا، لباس(۴۷) مُخَنَّث: نامرد، مردی که اطوار زنانه دارد(۴۸) وَغا: جنگ و پیکار(۴۹) یُسر: آسانی(۵۰) عُسر: سختی(۵۱) آیِس: نا امید (۵۲) مَمات: مرگ(۵۳) رَوح: آسودگی، آسایش(۵۴) جُبّه: جامۀ گشاد و بلند که روی جامه‌های دیگر بر تن کنند، خرقه(۵۵) صَفوَت: خالص، پاکیزه و برگزیده(۵۶) حَشایِش: گیاهان خشک، جمع حَشیش(۵۷) اوراد: دعاها، جمع وِرد(۵۸) نَژَند: اندوهگین، افسرده، پژمرده(۵۹) جَلدی: گستاخی(۶۰) سهل‌ْکُن: آسان کننده(۶۱) شَریف: بزرگوار، بلند قدر(۶۲) نار: آتش(۶۳) دَنی: پست، ناکس، حقیر(۶۴) رَوْضه: باغ، بهشت(۶۵) خُضَر: سبز(۶۶) نَفسِ دوزخ‌خُوی: نفس امّاره که صفت دوزخی دارد(۶۷) گَبر: کافر(۶۸) حِلم: بردباری، شکیبایی(۶۹) ظِلّ: سایه(۷۰) مَضجَع: خوابگاه، جمع: مَضاجِع(۷۱) مَهْجَع: خوابگاه، جمع: مَهاجِع(۷۲) طاغی: سرکش، طغیان‌کننده(۷۳) خامیاز: خمیازه(۷۴) بِلیس: مخفف ابلیس، شیطان(۷۴) ساجِد: سجده ‌کننده(۷۵) مَلَک: فرشته(۷۷) کُفران: ناسپاسی کردن(۷۸) سَگَک: سگ حقیر، منظور ابلیس(۷۹) جَزَع و فَزَع: ناله و زاری(۸۰) جَبان: ترسو************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2536, Divan e Shamsمثال باز رنجورم زمین بر من ز بیمارینه با اهلِ زمین جنسم نه امکان است طیاریچو دست شاه یاد آید فتد آتش به جان مننه پر دارم که بگریزم نه بالم می‌کند یاریالا ای بازِ مسکین تو میان جغدها چونینفاقی کردیی گر عشق رو بستی به ستاریولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینهخصوصا از دو دیده سیل همچون چشمه جاریبس استت عزت و دوران ز ذوق عشق پر لذتکجا پیدا شود با عشق یا تلخی و یا خواریاگر چه تو نداری هیچ مانند الف عشقتبه صدرِ حرفها دارد چرا ز آن رو که آن داریحلاوتهای جاویدان درون جان عشاقستز بهر چشم زخمست این نفیر و این همه زاریتن عاشق چو رنجوران فتاده زار بر خاکینیابد گرد ایشان را به معنی مه به سیاریمغفل وار پنداری تو عاشق را ولیکن اوبه هر دم پرده می‌سوزد ز آتشهای هشیاریلباس خویش می‌درد قبای جسم می‌سوزدکه تا وقت کنار دوست باشد از همه عاریبه غیرِ دوست هرچش هست طراران همی ‌دزدندبه معنی کرده او زین فعل بر طرار طراریکه تا خلوت کند زیشان کند مشغول ایشان رابگیرد خانه تجرید و خلوت را به عیاریندانی سر این را تو که علم و عقل تو برده ستبرون غار و تو شادان که خود در عین آن غاریبدرد زهره جانت اگر ناگاه بینی توکه از اصحاب کهف دل چگونه دور و اغیاریز یک حرفی ز رمز دل نبردی بوی اندر عمراگر چه حافظ و اهلی و استادی تو ای قاریچه دورت داشتند ایشان که قطب کارها گشتیوزین اشغال بی‌کاران نداری تاب بی‌کاریتو را دم دم همی ‌آرند کاری نو به هر لحظهکه تا نبود فراغت هیچ بر قانون مکاریگهی سودای استادی گهی شهوت درافتادیگهی پشت سپه باشی، گَهی در بندِ سالاریدمار و ویل بر جانت اگر مخدوم شمس الدینز تبریزت نفرماید زکات جان خود یاریسعدی، دیوان اشعار، غزل شمارهٔ ۵۸۹Sa'adi Poem(Qazal)# 589, Divan e Ashaarدست در دل کن و هر پرده پندار که هستبدر ای سینه که از دست ملامت چاکیسعدی، حکایت شمارهٔ ۷، در اخلاق درویشانSa'adi Poem, Hekayat #7, Dar Akhlagh e Darvishanنبيند مدعى جز خويشتن راكه دارد پرده پندار در پيشگرت چشم خدا بينى ببخشندنبينى هيچ كس عاجزتر از خويشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3257شکر کن غره مشو بینی مکنگوش دار و هیچ خودبینی مکنصد دریغ و درد کین عاریتیامتان را دور کرد از امتیمن غلام آنکه اندر هر رباطخویش را واصل نداند بر سماطبس رباطی که بباید ترک کردتا به مسکن در رسد یک روز مردمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 628پس بدان این اصل را ای اصل‌جوهر که را درد است او برده ست بوهر که او بیدارتر پر دردترهر که او آگاه تر رخ زردترگر ز جبرش آگهی زاریت کوبینش زنجیرِ جباریت کوبسته در زنجیر چون شادی کندکی اسیر حبس آزادی کندور تو می‌بینی که پایت بسته‌اندبر تو سرهنگان شه بنشسته‌اندپس تو سرهنگی مکن با عاجزانزآنکه نبود طبع و خوی عاجز آنچون تو جبر او نمی‌بینی مگوور همی بینی نشان دید کودر هر آن کاری که میل استت بدآنقدرت خود را همی بینی عیاندر هر آن کاری که میلت نیست و خواستاندر آن جبری شدی کین از خداستانبیا در کار دنیا جبری‌اندکافران در کار عقبی جبری‌اندانبیا را کار عقبی اختیارجاهلان را کار دنیا اختیارزآنکه هر مرغی به سوی جنس خویشمی‌پرد او در پس و جان پیش پیشکافران چون جنس سجین آمدندسجن دنیا را خوش آیین آمدندانبیا چون جنس علیین بدندسوی علیین جان و دل شدندمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1394ای برادر چون ببینی قصر اوچونکه در چشم دلت رسته است موچشم دل از مو و علت پاک آروآنگه آن دیدار قصرش چشم دارهر که را هست از هوس ها جان پاکزود بیند حضرت و ایوان پاکمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 836چونکه غم‌ بینی تو استغفار کنغم به امر خالق آمد کار کنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 308چند آن لنگی تو رهوار شدچند جانت بی غم و آزار شدای مغفل رشته‌ای بر پای بندتا ز خود هم گم نگردی ای لوندناسپاسی و فراموشی تویاد نآورد آن عسل‌نوشی تولاجرم آن راه بر تو بسته شدچون دل اهل دل از تو خسته شدزودشان دریاب و استغفار کنهمچو ابری گریه‌های زار کنتا گلستانشان سوی تو بشکفدمیوه‌های پخته بر خود واکفدهم بر آن در گرد کم از سگ مباشبا سگ کهف ار شدستی خواجه‌تاشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۱۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3163, Divan e Shamsکی بود کز وجود باز رهمدر عدم درپرم چو طیاریکی بود کز قفس برون پردمرغ جانم به سوی گلزاریبچشد او غریب چاشت خوریبگشاید عجیب منقاریچون دل و چشم معده نور خوردزآنکه اصلِ غذا بد انواریبل هم احیاء عند ربهمبخورد یرزقون* در اسراریآهوی مشک ناف من برهدناگه از دام چرخ مکاریجان بر جان‌های پاک روددر جهانی که نیست پیکاری* قرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۱۶۹Quran, Sooreh Ale Emran(#3), Line #169وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَكسانى را كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده مپندار، بلكه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 684چون کند دعوی خیاطی خسیافکند در پیش او شه اطلسیکه ببر این را بغلطاق فراخز امتحان پیدا شود او را دو شاخگر نبودی امتحان هر بدیهر مخنث در وغا رستم بدیخود مخنث را زره پوشیده گیرچون ببیند زخم گردد چون اسیرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 361یسر با عسر** است هین آیس مباشراه داری زین ممات اندر معاشروح خواهی جبه بشکاف ای پسرتا از آن صفوت برآری زود سر** قرآن کریم، سوره انشراح(۹۴)، آیه ۵Quran, Sooreh Ensheraah(#94), Line #5فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًاپس بی تردید با دشواری آسانی است.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2253زنده شد او چون پیمبر را بدیدگوییا آن دم مر او را آفریدگفت بیماری مرا این بخت دادکآمد این سلطان بر من بامدادمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2464چون گرفتارِ گنه می‌آمدمغرقه دست اندر حشایش می‌زدماز تو تهدید و وعیدی می‌رسیدمجرمان را از عذاب بس شدیدمضطرِب می‌گشتم و چاره نبودبند محکم بود و قفل ناگشودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2475من همی‌گفتم که یا رب آن عذابهم درین عالم بران بر من شتابتا در آن عالم فراغت باشدمدر چنین درخواست حلقه می‌زدماین چنین رنجوریی پیدام شدجان من از رنج بی آرام شدمانده‌ام از ذکر وز اوراد خودبیخبر گشتم ز خویش و نیک و بدگر نمی‌دیدم کنون من روی توای خجسته و ای مبارک بوی تومی‌شدم از بند من یکبارگیکردیم شاهانه این غمخوارگیگفت هی هی این دعا دیگر مکنبر مکن تو خویش را از بیخ و بنتو چه طاقت داری ای مورِ نژندکه نهد بر تو چنان کوه بلندگفت توبه کردم ای سلطان که مناز سر جلدی نلافم هیچ فنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2551گفت پیغمبر مر آن بیمار رااین بگو کای سهل‌کن دشوار راآتنا فی دار دنیانا حسنآتنا فی دار عقبانا حسن***پروردگارا در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار، و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.راه را بر ما چو بستان کن لطیفمنزل ما خود تو باشی ای شریفمؤمنان در حشر گویند ای ملکنی که دوزخ بود راه مشترکمؤمن و کافر بر او یابد گذارما ندیدیم اندرین ره دود و نارنک بهشت و بارگاه ايمنیپس کجا بود آن گذرگاه دنیپس ملک گوید که آن روضهٔ خضرکه فلان جا دیده‌اید اندر گذردوزخ آن بود و سیاستگاه سختبر شما شد باغ و بستان و درختچون شما این نفس دوزخ‌خوی راآتشی گبر فتنه‌جوی راجهدها کردید و او شد پر صفانار را کشتید از بهر خداآتشِ شهوت که شعله می‌زدیسبزهٔ تقوی شد و نور هدیآتش خشم از شما هم حلم شدظلمت جهل از شما هم علم شدآتش حرص از شما ایثار شدو آن حسد چون خار بد گلزار شدچون شما این جمله آتش های خویشبهر حق کشتید جمله پیش پیشنفس ناری را چو باغی ساختیداندرو تخم وفا انداختید*** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۰۱Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #201… رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ… پروردگارا در دنیا، به ما نیکی عطا فرما و در آخرت نیز نیکی ارزانی دار و ما را از کیفر دوزخ مصون دار.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3346ظل ذلت نفسه خوش مضجعی ستمستعد آن صفا را مهجعی ستسايه خاكساری و انکسار نفس، (کوچک کردن من ذهنی)، واقعاً خوابگاه خوبی است، این خوابگاه برای کسی است، که لایق و مستعد آن صفا باشد.گر ازین سایه روی سوی منیزود طاغی گردی و ره گم کنیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3794ای خنک آن را که ذلت نفسهوای آن کس را که یردی رفسهخوشا به حال کسی که نفسش خوار و ذلیل شده باشد؛ و وای به حال کسی که ضربات نفس، او را هلاک کند.خبر« خوشا به حال کسی که نفسش رام و خوار شده و کسبش حلال گشته و درونش نکو شده و برونش شکوهمند گردیده و گزند خود از مردم دور کرده است.»مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3298این همی دانم ولی مستی تن   میگشاید بی مراد من دهنآنچنان کز عطسه و از خامیازاین دهان گردد به ناخواه تو بازمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2119یک نشان آدم آن بود از ازلکه ملایک سر نهندش از محلیک نشان دیگر آنکه آن بلیسننهدش سر که منم شاه و رئیسلیک اگر ابلیس هم ساجد شدیاو نبودی آدم او غیری بدیهم سجود هر ملک میزان اوستهم جحود آن عدو برهان اوستهم گواه اوست اقرارِ ملکهم گواه اوست کفران سگکمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2915لیک چون رنجی دهد بدبخت رااو گریزاند به کفران رخت رانیکبختی را چو حق رنجی دهدرخت را نزدیکتر وا می‌نهدقرآن کریم، سوره معارج(۷۰)، آیه ۲۰Quran, Sooreh Ma'arej(#70), Line #20إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًاهر گاه انسان فاقد تزکیه نفس دچار گزندی شود جَزَع و فَزَع می کندقرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَهمان صابرانی که هر گاه به ایشان مصیبتی رسد، گویند همانا ما از آن خداییم و به سوی او بازگشت کنیم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2920چون محک آمد بلا و بیم جانزآن پدید آید شجاع از هر جبانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1638زین سبب فرمود استثنا کنیدگر خدا خواهد به پیمان بر زنیدهر زمان دل را دگر میلی دهمهر نفس بر دل دگر داغی نهمکل اصباح لنا شان جدیدکل شیء عن مرادی لا یحیددر هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی شود.قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #29يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍهر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2035غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی دیگرستناید آن الا که بر خاصان پدیدباقیان فی لبس من خلق جدیدجهان غیب، تنها برای خواصّ حق، ظاهر و نمایان است، و سایر مردم از این خلق جدید بی خبر و ناکامند.قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #15أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍمگر ما از آفرینش نخستین درمانده شدیم [ که نتوانیم خلایق را دوباره زنده کنیم؟! هرگز چنین نیست ] بلکه آنان از آفرینشی نو به شک و شبهه اندرند.

12.12.2018

Ganje Hozour audio Program #740

برنامه صوتی شماره ۷۴۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۳ دسامبر ۲۰۱۸ ـ ۱۳ آذرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1196, Divan e Shamsعاشقان را شد مُسَلَّم شب نشستن تا به روزخورد نی و خواب نی، اندر هوایِ دلفروزگر تو یارا، عاشقی، ماننده این شمع باشجملهٔ شب می‌گداز و جمله شب خوش می‌بسوزغیرِ عاشق دان که چون سرما بُوَد اندر خَزان(۱)در میانِ آن خَزان باشد دلِ عاشق تَموز(۲)گر تو عشقی داری ای جان از پیِ اعلام راعاشقانه نعره‌ای زن عاشقانه فوز فوز(۳)ور تو بندِ شهوتی، دَعویِّ(۴) عُشّاقی مکندر ببند اندر خَلا(۵) و شهوتِ خود را بسوزعاشق و شهوت کجا جمع آید، ای تو ساده دل؟عیسی و خر در یکی آخُر کجا دارند پوز؟گر همی‌خواهی که بویی بشنوی زین رمزهاچشم را از غیرِ شَمس الدّینِ تبریزی بدوزور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمسِ دیندر تکِ دریایِ غفلت مُرده ریگی(۶) تو هنوزرو به کُتّابِ(۷) تَعَلُّم(۸) گِردِ علمِ فقه گردتا سرافرازی شوی اندر یَجُوز و لایَجُوز(۹)جانِ من از عشقِ شَمس الدّین ز طفلی دور شدعشقِ او زین پس نمانَد با مَویز و جوز(۱۰) و کوز(۱۱)عقلِ من از دست رفت و شعرِ من ناقص بماندزان کمانم هست عریان از لباسِ نقش و توز(۱۲)ای جمال الدین بخسپ و ترک کن املا، بگوکان تَکِ(۱۳) آن شیر را اندر نیابد هیچ یوز(۱۴)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1663, Divan e Shamsگفت: این غم تا قیامت می کشی؟می کشم ای دوست، آری، می کشممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2543عاقبت این خانه خود ویران شودگنج از زیرش یقین عُریان شودلیک آنِ تو نباشد، زآنکه روحمزدِ ویران کردنستش آن فُتوح(۱۵)چون نکرد آن کار، مزدش هست؟ لالَیسَ لِلاِنسانِ اِلّا ما سَعی'قرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ۳۹Quran, Sooreh Najm(#53), Line #39وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰو اینکه برای انسان جز آنچه تلاش کرده [هیچ نصیب و بهره ای] نیست.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1221دیو چون عاجز شود در اِفتِتان(۱۶)اِستِعانَت(۱۷) جوید او زین اِنسیان(۱۸)که شما یارید با ما، یاری ایجانبِ مایید جانب داری ایمثنوی، مولوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4120نعرهٔ لا ضَیْر بشنید آسمانچرخ، گویی شد پیِ آن صَولَجان(۱۹)حتی آسمان نیز فریاد «زیانی نیست» را شنید و فلک در برابر آن چوگان به صورتِ گویی غلطان در آمد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3340ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز وَرایِ تن، به یزدان می‌زییممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 862, Divan e Shamsقومی که بر بُراقِ(۲۰) بصیرت سفر کنندبی ابر و بی‌غبار در آن مَه نظر کننددر دانه‌های شهوتی آتش زنند زودوز دامگاهِ صَعب(۲۱) به یک تَک(۲۲) عَبَر(۲۳) کنندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1211شرع بهرِ دفعِ شَرّ رایی زنددیو را در شیشهٔ حجّت کندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2648صد هزاران فصل داند از علومجانِ خود را می‌نداند آن ظَلوم(۲۴)داند او خاصیتِ هر جوهریدر بیانِ جوهرِ خود چون خریکه همی‌دانم یَجُوز و لایَجُوزخود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز(۲۵)این روا، و آن ناروا دانی، ولیکتو روا یا ناروایی؟ بین تو نیکقیمتِ هر کاله(۲۶) می‌دانی که چیستقیمتِ خود را ندانی احمقی ستسَعدها(۲۷) و نَحس ها دانسته‌ایننگری سَعدی تو یا ناشُسته‌ای(۲۸)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 616گر بپرّانیم تیر، آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2035غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی، دیگرستناید آن اِلّا که بر خاصان پدیدباقیان فی لَبْس مِن خَلْقٍ جَدید*جهان غیب، تنها برای خواصّ حق، ظاهر و نمایان است، و سایر مردم از این خلق جدید بی خبر و ناکامند.هست باران، از پِیِ پَروَردِگیهست باران، از پی پژمردگینفعِ بارانِ بهاران، بُوالعَجَب(۲۹)باغ را بارانِ پاییزی چو تبآن بهاری، نازپروردش کندوین خزانی، ناخوش و زردش کند* قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #15أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍمگر ما از آفرینش نخستین درمانده شدیم [ که نتوانیم خلایق را دوباره زنده کنیم؟! هرگز چنین نیست ] بلکه آنان از آفرینشی نو به شک و شبهه اندرند.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2042این دَمِ اَبدال(۳۰) باشد ز آن بهاردر دل و جان روید از وی سبزه‌زارفعلِ بارانِ بهاری با درختآید از اَنفاسِشان در نیکبختگر درختِ خشک باشد در مکانعیبِ آن از بادِ جان‌اَفزا مدانباد، کارِ خویش کرد و بر وزیدآنکه جانی داشت، بر جانش گَزیدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2501نَک(۳۱) جهان در شب بمانده میخ دوز(۳۲)منتظر، موقوفِ خورشیدست روزاینت خورشیدی نهان در ذرّه ایشیرِ نر در پوستینِ برّه ایاینت دریای نهان در زیرِ کاهپا برین کَه(۳۳) هین منه در اشتباهاشتباهی و گمانی در درونرحمتِ حق است بهرِ رهنمونمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2515روحِ او چون صالح و، تن ناقه(۳۴) استروح اندر وصل و تن در فاقه(۳۵) استروحِ صالح، قابلِ آفات نیستزخم بر ناقه بُوَد، بر ذات نیستکس نیابد بر دلِ ایشان ظَفَربر صدف آید ضرر، نی بر گُهَرروحِ صالح، قابلِ آزار نیست نورِ یزدان، سُغبه(۳۶) کُفّار نیستقرآن کریم، سوره صَفّ(۶۱)، آیه ۸Quran, Sooreh Saff(#61), Line #8يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (٨)مى‌خواهند نور خدا را به دهانهايشان خاموش كنند ولى خدا كامل‌كننده نور خويش است، اگر چه كافران را ناخوش آيد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1779خاکِ غم را سُرمه سازم بهرِ چشمتا ز گوهر پُر شود دو بحرِ چشماشک، کان از بهرِ او بارند خلقگوهرست و، اشک پندارند خلقمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1192دشمن ار چه دوستانه گویدتدام دان، گر چه ز دانه گویدتگر تو را قندی دهد، آن زهر دانگر به تن لطفی کند، آن قهر دانچون قضا آید، نبینی غیرِ پوستدشمنان را باز نشناسی ز دوست**چون چنین شد، اِبتِهال(۳۷) آغاز کنناله و تسبیح و روزه ساز کن(۳۸)ناله می‌کن کای تو عَلّامُ الغُیوب(۳۹)زیر سنگِ مکرِ بَد، ما را مکوبگر سگی کردیم(۴۰) ای شیرآفرینشیر را مگمار بر ما زین کمینآبِ خوش را صورتِ آتش مدهاندر آتش، صورتِ آبی مَنِهاز شرابِ قهر، چون مستی دهینیست ها را صورتِ هستی دهیچیست مستی؟ بندِ چشم از دیدِ چشمتا نماید سنگ، گوهر پشم، یَشم(۴۱)چیست مستی؟ حِسّ ها مُبدَل(۴۲) شدنچوبِ گَز(۴۳)، اندر نظر صَندَل(۴۴) شدن** حدیثهرگاه خداوند اراده فرماید به انجام و اجرای امری، خرد خردمندان را از آنان می ستاندسعدی، گلستان، در سیرت پادشاهانSa'adi Poem(Dar Sirate Padshahan), Golestanباران که در لطافتِ طبعش خلاف نیستدر باغ لاله روید و در شوره زار خَس(۴۵)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۸۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2855گفت: من اینها ندانم، حجّتیکه بُوَد در پیشِ عامه آیتیگفت: چون قَلبیّ(۴۶) و نَقدی(۴۷) دَم زنندکه تو قَلبی، من نِکویَم، ارجمندهست آتش امتحانِ آخرینکاندر آتش در فتند این دو قَرینعام و خاص از حالشان عالِم شونداز گمان و شک، سوی ایقان(۴۸) روندآب و آتش آمد ای جان امتحاننقد و قَلبی را که آن باشد نهانتا من و تو هر دو در آتش رویمحجّتِ باقیِّ حیرانان شویمتا من و تو هر دو در بحر اوفتیمکه من و تو این گُرُه(۴۹) را آیتیمهمچنان کردند و در آتش شدندهر دو خود را بر تَفِ(۵۰) آتش زدنداز خدا گوینده مردِ مُدَّعیرَست و سوزید اندر آتش آن دَعی(۵۱)از مؤذِّن بشنو این اِعلام راکوریِ افزون‌، رَوانِ خام راکه نسوزیده ست این نام از اَجَل(۵۲)کِش مُسَمّی'(۵۳) صَدر بوده ست و اَجَل(۵۴)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2518تا نگیرد مادران را دردِ زَه(۵۵)طفل در زادن نیابد هیچ رهاین امانت در دل و دل حامله ا‌ستاین نصیحت ها مثالِ قابله(۵۶) ا‌ستقابله گوید که زن را درد نیستدرد باید درد کودک را رهی استآنکه او بی‌درد باشد رَهزنی استز آنکه بی‌دردی اَنَا الحَق گفتنی استآن اَنا بی وقت گفتن لعنت استآن اَنا در وقت گفتن رحمت استآن اَنا منصور، رحمت شد یقینآن اَنا فرعون، لعنت شد ببینلاجرم هر مرغِ بی‌هنگام راسر بریدن واجب است اِعلام راسر بریدن چیست؟ کشتن، نفس رادر جهاد و ترک گفتن، نفس راآنچنانکه نیشِ کژدم بر کَنیتا که یابد او ز کُشتن ایمنیبر کَنی دندانِ پُر زهری ز مارتا رهد مار از بلایِ سنگسارهیچ نکشد نفس را جز ظِلِّ(۵۷) پیردامنِ آن نفس‌کُش را سخت گیرمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 736نفی، ضِدِّ هست باشد بی‌شکیتا ز ضِد، ضِد را بدانی اندکیاین زمان جز نفیِ ضِدّ، اِعلام نیستاندرین نَشأت دمی بی‌دام نیستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 932خواجه چون بیلی به دستِ بنده دادبی زبان معلوم شد او را مراددست همچون بیل اشارت های اوستآخِراندیشی، عبارت های اوستچون اشارت هاش را بر جان نهیدر وفای آن اشارت، جان دهیپس اشارتهای اسرارت دهدبار بردارد ز تو، کارت دهدحامِلی(۵۸)، مَحمول(۵۹) گردانَد تو راقابِلی، مَقبول گردانَد تو راقابِلِ امرِ وِیی، قایِل(۶۰) شویوصل جویی، بعد از آن، واصِل(۶۱) شویسعیِ شُکرِ نعمتش، قدرت بُوَدجَبرِ تو، انکارِ آن نعمت بُوَدشکرِ قدرت، قدرتت افزون کندجَبر، نعمت از کَفَت بیرون کندجبرِ تو، خُفتن بُوَد، در ره مَخُسبتا نبینی آن در و درگه(۶۲)، مَخُسبهان مَخُسب ای جبریِ بی‌اِعتِبار(۶۳)جز به زیرِ آن درختِ میوه‌دارتا که شاخ افشان(۶۴) کند هر لحظه بادبر سرِ خُفته بریزد نُقل و زاد(۶۵)جَبر، خُفتن در میانِ رَه‌زنانمرغِ بی‌هنگام، کی یابد امان؟ور اشارتهاش را بینی زنی(۶۶)مرد پنداریّ و چون بینی، زنیاین قَدَر عقلی که داری، گُم شودسَر، که عقل از وی بپَرَّد، دُم بُوَدزآنکه بی‌شُکری بُوَد شوم و شَنار(۶۷)می‌بَرَد بی‌شُکر را در قعرِ نار(۶۸)گر توکّل می‌کنی، در کار کُنکِشت کُن، پس تکیه بر جَبّار کُن(۱) خَزان: پاییز(۲) تَموز: نام ماه وسط تابستان، تابستان، گرما(۳) فوز فوز: به معنی غلبه و هجوم، ترکیبی است که در مورد بر انگیختن و اعلام به کار می رود.(۴) دَعوی: ادعا کردن(۵) خَلا: جای خالی، خلوت(۶) ‌مُرده ریگ: آنچه از مرده به جای ماند، ارث(۷) کُتّاب: مکتب، مدرسه، جمعِ کاتب(۸) تَعَلُّم: آموختن، یاد گرفتن(۹) یَجُوز و لایَجُوز: جایز است و جایز نیست(۱۰) جوز: گردو(۱۱) کوز: آلوج، زال زالک(۱۲) توز: پوست سفت درخت خدنگ که به کمان می پیچند(۱۳) تَک: حمله(۱۴) یوز: یوزپلنگ(۱۵) فُتوح: گشایش(۱۶) اِفتِتان: گمراه کردن(۱۷) اِستِعانَت: یاری خواستن(۱۸) اِنسیان: آدمیان، جمع اِنس(۱۹) صَولَجان: معرَّبِ چوگان(۲۰) بُراق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مَرکَبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد(۲۱) صَعب: سخت و دشوار(۲۲) تَک: تاختن، دویدن، حمله(۲۳) عَبَر کردن: عبور کردن و گذشتن(۲۴) ظَلوم: بسیار ستمگر(۲۵) عَجُوز: پیر زن(۲۶) کاله: کالا، متاع(۲۷) سَعد: خجسته، مبارک، مقابل نحس(۲۸) ناشُسته: ناپاک(۲۹) بُوالعَجَب: شگفت انگیز(۳۰) اَبدال: در اصطلاح صوفیه و عرفا به گروهی از اولیاء گفته می شود که صفات زشت بشری خود را به اوصاف نیک الهی مبدّل کرده اند.(۳۱) نَک: اینک(۳۲) میخ دوز: دوخته به میخ، کسی که او را با میخ بر زمین می بستند.(۳۳) کَه: کاه(۳۴) ناقه: شتر ماده(۳۵) فاقه: تنگدستی و نداری(۳۶) سُغبه: فریفته و مفتون و مغلوب(۳۷) اِبتِهال: دعا از روی اخلاص و زاری(۳۸) ساز کردن: ترتیب دادن(۳۹) عَلّامُ الغُیوب: کسی که از همه امور غیبی آگاه است(۴۰) سگی کردن: کار ناپاک و پلید انجام دادن(۴۱)‌ یَشم: سنگی است به رنگ سبز تیره و متمایل به سیاه(۴۲) مُبدَل: دگرگون شده(۴۳) چوبِ گَز: درختی است وحشی که در شوره زارها و کنار رودخانه ها خاصه در مناطق گرمسیری می روید (۴۴) صَندَل: معرب چَندَن، چوب خوشبویی که آنرا در معابد می سوزانند و بهترین آن سرخ یا سفید است(۴۵) خَس: خار، خاشاک، علف خشک(۴۶) قَلبی: تقلّبی(۴۷) نَقدی: حقیقی(۴۸) ایقان: یقین کردن، باور کردن(۴۹) گُرُه: مخفّف گروه(۵۰) تَف: گرمی، حرارت(۵۱) دَعی: آنکه نَسَبِ مشکوک دارد، پسر خوانده(۵۲) اَجَل: مرگ(۵۳) مُسَمّی': نامیده شده، به نامی خوانده شده(۵۴) اَجَل: جلیل تر و بزرگتر(۵۵) زَه: زاییدن، زایش(۵۶) قابله: ماما(۵۷) ظِلّ: سایه(۵۸) حامِل: حمل‌کننده(۵۹) مَحمول: برداشته‌شده، حمل‌شده(۶۰) قایِل: صورت فارسی قائِل به معنی گوینده(۶۱) واصِل: رسنده، کسی یا چیزی که به دیگری متصل شود(۶۲) درگه: مخفّف درگاه(۶۳) جبریِ بی‌اِعتِبار: جبری کژرو، اعتبار به معنی راستی و درستی است.(۶۴) شاخ افشان: افشاننده شاخه که صفت باد است، زیرا باد شاخه ها تکان می دهد.(۶۵) نُقل و زاد: شیرینی و توشه، مراد میوه درختان است(۶۶) بینی زنی: بی اعتنایی کردن، انکار کردن(۶۷) شَنار: ننگ و عار، شوم و زشت(۶۸) قعرِ نار: ژرفای آتش************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1196, Divan e Shamsعاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روزخورد نی و خواب نی، اندر هوای دلفروزگر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باشجملهٔ شب می‌گداز و جمله شب خوش می‌بسوزغیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزاندر میان آن خزان باشد دل عاشق تموزگر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام راعاشقانه نعره‌ای زن عاشقانه فوز فوزور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکندر ببند اندر خلا و شهوت خود را بسوزعاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دلعیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوزگر همی‌خواهی که بویی بشنوی زین رمزهاچشم را از غیرِ شمس الدین تبریزی بدوزور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دیندر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوزرو به کتاب تعلم گرد علمِ فقه گردتا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوزجان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شدعشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوزعقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماندزان کمانم هست عریان از لباس نقش و توزای جمال الدین بخسپ و ترک کن املا بگوکان تک آن شیر را اندر نیابد هیچ یوزمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1663, Divan e Shamsگفت این غم تا قیامت می کشیمی کشم ای دوست آری می کشممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2543عاقبت این خانه خود ویران شودگنج از زیرش یقین عریان شودلیک آن تو نباشد زآنکه روحمزد ویران کردنستش آن فتوحچون نکرد آن کار مزدش هست لالیس للانسان الا ما سعیقرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ۳۹Quran, Sooreh Najm(#53), Line #39وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰو اینکه برای انسان جز آنچه تلاش کرده [هیچ نصیب و بهره ای] نیست.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1221دیو چون عاجز شود در افتتاناستعانت جوید او زین انسیانکه شما یارید با ما یاری ایجانب مایید جانب داری ایمثنوی، مولوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4120نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمانچرخ گویی شد پی آن صولجانحتی آسمان نیز فریاد «زیانی نیست» را شنید و فلک در برابر آن چوگان به صورتِ گویی غلطان در آمد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3340ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز ورای تن به یزدان می‌زییممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 862, Divan e Shamsقومی که بر براق بصیرت سفر کنندبی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کننددر دانه‌های شهوتی آتش زنند زودوز دامگاه صعب به یک تک عبر کنندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1211شرع بهر دفع شر رایی زنددیو را در شیشهٔ حجت کندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2648صد هزاران فصل داند از علومجان خود را می‌نداند آن ظلومداند او خاصیت هر جوهریدر بیان جوهرِ خود چون خریکه همی‌دانم یجوز و لایجوزخود ندانی تو یجوزی یا عجوزاین روا و آن ناروا دانی ولیکتو روا یا ناروایی بین تو نیکقیمت هر کاله می‌دانی که چیستقیمت خود را ندانی احمقی ستسعدها و نحس ها دانسته‌ایننگری سعدی تو یا ناشسته‌ایمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 616گر بپرانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2035غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی دیگرستناید آن الا که بر خاصان پدیدباقیان فی لبس من خلق جدید*جهان غیب، تنها برای خواصّ حق، ظاهر و نمایان است، و سایر مردم از این خلق جدید بی خبر و ناکامند.هست باران از پی پروردگیهست باران از پی پژمردگینفع باران بهاران بوالعجبباغ را باران پاییزی چو تبآن بهاری نازپروردش کندوین خزانی ناخوش و زردش کند* قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #15أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍمگر ما از آفرینش نخستین درمانده شدیم [ که نتوانیم خلایق را دوباره زنده کنیم؟! هرگز چنین نیست ] بلکه آنان از آفرینشی نو به شک و شبهه اندرند.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۰۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2042این دم ابدال باشد ز آن بهاردر دل و جان روید از وی سبزه‌زارفعل باران بهاری با درختآید از انفاسشان در نیکبختگر درخت خشک باشد در مکانعیب آن از باد جان‌افزا مدانباد کارِ خویش کرد و بر وزیدآنکه جانی داشت بر جانش گزیدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2501نک جهان در شب بمانده میخ دوزمنتظر موقوف خورشیدست روزاینت خورشیدی نهان در ذره ایشیر نر در پوستین بره ایاینت دریای نهان در زیر کاهپا برین که هین منه در اشتباهاشتباهی و گمانی در درونرحمت حق است بهر رهنمونمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2515روح او چون صالح و تن ناقه استروح اندر وصل و تن در فاقه استروح صالح قابل آفات نیستزخم بر ناقه بود بر ذات نیستکس نیابد بر دل ایشان ظفربر صدف آید ضرر نی بر گهرروح صالح قابل آزار نیست نور یزدان سغبه کفار نیستقرآن کریم، سوره صَفّ(۶۱)، آیه ۸Quran, Sooreh Saff(#61), Line #8يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ (٨)مى‌خواهند نور خدا را به دهانهايشان خاموش كنند ولى خدا كامل‌كننده نور خويش است، اگر چه كافران را ناخوش آيد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1779خاک غم را سرمه سازم بهر چشمتا ز گوهر پر شود دو بحر چشماشک کان از بهر او بارند خلقگوهرست و اشک پندارند خلقمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1192دشمن ار چه دوستانه گویدتدام دان گر چه ز دانه گویدتگر تو را قندی دهد آن زهر دانگر به تن لطفی کند آن قهر دانچون قضا آید نبینی غیر پوستدشمنان را باز نشناسی ز دوست**چون چنین شد ابتهال آغاز کنناله و تسبیح و روزه ساز کنناله می‌کن کای تو علام الغیوبزیر سنگ مکرِ بد ما را مکوبگر سگی کردیم ای شیرآفرینشیر را مگمار بر ما زین کمینآب خوش را صورت آتش مدهاندر آتش صورت آبی منهاز شراب قهر چون مستی دهینیست ها را صورت هستی دهیچیست مستی بند چشم از دید چشمتا نماید سنگ گوهر پشم یشمچیست مستی حس ها مبدل شدنچوب گز اندر نظر صندل شدن** حدیثهرگاه خداوند اراده فرماید به انجام و اجرای امری، خرد خردمندان را از آنان می ستاندسعدی، گلستان، در سیرت پادشاهانSa'adi Poem(Dar Sirate Padshahan), Golestanباران که در لطافت طبعش خلاف نیستدر باغ لاله روید و در شوره زار خسمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۸۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2855گفت من اینها ندانم حجتیکه بود در پیش عامه آیتیگفت چون قلبی و نقدی دم زنندکه تو قلبی من نکویم ارجمندهست آتش امتحان آخرینکاندر آتش در فتند این دو قرینعام و خاص از حالشان عالم شونداز گمان و شک سوی ایقان روندآب و آتش آمد ای جان امتحاننقد و قلبی را که آن باشد نهانتا من و تو هر دو در آتش رویمحجت باقی حیرانان شویمتا من و تو هر دو در بحر اوفتیمکه من و تو این گره را آیتیمهمچنان کردند و در آتش شدندهر دو خود را بر تف آتش زدنداز خدا گوینده مرد مدعیرست و سوزید اندر آتش آن دعیاز مؤذن بشنو این اعلام راکوری افزون روان خام راکه نسوزیده ست این نام از اجلکش مسمی صدر بوده ست و اجلمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2518تا نگیرد مادران را درد زهطفل در زادن نیابد هیچ رهاین امانت در دل و دل حامله ا‌ستاین نصیحت ها مثال قابله ا‌ستقابله گوید که زن را درد نیستدرد باید درد کودک را رهی استآنکه او بی‌درد باشد رهزنی استز آنکه بی‌دردی انا الحق گفتنی استآن اَنا بی وقت گفتن لعنت استآن انا در وقت گفتن رحمت استآن انا منصور رحمت شد یقینآن انا فرعون لعنت شد ببینلاجرم هر مرغ بی‌هنگام راسر بریدن واجب است اعلام راسر بریدن چیست کشتن نفس رادر جهاد و ترک گفتن نفس راآنچنانکه نیش کژدم بر کنیتا که یابد او ز کشتن ایمنیبر کنی دندان پر زهری ز مارتا رهد مار از بلای سنگسارهیچ نکشد نفس را جز ظل پیردامن آن نفس‌کش را سخت گیرمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 736نفی ضد هست باشد بی‌شکیتا ز ضد ضد را بدانی اندکیاین زمان جز نفی ضد اعلام نیستاندرین نشأت دمی بی‌دام نیستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 932خواجه چون بیلی به دست بنده دادبی زبان معلوم شد او را مراددست همچون بیل اشارت های اوستآخراندیشی عبارت های اوستچون اشارت هاش را بر جان نهیدر وفای آن اشارت جان دهیپس اشارتهای اسرارت دهدبار بردارد ز تو کارت دهدحاملی محمول گرداند تو راقابلی مقبول گرداند تو راقابل امر وِیی قایل شویوصل جویی بعد از آن واصل شویسعی شکر نعمتش قدرت بودجبر تو انکارِ آن نعمت بودشکرِ قدرت قدرتت افزون کندجبر نعمت از کفت بیرون کندجبرِ تو خفتن بود در ره مخسبتا نبینی آن در و درگه مخسبهان مخسب ای جبری بی‌اعتبارجز به زیرِ آن درخت میوه‌دارتا که شاخ افشان کند هر لحظه بادبر سر خفته بریزد نقل و زادجبر خفتن در میان ره‌زنانمرغ بی‌هنگام کی یابد امانور اشارتهاش را بینی زنیمرد پنداری و چون بینی زنیاین قدر عقلی که داری گم شودسر که عقل از وی بپرد دم بودزآنکه بی‌شکری بود شوم و شنارمی‌برد بی‌شکر را در قعر نارگر توکل می‌کنی در کار کنکشت کن پس تکیه بر جبار کن

12.05.2018

Ganje Hozour audio Program #739

برنامه صوتی شماره ۷۳۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۶ نوامبر ۲۰۱۸ ـ ۶ آذرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2555, Divan e Shamsچرا، چون ای حیاتِ جان درین عالم وطن دارینباشد خاکِ رَه ناطِق(۱)، ندارد سنگ هشیاری؟چرا زهری دهد تلخی؟ چرا خاری کند تیزی؟چرا خشمی کند تندی؟ چرا باشد شبی تاری؟در آن گلزارِ روی او، عَجب می‌مانَدَم روزیکه خاری اندرین عالم کند در عهدِ او خاریمگر حضرت(۲) نقابی بست از غیرت بر آن چهرهکه تا غیری نبیند آن، برون ناید ز اَغیاری(۳)مگر خود دیده عالم غلیظ و دُرد(۴) و قَلب(۵) آمد؟نمی‌تاند که دریابد ز لطف آن چهره ناریدو چشمِ زشت رویان را لباسِ زشت می‌بایدو کی شاید که دَرپوشد(۶) لباسِ زشت آن عاری(۷)که از عریانیِ لطفش لباسِ لطف شرمندهکه از شرمِ صفایِ او، عرق‌ها می‌شود جاریو او با این همه، جسمی فرو بُرّید(۸) و درپوشیدبرون زد لطف از چشمش ز هر سو شد بَدیداری(۹)فروپوشید لطفِ او، نهانی کرده چشمش راکه تا شد دیده‌ها محروم و کُند از سَیر(۱۰) و سَیّاری(۱۱)ولیک آن نورِ ناپیدا همی ‌فرمایَدَت هر دَمشرابِ(۱۲) می که بِفزاید ز بی‌هوشیت هشیاریکه خوبانِ به غایت را فراغت باشد از شیوه(۱۳)ولیکن عشقشان دارد هزاران مَکر و عَیّاری(۱۴)چنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جان ِشهوانینباشی زان طَرَب غافل، اگر تو جانِ جان داریدرونِ خود طلب آن را، نه پیش و پس، نه بر گردون(۱۵)نمی‌بینی که اَندَر خواب تو در باغ و گلزاری؟کدامین سوی می‌دانی؟ کدامین سوی می‌بینی؟تو آن باغی که می‌بینی به خواب اَندَر، به بیداریچو دیده جان گشادی تو، بدیدی مُلکِ روحانیاز آن جا طفلِ ره باشی، چو رو زین سو به شَه آریکدامین شه؟ نیارم(۱۶) گفت رمزی از صفاتِ اوولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داریخردهایی نمی‌خواهم که از دونی(۱۷) و طَمّاعی(۱۸)سَر و سَروَر نمی‌جوید، هَمی‌ جوید کُلَه داری(۱۹)کُلَه بگذار و سَر می ‌جو، کز آن سَر سَر به دست آیدبه سر بنشین به بزمِ سر، ببین زان سر تو خَمّاری(۲۰)ز جامی کز صفایِ آن نماید غیب‌ها یک یکچه مه رویان نماید غیب اندر حُجب(۲۱) و عَمّاری(۲۲)به رویِ هر مَهی بینی تو داغی(۲۳) بس ظریف و کَش(۲۴)نشانِ بندگیِّ شَه که فرد است او به دلداریبه نزدِ حُسنِ اِنس و جِنِّ مَخدومی(۲۵) شمسِ الدّینزهی تبریزِ دریاوَش(۲۶) که بر هر ابر دُر باریمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و اِلّاَ الله رادر نيابی مَنهَجِ(۲۷) این راه رامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3963گر نه فرزندِ بِلیسی ای عَنید(۲۸)پس به تو میراثِ آن سگ چُون رسید؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 254هر که در دنیا خورَد تَلبیسِ(۲۹) دیووز عدوِّ دوست‌رو تعظیم و ریو(۳۰)در رهِ اسلام و بر پولِ(۳۱) صِراطدر سر آید همچو آن خر از خُباط(۳۲)عشوه‌های یارِ بد مَنیوش(۳۳) هیندام بین، ایمن مرو تو بر زمینصد هزار ابلیسِ لا حَول آر بینآدما، ابلیس را در مار بینمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1220از نُبی(۳۴) برخوان که شیطانانِ اِنسگشته‌اند از مَسخِ(۳۵) حق با دیو جنسدیو چون عاجز شود در اِفتِتان(۳۶)اِستِعانَت(۳۷) جوید او زین اِنسیان(۳۸)که شما یارید با ما، یاری ایجانبِ مایید جانب داری ایرامانا ماهاراشی: ذهن انسان مایا ( پرده پندار) است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 417هم‌چو گورِ کافران، بیرون حُلَل(۳۹)اندرون، قهرِ خدا عَزَّ وَ جَلّ(۴۰)چون قُبور آن را مُجَصَّص(۴۱) کرده‌اندپردهٔ پندار پیش آورده‌اندطبعِ مِسکینت مُجَصَّص از هنرهمچو نخلِ موم، بی‌برگ و ثَمَر(۴۲)حافظ، غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۷۸Hafez Poem(Qazal)# 178, Ghazaliatهر که شد مَحرَمِ دل در حرمِ یار بماندوان که این کار ندانست در اِنکار بمانداگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکنشُکرِ ایزد که نه در پرده پندار بماندصوفیان واسِتَدَند(۴۳) از گروِ مِی همه رَختدَلقِ(۴۴) ما بود که در خانه خَمّار(۴۵) بماندبودا: ذهن انسان، دیر یا زود، ایجاد دوکخا، “Dukkha”، یعنی «درد» خواهد کرد.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 591هیچ کُنجی بی دَد(۴۶) و بی دام نیستجز به خلوت گاهِ حق، آرام نیستسعدی، مواعظ، قصاید، قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - موعظه و نصیحتSa'adi Poem(Ghasideh) # 6, Moezeh o Nasihatچو نیک دَرنِگری آنکه می‌کند فریادز دستِ خوی بدِ خویشتن به فریادستسعدی، بوستان، باب سوم، گفتار اندر سماع اهلِ دل و تَقریرِ حق و باطل آنSa'adi Poem(Boostan) # 3, Samaae Ahle Del va Taghrire Hagh o Batele aanتو را با حق آن آشنایی دهدکه از دستِ خویشت رهایی دهدمسحیت: انسان دچار عوارض گناه اولیه است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیتگفت ایزد: ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتگر بپرّانیم تیر، آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4579ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتی، فتنه‌ایصد هزاران خرمن اندر حَفْنه‌ای(۴۷)آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 429, Divan e Shamsخودپرستی نامبارک حالتی ستکاندر او ایمانِ ما انکارِ ماستآنکه افلاطون و جالینوسِ توستاز مَنی(۴۸) پُر علّت و بیمارِ ماستنوبهاری کو نُویِّ خود بدیدجانِ گلزار است اما زارِ ماستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2673سر ببخشد، شُکر خواهد سجده‌ایپا ببخشد، شُکر خواهد قَعده‌ای(۴۹)قوم گفته: شُکر ما را برد غولما شدیم از شکر و از نعمت مَلولما چنان پژمرده گشتیم از عطاکه نه طاعتمان خوش آید، نه خطاما نمی‌خواهیم نعمت ها و باغما نمی‌خواهیم اسباب و فراغانبیا گفتند: در دل علّتی ستکه از آن در حق‌شناسی آفتی ستنعمت از وی جملگی علّت شودطعمه در بیمار، کی قوّت شود؟چند خوش پیشِ تو آمد ای مُصِر(۵۰)جمله ناخوش گشت و صافِ او کدرتو عدوِّ این خوشی ها آمدیگشت ناخوش هر چه بر وی کف زدیهر که او شد آشنا و یارِ توشد حقیر و خوار در دیدارِ توهر که او بیگانه باشد با تو، همپیش تو او بس مه ‌است و محترماین هم از تاثیر آن بیماری استزهر او در جمله جُفتان(۵۱) ساری(۵۲) ستدفع آن علّت بباید کرد زودکه شِکَر با آن، حَدَث(۵۳) خواهد نمودهر خوشی کاید به تو، ناخوش شودآبِ حیوان گر رسد، آتش شودکیمیای مرگ و جَسک(۵۴) است آن صفتمرگ گردد ز آن، حیاتت عاقبتبس غذایی که ز وی دل زنده شدچون بیامد در تنِ تو، گَنده شدبس عزیزی که به ناز اِشکار(۵۵) شدچون شکارت شد، بَرِ تو خوار شدآشنایی عقل با عقل، از صفاچون شود هر دم فزون، باشد وَلا(۵۶)آشنایی نفس با هر نفسِ پستتو یقین می‌دان که دم دم کمتر استز آنکه نفسش گِردِ علّت می‌تندمعرفت را زود فاسد می‌کندگر نخواهی دوست را فردا نَفیر(۵۷)دوستی با عاقل و با عقل گیراز سَمومِ(۵۸) نفس، چون با علّتیهر چه گیری تو، مرض را آلتیگر بگیری گوهری، سنگی شودور بگیری مِهرِ دل، جنگی شودور بگیری نکتهٔ بِکری لطیفبعدِ دَرکت گشت بی‌ذوق و کثیفکه من این را بس شنیدم، کهنه شدچیزِ دیگر گو بجز آن، ای عَضُدچیزِ دیگر تازه و نو گفته گیرباز فردا زان شوی سیر و نَفیردفع علّت کن، چو علّت خَو(۵۹) شودهرحدیثی کهنه پیشت نو شودتا که آن کهنه برآرَد برگ نوبشکفاند کهنه صد خوشه ز گَو(۶۰)ما طبیبانیم، شاگردان حقبَحرِ قُلزُم(۶۱) دید ما را فَانْفَلَقْ(۶۲)*انبیاء در پاسخ اهل هوی' گویند: ای بیماردلان و ای مریض باطنان، ما طبیب و شاگرد مکتب حضرت حق تعالی هستیم. دریای بیکران وقتی قدرت و اعجاز روحی ما را بیند از هم بشکافد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2709هین صَلا(۶۳)، بیماریِ ناسور(۶۴) راداروی ما یک به یک رنجور را* قرآن كريم، سوره شعرا(۲۶)، آيه ۶۳Quran, Sooreh Shoaraa(#26), Line #63فَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْبَحْرَ ۖ فَانْفَلَقَ فَكَانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِما به موسی وحی کردیم که عصایت را به دریا زن، پس دریا از هم بشکافت و هر پاره ای از آن همچون کوهی عظیم شد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1507کالهٔ(۶۵) معیوب بخْریده بُدمشُکر کز عیبش پِگَه(۶۶) واقف شدمپیش از آن کز دست، سرمایه شدیعاقبت معیوب بیرون آمدیمال رفته، عمر رفته، ای نَسیب(۶۷)مال و جان داده پی کالهٔ مَعیب(۶۸)رخت دادم، زرِّ قلبی(۶۹) بِسْتَدَم(۷۰)شادِ شادان سویِ خانه می‌شدمشُکر کین زر، قلب پیدا شد کنونپیش از آنکه عُمر بگذشتی فزونقلب ماندی تا ابد در گردنمحیف بودی عمر ضایع کردنمچون پگَه‌تر قلبیِ او رُو نمودپایِ خود زُو واکَشَم من زود زودیارِ تو چون دشمنی پیدا کُندگَرِّ(۷۱) حِقد(۷۲) و رَشکِ او بیرون زندتو از آن اِعراضِ(۷۳) او افغان مکنخویشتن را ابله و نادان مکنبلکه شُکرِ حق کن و نان بخش کُنکه نگشتی در جَوالِ(۷۴) او کَهُناز جَوالش زود بیرون آمدیتا بجُویی یارِ صدقِ سَرْمَدی(۷۵)مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 769پس تَضَرُّع(۷۶) کن که ای هادیِّ زیستباز بودم بسته گشتم، این ز چیست؟سخت‌تر اَفشرده‌ام در شر قدمکه لَفی خُسْرَم** ز قَهرت دم به دمخدوندا من در طریق شرّ و بدی با گام های محکم تری حرکت می کنم.چرا که به جهت قهر تو لحظه به لحظه در زیانکاری به سر برم.از نصیحت های تو کر بوده‌امبُت‌شکن دعوی و بتگر بوده‌ام***** قرآن کریم، سوره العصر(۱۰۳)Quran, Sooreh Alasr(#103)وَالْعَصْرِ (١)سوگند به اين زمان،إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ (٢)كه آدمى در زیانکاری است.إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (٣)مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند و يكديگر را به حق سفارش كردند و يكديگر را به صبر سفارش كردند.*** قرآن کریم، سوره فرقان(۲۵)، آیه ۴۳Quran, Sooreh Forghan(#25), Line #43أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ ؟…آيا آن كس را كه هواى نفس را به خدايى گرفته بود ديدى؟…مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 772یادِ صُنعت(۷۷) فرض‌تر یا یادِ مرگ؟مرگ مانندِ خزان، تو اصلِ برگمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1337, Divan e Shamsگرم زیر و زبر کردی، به خود نزدیکتر کردیکه صِحَّت(۷۸) آید از دردی چو اَفشرده(۷۹) شود دُنبَلمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1428, Divan e Shamsبه دُنبَل(۸۰) دُنبه می گوید مرا نیشیست در باطِنتو را بشکافم ای دُنبَل گر از آغاز بِنوازمبِمالَم بر تو من خود را به نرمی، تا شوی ایمِنبه ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فَن سازمدهان مَگشای این ساعت، اَزیرا دُنبلِ خامیچو وقت آید شوی پخته، به کارِ تو بپردازممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2684, Divan e Shamsاز این شَهدی که صد گون نیش داردبجز دُنبَل ببین چیزی فزودی؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2063تا به دیوارِ بَلا ناید سَرَشنشنود پندِ دل آن گوشِ کَرَشکودکان را حِرصِ گوزینه(۸۱) و شکراز نصیحت ها کند دو گوش کرچونکه دردِ دُنبَلَش آغاز شددر نصیحت هر دو گوشش باز شدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4283چون یَپُنْلُو(۸۲) در میان شهرهااز نواحی آید آن‌جا بهرها(۸۳)کالهٔ(۸۴) معیوب قلب کیسه‌بُر(۸۵)کالهٔ پُر سودِ مُستشرِف(۸۶) چو دُرزین یَپُنْلُو هر که بازرگان‌تر استبر سَرَه(۸۷) و بر قلب‌ها دیده‌ور استشد یَپُنْلُو مر ورا دارُالرَّباح(۸۸)وآن دگر را از عَمی(۸۹) دارُالْجُناح(۹۰)بازار عمومی برای افراد ماهر و تیزبین محل انتفاع و سود بردن است اما برایدیگران به سبب نداشتن تیزبینی و مهارت محل زیانمندی و ضرر است.هر یکی ز اجزای عالم یک به یکبر غَبی بند است و بر استاد، فَک(۹۱)بر یکی قند است و بر دیگر چو زهربر یکی لطف است و بر دیگر چو قهرمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1113هر چه صورت می وَسیلَت سازدشزان وَسیلَت بحر، دور اندازدشمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1995این همه که مرده و پژمرده ایزان بُود که تَرکِ سَرور کرده ای(۱) ناطِق: سخنگو، نطق کننده(۲) حضرت: حق تعالی، خداوند پاک و منزّه(۳) اَغیار: جمع غیر به معنی بیگانه(۴) دُرد: آنچه از مایعات خصوصاً شراب ته‌نشین شود و در ته ظرف جا بگیرد، لای(۵) قَلب: تقلّبی(۶) دَرپوشیدن: پوشیدن، به تن کردن(۷) عاری: برهنه، لخت(۸) فرو بُریدن: قطع کردن، ادامه ندادن(۹) بَدیدار: پدیدار، آشکار(۱۰) سَیر: رفتن و گردش کردن، راه رفتن، گردش(۱۱) سَیّار: رونده، کسی میگردد و برای تماشا و تفرج سیر میکند(۱۲) شراب: نوشیدن، آشامیدن(۱۳) شیوه: عشوه، کرشمه(۱۴) عَیّاری: حیله بازی و فریبندگی(۱۵) گردون: عالَم، فلک(۱۶) یارستن: توانستن، از عهده برآمدن(۱۷) دونی: پستی و حقارت(۱۸) طَمّاع: طمع‌کار، حریص، آزمند(۱۹) کُلَه داری: سَروَری، فرمانروایی(۲۰) خَمّار: شراب فروش(۲۱) حُجب: شرم، حیا(۲۲) عَمّاری: کجاوه، صندوق مانندی که برای نشستن سوار آن را بر روی پشت شتر و فیل میگذارند (۲۳) داغ: نشان و علامت(۲۴) کَش: زیبا، نیک(۲۵) مَخدوم: کسی که به او خدمت می‌کنند، سَرور(۲۶) دریاوَش: دریا کردار، بخشنده و کریم، همانند دریا(۲۷) مَنهَج: راه آشکار و روشن(۲۸) عَنید: ستیزه گر(۲۹) تَلبیس: فریب، حیله و نیرنگ(۳۰) ریو: حیله(۳۱) پول: پل(۳۲) خُباط: افكار من ذهنی یا فکری که بر پایه من ذهنی است، شوریدگی مغز(۳۳) مَنیوش: گوش مکن، نیوشیدن به معنی گوش کردن است(۳۴) نُبی: قرآن(۳۵) مَسخ: تغییر شکل یافته، به‌ ویژه به ‌شکل‌ حیوان‌ درآمده، زشت‌ شده(۳۶) اِفتِتان: گمراه کردن(۳۷) اِستِعانَت: یاری خواستن(۳۸) اِنسیان: آدمیان، جمع اِنس(۳۹) حُلَل: زیورها، پیرایه ها، جمع حُلّه(۴۰) عَزَّ وَ جَلّ: گرامی و بزرگ است، از صفات خداوند(۴۱) مُجَصَّص: گچ اندوده، گچ کاری شده(۴۲) ثَمَر: میوه، بر(۴۳) واسِتَدَن: واستاندن، بازستاندن، بازگرفتن(۴۴) دَلق: خرقه، پوستین، جامۀ درویشی(۴۵) خَمّار: می‌فروش، شراب‌فروش(۴۶) دَد: جانور درنده مانند شیر، پلنگ و گرگ(۴۷) حَفْنه: مشتی از گندم و جو و نظیر آن(۴۸) مَنی: انانیّت، تکبّر(۴۹) قَعده: یک‌بار نشستن، قعود یعنی نشستن(۵۰) مُصِر: اصرارکننده(۵۱) جُفتان: جمع جُفت به معنی زوج، قرین، همنشین(۵۲) ساری: سرایت‌کننده(۵۳) حَدَث: مدفوع(۵۴) جَسک: رنج و بلا(۵۵) اِشکار: شکار(۵۶) وَلا: وَلاء، دوستی و پیوستگی(۵۷) نَفیر: رمیدن، ترسیدن، گریزان، متنفر (۵۸) سَموم: باد گرم و مهلک، باد زهر آلود(۵۹) خَو: کَندن و بریدن و درو کردن(۶۰) گَو: گودال(۶۱) بَحرِ قُلزُم: دریای سرخ، در اینجا به معنی دریای بیکران(۶۲) اِنْفَلَقْ: شکافته شد(۶۳) صَلا: آواز دادن، دعوت عمومی(۶۴) ناسور: زخمی که آب کشیده و چرک و ورم کرده باشد، زخم چرکین(۶۵) کاله: کالا(۶۶) پِگَه: مخفّف پگاه، صبح زود(۶۷) نَسیب: اصیل(۶۸) مَعیب: عیب دار(۶۹) قلبی: تقلبی(۷۰) سِتاندن: گرفتن(۷۱) گَرّ: کچل، در اینجا معیوب(۷۲) حِقد: کینه(۷۳) اِعراض: روی برگرداندن(۷۴) جَوال: کیسه بزرگ(۷۵) سَرمدی: ابدی، جاودانه(۷۶) تَضَرُّع: زاری کردن(۷۷)‌ صُنع: آفرینش، آفریدن(۷۸) صِحَّت: تندرستی، سلامتی(۷۹) اَفشرده: فشار داده شده(۸۰) دُنبَل: دُمَل و برآمدگی کوچکی در جلد که رنگش سرخ و شکلش مخروطی است و نوعاً مرکز آن گود می گردد(۸۱) گوزینه: حلوایی که از مغز گردو می سازند.(۸۲) یَپُنْلُو: میدان عمومی شهر که محل نزول کاروانیان و مرکز داد و ستد است. بازار عمومی(۸۳) بَهر: قسمت، نصیب، در اینجا مراد کالا و اجناس است(۸۴) کالهٔ: کالا(۸۵) کیسه‌بُر: دزد، جیب بر(۸۶) مُستشرِف: بلند قدر، گرانبها(۸۷) سَرَه: خالص، برگزیده(۸۸) دارُالرَّباح: رَباح یعنی سود بردن. دارُالرَّباح یعنی خانه سود بردن و انتفاع(۸۹) عَمی: کوری، نابینایی(۹۰) دارُالْجُناح: جُناح معرب گناه است، در اینجا مراد زیان و ضرر است. دارُالْجُناح یعنی خانه گناه و زیان(۹۱) فَک: جدا کردن دو چیز از هم، خلاص کردن************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2555, Divan e Shamsچرا چون ای حیات جان درین عالم وطن دارینباشد خاک ره ناطق ندارد سنگ هشیاریچرا زهری دهد تلخی چرا خاری کند تیزیچرا خشمی کند تندی چرا باشد شبی تاریدر آن گلزارِ روی او عجب می‌ماندم روزیکه خاری اندرین عالم کند در عهد او خاریمگر حضرت نقابی بست از غیرت بر آن چهرهکه تا غیری نبیند آن برون ناید ز اغیاریمگر خود دیده عالم غلیظ و درد و قَلب آمدنمی‌تاند که دریابد ز لطف آن چهره ناریدو چشم زشت رویان را لباس زشت می‌بایدو کی شاید که درپوشد لباس زشت آن عاریکه از عریانی لطفش لباس لطف شرمندهکه از شرم صفای او عرق‌ها می‌شود جاریو او با این همه جسمی فرو برید و درپوشیدبرون زد لطف از چشمش ز هر سو شد بدیداریفروپوشید لطف او نهانی کرده چشمش راکه تا شد دیده‌ها محروم و کند از سیر و سیاریولیک آن نورِ ناپیدا همی ‌فرمایدت هر دمشراب می که بِفزاید ز بی‌هوشیت هشیاریکه خوبان به غایت را فراغت باشد از شیوهولیکن عشقشان دارد هزاران مکر و عیاریچنانک از شهوتی تو خوش به جسم و جانرشهوانینباشی زان طرب غافل اگر تو جان جان داریدرون خود طلب آن را نه پیش و پس نه بر گردوننمی‌بینی که اندر خواب تو در باغ و گلزاریکدامین سوی می‌دانی کدامین سوی می‌بینیتو آن باغی که می‌بینی به خواب اندر به بیداریچو دیده جان گشادی تو بدیدی ملک روحانیاز آن جا طفل ره باشی چو رو زین سو به شه آریکدامین شه نیارم گفت رمزی از صفات اوولیکن از مثالی تو بدانی گر خرد داریخردهایی نمی‌خواهم که از دونی و طماعیسر و سرور نمی‌جوید همی‌ جوید کله داریکله بگذار و سر می ‌جو کز آن سر سر به دست آیدبه سر بنشین به بزم سر ببین زان سر تو خماریز جامی کز صفای آن نماید غیب‌ها یک یکچه مه رویان نماید غیب اندر حجب و عماریبه روی هر مهی بینی تو داغی بس ظریف و کشنشان بندگی شه که فرد است او به دلداریبه نزد حسن انس و جن مخدومی شمس الدینزهی تبریز دریاوش که بر هر ابر در باریمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و الا الله رادر نيابی منهج این راه رامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3963گر نه فرزند بلیسی ای عنیدپس به تو میراث آن سگ چون رسیدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 254هر که در دنیا خورد تلبیس دیووز عدو دوست‌رو تعظیم و ریودر ره اسلام و بر پول صراطدر سر آید همچو آن خر از خباطعشوه‌های یارِ بد منیوش هیندام بین ایمن مرو تو بر زمینصد هزار ابلیسِ لا حول آر بینآدما ابلیس را در مار بینمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1220از نبی برخوان که شیطانانِ اِنسگشته‌اند از مسخ حق با دیو جنسدیو چون عاجز شود در افتتاناستعانت جوید او زین انسیانکه شما یارید با ما یاری ایجانب مایید جانب داری ایرامانا ماهاراشی: ذهن انسان مایا ( پرده پندار) است.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 417هم‌چو گورِ کافران بیرون حللاندرون، قهرِ خدا عز و جلچون قبور آن را مجصص کرده‌اندپردهٔ پندار پیش آورده‌اندطبع مسکینت مجصص از هنرهمچو نخل موم بی‌برگ و ثمرحافظ، غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۷۸Hafez Poem(Qazal)# 178, Ghazaliatهر که شد محرم دل در حرم یار بماندوان که این کار ندانست در انکار بمانداگر از پرده برون شد دل من عیب مکنشکرِ ایزد که نه در پرده پندار بماندصوفیان واستدند از گروِ می همه رختدلق ما بود که در خانه خمار بماندبودا: ذهن انسان، دیر یا زود، ایجاد دوکخا، “Dukkha”، یعنی «درد» خواهد کرد.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 591هیچ کنجی بی دد و بی دام نیستجز به خلوت گاه حق آرام نیستسعدی، مواعظ، قصاید، قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - موعظه و نصیحتSa'adi Poem(Ghasideh) # 6, Moezeh o Nasihatچو نیک درنگری آنکه می‌کند فریادز دست خوی بد خویشتن به فریادستسعدی، بوستان، باب سوم، گفتار اندر سماع اهلِ دل و تَقریرِ حق و باطل آنSa'adi Poem(Boostan) # 3, Samaae Ahle Del va Taghrire Hagh o Batele aanتو را با حق آن آشنایی دهدکه از دست خویشت رهایی دهدمسحیت: انسان دچار عوارض گناه اولیه است.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیتگفت ایزد ما رمیت اذ رمیتگر بپرانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4579ما رمیت اذ رمیتی فتنه‌ایصد هزاران خرمن اندر حفنه‌ایآفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 429, Divan e Shamsخودپرستی نامبارک حالتی ستکاندر او ایمان ما انکار ماستآنکه افلاطون و جالینوس توستاز منی پر علت و بیمار ماستنوبهاری کو نوی خود بدیدجان گلزار است اما زار ماستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2673سر ببخشد شکر خواهد سجده‌ایپا ببخشد شکر خواهد قعده‌ایقوم گفته شکر ما را برد غولما شدیم از شکر و از نعمت ملولما چنان پژمرده گشتیم از عطاکه نه طاعتمان خوش آید نه خطاما نمی‌خواهیم نعمت ها و باغما نمی‌خواهیم اسباب و فراغانبیا گفتند در دل علتی ستکه از آن در حق‌شناسی آفتی ستنعمت از وی جملگی علت شودطعمه در بیمار کی قوت شودچند خوش پیش تو آمد ای مصرجمله ناخوش گشت و صاف او کدرتو عدو این خوشی ها آمدیگشت ناخوش هر چه بر وی کف زدیهر که او شد آشنا و یار توشد حقیر و خوار در دیدار توهر که او بیگانه باشد با تو همپیش تو او بس مه ‌است و محترماین هم از تاثیر آن بیماری استزهر او در جمله جفتان ساری ستدفع آن علت بباید کرد زودکه شکر با آن حدث خواهد نمودهر خوشی کاید به تو ناخوش شودآب حیوان گر رسد آتش شودکیمیای مرگ و جسک است آن صفتمرگ گردد ز آن حیاتت عاقبتبس غذایی که ز وی دل زنده شدچون بیامد در تن تو گنده شدبس عزیزی که به ناز اشکار شدچون شکارت شد برِ تو خوار شدآشنایی عقل با عقل از صفاچون شود هر دم فزون باشد ولاآشنایی نفس با هر نفس پستتو یقین می‌دان که دم دم کمتر استز آنکه نفسش گرد علت می‌تندمعرفت را زود فاسد می‌کندگر نخواهی دوست را فردا نفیردوستی با عاقل و با عقل گیراز سموم نفس چون با علتیهر چه گیری تو مرض را آلتیگر بگیری گوهری سنگی شودور بگیری مهر دل جنگی شودور بگیری نکتهٔ بکری لطیفبعدِ درکت گشت بی‌ذوق و کثیفکه من این را بس شنیدم کهنه شدچیزِ دیگر گو بجز آن ای عضدچیز دیگر تازه و نو گفته گیرباز فردا زان شوی سیر و نفیردفع علت کن چو علت خو شودهرحدیثی کهنه پیشت نو شودتا که آن کهنه برآرد برگ نوبشکفاند کهنه صد خوشه ز گوما طبیبانیم شاگردان حقبحر قلزم دید ما را فانفلق*انبیاء در پاسخ اهل هوی' گویند: ای بیماردلان و ای مریض باطنان، ما طبیب و شاگرد مکتب حضرت حق تعالی هستیم. دریای بیکران وقتی قدرت و اعجاز روحی ما را بیند از هم بشکافد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2709هین صلا بیماری ناسور راداروی ما یک به یک رنجور را* قرآن كريم، سوره شعرا(۲۶)، آيه ۶۳Quran, Sooreh Shoaraa(#26), Line #63فَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْبَحْرَ ۖ فَانْفَلَقَ فَكَانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِما به موسی وحی کردیم که عصایت را به دریا زن، پس دریا از هم بشکافت و هر پاره ای از آن همچون کوهی عظیم شد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1507کالهٔ معیوب بخریده بدمشکر کز عیبش پگه واقف شدمپیش از آن کز دست سرمایه شدیعاقبت معیوب بیرون آمدیمال رفته عمر رفته ای نسیبمال و جان داده پی کالهٔ معیبرخت دادم زر قلبی بستدمشاد شادان سوی خانه می‌شدمشکر کین زر قلب پیدا شد کنونپیش از آنکه عمر بگذشتی فزونقلب ماندی تا ابد در گردنمحیف بودی عمر ضایع کردنمچون پگه‌تر قلبی او رو نمودپای خود زو واکشم من زود زودیارِ تو چون دشمنی پیدا کُندگرِ حقد و رشک او بیرون زندتو از آن اعراض او افغان مکنخویشتن را ابله و نادان مکنبلکه شکرِ حق کن و نان بخش کنکه نگشتی در جوال او کهناز جوالش زود بیرون آمدیتا بجویی یار صدق سرمدیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 769پس تضرع کن که ای هادی زیستباز بودم بسته گشتم این ز چیستسخت‌تر افشرده‌ام در شر قدمکه لفی خسرم** ز قهرت دم به دمخدوندا من در طریق شرّ و بدی با گام های محکم تری حرکت می کنم.چرا که به جهت قهر تو لحظه به لحظه در زیانکاری به سر برم.از نصیحت های تو کر بوده‌امبت‌شکن دعوی و بتگر بوده‌ام***** قرآن کریم، سوره العصر(۱۰۳)Quran, Sooreh Alasr(#103)وَالْعَصْرِ (١)سوگند به اين زمان،إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ (٢)كه آدمى در زیانکاری است.إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (٣)مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند و يكديگر را به حق سفارش كردند و يكديگر را به صبر سفارش كردند.*** قرآن کریم، سوره فرقان(۲۵)، آیه ۴۳Quran, Sooreh Forghan(#25), Line #43أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ ؟…آيا آن كس را كه هواى نفس را به خدايى گرفته بود ديدى؟…مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 772یاد صنعت فرض‌تر یا یاد مرگمرگ مانند خزان تو اصل برگمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1337, Divan e Shamsگرم زیر و زبر کردی به خود نزدیکتر کردیکه صحت آید از دردی چو افشرده شود دنبلمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1428, Divan e Shamsبه دنبل دنبه می گوید مرا نیشیست در باطنتو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازمبمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمِنبه ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازمدهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامیچو وقت آید شوی پخته به کار تو بپردازممولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2684, Divan e Shamsاز این شهدی که صد گون نیش داردبجز دنبل ببین چیزی فزودیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2063تا به دیوارِ بلا ناید سرشنشنود پند دل آن گوش کرشکودکان را حرص گوزینه و شکراز نصیحت ها کند دو گوش کرچونکه درد دنبلش آغاز شددر نصیحت هر دو گوشش باز شدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4283چون یپنلو در میان شهرهااز نواحی آید آن‌جا بهرهاکالهٔ معیوب قلب کیسه‌برکالهٔ پر سود مستشرِف چو درزین یپنلو هر که بازرگان‌تر استبر سره و بر قلب‌ها دیده‌ور استشد یپنلو مر ورا دارالرباحوآن دگر را از عمی دارالجناحبازار عمومی برای افراد ماهر و تیزبین محل انتفاع و سود بردن است اما برایدیگران به سبب نداشتن تیزبینی و مهارت محل زیانمندی و ضرر است.هر یکی ز اجزای عالم یک به یکبر غبی بند است و بر استاد فکبر یکی قند است و بر دیگر چو زهربر یکی لطف است و بر دیگر چو قهرمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1113هر چه صورت می وسیلت سازدشزان وسیلت بحر دور اندازدشمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1995این همه که مرده و پژمرده ایزان بود که ترک سرور کرده ای

11.28.2018

Ganje Hozour audio Program #738

برنامه صوتی شماره ۷۳۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۹ نوامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۹ آبانPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 862, Divan e Shamsقومی که بر بُراقِ(۱) بصیرت سفر کنندبی ابر و بی‌غبار در آن مَه نظر کننددر دانه‌های شهوتی آتش زنند زودوز دامگاهِ صَعب(۲) به یک تَک(۳) عَبَر(۴) کننداز خارخارِ(۵) این گَرِ(۶) طَبع آن طرف روندبزم و سرایِ گلشن جایِ دِگر کنندبر پایِ لولیانِ(۷) طبیعت نَهند بندشاهانِ روح زو سر از این کوی دَرکنندپایِ خِرَد بِبَسته و اوباشِ(۸) نَفس رادستی چنین گشاده که تا شور و شَر(۹) کننداجزایِ ما بِمُرده در این گورهایِ تَنکو صورِ(۱۰) عشق تا سر از این گور بَرکنند؟مِسّیست(۱۱) شهوتِ تو و اِکسیر نورِ عشقاز نورِ عشق، مِسِّ وجودِ تو زَر کنندانصاف ده که با نَفَس گرمِ عشقِ اوسَردا(۱۲) جماعتی که حدیثِ هنر کنندچون صوفیانِ گُرسَنِه در مَطبخِ خردآیند و زَلّه‌هایِ(۱۳) گرانمایه(۱۴) جَر(۱۵) کنندزاغانِ طَبع را تو ز مُردار(۱۶) روزه دهتا طوطیان شوند و شکارِ شِکَر کننددر ظِلِّ(۱۷) میرِ(۱۸) آبِ حیاتِ شِکَرمزاجشاید که آتشانِ(۱۹) طبیعت، شَرَر(۲۰) کننداز رَشکِ(۲۱) نورهاست که عقلِ کمال رااز غیرتِ مِلاحتِ(۲۲) او کور و کَر کنندجز حق اگر به دیدنِ او غَمزه ‌یی کندآن دیده را به مُهرِ اَبد بی‌خبر کنندفخرِ جهان و دیده تبریز، شمسِ دینتا روز را بدو ز حوادث سپر کننداندر فضایِ روح نیابند مثلِ اوگر صد هزار بارَش زیر و زِبَر کنندخالی مباد از سرِ خورشید سایه‌اشکاجزایِ خاک از گذرش زیب(۲۳) و فَر(۲۴) کنندمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 27نَفس با نَفسِ دِگر خندان شودظلمت افزون گشت، ره، پنهان شودیار، چشمِ توست، ای مردِ شکاراز خَس(۲۵) و خاشاک او را پاک دارهین به جاروبِ(۲۶) زبان، گَردی مکنچشم را از خَس، ره‌آوردی مکنچونکه مؤمن آینهٔ مؤمن بُوَدرویِ او ز آلودگی ایمن بُوَدیار، آیینه است جان را در حَزَن(۲۷)در رخِ آیینه ای جان، دَم مَزَنتا نپوشد روی خود را از دَمَتدَم فرو خوردن بباید هر دَمَتکم ز خاکی؟ چونکه خاکی یار یافتاز بهاری صد هزار اَنوار(۲۸) یافتآن درختی کو شود با یار جُفتاز هوای خوش ز سَر تا پا شِکُفتدر خزان چون دید او یارِ خلافدر کشید او رو و سَر زیرِ لحافگفت: یارِ بَد بلا آشفتن استچونکه او آمد، طریقم خُفتن استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3172چون نکردی هیچ سودی زین حِیَل(۲۹)ترک حیلت کن که پیش آید دُوَل(۳۰)چون یکی لحظه نخوردی بَر(۳۱) ز فَنترکِ فَن گو، می‌طلب رَبُّ الْـمِنَن(۳۲)چون مبارک نیست بر تو این علومخویشتن گُولی(۳۳) کُن و، بگذر ز شومچون ملایک گو که: لا عِلْمَ لَنایا الهی، غَیْرَ ما عَلَّمْتَنامانند فرشتگان بگو: خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختیقرآن کریم، سوره بقره (۲) ، آیه ۳۲Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #32قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُگفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1128آخِرونَ السّابِقُون(۳۴) باش ای ظریف(۳۵)بر شَجَر سابق بُوَد میوهٔ طریف(۳۶)(ای زیرک و دانا در زمره پسینان پیشتاز قرار بگیر، زیرا میوه تر و تازه درخت مقدم بر درخت است.)گرچه میوه آخِر آید در وجوداول ست او، زانکه او مقصود بودچون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا'تا بگیرد دست تو عَلَّمْتَنا'(مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» تا «جز آنکه به ما آموختی» دست تو را بگیرد.)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2721روز روشن، هر که او جوید چراغعین جُستن، کوریش دارد بَلاغ(۳۷)ور نمی‌بینی، گمانی برده‌ایکه صباح ست و، تو اندر پرده‌ایکوری خود را مکن زین گفت، فاشخامش و در انتظار فضل باشدر میان روز گفتن: روز کو؟خویش رسوا کردن است ای روزجوصبر و خاموشی جَذوبِ(۳۸) رحمت استوین نشان جستن، نشان علّت استاَنْصِتُوا(۳۹) بپذیر، تا بر جانِ توآید از جانان، جزای اَنْصِتُوا*گر نخواهی نُکس(۴۰)، پیش این طبیببر زمین زن زرّ و سَر را ای لَبیب(۴۱)* قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۲۰۴Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #204… وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ... خاموشی گزینید، باشد که از لطف و رحمت پروردگار برخوردار شوید.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197مناجاتای دهندهٔ قوت و تَمکین(۴۲) و ثَباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی ستقایمی ده نفس را، که مُنثَنی ست(۴۳)صبرشان بخش و کفهٔ میزان گرانوارَهانشان از فنِ صورتگران(۴۴)وز حسودی بازِشان خر ای کریمتا نباشند از حسد دیوِ رَجیم(۴۵)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1207در دلِ نه ‌دل، حسدها سَر کندنیست را هست این چنین مُضطَر(۴۶) کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1210گر نکردی شرع، افسونی لطیفبر دریدی هر کسی جسمِ حریفشرع بهرِ دفعِ شَرّ رایی زنددیو را در شیشهٔ حجّت کنداز گواه و از یَمین(۴۷) و از نُکول(۴۸)تا به شیشه در رود دیوِ فضول(۴۹)مثلِ میزانی که خشنودیِ دو ضِدّجمع می‌آید یقین در هَزل(۵۰) و جِدّشرع چون کَیْله(۵۱) و ترازو دان یقینکه بدو خصمان رهند از جنگ و کینگر ترازو نَبْوَد، آن خصم از جِدالکی رهد از وَهمِ حَیف(۵۲) و اِحتِیال(۵۳)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1218آن شیاطین خود حسودِ کهنه‌اندیک زمان از رَهزَنی خالی نه‌اندوآن بنی آدم که عِصیان کِشته‌انداز حسودی نیز شیطان گشته‌اندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1221دیو چون عاجز شود در اِفتِتان(۵۴)اِستِعانَت(۵۵) جوید او زین اِنسیان(۵۶)که شما یارید با ما، یاری ایجانبِ مایید جانب داری ایگر کسی را ره زنند اندر جهانهر دو گون(۵۷) شیطان، برآید شادمانور کسی جان بُرد و شد در دین بلندنوحه می‌دارند آن دو رَشک‌مَند(۵۸)هر دو می‌خایند(۵۹) دندانِ حسدبر کسی که داد اَدیب(۶۰) او را خردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1228گیرم این وحیِ نبی گَنجُور(۶۱) نیستهم کم از وحیِ دلِ زنبور نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1234توبه کن، بیزار شو از هر عَدوکو ندارد آبِ کوثر در کدومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1237هر که را دیدی ز کوثر خشک لبدشمنش می‌دار هم‌چون مرگ و تبگر چه بابای تو است و مامِ(۶۲) توکو حقیقت هست خون‌آشامِ تواز خلیلِ(۶۳) حق بیاموز این سِیَر(۶۴)که شد او بیزار اول از پدرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و اِلّاَ الله رادر نيابی مَنهَجِ(۶۵) این راه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1242آن یکی عاشق به پیشِ یار خودمی‌شمرد از خدمت و از کار خودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1255تو همه کردی، نمردی، زنده‌ایهین بمیر ار یارِ جان‌ بازنده‌ایهم در آن دم شد دراز و جان بدادهمچو گل درباخت سر، خندان و شادماند آن خنده بر او وقفِ ابدهمچو جان و عقلِ عارف بی‌کَبَد(۶۶)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1261زآن نِجاساتِ ره و آلودگینور را حاصل نگردد بَدرَگی(۶۷)اِرجِعی بشنود نورِ آفتابسوی اصلِ خویش باز آمد شتابمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1265آن یکی پرسید از مُفتی(۶۸) به رازگر کسی گرید به نوحه در نمازآن نمازِ او عجب باطل شودیا نمازش جایز و کامل بود؟گفت: آبِ دیده نامش بهرِ چیست؟بنگری تا که چه دید او و گریستآبِ دیده، تا چه دید او از نهانتا بدآن شد او ز چشمهٔ خود روان؟آن جهان گر دیده است آن پر نیازرونقی یابد ز نوحه آن نمازور ز رنجِ تن بُد آن گریه و ز سوک(۶۹)ریسمان بِسکُست(۷۰) و هم بشکست دوک(۷۱)(۱) بُراق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مَرکَبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد(۲) صَعب: سخت و دشوار(۳) تَک: تاختن، دویدن، حمله(۴) عَبَر کردن: عبور کردن و گذشتن(۵) خارخار: وسوسه ، اضطراب، نگرانی(۶) گَر: بیماری گال یا کچلی، مرضی است که مویها را بریزاند و بدن خاصه انگشتان خارش کند.(۷) لولیان: جمع لولی، به معنی سرمست، سرودگو، دراینجا هر چیز برونی جذاب(۸) اوباش:  مردم پست و عامی که سبب آزار دیگران شوند(۹) شور و شَر: فتنه و فساد(۱۰) صور: شیپور، بوق(۱۱) مِسّ: نماد من ذهنی (۱۲) سَردا: چه سرد و درد آور است(۱۳) زَلّه: طعامی که مردم فرومایه از مهمانی بردارند(۱۴) گرانمایه: گرانبها، عزیز و ارجمند(۱۵) جَرّ: گرفتن، کشیدن(۱۶) مُردار: لاشۀ حیوان مرده که ذبح نشده باشد(۱۷) ظِلّ: سایه، پناه، عنایت(۱۸) میر: امیر، سَروَر(۱۹) آتشان: جمع آتش(۲۰) شَرَر: آنچه از آتش به ‌هوا می‌پرد، جرقه(۲۱) رَشک: غیرت، حسادت (۲۲) مِلاحت: خوب روی بودن، نمکین بودن(۲۳) زیب: زینت، آرایش(۲۴) فَر: شکوه و جلال(۲۵) خَس: ریزۀ کاه، علف خشک، خار، خاشاک(۲۶) جاروب: جارو(۲۷) حَزَن: اندوه، غم(۲۸) اَنوار: جمع نَور به معنی شکوفه و اگر جمع نُور باشد به معنی روشنی است(۲۹) حِیَل: حیله ها، چاره ها(۳۰) دُوَل: جمع دولت(۳۱) بَر: میوه و ثمره(۳۲) رَبُّ الْـمِنَن: پروردگار نعمت ها(۳۳)‌ گُول: ابله، نادان، احمق(۳۴) آخِرونَ السّابِقُون: پسینان پیشتاز(۳۵) ظریف: زیرک و دانا، لطیف و خوش نما، نجیب(۳۶) طریف: تر و تازه(۳۷) بَلاغ:‌ دلالت، برهان و دلیل، پیام رسانی و کفایت کردن(۳۸) جَذوب: بسیار کِشنده، بسیار جذب کننده(۳۹) اَنْصِتُوا: خاموش باشید(۴۰) نُکس: عود کردن بیماری(۴۱) لَبیب: خردمند، عاقل(۴۲) تَمکین: قبول ‌کردن، استعداد انسان برای ماندن در حالت تسلیم یا استعداد فضا گشایی مداوم(۴۳) مُنثَنی: خمیده، دوتا، در اینجا به معنی سست کار و درمانده(۴۴) صورتگر: نقاش، مجسمه ساز، تصویر ساز(۴۵) رَجیم: ملعون، مطرود(۴۶) مُضطَر: درمانده، بیچاره(۴۷) یَمین: سوگند، قسم(۴۸) نُکول: خودداری کردن، فراموش کردن(۴۹) فضول: یاوه گو(۵۰) هَزل: شوخی، مقابل جدّی، غیر جدّی(۵۱) کَیْله: پیمانه(۵۲) حَیف: ستم کردن، ستم(۵۳) اِحتِیال: حیله گری(۵۴) اِفتِتان: گمراه کردن(۵۵) اِستِعانَت: یاری خواستن(۵۶) اِنسیان: آدمیان ، جمع اِنس(۵۷) گون: گونه، نوع(۵۸) رَشک‌مَند: حسود(۵۹) خاییدن: جویدن(۶۰) اَدیب: کسی که علم ادب می‌داند، سخن‌دان، بافرهنگ(۶۱) گَنجُور: صاحب گنج، گنج دار، گنج(۶۲) مام: مادر(۶۳) خَلیل: ابراهیم خلیل الله(۶۴) سِیَر: جمع سیره به معنی سنّت و روش(۶۵) مَنهَج: راه آشکار و روشن(۶۶) کَبَد: رنج(۶۷) بَدرَگی: بد نهادی، ناسازگاری(۶۸) مُفتی: فتوی دهنده، فقیه(۶۹) سوک: سوگ(۷۰) سکُستن: گسستن، گسیختن(۷۱) دوک: آلت نخ‌ تابی، آلت چوبی که با آن نخ می‌ریسند************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 862, Divan e Shamsقومی که بر براق بصیرت سفر کنندبی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کننددر دانه‌های شهوتی آتش زنند زودوز دامگاه صعب به یک تک عبر کننداز خارخار این گر طبع آن طرف روندبزم و سرای گلشن جای دگر کنندبر پای لولیان طبیعت نهند بندشاهان روح زو سر از این کوی درکنندپای خرد ببسته و اوباش نفس رادستی چنین گشاده که تا شور و شر کننداجزای ما بمرده در این گورهای تنکو صورِ عشق تا سر از این گور برکنندمسیست شهوت تو و اکسیر نور عشقاز نور عشق مس وجود تو زر کنندانصاف ده که با نفس گرم عشق اوسردا جماعتی که حدیث هنر کنندچون صوفیان گرسنه در مطبخ خردآیند و زله‌های گرانمایه جر کنندزاغان طبع را تو ز مردار روزه دهتا طوطیان شوند و شکارِ شکر کننددر ظل میر آب حیات شکرمزاجشاید که آتشان طبیعت شرر کننداز رشک نورهاست که عقل کمال رااز غیرت ملاحت او کور و کر کنندجز حق اگر به دیدن او غمزه ‌یی کندآن دیده را به مهر ابد بی‌خبر کنندفخرِ جهان و دیده تبریز شمسِ دینتا روز را بدو ز حوادث سپر کننداندر فضای روح نیابند مثل اوگر صد هزار بارش زیر و زِبر کنندخالی مباد از سرِ خورشید سایه‌اشکاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنندمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 27نفس با نفس دگر خندان شودظلمت افزون گشت ره پنهان شودیار چشم توست ای مرد شکاراز خس و خاشاک او را پاک دارهین به جاروب زبان گردی مکنچشم را از خس ره‌آوردی مکنچونکه مؤمن آینهٔ مؤمن بودروی او ز آلودگی ایمن بودیار آیینه است جان را در حزندر رخ آیینه ای جان دم مزنتا نپوشد روی خود را از دمتدم فرو خوردن بباید هر دمتکم ز خاکی چونکه خاکی یار یافتاز بهاری صد هزار انوار یافتآن درختی کو شود با یار جفتاز هوای خوش ز سر تا پا شکفتدر خزان چون دید او یارِ خلافدر کشید او رو و سر زیرِ لحافگفت یارِ بد بلا آشفتن استچونکه او آمد طریقم خفتن استمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3172چون نکردی هیچ سودی زین حیلترک حیلت کن که پیش آید دولچون یکی لحظه نخوردی بر ز فنترک فن گو می‌طلب رب المننچون مبارک نیست بر تو این علومخویشتن گولی کن و بگذر ز شومچون ملایک گو که لا علم لنایا الهی غیر ما علمتنامانند فرشتگان بگو: خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختیقرآن کریم، سوره بقره (۲) ، آیه ۳۲Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #32قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُگفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1128آخرون السابقون باش ای ظریفبر شجر سابق بود میوهٔ طریف(ای زیرک و دانا در زمره پسینان پیشتاز قرار بگیر، زیرا میوه تر و تازه درخت مقدم بر درخت است.)گرچه میوه آخر آید در وجوداول ست او زانکه او مقصود بودچون ملایک گوی لا علم لناتا بگیرد دست تو علمتنا(مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» تا «جز آنکه به ما آموختی» دست تو را بگیرد.)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2721روز روشن هر که او جوید چراغعین جستن کوریش دارد بلاغور نمی‌بینی گمانی برده‌ایکه صباح ست و تو اندر پرده‌ایکوری خود را مکن زین گفت فاشخامش و در انتظار فضل باشدر میان روز گفتن روز کوخویش رسوا کردن است ای روزجوصبر و خاموشی جذوب رحمت استوین نشان جستن نشان علت استانصتوا بپذیر تا بر جان توآید از جانان جزای انصتوا*گر نخواهی نکس پیش این طبیببر زمین زن زر و سر را ای لبیب* قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۲۰۴Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #204… وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ... خاموشی گزینید، باشد که از لطف و رحمت پروردگار برخوردار شوید.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197مناجاتای دهندهٔ قوت و تمکین و ثباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی ستقایمی ده نفس را که منثنی ستصبرشان بخش و کفهٔ میزان گرانوارهانشان از فن صورتگرانوز حسودی بازِشان خر ای کریمتا نباشند از حسد دیوِ رجیممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1207در دل نه ‌دل حسدها سر کندنیست را هست این چنین مضطر کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1210گر نکردی شرع افسونی لطیفبر دریدی هر کسی جسم حریفشرع بهرِ دفع شر رایی زنددیو را در شیشهٔ حجت کنداز گواه و از یمین و از نکولتا به شیشه در رود دیوِ فضولمثلِ میزانی که خشنودی دو ضدجمع می‌آید یقین در هزل و جدشرع چون کیله و ترازو دان یقینکه بدو خصمان رهند از جنگ و کینگر ترازو نبود آن خصم از جدالکی رهد از وهم حیف و احتیالمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1218آن شیاطین خود حسود کهنه‌اندیک زمان از رهزنی خالی نه‌اندوآن بنی آدم که عصیان کشته‌انداز حسودی نیز شیطان گشته‌اندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1221دیو چون عاجز شود در افتتاناستعانت جوید او زین انسیانکه شما یارید با ما یاری ایجانب مایید جانب داری ایگر کسی را ره زنند اندر جهانهر دو گون شیطان برآید شادمانور کسی جان برد و شد در دین بلندنوحه می‌دارند آن دو رشک‌مندهر دو می‌خایند دندان حسدبر کسی که داد ادیب او را خردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1228گیرم این وحی نبی گنجور نیستهم کم از وحی دل زنبور نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1234توبه کن بیزار شو از هر عدوکو ندارد آب کوثر در کدومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1237هر که را دیدی ز کوثر خشک لبدشمنش می‌دار هم‌چون مرگ و تبگر چه بابای تو است و مام توکو حقیقت هست خون‌آشام تواز خلیل حق بیاموز این سیرکه شد او بیزار اول از پدرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و الا الله رادر نيابی منهج این راه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1242آن یکی عاشق به پیش یار خودمی‌شمرد از خدمت و از کار خودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1255تو همه کردی نمردی زنده‌ایهین بمیر ار یارِ جان‌ بازنده‌ایهم در آن دم شد دراز و جان بدادهمچو گل درباخت سر خندان و شادماند آن خنده بر او وقف ابدهمچو جان و عقل عارف بی‌کبدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1261زآن نجاسات ره و آلودگینور را حاصل نگردد بدرگیارجعی بشنود نورِ آفتابسوی اصل خویش باز آمد شتابمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1265آن یکی پرسید از مفتی به رازگر کسی گرید به نوحه در نمازآن نمازِ او عجب باطل شودیا نمازش جایز و کامل بودگفت آب دیده نامش بهرِ چیستبنگری تا که چه دید او و گریستآبِ دیده تا چه دید او از نهانتا بدآن شد او ز چشمهٔ خود روانآن جهان گر دیده است آن پر نیازرونقی یابد ز نوحه آن نمازور ز رنج تن بد آن گریه و ز سوکریسمان بسکست و هم بشکست دوک

11.21.2018

Ganje Hozour audio Program #737

برنامه صوتی شماره ۷۳۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۲ نوامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۲ آبانPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2053, Divan e Shamsبا عاشقان نشین و همه عاشقی گزینبا آنکه نیست عاشق یک دم مشو قَرین(۱)ور زآنکه یار پرده عزّت فروکشیدآن را که پرده نیست برو، روی او ببینآن روی بین که بر رُخَش آثارِ رویِ اوست*آن را نگر که دارد خورشید بر جَبین(۲)از بس که آفتاب دو رخ بر رُخَش نهادشَهمات(۳) می‌شود ز رُخَش ماه بر زمیندر طُرّه‌هاش نسخه اِیّاکَ نَعْبُدُست(۴)در چشمهاش غَمزه اِیّاکَ نَسْتَعین(۵)بی‌خون و بی‌رگ است تنش چون تنِ خیالبیرون و اندرون همه شیر است و انگبیناز بس که در کنار همی ‌گیردش نگاربگرفت بویِ یار و رها کرد بویِ طین(۶)صبحی است بی‌سپیده و شامی است بی‌خِضاب(۷)ذاتی است بی‌جِهات(۸) و حیاتی است بی‌حَنین(۹)کی نور وام خواهد خورشید از سپهر؟کی بوی وام خواهد گُلبُن(۱۰) ز یاسمین؟بی‌گفت شو چو ماهی و صافی چو آبِ بحرتا زود بر خزینه گوهر شوی امیندر گوشِ تو بگویم، با هیچ کس مگواین جمله کیست؟ مَفخَرِ تبریز، شمسِ دین* قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Fath(#48), Line #29...أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ ۖ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا ۖ سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ…… بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند، همواره آنان را در رکوع و سجود می بینی که پیوسته فضل و خشنودی خدا را می طلبند؛ نشانه آنان در چهره شان از اثر سجود پیداست...مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2626قبله را چون کرد دستِ حق عَیانپس، تَحَرّی(۱۱) بعد ازین مَردود دانهین بگردان از تَحَرّی رو و سَرکه پدید آمد مَعاد و مُستَقَرّ(۱۲)یک زمان زین قبله گر ذاهِل(۱۳) شویسُخره(۱۴) هر قبله باطل شویچون شود تمییزدِه(۱۵) را ناسپاسبِجهَد از تو خَطرَتِ(۱۶) قبله شناسگر ازین انبار خواهی بِرّ(۱۷) و بُر(۱۸)نیم ساعت هم ز همدردان مَبُرکه در آن دم که بِبُرّی زین مُعین(۱۹)مبتلی گردی تو با بِئسَ الْقَرین(۲۰)**** قرآن کریم، سوره زخرف(۴۳)، آیه ۳۸Quran, Sooreh Zokhrof(#43), Line #38حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ تا آنگاه كه نزد ما آيد، مى‌گويد: اى كاش دورى من و تو دورى مشرق و مغرب بود. و تو چه همراه بدى بودى.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3457اسم خواندی، رو مُسَمّی(۲۱) را بجومَه به بالا دان، نه اندر آبِ جُوگر ز نام و حرف خواهی بگذریپاک کن خود را ز خود، هین یکسَریهمچو آهن ز آهنی، بی رنگ شودر ریاضت، آینه بی زنگ شوخویش را صافی کن از اوصافِ خودتا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خودبینی اندر دل، علومِ انبیابی کتاب و بی مُعید(۲۲) و اوستاگفت پیغمبر که: هست از امّتمکو بُوَد هَمْ گوهر و هَمْ همّتممر مرا ز آن نور بیند جانشانکه من ایشان را همی‌بینم از آنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2642لوحِ مَحفوظیست پیشانیِّ یاررازِ کَونَینَش(۲۳) نماید آشکارهادیِ راه است یار اندر قُدوم(۲۴)مصطفی زین گفت: اَصحابی نُجُوم***نَجم(۲۵)، اندر ریگ و دریا رهنماستچشم، اندر نَجم نِه، کو مُقتَداست(۲۶)چشم را با روی او میدار جفتگَرد مَنگیزان(۲۷) ز راهِ بحث و گفتزآنکه گردد نَجم پنهان، ز آن غبارچشم بهتر از زبانِ با عِثار(۲۸)تا بگوید او که وَحی استش شعارکآن نشانَد گَرد و نَنگیزَد غبار*** حدیثیاران من همچون ستارگان اند.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2926خود، جهان آن یک کس است، او ابله استاختران هر یک همه جزو مه استمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1271مریدی در آمد به خدمتِ شیخ و از این شیخ پیرِ سنّ نمی‌خواهم، بلکه پیرِ عقل و معرفت، و اگر چه عیسی است در گهواره، و یحیی است در مکتب کودکان، مریدی شیخ را گریان دید، او نیز موافقت کرد و گریست، چون فارغ شد و به در آمد، مریدی دیگر که از حال شیخ واقف تر بود از سر غیرت در عقب او تیز برون آمد. گفتش: ای برادر من تو را گفته باشم: الله الله تا نیندیشی و نگویی که شیخ می گریست و من نیز می گریستم، که سی سال ریاضتِ بی ریا باید کرد و از عَقَبات و دریاهایِ پُر نهنگ و کوه هایِ بلند پُر شیر و پلنگ می باید گذشت تا بدآن گریه شیخ رسی یا نرسی،اگر رسی، شکرِ زُوِیَت لِیَ الاَرضُ گویی بسیار.حدیث« زمین برای من درنوردیده شد، پس خاوران و باخترانِ زمین را به من نشان دادند. سلطنت امّتِ من به زودی بدانچه از زمین دیدم گسترش خواهد یافت. »مراد از آن در اینجا اینست که زمین وجود مجازی برای اهل حق درنوردیده می شود و آنان به اسرار پشت صحنه این عالم واقف می شوند.یک مُریدی اندر آمد پیشِ پیرپیر اندر گریه بود و در نَفیر(۲۹)شیخ را چون دید گریان آن مُریدگشت گریان، آب از چشمش دویدگوش وَر(۳۰) یکبار خندد، کَر دو بارچونکه لاغ(۳۱) اِملی(۳۲) کند یاری به یاربارِ اوّل از رَهِ تقلید و سَوْم(۳۳)که همی‌ بیند که می‌خندند قومکر بخندد همچو ایشان آن زمانبی خبر از حالتِ خندندگانباز وا پُرسد که خنده بر چه بود؟پس دوم کَرَّت(۳۴) بخندد چون شنودپس مُقَلِّد(۳۵) نیز مانندِ کَر استاندر آن شادی که او را در سَر استپرتوِ شیخ آمد و مَنهَل(۳۶) ز شیخفیضِ شادی نه از مریدان، بل ز شیخچون سَبَد در آب و نوری بر زُجاج(۳۷)گر ز خود دانند آن باشد خِداج(۳۸)چون جدا گردد ز جُو، داند عَنود(۳۹)کاندرو آن آبِ خوش از جُوی بودآبگینه(۴۰) هم بداند، از غروبکآن لـُمَع(۴۱) بود از مَهِ تابانِ خوبچونکه چشمش را گشاید امرِ قُم****پس بخندد چون سحر بار دُوُمخنده‌ش آید هم بر آن خندهٔ خودشکه در آن تقلید بر می‌آمدشگوید از چندین رَهِ دُور و درازکین حقیقت بود و این اسرارِ رازمن در آن وادی چگونه خود ز دُورشادیی می‌کردم از عَمیا(۴۲) و شورمن چه می‌بستم خیال(۴۳) و آن چه بود؟درکِ سُستم سست نقشی می‌نمودطفلِ رَه را فکرتِ مردان کجاست؟کو خیالِ او و کو تحقیقِ راست؟فِکرِ طفلان، دایه باشد یا که شیریا مَویز و جَوز(۴۴) یا گریه و نَفیرآن مُقَلِّد هست چون طفلِ عَلیلگر چه دارد بحثِ باریک و، دلیلآن تَعَمُّق(۴۵) در دلیل و در شِکال(۴۶)از بصیرت، می‌کند او را گُسیل(۴۷)مایه‌یی کو سُرمهٔ سِرِّ وی استبُرد و در اِشکال گفتن کار بستای مُقلِّد از بخارا باز گردرو به خواری، تا شوی تو شیرمردتا بخارایِ دگر بینی درونصَفدران در مَحفِلَش لا یَفقَهُون(۴۸)تا در باطن خود بخارای دیگری ببینی، همان بخارایی که دلیر مردان در مجلس آن نادان اند.پیک(۴۹) اگر چه در زمین چابُک‌تگی(۵۰) ستچون به دریا رفت، بسکُستِه رگی(۵۱) ستاو حَمَلناهُم بُوَد فِی‌البَرّ***** و بسآنکه محمولست(۵۲) در بحر، اوست کَسآن پیک فقط قابلیت سیر و سفر در خشکی دارد ولاغیر. اما آن کسی که در دریا به سیر و سفر می پردازد او آدم مهمّی است.بخشش بسیار دارد شه، بِدَوای شده در وَهم و تصویری گروآن مُریدِ ساده از تقلید نیزگریه‌یی می‌کرد وَفقِ(۵۳) آن عزیزاو مُقلِّدوار همچون مردِ کَرگریه می‌دید و ز موجب بی‌خبرچون بسی بگریست، خدمت کرد و رفتاز پی اش آمد مریدِ خاص تَفت(۵۴)گفت: ای گریان چو ابرِ بی‌خبربر وِفاقِ(۵۵) گریهٔ شیخِ نظرالله الله الله ای وافی مُریدگر چه درتقلید هستی مُستفید(۵۶)تا نگوئی دیدم آن شه می‌گریستمن چو او بگریستم، کان مُنکِری ستگریهٔ پُر جهل و پٍر تقلید و ظَننیست همچون گریهٔ آن مُؤتَمَن(۵۷)تو قیاسِ گریه بر گریه مسازهست زین گریه بدآن راهِ درازهست آن از بَعدِ سی ‌ساله جهادعقل آنجا هیچ نَتواند فتادهست زآن سویِ خِرَد صد مرحلهعقل را واقف مدان زان قافلهگریهٔ او نه از غم است و نه از فرحروح داند گریهٔ عَینُ الـمُلَح(۵۸)گریهٔ او، خندهٔ او، آن سَری(۵۹) ستزآنچه وَهمِ عقل باشد، آن بَری(۶۰) ستآبِ دیدهٔ او چو دیدهٔ او بُوَددیدهٔ نادیده، دیده کَی شود**** قرآن کریم، سوره مُزَمِّل(۷۳)، آیه ۲،۱Quran, Sooreh Mozammel(#73), Line #1,2يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُای جامه به خود پیچیده، قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًاشب را جز اندکی برخیز**** قرآن کریم سوره مُدَّثِّر(۷۴)، آیه ۱-۷Quran, Sooreh Moddasser(#74), Line #1-7يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ (١)ای جامه به خود پیچیده، قُمْ فَأَنْذِرْ (٢)برخیز و هشدار بده*********ای جامه به خود پیچیده، برخیز و هشدار بدهو پرورگارت را به بزرگی یاد کنو جامه ات را پاکیزه دارو از پلیدی ها دوری گزین و بخششی مکن که آن را فزون بشماریو برای رضای پروردگارت (بر ناگواری ها) صبر آر.***** قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًاما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3204آن نیازِ مریمی بوده ست و دردکه چنان طفلی سخن آغاز کردقرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #30قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّاعیسی گفت: منم بنده خدا که داد به من کتاب و مرا بگردانید پیامبرقرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #12يَا يَحْيَىٰ خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ ۖ وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّاای یحیی! کتاب را به قوت و نیرومندی بگیر؛ و به او در حالی که کودک بود، حکمت دادیم.(۱) قَرین: نزدیک، یار، همدم(۲) جَبین: پیشانی(۳) شَهمات: شاه مات . در اصطلاح بازی شطرنج نماینده ٔ حالت مغلوب شدگی، شکست سخت، مغلوب کامل(۴) اِیّاکَ نَعْبُدُ: تو را عبادت می کنیم، اشاره به آیه ۵ سوره حمد (۵) اِیّاکَ نَسْتَعین: از تو یاری می خواهیم، اشاره به آیه ۵ سوره حمد (۶) طین: گِل(۷) ‌خِضاب: رنگ و رنگ کردن(۸) جِهات : جمع جهت(۹) بی‌حَنین: بی آواز، بدون زاری(۱۰) گُلبُن: درخت‌ گل، بوتۀ ‌گل(۱۱) تَحَرّی: جستجو(۱۲) مُستَقَرّ: محل استقرار، جای گرفته، ساکن، قائم(۱۳) ذاهِل: فراموش کننده، غافل(۱۴) سُخره: ذلیل، مورد مسخره، کار بی مزد(۱۵) تمییزدِه: کسی که دهنده قوّه شناخت و معرفت است(۱۶) خَطْرَت: قوه تمییز، آنچه که بر دل گذرد، اندیشه(۱۷) بِرّ: نیکی(۱۸) بُرّ: گندم(۱۹) مُعین: یار، یاری کننده (۲۰) بِئسَ الْقَرین: همنشین بد(۲۱) مُسَمّی: نامیده شده، نام کرده شده ، صاحب نام(۲۲) مُعید: تکرار کننده، بازگو کننده درس استاد برای دیگر شاگردان(۲۳) کَونَین: دنیا و آخرت، دو جهان(۲۴) قُدوم: وارد شدن، در آمدن به جایی، امامت و پیشوایی در امر ارشاد و سلوک(۲۵) نَجم: ستاره(۲۶) مُقتَدا: پیشوا، رهبر(۲۷) گَرد مَنگیزان: گرد و خاک برپا مکن(۲۸) عِثار: لغزش(۲۹) نَفیر: ناله و زاری(۳۰) گوش وَر: شنوا، ( ور پسوند دارندگی است )(۳۱) لاغ: شوخی، لطیفه(۳۲) اِملی: همان املا است، در اینجا به معنی تعریف کردن است.(۳۳) سَوْم: عرضه کردن، تکلّف(۳۴) کَرَّت: دفعه، مرتبه(۳۵) مُقَلِّد: کسی که از دیگری تقلید کند، تقلید کننده(۳۶) مَنهَل: سرچشمه، آبشخور(۳۷) زُجاج: شیشه(۳۸) خِداج: نقصان در هر چیزی(۳۹) عَنود: ستیزه گر(۴۰) آبگینه: بلور، شیشه(۴۱) لُـمَع: جمع لُـمعَه به معنی درخشندگی(۴۲) عَمیا: کور(۴۳) خیال بستن: خیال کردن، مصوّر شدن(۴۴) جَوز: میوه ای که در غلافی مثل غلاف بلوط جا دارد.(۴۵) تَعَمُّق: دوراندیشی کردن، دقت بسیار کردن(۴۶) شِکال: مخفّف اِشکال(۴۷) گُسیل: روانه کردن، فرستادن(۴۸) لا یَفقَهُون: نمی دانند(۴۹) پیک: قاصد، چاپار(۵۰) چابُک ‌تگ: تیز دونده، کسی که در دویدن چابک است(۵۱) بسکُستِه رگ: در لفظ به معنی کسی است که رگش پاره شده باشد. در اینجا به معنی ترس و عجز یا محو و هلاکت است.(۵۲) مَحمول: حمل شده(۵۳) وَفق: سازگار شدن، مطابقت میان دو چیز(۵۴) تَفت: تند، باشتاب(۵۵) وِفاق: سازگاری(۵۶) مُستفید: استفاده کننده، فایده گیرنده(۵۷) مُؤتَمَن: شخص مورد اطمینان و اعتماد(۵۸) عَینُ الـمُلَح: چشم نمکین(۵۹) آن سَری: آنجهانی، مربوط به جهان غیب(۶۰) بَری: منزّه، بی گناه************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2053, Divan e Shamsبا عاشقان نشین و همه عاشقی گزینبا آنکه نیست عاشق یک دم مشو قرینور زآنکه یار پرده عزت فروکشیدآن را که پرده نیست برو روی او ببینآن روی بین که بر رخش آثارِ روی اوست*آن را نگر که دارد خورشید بر جبیناز بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهادشهمات می‌شود ز رخش ماه بر زمیندر طره‌هاش نسخه ایاک نعبدستدر چشمهاش غمزه ایاک نستعینبی‌خون و بی‌رگ است تنش چون تن خیالبیرون و اندرون همه شیر است و انگبیناز بس که در کنار همی ‌گیردش نگاربگرفت بوی یار و رها کرد بوی طینصبحی است بی‌سپیده و شامی است بی‌خضابذاتی است بی‌جهات و حیاتی است بی‌حنینکی نور وام خواهد خورشید از سپهرکی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمینبی‌گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحرتا زود بر خزینه گوهر شوی امیندر گوش تو بگویم با هیچ کس مگواین جمله کیست مفخر تبریز شمس دین* قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۲۹Quran, Sooreh Fath(#48), Line #29...أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ ۖ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا ۖ سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ…… بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند، همواره آنان را در رکوع و سجود می بینی که پیوسته فضل و خشنودی خدا را می طلبند؛ نشانه آنان در چهره شان از اثر سجود پیداست...مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2626قبله را چون کرد دست حق عیانپس تحری بعد ازین مردود دانهین بگردان از تحری رو و سرکه پدید آمد معاد و مستقریک زمان زین قبله گر ذاهل شویسخره هر قبله باطل شویچون شود تمییزده را ناسپاسبجهد از تو خطرت قبله شناسگر ازین انبار خواهی بر و برنیم ساعت هم ز همدردان مبرکه در آن دم که ببری زین معینمبتلی گردی تو با بئس القرین**** قرآن کریم، سوره زخرف(۴۳)، آیه ۳۸Quran, Sooreh Zokhrof(#43), Line #38حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ تا آنگاه كه نزد ما آيد، مى‌گويد: اى كاش دورى من و تو دورى مشرق و مغرب بود. و تو چه همراه بدى بودى.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3457اسم خواندی رو مسمی را بجومه به بالا دان نه اندر آب جوگر ز نام و حرف خواهی بگذریپاک کن خود را ز خود هین یکسریهمچو آهن ز آهنی بی رنگ شودر ریاضت آینه بی زنگ شوخویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خودبینی اندر دل علوم انبیابی کتاب و بی معید و اوستاگفت پیغمبر که هست از امتمکو بود هم گوهر و هم همتممر مرا ز آن نور بیند جانشانکه من ایشان را همی‌بینم از آنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2642لوح محفوظیست پیشانی یاررازِ کونینش نماید آشکارهادی راه است یار اندر قدوممصطفی زین گفت اصحابی نجوم***نجم اندر ریگ و دریا رهنماستچشم اندر نجم نه کو مقتداستچشم را با روی او میدار جفتگرد منگیزان ز راه بحث و گفتزآنکه گردد نجم پنهان ز آن غبارچشم بهتر از زبان با عثارتا بگوید او که وحی استش شعارکآن نشاند گرد و ننگیزد غبار*** حدیثیاران من همچون ستارگان اند.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2926خود جهان آن یک کس است او ابله استاختران هر یک همه جزو مه استمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1271مریدی در آمد به خدمتِ شیخ و از این شیخ پیرِ سنّ نمی‌خواهم، بلکه پیرِ عقل و معرفت، و اگر چه عیسی است در گهواره، و یحیی است در مکتب کودکان، مریدی شیخ را گریان دید، او نیز موافقت کرد و گریست، چون فارغ شد و به در آمد، مریدی دیگر که از حال شیخ واقف تر بود از سر غیرت در عقب او تیز برون آمد. گفتش: ای برادر من تو را گفته باشم: الله الله تا نیندیشی و نگویی که شیخ می گریست و من نیز می گریستم، که سی سال ریاضتِ بی ریا باید کرد و از عَقَبات و دریاهایِ پُر نهنگ و کوه هایِ بلند پُر شیر و پلنگ می باید گذشت تا بدآن گریه شیخ رسی یا نرسی،اگر رسی، شکرِ زُوِیَت لِیَ الاَرضُ گویی بسیار.حدیث« زمین برای من درنوردیده شد، پس خاوران و باخترانِ زمین را به من نشان دادند. سلطنت امّتِ من به زودی بدانچه از زمین دیدم گسترش خواهد یافت. »مراد از آن در اینجا اینست که زمین وجود مجازی برای اهل حق درنوردیده می شود و آنان به اسرار پشت صحنه این عالم واقف می شوند.یک مریدی اندر آمد پیش پیرپیر اندر گریه بود و در نفیرشیخ را چون دید گریان آن مریدگشت گریان آب از چشمش دویدگوش ور یکبار خندد کر دو بارچونکه لاغ املی کند یاری به یاربار اول از ره تقلید و سومکه همی‌ بیند که می‌خندند قومکر بخندد همچو ایشان آن زمانبی خبر از حالت خندندگانباز وا پرسد که خنده بر چه بودپس دوم کرت بخندد چون شنودپس مقلد نیز مانند کر استاندر آن شادی که او را در سر استپرتو شیخ آمد و منهل ز شیخفیض شادی نه از مریدان بل ز شیخچون سبد در آب و نوری بر زجاجگر ز خود دانند آن باشد خداجچون جدا گردد ز جو داند عنودکاندرو آن آب خوش از جوی بودآبگینه هم بداند از غروبکان لمع بود از مه تابان خوبچونکه چشمش را گشاید امرِ قم****پس بخندد چون سحر بار دومخنده‌ش آید هم بر آن خندهٔ خودشکه در آن تقلید بر می‌آمدشگوید از چندین ره دور و درازکین حقیقت بود و این اسرارِ رازمن در آن وادی چگونه خود ز دورشادیی می‌کردم از عمیا و شورمن چه می‌بستم خیال و آن چه بوددرک سستم سست نقشی می‌نمودطفل ره را فکرت مردان کجاستکو خیال او و کو تحقیقِ راستفکرِ طفلان دایه باشد یا که شیریا مویز و جوز یا گریه و نفیرآن مقلد هست چون طفل علیلگر چه دارد بحث باریک و دلیلآن تعمق در دلیل و در شکالاز بصیرت می‌کند او را گسیلمایه‌یی کو سرمهٔ سر وی استبرد و در اشکال گفتن کار بستای مقلد از بخارا باز گردرو به خواری تا شوی تو شیرمردتا بخارای دگر بینی درونصفدران در محفلش لا یفقهونتا در باطن خود بخارای دیگری ببینی، همان بخارایی که دلیر مردان در مجلس آن نادان اند.پیک اگر چه در زمین چابک‌تگی ستچون به دریا رفت بسکسته رگی ستاو حملناهم بود فی‌البر***** و بسآنکه محمولست در بحر اوست کسآن پیک فقط قابلیت سیر و سفر در خشکی دارد ولاغیر. اما آن کسی که در دریا به سیر و سفر می پردازد او آدم مهمّی است.بخشش بسیار دارد شه بدوای شده در وهم و تصویری گروآن مرید ساده از تقلید نیزگریه‌یی می‌کرد وفق آن عزیزاو مقلدوار همچون مرد کرگریه می‌دید و ز موجب بی‌خبرچون بسی بگریست خدمت کرد و رفتاز پی اش آمد مرید خاص تفتگفت ای گریان چو ابرِ بی‌خبربر وِفاق گریهٔ شیخ نظرالله الله الله ای وافی مریدگر چه درتقلید هستی مستفیدتا نگوئی دیدم آن شه می‌گریستمن چو او بگریستم کان منکری ستگریهٔ پر جهل و پر تقلید و ظننیست همچون گریهٔ آن مؤتمنتو قیاس گریه بر گریه مسازهست زین گریه بدآن راه درازهست آن از بعد سی ‌ساله جهادعقل آنجا هیچ نتواند فتادهست زآن سوی خرد صد مرحلهعقل را واقف مدان زان قافلهگریهٔ او نه از غم است و نه از فرحروح داند گریهٔ عین الملحگریهٔ او خندهٔ او آن سری ستزآنچه وهم عقل باشد آن بری ستآب دیدهٔ او چو دیدهٔ او بوددیدهٔ نادیده دیده کی شود**** قرآن کریم، سوره مُزَمِّل(۷۳)، آیه ۲،۱Quran, Sooreh Mozammel(#73), Line #1,2يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُای جامه به خود پیچیده، قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًاشب را جز اندکی برخیز**** قرآن کریم سوره مُدَّثِّر(۷۴)، آیه ۱-۷Quran, Sooreh Moddasser(#74), Line #1-7يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ (١)ای جامه به خود پیچیده، قُمْ فَأَنْذِرْ (٢)برخیز و هشدار بده*********ای جامه به خود پیچیده، برخیز و هشدار بدهو پرورگارت را به بزرگی یاد کنو جامه ات را پاکیزه دارو از پلیدی ها دوری گزین و بخششی مکن که آن را فزون بشماریو برای رضای پروردگارت (بر ناگواری ها) صبر آر.***** قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًاما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3204آن نیازِ مریمی بوده ست و دردکه چنان طفلی سخن آغاز کردقرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #30قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّاعیسی گفت: منم بنده خدا که داد به من کتاب و مرا بگردانید پیامبرقرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #12يَا يَحْيَىٰ خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ ۖ وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّاای یحیی! کتاب را به قوت و نیرومندی بگیر؛ و به او در حالی که کودک بود، حکمت دادیم.

11.14.2018

Ganje Hozour audio Program #736

برنامه صوتی شماره ۷۳۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۵ نوامبر ۲۰۱۸ ـ ۱۵ آبانPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2439, Divan e Shamsدامن کشانم می‌کشد در بُتکده عَیّاره‌ای(۱)من همچو دامن می‌دوم اندر پیِ خون خواره‌اییک لحظه هَستم می‌کند، یک لحظه پَستم می‌کندیک لحظه مَستم می‌کند، خودکامه‌ای(۲)، خَمّاره‌ای(۳)چون مُهره‌ام در دستِ او، چون ماهِیَم در شَستِ(۴) اوبر چاهِ بابِل می‌تنم، از غَمزه سَحّاره‌ای(۵)لاهوت(۶) و ناسوتِ(۷) من او، هاروت و ماروتِ من اومرجان و یاقوتِ من او، بر رَغمِ هر بَدکاره‌ایدر صورتِ آبِ خوشی، ماهی چو برجِ آتشیدر سینه دلبر دلی، چون مرمری، چون خاره‌ایاسرارِ آن گنجِ جهان، با تو بگویم در نهانتو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره‌ایروزی ز عکسِ رویِ او، بردم سبُو تا جویِ اودیدم ز عکسِ نورِ او، در آبِ جو اِستاره‌ای(۸)گفتم که: آنچ از آسمان جُستم، بدیدم در زمینناگاه فَضلِ ایزدی شد چاره بیچاره‌ایشُکر است در اوّل صفم، شمشیرِ هندی در کَفَمدر باغِ نُصرَت بشکفم، از فَرِّ(۹) گُل رُخساره‌ای(۱۰)آن رفت کز رنج و غَمان، خَم داده بودم چون کمانبود این تنم چون استخوان در دستِ هر سَگساره‌ای(۱۱)خورشید دیدم نیمشب، زُهره درآمد در طَرَبدر شهرِ خویش آمد عجب سرگشته‌ای آواره‌ایاندر خمِ طغرایِ کُن*، نو گشت این چرخ کَهُنعیسی درآمد در سَخُن، بربسته در گهواره‌ایدر دل نیفتد آتشی، در پیش ناید ناخوشیسر برنیارد سرکشی، نَفسی نمانْد اَمّاره‌ای(۱۲)خوش شد جهانِ عاشقان، آمد قِرانِ(۱۳) عاشقانوارَست جانِ عاشقان، از مکرِ هر مَکّاره‌ای(۱۴)جانِ لطیفِ بانمک، بر عرش گردد چون مَلَک(۱۵)نَبوَد دگر زیرِ فَلَک مانندِ هر سَیّاره‌ایمانندِ موران عقل و جان گشتند در طاسِ(۱۶) جهانآن رِخنِه جویان(۱۷) را نهان وا شد دَر و دَرساره‌ای(۱۸)بی‌خار گردد شاخِ گُل زیرا که ایمن شد زِ ذُلّ(۱۹)زیرا نماندش دشمنی، گُل چین و گُل اَفشاره‌ای(۲۰)خاموش، خاموش ای زبان، همچون زبانِ سوسَنانمانندِ نرگس چشم شو، در باغ کن نَظّاره‌ای(۲۱)*قرآن کریم، سوره يس (٣۶) ، آیه ۸۲Quran, Sooreh Yassin(#36), Line #82إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُچون بخواهد چیزی را بیافریند، فرمانش این است که می گوید: باش، پس مى‌شود.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2465لحظه‌ای ماهم کند یک دَم سیاهخود چه باشد غیرِ این کار اِله؟پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامَکانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3460خویش را صافی کن از اوصافِ خودتا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خودفردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، گفتار اندر آفرینش مردمFerdowsi Poem, Shahname, Fist part, Afarineshتو را از دو گیتی برآورده‌اندبه چندین میانجی بپرورده‌اندنخستینِ فِطرَت پَسینِ شمارتویی خویشتن را به بازی مدارمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1356اوّلِ صف بر کسی مانَد به کامکو نگیرد دانه، بیند بندِ داممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4761چونکه با بی‌برگیِ غربت بساختبرگِ بی‌برگی به سوی او بتاختمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 616گر بپرّانیم تیر، آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 918گر قَضا انداخت ما را در عذابکی رود آن خو و طبع مُستَطاب(۲۲)؟گر گدا گشتم، گدارو کی شوم؟ور لباسم کهنه گردد، من نُواَممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه، همچون شَبَتهم قضا دستت بگیرد عاقبتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 578, Divan e Shamsزِهی حاضِر، زِهی ناظِر، زِهی حافِظ، زِهی ناصِرزِهی اِلزامِ هر مُنکر، چو او بُرهانِ من باشدیکی جانیست در عالَم که ننگش آید از صورتبپوشد صورتِ انسان ولی انسانِ من باشدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3339نعرهٔ لاضَیْر(۲۳)** بر گردون رسیدهین بِبُر که جان ز جان کندن رهیدساحران با بانگی بلند که به آسمان می رسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمی رسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جان کندن نجات یافت.ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز وَرایِ تن، به یزدان می‌زییمای خُنُک(۲۴) آن را که ذاتِ خود شناختاندر اَمنِ سَرمدی قصری بساختکودکی گرید پیِ جُوز(۲۵) و مَویزپیشِ عاقل باشد آن بس سهل چیزپیشِ دل، جُوز و مَویز آمد جسدطفل کی در دانشِ مردان رسد؟هر که محجوب است، او خود کودک استمرد آن باشد که بیرون از شک استگر به ریش و خایه مردستی کسیهر بُزی را ریش و مو باشد بسیپیشوایِ بَد بُوَد آن بُز، شتابمی‌برد اصحاب را پیشِ قَصابریش شانه کرده که من سابِقَم(۲۶)سابِقی، لیکن به سوی مرگ و غمهین روش بگزین و ترکِ ریش کنترکِ این ما و من و تشویش کنتا شوی چون بوی گل با عاشقانپیشوا و رهنمای گُلسِتان(۲۷)کیست بوی گل؟ دَمِ عقل و خردخوش قَلاوُوزِ(۲۸) رَهِ مُلکِ ابد** قرآن کریم، سوره شعراء(۲۶)، آیه ۵۰Quran, Sooreh Shoaraa(#26), Line #50قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَگفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.مثنوی، مولوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4120تفسیر گفتن ساحران، فرعون را در وقت سیاست که لا ضَیرَ اِنّا اِلی رَبِّنا مُنقَلِبوننعرهٔ لا ضَیْر** بشنید آسمانچرخ، گویی شد پیِ آن صَولَجان(۲۹)حتی آسمان نیز فریاد «زیانی نیست» را شنید و فلک در برابر آن چوگان به صورتِ گویی غلطان در آمد.ضَربتِ فرعون ما را نیست ضَیر(۳۰)لطفِ حق غالب بُوَد بر قهرِ غَیرگر بدانی سِرِّ ما را ای مُضِلّ(۳۱)می‌رهانیمان ز رنج ای کور دلهین بیا زین سو ببین کین اَرغَنون(۳۲)می‌زند یا لَیتَ قَومی یَعلَمُون***بهوش باش و بیا به این طرف ببین که اَرغَنون این نغمه را می نوازد: کاش قوم من می دانستند.داد ما را فضلِ حق فرعونیینه چو فرعونیت و مُلکَت فانییسر بر آر و مُلک بین زنده و جَلیل(۳۳)ای شده غِرّه(۳۴) به مصر و رودِ نیلگر تو تَرکِ این نَجِس خرقه کنینیل را در نیلِ جان(۳۵) غرقه کنیهین بدار از مصر ای فرعون دستدر میانِ مصرِ جان صد مصر هستتو اَنا رَبُّ**** همی ‌گویی به عامغافل از ماهیّتِ این هر دو نامتو به عوام الناس می گویی من پروردگارم. اما از حقیقت این دو نام (من و پروردگار) بی خبریرَبّ بر مَربوب(۳۶) کی لرزان بود؟کی اَنَادان(۳۷) بندِ جسم و جان بود؟نَک(۳۸) اَنَا ماییم رَسته از اَنااز اَنایِ پر بلای پر عَنا(۳۹)آن اَنایی بر تو ای سگ شوم بوددر حقِ ما دولتِ مَحتُوم(۴۰) بودگر نبودت این اَنایی کینه‌کَش(۴۱)کی زدی بر ما چنین اقبالِ خَوش؟شکرِ آن کز دارِ فانی می‌رهیمبر سرِ این دار پندت می‌دهیمدارِ قتلِ ما، بُراقِ(۴۲) رِحلَت(۴۳) استدارِ مُلکِ(۴۴) تو غرور و غفلت استاین حیاتی، خُفیه(۴۵) در نقشِ مَمات(۴۶)وان مَماتی خُفیه در قِشرِ(۴۷) حیاتمی‌نماید نور، نار و نار، نورورنه دنیا کی بُدی دارُالغُرور*****(۴۸)؟هین مکن تَعجیل(۴۹)، اول نیست شوچون غروب آری، بر آ از شرقِ ضَو(۵۰)از اَناییِ اَزَل دل دَنگ(۵۱) شداین اَنایی سرد گشت و ننگ شدزآن اَنایَ بی‌اَنا خوش گشت جانشد جهان او از اَناییِّ جهاناز اَنا چون رَست، اکنون شد اَناآفرین ها بر اَنایِ بی عَناکو گریزان و اَنایی در پی اشمی‌دود چون دید وی را بی وی اشطالبِ اویی، نگردد طالبتچون بِمُردی طالبت شد مَطلَبَتزنده‌ای، کی مرده‌شو شوید تو را؟طالبی کی مطلبت جوید تو را؟اندرین بحث ار خِرَد ره‌بین بُدیفَخرِ رازی رازدانِ دین بُدیلیک چون مَن لـَم یَذُق لَم یَدرِ بودعقل و تخییلاتِ او حیرت فزوداما چون در مَثَل گفته اند که: حلوای تَنتَنانی تا نخوری ندانی، عقل و خیالات او، حیرت و سرگشتگی او را بیشتر کرد.کی شود کشف از تفکّر این اَنا؟آن اَنا مکشوف شد بعد از فنامی‌فتد این عقل ها در اِفتِقاد(۵۲)در مَغاکیِّ(۵۳) حُلول و اِتّحادای اَیازِ گشته فانی ز اقتِراب(۵۴)هم‌چو اختر در شعاعِ آفتاببلکه چون نطفه مُبَدَّل تو به تننه از حُلول و اتّحادی مُفتَتَن(۵۵)عفو کن، ای عفو در صندوقِ توسابقِ(۵۶) لطفی، همه مَسبُوقِ(۵۷) تومن که باشم که بگویم: عفو کن؟ای تو سلطان و خلاصهٔ اَمرِ کُنمن که باشم که بُوَم من با مَنَت؟ای گرفته جمله مَن ها دامنت*** قرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #26قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ ۖ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَآنگاه که به او گفته شد: به بهشت اندر آی، گفت: کاش قوم من (سبب آمرزش و نجاتِ مرا) می دانستند.**** قرآن کریم، سوره نازعات(۷۹)، آیه ۲۴Quran, Sooreh Nazeaat(#79), Line #24فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ و گفت: من پروردگار برتر شما هستم.***** حدیثهر گاه نور به قلب آدمی در آید، قلب گشوده و فراخ شود. سئوال شد: علامتِ آن نور چیست؟ فرمود: برکنار شدن و دوری گزیدن از سرای غرور و بازگشتن به سرای جاودان و آماده شدن برای مرگ پیش از آنکه بر آدمی فرود آید.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3606نور خواهی، مستعدِّ نور شودور خواهی، خویش‌بین و دور شوور رهی خواهی ازین سِجْنِ خَرِب(۵۸)سر مکش از دوست وَ اسْجُدْ وَاقْتَرِبْقرآن کریم، سوره علق(٩۶)، آیه ١٩Quran, Sooreh Alagh(#96), Line #19كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْنه، هرگز، از او پيروى مكن و سجده كن و به خدا نزديك شو.(۱) عَیّاره: مؤنث عَیّار، زن فریبنده و حیله باز(۲) خودکامه: خودرأی، خودسر، لَجوج(۳) خَمّاره: مؤنث خَمّار، می‌فروش، شراب‌فروش(۴) شَست: تور یا قلاب ماهیگیری(۵) سَحّاره: مؤنث ساحر، سحر کننده(۶) لاهوت: عالم غیرمادی، عالم غیب، ملکوت، جهان معنی(۷) ناسوت: عالم طبیعت و اجسام، جهان فُرودین(۸) اِستاره: ستاره(۹) فَرّ: شکوه، برکت ایزدی(۱۰) گُل رُخساره: گُل رُخسار، آن که رویش چون گل سرخ لطیف و سرخ فام باشد(۱۱) سَگساره: سگ طبع(۱۲) اَمّاره: مؤنث اَمّار، بسیار امرکننده(۱۳) قِران: قرار گرفتن دو ستاره در یک برج و یک درجه، آگاه شدن هوشیاری از هوشیاری(۱۴) مَکّاره: مؤنث مَکّار، زن بسیار مکرکننده و حیله گر(۱۵) مَلَک: فرشته(۱۶) طاس: سوراخ کوچک قیف‌مانندی در زمین که مورچه‌خوار برای به دام انداختن مورچه می‌سازد(۱۷) رِخنِه: شکاف، منفذ، چاره(۱۸) دَرساره: سر در، درگاه(۱۹) ذُلّ: فروتنی، خواری، صفر بودن من ذهنی(۲۰) گُل اَفشاره: مؤنث گُل اَفشار، مجازاً کسی که طبع و خوی لطیف و نرم دارد(۲۱) نَظّاره کردن: تماشا کردن و ناظر بودن(۲۲) مُستَطاب:‌ پاک و پاکیزه(۲۳) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن(۲۴) خُنُک: خوشا (۲۵) جُوز: گردو(۲۶) سابِق: سبقت‌گیرنده، پیشتاز(۲۷) گُلسِتان: گُلِستان، گلزار، گلشن(۲۸) قَلاوُوز: پیشرو لشکر، رهبر، راهنما(۲۹) صَولَجان: معرَّبِ چوگان(۳۰) ضَیْر: ضرر، ضرر رساندن(۳۱) مُضِلّ: گمراه‌کننده، کوردل(۳۲) اَرغَنون: نوعی ساز با تعداد زیادی لوله که با دمیدن هوا در آن‌ها صدا ایجاد می‌شود، ارگ(۳۳) جَلیل: با شکوه، بزرگوار، از نام های خداوند(۳۴) غِرّه: مغرور به چیزی، فریفته(۳۵) نیلِ جان: کنایه از سلطنت الهی(۳۶) مَربوب: پروریده، آفریده، بنده(۳۷) اَنَادان: آنکه حقیقت «من» را می داند(۳۸) نَک: اینک، اکنون(۳۹) عَنا: رنج، تعب، سختی(۴۰) مَحتُوم: حتمی، ثابت و استوار(۴۱) کینه‌کَش: انتقام‌جو، انتقام‌گیرنده(۴۲) بُراق: اسب تندرو، اسب حضرت رسول در شب معراج(۴۳) رِحلَت: کوچیدن، سفر کردن(۴۴) دارِ مُلک: پایتخت، مرکز استقرار(۴۵) خُفیه: پنهان، نهفته(۴۶) مَمات: مرگ(۴۷) قِشر: پوسته، پوشش(۴۸) دارُالغُرور: سرای غرور، کنایه از دنیا(۴۹) تَعجیل: شتاب‌ کردن، شتافتن، عجله ‌کردن(۵۰) ضَو: ضَوء، نور، روشنایی(۵۱) دَنگ: احمق، ابله، گیج(۵۲) اِفتِقاد: جُستن چیز گم شده(۵۳) مَغاک: گودال(۵۴) اِقتِراب: نزدیکی جستن(۵۵) مُفتَتَن: شیفته، فریفته، مفتون(۵۶) سابقِ: سبقت‌گیرنده، پیشتاز(۵۷) مَسبُوق: آن‌که یا آنچه برآن سبقت گرفته‌اند، پیشی‌گرفته‌شده(۵۸) سِجْنِ خَرِب: زندان ویران************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2439, Divan e Shamsدامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ایمن همچو دامن می‌دوم اندر پی خون خواره‌اییک لحظه هستم می‌کند یک لحظه پستم می‌کندیک لحظه مستم می‌کند خودکامه‌ای خماره‌ایچون مهره‌ام در دست او چون ماهیم در شست اوبر چاه بابل می‌تنم از غمزه سحاره‌ایلاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من اومرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکاره‌ایدر صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشیدر سینه دلبر دلی چون مرمری چون خاره‌ایاسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهانتو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره‌ایروزی ز عکس روی او بردم سبو تا جوی اودیدم ز عکس نور او در آب جو استاره‌ایگفتم که آنچ از آسمان جستم بدیدم در زمینناگاه فضل ایزدی شد چاره بیچاره‌ایشکر است در اول صفم شمشیرِ هندی در کفمدر باغ نصرت بشکفم از فر گل رخساره‌ایآن رفت کز رنج و غمان خم داده بودم چون کمانبود این تنم چون استخوان در دست هر سگساره‌ایخورشید دیدم نیمشب زهره درآمد در طربدر شهر خویش آمد عجب سرگشته‌ای آواره‌ایاندر خم طغرای کن*نو گشت این چرخ کهنعیسی درآمد در سخن بربسته در گهواره‌ایدر دل نیفتد آتشی در پیش ناید ناخوشیسر برنیارد سرکشی نفسی نماند اماره‌ایخوش شد جهان عاشقان آمد قران عاشقانوارست جان عاشقان از مکرِ هر مکاره‌ایجان لطیف بانمک بر عرش گردد چون ملکنبود دگر زیرِ فلک مانند هر سیاره‌ایمانند موران عقل و جان گشتند در طاس جهانآن رخنه جویان را نهان وا شد در و درساره‌ایبی‌خار گردد شاخ گل زیرا که ایمن شد زِ ذلزیرا نماندش دشمنی گل چین و گل افشاره‌ایخاموش خاموش ای زبان همچون زبان سوسنانمانند نرگس چشم شو در باغ کن نظاره‌ای*قرآن کریم، سوره يس (٣۶) ، آیه ۸۲Quran, Sooreh Yassin(#36), Line #82إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُچون بخواهد چیزی را بیافریند، فرمانش این است که می گوید: باش، پس مى‌شود.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2465لحظه‌ای ماهم کند یک دم سیاهخود چه باشد غیرِ این کار الهپیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3460خویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خودفردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، گفتار اندر آفرینش مردمFerdowsi Poem, Shahname, Fist part, Afarineshتو را از دو گیتی برآورده‌اندبه چندین میانجی بپرورده‌اندنخستین فطرت پسین شمارتویی خویشتن را به بازی مدارمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1356اول صف بر کسی ماند به کامکو نگیرد دانه بیند بند داممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4761چونکه با بی‌برگی غربت بساختبرگ بی‌برگی به سوی او بتاختمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 616گر بپرانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 918گر قضا انداخت ما را در عذابکی رود آن خو و طبع مستطابگر گدا گشتم گدارو کی شومور لباسم کهنه گردد من نواممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه همچون شبتهم قضا دستت بگیرد عاقبتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 578, Divan e Shamsزِهی حاضر زِهی ناظر زِهی حافظ زِهی ناصرزِهی الزامِ هر منکر چو او برهان من باشدیکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورتبپوشد صورت انسان ولی انسان من باشدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3339نعرهٔ لاضیر** بر گردون رسیدهین ببر که جان ز جان کندن رهیدساحران با بانگی بلند که به آسمان می رسید گفتند: هیچ ضرری به ما نمی رسد. هان اینک (ای فرعون دست و پای ما را) قطع کن که جان ما از جان کندن نجات یافت.ما بدانستیم ما این تن نه‌ایماز ورای تن به یزدان می‌زییمای خنک آن را که ذات خود شناختاندر امن سرمدی قصری بساختکودکی گرید پی جوز و مویزپیشِ عاقل باشد آن بس سهل چیزپیش دل جوز و مویز آمد جسدطفل کی در دانش مردان رسدهر که محجوب است او خود کودک استمرد آن باشد که بیرون از شک استگر به ریش و خایه مردستی کسیهر بزی را ریش و مو باشد بسیپیشوای بد بود آن بز شتابمی‌برد اصحاب را پیش قصابریش شانه کرده که من سابقمسابقی لیکن به سوی مرگ و غمهین روش بگزین و ترک ریش کنترک این ما و من و تشویش کنتا شوی چون بوی گل با عاشقانپیشوا و رهنمای گلستانکیست بوی گل دم عقل و خردخوش قلاووزِ ره ملک ابد** قرآن کریم، سوره شعراء(۲۶)، آیه ۵۰Quran, Sooreh Shoaraa(#26), Line #50قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَگفتند ساحران: هیچ زیانی ما را فرو نگیرد که به سوی پروردگارمان بازگردیم.مثنوی، مولوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۲۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4120تفسیر گفتن ساحران، فرعون را در وقت سیاست که لا ضَیرَ اِنّا اِلی رَبِّنا مُنقَلِبوننعرهٔ لا ضیر** بشنید آسمانچرخ گویی شد پی آن صولجانحتی آسمان نیز فریاد «زیانی نیست» را شنید و فلک در برابر آن چوگان به صورتِ گویی غلطان در آمد.ضربت فرعون ما را نیست ضیرلطف حق غالب بود بر قهر غیرگر بدانی سر ما را ای مضلمی‌رهانیمان ز رنج ای کور دلهین بیا زین سو ببین کین ارغنونمی‌زند یا لیت قومی یعلمون***بهوش باش و بیا به این طرف ببین که اَرغَنون این نغمه را می نوازد: کاش قوم من می دانستند.داد ما را فضلِ حق فرعونیینه چو فرعونیت و ملکت فانییسر بر آر و ملک بین زنده و جلیلای شده غره به مصر و رود نیلگر تو ترک این نجس خرقه کنینیل را در نیل جان غرقه کنیهین بدار از مصر ای فرعون دستدر میان مصر جان صد مصر هستتو انا رب**** همی ‌گویی به عامغافل از ماهیت این هر دو نامتو به عوام الناس می گویی من پروردگارم. اما از حقیقت این دو نام (من و پروردگار) بی خبریرب بر مربوب کی لرزان بودکی انادان بند جسم و جان بودنک انا ماییم رسته از انااز انای پر بلای پر عناآن انایی بر تو ای سگ شوم بوددر حق ما دولت محتوم بودگر نبودت این انایی کینه‌کشکی زدی بر ما چنین اقبال خوششکر آن کز دارِ فانی می‌رهیمبر سر این دار پندت می‌دهیمدارِ قتل ما براق رحلت استدارِ ملک تو غرور و غفلت استاین حیاتی خفیه در نقش مماتوان مماتی خفیه در قشرِ حیاتمی‌نماید نور نار و نار نورورنه دنیا کی بدی دارالغرور*****هین مکن تعجیل اول نیست شوچون غروب آری بر آ از شرق ضواز انایی ازل دل دنگ شداین انایی سرد گشت و ننگ شدزآن انای بی‌انا خوش گشت جانشد جهان او از انایی جهاناز انا چون رست اکنون شد اناآفرین ها بر انای بی عناکو گریزان و انایی در پی اشمی‌دود چون دید وی را بی وی اشطالب اویی نگردد طالبتچون بمردی طالبت شد مطلبتزنده‌ای کی مرده‌شو شوید تو راطالبی کی مطلبت جوید تو رااندرین بحث ار خرد ره‌بین بدیفخرِ رازی رازدان دین بدیلیک چون من لم یذق لم یدرِ بودعقل و تخییلات او حیرت فزوداما چون در مَثَل گفته اند که: حلوای تَنتَنانی تا نخوری ندانی، عقل و خیالات او، حیرت و سرگشتگی او را بیشتر کرد.کی شود کشف از تفکر این اناآن انا مکشوف شد بعد از فنامی‌فتد این عقل ها در افتقاددر مغاکی حلول و اتحادای ایازِ گشته فانی ز اقترابهم‌چو اختر در شعاع آفتاببلکه چون نطفه مبدل تو به تننه از حلول و اتحادی مفتتنعفو کن ای عفو در صندوق توسابق لطفی همه مسبوق تومن که باشم که بگویم عفو کنای تو سلطان و خلاصهٔ امر کنمن که باشم که بوم من با منتای گرفته جمله من ها دامنت*** قرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ۲۶Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #26قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ ۖ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَآنگاه که به او گفته شد: به بهشت اندر آی، گفت: کاش قوم من (سبب آمرزش و نجاتِ مرا) می دانستند.**** قرآن کریم، سوره نازعات(۷۹)، آیه ۲۴Quran, Sooreh Nazeaat(#79), Line #24فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ و گفت: من پروردگار برتر شما هستم.***** حدیثهر گاه نور به قلب آدمی در آید، قلب گشوده و فراخ شود. سئوال شد: علامتِ آن نور چیست؟ فرمود: برکنار شدن و دوری گزیدن از سرای غرور و بازگشتن به سرای جاودان و آماده شدن برای مرگ پیش از آنکه بر آدمی فرود آید.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۶۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3606نور خواهی مستعد نور شودور خواهی خویش‌بین و دور شوور رهی خواهی ازین سجن خربسر مکش از دوست و اسجد واقترِبقرآن کریم، سوره علق(٩۶)، آیه ١٩Quran, Sooreh Alagh(#96), Line #19كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْنه، هرگز، از او پيروى مكن و سجده كن و به خدا نزديك شو.

11.07.2018

Ganje Hozour audio Program #735

برنامه صوتی شماره ۷۳۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۹ اکتبر ۲۰۱۸ ـ ۸ آبانPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1429, Divan e Shamsنه آن بی‌بهره دلدارم که از دلدار بگریزمنه آن خنجر به کف دارم کزین پیکار بگریزممنم آن تخته که با من دُروگر(۱) کارها داردنه از تیشه زبون گردم، نه از مِسمار(۲) بگریزممثال تخته بی‌خویشم، خلافِ تیشه نندیشمنشایم جز که آتش را گر از نَجّار بگریزمچو سنگم خوار و سرد، ار من به لَعلی(۳) کم سفر سازمچو غارم تنگ و تاری گر ز یارِ غار بگریزمنیابم بوسِ شَفتالو، چو بگریزم ز بی‌برگینبویم مشکِ تاتاری(۴) گر از تاتار بگریزماز آن از خود همی‌رنجم که من هم در نمی‌گنجمسزد چون سر نمی‌گنجد گر از دستار بگریزمهزاران قرن می باید که این دولت به پیش آیدکجا یابم دگربارش، اگر این بار بگریزم؟نه رنجورم، نه نامردم که از خوبان بپرهیزمنه فاسد معده‌ای دارم که از خَمّار(۵) بگریزمنِیَم بر پشتِ پالانی(۶) که در میدان سپس مانمنِیَم فَلّاحِ(۷) این ده من که از سالار بگریزمهمی‌گویم: دلا بس کن، دلم گوید جوابِ منکه من در کانِ زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197ای دهندهٔ قوت و تَمکین(۸) و ثَباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی ستقایمی ده نفس را، که مُنثَنی ست(۹)صبرشان بخش و کفهٔ میزان گرانوارَهانشان از فنِ صورتگران(۱۰)وز حسودی بازِشان خر ای کریمتا نباشند از حسد دیوِ رَجیم(۱۱)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1211گر نکردی شرع، افسونی لطیفبر دریدی هر کسی جسمِ حریفشرع بهرِ دفعِ شَرّ رایی زنددیو را در شیشهٔ حجّت کنداز گواه و از یَمین(۱۲) و از نُکول(۱۳)تا به شیشه در رود دیوِ فضول(۱۴)مثلِ میزانی که خشنودیِ دو ضِدّجمع می‌آید یقین در هَزل(۱۵) و جِدّشرع چون کَیْله(۱۶) و ترازو دان یقینکه بدو خصمان رهند از جنگ و کینمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1535, Divan e Shamsکنون پندار مُردَم آشتی کنکه در تسلیم ما چون مردگانیممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیشِ آن خورشید، چون جَست از کَمین(۱۷)این چنین جانی چه درخوردِ تن است؟هین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تنِ گشته وِثاقِ(۱۸) جان، بس استچند تانَد(۱۹) بحر در مَشکی نشست؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3196تا کنی مر غیر را حَبْر(۲۰) و سَنی(۲۱)خویش را بدخُو و خالی می‌کنیمتصل چون شد دلت با آن عَدَن(۲۲)هین بگو مَهراس(۲۳) از خالی شدنامر قُل(۲۴) زین آمدش کای راستینکم نخواهد شد بگو دریاست ایناَنْصِتوا(۲۵) یعنی که آبت را به لاغ(۲۶)هین تلف کم کن که لب‌خشک ست باغمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3456اَنْصِتُوا را گوش کن، خاموش باشچون زبانِ حق نگشتی، گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1742چونکه عاشق اوست، تو خاموش باشاو چو گوش ات می کشد، تو گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2726اَنْصِتُوا بپذیر، تا بر جانِ توآید از جانان، جزای اَنْصِتُوامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3927مرگ بی مرگی بود ما را حلالبرگ بی برگی بود ما را نَوال(۲۷)ظاهرش مرگ و به باطن زندگیظاهرش اَبتَر(۲۸)، نهان پایندگیدر رحم، زادن جنین را رفتن استدر جهان، او را ز نو بِشْکُفتن استچون مرا سوی اَجَل عشق و هواستنَهیِ لا تَلقُوا بِاَيْدِیکُم مَراستاز آنرو که من شیفته و عاشق مرگ هستم، پس نهی سوره بقره « و خودرا با دست خود به هلاکت میفکنید » متوجه من است. قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۹۵Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #195وَأَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ۛ وَأَحْسِنُوا ۛإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (١٩٥)در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را به دست خويش به هلاكت ميندازيد و نيكى كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.سنایی، دیوان اشعار، قصاید، شماره ۱۲۶Sanaee Poem(Qasaayed)# 126, Divan e Ashaarپایِ این مردان نداری جامهٔ ایشان مپوشبرگِ بی‌برگی نداری لافِ درویشی مزنسنایی، دیوان اشعار، قصاید، شماره ۱۴۴Sanaee Poem(Qasaayed)# 144, Divan e Ashaarزَهرهٔ(۲۹) مردان نداری خدمتِ سلطان مکنپنجهٔ شیران نداری عَزمِ این میدان مکنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1378برگِ بی برگی(۳۰)، تو را چون برگ شدجانِ باقی(۳۱) یافتی و مرگ شدچون تو را غم، شادی افزودن گرفتروضهٔ(۳۲) جانت گل و سوسن گرفتآنچه خوفِ دیگران آن اَمنِ توستبَط(۳۳)، قوی از بَحر و مرغِ خانه سستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4760چونکه بر وی سرد گشتی این نهادجوش کردی گرم چشمهٔ اتحادچونکه با بی‌برگیِ غربت بساختبرگِ بی‌برگی به سوی او بتاختخوشه‌های فکرتش بی‌کاه شدشَبرُوان را رهنما چون ماه شدای بسا طوطیِّ گویای خَمُشای بسا شیرین‌روانِ رُو تُرُش(۳۴)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 982گفت آن یعقوب با اولادِ خویشجُستنِ یوسف کنید از حد بیشهر حسِ خود را درین جُستن به جِدهر طرف رانید، شکلِ مُستَعِد(۳۵)گفت: از رَوحِ خدا لا تَیْأَسُوا(۳۶)همچو گم کرده پسر، رو سو به سواو گفت: از رحمت خدا نومید مشوید و مانند کسی که فرزندی گم کرده است به هر سو بروید و تلاش کنید. از رهِ حِسِّ دهان، پرسان شویدگوش را بر چار راهِ آن نهیدهر کجا بوی خوش آید، بو بریدسوی آن سِر، کاشنای آن سَریدهر کجا لطفی ببینی از کسیسویِ اصلِ لطف، ره یابی عَسی(۳۷)این همه خوش ها ز دریایی ست ژَرفجزو را بگذار و بر کُل دار طَرف(۳۸)جنگ های خلق بهرِ خوبی استبرگِ بی برگی نشانِ طوبی(۳۹) استخشم های خلق، بهرِ آشتی ستدامِ راحت، دایماً بی‌راحتی ستهر زدن بهرِ نوازش را بُوَدهر گِله از شُکر آگه می‌کندبوی بَر، از جزو، تا کُلّ ای کریمبوی بَر از ضدّ، تا ضدّ ای حکیمجنگ ها می آشتی آرد درستمارگیر از بهرِ یاری مار جُستبهرِ یاری، مار جوید آدمیغم خورد بهرِ حریفِ بی‌غمیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1356اوّلِ صف بر کسی مانَد به کامکو نگیرد دانه، بیند بندِ دامحَبَّذا(۴۰) دو چشمِ پایان بینِ راد(۴۱)که نگه دارند تن را از فَسادآن ز پایان‌دیدِ احمد بود کودید دوزخ را همینجا مو به مودید عَرش و کُرسی و جَنّات(۴۲) راتا درید او پردهٔ غَفلات(۴۳) راگر همی‌خواهی سلامت از ضررچشم ز اوّل بند و پایان را نگرتا عدم ها را ببینی جمله هستهست ها را بنگری محسوس، پستاین ببین باری که هر کِش عقل هستروز و شب در جست و جوی نیست استدر گدایی طالبِ جُودی که نیستبر دکان ها طالبِ سودی که نیستدر مزارع طالبِ دَخلی که نیستدر مَغارِس(۴۴) طالبِ نَخلی که نیستدر مدارس طالبِ علمی که نیستدر صَوامِع(۴۵) طالبِ حِلمی(۴۶) که نیستهست ها را سوی پس افکنده‌اندنیست ها را طالب اند و بنده‌اندزآنکه کان و مَخزنِ صُنعِ(۴۷) خدانیست غیرِ نیستی در اِنجِلا(۴۸)مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1378از چه نامِ برگ را کردی تو مرگ؟جادویی بین که نمودت مرگ برگهر دو چشمت بست سِحرِ صنعتشتا که جان را در چَه(۴۹) آمد رغبتشدر خیالِ او ز مکرِ کردگارجمله صحرا فوقِ چَه زَهر است و مارلاجَرَم چَه را پناهی ساخته ستتا که مرگ او را به چاه انداخته ستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4097غفلت و نِسیانِ(۵۰) بَد آموختهز آتشِ تعظیم گردد سوختههیبَتَش بیداری و فِطنَت(۵۱) دهدسَهو(۵۲) و نِسیان از دلش بیرون جهدوقتِ غارت خواب ناید خلق راتا بِنَرباید کسی زو دَلق(۵۳) راخواب چون در می‌رمد از بیمِ دَلقخوابِ نِسیان کی بُوَد با بیمِ حَلْق؟لاتُؤاخِذ اِنْ نَسینا*، شد گواهکه بُوَد نِسیان به وجهی هم گناهآیه ای که می گوید: مؤاخذه مکن اگر فراموش کردیم، گواه آن است که فراموشی به اعتباری گناه است. زآنکه اِستِکمالِ(۵۴) تَعظیم او نکردورنه نِسیان در نیاوردی نبردگرچه نِسیان لابد و ناچار بوددر سبب ورزیدن او مختار بودکه تَهاوُن(۵۵) کرد در تعظیم هاتا که نِسیان زاد یا سَهو و خطاهمچو مستی، کو جنایت ها کندگوید او: مَعذور بودم من ز خَودگویدش لیکن سبب ای زشتکاراز تو بُد در رفتنِ آن اختیاربیخودی نآمد به خود، توش خواندیاختیارت خود نشد، توش راندیگر رسیدی مستی ای بی‌جهدِ توحفظ کردی ساقیِ جان، عهدِ توپُشت‌دارت(۵۶) بودی او و عُذرخواهمن غلامِ زَلَّتِ(۵۷) مست اِلهعَفوهای جمله عالَم ذَرّه‌ایعکسِ عَفوت، ای ز تو هر بهره‌ایعَفوها گفته ثَنای(۵۸) عَفو تونیست کُفوَش(۵۹) اَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا**همه بخشش ها، بخشش تو را می ستایند که هیچ همتایی ندارد. ای مردم ( از عصیان امر خدا ) خویشتن داری کنید.جانشان بخش و ز خودشان هم مَرانکام شیرینِ تواند ای کامرانرحم کن بر وی که روی تو بدیدفُرقَتِ(۶۰) تلخِ تو چون خواهد کشید؟از فِراق و هَجر(۶۱) می‌گویی سَخُن؟هر چه خواهی کن، ولیکن این مکنصد هزاران مرگِ تلخِ شصت تُونیست مانندِ فِراقِ روی توتلخیِ هَجر از ذُکور(۶۲) و از اِناث(۶۳)دور دار ای مُجرِمان را مُستَغاث(۶۴)بر امیدِ وصل تو مُردن خوش استتلخیِ هَجرِ تو فوقِ آتش استگَبر(۶۵) می‌گوید میان آن سَقَر(۶۶)چه غمم بودی گَرَم کردی نظر؟کان نظر شیرین کنندهٔ رنج هاستساحران را خونبهایِ دست و پاست* قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۸۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #286… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ…… پروردگارا! اگر ما فراموش کردیم یا به خطا رفتیم، ما را (بدان) مگیر (و مورد مؤاخذه و پرس و جو قرار مده)…** قرآن کریم، سوره نساء(۴)، آیه ۱Quran, Sooreh Nessa(#4), Line #1يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ …..إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًااى مردم، از پروردگارتان پروا کنید، آن كه شما را از يك تن بيافريد…هر آينه خدا مراقب شماست.** قرآن کریم، سوره حج(۲۲)، آیه ۱Quran, Sooreh Haj(#22), Line #1یا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ ۚ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌاى مردم، از پروردگارتان پروا کنید، كه زلزله قيامت حادثه بزرگى است.**‌ قرآن کریم، سوره لقمان(۳۱)، آیه ۳۳Quran, Sooreh Loghman(#31), Line #33يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْمًا لَا يَجْزِي وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَنْ وَالِدِهِ شَيْئًا ۚإِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُای مردم! از پروردگارتان پروا کنید، و بترسید از روزی که هیچ پدری چیزی [از عذاب دوزخ را] از فرزندش دفع نمی کند، و نه هیچ فرزندی دفع کننده چیزی از [عذاب] پدر خویش است. بی تردید وعده خدا حق است، پس زندگی دنیا شما را نفریبد، و مبادا شیطان شما را به [کرم و رحمت] خدا مغرور کند.(۱) دُروگر: درودگر، نجار(۲) مِسمار: میخ(۳) لَعل: نوعی سنگ قیمتی از ترکیبات آلومینیوم به ‌رنگ سرخ، مانند یاقوت، لب معشوق(۴) تاتار: مغول(۵) خَمّار: می‌فروش، شراب‌فروش(۶) پالانی: اسب بارکش، یابو(۷) فَلّاح: کشاورز، برزگر(۸) تَمکین:  قبول ‌کردن، استعداد انسان برای ماندن در حالت تسلیم یا استعداد فضا گشایی مداوم(۹) مُنثَنی: خمیده، دوتا، در اینجا به معنی سست کار و درمانده(۱۰) صورتگر: نقاش، مجسمه ساز، تصویر ساز(۱۱) رَجیم: ملعون، مطرود(۱۲) یَمین: سوگند، قسم(۱۳) نُکول: خودداری کردن، فراموش کردن(۱۴) فضول: یاوه گو(۱۵) هَزل: شوخی، مقابل جدّی، غیر جدّی(۱۶) کَیْله: پیمانه(۱۷) کَمین: نهانگاه، کَمینگاه(۱۸) وِثاق: اتاق، خرگاه(۱۹) تانَد: می تواند(۲۰) حَبْر: دانشمند، دانا(۲۱) سَنی: رفیع، بلند مرتبه(۲۲) عَدَن: عالم قدس و جهان حقیقت(۲۳) مَهراس: نترس، فعل نهی از مصدر هراسیدن(۲۴) قُل: بگو(۲۵) اَنْصِتوا: خاموش باشید(۲۶) لاغ: هزل، شوخی، در اینجا به معنی بیهوده است(۲۷) نَوال: عطا و بخشش(۲۸) اَبتَر: دُم بریده، ناقص، سترون(۲۹) زَهره: جرأت، شجاعت(۳۰) برگ بی برگی: سرمایه عدم تعلق، سرمایه عدم هم هویت شدگی(۳۱) باقی: جاودان(۳۲) روضه: باغ، گلستان(۳۳) بَط: مرغابی(۳۴) رُو تُرُش: اخمو، عبوس(۳۵) مُستَعِد: کسی که آماده برای کاری است، آماده، بااستعداد(۳۶) لا تَیْأَسُوا: نا امید نشوید(۳۷) عَسی': شاید، ممکن است(۳۸) طَرف: پلک چشم(۳۹) طوبی': درخت بهشتی، پاکیزه، پاکیزگی(۴۰) حَبَّذا: خوشا، چه نیکو است این(۴۱) راد: حکیم، فرزانه، دانشمند، جوانمرد(۴۲) جَنّات: جمع جنّت به معنی بهشت (۴۳) پرده غَفلات: پرده پندار یا پرده هم هویت شدگی ها(۴۴) مَغارِس: جمع مَغرِس به معنی قلمستان و جای نهالکاری(۴۵) صَوامِع: جمع صومعه، دیرها(۴۶) حِلم: بردباری، شکیبایی(۴۷) صُنع: آفرینش(۴۸) اِنجِلا: مخفف اِنجِلاء به معنی روشن و آشکار شدن(۴۹) چَه: مخفف چاه(۵۰) نِسیان: فراموشی(۵۱) فِطنَت: زیرکی و هوشیاری(۵۲) سَهو: خطا، اشتباه غیرعمدی، غفلت(۵۳) دَلق: خرقه، پوستین، جامۀ درویشی(۵۴) اِستِکمال: به کمال رساندن، کامل کردن، تمام کردن(۵۵) تَهاوُن: سستی و سهل‌انگاری(۵۶) پُشت‌دار: پشتیبان، حامی(۵۷) زَلَّت: لغزش(۵۸) ثَنا: مدح، ستایش(۵۹) کُفو: همتا، نظیر(۶۰) فُرقَت: فراق، جدایی(۶۱) هَجر: دوری، هجران(۶۲) ذُکور: جمع ذَکَر به معنی جنس مذکر(۶۳) اِناث: جمع اُنثی' به معنی جنس مؤنث(۶۴) مُستَغاث: فریاد رس(۶۵) گَبر: کافر(۶۶) سَقَر: جهنم، آتش دردهای من ذهنی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1429, Divan e Shamsنه آن بی‌بهره دلدارم که از دلدار بگریزمنه آن خنجر به کف دارم کزین پیکار بگریزممنم آن تخته که با من دروگر کارها داردنه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزممثال تخته بی‌خویشم خلاف تیشه نندیشمنشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزمچو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازمچو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزمنیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی‌برگینبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزماز آن از خود همی‌رنجم که من هم در نمی‌گنجمسزد چون سر نمی‌گنجد گر از دستار بگریزمهزاران قرن می باید که این دولت به پیش آیدکجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزمنه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزمنه فاسد معده‌ای دارم که از خمار بگریزمنیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانمنیم فلاح این ده من که از سالار بگریزمهمی‌گویم دلا بس کن دلم گوید جواب منکه من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197ای دهندهٔ قوت و تمکین و ثباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی ستقایمی ده نفس را که منثنی ستصبرشان بخش و کفهٔ میزان گرانوارهانشان از فن صورتگرانوز حسودی بازِشان خر ای کریمتا نباشند از حسد دیوِ رجیممولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1211گر نکردی شرع افسونی لطیفبر دریدی هر کسی جسم حریفشرع بهر دفع شر رایی زنددیو را در شیشهٔ حجت کنداز گواه و از یمین و از نکولتا به شیشه در رود دیوِ فضولمثل میزانی که خشنودی دو ضدجمع می‌آید یقین در هزل و جدشرع چون کیله و ترازو دان یقینکه بدو خصمان رهند از جنگ و کینمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1535, Divan e Shamsکنون پندار مردم آشتی کنکه در تسلیم ما چون مردگانیممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کمیناین چنین جانی چه درخورد تن استهین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تن گشته وثاق جان بس استچند تاند بحر در مشکی نشستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3196تا کنی مر غیر را حبر و سنیخویش را بدخو و خالی می‌کنیمتصل چون شد دلت با آن عدنهین بگو مهراس از خالی شدنامر قل زین آمدش کای راستینکم نخواهد شد بگو دریاست اینانصتوا یعنی که آبت را به لاغهین تلف کم کن که لب‌خشک ست باغمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3456انصتوا را گوش کن خاموش باشچون زبان حق نگشتی گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1742چونکه عاشق اوست تو خاموش باشاو چو گوش ات می کشد تو گوش باشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2726انصتوا بپذیر تا بر جان توآید از جانان جزای انصتوامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3927مرگ بی مرگی بود ما را حلالبرگ بی برگی بود ما را نوالظاهرش مرگ و به باطن زندگیظاهرش ابتر نهان پایندگیدر رحم زادن جنین را رفتن استدر جهان او را ز نو بشکفتن استچون مرا سوی اجل عشق و هواستنهی لا تلقوا بايدیکم مراستاز آنرو که من شیفته و عاشق مرگ هستم، پس نهی سوره بقره « و خودرا با دست خود به هلاکت میفکنید » متوجه من است. قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۹۵Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #195وَأَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ۛ وَأَحْسِنُوا ۛإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (١٩٥)در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را به دست خويش به هلاكت ميندازيد و نيكى كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.سنایی، دیوان اشعار، قصاید، شماره ۱۲۶Sanaee Poem(Qasaayed)# 126, Divan e Ashaarپای این مردان نداری جامهٔ ایشان مپوشبرگ بی‌برگی نداری لاف درویشی مزنسنایی، دیوان اشعار، قصاید، شماره ۱۴۴Sanaee Poem(Qasaayed)# 144, Divan e Ashaarزهرهٔ مردان نداری خدمت سلطان مکنپنجهٔ شیران نداری عزم این میدان مکنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1378برگ بی برگی تو را چون برگ شدجان باقی یافتی و مرگ شدچون تو را غم شادی افزودن گرفتروضهٔ جانت گل و سوسن گرفتآنچه خوف دیگران آن امن توستبط قوی از بحر و مرغ خانه سستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4760چونکه بر وی سرد گشتی این نهادجوش کردی گرم چشمهٔ اتحادچونکه با بی‌برگی غربت بساختبرگ بی‌برگی به سوی او بتاختخوشه‌های فکرتش بی‌کاه شدشبروان را رهنما چون ماه شدای بسا طوطی گویای خمشای بسا شیرین‌روان رو ترشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 982گفت آن یعقوب با اولاد خویشجستن یوسف کنید از حد بیشهر حس خود را درین جستن به جدهر طرف رانید شکل مستعدگفت از روح خدا لا تیأسواهمچو گم کرده پسر رو سو به سواو گفت: از رحمت خدا نومید مشوید و مانند کسی که فرزندی گم کرده است به هر سو بروید و تلاش کنید. از ره حس دهان پرسان شویدگوش را بر چار راه آن نهیدهر کجا بوی خوش آید بو بریدسوی آن سر کاشنای آن سریدهر کجا لطفی ببینی از کسیسوی اصل لطف ره یابی عسیاین همه خوش ها ز دریایی ست ژرفجزو را بگذار و بر کل دار طرفجنگ های خلق بهر خوبی استبرگ بی برگی نشان طوبی استخشم های خلق بهر آشتی ستدام راحت دایما بی‌راحتی ستهر زدن بهر نوازش را بودهر گله از شکر آگه می‌کندبوی بر از جزو تا کل ای کریمبوی بر از ضد تا ضد ای حکیمجنگ ها می آشتی آرد درستمارگیر از بهر یاری مار جستبهر یاری مار جوید آدمیغم خورد بهرِ حریف بی‌غمیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1356اول صف بر کسی ماند به کامکو نگیرد دانه بیند بند دامحبذا دو چشم پایان بین رادکه نگه دارند تن را از فسادآن ز پایان‌دید احمد بود کودید دوزخ را همینجا مو به مودید عرش و کرسی و جنات راتا درید او پردهٔ غفلات راگر همی‌خواهی سلامت از ضررچشم ز اول بند و پایان را نگرتا عدم ها را ببینی جمله هستهست ها را بنگری محسوس پستاین ببین باری که هر کش عقل هستروز و شب در جست و جوی نیست استدر گدایی طالب جودی که نیستبر دکان ها طالب سودی که نیستدر مزارع طالب دخلی که نیستدر مغارس طالب نخلی که نیستدر مدارس طالب علمی که نیستدر صوامع طالب حلمی که نیستهست ها را سوی پس افکنده‌اندنیست ها را طالب اند و بنده‌اندزآنکه کان و مخزن صنع خدانیست غیرِ نیستی در انجلامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۷۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 1378از چه نام برگ را کردی تو مرگجادویی بین که نمودت مرگ برگهر دو چشمت بست سحرِ صنعتشتا که جان را در چه آمد رغبتشدر خیال او ز مکرِ کردگارجمله صحرا فوق چه زهر است و مارلاجرم چه را پناهی ساخته ستتا که مرگ او را به چاه انداخته ستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4097غفلت و نسیان بد آموختهز آتش تعظیم گردد سوختههیبتش بیداری و فطنت دهدسهو و نسیان از دلش بیرون جهدوقت غارت خواب ناید خلق راتا بنرباید کسی زو دلق راخواب چون در می‌رمد از بیم دلقخواب نسیان کی بود با بیم حلقلاتؤاخذ ان نسینا* شد گواهکه بود نسیان به وجهی هم گناهآیه ای که می گوید: مؤاخذه مکن اگر فراموش کردیم، گواه آن است که فراموشی به اعتباری گناه است. زآنکه استکمال تعظیم او نکردورنه نسیان در نیاوردی نبردگرچه نسیان لابد و ناچار بوددر سبب ورزیدن او مختار بودکه تهاون کرد در تعظیم هاتا که نسیان زاد یا سهو و خطاهمچو مستی کو جنایت ها کندگوید او معذور بودم من ز خودگویدش لیکن سبب ای زشتکاراز تو بد در رفتن آن اختیاربیخودی نآمد به خود توش خواندیاختیارت خود نشد توش راندیگر رسیدی مستی ای بی‌جهد توحفظ کردی ساقی جان عهد توپشت‌دارت بودی او و عذرخواهمن غلام زلت مست الهعفوهای جمله عالم ذره‌ایعکس عفوت ای ز تو هر بهره‌ایعفوها گفته ثنای عفو تونیست کفوش ایها الناس اتقوا**همه بخشش ها، بخشش تو را می ستایند که هیچ همتایی ندارد. ای مردم ( از عصیان امر خدا ) خویشتن داری کنید.جانشان بخش و ز خودشان هم مرانکام شیرین تواند ای کامرانرحم کن بر وی که روی تو بدیدفرقت تلخ تو چون خواهد کشیداز فراق و هجر می‌گویی سخنهر چه خواهی کن ولیکن این مکنصد هزاران مرگ تلخ شصت تونیست مانند فراق روی توتلخی هجر از ذکور و از اناثدور دار ای مجرِمان را مستغاثبر امید وصل تو مردن خوش استتلخی هجر تو فوق آتش استگبر می‌گوید میان آن سقرچه غمم بودی گرم کردی نظرکان نظر شیرین کنندهٔ رنج هاستساحران را خونبهای دست و پاست* قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۸۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #286… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ…… پروردگارا! اگر ما فراموش کردیم یا به خطا رفتیم، ما را (بدان) مگیر (و مورد مؤاخذه و پرس و جو قرار مده)…** قرآن کریم، سوره نساء(۴)، آیه ۱Quran, Sooreh Nessa(#4), Line #1يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ …..إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًااى مردم، از پروردگارتان پروا کنید، آن كه شما را از يك تن بيافريد…هر آينه خدا مراقب شماست.** قرآن کریم، سوره حج(۲۲)، آیه ۱Quran, Sooreh Haj(#22), Line #1یا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ ۚ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌاى مردم، از پروردگارتان پروا کنید، كه زلزله قيامت حادثه بزرگى است.**‌ قرآن کریم، سوره لقمان(۳۱)، آیه ۳۳Quran, Sooreh Loghman(#31), Line #33يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْمًا لَا يَجْزِي وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَنْ وَالِدِهِ شَيْئًا ۚإِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُای مردم! از پروردگارتان پروا کنید، و بترسید از روزی که هیچ پدری چیزی [از عذاب دوزخ را] از فرزندش دفع نمی کند، و نه هیچ فرزندی دفع کننده چیزی از [عذاب] پدر خویش است. بی تردید وعده خدا حق است، پس زندگی دنیا شما را نفریبد، و مبادا شیطان شما را به [کرم و رحمت] خدا مغرور کند.

10.31.2018

Ganje Hozour audio Program #734

برنامه صوتی شماره ۷۳۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۲ اکتبر ۲۰۱۸ ـ ۱ آبانPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1428, Divan e Shamsهمه بازان(۱) عجب ماندند در آهنگِ پروازمکبوتر همچو من دیدی؟ که من در جُستنِ بازمبه هر هنگام هر مرغی به هر پَرّی همی‌پَرَّدمگر من سنگِ پولادم که در پرواز آغازمدهان مَگشای بی‌هنگام و می ترس از زبانِ منزبانَت گر بُوَد زَرّین، زبان دَرکَش که من گازم(۲)به دُنبَل(۳) دُنبه می گوید مرا نیشیست در باطِنتو را بشکافم ای دُنبَل گر از آغاز بِنوازمبِمالَم بر تو من خود را به نرمی، تا شوی ایمِنبه ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فَن سازمدهان مَگشای این ساعت، اَزیرا دُنبلِ خامیچو وقت آید شوی پخته، به کارِ تو بپردازمکدامین شوخ(۴) بُرد از ما که دیده شوخ کَردَستیچه خوانی دیده پیهی(۵) را که پس فرداش بُگدازَم(۶)؟کمانِ نُطقِ من بِستان که تیرِ قهر می پَرَّدکه از مستی مبادا تیر سویِ خویش اندازمیکی سوزیست سازنده عِتابِ(۷) شمس تبریزیرَهَم از عالَمِ ناری(۸)، چو با این سوز دَرسازممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3496کس نیابد بر دلِ ایشان ظَفَربر صدف آید ضرر، نی بر گُهَرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364کُنتُ کَنزاً رَحْمَةً مَخْفِیَّةًفَابْتَعَثْتُ اُمَةً مَهدیَّةًمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.حدیث قدسیکُنتُ کَنزاً مَخفِیّاً فاحببتُ اَنْ اُعْرَف...من گنجینه رحمت نهانی بودم و می خواستم که شناخته شوم...مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه، همچون شَبَتهم قضا دستت بگیرد عاقبتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1381حق، قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کُن فَکانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدمِ او جان دهدت رو ز نَفَخْتُ(۹) بپذیرکارِ او کُنْ فَیَکُون ‌ست، نه موقوفِ عللمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4123شرط تسلیم است نه کارِ درازسود نَبْوَد در ضَلالَت(۱۰) تُرک‌ْتاز(۱۱)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3182فعلِ توست این غُصه‌های دَم به دَماین بُوَد معنی قَدْ جَفَّ الْقَلَممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 393خفته از احوال دنیا روز و شبچون قلم در پنجه تَقلیبِ(۱۲) ربمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دیدِ دوست استچونکه دیدِ دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیتگفت ایزد: ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْت*گر بپرّانیم تیر، آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداست* قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد …مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1668لطف های مُضمَر(۱۳) اندر قَهرِ اوجان سپردن جان فزاید بهرِ اومولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1061جُنبِشم زین پیش بود از بال و پَرجُنبِشم اکنون ز دستِ دادگرجُنبِشِ فانیم بیرون شد ز پوستجُنبِشم باقی ست اکنون، چون از اوستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 652, Divan e Shamsتَدبیر کند بنده و تَقدیر نداندتَدبیر به تَقدیرِ خداوند نماندبنده چو بیندیشد، پیداست چه بیندحیلَت(۱۴) بکند، لیک خدایی نتواندگامی دو چنان آید کاو راست نهادستوانگاه که داند که کجاهاش کشاند؟اِستیزه(۱۵) مکن، مملکتِ عشق طلب کنکاین مملکتت از مَلِکُ الْموُت(۱۶) رهاندباری، تو بِهِل(۱۷) کامِ خود و نورِ خرد گیرکاین کام تو را زود به ناکام رسانداِشکاریِ(۱۸) شَه باش و مجو هیچ شکاریکِاشکارِ تو را بازِ اَجَل بازستاندچون بازِ شَهی رو به سوی طَبله(۱۹) بازشکان طَبله تو را نوش دهد طَبل نخوانداز شاه وفادارتر امروز کسی نیستخر جانبِ او ران، که تو را هیچ نراندزندانیِ مرگند همه خلق، یقین دانمحبوس، تو را از تَکِ(۲۰) زندان نرهانددانی که در این کوی رضا بانگِ سگان چیست؟تا هر که مُخَنَّث(۲۱) بُوَد آنش بِرَمانَدحاشا ز سواری که بُوَد عاشقِ این راهکه بانگِ سگِ کوی دلش را بِطَپانَد(۲۲)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 609, Divan e Shamsبر هر چه همی‌لرزی، می‌دان که همان ارزیزین روی دلِ عاشق از عرش فزون باشد آن را که شفا دانی، دردِ تو از آن باشدوآن را که وفا خوانی، آن مَکر و فُسون باشد مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 765, Divan e Shamsهله، نومید نباشی که تو را یار براندگرت امروز براند نه که فردات بخواند؟در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجاز پسِ صبر تو را او به سرِ صَدر(۲۳) نشاندو اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرهارهِ پنهان بنماید که کس آن راه نداندنه که قصّاب به خنجر چو سَرِ میش بِبُرّدنَهِلَد کُشته خود را کُشَد آن گاه کشاندچو دَمِ میش نماند، ز دَمِ خود کندش پُرتو ببینی دَمِ یزدان به کجاهات رساندبه مَثَل گفتم این را و اگر نه کرمِ اونکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4035دادنِ شاه گوهر را میانِ دیوان و مَجمَع به دست وزیر که این چند ارزد و مبالغه کردنِ وزیر در قیمتِ او و فرمودن شاه او را که اکنون این را بشکن و گفت وزیر که این را چون بشکنم؟ اِلی آخِر القِصه.شاه روزی جانبِ دیوان شتافتجمله اَرکان(۲۴) را در آن دیوان بیافتگوهری بیرون کشید او مُسْتَنیر(۲۵)پس نهادش زود در کَفِّ وزیرگفت: چون ست و چه ارزد این گُهَر؟گفت: به ارزد ز صد خَروارِ زرگفت: بشکن، گفت: چونش بشکنم؟نیکخواهِ مخزن و مالت منمچون روا دارم که مثلِ این گُهَرکه نیاید در بَها، گردد هَدَر؟گفت شاباش(۲۶) و بدادش خِلعَتی(۲۷)گوهر از وی بِسْتَد آن شاه و فَتی(۲۸)کرد ایثارِ وزیر آن شاه جُودهر لباس و حُلّه(۲۹) کو پوشیده بودساعتیشان کرد مشغول سَخُناز قضیّه تازه و راز کَهُنبعد از آن دادش به دستِ حاجِبی(۳۰)که چه ارزد این به پیشِ طالبی؟گفت: ارزد این به نیمهٔ مملکتکِش نگهدارا خدا از مَهْلِکت(۳۱)گفت: بشکن، گفت: ای خورشیدتیغبس دریغست این شکستن را، دریغقیمتش بگذار، بین تاب و لـُمَع(۳۲)که شده ست این نورِ روز او را تَبَع(۳۳)دست کی جنبد مرا در کَسرِ(۳۴) او؟که خزینهٔ شاه را باشم عَدوشاه خِلعَت داد، اِدرارش(۳۵) فزودپس دهان در مدحِ عقلِ او گشودبعدِ یک ساعت به دستِ میرِ داد(۳۶)دُرّ را آن امتحانْ کُن(۳۷) باز داداو همین گفت و همه میران همینهر یکی را خِلعتی داد او ثَمین(۳۸)جامِگی هاشان(۳۹) همی‌افزود شاهآن خَسیسان را بِبُرد از ره به چاهاین چنین گفتند پَنْجَه شصت امیرجمله یک یک هم به تقلیدِ وزیرگرچه تقليدست اُستونِ(۴۰) جهانهست رسوا هر مُقَلِّد(۴۱) ز امتحانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4054رسیدنِ گوهر از دست به دست آخرِ دور به اَیاز، و کیاستِ اَیاز و مُقَلِّد ناشدنِ ایشان را و مغرور ناشدنِ او به گال(۴۲) و مال دادن شاه و خلعت ها و جامگی ها افزون کردن و مَدحِ عقل مخطئان کردن، که نشاید مُقَلِّد را مسلمان داشتن، مسلمان باشد اما نادر باشد که مُقَلِّد ثبات کند بر آن اعتقاد، و مُقَلِّد ازین امتحان ها به سلامت بیرون آید که ثباتِ بینایان ندارد، اِلّا مَن عَصَمَهُ اللهُ (مگر کسی که خدا او را از لغزش مصون دارد)، زیرا حق یکی است و آن را ضدّ بسیار غلط افکن و مشابه حق. مُقَلِّد چون آن ضدّ را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد. اما حق با آن ناشناختِ او، چون او را به عنایت نگاه دارد، آن ناشناخت، او را زیان ندارد.ای اَیاز اکنون نگویی کین گُهَرچند می‌ارزد بدین تاب و هنر؟گفت: افزون ز آنچه تانم گفت منگفت: اکنون زود خُردش در شکنسنگ ها در آستین بودش، شتابخُرد کردش، پیشِ او بود آن صَواب(۴۳)ز اتفاقِ طالِعِ(۴۴) با دولتشدست داد آن لحظه نادر حکمتشاز قضا طالعِ فرخنده اش با او همراه شد و در آن لحظه حکمتی نادر به قلبش خطور کرد.یا به خواب این دیده بود آن پُر صفاکرده بود اندر بغل دو سنگ راهم‌چو یوسف که درونِ قَعرِ چاهکشف شد پایانِ کارش از اِلهقرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Yuosof(#12), Line #15فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ ۚ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَآنگاه که (برادران یوسف) او را با خود بردند و همسخن شدند که در تگِ چاهش افکنند بدو وحی کردیم که آنان را از این کارشان خبر خواهی دادن، در حالی که ندانند.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4071چون شکست او گوهرِ خاص آن زمانزآن امیران خاست(۴۵) صد بانگ و فَغانکین چه بی‌باکی است؟ والله کافر استهر که این پر نور گوهر را شکستوآن جماعت جمله از جهل و عَما(۴۶)درشکسته دُرِّ امرِ شاه راقیمتی گوهر نتیجهٔ مهر و وُد(۴۷)بر چنان خاطر چرا پوشیده شد؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4075تشنیع زدنِ اُمَرا بر اَیاز که چرا شکستش؟ و جواب دادنِ اَیاز ایشان راگفت اَیاز: ای مِهترانِ ناموراَمرِ شه بهتر به قیمت یا گهر؟اَمرِ سلطان بِه بُوَد پیشِ شمایا که این نیکو گُهَر؟ بهرِ خداای نظرتان بر گُهَر بر شاه نهقبله‌تان غول ست و جادهٔ راه نهمن ز شَه بر می‌نگردانم نظرمن چو مُشرک روی نآرم با حَجَر(۴۸)بی‌گُهَر جانی که رنگین سنگ رابرگُزیند پس نهد شاهِ مراپشت سوی لُعبتِ(۴۹) گلرنگ کنعقل در رنگ‌ آورنده دَنگ(۵۰) کُنبه بت رنگین پشت کن، عقل خود را مبهوت آفریننده رنگ کناندرآ در جو سَبو بر سنگ زنآتش اندر بو و اندر رنگ زنگرنه‌ یی در راهِ دین از ره‌زنانرنگ و بو مَپْرَست مانندِ زنانسر فرود انداختند آن مِهترانعذرجویان گشته زآن نِسیان(۵۱) به جاناز دلِ هر یک دو صد آه آن زمانهمچو دودی می‌شدی تا آسمانکرد اشارت شَه به جَلّادِ کَهُنکه ز صَدرم این خَسان(۵۲) را دور کُناین خَسان چه لایقِ صَدرِ مَن‌اند؟کز پیِ سنگ اَمرِ ما را بشکننداَمرِ ما پیشِ چنین اهلِ فَسادبهرِ رنگین سنگ شد خوار و کَساد(۵۳)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4088قصدِ شاه به کشتنِ اُمَرا و شفاعت کردن اَیاز پیشِ تختِ سلطان که ای شاه عالم اَلْعَفو اَوْلیپس اَیازِ مِهراَفزا بر جهیدپیشِ تختِ آن اُلُغ سلطان دویدسَجده‌ای کرد و گلوی خود گرفت(۵۴)کای قبادی کز تو چرخ آرَد شگفتای هُمایی(۵۵) که هُمایان فَرُّخیاز تو دارند و سَخاوت هر سَخی(۵۶)ای کریمی که کَرَم های جهانمحو گردد پیشِ ایثارت نهانای لطیفی که گلِ سُرخت بدیداز خجالت پیرهن را بر دریداز غَفوریِّ تو غُفران(۵۷)، چَشم‌سیرروبَهان بر شیر از عفوِ تو چیر(۵۸)جز که عفوِ تو که را دارد سند؟هر که با امرِ تو بی‌باکی کندغَفلت و گُستاخی این مُجرِماناز وُفورِ عفوِ توست ای عَفوْلان(۵۹)دایماً غفلت ز گستاخی دَمَدکه بَرَد تعظیم از دیده رَمَد(۶۰)غفلت و نِسیانِ بَد آموختهز آتشِ تعظیم گردد سوختههیبَتَش بیداری و فِطنَت(۶۱) دهدسَهو(۶۲) و نِسیان از دلش بیرون جهدوقتِ غارت خواب ناید خلق راتا بِنَرباید کسی زو دلق راخواب چون در می‌رمد از بیمِ دَلق(۶۳)خوابِ نِسیان کی بُوَد با بیمِ حَلْق؟لاتُؤاخِذ اِنْ نَسینا**، شد گواهکه بُوَد نِسیان به وجهی هم گناهآیه ای که می گوید: مؤاخذه مکن اگر فراموش کردیم، گواه آن است که فراموشی به اعتباری گناه است. زآنکه اِستِکمالِ(۶۴) تَعظیم او نکردورنه نِسیان در نیاوردی نبرد** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۸۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #286… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ…… پروردگارا! اگر ما فراموش کردیم یا به خطا رفتیم، ما را (بدان) مگیر (و مورد مؤاخذه و پرس و جو قرار مده)…(۱) باز: پرنده ای شکاری(۲) گاز: گاز انبر، قیچی(۳) دُنبَل: دُمَل و برآمدگی کوچکی در جلد که رنگش سرخ و شکلش مخروطی است و نوعاً مرکز آن گود می گردد(۴) شوخ: گستاخ، بذله گو(۵) پیه: در اینجا قسمت چربی چشم که دیدن به وسیله آن صورت می گیرد.(۶) گُدازیدن: گداختن، ذوب شدن(۷) عِتاب: تندی، ملامت کردن(۸) نار: آتش(۹)‌ نَفَخْتُ: دمیدم(۱۰) ضَلالَت: گمراهی(۱۱) تُرک‌ْتاز: تاخت‌ و تاز، جولان(۱۲) تَقلیب: برگردانیدن، واژگون کردن(۱۳) مُضمَر: پوشیده، نهفته(۱۴) حیلَت: حیله، فکر کردن به وسیله من ذهنی بر اساس دید هم هویت شدگی ها(۱۵) اِستیزه: ستیزه، مقاومت درونی، در درون با چیزهای بیرونی مسئله داشتن و فضاگشایی نکردن(۱۶) مَلِکُ المْوُت: عزرائیل(۱۷) هِلیدن: هشتن، گذاشتن، اجازه دادن، واگذاشتن(۱۸) اِشکار: شکار(۱۹) طَبله: طبل کوچک، صندوقچه، قوطی، یا ظرفی از چوب یا شیشه که در آن عطر نگه‌داری می‌کردند(۲۰) تَک: ته، پایین، قعر(۲۱) مُخَنَّث: ترسو، انسان دو جنسیتی که نه مرد است و نه زن(۲۲) طَپیدن: لرزیدن، بی‌آرام شدن، بی‌قراری کردن(۲۳) صَدر: بالا، سینه(۲۴) اَرکان: افراد مهم، بزرگان(۲۵) مُستَنیر: نور جوینده، روشن(۲۶) شاباش: آفرین، احسنت(۲۷) خِلْعَت: جامۀ دوخته که از طرف شخص بزرگ به عنوان جایزه یا انعام به کسی داده شود.(۲۸) فَتی: جوانمرد(۲۹) حُلّه: جامه، لباس نو(۳۰) حاجِب: دربان پادشاه و امیر، پرده‌دار(۳۱) مَهْلِکت: مهلکه، جای هلاکت و نابودی(۳۲) لـُمَع: درخشندگی(۳۳) تَبَع: دنباله روی، متابعت، تبعیت(۳۴) کَسر: شکستن(۳۵) اِدرار: مُستمرّی، مقرری(۳۶) میرِ داد: مخفف امیرداد به معنی رئیس عدلیه(۳۷) امتحان کُن: امتحان کننده(۳۸) ثَمین: گرانبها، قیمتی(۳۹) جامِگی: مُستَمَرّی، مقرّری خادمان و سربازان(۴۰) اُستون: ستون(۴۱) مُقَلِّد: تقلید کننده(۴۲) گال: بازی دادن، فریب(۴۳) صَواب: راست و درست، حق(۴۴) طالِع: بخت، اقبال(۴۵) خاستن: بلند شدن، برپا شدن، برخاستن(۴۶) عَما: کوری(۴۷) وُدّ: دوستی(۴۸) حَجَر: سنگ (۴۹) لُعبت: بازیچه، بت(۵۰) دَنگ: احمق، مبهوت(۵۱) نِسیان: فراموشی(۵۲) خَسان: جمع خَس، فرومایگان(۵۳) کَساد: بی رونق، بی‌ رواج(۵۴) گلو گرفتن: در اینجا به معنی التماس و تضرع(۵۵) هُما: مظهر فَرّ و اقبال است، هُما مرغی که سایه اش بر سر هر کسی افتد به دولت و اقبال رسد.(۵۶) سَخی: بخشنده، سخاوتمند(۵۷) غُفران: آمرزش، پوشاندن و آمرزیدن گناه(۵۸) چیر: چیره، غالب(۵۹) عَفوْلان: محل عفو و بخشش، عَفو+لان، پسوندی که دلالت بر مکان دارد.(۶۰) رَمَد: درد چشم(۶۱) فِطنَت: زیرکی و هوشیاری(۶۲) سَهو: خطا، اشتباه غیرعمدی، غفلت(۶۳) دَلق: خرقه، پوستین، جامۀ درویشی(۶۴) اِستِکمال: به کمال رساندن، کامل کردن، تمام کردن************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۲۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1428, Divan e Shamsهمه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازمکبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازمبه هر هنگام هر مرغی به هر پری همی‌پردمگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازمدهان مگشای بی‌هنگام و می ترس از زبانِ منزبانت گر بود زرین زبان درکش که من گازمبه دنبل دنبه می گوید مرا نیشیست در باطنتو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازمبمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمِنبه ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازمدهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامیچو وقت آید شوی پخته به کارِ تو بپردازمکدامین شوخ برد از ما که دیده شوخ کردستیچه خوانی دیده پیهی را که پس فرداش بگدازمکمان نطق من بستان که تیرِ قهر می پردکه از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازمیکی سوزیست سازنده عتاب شمس تبریزیرهم از عالم ناری چو با این سوز درسازممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۹۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3496کس نیابد بر دل ایشان ظفربر صدف آید ضرر نی بر گهرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364کنت کنزا رحمة مخفیةفابتعثت امة مهدیةمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.حدیث قدسیکُنتُ کَنزاً مَخفِیّاً فاحببتُ اَنْ اُعْرَف...من گنجینه رحمت نهانی بودم و می خواستم که شناخته شوم...مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه همچون شبتهم قضا دستت بگیرد عاقبتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1381حق قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کن فکانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیرکارِ او کن فیکون ‌ست نه موقوف عللمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4123شرط تسلیم است نه کار درازسود نبود در ضلالت ترک‌تازمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3182فعل توست این غصه‌های دم به دماین بود معنی قد جف القلممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 393خفته از احوال دنیا روز و شبچون قلم در پنجه تقلیب ربمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دید دوست استچونکه دید دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیتگفت ایزد ما رمیت اذ رمیت*گر بپرانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداست* قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد …مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1668لطف های مضمر اندر قهرِ اوجان سپردن جان فزاید بهرِ اومولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1061جنبشم زین پیش بود از بال و پرجنبشم اکنون ز دست دادگرجنبش فانیم بیرون شد ز پوستجنبشم باقی ست اکنون چون از اوستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 652, Divan e Shamsتدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیرِ خداوند نماندبنده چو بیندیشد پیداست چه بیندحیلت بکند لیک خدایی نتواندگامی دو چنان آید کاو راست نهادستوانگاه که داند که کجاهاش کشانداستیزه مکن مملکت عشق طلب کنکاین مملکتت از ملک الموت رهاندباری تو بهل کام خود و نورِ خرد گیرکاین کام تو را زود به ناکام رسانداشکاری شه باش و مجو هیچ شکاریکاشکارِ تو را بازِ اجل بازستاندچون بازِ شهی رو به سوی طبله بازشکان طبله تو را نوش دهد طبل نخوانداز شاه وفادارتر امروز کسی نیستخر جانب او ران که تو را هیچ نراندزندانی مرگند همه خلق یقین دانمحبوس تو را از تک زندان نرهانددانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیستتا هر که مخنث بود آنش برماندحاشا ز سواری که بود عاشق این راهکه بانگ سگ کوی دلش را بطپاندمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 609, Divan e Shamsبر هر چه همی‌لرزی می‌دان که همان ارزیزین روی دل عاشق از عرش فزون باشد آن را که شفا دانی درد تو از آن باشدوآن را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 765, Divan e Shamsهله نومید نباشی که تو را یار براندگرت امروز براند نه که فردات بخوانددر اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجاز پس صبر تو را او به سرِ صدر نشاندو اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرهارهِ پنهان بنماید که کس آن راه نداندنه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببردنهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاندچو دم میش نماند ز دم خود کندش پرتو ببینی دم یزدان به کجاهات رساندبه مثل گفتم این را و اگر نه کرم اونکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4035دادنِ شاه گوهر را میانِ دیوان و مَجمَع به دست وزیر که این چند ارزد و مبالغه کردنِ وزیر در قیمتِ او و فرمودن شاه او را که اکنون این را بشکن و گفت وزیر که این را چون بشکنم؟ اِلی آخِر القِصه.شاه روزی جانب دیوان شتافتجمله ارکان را در آن دیوان بیافتگوهری بیرون کشید او مستنیرپس نهادش زود در کف وزیرگفت چون ست و چه ارزد این گهرگفت به ارزد ز صد خروارِ زرگفت بشکن گفت چونش بشکنمنیکخواه مخزن و مالت منمچون روا دارم که مثل این گهرکه نیاید در بها گردد هدرگفت شاباش و بدادش خلعتیگوهر از وی بستد آن شاه و فتیکرد ایثار وزیر آن شاه جودهر لباس و حله کو پوشیده بودساعتیشان کرد مشغول سخناز قضیه تازه و راز کهنبعد از آن دادش به دست حاجبیکه چه ارزد این به پیش طالبیگفت ارزد این به نیمهٔ مملکتکش نگهدارا خدا از مهلکتگفت بشکن گفت ای خورشیدتیغبس دریغست این شکستن را دریغقیمتش بگذار بین تاب و لمعکه شده ست این نورِ روز او را تبعدست کی جنبد مرا در کسر اوکه خزینهٔ شاه را باشم عدوشاه خلعت داد ادرارش فزودپس دهان در مدح عقل او گشودبعد یک ساعت به دست میرِ داددر را آن امتحان کن باز داداو همین گفت و همه میران همینهر یکی را خلعتی داد او ثمینجامگی هاشان همی‌افزود شاهآن خسیسان را ببرد از ره به چاهاین چنین گفتند پنجه شصت امیرجمله یک یک هم به تقلید وزیرگرچه تقليدست استون جهانهست رسوا هر مقلد ز امتحانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4054رسیدنِ گوهر از دست به دست آخرِ دور به اَیاز، و کیاستِ اَیاز و مُقَلِّد ناشدنِ ایشان را و مغرور ناشدنِ او به گال(۴۲) و مال دادن شاه و خلعت ها و جامگی ها افزون کردن و مَدحِ عقل مخطئان کردن، که نشاید مُقَلِّد را مسلمان داشتن، مسلمان باشد اما نادر باشد که مُقَلِّد ثبات کند بر آن اعتقاد، و مُقَلِّد ازین امتحان ها به سلامت بیرون آید که ثباتِ بینایان ندارد، اِلّا مَن عَصَمَهُ اللهُ (مگر کسی که خدا او را از لغزش مصون دارد)، زیرا حق یکی است و آن را ضدّ بسیار غلط افکن و مشابه حق. مُقَلِّد چون آن ضدّ را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد. اما حق با آن ناشناختِ او، چون او را به عنایت نگاه دارد، آن ناشناخت، او را زیان ندارد.ای ایاز اکنون نگویی کین گهرچند می‌ارزد بدین تاب و هنرگفت افزون ز آنچه تانم گفت منگفت اکنون زود خردش در شکنسنگ ها در آستین بودش شتابخرد کردش پیش او بود آن صوابز اتفاق طالع با دولتشدست داد آن لحظه نادر حکمتشاز قضا طالعِ فرخنده اش با او همراه شد و در آن لحظه حکمتی نادر به قلبش خطور کرد.یا به خواب این دیده بود آن پر صفاکرده بود اندر بغل دو سنگ راهم‌چو یوسف که درون قعرِ چاهکشف شد پایان کارش از الهقرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۱۵Quran, Sooreh Yuosof(#12), Line #15فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ ۚ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَآنگاه که (برادران یوسف) او را با خود بردند و همسخن شدند که در تگِ چاهش افکنند بدو وحی کردیم که آنان را از این کارشان خبر خواهی دادن، در حالی که ندانند.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4071چون شکست او گوهرِ خاص آن زمانزآن امیران خاست صد بانگ و فغانکین چه بی‌باکی است والله کافر استهر که این پر نور گوهر را شکستوآن جماعت جمله از جهل و عمادرشکسته در امرِ شاه راقیمتی گوهر نتیجهٔ مهر و ودبر چنان خاطر چرا پوشیده شدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4075تشنیع زدنِ اُمَرا بر اَیاز که چرا شکستش؟ و جواب دادنِ اَیاز ایشان راگفت ایاز ای مهتران نامورامر شه بهتر به قیمت یا گهرامر سلطان به بود پیشِ شمایا که این نیکو گهر بهرِ خداای نظرتان بر گهر بر شاه نهقبله‌تان غول ست و جادهٔ راه نهمن ز شه بر می‌نگردانم نظرمن چو مشرک روی نآرم با حجربی‌گهر جانی که رنگین سنگ رابرگزیند پس نهد شاه مراپشت سوی لعبت گلرنگ کنعقل در رنگ‌ آورنده دنگ کنبه بت رنگین پشت کن، عقل خود را مبهوت آفریننده رنگ کناندرآ در جو سبو بر سنگ زنآتش اندر بو و اندر رنگ زنگرنه‌ یی در راه دین از ره‌زنانرنگ و بو مپرست مانند زنانسر فرود انداختند آن مهترانعذرجویان گشته زآن نسیان به جاناز دل هر یک دو صد آه آن زمانهمچو دودی می‌شدی تا آسمانکرد اشارت شه به جلاد کهنکه ز صدرم این خسان را دور کناین خسان چه لایق صدر من‌اندکز پی سنگ امر ما را بشکننداَمرِ ما پیش چنین اهل فسادبهر رنگین سنگ شد خوار و کسادمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۸۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4088قصدِ شاه به کشتنِ اُمَرا و شفاعت کردن اَیاز پیشِ تختِ سلطان که ای شاه عالم اَلْعَفو اَوْلیپس ایاز مهرافزا بر جهیدپیش تخت آن الغ سلطان دویدسجده‌ای کرد و گلوی خود گرفتکای قبادی کز تو چرخ آرد شگفتای همایی که همایان فرخیاز تو دارند و سخاوت هر سخیای کریمی که کرم های جهانمحو گردد پیش ایثارت نهانای لطیفی که گل سرخت بدیداز خجالت پیرهن را بر دریداز غفوری تو غفران چشم‌سیرروبهان بر شیر از عفوِ تو چیرجز که عفو تو که را دارد سندهر که با امر تو بی‌باکی کندغفلت و گستاخی این مجرِماناز وفور عفو توست ای عفولاندایما غفلت ز گستاخی دمدکه برد تعظیم از دیده رمدغفلت و نسیان بد آموختهز آتش تعظیم گردد سوختههیبتش بیداری و فطنت دهدسهو و نسیان از دلش بیرون جهدوقت غارت خواب ناید خلق راتا بنرباید کسی زو دلق راخواب چون در می‌رمد از بیم دلقخواب نسیان کی بود با بیم حلقلاتؤاخذ ان نسینا** شد گواهکه بود نسیان به وجهی هم گناهآیه ای که می گوید: مؤاخذه مکن اگر فراموش کردیم، گواه آن است که فراموشی به اعتباری گناه است. زآنکه استکمال تعظیم او نکردورنه نسیان در نیاوردی نبرد** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۲۸۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #286… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ…… پروردگارا! اگر ما فراموش کردیم یا به خطا رفتیم، ما را (بدان) مگیر (و مورد مؤاخذه و پرس و جو قرار مده)…

10.24.2018

Ganje Hozour audio Program #733

برنامه صوتی شماره ۷۳۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۵ اکتبر ۲۰۱۸ ـ ۲۴ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Format مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۳۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 233, Divan e Shams کجاست ساقیِ جان؟ تا بهم زند ما را بروبد از دلِ ما فکرِ دیّ(۱) و فردا را چُنو(۲) درخت کم اُفتد پناه، مرغان را چُنو امیر بباید سپاهِ سودا را روان شود ز رَهِ سینه صد هزار پَری چو بر قِنینه(۳) بخوانَد فُسونِ(۴) اِحیا را کجاست شیرِ شکاری و حمله‌هایِ خوشش؟ که پُر کنند ز آهویِ مُشک صحرا را ز مَشرقَست و ز خورشید نور عالم را ز آدَمَست دَرّ(۵) و نسل و بچّه حّوا را کجاست بَحرِ(۶) حقایق؟ کجاست ابرِ کَرَم؟ که چشمه‌هایِ روان داده است خارا(۷) را کجاست؟ کان شهِ ما نیست، لیک آن باشد که چشم بَند کند سِحرهاش بینا را؟ چنان ببندد چشمت که ذرّه را بینی میانِ روز و نبینی تو شمسِ کُبری(۸) را ز چشم بندِ وِیَست آنکه زورَقی(۹) بینی میانِ بَحر و نبینی تو موجِ دریا را تو را طپیدنِ(۱۰) زورَق ز بَحر غَمز(۱۱) کند چنانکه جنبشِ مردم به روز اَعمی(۱۲) را نخوانده‌ای خَتَمَ الله*، خدای مُهر نهد همو گشاید مُهر و بَرَد غِطاها** را دو چشم بسته، تو در خواب نقش ها بینی دو چشم باز شود پرده آن تماشا را عَجب مَدار اگر جان حجابِ جانان است ریاضَتی(۱۳) کن و بگذار نفسِ غوغا را عجبتر اینکه خلایق مثالِ پروانه همی ‌پَرند و نبینی تو شمعِ دل ها را چه جُرم کردی ای چشمِ ما که بَندَت کرد؟ بزار(۱۴) و توبه کن و ترک کن خطاها را سِزاست جسم(۱۵) به فرسودن اینچنین جان را سِزاست مَشیِ عَلَی الرّأس(۱۶) آن تقاضا را خموش باش، که تا وحی هایِ حق شنوی که صد هزار حیات است وحیِ گویا را * قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۷ Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #7 خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ خدا مهر نهاد بر دلها و گوشهای ایشان، و بر چشمهای ایشان پرده افتاده، و ایشان را عذابی سخت خواهد بود. ** قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۲۲ Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #22 لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ   و تو (ای آدمی نادان) از این (روز سخت مرگ) در غفلت بودی تا آنکه ما پرده از کار تو برانداختیم و امروز چشم بصیرتت بیناتر گردید. مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3571 ای همه دریا چه خواهی کرد نم؟ و ای همه هستی چه می‌جویی عدم؟ ای مَهِ تابان چه خواهی کرد گَرد؟ ای که مَه در پیشِ رویت روی‌زرد تو خوش و خوبی و کانِ هر خوشی تو چرا خود منتِ باده کشی؟ تاجِ کَرَّمْناست بر فرقِ سرت طوقِ اَعطَیناکَ آویزِ برت*** تاج کرامت الهی بر تارکت نهاده شده است و گردن بند عطایای ربّانی بر سینه ات آویزان جوهرست انسان و چرخ او را عَرَض جمله فرع و پایه‌اند و او غَرَض ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش چون چنینی خویش را ارزان فروش؟ خدمتت بر جمله هستی مُفتَرَض(۱۷) جوهری چون نَجدَه(۱۸) خواهد از عَرَض؟ علم جویی از کتب ها ای فسوس ذوق جویی تو ز حلوا، ای فسوس بحرِ علمی، در نَمی پنهان شده در سه گَز تن عالـَمی پنهان شده می چه باشد یا سَماع و یا جِماع(۱۹)؟ تا بجویی زو نشاط و اِنتِفاع(۲۰) آفتاب از ذره‌ای شد وام خواه زُهره‌ای از خُمره‌ای شد جام‌خواه جانِ بی‌کیفی شده محبوسِ کیف آفتابی حبسِ عُقده، اینت حیف *** قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰ Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلً به راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب] مراد روانه داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم‌. *** قرآن کریم، سوره کوثر(۱۰۸) Quran, Sooreh Kosar(#108) إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١) همانا ما کوثر ( خیر و برکت فراوان ) را به تو عطا کردیم (۱) فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢) پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن (۲) إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (٣) كه بدخواه تو خود اَبتر است (۳) مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۷۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2074 جمله تَلوین ها(۲۱) ز ساعت(۲۲) خاسته ست رَست از تَلوین که از ساعت بِرَست چون ز ساعت، ساعتی بیرون شوی چون نماند، مَحرمِ بی‌چون شوی ساعت از بی‌ساعتی آگاه نیست زان کش آن سو جز تَحَیُّر(۲۳) راه نیست مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۳۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1136 صورت از معنی، چو شیر از بیشه دان یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان این سخن و آواز، از اندیشه خاست تو ندانی بَحرِ اندیشه کجاست لیک چون موجِ سخن دیدی لطیف بَحرِ آن دانی که باشد هم شریف چون ز دانش، موجِ اندیشه بتاخت از سخن و آواز، او صورت بساخت از سخن، صورت بزاد و باز مُرد موج، خود را باز اندر بَحر بُرد صورت از بی‌صورتی آمد برون باز شد که انّا اِلَیهِ راجِعُون صورت های جهان همه از عالم بی صورتی پدید آمده است. یعنی همه موجودات از حضرت خداوندی و ذات بی چون و نامتعیّن او سر بر آورده اند و دوباره به سوی او باز روند. قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶ Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156 الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ كسانى كه به حادثه ای سخت دچار آیند (صبر پیشه کنند) و بگویند: ما از خداییم و به او باز مى‌گرديم. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615 تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیت گفت ایزد: ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْت**** گر بپرّانیم تیر، آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست **** قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷ Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17 … وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ …  … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد … مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۲۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 923, Divan e Shams رسید ساقیِ جان، ما خمارِ خواب آلود گرفت ساغرِ زَرّین، سرِ سَبو بگشود صَلایِ باده جان و صَلایِ رَطلِ گران که می‌دهد به خُماران به گاه زودازود(۲۴) زهی صباحِ مبارک، زهی صبوحِ عزیز ز شاه جامِ شراب و ز ما رُکوع و سُجود مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3527 اجتهادی می‌کند با حَرْز(۲۵) و ظَن کار، در بوک(۲۶) است تا نیکو شدن زان رَهَش دورست تا دیدارِ دوست کو نجوید سَر، رئیسیش آرزوست ساعتی او با خدا اندر عِتاب(۲۷) که نصیبم رنج آمد زین حساب ساعتی با بختِ خود اندر جِدال که همه پَرّان و ما بِبْریده بال هر که محبوس است اندر بو و رنگ گرچه در زُهدَست، باشد خوش تنگ(۲۸) تا برون ناید ازین ننگین مُناخ(۲۹) کی شود خُویَش خوش و صَدرَش فَراخ مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۴۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3049 چون ندیدش مغز تدبیر رشید در سیاست پوستش از سر کشید گفت چون دید منت از خود نبرد این چنین جان را بباید زار مرد چون نبودی فانی اندر پیش من فضل آمد مر تو را گردن زدن چون نبودی فانی اندر پیش من فضل آمد مر تو را گردن زدن کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ***** جز وجه او چون نه‌ای در وجه او، هستی مجو هر که اندر وجه ما باشد فنا کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ نَبْوَد جزا زآنکه در الاست او از لا گذشت هر که در الاست او فانی نگشت ***** قرآن کریم، سوره قصص(۲۸)، آیه ۸۸ Quran, Sooreh Ghesas(#28), Line #88 وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ ۘ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ۚ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ با خداى يكتا خداى ديگرى را مخوان. هيچ خدايى جز او نيست. هر چيزى نابودشدنى است مگر ذات او. فرمان، فرمان اوست و همه به او بازگردانيده شويد. مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۸۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3283 چون ز سنگی چشمه ای جاری شود سنگ اندر چشمه مُتواری(۳۰) شود کس نخوانَد بعد از آن او را حَجَر(۳۱) زآنکه جاری شد از آن سنگ آن گُهَر کاسه ها دان این صُوَر(۳۲) او اندر او آنچه حق ریزد، بدآن گیرد عُلُو(۳۳) مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1110 صورت ما اندرین بَحرِ عِذاب(۳۴) می‌دود چون کاسه‌ها بر روی آب تا نشد پُر بر سر دریا چو طشت چون که پر شد طشت، در وی غرق گشت عقل، پنهان است و ظاهر، عالـَمی صورت ما موج و، یا از وی، نَمی هر چه صورت می وَسیلَت سازدش زان وَسیلَت بحر، دور اندازدش مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۵۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3459 همچو آهن ز آهنی، بی رنگ شو در ریاضت، آینه بی زنگ شو  خویش را صافی کن از اوصافِ خود تا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خود مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۹۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1595, Divan e Shams سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم عالـَمی برهم زدیم و چُست بیرون تاختیم مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۷۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2872, Divan e Shams گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی ور تو شیری به یکی حمله ز روبَه(۳۵) بَتَری(۳۶) سر قدم کن چو قلم، بر اثرِ دل می‌رو که اثرهاست نهان در عدم و بی‌صُوَری مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۶۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1668 لطف های مُضمَر(۳۷) اندر قَهرِ او جان سپردن جان فزاید بهرِ او هین رها کن بدگمانی و ضَلال(۳۸) سر قدم کن چونکه فرمودت: تَعال(۳۹) آن تَعالِ او تَعالی ها(۴۰) دهد مستی و جفت و نِهالی ها(۴۱) دهد مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۶۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1061 جُنبِشم زین پیش بود از بال و پَر جُنبِشم اکنون ز دستِ دادگر جُنبِشِ فانیم بیرون شد ز پوست جُنبِشم باقی ست اکنون، چون از اوست هر که کژ جنبد به پیش جُنبِشم گرچه سیمرغست، زارش می‌کُشم هین مرا مرده مبین گر زنده‌ای در کفِ شاهم نگر، گر بنده‌ای مرده زنده کرد عیسی از کَرَم من به کَفِّ خالقِ عیسی دَرَم کی بمانم مرده در قبضهٔ خدا؟ بر کفِ عیسی مدار این هم روا (۱) دی: دیروز (۲) چُنو: مخفّف چون او (۳) قِنّینه: ظرف شراب، شیشه و طراحی (۴) فُسون خواندن: دعا و وِرد خواندن (۵) دَرّ: شیر (۶) بَحر: دریا (۷) خارا: سنگ خارا، سنگ سخت (۸) کُبری: بزرگتر (۹) زورَق: قایق، کشتی کوچک (۱۰) طپیدن: مضطرب گشتن، اضطراب داشتن (۱۱) غَمز کردن: آشکار کردن، معلوم کردن (۱۲) اَعمی: نابینا، کور (۱۳) ریاضَت کشیدن: تحمل کردن رنج و سختی (۱۴) بزار: زاری کن (۱۵) جسم: چشم (۱۶) مَشیِ عَلَی الرّأس: به سر رفتن، شتابان رفتن (۱۷) مُفتَرَض: فرض‌کرده‌شده، واجب و لازم (۱۸) نَجدَه: یاری (۱۹) جِماع: آمیزش جنسی (۲۰) اِنتِفاع: نفع گرفتن، سود بردن (۲۱) تَلوین: گوناگون کردن، هم هویت شدگی و هیجان مربوط به آن (۲۲) ساعت: زمان، این لحظه (۲۳) تَحَیُّر: حیران شدن، سرگشتگی (۲۴) زودازود: زود به زود، با فاصله کم در زمان (۲۵) حَرْز: حفظ كردن، حدس، تخمين (۲۶) بوك: بود كه (۲۷) عِتاب: با خشم و تندی کسی را مورد خطاب قرار دادن (۲۸) خوش تنگ: مخفف خوی اش تنگ است (۲۹) مُناخ: استراحتگاه شتر، در اینجا حصار ذهن (۳۰) مُتواری: پنهان شونده (۳۱) حَجَر: سنگ (۳۲) صُوَر: جمع صورت، نقش ها (۳۳) عُلُو: بلند شدن، بالا رفتن، بلندی، بزرگی قدر و مرتبه (۳۴) عِذاب: جمع عَذب به معنی شیرین و گوارا. بَحرِ عِذاب کنایه از ذات حق تعالی است. (۳۵) روبَه: روباه (۳۶) بَتَر: بدتر (۳۷) مُضمَر: پوشیده، نهفته (۳۸) ضَلال: گمراهی (۳۹) تَعال: بیا (۴۰) تَعالی: برتر شدن، بلندپایه شدن (۴۱) نِهالی: فرش، تشک، بستر، بالش************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 233, Divan e Shamsکجاست ساقی جان تا بهم زند ما رابروبد از دل ما فکرِ دی و فردا راچنو درخت کم افتد پناه مرغان راچنو امیر بباید سپاه سودا راروان شود ز ره سینه صد هزار پریچو بر قنینه بخواند فسون احیا راکجاست شیرِ شکاری و حمله‌های خوششکه پر کنند ز آهوی مشک صحرا راز مشرقست و ز خورشید نور عالم راز آدمست در و نسل و بچه حوا راکجاست بحر حقایق کجاست ابرِ کرمکه چشمه‌های روان داده است خارا راکجاست کان شه ما نیست لیک آن باشدکه چشم بند کند سحرهاش بینا راچنان ببندد چشمت که ذره را بینیمیان روز و نبینی تو شمس کبری راز چشم بند وِیست آنکه زورقی بینیمیان بحر و نبینی تو موج دریا راتو را طپیدن زورق ز بحر غمز کندچنانکه جنبش مردم به روز اعمی رانخوانده‌ای ختم الله* خدای مهر نهدهمو گشاید مهر و برد غطاها** رادو چشم بسته تو در خواب نقش ها بینیدو چشم باز شود پرده آن تماشا راعجب مدار اگر جان حجاب جانان استریاضتی کن و بگذار نفس غوغا راعجبتر اینکه خلایق مثال پروانههمی ‌پرند و نبینی تو شمع دل ها راچه جرم کردی ای چشم ما که بندت کردبزار و توبه کن و ترک کن خطاها راسزاست جسم به فرسودن اینچنین جان راسزاست مشی علی الرأس آن تقاضا راخموش باش که تا وحی های حق شنویکه صد هزار حیات است وحی گویا را* قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۷Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #7خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌخدا مهر نهاد بر دلها و گوشهای ایشان، و بر چشمهای ایشان پرده افتاده، و ایشان را عذابی سخت خواهد بود.** قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۲۲Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #22لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ  و تو (ای آدمی نادان) از این (روز سخت مرگ) در غفلت بودی تا آنکه ما پرده از کار تو برانداختیم و امروز چشم بصیرتت بیناتر گردید.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3571ای همه دریا چه خواهی کرد نمو ای همه هستی چه می‌جویی عدمای مه تابان چه خواهی کرد گَردای که مه در پیش رویت روی‌زردتو خوش و خوبی و کان هر خوشیتو چرا خود منت باده کشیتاج کرمناست بر فرق سرتطوق اعطیناک آویزِ برت***تاج کرامت الهی بر تارکت نهاده شده است و گردن بند عطایای ربّانی بر سینه ات آویزانجوهرست انسان و چرخ او را عرضجمله فرع و پایه‌اند و او غرضای غلامت عقل و تدبیرات و هوشچون چنینی خویش را ارزان فروشخدمتت بر جمله هستی مفترضجوهری چون نجده خواهد از عرضعلم جویی از کتب ها ای فسوسذوق جویی تو ز حلوا ای فسوسبحرِ علمی در نمی پنهان شدهدر سه گز تن عالمی پنهان شدهمی چه باشد یا سماع و یا جماعتا بجویی زو نشاط و انتفاعآفتاب از ذره‌ای شد وام خواهزهره‌ای از خمره‌ای شد جام‌خواهجان بی‌کیفی شده محبوسِ کیفآفتابی حبس عقده اینت حیف*** قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًبه راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب] مراد روانه داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم‌.*** قرآن کریم، سوره کوثر(۱۰۸)Quran, Sooreh Kosar(#108)إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١)همانا ما کوثر ( خیر و برکت فراوان ) را به تو عطا کردیم (۱)فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢)پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن (۲)إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (٣)كه بدخواه تو خود اَبتر است (۳)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2074جمله تلوین ها ز ساعت خاسته سترست از تلوین که از ساعت برستچون ز ساعت ساعتی بیرون شویچون نماند محرم بی‌چون شویساعت از بی‌ساعتی آگاه نیستزان کش آن سو جز تحیر راه نیستمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1136صورت از معنی چو شیر از بیشه دانیا چو آواز و سخن ز اندیشه داناین سخن و آواز از اندیشه خاستتو ندانی بحر اندیشه کجاستلیک چون موج سخن دیدی لطیفبحر آن دانی که باشد هم شریفچون ز دانش موج اندیشه بتاختاز سخن و آواز او صورت بساختاز سخن صورت بزاد و باز مردموج خود را باز اندر بحر بردصورت از بی‌صورتی آمد برونباز شد که انا الیه راجعونصورت های جهان همه از عالم بی صورتی پدید آمده است. یعنی همه موجودات از حضرت خداوندی و ذات بی چون و نامتعیّن او سر بر آورده اند و دوباره به سوی او باز روند.قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۵۶Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #156الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَكسانى كه به حادثه ای سخت دچار آیند (صبر پیشه کنند) و بگویند: ما از خداییم و به او باز مى‌گرديم.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 615تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیتگفت ایزد ما رمیت اذ رمیت****گر بپرانیم تیر آن نه ز ماستما کمان و تیراندازش خداست**** قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد …مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 923, Divan e Shamsرسید ساقی جان ما خمارِ خواب آلودگرفت ساغرِ زرین سرِ سبو بگشودصلای باده جان و صلای رطل گرانکه می‌دهد به خماران به گاه زودازودزهی صباح مبارک زهی صبوح عزیزز شاه جام شراب و ز ما رکوع و سجودمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3527اجتهادی می‌کند با حرز و ظنکار در بوک است تا نیکو شدنزان رهش دورست تا دیدارِ دوستکو نجوید سر رئیسیش آرزوستساعتی او با خدا اندر عتابکه نصیبم رنج آمد زین حسابساعتی با بخت خود اندر جدالکه همه پران و ما ببریده بالهر که محبوس است اندر بو و رنگگرچه در زهدست باشد خوش تنگتا برون ناید ازین ننگین مناخکی شود خویش خوش و صدرش فراخمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۴۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3049چون ندیدش مغز تدبیر رشیددر سیاست پوستش از سر کشیدگفت چون دید منت از خود نبرداین چنین جان را بباید زار مردچون نبودی فانی اندر پیش منفضل آمد مر تو را گردن زدنچون نبودی فانی اندر پیش منفضل آمد مر تو را گردن زدنکل شیء هالک***** جز وجه اوچون نه‌ای در وجه او هستی مجوهر که اندر وجه ما باشد فناکل شیء هالک نبود جزازآنکه در الاست او از لا گذشتهر که در الاست او فانی نگشت***** قرآن کریم، سوره قصص(۲۸)، آیه ۸۸Quran, Sooreh Ghesas(#28), Line #88وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ ۘ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ۚ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَبا خداى يكتا خداى ديگرى را مخوان. هيچ خدايى جز او نيست. هر چيزى نابودشدنى است مگر ذات او. فرمان، فرمان اوست و همه به او بازگردانيده شويد.مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3283چون ز سنگی چشمه ای جاری شودسنگ اندر چشمه متواری شودکس نخواند بعد از آن او را حجرزآنکه جاری شد از آن سنگ آن گهرکاسه ها دان این صور او اندر اوآنچه حق ریزد بدآن گیرد علومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1110صورت ما اندرین بحر عذابمی‌دود چون کاسه‌ها بر روی آبتا نشد پر بر سر دریا چو طشتچون که پر شد طشت در وی غرق گشتعقل پنهان است و ظاهر عالمیصورت ما موج و یا از وی نمیهر چه صورت می وسیلت سازدشزان وسیلت بحر دور اندازدشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۵۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3459همچو آهن ز آهنی بی رنگ شودر ریاضت آینه بی زنگ شو خویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خودمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۹۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1595, Divan e Shamsسر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیمعالمی برهم زدیم و چست بیرون تاختیممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2872, Divan e Shamsگر پلنگی به یکی باد چو موشی گردیور تو شیری به یکی حمله ز روبه بتریسر قدم کن چو قلم بر اثرِ دل می‌روکه اثرهاست نهان در عدم و بی‌صوریمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1668لطف های مضمر اندر قهرِ اوجان سپردن جان فزاید بهرِ اوهین رها کن بدگمانی و ضلالسر قدم کن چونکه فرمودت تعالآن تعال او تعالی ها دهدمستی و جفت و نهالی ها دهدمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۰۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1061جنبشم زین پیش بود از بال و پرجنبشم اکنون ز دست دادگرجنبش فانیم بیرون شد ز پوستجنبشم باقی ست اکنون چون از اوستهر که کژ جنبد به پیش جنبشمگرچه سیمرغست زارش می‌کشمهین مرا مرده مبین گر زنده‌ایدر کف شاهم نگر گر بنده‌ایمرده زنده کرد عیسی از کرممن به کف خالق عیسی درمکی بمانم مرده در قبضهٔ خدابر کف عیسی مدار این هم روا

10.17.2018

Ganje Hozour audio Program #732

برنامه صوتی شماره ۷۳۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۸ اکتبر ۲۰۱۸ ـ ۱۷ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1258, Divan e Shamsآنِ مایی، همچو ما دلشاد باشدر گلستان همچو سرو آزاد باشچون ز شاگردانِ عشقی ای ظریفدر گشادِ دل چو عشق استاد باشگر غمی آید، گلوی او بگیرداد(۱) ازو بستان، امیرِ داد باشجانِ تو مستست در بَزمِ اَحَد(۲)تن میانِ خلق گو آحاد(۳) باشگاه با شیرینِ خسرو خوش بخندگه ز هجرش کوه کن، فرهاد باشگه نشاط انگیز همچون گلشنشگه چو بلبل نال(۴) و خوش فریاد باشپیشِ سَروَش چون خرامد، خاک باشچون گلش عَنبَر(۵) فشاند، باد باشحاصل اینست ای برادر، چون فلکدر جهانِ کهنه نوبنیاد باشدر میانِ خارها چون خارپشتسر درون و شادمان و راد(۶) باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 806, Divan e Shamsهر کسی در عجبی و عجبِ من اینستکو نگنجد به میان چون به میان می‌آیدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4579ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتی*، فتنه‌ایصد هزاران خرمن اندر حَفْنه‌ای(۷)آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیشِ آن خورشید، چون جَست از کَمین(۸)این چنین جانی چه درخوردِ تن است؟هین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تنِ گشته وِثاقِ(۹) جان، بس استچند تانَد(۱۰) بحر در مَشکی نشست؟* قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد …مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4586سَجده‌گاهِ لامکانی در مکانمر بِلیسان را ز تو ویران دکانکه چرا من خدمتِ این طین(۱۱) کنم؟صورتی را من لقب چون دین کنم؟نیست صورت، چشم را نیکو بمالتا ببینی شَعشَعهٔ(۱۲) نورِ جلالمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 836چونکه غم ‌بینی تو، استغفار کنغم به امر خالق آمد، کار کنمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1329پیشِ چشمت داشتی شیشهٔ کبودزان سبب، عالم کبودت می‌نمودگر نه کوری، این کبودی دان ز خویشخویش را بد گو، مگو کس را تو بیشمؤمن ار یَنْظُر بِنُورِ الله نبودغیب، مؤمن را برهنه چون نمود؟چونکه تو یَنْظُر به نارُالله(۱۳) بُدینیکوی را وا ندیدی از بدیقرآن کریم، سوره الهمزة(۱۰۴)، آیه ۶Quran, Sooreh Alhomaza(#104), Line #6نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُآتش افروخته خداستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3734چونکه قَبضی(۱۴) آیدت ای راهروآن صَلاحِ توست، آتش دل(۱۵) مشوزآنکه در خَرجی در آن بَسط(۱۶) و گشادخرج را دَخلی بباید زاعتِداد(۱۷)گر هَماره فصلِ تابستان بُدیسوزشِ خورشید در بُستان شدیمَنبِتَش(۱۸) را سوختی از بیخ و بُنکه دگر تازه نگشتی آن کهنگر تُرُش‌روی(۱۹) است آن دی، مُشفِق(۲۰) استصَیف(۲۱) خندان است، اما مُحرِق(۲۲) استچونکه قَبض آید، تو در وی بَسط بینتازه باش و چین میفکن در جَبین(۲۳)کودکان خندان و دانایان تُرُشغم جگر را باشد و شادی ز شُشچشمِ کودک، همچو خر در آخُر استچشمِ عاقل، در حسابِ آخِر استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3747این دهان بستی، دهانی باز شدکو خورندهٔ لقمه‌های راز شدگر ز شیر دیو، تن را وابُریدر فِطام(۲۴) او، بسی نعمت خوریمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3752قندِ شادی میوهٔ باغ غم استاین فَرَح(۲۵) زخم ست وآن غم مرهم ستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3755جنگ می‌کردند حمّالان پَریر(۲۶)تو مَکَش، تا من کَشَم حملش چو شیرزآنکه زان رَنجِش همی‌دیدند سودحمل را هر یک ز دیگر می‌ربودمزدِ حق کو؟ مزدِ آن بی‌مایه کو؟این دهد گنجیت مزد و آن تَسُو(۲۷)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3760بهرِ روزِ مرگ، این دَم مُرده باشتا شوی با عشقِ سَرمَد، خواجه‌تاش(۲۸)مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2562, Divan e Shamsیکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل داناییببین تو چاره‌یی از نو که الحق سخت بیناییمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2029, Divan e Shamsای مرغ آسمانی آمد گه پریدنوی آهوی معانی آمد گه چریدنای عاشق جریده بر عاشقان گزیدهبگذر ز آفریده بنگر در آفریدنمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و اِلّاَ الله رادر نيابی مَنهَجِ(۲۹) این راه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1242داستان آن عاشق که با معشوق خود برمی‌شمرد خدمت ها و وفاهای خود را و شب های دراز تَتَجافی' جُنوبُهُم عَنِ الـْمَضاجِع را و بی‌نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می‌گفت که من جز این خدمت نمی‌دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن که هر چه فرمایی مُنقادم، اگر در آتش رفتن است چون خلیل، و اگر در دهان نهنگ دریا فتادن است چون یونس، و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس، و اگر از گریه نابینا شدن است چون شُعیب، و وفا و جان بازی انبیا را شمار نیست، و جواب گفتن معشوق او راقرآن کریم، سوره سجده(۳۲)، آیه ۱۶Quran, Sooreh Sajdeh(#32), Line #16تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَپهلوهاشان از بسترها (در دل شب) دور شود (از خواب بیدار شوند و به عبادت پردازند) پروردگار خود را با بیم و امید خوانند و از آنچه بدانان روزی داده ایم انفاق کنند.آن یکی عاشق به پیشِ یار خودمی‌شمرد از خدمت و از کار خودکز برای تو چنین کردم، چنانتیرها خوردم درین رزم و سِنان(۳۰)مال رفت و زور رفت و نام رفتبر من از عشقت بسی ناکام رفتهیچ صبحم خفته یا خندان نیافتهیچ شامم با سر و سامان نیافتآنچه او نوشیده بود از تلخ و درداو به تفصیلش یکایک می‌شمردنه از برای منّتی، بل می‌نمودبر درستیِّ محبّت صد شهودعاقلان را یک اشارت بس بودعاشقان را تشنگی زان کی رود؟می‌کند تکرار گفتن بی‌ملالکی ز اشارت بس کند حُوت(۳۱) از زلال؟صد سخن می‌گفت زان درد کَهُندر شکایت که نگفتم یک سَخُنآتشی بودش، نمی‌دانست چیستلیک چون شمع از تَفِ(۳۲) آن می‌گریستگفت معشوق: این همه کردی، ولیکگوش بگشا پهن و اندر یاب نیککانچه اصلِ اصلِ عشقست و وَلاست(۳۳)آن نکردی، اینچه کردی، فرع هاستگفتش آن عاشق: بگو کآن اصل چیست؟گفت: اصلش مردن است و نیستی ستتو همه کردی، نمردی، زنده‌ایهین بمیر ار یارِ جان‌ بازنده‌ایهم در آن دم شد دراز و جان بدادهمچو گل درباخت سر، خندان و شادماند آن خنده بر او وقفِ ابدهمچو جان و عقلِ عارف بی‌کَبَد(۳۴)نورِ مَه‌ آلوده کی گردد ابد؟گر زند آن نور بر هر نیک و بداو ز جمله پاک، وا گردد به ماههمچو نورِ عقل و جان سویِ اِلهوصفِ پاکی وقف بر نورِ مَه ‌استتابِشَش گر بر نِجاساتِ(۳۵) رَه ‌استزآن نِجاساتِ ره و آلودگینور را حاصل نگردد بَدرَگی(۳۶)اِرجِعی بشنود نورِ آفتابسوی اصلِ خویش باز آمد شتابنه ز گُلخَن ها(۳۷) بر او ننگی بماندنه ز گُلشن ها بر او رنگی بماندنورِ دیده و نورْدیده بازگشتماند در سودای او صحرا و دشتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 17هر که جز ماهی ز آبَش سیر شدهرکه بی روزیست روزَش دیر شدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 502نیست یکرنگی(۳۸) کزو خیزد مَلالبل مثالِ ماهی و آبِ زلالگرچه در خشکی هزاران رنگهاستماهیان را با یُبوست(۳۹) جنگهاستکیست ماهی؟ چیست دریا در مَثَل؟که بدان مانَد مَلِک(۴۰) عَزَّ وَ جَل(۴۱)صد هزاران بحر و ماهی در وجودسجده آرَد پیشَ آن اِکرام(۴۲) و جُود(۴۳)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3833تو مکن تهدید از کُشتن که منتشنهٔ زارم به خونِ خویشتنعاشقان را هر زمانی مُردنی ستمردنِ عشّاق، خود یک نوع نیستاو دو صد جان دارد از جانِ هُدی(۴۴)وآن دوصد را می‌کند هر دم فِدیهر یکی جان را ستاند دَه بهااز نُبی(۴۵) خوان: عَشرَةُ اَمثالِها**عاشق در برابر هر جانی که فدای حضرت معشوق می کند، ده برابر عوض می گیرد. از قرآن کریم این مطلب را بخوان که: هر عمل نیکی، ده برابر پاداش دارد.گر بریزد خونِ من آن دوست‌رُو(۴۶)پای‌کوبان جان برافشانم بر اوآزمودم مرگِ من در زندگی ستچون رَهَم زین زندگی، پایندگی ست**‌ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۶۰Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #160مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ۖ وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَىٰ إِلَّا مِثْلَهَا وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَهر كس كار نيكى انجام دهد ده برابر به او پاداش دهند، و هر كه كار بدى انجام دهد تنها همانند آن كيفر بيند، تا ستمى بر آنها نرفته باشد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3050گفت: چون دیدِ مَنَت از خود نَبُرداین چنین جان را بباید زار مُردمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2669پنج وقت آمد نماز و رهنمونعاشقان را فی صَلاةٍ دائِمون***نه به پنج، آرام گیرد آن خُمارکه در آن سَرهاست نی پانصد هزارنیست زُرْغِبّاً**** وظیفهٔ عاشقانسخت مَسْتَسْقِی ست(۴۷) جانِ صادقاننیست زُرْغِبّاً وظیفهٔ ماهیانزانکه بی‌دریا ندارند اُنسِ جان*** قرآن کریم، سوره معارج (۷۰) ، آیه ۲۳Quran, Sooreh Ma'arej(#70), Line #23الَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَنمازگزاران [حقیقی] دائماً در حال نماز هستند.****حدیثدوستان خود را گاه گاه دیدار کنید تا علاقه تان نسبت به ایشان افزایش یابد.( نه هر روز و هر ساعت که از آنها دلزده شوید)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1265یکی پرسید از عالـِمی عارفی که اگر در نماز کسی بگرید به آواز و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود؟ جواب گفت که نام آن آبِ دیده است، تا آن گرینده چه دیده است؟ اگر شوق خدا دیده است و می‌گرید، یا پشیمانی گناهی، نمازش تباه نشود، بلکه کمال گیرد که لا صَلوةَ اِلّا بِحُضُورِ القَلْب و اگر او رنجوری تن یا فراق فرزند دیده است، نمازش تباه شود که اصل نماز، ترک تن است و ترک فرزند ابراهیم وار که فرزند را قربان می کرد از بهر تکمیل نماز، و تن را به آتش نمرود می سپرد، و امر آمد مصطفی را بدین خصال که: فَاتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ، لقَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَحدیثلا صَلوةَ اِلّا بِحُضُورِ القَلْبنماز مقبول درگاه حق نیفتد مگر به شرط حضور قلب.قرآن کریم، سوره نحل (۱۶)، آیه ۱۲۳Quran, Sooreh Nahl(#16), Line #123ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا ۖ وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَپس به سوی تو وحی کردیم که از آیین حنیف ابراهیم پیروی کن و او (ابراهیم) از مشرکان نبود.قرآن کریم، سوره ممتحنه (۶۰)، آیه ۴Quran, Sooreh Momtaheneh(#60), Line #4قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ۖ رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُبراستی که برای شما سرمشقی نکو در زندگی ابراهیم و پیروان او وجود دارد، آنگاه که به قوم کافر خود گفتند: ما از شما و آنچه جز خدا می پرستید، بیرازیم. ما نسبت به آیین (شرک آلود) شما کافریم. میان ما دشمنی و عداوت همیشگی آشکار شده است. و اینگونه رابطه ادامه دارد تا آنکه به خدای یگانه ایمان آورید. مگر آن سخن ابراهیم که به پدرش وعده داده بود که برای تو آمرزش درخواست کنم. و این در حالی است که نمی توانم عذاب الهی را از تو دفع کنم. پروردگارا بر تو توکل کنیم و به تو روی آوریم و بازگشت همه به سوی توست.آن یکی پرسید از مُفتی(۴۸) به رازگر کسی گرید به نوحه در نمازآن نمازِ او عجب باطل شودیا نمازش جایز و کامل بود؟گفت: آبِ دیده نامش بهرِ چیست؟بنگری تا که چه دید او و گریستآبِ دیده، تا چه دید او از نهانتا بدآن شد او ز چشمهٔ خود روان؟آن جهان گر دیده است آن پر نیازرونقی یابد ز نوحه آن نمازور ز رنجِ تن بُد آن گریه و ز سوک(۴۹)ریسمان بِسکُست(۵۰) و هم بشکست دوک(۵۱)مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 812آدمی دید است باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوست(۱) داد: عدل، انصاف(۲) اَحَد: یک، یگانه، از نام‌های خداوند(۳) آحاد: تک تک مردم(۴) نال: بنال(۵) عَنبَر: ماده‌ای خوش‌بو و خاکستری‌رنگ که در معده یا رودۀ عنبرماهی تولید و روی آب دریا جمع می‌شود(۶) راد: جوانمرد، آزاده، بخشنده(۷) حَفْنه: مشتی از گندم و جو و نظیر آن(۸) کَمین: نهانگاه، کَمینگاه(۹) وِثاق: اتاق، خرگاه(۱۰) تانَد: می تواند(۱۱) طین: گِل(۱۲) شَعشَعه: پراکنده شدن نور و روشنایی آفتاب(۱۳) نارُالله: آتش خدا، منظور هوشیاری دردناک جسمی من ذهنی(۱۴) قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج(۱۵) آتش دل: دلسوخته، ناراحت و پریشان حال(۱۶) بَسط: گستردن، فراخی، وسعت(۱۷) اِعتِداد: بشمار آمدن، به حساب آمدن(۱۸) مَنبِت: محل روییدن(۱۹) تُرُش‌رو: اخمو، بد اخم(۲۰) مُشفِق: مهربان(۲۱) صَیف: تابستان(۲۲) مُحرِق: سوزاننده(۲۳) جَبین: پیشانی(۲۴) فِطام: در لغت به معنی از شیر بازگرفتن است ، در مصطلحات صوفیه، کنایه است از انقطاع از عادات و اخلاق زشت و شهوات جسمانی و تجدید حیات روحانی.(۲۵) فَرَح: شادی، شادمانی، سرور(۲۶) پَریر: پَریروز، دوروز پیش(۲۷) تَسُو: ناچیز و حقیر و پشیز(۲۸) خواجه‌تاش: دو غلام را گویند که یک صاحب و مولی دارند(۲۹) مَنهَج: راه آشکار و روشن(۳۰) سِنان: سر نیزه(۳۱) حُوت: ماهی(۳۲) تَف: گرمی، حرارت، روشنی، پرتو(۳۳) وَلا: مخفف وَلاء به معنی دوستی(۳۴) کَبَد: رنج(۳۵) نِجاسات: جمع نجاسَت به معنی پلیدی و ناپاکی(۳۶) بَدرَگی: بد نهادی، ناسازگاری(۳۷) گُلخَن: تون، آتش خانه حمام های قدیمی(۳۸) یکرنگی: مجازاً به معنی دوستی بی غرض و نفاق است(۳۹) یُبوست: خشکی(۴۰) مَلِک: پادشاه، صفت خداوند به اعتبار آنکه قادر بر ایجاد است و جهان و جهانیان زیر فرمان او هستند.(۴۱) عَزَّ وَ جَل: گرامی و بزرگ است، صفت خداوند(۴۲) اِکرام: بزرگ داشتن، گرامی داشتن(۴۳) جُود: کرم، بخشش، عطا(۴۴) هُدی: هدایت، در اینجا اسم فاعل به معنی هدایت کننده(۴۵) نُبی: قرآن(۴۶) دوست‌رُو: آشنا، دوست، یار مهربان(۴۷) مُسْتَسْقِی:‌ آب خواهنده، بسیار تشنه(۴۸) مُفتی: فتوی دهنده، فقیه(۴۹) سوک: سوگ(۵۰) سکُستن: گسستن، گسیختن(۵۱) دوک: آلت نخ‌ تابی، آلت چوبی که با آن نخ می‌ریسند************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1258, Divan e Shamsآن مایی همچو ما دلشاد باشدر گلستان همچو سرو آزاد باشچون ز شاگردان عشقی ای ظریفدر گشاد دل چو عشق استاد باشگر غمی آید گلوی او بگیرداد ازو بستان امیرِ داد باشجان تو مستست در بزم احدتن میان خلق گو آحاد باشگاه با شیرینِ خسرو خوش بخندگه ز هجرش کوه کن، فرهاد باشگه نشاط انگیز همچون گلشنشگه چو بلبل نال و خوش فریاد باشپیش سروش چون خرامد خاک باشچون گلش عنبر فشاند باد باشحاصل اینست ای برادر چون فلکدر جهان کهنه نوبنیاد باشدر میان خارها چون خارپشتسر درون و شادمان و راد باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 806, Divan e Shamsهر کسی در عجبی و عجب من اینستکو نگنجد به میان چون به میان می‌آیدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4579ما رمیت اذ رمیتی* فتنه‌ایصد هزاران خرمن اندر حفنه‌ایآفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کمیناین چنین جانی چه درخورد تن استهین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تن گشته وِثاق جان بس استچند تاند بحر در مشکی نشست* قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷Quran, Sooreh Anfaal(#8), Line #17… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … … وهنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد …مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4553سجده‌گاه لامکانی در مکانمر بلیسان را ز تو ویران دکانکه چرا من خدمت این طین کنمصورتی را من لقب چون دین کنمنیست صورت چشم را نیکو بمالتا ببینی شعشعهٔ نور جلالمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 836چونکه غم ‌بینی تو استغفار کنغم به امر خالق آمد کار کنمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1329پیشِ چشمت داشتی شیشهٔ کبودزان سبب عالم کبودت می‌نمودگر نه کوری این کبودی دان ز خویشخویش را بد گو مگو کس را تو بیشمؤمن ار ینظر بنورِ الله نبودغیب مؤمن را برهنه چون نمودچونکه تو ینظر به نارالله بدینیکوی را وا ندیدی از بدیقرآن کریم، سوره الهمزة(۱۰۴)، آیه ۶Quran, Sooreh Alhomaza(#104), Line #6نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُآتش افروخته خداستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3734چونکه قبضی آیدت ای راهروآن صلاح توست آتش دل مشوزآنکه در خرجی در آن بسط و گشادخرج را دخلی بباید زاعتدادگر هماره فصل تابستان بدیسوزش خورشید در بستان شدیمنبتش را سوختی از بیخ و بنکه دگر تازه نگشتی آن کهنگر ترش‌روی است آن دی مشفق استصیف خندان است اما محرق استچونکه قبض آید تو در وی بسط بینتازه باش و چین میفکن در جبینکودکان خندان و دانایان ترشغم جگر را باشد و شادی ز ششچشم کودک همچو خر در آخر استچشم عاقل در حساب آخر استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۴۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3747این دهان بستی دهانی باز شدکو خورندهٔ لقمه‌های راز شدگر ز شیر دیو تن را وابریدر فطام او بسی نعمت خوریمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3752قند شادی میوهٔ باغ غم استاین فرح زخم ست وآن غم مرهم ستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3755جنگ می‌کردند حمالان پریرتو مکش تا من کشم حملش چو شیرزآنکه زان رنجش همی‌دیدند سودحمل را هر یک ز دیگر می‌ربودمزد حق کو مزد آن بی‌مایه کواین دهد گنجیت مزد و آن تسومولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3760بهر روز مرگ این دم مرده باشتا شوی با عشق سرمد خواجه‌تاشمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2562, Divan e Shamsیکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل داناییببین تو چاره‌یی از نو که الحق سخت بیناییمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2029, Divan e Shamsای مرغ آسمانی آمد گه پریدنوی آهوی معانی آمد گه چریدنای عاشق جریده بر عاشقان گزیدهبگذر ز آفریده بنگر در آفریدنمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1241تا نخوانی لا و الا الله رادر نيابی منهج این راه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1242داستان آن عاشق که با معشوق خود برمی‌شمرد خدمت ها و وفاهای خود را و شب های دراز تَتَجافی' جُنوبُهُم عَنِ الـْمَضاجِع را و بی‌نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می‌گفت که من جز این خدمت نمی‌دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن که هر چه فرمایی مُنقادم، اگر در آتش رفتن است چون خلیل، و اگر در دهان نهنگ دریا فتادن است چون یونس، و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس، و اگر از گریه نابینا شدن است چون شُعیب، و وفا و جان بازی انبیا را شمار نیست، و جواب گفتن معشوق او راقرآن کریم، سوره سجده(۳۲)، آیه ۱۶Quran, Sooreh Sajdeh(#32), Line #16تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَپهلوهاشان از بسترها (در دل شب) دور شود (از خواب بیدار شوند و به عبادت پردازند) پروردگار خود را با بیم و امید خوانند و از آنچه بدانان روزی داده ایم انفاق کنند.آن یکی عاشق به پیش یار خودمی‌شمرد از خدمت و از کار خودکز برای تو چنین کردم چنانتیرها خوردم درین رزم و سنانمال رفت و زور رفت و نام رفتبر من از عشقت بسی ناکام رفتهیچ صبحم خفته یا خندان نیافتهیچ شامم با سر و سامان نیافتآنچه او نوشیده بود از تلخ و درداو به تفصیلش یکایک می‌شمردنه از برای منتی بل می‌نمودبر درستی محبت صد شهودعاقلان را یک اشارت بس بودعاشقان را تشنگی زان کی رودمی‌کند تکرار گفتن بی‌ملالکی ز اشارت بس کند حوت از زلالصد سخن می‌گفت زان درد کهندر شکایت که نگفتم یک سخنآتشی بودش نمی‌دانست چیستلیک چون شمع از تف آن می‌گریستگفت معشوق این همه کردی ولیکگوش بگشا پهن و اندر یاب نیککانچه اصل اصل عشقست و ولاستآن نکردی اینچه کردی فرع هاستگفتش آن عاشق بگو کآن اصل چیستگفت اصلش مردن است و نیستی ستتو همه کردی نمردی زنده‌ایهین بمیر ار یار جان‌ بازنده‌ایهم در آن دم شد دراز و جان بدادهمچو گل درباخت سر خندان و شادماند آن خنده بر او وقف ابدهمچو جان و عقل عارف بی‌کبدنورِ مه‌ آلوده کی گردد ابدگر زند آن نور بر هر نیک و بداو ز جمله پاک وا گردد به ماههمچو نور عقل و جان سوی الهوصف پاکی وقف بر نورِ مه ‌استتابشش گر بر نجاسات ره ‌استزآن نجاسات ره و آلودگینور را حاصل نگردد بدرگیارجعی بشنود نورِ آفتابسوی اصل خویش باز آمد شتابنه ز گلخن ها بر او ننگی بماندنه ز گلشن ها بر او رنگی بماندنورِ دیده و نوردیده بازگشتماند در سودای او صحرا و دشتمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 17هر که جز ماهی ز آبش سیر شدهرکه بی روزیست روزش دیر شدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 502نیست یکرنگی کزو خیزد ملالبل مثال ماهی و آب زلالگرچه در خشکی هزاران رنگهاستماهیان را با یبوست جنگهاستکیست ماهی چیست دریا در مثلکه بدان ماند ملک عز و جلصد هزاران بحر و ماهی در وجودسجده آرد پیش آن اکرام و جودمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۳۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3833تو مکن تهدید از کشتن که منتشنهٔ زارم به خون خویشتنعاشقان را هر زمانی مردنی ستمردن عشاق خود یک نوع نیستاو دو صد جان دارد از جان هدیوآن دوصد را می‌کند هر دم فدیهر یکی جان را ستاند ده بهااز نبی خوان عشرة امثالها**عاشق در برابر هر جانی که فدای حضرت معشوق می کند، ده برابر عوض می گیرد. از قرآن کریم این مطلب را بخوان که: هر عمل نیکی، ده برابر پاداش دارد.گر بریزد خون من آن دوست‌روپای‌کوبان جان برافشانم بر اوآزمودم مرگ من در زندگی ستچون رهم زین زندگی پایندگی ست**‌ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۶۰Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #160مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ۖ وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَىٰ إِلَّا مِثْلَهَا وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَهر كس كار نيكى انجام دهد ده برابر به او پاداش دهند، و هر كه كار بدى انجام دهد تنها همانند آن كيفر بيند، تا ستمى بر آنها نرفته باشد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3050گفت چون دید منت از خود نبرداین چنین جان را بباید زار مردمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2669پنج وقت آمد نماز و رهنمونعاشقان را فی صلاة دائمون***نه به پنج آرام گیرد آن خمارکه در آن سرهاست نی پانصد هزارنیست زرغبا**** وظیفهٔ عاشقانسخت مستسقی ست جان صادقاننیست زرغبا وظیفهٔ ماهیانزانکه بی‌دریا ندارند انس جان*** قرآن کریم، سوره معارج (۷۰) ، آیه ۲۳Quran, Sooreh Ma'arej(#70), Line #23الَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَنمازگزاران [حقیقی] دائماً در حال نماز هستند.****حدیثدوستان خود را گاه گاه دیدار کنید تا علاقه تان نسبت به ایشان افزایش یابد.( نه هر روز و هر ساعت که از آنها دلزده شوید)مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1265یکی پرسید از عالـِمی عارفی که اگر در نماز کسی بگرید به آواز و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود؟ جواب گفت که نام آن آبِ دیده است، تا آن گرینده چه دیده است؟ اگر شوق خدا دیده است و می‌گرید، یا پشیمانی گناهی، نمازش تباه نشود، بلکه کمال گیرد که لا صَلوةَ اِلّا بِحُضُورِ القَلْب و اگر او رنجوری تن یا فراق فرزند دیده است، نمازش تباه شود که اصل نماز، ترک تن است و ترک فرزند ابراهیم وار که فرزند را قربان می کرد از بهر تکمیل نماز، و تن را به آتش نمرود می سپرد، و امر آمد مصطفی را بدین خصال که: فَاتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ، لقَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَحدیثلا صَلوةَ اِلّا بِحُضُورِ القَلْبنماز مقبول درگاه حق نیفتد مگر به شرط حضور قلب.قرآن کریم، سوره نحل (۱۶)، آیه ۱۲۳Quran, Sooreh Nahl(#16), Line #123ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا ۖ وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَپس به سوی تو وحی کردیم که از آیین حنیف ابراهیم پیروی کن و او (ابراهیم) از مشرکان نبود.قرآن کریم، سوره ممتحنه (۶۰)، آیه ۴Quran, Sooreh Momtaheneh(#60), Line #4قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ۖ رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُبراستی که برای شما سرمشقی نکو در زندگی ابراهیم و پیروان او وجود دارد، آنگاه که به قوم کافر خود گفتند: ما از شما و آنچه جز خدا می پرستید، بیرازیم. ما نسبت به آیین (شرک آلود) شما کافریم. میان ما دشمنی و عداوت همیشگی آشکار شده است. و اینگونه رابطه ادامه دارد تا آنکه به خدای یگانه ایمان آورید. مگر آن سخن ابراهیم که به پدرش وعده داده بود که برای تو آمرزش درخواست کنم. و این در حالی است که نمی توانم عذاب الهی را از تو دفع کنم. پروردگارا بر تو توکل کنیم و به تو روی آوریم و بازگشت همه به سوی توست.آن یکی پرسید از مفتی به رازگر کسی گرید به نوحه در نمازآن نمازِ او عجب باطل شودیا نمازش جایز و کامل بودگفت آب دیده نامش بهر چیستبنگری تا که چه دید او و گریستآب دیده تا چه دید او از نهانتا بدآن شد او ز چشمهٔ خود روانآن جهان گر دیده است آن پر نیازرونقی یابد ز نوحه آن نمازور ز رنجِ تن بد آن گریه و ز سوکریسمان بسکست و هم بشکست دوکمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 812آدمی دید است باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوست

10.10.2018

Ganje Hozour audio Program #731

برنامه صوتی شماره ۷۳۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱ اکتبر ۲۰۱۸ ـ ۱۰ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Format مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۶۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2662, Divan e Shams دلا، رو، رو، همان خون شو که بودی بدان صحرا و هامون(۱) شو که بودی درین خاکسترِ هستی چه غَلْطی؟ در آتشدان و کانون شو که بودی درین، چون شد چگونه؟ چند مانی؟ بدان تَصریفِ(۲) بی‌چون شو که بودی نه گاوی که کشی بیگارِ گردون بر آن بالای گردون شو که بودی درین کاهش، چو بیمارانِ دِقّی(۳) به عمرِ روزافزون شو که بودی زبونِ طِبِّ افلاطون چه باشی؟ فَلاطونِ(۴) فَلاطون شو که بودی اَیْمَ هُوَ(۵) کی، اسیرانه چه باشی؟ همان سلطان و بارون(۶) شو که بودی اگر رویین تنی، جسم آفتِ توست همان جانِ فریدون(۷) شو که بودی همان اقبال و دولت بین که دیدی همان بختِ همایون شو که بودی رها کن نظم کردن دُرّها را به دریا دُرِّ مَکنُون(۸) شو که بودی مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197 مناجات ای دهندهٔ قوت و تَمکین(۹) و ثَبات خلق را زین بی‌ثباتی ده نجات اندر آن کاری که ثابت بودنی ست قایمی ده نفس را، که مُنثَنی ست(۱۰) صبرشان بخش و کفهٔ میزان*۱ گران وارَهانشان از فنِ صورتگران(۱۱) وز حسودی بازِشان خر ای کریم تا نباشند از حسد دیوِ رَجیم(۱۲) در نَعیمِ(۱۳) فانیِ مال و جسد چون همی ‌سوزند عامه از حسد پادشاهان بین که لشکر می‌کَشَند از حسد خویشانِ خود را می‌کُشَند عاشقانِ لُعبَتانِ(۱۴) پُر قَذَر(۱۵) کرده قصدِ خون و جانِ همدگر ویس و رامین، خسرو و شیرین بخوان که چه کردند از حسد آن ابلهان که فنا شد عاشق و معشوق نیز هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز پاک الهی که عدم بر هم زند مر عدم را بر عدم عاشق کند در دلِ نه ‌دل، حسدها سَر کند نیست را هست این چنین مُضطَر(۱۶) کند این زنانی کز همه مُشفِق‌ ترند(۱۷) از حسد دو ضَرَّه(۱۸) خود را می‌خورند تا که مردانی که خود سنگین‌دل اند از حسد تا در کدامین منزل اند؟ گر نکردی شرع، افسونی لطیف بر دریدی هر کسی جسمِ حریف شرع بهرِ دفعِ شَرّ رایی زند دیو را در شیشهٔ حجّت کند از گواه و از یَمین(۱۹) و از نُکول(۲۰) تا به شیشه در رود دیوِ فضول(۲۱) مثلِ میزانی که خشنودیِ دو ضِدّ جمع می‌آید یقین در هَزل(۲۲) و جِدّ شرع چون کَیْله(۲۳) و ترازو دان یقین که بدو خصمان رهند از جنگ و کین گر ترازو نَبْوَد، آن خصم از جِدال کی رهد از وَهمِ حَیف(۲۴) و اِحتِیال(۲۵) پس درین مُردارِ زشتِ بی‌وفا این همه رَشک ست و خَصم ست و جفا پس در آن اقبال و دولت چون بُوَد؟ چون شود جِنّی و اِنسی(۲۶) در حسد آن شیاطین خود حسودِ کهنه‌اند یک زمان از رَهزَنی خالی نه‌اند وآن بنی آدم که عِصیان کِشته‌اند از حسودی نیز شیطان گشته‌اند از نُبی(۲۷) بر خوان که شیطانانِ اِنس گشته‌اند از مَسخِ حق با دیو جنس*۲ دیو چون عاجز شود در اِفتِتان(۲۸) اِستِعانَت(۲۹) جوید او زین اِنسیان(۳۰) که شما یارید با ما، یاری ای جانبِ مایید جانب داری ای*۳ گر کسی را ره زنند اندر جهان هر دو گون(۳۱) شیطان، برآید شادمان ور کسی جان بُرد و شد در دین بلند نوحه می‌دارند آن دو رَشک‌مَند(۳۲) هر دو می‌خایند(۳۳) دندانِ حسد بر کسی که داد اَدیب(۳۴) او را خرد *۱ قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۸ Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #8 وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ ۚ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ و سنجش (اعمال) در آن روز (رستاخیز)، حق است. کسانی که ترازوی (اعمال صالح) ایشان سنگین است رستگاران اند. *۲ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۱۲ Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #112 وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا ۚ وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ ۖ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ و این گونه برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم، که برای فریب مردم همواره گفتاری باطل ولی به ظاهر آراسته و دلپسند به یکدیگر القاء می کنند، و اگر پروردگارت می خواست چنین نمی کردند، پس آنان و آنچه را به دروغ به هم می بافند واگذار. *۳‌ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۲۱ Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #121 وَلَا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ ۗ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰ أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ ۖ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ از ذبحى كه نام خدا بر آن ياد نشده است مخوريد كه خود نافرمانى است. و شياطين به دوستان خود القا مى‌كنند كه با شما مجادله كنند؛ اگر از ايشان پيروى كنيد از مشركانيد. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۷۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1977 این نه آن جان است کافزاید ز نان یا گهی باشد چنین، گاهی چنان خوش کننده‌ست و خوش و عینِ خوشی بی خوشی نَبوَد خوشی ای مُرْتَشی(۳۵) چون تو شیرین از شِکَر باشی، بُوَد کان شِکَر گاهی ز تو غایب شود؟ چون شِکَر گردی ز بسياری وفا پس شِکَر کی از شِکَر باشد جدا؟ عاشق، از خود چون غذا یابد رَحیق(۳۶) عقل، آنجا گم بماند، بی رفیق عقلِ جزوی عشق را مُنْکِر بُوَد گرچه بنماید که صاحب‌سِر بُوَد زیرک و داناست، اما نیست نیست تا فرشته لا نشد، اهریمنی است او به قول و فعل، یارِ ما بُوَد چون به حکمِ حال آیی، لا بُوَد لا بُوَد، چون او نشد از هست نیست چونکه طَوْعاً لا نشد، کُرْهاً بسی است این عقل جزئی چون از هستی ناقص خود دست بر نداشته و محو نشده و همچنان خود را کامل می داند، در واقع باید او را نیست و فانی شمرد، زیرا او از روی اختیار، فنا را نپذیرفته لذا باید اجباراً و بر خلاف میل او، او را فانی بشمریم. مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 469 چون قضا بیرون کند از چرخ، سَر(۳۷) عاقلان گردند جمله کور و کر ماهیان افتند از دریا بُرون دام گیرد مرغِ پَرّان را زبون تا پریّ و دیو در شیشه شود بلکه هاروتی به بابِل در رود جز کسی، کاندر قضای حق گریخت خونِ او را هیچ تَربیعی(۳۸) نریخت غیرِ آنکه در گریزی در قَضا هیچ حیله نَدْهَدَت از وی رها مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1226 پرسیدنِ آن پادشاه از آن مدّعیِ نبوّت که آن که رسولِ راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد که کسی را بخشد؟ یا به صحبت و خدمتِ او چه بخشش یابند غیرِ نصیحت که به زبان می‌گوید؟ شاه پرسیدش که باری وحی چیست؟ یا چه حاصل دارد آن کس کو نبی ست؟ گفت: خود آن چیست کش حاصل نشد؟ یا چه دولت ماند کو واصِل نشد؟ گیرم این وحیِ نبی گَنجُور(۳۹) نیست هم کم از وحیِ دلِ زنبور نیست چونکه اَوحَی الرَّب اِلَی النَّحل*۴ آمده ست خانهٔ وَحیَش پر از حلوا شده ست از آنرو که موضوع وحی پروردگار به زنبور عسل (در قرآن کریم) وارد شده است، خانه وحی زنبور عسل پر از شهد و شیرینی شده است. او به نورِ وحیِ حق عَزَّوَجَل(۴۰) کرد عالَم را پر از شمع و عسل این که کَرَّمناست(۴۱)*۵ و بالا می‌رود وَحیَش از زنبور کمتر کی بُوَد؟ نه تو اَعطَیناکَ کَوثَر*۶ خوانده‌ای؟ پس چرا خشکی و تشنه مانده‌ای؟ مگر تو آیه « کوثر را به تو عطا کردیم » را نخوانده ای؟ پس چرا خشکیده و لب تشنه مانده ای؟ یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل بر تو خون گشته ست و ناخوش، ای عَلیل(۴۲) توبه کن، بیزار شو از هر عَدو کو ندارد آبِ کوثر در کدو هر که را دیدی ز کوثر سرخ‌رُو او محمدخوست با او گیر خو تا اَحَبَّ لـِلَّه(۴۳) آیی در حساب کز درختِ احمدی با اوست سیب هر که را دیدی ز کوثر خشک لب دشمنش می‌دار هم‌چون مرگ و تب گر چه بابای تو است و مامِ(۴۴) تو کو حقیقت هست خون‌آشامِ تو از خلیلِ(۴۵) حق بیاموز این سِیَر(۴۶) که شد او بیزار اول از پدر تا که اَبْغَض لـِلَّه(۴۷) آیی پیشِ حق تا نگیرد بر تو رَشکِ عشق دَق(۴۸) تا در شمار کسانی به شمار آیی که خشم و غضبشان نیز برای حضرت حق است، تا غیرت عشق الهی خلوص ایمان و ایقان تو را مورد طعن و ایراد قرار ندهد. تا نخوانی لا و اِلّاَ الله را در نيابی مَنهَجِ(۴۹) این راه را *۴ قرآن کریم، سوره نحل(۱۶)، آیه ۶۸ ، ۶۹ Quran, Sooreh Nahl(#16), Line #68,69 وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ (۶۸) پروردگار تو به زنبور عسل وحى كرد كه: از كوه‌ها و درختان و در بناهايى كه مى‌سازند خانه‌هايى برگزين. ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا ۚ يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (۶۹) آنگاه از هر ثمره‌اى بخور و فرمانبردار به راه پروردگارت برو. از شكم او شرابى رنگارنگ بيرون مى‌آيد كه شفاى مردم در آن است. و صاحبان انديشه را در اين عبرتى است *۵ قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰ Quran, Sooreh Asraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم. *۶ قرآن کریم، سوره کوثر(۱۰۸) Quran, Sooreh Kosar(#108) إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١) همانا ما کوثر ( خیر و برکت فراوان ) را به تو عطا کردیم (۱) فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢) پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن (۲) إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (٣) كه بدخواه تو خود اَبتر است (۳) مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۰۰۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1009 آنچه حق آموخت مر زنبور را آن نباشد شیر را و گور(۵۰) را مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۵۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1455 تا به گوشِ خاک حق چه خوانده است کو مراقب گشت و خامُش مانده است در تَرَدُّد(۵۱) هر که او آشفته است حق به گوشِ او معمّا گفته است تا کند محبوسش اندر دو گمان کآن کنم کو گفت؟ یا خود ضدِّ آن؟ هم ز حق، ترجیح یابد یک طرف زآن دو، یک را برگزیند ز آن کَنَف(۵۲) گر نخواهی در تَرَدُّد، هوشِ جان کم فشار این پنبه اندر گوشِ جان تا کنی فهم آن معمّاهاش را تا کنی ادراکِ رمز و فاش را پس محلِّ وحی گردد گوشِ جان وحی چه بْوَد؟ گفتنی از حس نهان گوشِ جان و چشمِ جان، جز این حس است گوشِ عقل و گوشِ ظَنّ، زین مُفلِس(۵۳) است لفظِ جبرم، عشق را بی‌صبر کرد و آنکه عاشق نیست، حبسِ جبر کرد این مَعِیَّت با حق است و جبر نیست این تجلّیِ مَه است، این ابر نیست مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 65 گر بدیدی حِسِّ حیوان شاه را پس بدیدی گاو و خر الله را گر نبودی حسِّ دیگر مر تو را جز حسِ حیوان، ز بیرونِ هوا پس بنی‌آدم مُکَرَّم(۵۴) کی بدی؟ کی به حسِّ مشترک، مَحرَم شدی؟ نا مُصَوَّر(۵۵) یا مُصَوَّر(۵۶) گفتنت باطل آمد بی ز صورت رَستنت نا مُصَوَّر یا مُصَوَّر پیشِ اوست کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست گر تو کوری، نیست بر اَعْمی'(۵۷) حَرَج(۵۸) ورنه، رو کِالصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرج(۵۹) مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۵۳ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1853 از پیِ روپوشِ عامه، در بیان وحیِ دل گویند آن را صوفیان وحیِ دل گیرش که منظرگاهِ اوست چون خطا باشد چو دل آگاهِ اوست؟ مؤمنا یَنْظُر بِنُورِ الله شدی از خطا و سهو ايمن آمدی ای مؤمن تو با نور الهی می بینی، بنابراین از خطا و اشتباه در امانی. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۰۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1901 بو قَلاوُوزست(۶۰) و رهبر مر تو را می‌برد تا خُلد(۶۱) و کوثر مر تو را مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۸۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3785 این چنین لطفی چو نیلی می‌رود چونکه فرعونیم، چون خون می‌شود مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۰۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3802 چون در آمد در میان، غیرِ خدا تیغ را، اندر میان کردن سزا تا اَحَبَّ لــِلَّه*۷، آید نامِ من تا که اَبْغَض لـِلَّه، آید کامِ من تا که اَعطا لـِلَّه(۶۲) آید جودِ من تا که اَمسَک لـِلَّه(۶۳) آید بودِ من بُخلِ من لـِلَّه، عطا لـِلّه و بس جمله لـِلَّه‌ام، نِیَم من آنِ کس و آنچه لـِلَّه می‌کنم، تقلید نیست نیست تَخییل(۶۴) و گمان، جز دید نیست ز اجتهاد و از تَحَرّی(۶۵) رَسته‌ام آستین بر دامنِ حق بسته‌ام گر همی‌ پَرَّم، همی‌بینم مَطار(۶۶) ور همی‌گردم، همی‌بینم مَدار(۶۷) ور کشم باری، بدانم تا کجا ماهم و خورشید پیشم پیشوا بیش ازین با خلق گفتن، روی نیست بحر را گُنجایی اندر جوی نیست *۷ حدیث هر که برای خدا ببخشد و برای خدا امساک کند و برای خدا دوست بدارد و برای خدا دشمن دارد و برای خدا ازدواج کند همانا ایمانش کمال یافته است. (۱) هامون: زمین هموار، دشت (۲) تَصریف: بازگردانیدن، تغییر دادن (۳) دِقّ: سل، ناتوانی شدید که بر اثر افسردگی و اندوه پدید می‌آید (۴) فَلاطون: افلاطون، حکیم نامور یونان (۵) اَیْمَ هُوَ: فلان یا فلان (۶) بارون: کلمه فرانسوی و از عنوانهای اشراف و نجبای اروپاست (۷) فریدون: منظور هر پادشاه کامروا (۸) دُرِّ مَکنُون: مروارید آبدار و گرانبها، در اینجا هوشیار بودن بدون استفاده از فکر (۹) تَمکین:  قبول ‌کردن، استعداد انسان برای ماندن در حالت تسلیم یا استعداد فضا گشایی مداوم (۱۰) مُنثَنی: خمیده، دوتا، در اینجا به معنی سست کار و درمانده (۱۱) صورتگر: نقاش، مجسمه ساز، تصویر ساز (۱۲) رَجیم: ملعون، مطرود (۱۳) نَعیم: نعمت، مال (۱۴) لُعبَت: وسیله بازی مانند عکس و عروسک. معشوق و دلبر (۱۵) قَذَر: پلیدی (۱۶) مُضطَر: درمانده، بیچاره (۱۷) مُشفِق: دلسوز، مهربان (۱۸) ضَرَّه: هَوُو (۱۹) یَمین: سوگند، قسم (۲۰) نُکول: خودداری کردن، فراموش کردن (۲۱) فضول: یاوه گو (۲۲) هَزل: شوخی، مقابل جدّی، غیر جدّی (۲۳) کَیْله: پیمانه (۲۴) حَیف: ستم کردن، ستم (۲۵) اِحتِیال: حیله گری (۲۶) جِنّ و اِنس: جنّ و انسان  (۲۷) نُبی: قرآن (۲۸) اِفتِتان: گمراه کردن (۲۹) اِستِعانَت: یاری خواستن (۳۰) اِنسیان: آدمیان ، جمع اِنس (۳۱) گون: گونه، نوع (۳۲) رَشک‌مَند: حسود (۳۳) خاییدن: جویدن (۳۴) اَدیب: کسی که علم ادب می‌داند، سخن‌دان، بافرهنگ (۳۵) مُرْتَشی: رشوه گیرنده (۳۶) رَحیق: خالص، بی غش، شراب ناب (۳۷) سَر بیرون کردن: آشکار شدن (۳۸) تَربیع: چهار قسمت کردن، قرار گرفتن دو کوکب سیار به اندازۀ یک‌چهارم دورۀ فلک (سه برج) از یکدیگر، اين حالت بر نحسی و شومی دلالت دارد (۳۹) گَنجُور: صاحب گنج، گنج دار، گنج (۴۰) عَزَّوَجَل: گرامی و بزرگ است، صفت  خداوند (۴۱) کَرَّمنا: گرامی داشتیم (۴۲) عَلیل: بیمار، مریض، رنجور، دردمند (۴۳) اَحَبَّ لـِلَّه: دوست داشت برای خدا (۴۴) مام: مادر (۴۵) خَلیل: ابراهیم خلیل الله (۴۶) سِیَر: جمع سیره به معنی سنّت و روش (۴۷) اَبْغَض لـِلَّه: برای رضای خدا دشمنی کرد (۴۸) دَق: طعن زدن، نکوهش کردن (۴۹) مَنهَج: راه آشکار و روشن (۵۰) گور: گورخر (۵۱) تَرَدُّد: دو دلی، شک (۵۲) کَنَف: جانب، ناحیه، کرانه (۵۳) مُفلِس: تنگدست، عاجز، تهی دست (۵۴) مُکَرَّم: گرامی و ارجمند (۵۵) نامُصَوَّر: بدون شکل و تصویر (۵۶) مُصَوَّر: دارای شکل و تصویر (۵۷) اَعمی: کور (۵۸) حَرَج: تگنا، گناه (۵۹) الصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرج: صبر کلید باب نجات است (۶۰) قَلاوُوز: پیشاهنگ (۶۱) خُلد: دوام، بقا، خُلد برین: بهشت (۶۲) اَعطا لـِلَّه: بخشش برای خدا (۶۳) اَمسَک لـِلَّه: خودداری برای خدا (۶۴) تَخییل: خیال کردن، به خیال افکندن (۶۵) تَحَرّی: جستجو (۶۶) مَطار: محل پرواز، پرواز کردن (۶۷) مَدار: جایگاه گردش و دَوَران************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۶۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2662, Divan e Shamsدلا رو رو همان خون شو که بودیبدان صحرا و هامون شو که بودیدرین خاکسترِ هستی چه غلطیدر آتشدان و کانون شو که بودیدرین چون شد چگونه چند مانیبدان تصریف بی‌چون شو که بودینه گاوی که کشی بیگار گردونبر آن بالای گردون شو که بودیدرین کاهش چو بیماران دقیبه عمرِ روزافزون شو که بودیزبون طب افلاطون چه باشیفلاطون فلاطون شو که بودیایم هو کی اسیرانه چه باشیهمان سلطان و بارون شو که بودیاگر رویین تنی جسم آفت توستهمان جان فریدون شو که بودیهمان اقبال و دولت بین که دیدیهمان بخت همایون شو که بودیرها کن نظم کردن درها رابه دریا در مکنون شو که بودیمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1197مناجاتای دهندهٔ قوت و تمکین و ثباتخلق را زین بی‌ثباتی ده نجاتاندر آن کاری که ثابت بودنی ستقایمی ده نفس را که منثنی ستصبرشان بخش و کفهٔ میزان*۱ گرانوارهانشان از فن صورتگرانوز حسودی بازِشان خر ای کریمتا نباشند از حسد دیوِ رجیمدر نعیم فانی مال و جسدچون همی ‌سوزند عامه از حسدپادشاهان بین که لشکر می‌کشنداز حسد خویشان خود را می‌کشندعاشقان لعبتان پر قذرکرده قصد خون و جان همدگرویس و رامین خسرو و شیرین بخوانکه چه کردند از حسد آن ابلهانکه فنا شد عاشق و معشوق نیزهم نه چیزند و هواشان هم نه چیزپاک الهی که عدم بر هم زندمر عدم را بر عدم عاشق کنددر دل نه ‌دل حسدها سر کندنیست را هست این چنین مضطر کنداین زنانی کز همه مشفق‌ ترنداز حسد دو ضره خود را می‌خورندتا که مردانی که خود سنگین‌دل انداز حسد تا در کدامین منزل اندگر نکردی شرع افسونی لطیفبر دریدی هر کسی جسمِ حریفشرع بهر دفع شر رایی زنددیو را در شیشهٔ حجّت کنداز گواه و از یمین و از نکولتا به شیشه در رود دیوِ فضولمثلِ میزانی که خشنودی دو ضدجمع می‌آید یقین در هزل و جدشرع چون کیله و ترازو دان یقینکه بدو خصمان رهند از جنگ و کینگر ترازو نبود آن خصم از جدالکی رهد از وهم حیف و احتیالپس درین مردارِ زشت بی‌وفااین همه رشک ست و خصم ست و جفاپس در آن اقبال و دولت چون بودچون شود جنی و انسی در حسدآن شیاطین خود حسود کهنه‌اندیک زمان از رهزنی خالی نه‌اندوآن بنی آدم که عصیان کشته‌انداز حسودی نیز شیطان گشته‌انداز نبی بر خوان که شیطانان انسگشته‌اند از مسخ حق با دیو جنس*۲دیو چون عاجز شود در افتتاناستعانت جوید او زین انسیانکه شما یارید با ما یاری ایجانب مایید جانب داری ای*۳گر کسی را ره زنند اندر جهانهر دو گون شیطان برآید شادمانور کسی جان برد و شد در دین بلندنوحه می‌دارند آن دو رشک‌مندهر دو می‌خایند دندان حسدبر کسی که داد ادیب او را خرد*۱ قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۸Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #8وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ ۚ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَو سنجش (اعمال) در آن روز (رستاخیز)، حق است. کسانی که ترازوی (اعمال صالح) ایشان سنگین است رستگاران اند.*۲ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۱۲Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #112وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا ۚ وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ ۖ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَو این گونه برای هر پیامبری دشمنانی از شیاطین انس و جن قرار دادیم، که برای فریب مردم همواره گفتاری باطل ولی به ظاهر آراسته و دلپسند به یکدیگر القاء می کنند، و اگر پروردگارت می خواست چنین نمی کردند، پس آنان و آنچه را به دروغ به هم می بافند واگذار.*۳‌ قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۲۱Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #121وَلَا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَفِسْقٌ ۗ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰ أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ ۖ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَاز ذبحى كه نام خدا بر آن ياد نشده است مخوريد كه خود نافرمانى است. و شياطين به دوستان خود القا مى‌كنند كه با شما مجادله كنند؛ اگر از ايشان پيروى كنيد از مشركانيد.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1977این نه آن جان است کافزاید ز نانیا گهی باشد چنین گاهی چنانخوش کننده‌ست و خوش و عینِ خوشیبی خوشی نبود خوشی ای مرتشیچون تو شیرین از شکر باشی بودکان شکر گاهی ز تو غایب شودچون شکر گردی ز بسياری وفاپس شکر کی از شکر باشد جداعاشق از خود چون غذا یابد رحیقعقل آنجا گم بماند بی رفیقعقل جزوی عشق را منکر بودگرچه بنماید که صاحب‌سر بودزیرک و داناست اما نیست نیستتا فرشته لا نشد اهریمنی استاو به قول و فعل یارِ ما بودچون به حکم حال آیی لا بودلا بود چون او نشد از هست نیستچونکه طوعا لا نشد کرها بسی استاین عقل جزئی چون از هستی ناقص خود دست بر نداشته و محو نشده و همچنان خود را کامل می داند، در واقع باید او را نیست و فانی شمرد، زیرا او از روی اختیار، فنا را نپذیرفته لذا باید اجباراً و بر خلاف میل او، او را فانی بشمریم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 469چون قضا بیرون کند از چرخ سرعاقلان گردند جمله کور و کرماهیان افتند از دریا بروندام گیرد مرغ پران را زبونتا پری و دیو در شیشه شودبلکه هاروتی به بابل در رودجز کسی کاندر قضای حق گریختخون او را هیچ تربیعی نریختغیرِ آنکه در گریزی در قضاهیچ حیله ندهدت از وی رهامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1226پرسیدنِ آن پادشاه از آن مدّعیِ نبوّت که آن که رسولِ راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد که کسی را بخشد؟ یا به صحبت و خدمتِ او چه بخشش یابند غیرِ نصیحت که به زبان می‌گوید؟شاه پرسیدش که باری وحی چیستیا چه حاصل دارد آن کس کو نبی ستگفت خود آن چیست کش حاصل نشدیا چه دولت ماند کو واصل نشدگیرم این وحی نبی گَنجور نیستهم کم از وحیِ دلِ زنبور نیستچونکه اوحی الرب الی النحل*۴ آمده ستخانهٔ وحیش پر از حلوا شده ستاز آنرو که موضوع وحی پروردگار به زنبور عسل (در قرآن کریم) وارد شده است، خانه وحی زنبور عسل پر از شهد و شیرینی شده است.او به نورِ وحی حق عزوجلکرد عالم را پر از شمع و عسلاین که کرمناست*۵ و بالا می‌رودوحیش از زنبور کمتر کی بودنه تو اعطیناک کوثر*۶ خوانده‌ایپس چرا خشکی و تشنه مانده‌ایمگر تو آیه « کوثر را به تو عطا کردیم » را نخوانده ای؟ پس چرا خشکیده و لب تشنه مانده ای؟یا مگر فرعونی و کوثر چو نیلبر تو خون گشته ست و ناخوش ای علیلتوبه کن بیزار شو از هر عدوکو ندارد آب کوثر در کدوهر که را دیدی ز کوثر سرخ‌رواو محمدخوست با او گیر خوتا احب لله آیی در حسابکز درخت احمدی با اوست سیبهر که را دیدی ز کوثر خشک لبدشمنش می‌دار هم‌چون مرگ و تبگر چه بابای تو است و مام توکو حقیقت هست خون‌آشام تواز خلیل حق بیاموز این سیرکه شد او بیزار اول از پدرتا که ابغض لله آیی پیش حقتا نگیرد بر تو رشک عشق دقتا در شمار کسانی به شمار آیی که خشم و غضبشان نیز برای حضرت حق است، تا غیرت عشق الهی خلوص ایمان و ایقان تو را مورد طعن و ایراد قرار ندهد.تا نخوانی لا و الا الله رادر نيابی منهج این راه را*۴ قرآن کریم، سوره نحل(۱۶)، آیه ۶۸ ، ۶۹Quran, Sooreh Nahl(#16), Line #68,69وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ (۶۸)پروردگار تو به زنبور عسل وحى كرد كه: از كوه‌ها و درختان و در بناهايى كه مى‌سازند خانه‌هايى برگزين.ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا ۚ يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ ۗ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (۶۹)آنگاه از هر ثمره‌اى بخور و فرمانبردار به راه پروردگارت برو. از شكم او شرابى رنگارنگ بيرون مى‌آيد كه شفاى مردم در آن است. و صاحبان انديشه را در اين عبرتى است*۵ قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Asraa(#17), Line #70وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًاما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم.*۶ قرآن کریم، سوره کوثر(۱۰۸)Quran, Sooreh Kosar(#108)إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١)همانا ما کوثر ( خیر و برکت فراوان ) را به تو عطا کردیم (۱)فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢)پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن (۲)إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (٣)كه بدخواه تو خود اَبتر است (۳)مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۰۰۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1009آنچه حق آموخت مر زنبور راآن نباشد شیر را و گور رامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1455تا به گوشِ خاک حق چه خوانده استکو مراقب گشت و خامش مانده استدر تردد هر که او آشفته استحق به گوش او معما گفته استتا کند محبوسش اندر دو گمانکآن کنم کو گفت یا خود ضد آنهم ز حق ترجیح یابد یک طرفزآن دو یک را برگزیند ز آن کنفگر نخواهی در تردد هوش جانکم فشار این پنبه اندر گوش جانتا کنی فهم آن معماهاش راتا کنی ادراک رمز و فاش راپس محل وحی گردد گوشِ جانوحی چه بود گفتنی از حس نهانگوش جان و چشم جان جز این حس استگوش عقل و گوش ظن زین مفلس استلفظ جبرم عشق را بی‌صبر کردو آنکه عاشق نیست حبس جبر کرداین معیت با حق است و جبر نیستاین تجلی مه است این ابر نیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 65گر بدیدی حس حیوان شاه راپس بدیدی گاو و خر الله راگر نبودی حس دیگر مر تو راجز حس حیوان ز بیرون هواپس بنی‌آدم مکرم کی بدیکی به حس مشترک محرم شدینا مصور یا مصور گفتنتباطل آمد بی ز صورت رستنتنا مصور یا مصور پیش اوستکو همه مغزست و بیرون شد ز پوستگر تو کوری نیست بر اعمی حرجورنه رو کالصبر مفتاح الفرجمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۵۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1853از پی روپوش عامه در بیانوحیِ دل گویند آن را صوفیانوحیِ دل گیرش که منظرگاه اوستچون خطا باشد چو دل آگاه اوستمؤمنا ینظر بنورِ الله شدیاز خطا و سهو ايمن آمدیای مؤمن تو با نور الهی می بینی، بنابراین از خطا و اشتباه در امانی.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۰۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1901بو قلاووزست و رهبر مر تو رامی‌برد تا خلد و کوثر مر تو رامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 3785این چنین لطفی چو نیلی می‌رودچونکه فرعونیم چون خون می‌شودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۰۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3802چون در آمد در میان غیرِ خداتیغ را اندر میان کردن سزاتا احب لله*۷، آید نامِ منتا که ابغض لله آید کام منتا که اعطا لله آید جود منتا که امسک لله آید بود منبخل من لله عطا لله و بسجمله لله‌ام نیم من آن کسو آنچه لله می‌کنم تقلید نیستنیست تخییل و گمان جز دید نیستز اجتهاد و از تحری رسته‌امآستین بر دامن حق بسته‌امگر همی‌ پرم همی‌بینم مطارور همی‌گردم همی‌بینم مدارور کشم باری بدانم تا کجاماهم و خورشید پیشم پیشوابیش ازین با خلق گفتن روی نیستبحر را گنجایی اندر جوی نیست*۷ حدیثهر که برای خدا ببخشد و برای خدا امساک کند و برای خدا دوست بدارد و برای خدا دشمن دارد و برای خدا ازدواج کند همانا ایمانش کمال یافته است.

10.03.2018

Ganje Hozour audio Program #730

برنامه صوتی شماره ۷۳۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۸ ـ ۳ مهرPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2099, Divan e Shamsچند نَظّاره(۱) جهان کردن؟آب را زیرِ کَه نهان کردن؟رنج گوید که: گنج آوردمرنج را باید امتحان کردنآنکه از شیر خون روان کرد‌ستشیر داند(۲) ز خون روان کردنآسمان را چو کرد همچون خاکخاک را داند آسمان کردنبعد ازین شیوهٔ دگر گیرمچند بیگارِ(۳) دیگران کردن؟تیز برداشتی(۴) تو ای مطرباین به آهستگی توان کردناین گران زخمه‌یی است، نتوانیمرقص بر پردهٔ گران(۵) کردنیک دو ابریشمک(۶) فروتر گیرتا توانیم فهمِ آن کردناندک اندک ز کوه سنگ کشندنتوان کوه را کشان کردن(۷)تا نبینند جانِ جان‌ها راکی توان سَهل ترکِ جان کردنبنما(۸) ای ستاره کاندر ریگ(۹)نتوان راه بی‌نشان کردنمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1524, Divan e Shamsچو آب آهسته زیرِ کَه(۱۰) درآیمبه ناگه کوه را چون کَه رُبایم(چو آب آهسته زیرِ کَه درآیمبه ناگه خرمنِ کَه دررُبایم)چِکَم از ناودان من قطره قطرهچو طوفان من خرابِ(۱۱) صد سَرایمسَرا چه بْوَد؟ فلک را برشکافمز بی‌صبری قیامت را نپایم(۱۲)مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کَمین(۱۳)این چنین جانی چه درخوردِ تن است؟هین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تنِ گشته وِثاقِ(۱۴) جان، بس استچند تانَد(۱۵) بحر در مَشکی نشست؟مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1227, Divan e Shamsهر لحظه و هر ساعت یک شیوه(۱۶) نو آردشیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 838چشم ها و گوش ها را بسته‌اندجز مر آنها را که از خود رَسته‌اندجز عنایت که گشاید چشم را؟جز محبّت که نشاند خشم را؟جهدِ بی توفیق خود کس را مباددر جهان، وَاللهُ اَعلَم بِالسَّداد(۱۷)الهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1272ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیمتیره‌ چشمیم و در آب روشنیمای تو در کشتی تن رفته به خوابآب را دیدی نگر در آبِ آبآب را آبی ست کو می‌رانَدَشروح را روحی ست کو می‌خواندشحافظ، دیوان اشعار، غزل شماره ۱۴۴Hafez Poem(Qazal)# 144, Divan e Ashaarبیا که چاره ذوقِ حضور و نظمِ اموربه فیض بخشیِ اهلِ نظر توانی کردولی تو تا لبِ معشوق و جام می خواهیطمع مدار که کارِ دگر توانی کرددلا ز نورِ هدایت گر آگهی یابیچو شمع خنده زنان ترکِ سَر توانی کردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1663, Divan e Shamsنو به نو هر روز باری می کشموین بلا از بهرِ کاری می کشمزحمتِ سرما و برفِ ماهِ دیبر امیدِ نوبهاری می کشمپیش آن فربه کنِ هر لاغریاین چنین جسمِ نزاری(۱۸) می کشماز دو صد شهرم اگر بیرون کنندبهرِ عشقِ شهریاری می کشمگر دُکان و خانه‌ام ویران شودبر وفایِ لاله زاری می کشمعشقِ یزدان بس حصاری محکمسترختِ جان اندر حصاری می کشمنازِ هر بیگانه سنگین دلیبهرِ یاری، بردباری می کشمبهرِ لعلش(۱۹) کوه و کانی(۲۰) می کَنَمبهر آن گل بارِ خاری می کشمبهرِ آن دو نرگسِ مخمورِ(۲۱) اوهمچو مخموران خُماری(۲۲) می کشمبهرِ صیدی کاو نمی‌گنجد به دامدام و داهولِ(۲۳) شکاری می کشمگفت: این غم تا قیامت می کشی؟می کشم ای دوست، آری، می کشمسینه غار و شمسِ تبریزیست یارسُخره(۲۴) بهرِ یارِ غاری(۲۵) می کشممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 322, Divan e Shamsزخم پذیر و پیش رو، چون سپرِ شجاعتیگوش به غیرِ زه مده تا چو کمان خَمانَمَتاز حدِ خاک تا بشر چند هزار منزلستشهر به شهر بردمت، بر سرِ ره نَمانَمَت(۲۶)هیچ مگو و کف مکن، سر مگشای دیگ رانیک بجوش و صبر کن زانکه همی‌ پزانمتمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2550پاره‌دوزی می‌کنی اندر دکانزیرِ این دُکّانِ تو، مدفون دو کانهست این دکّان کِرایی، زود باشتیشه بستان و تَکَش(۲۷) را می‌تراشتا که تیشه ناگهان بر کان نهیاز دکان و پاره‌دوزی وا رهیپاره‌دوزی چیست؟ خوردِ آب و نانمی‌زنی این پاره بر دَلقِ(۲۸) گرانهر زمان می‌دَرَّد این دَلقِ تنتپاره بر وی می‌زنی زین خوردنتای ز نسلِ پادشاهِ کامیاربا خود آ، زین پاره‌دوزی ننگ دارپاره‌ای بر کَن ازین قعرِ دکانتا برآرد سر به پیشِ تو دو کانپیش از آن کین مهلتِ خانهٔ کِری(۲۹)آخر آید، تو نخورده زو بَریپس تو را بیرون کند صاحب دکانوین دکان را بر کَنَد از روی کانتو ز حسرت، گاه بر سر می‌زنیگاه ریشِ خامِ خود بر می‌کنیکای دریغا آنِ من بود این دکانکور بودم، بر نخوردم زین مکانای دریغا بودِ ما را برد بادتا ابد یا حَسْرَتا شد لِلْعِباددریغا که دار و ندار ما را باد فنا با خود برد. و در این حال است که بندگان عاصی باید تا ابد حسرت بخورندقرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ٣٠Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #30يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ.اى دريغ بر اين بندگان. هيچ پيامبرى بر آنها مبعوث نشد مگر آنكه مسخره‌اش كردند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2543عاقبت این خانه خود ویران شودگنج از زیرش یقین عُریان شودلیک آنِ تو نباشد، زآنکه روحمزدِ ویران کردنستش آن فُتوح(۳۰)چون نکرد آن کار، مزدش هست؟ لالَیسَ لِلاِنسانِ اِلّا ما سَعی'قرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ۳۹Quran, Sooreh Najm(#53), Line #39وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰو اینکه برای انسان جز آنچه تلاش کرده [هیچ نصیب و بهره ای] نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۲۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4226عقل، لرزان از اجل و آن عشق، شوخسنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ؟از صِحافِ(۳۱) مثنوی این پنجم استبر بُروجِ(۳۲) چرخِ جان، چون اَنجُم(۳۳) استره نیابد از ستاره هر حواسجز که کشتیبانِ اِستاره‌شناسجز نظاره نیست قِسمِ دیگراناز سُعودش غافلند و از قِرانآشنایی گیر شب ها تا به روزبا چنین اِستارهای دیوسوزهر یکی در دفعِ دیوِ بدگُمانهست نفت‌انداز(۳۴) قلعهٔ آسماناختران با دیو همچون عقرب استمشتری را او وَلیُّ الاَقرَبست(۳۵)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 590گر گریزی بر امیدِ راحتیز آن طرف هم پیشت آید آفتیهیچ کُنجی بی دَد و بی دام نیستجز به خلوت گاهِ حق، آرام نیستکنجِ زندانِ جهانِ ناگُزیرنیست بی پامُزد(۳۶) و بی دَقُّ الحَصیر(۳۷)والله ار سوراخِ موشی در رویمبتلای گربه چنگالی شویآدمی را فَرْبِهی هست از خیالگر خیالاتش بود صاحب‌جمالور خیالاتش نماید ناخوشیمی‌گدازد همچو موم از آتشیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دیدِ دوست استچونکه دیدِ دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 812آدمی دید است باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 826دیده‌ای کو از عدم آمد پدیدذاتِ هستی را همه مَعدوم دیدحافظ، دیوان اشعار، غزل شماره ۷Hafez Poem(Qazal)# 7, Divan e Ashaarعَنقا(۳۸) شکارِ کس نشود دام بازچینکانجا همیشه باد به دست است دام رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3135یونس ات در بَطنِ(۳۹) ماهی پخته شدمَخلَصَش(۴۰) را نیست از تسبیح، بُد(۴۱)گر نبودی او مُسَبِّح(۴۲)، بَطنِ نُون(۴۳)حبس و زندانش بُدی تا يُبْعَثُون*او به تسبیح از تنِ ماهی بجَستچیست تسبیح؟ آیتِ روزِ اَلَستگر فراموشت شد آن تسبیحِ جانبشنو این تسبیح های ماهیانهر که دید الله را، اللهی استهر که دید آن بحر را، آن ماهی استاین جهان دریاست و تن، ماهیّ و روحیونسِ مَحجوب از نورِ صَبوح(۴۴)* قرآن کریم، سوره صافّات(۳۷)، آیه ۱۴۳،۱۴۴Quran, Sooreh Saffat(#37), Line #143,144فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَپس اگر نه از تسبيح‌گويان مى‌بودلَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَتا روز قيامت در شكم ماهى مى‌ماند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3466سَروری چون شد دِماغت(۴۵) را نَدیمهر که بشکستت، شود خَصمِ قدیمچون خِلافِ خویِ تو گوید کسیکینه‌ها خیزد تو را با او بسیکه مرا از خوی من بر می‌کَنَدمر مرا شاگرد و تابع می کندچون نباشد خویِ بد محکم شدهکی فروزد از خِلاف، آتشکده؟با مخالف او مدارایی کنددر دلِ او، خویش را جایی کندزآن که خویِ بَد بگشتست استوارمورِ شهوت شد ز عادت همچو مارمارِ شهوت را بکش در ابتداوَر نه اینک گشت مارت اژدهالیک هر کس مور بیند مارِ خویشتو ز صاحبدل کن اِستِفسارِ(۴۶) خویشتا نشد زر مس، نداند من مِسَمتا نشد شه دل، نداند مُفلسمخدمتِ اِکسیر(۴۷) کن مِس‌وار توجور می‌کش ای دل از دلدارِ توکیست دلدار؟ اهلِ دل نیکو بدانکه چو روز و شب، جَهانند از جهانعیب کم گو بندهٔ الله رامُتَّهم کم کن به دزدی شاه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 786هر که سازد زین جهان، آبِ حیاتزُوتَرَش از دیگران آید مَمات(۴۸)**دیدهٔ دل کو به گَردون بنگریستدید کاینجا هر دَمی میناگری(۴۹) ستقلبِ اَعیان(۵۰) ست و اِکسیری(۵۱) مُحیطاِئتِلافِ(۵۲) خرقهٔ تن بی مَخیط(۵۳)تو از آن روزی که در هست آمدیآتشی، یا باد،  یا خاکی بُدیگر بر آن حالت تو را بودی بقاکَی رسیدی مر تو را این ارتقا؟از مُبدِّل(۵۴)، هستیِ اول نماندهستیِ بهتر به جایِ آن نشاند** حدیثاِياكُمْ وَ مُجالَسَةَ الـْمَوتی. قیلَ وَ مَن هُم؟ قالَ الـْاَغْنِياءُبپرهیزید از نشست و برخاست با مردگان. پرسیدند: مردگان کیانند؟ فرمود: توانگرانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم ، بیت ۸۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 842زین بدن اندر عذابی ای بشرمرغِ رُوحت بسته با جنسی دگرروح، بازست و طَبایِع(۵۵) زاغ هادارد از زاغان و جُغدان داغ هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 931گاو باشی، شیر گَردی نزدِ اوگر تو با گاوی خوشی، شیری مَجُومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۶۰    Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1160دل مَدُزد از دلربایِ روح بخشکه سوارت می کند بر پشتِ رَخش(۵۶)سر مَدُزد از سرفرازِ تاج دِهکو ز پایِ دل گشاید صد گرهبا که گویم؟ در همه دِه زنده کو؟سویِ آبِ زندگی پُوینده(۵۷) کو؟تو به یک خواری گریزانی ز عشقتو بجز نامی چه می دانی ز عشق؟عشق را صد ناز و اِستِکبار(۵۸) هستعشق با صد ناز می آید به دستعشق چون وافی(۵۹) ست ، وافی می خرددر حریفِ(۶۰) بی وفا می ننگردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 954, Divan e Shams  هزار گونه کجا خَستتان(۶۱) به زیرِ سجودکجا نظر که بدانید تیغ یا سپرید؟هزار حرف به بیگار گفتم و مقصودبه هر دمی ز شما خُفیِه تر(۶۲)، چه بی‌هنرید؟هنر چو بی‌هنری آمد اندرین درگاههنروران، ز چه شادیت؟ چون نه زین نفریدهمه حیات در اینست کِاذْبَحُوا بَقَره(۶۳)***چو عاشقانِ حیاتید، چون پَسِ بَقَرید؟هزار شیر تو را بنده‌اند چه بوَد گاو؟هزار تاجِ زر آمد چه در غمِ کمرید؟چو شب خَطیبِ تو ماهست بر چنین منبراگر نه فهم تباهست از چه در سَمَرید(۶۴)؟*** قرآن کریم، سوره (۲)بقره، آیه ۶۷Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #67«…إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً…»« ... خدا به شما فرمان می دهد گاوی را ذبح کنید ... »(۱) نَظّاره کردن: تماشا کردن، نگاه کردن(۲) دانستن: توانستن(۳) بیگار: کار بی مزد و اُجرت(۴) تیز رفتن: تند و با شتاب رفتن(۵) گران: عمیق، سنگین(۶) ابریشم: تارهای ساز، سیمِ ساز، یک دو ابریشمک یعنی یکی دو پرده(۷) کشان کردن: کشیدن، حمل کردن(۸) نمایاندن: نشان دادن، آشکار ساختن(۹) ریگ: شن زار، ریگستان(۱۰) کَه‌: مخفف کاه(۱۱) خراب: مایه خرابی(۱۲) پاییدن: منتظر شدن، چشم به راه بودن(۱۳) کَمین: نهانگاه، کَمینگاه(۱۴) وِثاق: اتاق، خرگاه(۱۵) تانَد: می تواند(۱۶) شیوه: راه و روش(۱۷) سَداد: راستی و درستی(۱۸) نَزار: بیجان، ضعیف  (۱۹) لَعل: لب معشوق، سخن معشوق، هوشیاری یا گنج حضور(۲۰) کان: معدن، سرچشمه(۲۱) مَخمور: مست، خمارآلوده(۲۲) خُمار: سر درد و کسالتی که از کم خوردن شراب به وجود می آید، دردهای من ذهنی(۲۳) دامِ داهول: علامتی که صیّادان در صحرا نزدیک دام نصب می کنند تا جانوران برمند و در دام افتند.(۲۴) سُخره کردن: ریشخند زدن، مسخره کردن(۲۵) یارِ غار: کنایه از دوست نزدیک و صمیمی(۲۶) نَمانَمَت: نگذارم تو را، اشاره به تکامل انسان است، از جمادی به نبات، از نبات به حیوانی و…(۲۷) تَک: ته، قعر، عمق(۲۸) دلق: خرقه، پوستین، جامۀ درویشی، لباس ژنده و مرقع که درویشان به تن می‌کنند(۲۹) کِری: کِری'، کرایه ای(۳۰) فُتوح: گشایش(۳۱) صِحاف: جمع صحیفه، دفترها، کتاب ها(۳۲) بُروج: برج ها(۳۳) اَنجُم: ستارگان، اختران، جمع نَجم(۳۴) نفت‌انداز: کسی که آتش می بارد(۳۵) وَلیُّ الاَقرَب: نزدیک ترین دوست(۳۶) پامُزد: مزدی که از زحمت پا به دست آید، اجرت قاصد(۳۷) دَقُّ الحَصیر: بوریا کوبی، نوعی مهمانی برای خانه نو، در اینجا کنایه از تکلیف و زحمت(۳۸) عَنقا: سیمرغ(۳۹) بَطن: شکم(۴۰) مَخلَص: محل خلاصی، راه خلاص و گریزگاه(۴۱) بُد: چاره(۴۲) مُسَبِّح: تسبیح‌ کننده(۴۳) نُون: ماهی(۴۴) صَبوح: سپیده دم، بامداد(۴۵) دِماغ: مغز(۴۶) اِستِفسار: پرسش، سئوال کردن(۴۷) اِکسیر: کیمیا، جوهری که تصور می‌شد می‌تواند ماهیت جسمی را تغییر دهد(۴۸) مَمات: زمان مرگ(۴۹)‌ میناگری: نقاشی و تزئین فلزاتی چون طلا و نقره، در اینجا به معنی ظرافت در آفرینش(۵۰) اَعیان: جمع عَین به معنی ذات و نفس(۵۱) اِکسیر: جوهری گدازنده که ماهیت اجسام را تغییر می دهد. دراصلاحِ صوفیان، حضرت حق تعالی است که ماهیت آدمیان را تغییر میدهد.(۵۲) اِئتِلاف: پیوستگی، وحدت(۵۳) مَخیط: جامه دوخته شده(۵۴) مُبدِّل: تبدیل کننده(۵۵) طَبایِع: جمع طَبع، چهار عنصر آب، آتش، باد و خاک(۵۶) رَخش: اسب اصیل، اسب رستم(۵۷) پُوییدن: حرکت کردن، دویدن(۵۸) اِستِکبار: تکبر کردن(۵۹) وافی: وفادار(۶۰) حریف: در اینجا به معنی رفیق و همراه است.(۶۱) خَستن: آزرده ‌کردن، زخمی ‌کردن(۶۲) خُفیِه: پنهان، نهفته(۶۳) کِاذْبَحُوا بَقَره: گاوی قربانی کنید(۶۴) سَمَر: قصه و افسانه که در شب بگویند، در اینجا به معنی توهم من ذهنی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2099, Divan e Shamsچند نظاره جهان کردنآب را زیرِ که نهان کردنرنج گوید که گنج آوردمرنج را باید امتحان کردنآنکه از شیر خون روان کرد‌ستشیر داند ز خون روان کردنآسمان را چو کرد همچون خاکخاک را داند آسمان کردنبعد ازین شیوهٔ دگر گیرمچند بیگارِ دیگران کردنتیز برداشتی تو ای مطرباین به آهستگی توان کردناین گران زخمه‌یی است نتوانیمرقص بر پردهٔ گران کردنیک دو ابریشمک فروتر گیرتا توانیم فهم آن کردناندک اندک ز کوه سنگ کشندنتوان کوه را کشان کردنتا نبینند جان جان‌ها راکی توان سهل ترک جان کردنبنما ای ستاره کاندر ریگنتوان راه بی‌نشان کردنمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1524, Divan e Shamsچو آب آهسته زیرِ که درآیمبه ناگه کوه را چون که ربایم(چو آب آهسته زیرِ که درآیمبه ناگه خرمن که درربایم)چکم از ناودان من قطره قطرهچو طوفان من خراب صد سرایمسرا چه بود فلک را برشکافمز بی‌صبری قیامت را نپایممولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4580آفتابی در یکی ذره نهانناگهان آن ذره بگشاید دهانذره ذره گردد افلاک و زمینپیش آن خورشید چون جست از کمیناین چنین جانی چه درخورد تن استهین بشو ای تن از این جان هر دو دستای تن گشته وِثاق جان بس استچند تاند بحر در مشکی نشستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1227, Divan e Shamsهر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آردشیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 838چشم ها و گوش ها را بسته‌اندجز مر آنها را که از خود رسته‌اندجز عنایت که گشاید چشم راجز محبت که نشاند خشم راجهد بی توفیق خود کس را مباددر جهان والله اعلم بالسدادالهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1272ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیمتیره‌ چشمیم و در آب روشنیمای تو در کشتی تن رفته به خوابآب را دیدی نگر در آب آبآب را آبی ست کو می‌راندشروح را روحی ست کو می‌خواندشحافظ، دیوان اشعار، غزل شماره ۱۴۴Hafez Poem(Qazal)# 144, Divan e Ashaarبیا که چاره ذوق حضور و نظمِ اموربه فیض بخشی اهل نظر توانی کردولی تو تا لب معشوق و جام می خواهیطمع مدار که کارِ دگر توانی کرددلا ز نورِ هدایت گر آگهی یابیچو شمع خنده زنان ترک سر توانی کردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۶۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1663, Divan e Shamsنو به نو هر روز باری می کشموین بلا از بهر کاری می کشمزحمت سرما و برف ماه دیبر امید نوبهاری می کشمپیش آن فربه کن هر لاغریاین چنین جسم نزاری می کشماز دو صد شهرم اگر بیرون کنندبهر عشق شهریاری می کشمگر دکان و خانه‌ام ویران شودبر وفای لاله زاری می کشمعشق یزدان بس حصاری محکمسترخت جان اندر حصاری می کشمنازِ هر بیگانه سنگین دلیبهر یاری بردباری می کشمبهر لعلش کوه و کانی می کنمبهر آن گل بارِ خاری می کشمبهر آن دو نرگس مخمورِ اوهمچو مخموران خماری می کشمبهر صیدی کاو نمی‌گنجد به دامدام و داهول شکاری می کشمگفت این غم تا قیامت می کشیمی کشم ای دوست آری می کشمسینه غار و شمس تبریزیست یارسخره بهر یار غاری می کشممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 322, Divan e Shamsزخم پذیر و پیش رو چون سپرِ شجاعتیگوش به غیرِ زه مده تا چو کمان خمانمتاز حد خاک تا بشر چند هزار منزلستشهر به شهر بردمت بر سرِ ره نمانمتهیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ رانیک بجوش و صبر کن زانکه همی‌ پزانمتمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۵۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2550پاره‌دوزی می‌کنی اندر دکانزیرِ این دکان تو مدفون دو کانهست این دکان کرایی زود باشتیشه بستان و تکش را می‌تراشتا که تیشه ناگهان بر کان نهیاز دکان و پاره‌دوزی وا رهیپاره‌دوزی چیست خورد آب و نانمی‌زنی این پاره بر دلق گرانهر زمان می‌درد این دلق تنتپاره بر وی می‌زنی زین خوردنتای ز نسل پادشاه کامیاربا خود آ زین پاره‌دوزی ننگ دارپاره‌ای بر کن ازین قعر دکانتا برآرد سر به پیش تو دو کانپیش از آن کین مهلت خانهٔ کریآخر آید تو نخورده زو بریپس تو را بیرون کند صاحب دکانوین دکان را بر کند از روی کانتو ز حسرت گاه بر سر می‌زنیگاه ریش خام خود بر می‌کنیکای دریغا آن من بود این دکانکور بودم بر نخوردم زین مکانای دریغا بود ما را برد بادتا ابد یا حسرتا شد للعباددریغا که دار و ندار ما را باد فنا با خود برد. و در این حال است که بندگان عاصی باید تا ابد حسرت بخورندقرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ٣٠Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #30يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ.اى دريغ بر اين بندگان. هيچ پيامبرى بر آنها مبعوث نشد مگر آنكه مسخره‌اش كردند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۴۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2543عاقبت این خانه خود ویران شودگنج از زیرش یقین عریان شودلیک آن تو نباشد زآنکه روحمزد ویران کردنستش آن فتوحچون نکرد آن کار مزدش هست لالیس للانسان الا ما سعیقرآن کریم، سوره نجم(۵۳)، آیه ۳۹Quran, Sooreh Najm(#53), Line #39وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰو اینکه برای انسان جز آنچه تلاش کرده [هیچ نصیب و بهره ای] نیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۲۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 4226عقل لرزان از اجل و آن عشق شوخسنگ کی ترسد ز باران چون کلوخاز صحاف مثنوی این پنجم استبر بروج چرخ جان چون انجم استره نیابد از ستاره هر حواسجز که کشتیبان استاره‌شناسجز نظاره نیست قسم دیگراناز سعودش غافلند و از قرانآشنایی گیر شب ها تا به روزبا چنین استارهای دیوسوزهر یکی در دفع دیوِ بدگمانهست نفت‌انداز قلعهٔ آسماناختران با دیو همچون عقرب استمشتری را او ولی الاقربستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 590گر گریزی بر امید راحتیز آن طرف هم پیشت آید آفتیهیچ کنجی بی دد و بی دام نیستجز به خلوت گاه حق آرام نیستکنج زندان جهان ناگزیرنیست بی پامزد و بی دق الحصیروالله ار سوراخ موشی در رویمبتلای گربه چنگالی شویآدمی را فربهی هست از خیالگر خیالاتش بود صاحب‌جمالور خیالاتش نماید ناخوشیمی‌گدازد همچو موم از آتشیمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۰۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1406آدمی دید است و باقی پوست استدید آن است آن که دید دوست استچونکه دید دوست نبود کور بهدوست کو باقی نباشد دور بهمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 812آدمی دید است باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 826دیده‌ای کو از عدم آمد پدیدذات هستی را همه معدوم دیدحافظ، دیوان اشعار، غزل شماره ۷Hafez Poem(Qazal)# 7, Divan e Ashaarعنقا شکارِ کس نشود دام بازچینکانجا همیشه باد به دست است دام رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3135یونس ات در بطن ماهی پخته شدمخلصش را نیست از تسبیح بدگر نبودی او مسبح بطن نونحبس و زندانش بدی تا يبعثون*او به تسبیح از تن ماهی بجستچیست تسبیح آیت روزِ الستگر فراموشت شد آن تسبیح جانبشنو این تسبیح های ماهیانهر که دید الله را اللهی استهر که دید آن بحر را آن ماهی استاین جهان دریاست و تن ماهی و روحیونس محجوب از نورِ صبوح(۴۴)* قرآن کریم، سوره صافّات(۳۷)، آیه ۱۴۳،۱۴۴Quran, Sooreh Saffat(#37), Line #143,144فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَپس اگر نه از تسبيح‌گويان مى‌بودلَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَتا روز قيامت در شكم ماهى مى‌ماند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3466سروری چون شد دماغت را ندیمهر که بشکستت، شود خصم قدیمچون خلاف خوی تو گوید کسیکینه‌ها خیزد تو را با او بسیکه مرا از خوی من بر می‌کندمر مرا شاگرد و تابع می کندچون نباشد خوی بد محکم شدهکی فروزد از خلاف آتشکدهبا مخالف او مدارایی کنددر دل او خویش را جایی کندزآن که خوی بد بگشتست استوارمور شهوت شد ز عادت همچو مارمار شهوت را بکش در ابتداور نه اینک گشت مارت اژدهالیک هر کس مور بیند مارِ خویشتو ز صاحبدل کن استفسارِ خویشتا نشد زر مس نداند من مسمتا نشد شه دل نداند مفلسمخدمت اکسیر کن مس‌وار توجور می‌کش ای دل از دلدارِ توکیست دلدار اهل دل نیکو بدانکه چو روز و شب جهانند از جهانعیب کم گو بندهٔ الله رامتهم کم کن به دزدی شاه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 786هر که سازد زین جهان، آبِ حیاتزوترش از دیگران آید ممات**دیدهٔ دل کو به گَردون بنگریستدید کاینجا هر دمی میناگری ستقلب اعیان ست و اکسیری محیطائتلاف خرقهٔ تن بی مخیطتو از آن روزی که در هست آمدیآتشی یا باد  یا خاکی بدیگر بر آن حالت تو را بودی بقاکی رسیدی مر تو را این ارتقااز مبدل هستی اول نماندهستی بهتر به جای آن نشاند** حدیثاِياكُمْ وَ مُجالَسَةَ الـْمَوتی. قیلَ وَ مَن هُم؟ قالَ الـْاَغْنِياءُبپرهیزید از نشست و برخاست با مردگان. پرسیدند: مردگان کیانند؟ فرمود: توانگرانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم ، بیت ۸۴۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 842زین بدن اندر عذابی ای بشرمرغ روحت بسته با جنسی دگرروح بازست و طبایع زاغ هادارد از زاغان و جغدان داغ هامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 931گاو باشی شیر گردی نزد اوگر تو با گاوی خوشی شیری مجومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۶۰    Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 1160دل مدزد از دلربای روح بخشکه سوارت می کند بر پشت رخشسر مدزد از سرفرازِ تاج دهکو ز پای دل گشاید صد گرهبا که گویم در همه ده زنده کوسوی آب زندگی پوینده کوتو به یک خواری گریزانی ز عشقتو بجز نامی چه می دانی ز عشقعشق را صد ناز و استکبار هستعشق با صد ناز می آید به دستعشق چون وافی ست وافی می خرددر حریف بی وفا می ننگردمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۵۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 954, Divan e Shams  هزار گونه کجا خستتان به زیرِ سجودکجا نظر که بدانید تیغ یا سپریدهزار حرف به بیگار گفتم و مقصودبه هر دمی ز شما خفیه تر چه بی‌هنریدهنر چو بی‌هنری آمد اندرین درگاههنروران ز چه شادیت چون نه زین نفریدهمه حیات در اینست کاذبحوا بقره***چو عاشقان حیاتید چون پس بقریدهزار شیر تو را بنده‌اند چه بود گاوهزار تاج زر آمد چه در غم کمریدچو شب خطیب تو ماهست بر چنین منبراگر نه فهم تباهست از چه در سمرید*** قرآن کریم، سوره (۲)بقره، آیه ۶۷Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #67«…إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً…»« ... خدا به شما فرمان می دهد گاوی را ذبح کنید ... »

09.26.2018

Ganje Hozour audio Program #729

برنامه صوتی شماره ۷۲۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۷ شهریورPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2437, Divan e Shamsای یوسفِ خوش نام هی، در ره میا بی‌همرهیمَسکُل(۱) ز یعقوبِ خرد، تا درنیفتی در چَهیآن سگ بُوَد کاو بیهده خُسپَد به پیشِ هر دریوان خَر بُوَد کز ماندگی(۲) آید سوی هر خَرگهی(۳)در سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می‌رسددل را که آگاهی دهد جز دلنوازی، آگهی؟مانندِ مرغی باش هان، بر بیضه(۴) همچو پاسبانکز بیضه دل زایدت مستیِ و وصل و قَهقَهیدامن ندارد(۵) غیرِ او، جمله گدا اند ای عمودر زن دو دستِ خویش را در دامنِ(۶) شاهنشهیمانندِ خورشید از غمش می‌رو در آتش تا به شبچون شب شود، می‌گرد خوش بر بامِ او همچون مَهیبر بامِ او این اختران تا صبحدم چوبک زنان(۷)والله مبارک حضرتی(۸)، والله همایون(۹) درگهی(۱۰)آن انبیا کاندر جهان کردند رو در لامکانرَستند از دامِ زمین، وز شرکتِ هر ابلهیبربوده گشتند آن طرف، چون آهن از آهن ربازان سان که سویِ کهربا بی‌پرّ و پا پرّد کَهی(۱۱)می‌دانکه بی‌انزالِ(۱۲) او نُزلی(۱۳) نرویَد در زمینبی‌صحبتِ تصویرِ او یک مایه را نَبْوَد زهی(۱۴)ارواح همچون اُشتران ز آوازِ سیرُوا* مَستیان(۱۵)همچون عَرابی(۱۶) می‌کند آن اُشتران را نهنهی(۱۷)بر لوحِ دل رَمّالِ(۱۸) جان رَملِ حقایق می‌زند(۱۹)تا از رُقومش رَمل شد زرِّ لطیفِ دَه دَهی(۲۰)خوشتر روید ای همرهان، کامد طبیبی در جهانزنده کنِ هر مرده‌یی، بیناکنِ هر اَکمَهی(۲۱)اینها همه باشد، ولی چون پرده بردارد رُخَشنی زُهره ماند نی نوا، نی نوحه گر را وَه وَهی(۲۲)خاموش کن گر بلبلی، رو سویِ گلشن باز پَربلبل به خارستان رود، اما به نادر، گه گهی* قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #11قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَبگو که در روی زمین بگردید و بنگرید که پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بوده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 417همچو یوسف، کِش ز تقدیرِ عجبنَرتَع و نَلعَب ببُرد از ظِلِّ(۲۳) اَبمانند یوسف که بر اثر تقدیر و سرنوشت شگفت انگیز، جمله گردش کنیم و بازی کنیم او را از سایه پدر بیرون برد.آن نه بازی، بلکه جان بازی است آنحیله و مکر و دَغاسازی(۲۴) است آنآن، بازی نیست بلکه جان بازی است. و حیله و فریب و نیرنگبازی است.(لهو و لعبی که من ذهنی به آن می پردازد هلاکت است).هرچه از یارت جدا اندازد آنمشنو آن را، کان زیان دارد، زیانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 387حَبَّذا(۲۵) آن مطبخ پُر نوش(۲۶) و قندکین سلاطین کاسه‌لیسان(۲۷) وی اندحَبَّذا آن خرمن صحرای دینکه بُوَد هر خرمن آن را دانه‌چینحَبَّذا دریای عُمر بی‌غمیکه بُوَد زو هفت دریا شبنمیجرعه‌یی چون ریخت ساقیِّ اَلَستبر سر این شوره خاک زیردست(۲۸)جوش کرد آن خاک و ما زآن جوششیمجرعهٔ دیگر، که بس بی‌کوششیممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 429ور حسد گیرد تو را در ره گلُودر حسد ابلیس را باشد غُلو(۲۹)کو ز آدم ننگ دارد از حسدبا سعادت جنگ دارد از حسدعَقْبه‌یی(۳۰) زین صَعْب‌تر(۳۱) در راه نیستای خُنُک(۳۲) آن کش حسد همراه نیستاین جسد، خانهٔ حسد آمد، بدانكز حسد آلوده باشد خاندانگر جسد خانهٔ حسد باشد، ولیکآن جسد را پاک کرد الله، نیکطَهِّرا بَیْتی** بیان پاکی استگنج نور است، ار طلسمش خاکی استخانه دل را باید از پلیدی ها پاک کرد، کالبد عنصری، گنجینه انوار الهی است، گرچه طلسم آن، جسم خاکی است.چون کنی بر بی حسد مکر و حسدزآن حسد، دل را سیاهی ها رسدخاک شو مردان حق را زیر پاخاک، بر سر کُن حسد را همچو ما** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۲۵Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #125... طَهِّرَا بَيْتِيَ ……… خانه ام را پاک کنید ….مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 587غیر معشوق ار تماشایی بُوَدعشق نَبْوَد، هرزه سودایی بُوَدعشق، آن شعله ست کو چون برفروختهرچه جز معشوق باقی، جمله سوختتیغ لا در قتل غیر حق برانددرنگر زآن پس که بعد لا چه ماند؟ ماند الا الله، باقی جمله رفتشاد باش ای عشق شرکت سوز زفتمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1790شیخ که بْوَد؟ پیر یعنی مو سپیدمعنی این مو بدان ای بی امیدهست آن موی سیه هستیِّ اوتا ز هستیّ‌اش نماند تای موچون که هستیّ‌اش نماند، پیر اوستگر سیه‌مو باشد او، یا خود دو مو(۳۳) ستهست آن موی سیه، وصف بشرنیست آن مو، موی ریش و، موی سرعیسی اندر مَهد بر دارد نفیر***که جوان ناگشته ما شیخیم و پیرگر رهید از بعض اوصاف بشرشیخ نبود، کَهْلْ(۳۴) باشد ای پسرچون یکی موی سیه کان وصف ماستنیست بر وی، شیخ و مقبول خداستچون بود مویش سپید، ار با خودستاو نه پیرست و، نه خاص ایزدستور سر مویی ز وصفش باقی استاو نه از عرش است، او آفاقی است*** قرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #30قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا(عیسی در گهواره) گفت: منم بنده خدا که به من کتاب داده است و مرا پیامبر گردانیده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1768چشم بگشا، حشر را پیدا ببینتا نمانَد شُبهه‌ات در یوم دینتا ببینی جامعیّ‌ام را تمامتا نلرزی وقت مُردن ز اهتمامهمچنانکه وقت خُفتن ایمنیاز فوات جمله حس های تنیبر حواس خود نلرزی وقت خوابگرچه می‌گردد پریشان و خرابمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 465قسمتش کاهی نَه و، حرصش چو کوهوجه نَه و، کرده تحصیل وجوهای مُیَسَّر کرده ما را در جهانسخره و بیگار، ما را وا رهانطعمه بنموده به ما، وان بوده شَستآنچنان بنما به ما آن را که هستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1574چون جَوالی(۳۵) بس گرانی می‌بریزان نباید کم(۳۶)، که در وی بنگریکه چه داری در جَوال از تلخ و خَوش؟گر همی ارزد کشیدن را، بکَشورنه خالی کن جَوالت را ز سنگباز خر خود را از این بیگار و ننگدر جَوال آن کن که می‌باید کشیدسوی سلطانان و شاهانِ رَشید(۳۷)قرآن کریم، سوره مائده(۵)، آیه ۵Quran, Sooreh Maedeh(#5), Line #5…وَمَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ …و هر کس در ایمان کفر ورزد،[از فضای تسلیم عمل نکند و از من ذهنی عمل کند] ، قطعاً عملش تباه شده و در آخرت از زيانكاران خواهد بود(۱) مَسکُل: از مصدر سِکُلیدن به معنی گسلیدن، جدا شدن(۲) ماندگی: تعب و کوفتگی بر اثر کار یا راه پیمودن(۳) خرگه: خرگاه، خیمه و سراپرده(۴) بیضه: تخم مرغ(۵) دامن داشتن: کنایه از توانگر بودن و ثروت داشتن(۶) دست در دامن زدن: یاری خواستن، متوسل شدن(۷) چوبک زدن: طبل زدن، نواختن چوبی به چوب دیگر برای پاسبانی.(۸) حضرت: پیشگاه، حضور(۹) همایون: فرخنده؛ مبارک؛ خجسته؛ فرخ(۱۰) درگاه: پیشگاه؛ بارگاه، جلو در؛ جای در؛ آستانه(۱۱) کَه: مخفف کاه(۱۲) ‌اِنزال: فرو فرستادن، نازل کردن(۱۳) نُزل: رزق، روزی، آنچه پیش مهمان نهند از طعام(۱۴) زِه: زایش(۱۵) مَستیان: جمع مست(۱۶) عَرابی: عرب بادیه نشین(۱۷) نَهنَهه: صوتی که برای منع و بازداشتن حیوانات به کار می رود.(۱۸) رَمّال: فال‌بین، فال‌گیر(۱۹) رَمل زدن: پیشگویی کردن(۲۰) زرِّ دَه دَهی: طلای تمام عیار و خالص(۲۱) اَکمَه: نابینا(۲۲) وَه وَه: وای وای، اظهار تأسف(۲۳) ظِلّ: سایه(۲۴) دَغا: مکر، نیرنگ، فریب(۲۵) حَبَّذا: خوشا، زهی(۲۶) نوش:عسل، شهد، هر چیز مطبوع و خوشایند(۲۷) کاسه‌لیسان: لیسنده کاسه، آنکه ته مانده غذاها را می خورد، ریزه خوار، چاپلوس(۲۸) زیردست: پست و فرودست، خوار و ذلیل(۲۹) غُلُو: افراط و زیاده روی(۳۰) عَقْبه‌: راه صعب العبور، گردنه(۳۱) صَعْب‌: سخت و دشوار(۳۲) خُنُک: خوشا، خوب و خوش(۳۳) دو مو: موی مخلوط سیاه و سفید، موی جو گندمی(۳۴) کَهل: مردی که سنش بین سی تا پنجاه سالگی باشد، کهولت(۳۵) جَوال: کیسه بزرگ(۳۶) زان نباید کم: از آن نباید کمتر باشد، لااقلّ، دستِ کم(۳۷) رَشید: راهنما، هدایت کننده، رستگار************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۷ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2437, Divan e Shamsای یوسف خوش نام هی، در ره میا بی‌همرهیمسکل ز یعقوب خرد، تا درنیفتی در چهیآن سگ بود کاو بیهده خسپد به پیشِ هر دریوان خر بود کز ماندگی آید سوی هر خرگهیدر سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می‌رسددل را که آگاهی دهد جز دلنوازی، آگهی؟مانند مرغی باش هان، بر بیضه همچو پاسبانکز بیضه دل زایدت مستیِ و وصل و قهقهیدامن ندارد غیرِ او، جمله گدا اند ای عمودر زن دو دست خویش را در دامنِ شاهنشهیمانند خورشید از غمش می‌رو در آتش تا به شبچون شب شود، می‌گرد خوش بر بام او همچون مهیبر بام او این اختران تا صبحدم چوبک زنانوالله مبارک حضرتی، والله همایون درگهیآن انبیا کاندر جهان کردند رو در لامکانرستند از دام زمین، وز شرکت هر ابلهیبربوده گشتند آن طرف، چون آهن از آهن ربازان سان که سوی کهربا بی‌پر و پا پرد کهیمی‌دانکه بی‌انزال او نزلی نروید در زمینبی‌صحبت تصویرِ او یک مایه را نبود زهیارواح همچون اشتران ز آوازِ سیروا مستیانهمچون عرابی می‌کند آن اشتران را نهنهیبر لوحِ دل رمال جان رمل حقایق می‌زندتا از رقومش رمل شد زر لطیف ده دهیخوشتر روید ای همرهان، کامد طبیبی در جهانزنده کنِ هر مرده‌یی، بیناکن هر اکمهیاینها همه باشد، ولی چون پرده بردارد رخشنی زهره ماند نی نوا، نی نوحه گر را وه وهیخاموش کن گر بلبلی، رو سوی گلشن باز پربلبل به خارستان رود، اما به نادر، گه گهی* قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Anaam(#6), Line #11قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَبگو که در روی زمین بگردید و بنگرید که پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بوده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 417همچو یوسف، کِش ز تقدیرِ عجبنرتع و نلعب ببرد از ظل اَبمانند یوسف که بر اثر تقدیر و سرنوشت شگفت انگیز، جمله گردش کنیم و بازی کنیم او را از سایه پدر بیرون برد.آن نه بازی، بلکه جان بازی است آنحیله و مکر و دغاسازی است آنآن، بازی نیست بلکه جان بازی است. و حیله و فریب و نیرنگبازی است.(لهو و لعبی که من ذهنی به آن می پردازد هلاکت است).هرچه از یارت جدا اندازد آنمشنو آن را، کان زیان دارد، زیانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 387حبذا آن مطبخ پر نوش و قندکین سلاطین کاسه‌لیسان وی اندحبذا آن خرمن صحرای دینکه بود هر خرمن آن را دانه‌چینحبذا دریای عمر بی‌غمیکه بود زو هفت دریا شبنمیجرعه‌یی چون ریخت ساقی الستبر سر این شوره خاک زیردستجوش کرد آن خاک و ما زآن جوششیمجرعه دیگر، که بس بی‌کوششیممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 429ور حسد گیرد تو را در ره گلودر حسد ابلیس را باشد غلوکو ز آدم ننگ دارد از حسدبا سعادت جنگ دارد از حسدعقبه‌یی زین صعب‌تر در راه نیستای خنک آن کش حسد همراه نیستاین جسد، خانه حسد آمد، بدانكز حسد آلوده باشد خاندانگر جسد خانه حسد باشد، ولیکآن جسد را پاک کرد الله، نیکطَهِّرا بَیْتی بیان پاکی استگنج نور است، ار طلسمش خاکی استخانه دل را باید از پلیدی ها پاک کرد، کالبد عنصری، گنجینه انوار الهی است، گرچه طلسم آن، جسم خاکی است.چون کنی بر بی حسد مکر و حسدزآن حسد، دل را سیاهی ها رسدخاک شو مردان حق را زیر پاخاک، بر سر کن حسد را همچو ما** قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۲۵Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #125... طَهِّرَا بَيْتِيَ ……… خانه ام را پاک کنید ….مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 587غیر معشوق ار تماشایی بودعشق نبود، هرزه سودایی بودعشق، آن شعله ست کو چون برفروختهرچه جز معشوق باقی، جمله سوختتیغ لا در قتل غیر حق برانددرنگر زآن پس که بعد لا چه ماند؟ ماند الا الله، باقی جمله رفتشاد باش ای عشق شرکت سوز زفتمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۹۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1790شیخ که بود؟ پیر یعنی مو سپیدمعنی این مو بدان ای بی امیدهست آن موی سیه هستی اوتا ز هستی اش نماند تای موچون که هستی اش نماند، پیر اوستگر سیه‌مو باشد او، یا خود دو مو ستهست آن موی سیه، وصف بشرنیست آن مو، موی ریش و، موی سرعیسی اندر مهد بر دارد نفیرکه جوان ناگشته ما شیخیم و پیرگر رهید از بعض اوصاف بشرشیخ نبود، کهل باشد ای پسرچون یکی موی سیه کان وصف ماستنیست بر وی، شیخ و مقبول خداستچون بود مویش سپید، ار با خودستاو نه پیرست و، نه خاص ایزدستور سر مویی ز وصفش باقی استاو نه از عرش است، او آفاقی است*** قرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۳۰Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #30قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا(عیسی در گهواره) گفت: منم بنده خدا که به من کتاب داده است و مرا پیامبر گردانیده است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1768چشم بگشا، حشر را پیدا ببینتا نماند شبهه‌ات در یوم دینتا ببینی جامعی ام را تمامتا نلرزی وقت مردن ز اهتمامهمچنانکه وقت خفتن ایمنیاز فوات جمله حس های تنیبر حواس خود نلرزی وقت خوابگرچه می‌گردد پریشان و خرابمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۶۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 465قسمتش کاهی نه و، حرصش چو کوهوجه نه و، کرده تحصیل وجوهای میسر کرده ما را در جهانسخره و بیگار، ما را وا رهانطعمه بنموده به ما، وان بوده شستآنچنان بنما به ما آن را که هستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 1574چون جوالی بس گرانی می‌بریزان نباید کم، که در وی بنگریکه چه داری در جوال از تلخ و خوش؟گر همی ارزد کشیدن را، بکشورنه خالی کن جوالت را ز سنگباز خر خود را از این بیگار و ننگدر جوال آن کن که می‌باید کشیدسوی سلطانان و شاهان رشیدقرآن کریم، سوره مائده(۵)، آیه ۵Quran, Sooreh Maedeh(#5), Line #5…وَمَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ …و هر کس در ایمان کفر ورزد،[از فضای تسلیم عمل نکند و از من ذهنی عمل کند] ، قطعا عملش تباه شده و در آخرت از زيانكاران خواهد بود

09.19.2018

Ganje Hozour audio Program #728

برنامه صوتی شماره ۷۲۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا: ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۸ ـ ۲۰ شهریورPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1255, Divan e Shamsاندک اندک راه زد سیم و زرشمرگ و جَسکِ(۱) نو فتاد اندر سرشعشق گردانید با او پوستین(۲)می‌گریزد خواجه از شور و شرشاندک اندک روی سرخش زرد شداندک اندک خشک شد چشمِ تَرَشوسوسه و اندیشه بر وی در گشادراند عشقِ لااُبالی(۳) از درشاندک اندک شاخ و برگش خشک گشتچون بریده شد رگِ بیخ آورش(۴)اندک اندک دیو شد لاحَول گو(۵)سست شد در عاشقی بال و پرشاندک اندک گشت صوفی خرقه دوزرفت وجد و حالتِ خرقه درشعشق داد و دل برین عالم نهاددر برش زین پس نیاید دلبرشزان همی‌ جنباند سر او سست سستکآمد اندر پا و افتاد اکثرشبهرِ او پُر می‌کنم من ساغریگر بنوشد برجهاند ساغرشدستها زان سان برآرد کآسمانبشنود آوازِ الله اکبرشمیر(۶) ما سیرست زین نکته و ملولدرکشان اندر حدیثِ دیگرشکشتۀ عشقم، نترسم از امیرهر که شد کشته چه خوف از خنجرش؟بتّرینِ مرگها بی‌عشقی استبر چه می‌لرزد صدف؟ بر گوهرشبرگها لرزان ز بیمِ خشکی اندتا نگردد خشک شاخِ اَخضَرش(۷)در تکِ دریا گریزد هر صدفتا بِنرُبایند گوهر از بَرَشچون ربودند از صدف دانۀ گهربعد از آن چه آبِ خوش، چه آذرش(۸)آن صدف بی‌چشم و بی‌گوش است شاددُر به باطن درگشاده منظرشگر بمانَد عاشقی از کاروانبر سرِ ره خِضر آید رهبرشخواجه می‌گرید که ماند از قافلهلیک می‌خندد خر اندر آخُرشعشق را بگذاشت و دُمِّ خر گرفتلاجرم سِرگینِ(۹) خر شد عنبرشملک را بگذاشت و بر سِرگین نشستلاجرم شد خرمگس سرلشکرشخرمگس آن وسوسه‌ست و آن خیالکه همی خارش دهد همچون گَرَش(۱۰)گر ندارد شرم و واناید(۱۱)ازینوانمایم شاخ هایِ دیگرشتو مَکَن شاخش چو مُرد اندر خریگاو خیزد با سه شاخ از محشرشحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۲۸۴Hafez, Poem(Qazal)# 284, Divan e Ghazaliatگر چه وصالش نه به کوشش دهندهر قدر ای دل که توانی بکوشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 839جهدِ بی توفیق خود کس را مباددر جهان، وَاللهُ اَعلَم بِالسَّداد(۱۲)الهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1585کین همه کردیم و ما زندانییمبَد بنایی بود ما بَد بانییممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2907گر شوم مشغول اشکال و جوابتشنگان را کی توانم داد آب؟گر تو اشکالی بکلی و حَرَج(۱۳)صبر کن، الصّبرُ مِفتاحُ الْفَرَج(۱۴)اِحْتِما(۱۵) کُن اِحْتِما ز اندیشه‌هافکر شیر و گور و دلها بیشه‌هااِحْتِماها بر دواها سرور استزانکه خاریدن فزونی گر استاِحْتِما اصل دوا آمد یقیناِحْتِما کن قوت جان را ببینمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2184اندک اندک خوی کن با نورِ روزورنه خفاشی بمانی بی فروزعاشقِ هر جا شِکال(۱۶) و مشکلی ستدشمنِ هر جا، چراغِ مُقبِلی(۱۷) ستظلمتِ اِشکال زان جوید دلشتا که افزون‌تر نماید حاصلشتا تو را مشغولِ آن مشکل کندوز نهادِ زشتِ خود غافل کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 557روی نفس مطمئنّه در جسدزخم ناخن های فکرت(۱۸) می‌کشدفکرتِ بَد ناخنِ پُر زهر دانمی‌خراشد در تَعَمُّق(۱۹) روی جانتا گشاید عقدهٔ اِشکال رادر حَدَث(۲۰) کرده ست زرین بیل راعقده را بگشاده گیر ای مُنْتَهی(۲۱)عقده یی سخت ست بر کیسهٔ تهیدر گشادِ عقده‌ها گشتی تو پیرعقدهٔ چندی دگر بگشاده گیرعقده‌یی که آن بر گلوی ماست سختکه بدانی که خَسی(۲۲) یا نیک‌بخت؟حَلِّ این اِشکال کُن، گر آدمیخرج این کُن دَم، اگر آدم‌ دمیحدِّ اَعیان(۲۳) و عَرَض(۲۴) دانسته گیرحدِّ خود را دان، که نبود زین گزیرچون بدانی حدِّ خود زین حد گُریزتا به بی‌حد در رسی ای خاکْ‌بیز(۲۵)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3739تا سلیمانِ لَسینِ(۲۶) معنویدر نیاید، بر نخیزد این دُویجمله مرغانِ مُنازِع(۲۷)، بازواربشنوید این طبلِ بازِ شهریارز اختلاف خویش، سوی اتحادهین ز هر جانب روان گردید شادحَیْثَ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم*نَحْوَهُ هذا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمدر هر وضعیتی هستید روی خود را به سوی آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.کور مرغانیم و، بس ناساختیمکان سلیمان را دمی نشناختیم* قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۴۴Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #144قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَنگريستنت را به اطراف آسمان مى‌بينيم. تو را به سوى قبله‌اى كه مى‌پسندى مى‌گردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مى‌دانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده است. و خدا از آنچه مى‌كنيد غافل نيست.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 568بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فِکرَت شویدتا خِطابِ اِرْجِعی** را بشنوید** قرآن کریم، سوره فجر(۸۹)، آیه ۲۷-۳۰Quran, Sooreh Fajr(#89), Line #27-30يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ(۲۷)ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته!ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً(۲۸)به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.فَادْخُلِي فِي عِبَادِي(۲۹)پس در میان بندگانم درآیوَادْخُلِي جَنَّتِي(۳۰)و در بهشتم وارد شو.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1331مؤمن ار یَنْظُر بِنُورِ الله نبود***غیب، مؤمن را برهنه چون نمود؟چونکه تو یَنْظُر به نارُالله(۲۸) بُدینیکوی را وا ندیدی از بدیاندک اندک آب، بر آتش بزنتا شود نار تو نور، ای بُوالْحَزَن(۲۹)تو بزن یا رَبَّنا آبِ طَهور(۳۰)تا شود این نارِ عالَم، جمله نور***حديثاِتَّقُوا فَراسَةَ الْـمُؤمِنِ فَاِنّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللهِبترسيد از زيركساری مؤمن که او با نور خدا می بیند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 186چادرِ خود را بر او افکند زودمرد را زن ساخت و در را برگشودزیرِ چادر مرد، رسوا و عیانسخت پیدا چون شتر بر نردبانگفت: خاتونی ست از اَعیانِ(۳۱)شهرمر ورا از مال و اِقبال است بَهرمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 194یک پسر دارد که اندر شهر نیستخوب و زیرک، چابک و مَکسَب(۳۲) کُنی ستگفت صوفی: ما فقیر و زار و کمقومِ خاتون، مال‌دار و مُحتَشَم(۳۳)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 199ما ز مال و زَر مَلول و تُخمه‌ایم(۳۴)ما به حرص و جمع، نه چون عامه‌ایمقصدِ ما سِترست(۳۵) و پاکیّ و صَلاح(۳۶)در دو عالَم خود بدان باشد فَلاح(۳۷)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 203اعتقادِ اوست راسِخ(۳۸) تر ز کوهکه ز صد فقرش نمی‌آید شِکُوه(۳۹)او همی‌گوید: مُرادم عِفَت استاز شما مقصود، صِدق و هِمَّت استگفت صوفی: خود جِهاز(۴۰) و مالِ مادید و می‌بیند هویدا و خَفا(۴۱)مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 207باز سِتر و پاکی و زُهد و صَلاحاو ز ما به داند اندر اِنتِصاح(۴۲)به ز ما می‌داند او احوالِ سَتر(۴۳)وز پس و پیش و سَر و دنبال سَترمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 211این حکایت را بدان گفتم که تالاف کم بافی، چو رسوا شد خطامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 179از شما پنهان کَشَد کینه، مُحِقّ(۴۴)اندک اندک هم‌چو بیماریِّ دِق(۴۵)مردِ دِق باشد چو یخ هر لحظه کملیک پندارد بهر دم بهترمهمچو کَفتاری که می‌گیرندش و اوغِرِّهٔ(۴۶) آن گفت کین کَفتار کو؟هیچ پنهان‌خانه آن زن را نبودسُمج(۴۷) و دِهلیز(۴۸) و رَهِ بالا نبودنه تنوری که در آن پنهان شودنه جوالی که حجابِ آن شودهمچو عرصهٔ پهنِ روزِ رستخیزنه گَو(۴۹) و نه پشته، نه جایِ گُریزگفت یزدان، وصفِ این جایِ حَرَج(۵۰)بَهرِ مَحشَر لا تَری(۵۱) فیها عِوَج(۵۲)****خداوند در توصیف تنگنای این عرصه می فرماید: تو در آنجا هیچ کجی و گودی ای نخواهی دید.**** قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۱۰۵-۱۰۷Quran, Sooreh Taahaa(#20), Line #105-107وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ يَنْسِفُهَا رَبِّي نَسْفًا(۱۰۵)و از تو درباره کوه ها می پرسند، بگو: پروردگارم آنان را ریشه کن می کند و از هم می پاشد.فَيَذَرُهَا قَاعًا صَفْصَفًا(۱۰۶)پس آنها را به صورت دشتی هموار و صاف وامی گذارد.لَا تَرَىٰ فِيهَا عِوَجًا وَلَا أَمْتًا(۱۰۷)که در آن هیچ کژی و پستی و بلندی نمی بینی.(۱) جَسک: محنت، رنج، بلا(۲) پوستین گردانیدن: حالت و وضع را تغییر دادن(۳) لااُبالی: عربی (= باک ندارم)، بی‌قید و بی‌بندوبار(۴) بیخ آور: ریشه دار، ثابت و پایدار(۵) لاحَول: مخففِ لاحَوْلَ‌ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاالله (نیست نیرو و توانایی مگر خداوند بزرگ را)(۶) میر: پیشوا، امیر(۷) اَخضَر: سبزرنگ(۸) آذر: آتش(۹) سِرگین: فضلۀ چهارپایان از قبیل اسب و الاغ(۱۰) گَر: نوعی بیماری پوستی واگیردار که باعث سوزش و خارش پوست بدن می‌شود (۱۱) واناید: بازنگردد(۱۲) سَداد: راستی و درستی(۱۳) حَرَج: تنگی و فشار(۱۴) الصّبرُ مِفتاحُ الْفَرَج: صبر کلید در رستگاری و نجات است(۱۵) اِحْتِما: خود را از چیزی نگاه داشتن، پرهیز کردن(۱۶) شِکال: مخفف اِشکال(۱۷) مُقبِل: نیک بخت(۱۸) فِکرَت: فکر، اندیشه(۱۹) تَعَمُّق: دور اندیشی و کنجکاوی و دقت در امری(۲۰) حَدَث: سرگین، مدفوع(۲۱) مُنْتَهی: به پایان رسیده، کمال یافته(۲۲) خَس: خار، خاشاک، پست و فرومایه(۲۳) اَعیان: جمع عَین، در اینجا مراد جوهر است.(۲۴) عَرَض: ماهیتی است که اگر موجود شود وجودش قائم به جوهر است، مانند رنگ و شکل و کمیت جسم که به جسم قائم است، [مقابل جوهر] آنچه قائم به غیر باشد.(۲۵) خاکْ‌بیز: خاک بیزنده، (بیختن: الک کردن، غربال کردن)، کسی که خاک را غربال می کند.(۲۶) لَسین: زبان آور، سخنور(۲۷) مُنازِع: نزاع کننده، ستیزه گر(۲۸) نارُالله: آتش خدا، منظور قهر خداست.(۲۹) بُوالْحَزَن:‌ اندوهگین(۳۰) طَهور: پاک و پاکیزه(۳۱) اَعیان: بزرگان، جمع عَین(۳۲) مَکسَب: کسب‌ و پیشه، مَکسَب کُن به معنی اهل کسب و کار(۳۳) مُحتَشَم: باحشمت، دارای شکوه، ثروتمند(۳۴) تُخمه: هضم نشدن غذا در معده توأم با اسهال و استفراغ(۳۵) سِتر: پوشش، پرده(۳۶) صَلاح: مصلحت، نیکوکار شدن، [مقابلِ فساد] خیر، نیکی(۳۷) فَلاح: رستگاری، پیروزی، نجات(۳۸) راسِخ: ثابت، برقرار، پابرجا، استوار(۳۹) شِکُوه: ترس، بیم(۴۰) جِهاز: اسباب و لوازم(۴۱) خَفا: پنهان(۴۲) اِنتِصاح: نصیحت پذیرفتن(۴۳) سَتر: پوشاندن(۴۴) مُحِقّ: کسی که حق با اوست، حق‌دار، صاحب حق(۴۵) دِق: سل، ناتوانی شدید که بر اثر افسردگی و اندوه پدید می‌آید.(۴۶) غِرِّه: مغرور به چیزی، پشتگرم، فریفته(۴۷) سُمج: نقیب و سرداب، مجرای زیر زمینی(۴۸) دِهلیز: راهرو تنگ و دراز، دالان(۴۹) گَو: گودال، چاله(۵۰) حَرَج: تنگی(۵۱) لا تَری: نمی بینی(۵۲) عِوَج: کژی، یا کجی در معیشت و رای و دین و زمین و مانند آن************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۵۵ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1255, Divan e Shamsاندک اندک راه زد سیم و زرشمرگ و جسک نو فتاد اندر سرشعشق گردانید با او پوستینمی‌گریزد خواجه از شور و شرشاندک اندک روی سرخش زرد شداندک اندک خشک شد چشم ترشوسوسه و اندیشه بر وی در گشادراند عشقِ لاابالی از درشاندک اندک شاخ و برگش خشک گشتچون بریده شد رگ بیخ آورشاندک اندک دیو شد لاحول گوسست شد در عاشقی بال و پرشاندک اندک گشت صوفی خرقه دوزرفت وجد و حالت خرقه درشعشق داد و دل برین عالم نهاددر برش زین پس نیاید دلبرشزان همی‌ جنباند سر او سست سستکآمد اندر پا و افتاد اکثرشبهرِ او پر می‌کنم من ساغریگر بنوشد برجهاند ساغرشدستها زان سان برآرد کآسمانبشنود آوازِ الله اکبرشمیر ما سیرست زین نکته و ملولدرکشان اندر حدیث دیگرشکشتۀ عشقم نترسم از امیرهر که شد کشته چه خوف از خنجرشبترین مرگها بی‌عشقی استبر چه می‌لرزد صدف بر گوهرشبرگها لرزان ز بیم خشکی اندتا نگردد خشک شاخ اخضرشدر تک دریا گریزد هر صدفتا بنربایند گوهر از برشچون ربودند از صدف دانۀ گهربعد از آن چه آب خوش چه آذرشآن صدف بی‌چشم و بی‌گوش است شاددر به باطن درگشاده منظرشگر بماند عاشقی از کاروانبر سرِ ره خضر آید رهبرشخواجه می‌گرید که ماند از قافلهلیک می‌خندد خر اندر آخرشعشق را بگذاشت و دم خر گرفتلاجرم سرگین خر شد عنبرشملک را بگذاشت و بر سرگین نشستلاجرم شد خرمگس سرلشکرشخرمگس آن وسوسه‌ست و آن خیالکه همی خارش دهد همچون گرشگر ندارد شرم و واناید ازینوانمایم شاخ های دیگرشتو مکن شاخش چو مرد اندر خریگاو خیزد با سه شاخ از محشرشحافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۲۸۴Hafez, Poem(Qazal)# 284, Divan e Ghazaliatگر چه وصالش نه به کوشش دهندهر قدر ای دل که توانی بکوشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 839جهد بی توفیق خود کس را مباددر جهان والله اعلم بالسدادالهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1585کین همه کردیم و ما زندانییمبد بنایی بود ما بد بانییممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2907گر شوم مشغول اشکال و جوابتشنگان را کی توانم داد آبگر تو اشکالی بکلی و حرجصبر کن الصبر مفتاح الفرجاحتما کن احتما ز اندیشه‌هافکر شیر و گور و دلها بیشه‌هااحتماها بر دواها سرور استزانکه خاریدن فزونی گر استاحتما اصل دوا آمد یقیناحتما کن قوت جان را ببینمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2184اندک اندک خوی کن با نورِ روزورنه خفاشی بمانی بی فروزعاشق هر جا شکال و مشکلی ستدشمن هر جا چراغ مقبلی ستظلمت اشکال زان جوید دلشتا که افزون‌تر نماید حاصلشتا تو را مشغول آن مشکل کندوز نهاد زشت خود غافل کندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 557روی نفس مطمئنه در جسدزخم ناخن های فکرت می‌کشدفکرت بد ناخنِ پر زهر دانمی‌خراشد در تعمق روی جانتا گشاید عقدهٔ اشکال رادر حدث کرده ست زرین بیل راعقده را بگشاده گیر ای منتهیعقده یی سخت ست بر کیسهٔ تهیدر گشاد عقده‌ها گشتی تو پیرعقدهٔ چندی دگر بگشاده گیرعقده‌یی که آن بر گلوی ماست سختکه بدانی که خسی یا نیک‌بختحل این اشکال کن گر آدمیخرج این کن دم اگر آدم‌ دمیحد اعیان و عرض دانسته گیرحد خود را دان که نبود زین گزیرچون بدانی حد خود زین حد گریزتا به بی‌حد در رسی ای خاک بیزمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3739تا سلیمان لسین معنویدر نیاید بر نخیزد این دویجمله مرغان منازِع بازواربشنوید این طبل بازِ شهریارز اختلاف خویش سوی اتحادهین ز هر جانب روان گردید شادحیث ما کنتم فولوا وجهکم*نحوه هذا الذی لم ینهکمدر هر وضعیتی هستید روی خود را به سوی آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.کور مرغانیم و بس ناساختیمکان سلیمان را دمی نشناختیم* قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۴۴Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #144قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَنگريستنت را به اطراف آسمان مى‌بينيم. تو را به سوى قبله‌اى كه مى‌پسندى مى‌گردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مى‌دانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده است. و خدا از آنچه مى‌كنيد غافل نيست.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۵۶۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 568بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شویدتا خطاب ارجعی** را بشنوید** قرآن کریم، سوره فجر(۸۹)، آیه ۲۷-۳۰Quran, Sooreh Fajr(#89), Line #27-30يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ(۲۷)ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته!ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً(۲۸)به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.فَادْخُلِي فِي عِبَادِي(۲۹)پس در میان بندگانم درآیوَادْخُلِي جَنَّتِي(۳۰)و در بهشتم وارد شو.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1331مؤمن ار ینظر بنورِ الله نبود***غیب مؤمن را برهنه چون نمودچونکه تو ینظر به نارالله بدینیکوی را وا ندیدی از بدیاندک اندک آب بر آتش بزنتا شود نار تو نور ای بوالحزنتو بزن یا ربنا آب طهورتا شود این نارِ عالم جمله نور***حديثاِتَّقُوا فَراسَةَ الْـمُؤمِنِ فَاِنّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللهِبترسيد از زيركساری مؤمن که او با نور خدا می بیند.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 186چادر خود را بر او افکند زودمرد را زن ساخت و در را برگشودزیرِ چادر مرد رسوا و عیانسخت پیدا چون شتر بر نردبانگفت خاتونی ست از اعیان شهرمر ورا از مال و اقبال است بهرمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 194یک پسر دارد که اندر شهر نیستخوب و زیرک چابک و مکسب کنی ستگفت صوفی ما فقیر و زار و کمقوم خاتون مال‌دار و محتشممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 199ما ز مال و زر ملول و تخمه‌ایمما به حرص و جمع نه چون عامه‌ایمقصد ما سترست و پاکی و صلاحدر دو عالم خود بدان باشد فلاحمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 203اعتقاد اوست راسخ تر ز کوهکه ز صد فقرش نمی‌آید شکوهاو همی‌گوید مرادم عفت استاز شما مقصود صدق و همت استگفت صوفی خود جهاز و مال مادید و می‌بیند هویدا و خفامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 207باز ستر و پاکی و زهد و صلاحاو ز ما به داند اندر انتصاحبه ز ما می‌داند او احوال ستروز پس و پیش و سر و دنبال سترمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 211این حکایت را بدان گفتم که تالاف کم بافی چو رسوا شد خطامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 179از شما پنهان کشد کینه محقاندک اندک هم‌چو بیماری دقمرد دق باشد چو یخ هر لحظه کملیک پندارد بهر دم بهترمهمچو کفتاری که می‌گیرندش و اوغرهٔ آن گفت کین کفتار کوهیچ پنهان‌خانه آن زن را نبودسمج و دهلیز و ره بالا نبودنه تنوری که در آن پنهان شودنه جوالی که حجاب آن شودهمچو عرصهٔ پهن روزِ رستخیزنه گو و نه پشته نه جای گریزگفت یزدان وصف این جای حرجبهر محشر لا تری فیها عوج****خداوند در توصیف تنگنای این عرصه می فرماید: تو در آنجا هیچ کجی و گودی ای نخواهی دید.**** قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۱۰۵-۱۰۷Quran, Sooreh Taahaa(#20), Line #105-107وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ يَنْسِفُهَا رَبِّي نَسْفًا(۱۰۵)و از تو درباره کوه ها می پرسند، بگو: پروردگارم آنان را ریشه کن می کند و از هم می پاشد.فَيَذَرُهَا قَاعًا صَفْصَفًا(۱۰۶)پس آنها را به صورت دشتی هموار و صاف وامی گذارد.لَا تَرَىٰ فِيهَا عِوَجًا وَلَا أَمْتًا(۱۰۷)که در آن هیچ کژی و پستی و بلندی نمی بینی.

09.12.2018

Ganje Hozour audio Program #727

برنامه شماره ۷۲۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۳ سپتامبر ۲۰۱۸ ـ ۱۳ شهریورPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۶۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2562, Divan e Shamsیکی فرهنگِ دیگر، نو، برآر ای اصلِ داناییببین تو چاره‌ یی از نو، که اَلحَق سخت بیناییبسی دل‌ها چو گوهرها ز نورِ لَعلِ(۱) تو تابانبسی طوطی که آموزند از قندت شِکَرخایی(۲)زدی طعنه که دودِ تو ندارد آتشِ عاشقگر آتش نیستش حقّی، وگر دارد، چه فرمایی؟برو ای جانِ دولت جو، چه خواهم کرد دولت را؟من و عشق و شبِ تیره، نگار و باده پیماییبیا ای مونسِ روزم، نگفتم دوش در گوشَت؟که عشرت در کمی خندد، تو کم زن(۳) تا بیفزاییدلا آخر نمی‌گویی کجا شد مکر و دَستانت(۴)؟چو جام از دستِ جان نوشی، از آن بی‌دست و بی‌پاییبه هر شب شمسِ تبریزی، چه گوهرها که می‌بیزی(۵)چه سلطانی، چه جان بخشی، چه خورشیدی، چه دریاییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 839جهدِ بی توفیق خود کس را مباددر جهان، وَاللهُ اَعلَم بِالسَّداد(۶)الهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2979نفس را زین صبر می‌کن منحنیشکه لَئیم ست و نسازد نیکویشبا کریمی، گر کنی احسان، سزدمر یکی را او عوض هفصد دهدبا لَئیمی چون کنی قهر و جفابنده‌ای گردد تو را بس با وفاکافران کارند در نعمت جفاباز در دوزخ نداشان: رَبَّنامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2993معبدِ مَردِ کریم اَکرَمْتَهُ(۷)معبدِ مَردِ لَئیم اَسْقَمْتَهُ(۸)سبب عبادت شخص بزرگوار، اینست که تو او را گرامی بداری و سبب عبادت شخص فرومایه اینست که او را بیمار کنی.مر لَئیمان را بزن، تا سر نهندمر کریمان را بده تا بر دهندلاجَرَم حق هر دو مسجد آفریددوزخ آنها را و اینها را مَزید(۹)ساخت موسی قدس در، بابِ صَغیرتا فرود آرند سر قومِ زَحیر(۱۰)زآنکه جَبّاران(۱۱) بُدند و سرفرازدوزخ آن بابِ صغیر است و نیازمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2998بیان آنکه حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخَّر کردن جباران که مسخَّرِ حق نباشند ساخته است چنانکه موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن که اُدخُلُوا الباب سُجَّداً و قُولُوا حِطَّةٌقرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۵۸Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #58وَإِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هَٰذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدًا وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَقُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ ۚ وَسَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَیاد آرید زمانی را که گفتیم: در این قریه (بیت المقدس) در آیید و از نعمت های فراوان آن هر چه می خواهید بخورید و از آن در (معبد بیت المقدس) با خضوع و فروتنی در آیید و بگوید: خداوندا گناهان ما را بریز تا ما شما را بیامرزیم و به نیکوکاران پاداش بیشتری دهیم.آن چنانکه حق ز گوشت و استخواناز شهان بابِ صغیری ساخت هاناهلِ دنیا سجدهٔ ایشان کنندچونکه سجدهٔ کبریا را دشمن اندساخت سِرگین‌دانکی(۱۲)، مِحرابشاننامِ آن مِحراب، میر و پهلوانلایقِ این حضرتِ پاکی نه‌ایدنیشکر پاکان، شما خالی‌ نه ایدآن سگان را این خَسان(۱۳)، خاضِع(۱۴) شوندشیر را عارست کو را بگروندگربه باشد شحنه(۱۵) هر موش‌خُوموش که بوَد تا ز شیران ترسد او؟خوفِ ایشان از کِلابِ(۱۶) حق بُوَدخوفشان کی ز آفتابِ حق بُوَد؟رَبّی الْـاَعلاست وردِ آن مِهان(۱۷)رَبِّ اَدْنی(۱۸) درخورِ این ابلهانموش کی ترسد ز شیرانِ مَصاف(۱۹)بلکه آن آهوتَگانِ(۲۰) مشک‌نافرو به پیشِ کاسه‌لیس ای دیگ‌لیستوش خداوند و، ولی نعمت نویسبس کن، ار شرحی بگویم دوردست(۲۱)خشم گیرد میر و هم داند که هستحاصل این آمد که: بَد کن ای کریمبا لَئیمان، تا نهد گردن لَئیمبا لَئیمِ نفس، چون احسان کندچون لَئیمان نفسِ بد، کفران کندزین سبب بُد که اهلِ محنت، شاکرنداهلِ نعمت، طاغیند(۲۲)و ماکِرند(۲۳)هست طاغی، بِگلَرِ(۲۴) زرّین‌قَباهست شاکر، خستهٔ صاحب‌عباشُکر کی روید ز اَملاک و نِعَم(۲۵)؟شُکر می‌روید ز بَلوی'(۲۶) و سَقَم(۲۷)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 138بازگشتن به حکایت پیلگفت ناصِح(۲۸): بشنوید این پندِ منتا دل و جانتان نگردد مُمتَحَن(۲۹)با گیاه و برگ ها قانع شویددر شکارِ پیل‌بچگان کم رویدمن برون کردم ز گردن، وامِ نُصح(۳۰)جز سعادت کی بود انجامِ نُصح؟من به تبلیغِ رسالت آمدمتا رهانم مَر شما را از نَدَم*۱(۳۱)هین مبادا که طمع رهتان زندطمعِ برگ(۳۲) از بیخهاتان بر کَنَداین بگفت و خیر بادی کرد و رفتگشت قحط و جوعشان در راه، زَفتناگهان دیدند سوی جاده‌ایپورِ پیلی، فربهی، نوزاده‌ایاندر افتادند چون گرگانِ مستپاک خوردندش، فرو شستند دستآن یکی همره، نخورد و پند دادکه حدیثِ آن فقیرش بود یاداز کبابش مانع آمد آن سخنبختِ نو بخشد تو را عقلِ کهنپس بیفتادند و خفتند آن همهو آن گرسنه چون شَبان(۳۳) اندر رمهدید پیلی سهمناکی می‌رسیداولا آمد، سوی حارِس(۳۴) دویدبوی می‌کرد آن دهانش را سه بارهیچ بویی زو نیامد ناگوارچند باری گِردِ او گشت و برفتمر ورا نآزرد آن شه‌پیلِ زَفتمر لبِ هر خفته‌ای را بوی کردبوی می‌آمد ورا ز آن خفته مَرداز کبابِ پیل‌زاده خورده بودبر درانید و بکشتش پیل، زوددر زمان، او یک به یک را زآن گروهمی‌درانید و نبودش ز آن شکوه(۳۵)بر هوا انداخت هر یک را گزافتا همی‌زد بر زمین، می‌شد شکافای خورندهٔ خونِ خلق از راه بَرد(۳۶)تا نه آرد خونِ ایشانت نَبَرد*۲مال ایشان، خونِ ایشان دان یقینز آنکه مال از زور آید در یَمینمادرِ آن پیل‌بچگان کین کَشَدپیل بچه‌خواره را کیفر کشدپیل‌بچه می‌خوری ای پاره‌خوار(۳۷)هم بر آرَد خصمِ پیل از تو دَماربوی، رسوا کرد مکراندیش راپیل داند بوی طفلِ خویش راآنکه یابد بوی حق را از یمنچون نیابد بوی باطل را ز من؟مصطفی چون برد بوی از راهِ دورچون نیابد از دهانِ ما بخور؟هم بیابد، لیک پوشانَد ز مابوی نیک و بد بر آید بر سَما(۳۸)تو همی‌خسپیّ و بوی آن حراممی‌زند بر آسمانِ سبزفام(۳۹)همرهِ اَنفاسِ زشتت می‌شودتا به بوگیرانِ گردون می‌رودبوی کبر و بوی حرص و بوی آزدر سخن گفتن بیاید چون پیازگر خوری سوگند: من کی خورده‌ام؟از پیاز و سیر، تقوی کرده‌امآن دمِ سوگند، غَمّازی(۴۰) کندبر دماغِ همنشینان بر زندپس دعاها رد شود از بوی آنآن دلِ کژ می‌نماید در زباناِخسَؤُا*۳(۴۱) آید جوابِ آن دعاچوبِ رَدّ(۴۲) باشد جزای هر دَغا'خطاب دور شوید در پاسخ آن دعایی است که از زبان بددلان بر می آید، پاداش هر حیله و ترفندی چوبِ رَدّ است.گر حدیثت کژ بُوَد معنیت راستآن کژیّ لفظ، مقبولِ خداست*۱ قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۶۲Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #62أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنْصَحُ لَكُمْ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَرسالت های پروردگار خویش به شما می رسانم و اندرز شما گویم و دانم از خدا آنچه نمی دانید*۲ حدیثمال مسلمان ( خلق )  همانند خونش حرام است*۳ قرآن کریم، سوره مؤمنون(۲۳)، آیه ۱۰۸Quran, Sooreh Momenoon(#23), Line #108قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِگويد: در آتش گم شويد و با من سخن مگوييد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 105هر دهان را پیل بویی می‌کندگِردِ معدهٔ هر بشر بر می‌تندتا کجا یابد کبابِ پورِ(۴۳) خویشتا نماید انتقام و زورِ خویشگوشت های بندگانِ حق خَوریغیبتِ ایشان کنی، کیفر بَری*۴هان که بویای دهانتان، خالق استکی بَرَد جان، غیرِ آن کو صادق است؟*۴ قرآن کریم، سوره حجرات(۴۹)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Hojorat(#49), Line #12يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ۖ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌاى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از گمان فراوان بپرهيزيد. زيرا پاره‌اى از گمانها در حد گناه است. و در كارهاى پنهانى يكديگر جست و جو مكنيد. و از يكديگر غيبت مكنيد. آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ پس آن را ناخوش خواهيد داشت. و از خدا بترسيد، زيرا خدا توبه‌پذير و مهربان است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 124عمرِ تو مانند هَمیانِ(۴۴) زرستروز و شب مانندِ دینار اشمرستمی‌شمارد، می‌دهد زر بی وقوف(۴۵)تا که خالی گردد و آید خُسوف(۴۶)گر ز کُه بستانی و ننهی به جایاندر آید کوه ز آن دادن ز پایپس بنه بر جای هر دم را عوضتا زِ وَاسْجُد وَاقْتَرِب*۵ یابی غرضبنابراین به جای هر لحظه ای که از عمر از دست می دهی، از سجده و قرب به حضرت حق و مابه ازایی برای آن بگمار و تا از این طریق به مقصود حقیقی برسی.در تمامی کارها چندین مکوشجز به کاری که بُوَد در دین، مکوشعاقبت تو رفت خواهی ناتمامکارهایت اَبتَر(۴۷) و نانِ تو خامو آن عمارت کردنِ گور و لَحَد(۴۸)نه به سنگ است و به چوب و نه لُبَد*۶(۴۹)بلکه خود را در صفا گوری کنیدر مَنیِّ او کنی دفنِ مَنیخاکِ او گردی و مدفونِ غمشتا دمت یابد مددها از دمشگورخانه و قُبّه‌ها(۵۰) و کنگرهنبود از اصحابِ معنی آن سَرهبنگر اکنون زنده اطلس‌پوش راهیچ اطلس دست گیرد هوش را؟در عذابِ منکرست آن جانِ اوکژدمِ غم در دلِ غَمدانِ اواز برون، بر ظاهرش نقش و نگاروز درون، ز اندیشه‌ها او زار زارو آن یکی بینی در آن دَلقِ کُهَنچون نبات اندیشه و شِکَّر سُخَن*۵ قرآن کریم، سوره علق(۹۶)، آیه ۱۹Quran, Sooreh Alagh(#96), Line #19كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْنه چنین است که پندارد، فرمان او ننیوش و در پیشگاه خدا سجده آر و بدو بس نزدیک شو.*۶ قرآن کریم، سوره بلد(۹۰)، آیه ۶Quran, Sooreh Balad(#90), Line #60يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُبَدًاگوید: مال بسیار به کار بردم(۱) لَعل: نوعی سنگ قیمتی از ترکیبات آلومینیوم به ‌رنگ سرخ، مانند یاقوت، لب معشوق(۲) شِکَرخاییدن: شکر خوردن، کنایه از شیرین کام شدن (۳) کم زدن: خود را کم انگاشتن، فروتنی(۴) دَستان: مکر، حیله، تزویر(۵) بیختن: غربال کردن و الک کردن(۶) سَداد: راستی و درستی(۷) اَکرَمْتَهُ: گرامی داشتی او را- گرامی داشتن تو او را(۸) اَسْقَمْتَهُ: بیمار کردی او را- بیمار کردن تو او را(۹) مَزید: افزودنی، بسیاری(۱۰) قومِ زَحیر: مردم بیمار و آزار دهنده(۱۱) جَبّار: ستمگر، ظالم(۱۲) سِرگین‌دان: زباله دان(۱۳) خَس: انسان پست، فرومایه، ناکس(۱۴) خاضِع: فروتن، واضع کننده(۱۵) شحنه: داروغه، پاسبان شهر(۱۶) کِلاب: جمع کَلب به معنی سگ(۱۷) مِهان: بزرگان، جمع مِه(۱۸)‌ رَبِّ اَدْنی: پروردگار حقیر و نازل، منظور زورمندان و گردن کشان و هوس های بی ارزش دنیوی است(۱۹) مَصاف: جنگ(۲۰) آهوتَگ: آهوی بادپا، تَگ به معنی دویدن و با شتاب رفتن است(۲۱) دوردست: با بسط و تفصیل تمام(۲۲) طاغی: سرکش، طغیان‌کننده(۲۳) ماکِر: مکر کننده، فریبکار(۲۴) بِگلَر: امیر، بزرگ شهر، همان بیگلر ترکی است(۲۵) ‌نِعَم: جمع نِعمَة، نعمت(۲۶) بَلوی': سختی، گرفتاری(۲۷) سَقَم: بیماری(۲۸) ناصِح: نصیحت کننده(۲۹) مُمتَحَن: امتحان شده، محنت زده، پریشان روزگار(۳۰) نُصح: پند دادن، پند و اندرز(۳۱) نَدَم: پشیمانی، اندوه و افسوس(۳۲) طمعِ برگ: طمع رونق و نوا در امور جسمانی و مادی(۳۳) شَبان: چوپان(۳۴) حارِس: نگهبان(۳۵) شکوه: در اینجا به معنی ترس و هیبت آمده نه عظمت و جلال(۳۶) بَرد: دور شو، فعل امر از بَریدن(۳۷) پاره‌خوار: رشوه گیرنده، حرام خوار(۳۸) سَما: آسمان(۳۹) سبزفام: سبز رنگ(۴۰) غَمّاز: آشکار کننده، رسوا کننده(۴۱) اِخْسَؤُا: دور شوید(۴۲) چوبِ رَدّ: چوبی که مرغان و ستوران را با آن می رانند، چوب فراشان حکام را که با آن مردم را می رانند (۴۳) پور: پسر(۴۴) هَمیان: کیسۀ پول(۴۵) بی وقوف: بی توقف(۴۶) خُسوف: ماه گرفتگی(۴۷) اَبتَر: ناتمام، ناقص، بی‌فرزند(۴۸)‌ لَحَد: گور(۴۹) لُبَد: کثیر و بسیار(۵۰) قُبّه: بنایی که سقف آن گرد و برآمده باشد************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۶۲ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2562, Divan e Shamsیکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل داناییببین تو چاره‌ یی از نو که الحق سخت بیناییبسی دل‌ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابانبسی طوطی که آموزند از قندت شکرخاییزدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشقگر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرماییبرو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت رامن و عشق و شب تیره نگار و باده پیماییبیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشتکه عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزاییدلا آخر نمی‌گویی کجا شد مکر و دستانتچو جام از دست جان نوشی از آن بی‌دست و بی‌پاییبه هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می‌بیزیچه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریاییمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 839جهد بی توفیق خود کس را مباددر جهان والله اعلم بالسدادالهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۷۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2979نفس را زین صبر می‌کن منحنیشکه لئیم ست و نسازد نیکویشبا کریمی گر کنی احسان سزدمر یکی را او عوض هفصد دهدبا لئیمی چون کنی قهر و جفابنده‌ای گردد تو را بس با وفاکافران کارند در نعمت جفاباز در دوزخ نداشان ربنامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2993معبد مرد کریم اکرمتهمعبد مرد لئیم اسقمتهسبب عبادت شخص بزرگوار، اینست که تو او را گرامی بداری و سبب عبادت شخص فرومایه اینست که او را بیمار کنی.مر لئیمان را بزن تا سر نهندمر کریمان را بده تا بر دهندلاجرم حق هر دو مسجد آفریددوزخ آنها را و اینها را مزیدساخت موسی قدس در باب صغیرتا فرود آرند سر قوم زحیرزآنکه جباران بدند و سرفرازدوزخ آن باب صغیر است و نیازمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2998بیان آنکه حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخَّر کردن جباران که مسخَّرِ حق نباشند ساخته است چنانکه موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن که اُدخُلُوا الباب سُجَّداً و قُولُوا حِطَّةٌقرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۵۸Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #58وَإِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هَٰذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْهَا حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدًا وَادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَقُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ ۚ وَسَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَیاد آرید زمانی را که گفتیم: در این قریه (بیت المقدس) در آیید و از نعمت های فراوان آن هر چه می خواهید بخورید و از آن در (معبد بیت المقدس) با خضوع و فروتنی در آیید و بگوید: خداوندا گناهان ما را بریز تا ما شما را بیامرزیم و به نیکوکاران پاداش بیشتری دهیم.آن چنانکه حق ز گوشت و استخواناز شهان باب صغیری ساخت هاناهل دنیا سجدهٔ ایشان کنندچونکه سجدهٔ کبریا را دشمن اندساخت سرگین‌دانکی محرابشاننام آن محراب میر و پهلوانلایق این حضرت پاکی نه‌ایدنیشکر پاکان شما خالی‌ نه ایدآن سگان را این خسان خاضع شوندشیر را عارست کو را بگروندگربه باشد شحنه هر موش‌خوموش که بود تا ز شیران ترسد اوخوف ایشان از کلاب حق بودخوفشان کی ز آفتاب حق بودربی الاعلاست ورد آن مهانرب ادنی درخورِ این ابلهانموش کی ترسد ز شیران مصافبلکه آن آهوتگان مشک‌نافرو به پیش کاسه‌لیس ای دیگ‌لیستوش خداوند و ولی نعمت نویسبس کن ار شرحی بگویم دوردستخشم گیرد میر و هم داند که هستحاصل این آمد که بد کن ای کریمبا لئیمان تا نهد گردن لئیمبا لئیم نفس چون احسان کندچون لئیمان نفس بد کفران کندزین سبب بد که اهل محنت شاکرنداهل نعمت طاغیندو ماکرندهست طاغی بگلرِ زرین‌قباهست شاکر خستهٔ صاحب‌عباشکر کی روید ز املاک و نعمشکر می‌روید ز بلوی و سقممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 138بازگشتن به حکایت پیلگفت ناصح بشنوید این پند منتا دل و جانتان نگردد ممتحنبا گیاه و برگ ها قانع شویددر شکارِ پیل‌بچگان کم رویدمن برون کردم ز گردن وام نصحجز سعادت کی بود انجام نصحمن به تبلیغ رسالت آمدمتا رهانم مر شما را از ندم*۱هین مبادا که طمع رهتان زندطمع برگ از بیخهاتان بر کنداین بگفت و خیر بادی کرد و رفتگشت قحط و جوعشان در راه زفتناگهان دیدند سوی جاده‌ایپورِ پیلی فربهی نوزاده‌ایاندر افتادند چون گرگان مستپاک خوردندش فرو شستند دستآن یکی همره نخورد و پند دادکه حدیث آن فقیرش بود یاداز کبابش مانع آمد آن سخنبخت نو بخشد تو را عقل کهنپس بیفتادند و خفتند آن همهو آن گرسنه چون شبان اندر رمهدید پیلی سهمناکی می‌رسیداولا آمد سوی حارس دویدبوی می‌کرد آن دهانش را سه بارهیچ بویی زو نیامد ناگوارچند باری گرد او گشت و برفتمر ورا نآزرد آن شه‌پیل زفتمر لب هر خفته‌ای را بوی کردبوی می‌آمد ورا ز آن خفته مرداز کباب پیل‌زاده خورده بودبر درانید و بکشتش پیل زوددر زمان او یک به یک را زآن گروهمی‌درانید و نبودش ز آن شکوهبر هوا انداخت هر یک را گزافتا همی‌زد بر زمین می‌شد شکافای خورندهٔ خون خلق از راه بردتا نه آرد خون ایشانت نبرد*۲مال ایشان خون ایشان دان یقینز آنکه مال از زور آید در یمینمادرِ آن پیل‌بچگان کین کشدپیل بچه‌خواره را کیفر کشدپیل‌بچه می‌خوری ای پاره‌خوارهم بر آرد خصم پیل از تو دماربوی رسوا کرد مکراندیش راپیل داند بوی طفل خویش راآنکه یابد بوی حق را از یمنچون نیابد بوی باطل را ز منمصطفی چون برد بوی از راه دورچون نیابد از دهان ما بخورهم بیابد لیک پوشاند ز مابوی نیک و بد بر آید بر سماتو همی‌خسپی و بوی آن حراممی‌زند بر آسمان سبزفامهمره انفاس زشتت می‌شودتا به بوگیران گردون می‌رودبوی کبر و بوی حرص و بوی آزدر سخن گفتن بیاید چون پیازگر خوری سوگند من کی خورده‌اماز پیاز و سیر تقوی کرده‌امآن دم سوگند غمازی کندبر دماغ همنشینان بر زندپس دعاها رد شود از بوی آنآن دل کژ می‌نماید در زباناخسؤا*۳ آید جواب آن دعاچوب رد باشد جزای هر دغاخطاب دور شوید در پاسخ آن دعایی است که از زبان بددلان بر می آید، پاداش هر حیله و ترفندی چوبِ رَدّ است.گر حدیثت کژ بود معنیت راستآن کژی لفظ مقبول خداست*۱ قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۶۲Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #62أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنْصَحُ لَكُمْ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَرسالت های پروردگار خویش به شما می رسانم و اندرز شما گویم و دانم از خدا آنچه نمی دانید*۲ حدیثمال مسلمان ( خلق )  همانند خونش حرام است*۳ قرآن کریم، سوره مؤمنون(۲۳)، آیه ۱۰۸Quran, Sooreh Momenoon(#23), Line #108قَالَ اخْسَئُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِگويد: در آتش گم شويد و با من سخن مگوييد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 105هر دهان را پیل بویی می‌کندگرد معدهٔ هر بشر بر می‌تندتا کجا یابد کباب پورِ خویشتا نماید انتقام و زورِ خویشگوشت های بندگان حق خوریغیبت ایشان کنی کیفر بری*۴هان که بویای دهانتان خالق استکی برد جان غیرِ آن کو صادق است*۴ قرآن کریم، سوره حجرات(۴۹)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Hojorat(#49), Line #12يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ۖ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌاى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از گمان فراوان بپرهيزيد. زيرا پاره‌اى از گمانها در حد گناه است. و در كارهاى پنهانى يكديگر جست و جو مكنيد. و از يكديگر غيبت مكنيد. آيا هيچ يك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ پس آن را ناخوش خواهيد داشت. و از خدا بترسيد، زيرا خدا توبه‌پذير و مهربان است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 124عمرِ تو مانند همیان زرستروز و شب مانند دینار اشمرستمی‌شمارد می‌دهد زر بی وقوفتا که خالی گردد و آید خسوفگر ز که بستانی و ننهی به جایاندر آید کوه ز آن دادن ز پایپس بنه بر جای هر دم را عوضتا زِ واسجد واقترِب*۵ یابی غرضبنابراین به جای هر لحظه ای که از عمر از دست می دهی، از سجده و قرب به حضرت حق و مابه ازایی برای آن بگمار و تا از این طریق به مقصود حقیقی برسی.در تمامی کارها چندین مکوشجز به کاری که بود در دین مکوشعاقبت تو رفت خواهی ناتمامکارهایت ابتر و نان تو خامو آن عمارت کردن گور و لحدنه به سنگ است و به چوب و نه لبد*۶بلکه خود را در صفا گوری کنیدر منی او کنی دفن منیخاک او گردی و مدفون غمشتا دمت یابد مددها از دمشگورخانه و قبه‌ها و کنگرهنبود از اصحاب معنی آن سرهبنگر اکنون زنده اطلس‌پوش راهیچ اطلس دست گیرد هوش رادر عذاب منکرست آن جان اوکژدم غم در دل غمدان اواز برون بر ظاهرش نقش و نگاروز درون ز اندیشه‌ها او زار زارو آن یکی بینی در آن دلق کهنچون نبات اندیشه و شکر سخن*۵ قرآن کریم، سوره علق(۹۶)، آیه ۱۹Quran, Sooreh Alagh(#96), Line #19كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْنه چنین است که پندارد، فرمان او ننیوش و در پیشگاه خدا سجده آر و بدو بس نزدیک شو.*۶ قرآن کریم، سوره بلد(۹۰)، آیه ۶Quran, Sooreh Balad(#90), Line #60يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُبَدًاگوید: مال بسیار به کار بردم

09.05.2018

Ganje Hozour audio Program #726

برنامه صوتی شماره ۷۲۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۲۷ اوت ۲۰۱۸ ـ ۶ شهریورPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2570, Divan e Shamsپنهان به میانِ ما می‌گردد سلطانیو اندر حَشَرِ(۱) موران، افتاده سلیمانیمی‌بیند و می‌داند، یک یک سِرِ یاران راامروز در این مجمع شاهنشهِ سِردانیاسرار بر او ظاهر، همچون طَبَقِ حلواگر مکر کند دزدی، ور راست رود جانینیک و بدِ هر کس را، از تخته پیشانی(۲)می‌بیند و می‌خواند، با تجربه خط خوانیدر مَطبَخِ ما آمد، یک بی‌من و بی‌ماییتا شور دراندازد، بر ما و نمکدانیامروز سَماعِ ما، چون دل سبکی داردیا رب تو نگهدارش ز آسیبِ گران جانیآن شیشه دلی(۳) کز دی، بگریخت چو نامردانامروز همی‌آید پر شرم و پشیمانیصد سال اگر جایی، بگریزد و بستیزدپرگریه و غم باشد بی‌ دولتِ خندانیخورشید چه غم دارد، ار خشم کند گازُر(۴)؟خاموش، که بازآید بلبل به گلستانیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3781با سلیمان، پای در دریا بنهتا چو داود، آب سازد صد زرهآن سلیمان، پیشِ جمله حاضرستلیک غیرت چشم‌بند و ساحرستتا ز جهل و خوابناکیّ و فضولاو به پیشِ ما و ما از وی مَلول(۵)تشنه را دردِ سر آرد بانگِ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سَعد(۶)چشمِ او مانده ست در جوی روانبی ‌خبر از ذوقِ آبِ آسمانمَرکبِ همّت سوی اسباب رانداز مُسَبِّب لاجَرَم محروم ماندآنکه بیند او مُسَبِّب را عَیانکی نهد دل بر سبب های جهان؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3182فعلِ توست این غُصه‌های دَم به دَماین بُوَد معنی قَدْ جَفَّ الْقَلَم*که نگردد سنّتِ ما از رَشَد(۷)نیک را نیکی بود، بد راست بَدکار کن هین که سلیمان زنده استتا تو دیوی، تیغِ او بُرَّنده استچون فرشته گشت، از تیغ ایمنی ستاز سلیمان هیچ او را خوف نیستحکمِ او بر دیو باشد نه مَلَکرنج در خاک ست، نه فوقِ فلکترک کن این جبر را که بس تهی ستتا بدانی سِرِّ سِرِّ جبر چیستترک کن این جبرِ جمعِ مَنبَلان(۸)تا خبر یابی از آن جبرِ چو جانترکِ معشوقی کن و کن عاشقیای گمان برده که خوب و فایقی(۹)ای که در معنی ز شب خامُش‌تریگفتِ خود را چند جویی مشتری؟سَر بجنبانند پیشت بهرِ تورفت در سودای ایشان دَهرِ(۱۰) تو* حديثجَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍخشك شد قلم به آنچه سزاوار بودی.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 998مارگیر از بهر حیرانیِّ خلقمار گیرد، اینت(۱۱) نادانیِّ خلقآدمی کوهی ست، چون مفتون شود؟کوه اندر مار، حیران چون شود؟خویشتن نشناخت مسکین آدمیاز فزونی آمد و شد در کمیخویشتن را آدمی ارزان فروختبود اطلس، خویش بر دلقی بدوختصد هزاران مار و کُه(۱۲)، حیرانِ اوستاو چرا حیران شدست و ماردوست؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 412بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی دهشد ز حد، هین باز گرد ای یارِ گُرد(۱۳)روستایی، خواجه را بین خانه بُردقصهٔ اهل سَبا یک گوشه نِهآن بگو کان خواجه چون آمد به ده؟روستایی در تملّق شیوه کرد(۱۴)تا که حَزمِ(۱۵) خواجه را کالیوه(۱۶) کرداز پیام اندر پیام، او خیره شدتا زلالِ حزمِ خواجه تیره شدهم از اینجا کودکانش در پسندنَرتَع و نَلعَب به شادی می‌زدنداز این طرف نیز بچه های خواجه با شادی و خرسندی می گفتند: می رویم گردش و بازی می کنیم.همچو یوسف، کِش ز تقدیرِ عجبنَرتَع و نَلعَب** ببُرد از ظِلِّ(۱۷) اَبمانند یوسف که بر اثر تقدیر و سرنوشت شگفت انگیز، جمله گردش کنیم و بازی کنیم او را از سایه پدر بیرون برد.آن نه بازی، بلکه جان بازی است آنحیله و مکر و دَغاسازی(۱۸) است آنآن، بازی نیست بلکه جان بازی است. و حیله و فریب و نیرنگبازی است. (لهو و لعبی که من ذهنی به آن می پردازد هلاکت است).هرچه از یارت جدا اندازد آنمشنو آن را، کان زیان دارد، زیانگر بُوَد آن سودِ صد در صد، مگیربهر زر، مَسکُل(۱۹) ز گَنجور(۲۰) ای فقیراین شنو که چند یزدان زَجر(۲۱) کردگفت اصحابِ نَبی را گرم و سردز آنکه بر بانگِ دهل در سالِ تنگجمعه را کردند باطل بی درنگ***تا نباید دیگران ارزان خرندز آن جَلَب(۲۲) صرفه ز ما ایشان برندماند پیغمبر به خلوت در نمازبا دو سه درویشِ ثابت، پُر نیازگفت: طبل و لَهو و بازرگانییچونتان ببرید از رَبّانیی؟قَد فَضَضتُم نَحوَ قَمحٍ هائِماًثُمَ خَلَّیتُم نَبیّاً قائِماًبراستی که شما به حالتی سرگشته به سوی گندم شتافتید وآنگاه پیغمبر خود را در حالی که ایستاده بود، تنها گذاشتید.بهرِ گندم، تخمِ باطل کاشتیدو آن رسولِ حق را بگذاشتیدصحبت او خَیرِ مِن لَهوست و مالبین که را بگذاشتی؟ چشمی بمالدر حالی که همنشینی با رسول خدا از سرگرمی و دارایی بهتر است. چشمانت را بمال و سپس نگاه کن ببین چه کسی را رها کرده ای؟خود نشد حرص شما را این یقینکه منم رَزّاق(۲۳) و خَیرُ الرّازقین(۲۴)آنکه گندم را ز خود روزی دهدکی توکّل هات را ضایع نهد؟از پی گندم، جدا گشتی از آنکه فرستادست گندم ز آسمان** قرآن کریم، سوره يوسف(۱۲)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #12أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَفردا او را با ما بفرست تا بگردد و بازى كند و ما نگهدارش هستيم.*** قرآن کریم، سوره جمعه(۶۲)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Jome(#62), Line #11وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا ۚ قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ ۚ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَو چون تجارتى يا بازيچه‌اى بينند پراكنده مى‌شوند و به جانب آن مى‌روند و تو را همچنان ايستاده رها مى‌كنند. بگو: آنچه در نزد خداست از بازيچه و تجارت بهتر است. و خدا بهترين روزى‌دهندگان است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 818رُستم ارچه با سَر و سِبلَت(۲۵) بُوَددامِ پاگیرش یقین شهوت بُوَدهمچو من از مستیِ شهوت بِبُرمستیِ شهوت ببین اندر شترباز این مستیِّ شهوت در جهانپیش مستیِّ مَلَک(۲۶) دان مُستَهان(۲۷)مستیِ آن مستیِ این بشکنداو به شهوت التفاتی کی کند؟آبِ شیرین تا نخوردی، آبِ شورخوش بُوَد، خوش چون درون دیده نورقطره‌ای از باده‌های آسمانبرکَنَد جان را ز می وز ساقیانتا چه مستی ها بُوَد اَملاک راوز جَلالَت روح های پاک راکه به بویی دل در آن می بسته‌اندخُمِّ بادهٔ این جهان بشکسته‌اندجز مگر آنها که نومیدند و دورهمچو کُفّاری نهفته در قُبور(۲۸)ناامید از هر دو عالَم گشته‌اندخارهای بی‌نهایت کِشته‌اندپس ز مستی ها بگفتند ای دریغبر زمین باران بدادیمی، چو میغ(۲۹)گستریدیمی درین بیدادجا(۳۰)عدل و انصاف و عبادات و وفااین بگفتند و قضا می‌گفت: بیست(۳۱)پیشِ پاتان دامِ ناپیدا بسی استهین مدو گستاخ در دشتِ بلاهین مران کورانه اندر کربلا(۳۲)که ز موی و استخوانِ هالِکان(۳۳)می‌نیابد راه پای سالکانجملهٔ راه، استخوان و موی و پیبس که تیغِ قهر لاشَی(۳۴) کرد شَیگفت حق که بندگانِ جفتِ عَونبر زمین آهسته می‌رانند و هَون(۳۵)****حق تعالی فرموده است: بندگانی که مشمول یاری و عنایت حق قرار گرفته اند، در روی زمین به آهستگی و فروتنی، (تسلیم و فضا گشایی)، گام بر می دارند. پا برهنه چون رود در خارزار؟جز به وقفه و فِکرَت(۳۶) و پرهیزگاراین قضا می‌گفت، لیکن گوششانبسته بود اندر حجابِ جوششانچشم ها و گوش ها را بسته‌اندجز مر آنها را که از خود رَسته‌اندجز عنایت که گشاید چشم را؟جز محبّت که نشاند خشم را؟جهدِ بی توفیق خود کس را مباددر جهان، وَاللهُ اَعلَم بِالسَّداد(۳۷)الهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.**** قرآن کریم، سوره فرقان(۲۵)، آیه ۶۳Quran, Sooreh Forghan(#25), Line #63وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًاو بندگان خاصّ خدا آنان اند که می روند بر زمین، نرم و آهسته، و چون به ایشان خطاب کنند: نادان. بگویند سخنی خوب و بایسته.و بندگان خاصّ خدا آنان اند که در روی زمین با تسلیم و فضا گشایی و با خرد ورزی زندگی می کنند. و اگر به ایشان خطاب کنند: «نادان»، ایشان در مقابل آن فضا گشایی می کنند و سخنی خوب و بایسته می گویند.(۱) حَشَر: جمعیت، گروه(۲) تخته پیشانی: لوح سرنوشت(۳) شیشه دل: نازک دل، زود رنج(۴) گازُر: رختشوی، جامه شوی(۵) مَلول: افسرده، اندوهگین(۶) سَعد: خجسته، مبارک(۷) رَشَد: هدايت، به راه راست رفتن، از گمراهی درآمدن(۸) مَنبَل: تنبل، کاهل، بیکار(۹) فایق: چیره، مسلط، برتر(۱۰) دَهر: زمانه، زندگی این لحظه که بی پایان است و اول و آخر ندارد(۱۱) اینت: این تو را، هم برای تحسین و هم تعجب به کار میرود(۱۲) کُه: کوه(۱۳) گُرد: دلیر، دلاور، پهلوان(۱۴) شیوه کردن: نکو کردن کاری، در اینجا به معنی فریب دادن و غدر کردن(۱۵) حَزم: هوشیاری و آگاهی، دوراندیشی در امری(۱۶) کالیوه: حیران و سرگردان، پریشان(۱۷) ظِلّ: سایه(۱۸) دَغا: مکر، نیرنگ، فریب(۱۹) سِکُلیدن: گسلیدن، جدا کردن، گسستن(۲۰) گَنجور: صاحب گنج(۲۱) زَجر: بازداشتن، آزار دادن، اذیت کردن، سرزنش نمودن(۲۲) جَلَب: آنچه از شهری به شهر دیگر صادر کنند.(۲۳) رَزّاق: روزی دهنده(۲۴) خَیرُ الرّازقین: بهترین روزی دهنده(۲۵) سِبلَت: سبیل(۲۶)‌ مَلَک: فرشته(۲۷) مُستَهان: خوار و بیمقدار(۲۸) قُبور: جمع قبر، گورها(۲۹) میغ: ابر(۳۰) بیدادجا: جای ستمکاری(۳۱) بیست: مخفف بایست، از ایستادن(۳۲) کربلا: منظور جایگاه رنج و ابتلا(۳۳) هالِکان: کشته شدگان(۳۴) لاشَی: لاشَیء: نیست، معدوم(۳۵) هَون: نرمی و آسانی(۳۶) فِکرَت: اندیشه(۳۷) سَداد: راستی و درستی************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2570, Divan e Shamsپنهان به میان ما می‌گردد سلطانیو اندر حشرِ موران افتاده سلیمانیمی‌بیند و می‌داند یک یک سرِ یاران راامروز در این مجمع شاهنشه سردانیاسرار بر او ظاهر همچون طبق حلواگر مکر کند دزدی ور راست رود جانینیک و بد هر کس را از تخته پیشانیمی‌بیند و می‌خواند با تجربه خط خوانیدر مطبخ ما آمد یک بی‌من و بی‌ماییتا شور دراندازد بر ما و نمکدانیامروز سماع ما چون دل سبکی داردیا رب تو نگهدارش ز آسیب گران جانیآن شیشه دلی کز دی بگریخت چو نامردانامروز همی‌آید پر شرم و پشیمانیصد سال اگر جایی بگریزد و بستیزدپرگریه و غم باشد بی‌ دولت خندانیخورشید چه غم دارد ار خشم کند گازرخاموش که بازآید بلبل به گلستانیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3781با سلیمان پای در دریا بنهتا چو داود آب سازد صد زرهآن سلیمان پیش جمله حاضرستلیک غیرت چشم‌بند و ساحرستتا ز جهل و خوابناکی و فضولاو به پیش ما و ما از وی ملولتشنه را درد سر آرد بانگ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سعدچشم او مانده ست در جوی روانبی ‌خبر از ذوق آب آسمانمرکب همت سوی اسباب رانداز مسبب لاجرم محروم ماندآنکه بیند او مسبب را عیانکی نهد دل بر سبب های جهانمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3182فعلِ توست این غصه‌های دم به دماین بود معنی قد جف القلم*که نگردد سنت ما از رشدنیک را نیکی بود بد راست بدکار کن هین که سلیمان زنده استتا تو دیوی تیغ او برنده استچون فرشته گشت از تیغ ایمنی ستاز سلیمان هیچ او را خوف نیستحکم او بر دیو باشد نه ملکرنج در خاک ست نه فوق فلکترک کن این جبر را که بس تهی ستتا بدانی سر سر جبر چیستترک کن این جبرِ جمع منبلانتا خبر یابی از آن جبرِ چو جانترک معشوقی کن و کن عاشقیای گمان برده که خوب و فایقیای که در معنی ز شب خامش‌تریگفت خود را چند جویی مشتریسر بجنبانند پیشت بهرِ تورفت در سودای ایشان دهرِ تو* حديثجَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍخشك شد قلم به آنچه سزاوار بودی.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۹۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 998مارگیر از بهر حیرانی خلقمار گیرد اینت نادانی خلقآدمی کوهی ست چون مفتون شودکوه اندر مار حیران چون شودخویشتن نشناخت مسکین آدمیاز فزونی آمد و شد در کمیخویشتن را آدمی ارزان فروختبود اطلس خویش بر دلقی بدوختصد هزاران مار و که حیران اوستاو چرا حیران شدست و ماردوستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 412بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی دهشد ز حد هین باز گرد ای یارِ گردروستایی خواجه را بین خانه بردقصهٔ اهل سبا یک گوشه نهآن بگو کان خواجه چون آمد به دهروستایی در تملّق شیوه کردتا که حزم خواجه را کالیوه کرداز پیام اندر پیام او خیره شدتا زلال حزم خواجه تیره شدهم از اینجا کودکانش در پسندنرتع و نلعب به شادی می‌زدنداز این طرف نیز بچه های خواجه با شادی و خرسندی می گفتند: می رویم گردش و بازی می کنیم.همچو یوسف کش ز تقدیرِ عجبنرتع و نلعب** ببرد از ظل ابمانند یوسف که بر اثر تقدیر و سرنوشت شگفت انگیز، جمله گردش کنیم و بازی کنیم او را از سایه پدر بیرون برد.آن نه بازی بلکه جان بازی است آنحیله و مکر و دغاسازی است آنآن، بازی نیست بلکه جان بازی است. و حیله و فریب و نیرنگبازی است. (لهو و لعبی که من ذهنی به آن می پردازد هلاکت است).هرچه از یارت جدا اندازد آنمشنو آن را کان زیان دارد زیانگر بود آن سود صد در صد مگیربهر زر مسکل ز گنجور ای فقیراین شنو که چند یزدان زجر کردگفت اصحاب نبی را گرم و سردز آنکه بر بانگ دهل در سال تنگجمعه را کردند باطل بی درنگ***تا نباید دیگران ارزان خرندز آن جلب صرفه ز ما ایشان برندماند پیغمبر به خلوت در نمازبا دو سه درویشِ ثابت پر نیازگفت طبل و لهو و بازرگانییچونتان ببرید از ربانییقد فضضتم نحو قمح هائماثم خلیتم نبیا قائمابراستی که شما به حالتی سرگشته به سوی گندم شتافتید وآنگاه پیغمبر خود را در حالی که ایستاده بود، تنها گذاشتید.بهر گندم تخم باطل کاشتیدو آن رسول حق را بگذاشتیدصحبت او خیرِ من لهوست و مالبین که را بگذاشتی چشمی بمالدر حالی که همنشینی با رسول خدا از سرگرمی و دارایی بهتر است. چشمانت را بمال و سپس نگاه کن ببین چه کسی را رها کرده ای؟خود نشد حرص شما را این یقینکه منم رزاق و خیر الرازقینآنکه گندم را ز خود روزی دهدکی توکل هات را ضایع نهداز پی گندم جدا گشتی از آنکه فرستادست گندم ز آسمان** قرآن کریم، سوره يوسف(۱۲)، آیه ۱۲Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #12أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَفردا او را با ما بفرست تا بگردد و بازى كند و ما نگهدارش هستيم.*** قرآن کریم، سوره جمعه(۶۲)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Jome(#62), Line #11وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا ۚ قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ ۚ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَو چون تجارتى يا بازيچه‌اى بينند پراكنده مى‌شوند و به جانب آن مى‌روند و تو را همچنان ايستاده رها مى‌كنند. بگو: آنچه در نزد خداست از بازيچه و تجارت بهتر است. و خدا بهترين روزى‌دهندگان است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 818رستم ارچه با سر و سبلت بوددام پاگیرش یقین شهوت بودهمچو من از مستی شهوت ببرمستی شهوت ببین اندر شترباز این مستی شهوت در جهانپیش مستی ملک دان مستهانمستی آن مستی این بشکنداو به شهوت التفاتی کی کندآبِ شیرین تا نخوردی آب شورخوش بود خوش چون درون دیده نورقطره‌ای از باده‌های آسمانبرکند جان را ز می وز ساقیانتا چه مستی ها بود املاک راوز جلالت روح های پاک راکه به بویی دل در آن می بسته‌اندخم بادهٔ این جهان بشکسته‌اندجز مگر آنها که نومیدند و دورهمچو کفاری نهفته در قبورناامید از هر دو عالم گشته‌اندخارهای بی‌نهایت کشته‌اندپس ز مستی ها بگفتند ای دریغبر زمین باران بدادیمی چو میغگستریدیمی درین بیدادجاعدل و انصاف و عبادات و وفااین بگفتند و قضا می‌گفت بیستپیش پاتان دام ناپیدا بسی استهین مدو گستاخ در دشت بلاهین مران کورانه اندر کربلاکه ز موی و استخوان هالکانمی‌نیابد راه پای سالکانجملهٔ راه استخوان و موی و پیبس که تیغ قهر لاشی کرد شیگفت حق که بندگان جفت عونبر زمین آهسته می‌رانند و هون****حق تعالی فرموده است: بندگانی که مشمول یاری و عنایت حق قرار گرفته اند، در روی زمین به آهستگی و فروتنی، (تسلیم و فضا گشایی)، گام بر می دارند. پا برهنه چون رود در خارزارجز به وقفه و فکرت و پرهیزگاراین قضا می‌گفت لیکن گوششانبسته بود اندر حجاب جوششانچشم ها و گوش ها را بسته‌اندجز مر آنها را که از خود رسته‌اندجز عنایت که گشاید چشم راجز محبت که نشاند خشم راجهد بی توفیق خود کس را مباددر جهان والله اعلم بالسدادالهی که در این جهان، کسی گرفتار تلاش بیهوده (کار بی مزد یا کوشش بدون موفقیت) نشود. خداوند به راستی و درستی داناتر است.**** قرآن کریم، سوره فرقان(۲۵)، آیه ۶۳Quran, Sooreh Forghan(#25), Line #63وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًاو بندگان خاصّ خدا آنان اند که می روند بر زمین، نرم و آهسته، و چون به ایشان خطاب کنند: نادان. بگویند سخنی خوب و بایسته.و بندگان خاصّ خدا آنان اند که در روی زمین با تسلیم و فضا گشایی و با خرد ورزی زندگی می کنند. و اگر به ایشان خطاب کنند: «نادان»، ایشان در مقابل آن فضا گشایی می کنند و سخنی خوب و بایسته می گویند.

08.29.2018

Ganje Hozour audio Program #725

برنامه صوتی شماره ۷۲۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۲۰ اوت ۲۰۱۸ ـ ۳۰ مردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2571, Divan e Shamsای شاهِ مسلمانان، وی جانِ مسلمانیپنهان شده و افکنده در شهر پریشانیای آتشِ در آتش، هم می‌کُش و هم می‌کَشسلطانِ سَلاطینی(۱)، بر کُرسیِ(۲) سُبحانیشاهنشهِ هر شاهی، صد اختر و صد ماهیهر حکم که می‌خواهی، می‌کن، که همه جانیگفتی که: تو را یارم، رختِ تو نگهدارماز شیر عجب باشد، بس نادِره(۳) چوپانیگر نیست و گر هستم، گر عاقل و گر مستمور هیچ نمی‌دانم، دانم که تو می‌دانیگر در غم و در رنجم، در پوست نمی‌گنجمکز بهرِ چو تو عیدی، قربانم و قربانیگه چون شبِ یغمایی(۴)، هر مُدرِکه(۵) برباییروز از تنِ همچون شب، چون صبح برون رانیگه جامه بگردانی، گویی که: رسولم منیا رب، که چه گردد جان، چون جامه بگردانیدر رزم تویی فارِس(۶)، بر بام تویی حارِس(۷)آن چیست عجب، جز تو کو را تو نگهبانی؟ای عشق تویی جمله، بر کیست تو را حمله؟ای عشق عدم‌ها را، خواهی که برنجانی؟ای عشق تویی تنها، گر لطفی و گر قهریسُرنای(۸) تو می‌نالد، هم تازی(۹) و سُریانی(۱۰)گر دیده ببندی تو، ور هیچ نخندی توفَرِّ تو همی‌تابد، از تابشِ پیشانیپنهان نتوان بردن در خانه چراغی راای ماه، چه می‌آیی در پرده پنهانی؟ای چشم نمی‌بینی، این لشکرِ سلطان را؟وی گوش نمی‌نوشی(۱۱)، این نوبتِ سلطانی(۱۲)؟گفتم که به چه دهی آن؟ گفتا که به بذلِ جانگنجی است به یک حَبّه، در غایَتِ(۱۳) ارزانیلاحَول کجا راند، دیوی که تو بگماریباران نکند ساکن، گردی که تو ننشانیچون سرمه جادویی در دیده کشی دل راتَمییز(۱۴) کجا ماند در دیده انسانی؟هر نیست بُوَد هستی در دیده از آن سرمههر وَهم بَرَد دستی از عقل به آسانیاز خاکِ درت باید در دیده دل سرمهتا سوی درت آید جوینده ربّانیتا جزو به کل تازد، حَبّه سوی کان یازَد(۱۵)قطره سوی بَحر آید، از سیلِ کُهِستانی(۱۶)نی سیل بُوَد اینجا، نی بَحر بُوَد آنجاخامش، که نشد ظاهر هرگز سِرِ روحانیقرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۶۷Quran, Sooreh Ale Emraan(#3), Line #67مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلَا نَصْرَانِيًّا وَلَٰكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَابراهيم نه يهودى بود نه نصرانى، بلكه حنيفى مسلمان بود. و از مشركان نبود.قرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۱۰۱Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #101از زبان یوسف…تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ…مرا مسلمان بميران و قرين شايستگان ساز.قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۳۲Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #132از زبان ابراهیم به یعقوب و سایر فرزندانش…فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ…نمیرید مگر اینکه مسلمان باشیدقرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۵۲Quran, Sooreh Ale Emraan(#3), Line #52…قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ آمَنَّا بِاللَّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَاز زبان حواریون به عیسی…حواريون گفتند: ما ياران خداييم. به خدا ايمان آورديم. شهادت ده كه ما مسلمان (تسليم) هستيم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4177لیک مقصودِ ازل، تسلیمِ توستای مسلمان بایدت تسلیم جُستای نخود می‌جوش اندر اِبتِلاتا نه هستی و نه خود مانَد تو رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1727گفت موسی: های، بس مُدبِر(۱۷) شدیخود مسلمان ناشده کافر شدیمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3011, Divan e Shamsهر نَفَسی از درون، دلبرِ روحانییعَربَده آرَد مرا، از رهِ پنهانییفتنه و ویرانیَم، شور و پریشانیَمبرد مسلمانیَم، وایِ مسلمانییگفت مرا: می خوری، یا چه گمان می‌بریکیست برون از گمان، جز دلِ رَبّانیی(۱۸)؟مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۳۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1639, Divan e Shamsگیر ای دلِ من، عنانِ آن شاهنشاهامشب برِ من قُنُق(۱۹) شو، ای روت چو ماهور گوید: فردا، مشنو، زود بگویلاحَولَ وَلا قُوَّةَ اِلّا بِالله(۲۰)مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۲۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1621, Divan e Shamsجانیست غذای او غم و اندیشهجانی دگر است همچو شیرِ بیشهاندیشه چو تیشه است، گزافه(۲۱) مندیشهان تا نزنی تو پای خود را تیشهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 389بویِ شیرِ خشم دیدی؟ باز گردبا مناجات و حَذَر(۲۲) اَنباز(۲۳) گردمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۶۱۰  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 610, Divan e Shamsتا مدرسه و مناره ویران نشوداحوالِ قَلَندَری به سامان نشودتا ایمان کفر و کفر ایمان نشودیک بندهٔ حق به حق، مسلمان نشودمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۷۲۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1729, Divan e Shamsای دل تو دمی مطیعِ سبحان نشدیوز کارِ بدت هیچ پشیمان نشدیصوفی و فقیه و زاهد و دانشمنداین جمله شدی ولی مسلمان نشدیمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1646, Divan e Shamsمیدانِ فراخ و مردِ میدانی نهاحوالِ جهان چنانکه میدانی نهظاهرهاشان به اولیا ماند، لیکدر باطنشان بوی مسلمانی نهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 686گر نبودی امتحانِ هر بدیهر مُخَنَّث(۲۴) در وَغا(۲۵) رستم بُدیمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۷۵۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 756, Divan e Shamsهر دل که درو مِهرِ تو پنهان نَبُوَدکافر بُوَد آن دل و مسلمان نَبُوَدشهری که درو هیبتِ سلطان نَبُوَدویران شده گیر، اگرچه ویران نَبُوَدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۴۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2451هیچ کافر را به خواری منگریدکه مسلمان مُردنَش باشد امیدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1364باز فرمود او که اندر هر قضامر مسلمان را رضا باید، رضامولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۵۰  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1650, Divan e Shamsهم آینه‌ایم، هم لقائیم همهسرمستِ پیالهء بقائیم همههم دافِعِ(۲۶) رنج و هم شفائیم همههم آب حیات و هم سَقائیم همهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 673مستیی کآید ز بوی شاهِ فردصد خُمِ می در سر و مغز آن نکردمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1649, Divan e Shamsهر چند در این پرده اسیرید همهزین پرده برون روید، امیرید همهآن آبِ حیات خلق را می‌گویدبر ساحلِ جویِ ما بمیرید همهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 677سوی خود، اَعمی'(۲۷) شدم از حق بصیرپس مُعافم از قَلیل(۲۸) و از کَثیر(۲۹)نسبت به هستی مجازی خودم کور شدم ولی نسبت به هستی حقیقی خداوند بینا گشتم، از اینرو از تکالیف و رسوم کوچک و بزرگ رها شده ام.مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۸  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1648, Divan e Shamsهین نوبتِ صبر آمد و ماهِ روزهروزی دو مگو ز کاسه و از کوزهبر خوانِ فلک گرد پیِ دَریوزه(۳۰)تا پنبهٔ جان باز رهد از غوزه(۳۱)مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 285داد حق، اهلِ سبا را بس فراغصد هزاران قصر و ایوان ها و باغشکرِ آن نگزاردند آن بَدرَگان(۳۲)در وفا بودند کمتر از سگانمر سگی را، لقمهٔ نانی ز درچون رسد بر در، همی‌بندد کمرپاسبان و حارِسِ(۳۳) در می‌شودگرچه بر وی جور و سختی می‌رودهم بر آن در باشدش باش و قرارکفر دارد، کرد غیری اختیارمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 314هم بر آن در گَرد، کم از سگ مباشبا سگِ کهف ار شدستی خواجه‌تاش(۳۴)چون سگان هم مر سگان را ناصِح‌اند(۳۵)که دل اندر خانهٔ اول ببندآن درِ اول که خوردی استخوانسخت گیر و حق گزار، آن را مَمان(۳۶)می‌گزندش کز ادب آنجا رودوز مقامِ اولین مُفلِح(۳۷) شودمی‌گزندش کای سگِ طاغی(۳۸) بروبا ولیِّ نعمتت یاغی مشوبر همان در، همچو حلقه بسته باشپاسبان و چابک و برجسته باشصورتِ نقضِ وفای ما مباشبی‌وفایی را مکن بیهوده فاشمر سگان را چون وفا آمد شعاررو، سگان را ننگ و بدنامی میاربی‌وفایی چون سگان را عار بودبی‌وفایی چون روا داری نمود؟حق تعالی، فخر آورد از وفاگفت: مَن اوفی' بِعَهدٍ غَیْرِنا*؟حضرت حق تعالی، نسبت به خوی وفاداری، فخر و مباهات کرده و فرموده است: چه کسی غیر از ما به عهد و پیمان وفادار است.بی‌وفایی دان، وفا با رَدِّ حق(۳۹)بر حقوقِ حق ندارد کس سَبَق(۴۰)* قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۱۱۱ Quran, Sooreh Tobeh(#9), Line #111…وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ ۚ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ ۚ وَذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ… و کیست وفادارتر از خدا به عهد و پیمان خویش؟ بدین خرید و فروخت خود شادمانی کنید و آن رستگاری سترگی است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 329پس حقِ حق، سابق از مادر بُوَدهر که آن حق را نداند، خر بُوَدمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 783به سخن آمدن طفل در میان آتش و تَحریض کردن خلق را در افتادن به آتشیک زنی با طفل آورد آن جُهودپیشِ آن بت و آتش اندر شعله بودطفل ازو بِستَد(۴۱)، در آتش درفکندزن بترسید و دل از ایمان بکندخواست تا او سجده آرد پیشِ بتبانگ زد آن طفل کِانّی لَم اَمُتهمینکه زن خواست که بر آن بت سجده آورد، کودک فریاد زد: براستی که من نمرده اماندر آ ای مادر! اینجا من خوشمگر چه در صورت، میانِ آتشمچشم‌بند است آتش از بهرِ حجابرحمت است این سر برآورده ز جَیب(۴۲)اندر آ مادر ببین برهانِ حقتا ببینی عِشرتِ(۴۳) خاصانِ حقاندر آ و آب بین آتش‌مثالاز جهانی کآتش است آبش مثالاندر آ اسرارِ ابراهیم بینکو در آتش یافت سرو و یاسمینمرگ می‌دیدم گهِ زادن ز توسخت خوفم بود افتادن ز توچون بزادم، رَستَم از زندان تنگدر جهانی خوش‌هوای خوبرنگمن جهان را چون رَحِم دیدم کنونچون در این آتش بدیدم این سکوناندرین آتش بدیدم عالـَمیذره ذره اندر او عیسی‌دَمی(۴۴)نک، جهانِ نیست‌شکلِ هست‌ذاتو آن جهانِ هست شکلِ بی‌ثَباتاندر آ مادر به حقِّ مادریبین که این آذر(۴۵) ندارد آذریاندر آ مادر، که اِقبال(۴۶) آمدستاندر آ مادر، مده دولت(۴۷) ز دستقدرتِ آن سگ بدیدی، اندر آتا ببینی قدرتِ لطفِ خدامن ز رحمت، می‌کشانم پای توکز طَرَب خود نیستم پَروای(۴۸) تواندر آ و دیگران را هم بخوانکاندر آتش شاه بنهادست خوان(۴۹)اندر آیید ای مسلمانان همهغیرِ این عَذبی(۵۰) عذاب است آن همهاندر آیید ای همه پروانه‌واراندرین بهره که دارد صد بهاربانگ می‌زد در میانِ آن گروهپر همی شد جانِ خَلقان(۵۱) از شُکوهخلق، خود را بعد از آن بی‌خویشتنمی‌فکندند اندر آتش مرد و زنبی‌مُوَکِّل(۵۲)، بی‌کَشِش از عشقِ دوستزآنکه شیرین کردنِ هر تلخ ازوستتا چنان شد کان عَوانان(۵۳) خلق رامنع می‌کردند کآتش در میاآن یهودی، شد سیه‌رو و خَجِلشد پشیمان، زین سبب بیماردلکاندر ایمان، خلق عاشق‌ تر شدنددر فنای جسم، صادق‌ تر شدندمکرِ شیطان هم درو پیچید، شکردیو هم خود را سیه‌رو دید، شکرآنچه می‌مالید در روی کَسانجمع شد در چهرهٔ آن ناکس(۵۴)، آنآنکه می‌دَرّید جامهٔ خلق، چُست(۵۵)شد دریده آنِ او ایشان درستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4123شرط تسلیم است نه کارِ درازسود نَبْوَد در ضَلالَت تُرک‌ْتازمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 892این کَرَم، چون دفعِ آن انکارِ توستکه میانِ خاک می‌کردی نخستحجّتِ انکار شد اِنشارِ(۵۶) تواز دوا بدتر شد این بیمارِ توخاک را تصویرِ این کار از کجا؟نطفه را خَصمیّ و انکار از کجا؟چون در آن دم بی‌دل و بی‌سِر بُدیفِکرَت(۵۷) و انکار را منکر بُدیاز جَمادی چونکه انکارت بِرُستهم ازین انکار، حَشرَت شد درستپس مثالِ تو چو آن حلقه‌زنی ستکز درونش خواجه گوید: خواجه نیستحلقه‌زن زین نیست، دریابد که هستپس ز حلقه بر ندارد هیچ دست(۱) سَلاطین: جمع سلطان(۲) کُرسی: تخت پادشاهی، سَریر(۳) نادِره: بی مانند، چیز عجیب و شگفت(۴) یغمایی: یغماگر(۵) مُدرِکه: قوّه ادراک(۶) فارِس: اسب سوار، سوارکار(۷) حارِس: نگهبان(۸) سُرنا: از سازهای بادی که از لوله‌ای دراز چوبی یا فلزی با چند سوراخ تشکیل شده(۹) تازی: عربی(۱۰) سُریانی: زبانی از خانوادۀ زبان‌های حامی ـ سامی که در میان آشوری‌ها و کلدانی‌های عراق، سوریه، ترکیه، و ایران رایج بوده است(۱۱) نیوشیدن: شنیدن(۱۲) نوبتِ سلطانی: اشاره به رسم نقاره زنی در دربار پادشاهان مقتدر که روزانه در سه یا پنج نوبت نواخته می شد.(۱۳) غایَت: نهایت و پایان چیزی(۱۴) تَمییز: جدا کردن، فرق گذاشتن، امتیاز دادن، تشخیص(۱۵) یازَیدن: دراز کردن، گرفتن چیزی، روی آوردن(۱۶) کُهِستانی: کوهستانی (۱۷) مُدبِر: بدبخت، بخت‌ برگشته(۱۸) رَبّانی: خدایی، الهی، مربوط به رَب(۱۹) قُنُق: مهمان به ترکی(۲۰) لاحَولَ وَلا قُوَّةَ اِلّا بِالله: هیچ نیرو و قدرتی جز برای خدا نیست(۲۱) گزافه: اغراق، افراط، مبالغه، ضد حقیقت گویی(۲۲) حَذَر: پرهیز کردن، ترسیدن و دوری کردن از چیزی(۲۳) اَنباز: شریک(۲۴) مُخَنَّث: نامرد، مردی که اطوار زنانه دارد(۲۵) وَغا: جنگ و پیکار(۲۶) دافِع: دفع کننده، دور کننده(۲۷) اَعمی': کور(۲۸) قَلیل: کم(۲۹) کَثیر: بسیار(۳۰)‌ دَریوزه: گدایی(۳۱) رهیدن از غوزه: رها شدن جان از تن(۳۲) بَدرَگ: ناسازگار و خشمگین(۳۳) حارِس: نگهبان(۳۴) خواجه‌تاش: هم شهری، در این بیت منظور همخو شدن با سگ در وفاداری است.(۳۵) ناصِح: نصیحت کننده(۳۶) آن را مَمان: آنجا را ترک نکن(۳۷) مُفلِح: رستگار(۳۸) طاغی: سرکش، طغیان‌کننده(۳۹) رَدِّ حق: آنکه از نظر حق تعالی مردود است.(۴۰) سَبَق: پیشی گرفتن(۴۱) بِستَد: گرفت، ستَدَن به معنی گرفتن است(۴۲) جَیب: گریبان، یقه(۴۳) عِشرت: کامرانی، خوش گذرانی(۴۴) عیسی‌دَم: یعنی کسی که مانند حضرت عیسی دم و نفسی پاک و معجزه گر دارد و مردگان و یا مرده سیرتان را به حیات طیبه زنده می کند.(۴۵) آذر: آتش (۴۶) اِقبال: نیک بختی و سعادت(۴۷) دولت: گردش نیکی، پیروزی و مال و غنیمت(۴۸) پَروا داشتن: در اندیشه کاری بودن، التفات(۴۹) خوان: سفره غذا(۵۰)‌ عَذب: شیرین و گوارا(۵۱) خَلقان: مردمان(۵۲) ‌مُوَکِّل: مأمور اجرای حکم دیوانی(۵۳) عَوان: سرهنگ دیوان و مأمور اجرای حکم دیوان(۵۴) ناکس: بی قدر، حقیر و بی لیاقت(۵۵) چُست: چالاک(۵۶) اِنشار: زنده کردن(۵۷) فِکرَت: اندیشه************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2571, Divan e Shamsای شاه مسلمانان وی جان مسلمانیپنهان شده و افکنده در شهر پریشانیای آتش در آتش هم می‌کش و هم می‌کشسلطان سلاطینی بر کرسی سبحانیشاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهیهر حکم که می‌خواهی می‌کن که همه جانیگفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارماز شیر عجب باشد بس نادره چوپانیگر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستمور هیچ نمی‌دانم دانم که تو می‌دانیگر در غم و در رنجم در پوست نمی‌گنجمکز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانیگه چون شب یغمایی هر مدرکه برباییروز از تن همچون شب چون صبح برون رانیگه جامه بگردانی گویی که رسولم منیا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانیدر رزم تویی فارِس بر بام تویی حارسآن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانیای عشق تویی جمله بر کیست تو را حملهای عشق عدم‌ها را خواهی که برنجانیای عشق تویی تنها گر لطفی و گر قهریسرنای تو می‌نالد هم تازی و سریانیگر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی توفر تو همی‌تابد از تابش پیشانیپنهان نتوان بردن در خانه چراغی راای ماه چه می‌آیی در پرده پنهانیای چشم نمی‌بینی این لشکرِ سلطان راوی گوش نمی‌نوشی این نوبت سلطانیگفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جانگنجی است به یک حبه در غایت ارزانیلاحول کجا راند دیوی که تو بگماریباران نکند ساکن گردی که تو ننشانیچون سرمه جادویی در دیده کشی دل راتمییز کجا ماند در دیده انسانیهر نیست بود هستی در دیده از آن سرمههر وهم برد دستی از عقل به آسانیاز خاک درت باید در دیده دل سرمهتا سوی درت آید جوینده ربانیتا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازدقطره سوی بحر آید از سیل کهستانینی سیل بود اینجا نی بحر بود آنجاخامش که نشد ظاهر هرگز سرِ روحانیقرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۶۷Quran, Sooreh Ale Emraan(#3), Line #67مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلَا نَصْرَانِيًّا وَلَٰكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَابراهيم نه يهودى بود نه نصرانى، بلكه حنيفى مسلمان بود. و از مشركان نبود.قرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۱۰۱Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #101از زبان یوسف…تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ…مرا مسلمان بميران و قرين شايستگان ساز.قرآن کریم، سوره بقره(۲)، آیه ۱۳۲Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #132از زبان ابراهیم به یعقوب و سایر فرزندانش…فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ…نمیرید مگر اینکه مسلمان باشیدقرآن کریم، سوره آل عمران(۳)، آیه ۵۲Quran, Sooreh Ale Emraan(#3), Line #52…قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ آمَنَّا بِاللَّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَاز زبان حواریون به عیسی…حواريون گفتند: ما ياران خداييم. به خدا ايمان آورديم. شهادت ده كه ما مسلمان (تسليم) هستيم.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 4177لیک مقصود ازل تسلیم توستای مسلمان بایدت تسلیم جستای نخود می‌جوش اندر ابتلاتا نه هستی و نه خود ماند تو رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۲۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1727گفت موسی های بس مدبر شدیخود مسلمان ناشده کافر شدیمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 3011, Divan e Shamsهر نفسی از درون دلبرِ روحانییعربده آرد مرا از ره پنهانییفتنه و ویرانیم شور و پریشانیمبرد مسلمانیم وای مسلمانیمگفت مرا می خوری یا چه گمان می‌بریکیست برون از گمان جز دل ربانییمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۳۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1639, Divan e Shamsگیر ای دل من عنان آن شاهنشاهامشب برِ من قنق شو ای روت چو ماهور گوید فردا مشنو زود بگویلاحول ولا قوة الا باللهمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۲۱  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1621, Divan e Shamsجانیست غذای او غم و اندیشهجانی دگر است همچو شیرِ بیشهاندیشه چو تیشه است گزافه مندیشهان تا نزنی تو پای خود را تیشهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 389بوی شیر خشم دیدی باز گردبا مناجات و حذر انباز گردمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۶۱۰  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 610, Divan e Shamsتا مدرسه و مناره ویران نشوداحوال قلندری به سامان نشودتا ایمان کفر و کفر ایمان نشودیک بندهٔ حق به حق مسلمان نشودمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۷۲۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1729, Divan e Shamsای دل تو دمی مطیع سبحان نشدیوز کارِ بدت هیچ پشیمان نشدیصوفی و فقیه و زاهد و دانشمنداین جمله شدی ولی مسلمان نشدیمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1646, Divan e Shamsمیدان فراخ و مرد میدانی نهاحوال جهان چنانکه میدانی نهظاهرهاشان به اولیا ماند لیکدر باطنشان بوی مسلمانی نهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 686گر نبودی امتحان هر بدیهر مخنث در وغا رستم بدیمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۷۵۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 756, Divan e Shamsهر دل که درو مهرِ تو پنهان نبودکافر بود آن دل و مسلمان نبودشهری که درو هیبت سلطان نبودویران شده گیر اگرچه ویران نبودمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۴۵۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2451هیچ کافر را به خواری منگریدکه مسلمان مردنش باشد امیدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 1364باز فرمود او که اندر هر قضامر مسلمان را رضا باید رضامولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۵۰  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1650, Divan e Shamsهم آینه‌ایم هم لقائیم همهسرمست پیالهء بقائیم همههم دافع رنج و هم شفائیم همههم آب حیات و هم سقائیم همهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۷۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 673مستیی کآید ز بوی شاه فردصد خم می در سر و مغز آن نکردمولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۹  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1649, Divan e Shamsهر چند در این پرده اسیرید همهزین پرده برون روید امیرید همهآن آب حیات خلق را می‌گویدبر ساحل جوی ما بمیرید همهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۷۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 677سوی خود اعمی شدم از حق بصیرپس معافم از قلیل و از کثیرنسبت به هستی مجازی خودم کور شدم ولی نسبت به هستی حقیقی خداوند بینا گشتم، از اینرو از تکالیف و رسوم کوچک و بزرگ رها شده ام.مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۶۴۸  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Robaee)# 1648, Divan e Shamsهین نوبت صبر آمد و ماه روزهروزی دو مگو ز کاسه و از کوزهبر خوان فلک گرد پی دریوزهتا پنبهٔ جان باز رهد از غوزهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 285داد حق اهل سبا را بس فراغصد هزاران قصر و ایوان ها و باغشکرِ آن نگزاردند آن بدرگاندر وفا بودند کمتر از سگانمر سگی را لقمهٔ نانی ز درچون رسد بر در همی‌بندد کمرپاسبان و حارس در می‌شودگرچه بر وی جور و سختی می‌رودهم بر آن در باشدش باش و قرارکفر دارد کرد غیری اختیارمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 314هم بر آن در گرد کم از سگ مباشبا سگ کهف ار شدستی خواجه‌تاشچون سگان هم مر سگان را ناصح‌اندکه دل اندر خانهٔ اول ببندآن درِ اول که خوردی استخوانسخت گیر و حق گزار آن را ممانمی‌گزندش کز ادب آنجا رودوز مقام اولین مفلح شودمی‌گزندش کای سگ طاغی بروبا ولی نعمتت یاغی مشوبر همان در همچو حلقه بسته باشپاسبان و چابک و برجسته باشصورت نقض وفای ما مباشبی‌وفایی را مکن بیهوده فاشمر سگان را چون وفا آمد شعاررو، سگان را ننگ و بدنامی میاربی‌وفایی چون سگان را عار بودبی‌وفایی چون روا داری نمودحق تعالی فخر آورد از وفاگفت من اوفی بعهد غیرنا*حضرت حق تعالی، نسبت به خوی وفاداری، فخر و مباهات کرده و فرموده است: چه کسی غیر از ما به عهد و پیمان وفادار است.بی‌وفایی دان وفا با رد حقبر حقوق حق ندارد کس سبق* قرآن کریم، سوره توبه(۹)، آیه ۱۱۱ Quran, Sooreh Tobeh(#9), Line #111…وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ ۚ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ ۚ وَذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ… و کیست وفادارتر از خدا به عهد و پیمان خویش؟ بدین خرید و فروخت خود شادمانی کنید و آن رستگاری سترگی است.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 329پس حق حق سابق از مادر بودهر که آن حق را نداند خر بودمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 783به سخن آمدن طفل در میان آتش و تَحریض کردن خلق را در افتادن به آتشیک زنی با طفل آورد آن جهودپیش آن بت و آتش اندر شعله بودطفل ازو بستد در آتش درفکندزن بترسید و دل از ایمان بکندخواست تا او سجده آرد پیشِ بتبانگ زد آن طفل کانی لم امتهمینکه زن خواست که بر آن بت سجده آورد، کودک فریاد زد: براستی که من نمرده اماندر آ ای مادر اینجا من خوشمگر چه در صورت میان آتشمچشم‌بند است آتش از بهرِ حجابرحمت است این سر برآورده ز جیباندر آ مادر ببین برهان حقتا ببینی عشرت خاصان حقاندر آ و آب بین آتش‌مثالاز جهانی کآتش است آبش مثالاندر آ اسرارِ ابراهیم بینکو در آتش یافت سرو و یاسمینمرگ می‌دیدم گه زادن ز توسخت خوفم بود افتادن ز توچون بزادم رستم از زندان تنگدر جهانی خوش‌هوای خوبرنگمن جهان را چون رحم دیدم کنونچون در این آتش بدیدم این سکوناندرین آتش بدیدم عالمیذره ذره اندر او عیسی‌دمینک جهان نیست‌شکل هست‌ذاتو آن جهان هست شکل بی‌ثباتاندر آ مادر به حق مادریبین که این آذر ندارد آذریاندر آ مادر که اقبال آمدستاندر آ مادر مده دولت ز دستقدرت آن سگ بدیدی اندر آتا ببینی قدرت لطف خدامن ز رحمت می‌کشانم پای توکز طرب خود نیستم پروای تواندر آ و دیگران را هم بخوانکاندر آتش شاه بنهادست خواناندر آیید ای مسلمانان همهغیرِ این عذبی عذاب است آن همهاندر آیید ای همه پروانه‌واراندرین بهره که دارد صد بهاربانگ می‌زد در میان آن گروهپر همی شد جان خلقان از شکوهخلق خود را بعد از آن بی‌خویشتنمی‌فکندند اندر آتش مرد و زنبی‌موکل بی‌کشش از عشق دوستزآنکه شیرین کردن هر تلخ ازوستتا چنان شد کان عوانان خلق رامنع می‌کردند کآتش در میاآن یهودی شد سیه‌رو و خجلشد پشیمان زین سبب بیماردلکاندر ایمان خلق عاشق‌ تر شدنددر فنای جسم صادق‌ تر شدندمکرِ شیطان هم درو پیچید شکردیو هم خود را سیه‌رو دید شکرآنچه می‌مالید در روی کسانجمع شد در چهرهٔ آن ناکس آنآنکه می‌درید جامهٔ خلق چستشد دریده آن او ایشان درستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4123شرط تسلیم است نه کارِ درازسود نبود در ضلالت ترک‌تازمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 892این کرم چون دفع آن انکارِ توستکه میان خاک می‌کردی نخستحجت انکار شد انشار تواز دوا بدتر شد این بیمارِ توخاک را تصویرِ این کار از کجانطفه را خصمی و انکار از کجاچون در آن دم بی‌دل و بی‌سر بدیفکرت و انکار را منکر بدیاز جمادی چونکه انکارت برستهم ازین انکار حشرت شد درستپس مثال تو چو آن حلقه‌زنی ستکز درونش خواجه گوید خواجه نیستحلقه‌زن زین نیست دریابد که هستپس ز حلقه بر ندارد هیچ دست

08.22.2018

Ganje Hozour audio Program #724

برنامه صوتی شماره ۷۲۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۱۳ اوت ۲۰۱۸ ـ ۲۳ مردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۵  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2575, Divan e Shamsهر لحظه یکی صورت، می‌بینی و زادن نیجز دیده فزودن(۱) نی، جز چشم گشودن نیاز نعمتِ روحانی، در مجلسِ پنهانیچندانکه خوری می خور، دستوریِ(۲) دادن نیآن میوه که از لطفش، می آب شود در کفو آن میوه نورش را، بر کف بنهادن نیاین بوی که از زلفِ آن ترکِ خَطا(۳) آمددر مُشکِ تَتاری نی، در عَنبر و لادن نیمی‌کوبد تقدیرش، در هاونِ تن جان راوین سُرمه عشقِ او اندر خورِ هاوَن نیدیدی تو چنین سرمه، کو هاون‌ها ساید؟تا بازرود آنجا، آنجا که تو و من نیآنجا روش و دین نی، جز باغِ نوآیین نیجز گُلبُن(۴) و نسرین نی، جز لاله و سوسن نیبگذار تَنی‌ها(۵) را، بشنو اَرِنی‌ها* راچون سوخت منی‌ها را، پس طعنه گهِ(۶) لَن(۷) نیتن را تو مبر سویِ شمس الحقِ تبریزیکز غلبه جان آنجا، جای سرِ سوزن نی* قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۴۳Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #143وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا ۚ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: اى پروردگار من، بنماى، تا در تو نظر كنم. گفت: هرگز مرا نخواهى ديد. به آن كوه بنگر، اگر بر جاى خود قرار يافت، تو نيز مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه تجلى كرد، كوه را خرد كرد و موسى بيهوش بيفتاد. چون به هوش آمد گفت: تو منزهى، به تو بازگشتم و من نخستين مؤمنانم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 897پس مثالِ تو چو آن حلقه‌زنی ستکز درونش خواجه گوید: خواجه نیستحلقه‌زن زین نیست، دریابد که هستپس ز حلقه بر ندارد هیچ دست***هر لحظه یکی صورت، می‌بینی و زادن نیجز دیده فزودن نی، جز چشم گشودن نیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4510ذوقِ آزادی ندیده جانِ اوهست صندوقِ صُوَر(۸) میدانِ اودایماً محبوسِ عقلش در صُوَراز قفس اندر قفس دارد گذرمَنفَذَش نه از قفس سوی عُلا(۹)در قفس‌ها می‌رود از جا به جادر نُبی(۱۰) اِنْ اِسْتَطَعْتُم فَانْفُذُوا**این سخن با جِنّ و اِنس آمد ز هُودر قرآن آمده است که اگر می توانید از کرانه های آسمان و زمین در گذرید. خداوند این سخن را به جنّ و انسان گفته است.گفت: مَنفَذ نیست از گردونتانجز به سلطان و به وحیِ آسمانگر ز صندوقی به صندوقی روداو سَمایی(۱۱) نیست، صندوقی بودفُرجه(۱۲) صندوق نو نو مُسکِر(۱۳) استدر نیابد کو به صندوق اندر استگر نشد غِرّه(۱۴) بدین صندوق‌هاهم‌چو قاضی جوید اِطلاق(۱۵) و رهاآنکه داند این نشانش آن شناسکو نباشد بی‌فغان و بی‌هراسهمچو قاضی باشد او در اِرتِعاد(۱۶)کی برآید یک دمی از جانْش شاد؟** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۳۳Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #33يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانْفُذُوا ۚ لَا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍای گروه جن و انس! اگر می توانید از کرانه ها و نواحی آسمان ها و زمین بیرون روید، پس بیرون روید؛ نمی توانید بیرون روید مگر با نوعی توانایی و قدرت.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3218جهد کن، در بی‌خودی خود را بیابزودتر، واللهُ اَعلَم بِالصَّوابدر راه  خدا چنان بکوش که به مرتبه بی خویشی رسی، و در مرتبه بی خویشی، منِ حقیقی خود را هر چه سریعتر بیابی. و خدا به راستی و درستی داناتر است.هر زمانی، هین مشو با خویش جفتهر زمان چون خر در آب و گِل مَیُفتاز قُصورِ چشم باشد آن عِثار(۱۷)که نبیند شیب و بالا کورواربوی پیراهانِ یوسف کن سَنَد(۱۸)زآنکه بویش چشم، روشن می‌کند***صورتِ پنهان و آن نورِ جَبینکرده چشمِ انبیا را دوربیننورِ آن رخسار، برهاند ز نارهین مشو قانع به نورِ مُستَعار(۱۹)چشم را این نور، حالی‌بین کندجسم و عقل و روح را گَرگین(۲۰) کندصورتش نورست و در تحقیق، نارگر ضیا خواهی دو دست از وی بدار*** قرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۹۶Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #96فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا ۖ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَوقتی که آن مژده ور بیامد، پیراهن یوسف را بر رخساره یعقوب افکند و ناگهان بینایی او بازآمد. یعقوب گفت: آیا نگفتم شما را که من چیزی از خدا دانم که شما ندانید؟مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3612دانکه هر شهوت چو خَمرست و چو بَنگ(۲۱)پردهٔ هوشست وعاقل زوست دَنگ(۲۲)خَمر، تنها نیست سرمستیِّ هوشهر چه شهوانیست بندد چشم و گوش آن بِلیس از خَمر خوردن دور بودمست بود او از تکبر وز جُحود(۲۳)مست آن باشد که آن بیند که نیستزر نماید آنچه مسّ و آهنی ستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2184اندک اندک خوی کن با نورِ روزورنه خفاشی بمانی بی فروزعاشقِ هر جا شِکال(۲۴) و مشکلی ستدشمنِ هر جا، چراغِ مُقبِلی(۲۵) ستظلمتِ اِشکال زان جوید دلشتا که افزون‌تر نماید حاصلشتا تو را مشغولِ آن مشکل کندوز نهادِ زشتِ خود غافل کندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 356او همی‌گوید: عجب این قَبض(۲۶) چیست؟قَبضِ آن مظلوم کز شرّت گریستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 361چونکه بیخ بَد بُوَد، زودش بزنتا نروید زشت‌خاری در چمنقَبض دیدی، چارهٔ آن قَبض کنز آنکه سرها جمله می‌روید ز بُن(۲۷)بَسط(۲۸) دیدی، بَسطِ خود را آب دهچون بر آید میوه، با اصحاب دهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 367لطف کن، این نیکوی را دور کنمن نخواهم چشم، زودم کور کنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 370شهرها نزدیکِ همدیگر، بَد استآن بیابان است خوش، کانجا دَد(۲۹) استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 372فَهْوَ لا یَرْضی' بِحالٍ اَبَداًلا بِضیقٍ لا بَعَیْشٍ رَغَداًبنابراین، انسان طبعاً به حالی ثابت خرسند نمی شود، نه به زندگی سخت عادت می کند و نه به زندگی مرفّه.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 375خارِ سه سویست، هر چون کِش نهیدر خَلَد(۳۰) وز زخمِ او تو کی جهی؟آتشِ ترکِ هوا در خار زندست اندر یارِ نیکوکار زنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 382چشم، بسته می‌شود وقتِ قضاتا نبیند چشم، کُحلِ(۳۱) چشم رامکرِ آن فارِس(۳۲) چو انگیزید گَردآن غبارت ز استِغاثَت(۳۳) دور کردسوی فارِس رو، مرو سوی غبارورنه بر تو کوبد آن مکرِ سوارگفت حق: آن را که این گرگش بِخَورددید گردِ گرگ، چون زاری نکرد؟او نمی‌دانست گردِ گرگ را؟با چنین دانش چرا کرد او چرا؟مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 392چند چوپانْشان بخواند و نامدندخاکِ غم در چشمِ چوپان می‌زدندکه برو، ما از تو خود چوپان‌تریمچون تَبَع(۳۴) گردیم هر یک سَروَریم؟طعمهٔ گرگیم و آنِ یار نیهیزمِ ناریم و آنِ عار نیحَمیَتی(۳۵) بُد جاهلیت در دِماغ(۳۶)بانگِ شومی بر دمَن(۳۷) شان کرد زاغمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2948مکرر کردن قوم، اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلامقوم گفتند: ار شما سَعدِ(۳۸) خودیدنحسِ مایید و ضِدید و مُرتَدید(۳۹)جانِ ما، فارغ بُد از اندیشه‌هادر غم افکندید ما را و عَنا(۴۰)ذوقِ جمعیت که بود و اتفاقشد ز فالِ زشتتان صد اِفتِراق(۴۱)طوطی نُقلِ شِکَر بودیم مامرغِ مرگ‌اندیش گشتیم از شماپیش از آنکه شما ظهور کنید ما طوطیان شیرین کلام بودیم، اما اکنون به سبب وجود شوم شما، به پرندگانی مرگ اندیش تبدیل شده ایم.هر کجا افسانهٔ غم‌گستری ستهر کجا آوازهٔ مُستَنکَری ست(۴۲)در هر جا که ماجرای غم انگیزی است، و در هر جا که نغمه شومی بر می خیزد.هر کجا اندر جهان، فالِ بدی ستهر کجا مَسخی(۴۳)، نَکالی(۴۴) مأخذی ستدر هر جای این جهان که فال بدی زده می شود، و در هر جا که تغییرات زشت و ناهنجاری رخ می دهد، و در هر جا که عذاب و وبالی در کار است. در مثالِ قصّه و فالِ شماستدر غم‌انگیزی، شما را مُشتَهاست(۴۵)همه این زشتی ها و گرفتاری ها و ناگواری ها در اَمثالِ حکایات و سخنان و تعابیر شما وجود دارد و شما علاقه زیادی دارید که مطالب ناراحت کننده و تشویش آور بر زبان خود برانید.قرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ۱۸و ۱۹Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #18,19قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ ۖ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ (١٨)گفتند: ما شما را به فال بد گرفته‌ايم. اگر بس نكنيد سنگسارتان خواهيم كرد و شما را از ما شكنجه‌اى سخت خواهد رسيد.قَالُوا طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ ۚ أَئِنْ ذُكِّرْتُمْ ۚ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (١٩)گفتند: شومى شما، با خود شماست. آيا اگر اندرزتان دهند چنين مى‌گوييد؟ نه، مردمى گزافكار ( پر هوا و هوس) هستيد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2955باز جوابِ انبیا علیهم السلامانبیا گفتند: فالِ زشت و بداز میانِ جانتان دارد مددگر تو جایی خفته باشی با خطراژدها در قصدِ تو از سوی سرمهربانی مر تو را آگاه کردکه بِجِه زود، ار نه، اژدرهات خَوردتو بگویی: فالِ بَد چون می‌زنی؟فالِ چه؟ بَر جِه، ببین در روشنیاز میانِ فالِ بد من خود تو رامی‌رهانم، می‌برم سوی سَراچون نَبی آگه کننده‌ست از نهانکو بدید آنچه ندید اهلِ جهانگر طبیبی گویدت: غوره مَخَورکه چنین رنجی بر آرد شور و شرتو بگویی: فالِ بد چون می‌زنی؟پس تو ناصح را مُؤَثَّم(۴۶) می‌کنیور مُنَجِّم(۴۷) گویدت: کامروز هیچآنچنان کاری مکن اندر پَسیچ(۴۸)صد ره ار بینی دروغِ اخترییک دوباره راست آید، می‌خریاین نجومِ ما نشد هرگز خِلافصِحتش چون ماند از تو در غِلاف؟آن طبیب و آن مُنَجِّم از گُمانمی‌کنند آگاه و ما خود از عِیاندود می‌بینیم و آتش از کَرانحمله می‌آرد به سوی منکرانتو همی‌گویی: خمُش کن زین مَقال(۴۹)که زیانِ ماست، قالِ شوم‌ فال؟ای که نُصحِ(۵۰) ناصِحان(۵۱) را نشنویفالِ بد با توست هر جا می‌رویافعیی بر پشتِ تو بر می‌روداو ز بامی بیندش، آگه کندگوییش: خاموش، غمگینم مکنگوید او: خوش باش خود رفت آن سخنچون زند افعی دهان بر گردنتتلخ گردد جمله شادی جُستنتپس بدو گویی: همین بود ای فلان؟چون بندریدی گریبان در فغان؟یا ز بالایم تو سنگی می‌زدیتا مرا آن جِد، نمودی و بدیاو بگوید: ز آنکه می‌آزرده‌ایتو بگویی: نیک شادم کرده‌ایگفت: من کردم جوانمردی به پندتا رهانم من تو را زین خُشک بند(۵۲)از لَئیمی(۵۳)، حقِّ آن نشناختیمایهٔ ایذا(۵۴) و طغیان ساختیاین بود خوی لَئیمانِ دَنی(۵۵)بد کند با تو، چو نیکویی کنینفس را زین صبر می‌کن منحنیشکه لَئیم ست و نسازد نیکویشبا کریمی، گر کنی احسان، سزدمر یکی را او عوض هفصد دهدبا لَئیمی چون کنی قهر و جفابنده‌ای گردد تو را بس با وفاکافران کارند در نعمت جفاباز در دوزخ نداشان: رَبَّناقرآن کریم، سوره مؤمنون(۲۳)، آیه ۱۰۷Quran, Sooreh Momenoon(#23), Line #107رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَپروردگارا، ما را از جهنم بیرون آر، که اگر دیگر بار عصیان تو کردیم همانا بسیار ستمکار (و محکوم به هر گونه کیفر و عذاب سخت) خواهیم بود.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2983حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبران باشد که اِئتِیا طَوعاً اَو کَرهاًقرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Fosselat(#41), Line #11ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَچون خداوند به آسمان پرداخت و آن دودی بود. به آسمان و زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. گفتند: فرمانبردار آمدیم.که لَئیمان در جَفا صافی شوندچون وفا بینند، خود جافی(۵۶) شوندمسجدِ طاعاتشان پس دوزخ استپای‌بندِ مرغِ بیگانه، فَخ(۵۷) استهست زندان صومعهٔ دزد و لَئیمکاندرو ذاکر شود حق را مقیمچون عبادت بود مقصود از بشرشد عبادتگاهِ گردن‌کَش سَقَر(۵۸)آدمی را هست در هر کار دستلیک او مقصود این خدمت بُده ستما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْاِنْس****، این بخوانجز عبادت نیست مقصود از جهاناين آيه را بخوان كه: نيافريدم پری و آدمی را مگر برای عبادت. و اصلاً مقصود اصلی خلقت جهان، عبادت است.گرچه مقصود از کتاب، آن فن بُوَدگر تواَش بالش کنی، هم می‌شودلیک ازو مقصود، این بالش نبودعلم بود و دانش و ارشاد و سودگر تو میخی ساختی شمشیر رابرگزیدی بر ظفر اِدبار(۵۹) راگرچه مقصود از بشر علم و هُدی ستلیک هر یک آدمی را معبدی ستمعبدِ مَردِ کریم اَکرَمْتَهُ(۶۰)معبدِ مَردِ لَئیم اَسْقَمْتَهُ(۶۱)سبب عبادت شخص بزرگوار، اینست که تو او را گرامی بداری. و سبب عبادت شخص فرومایه اینست که او را بیمار کنی.مر لَئیمان را بزن، تا سر نهندمر کریمان را بده تا بر دهندلاجَرَم حق هر دو مسجد آفریددوزخ آنها را و اینها را مَزید(۶۲)ساخت موسی قدس در، بابِ صَغیرتا فرود آرند سر قومِ زَحیر(۶۳)زآنکه جَبّاران(۶۴) بُدند و سرفرازدوزخ آن بابِ صغیر است و نیاز**** قرآن کریم، سوره ذاریات(۵۱)، آیه ۵۶Quran, Sooreh Zariat(#51), Line #56وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِنیافریدیم پریان و انسیان را جز آنکه پرستشم کنند.(۱) دیده فزودن: وسعت بخشیدن به دید، زیادتر کردن دید حضور(۲) دستوری: رخصت، اجازه(۳) خَطا: خطا(ختا)، نام شهریست از ترکستان . زمین مشکخیز منسوب به خوبرویان و شاهدان(۴) گُلبُن: درخت‌ گل، بوتۀ ‌گل(۵) تَنی‌: احکام و اوصاف تن، آنچه به تن متعلق است(۶) طعنه گه: طعنه گاه، محل سرزنش کردن(۷) لَن: حرف نفی، مخفف: لَن ترانی یعنی مرا نخواهی دید(۸) صُوَر: صورت ها، نقش ها، ظواهر(۹) عُلا: بلندی و بزرگی، جهان برین(۱۰) نُبی: قرآن(۱۱) سَمایی: آسمانی(۱۲) فُرجه: شکاف و گشادگی میان دو چیز، جمع: فُرَج(۱۳) مُسکِر: مستی آور(۱۴) غِرّه: فریفته، مغرور به چیزی(۱۵) اِطلاق: رها کردن، آزاد کردن(۱۶) اِرتِعاد: لرزیدن، مضطرب شدن(۱۷) عِثار: لغزش(۱۸) سَنَد: تکیه گاه(۱۹) مُستَعار: عاریه گرفته شده، غیر اصیل(۲۰) گَرگین: کچل، گر، معیوب(۲۱) بَنگ: حشیش(۲۲) دَنگ: احمق، بی هوش(۲۳) جُحود: ستیزه، انکار(۲۴) شِکال: مخفف اِشکال(۲۵) مُقبِل: نیک بخت(۲۶) قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج(۲۷) بُن: ریشه، اصل(۲۸) بَسط: گستردن، فراخی، وسعت(۲۹) دَد: جانور درنده مانند شیر، پلنگ و گرگ(۳۰) خَلیدن: آزرده کردن، مجروح شدن(۳۱) کُحل: سُرمه، داروی چشم، کُحلِ چشم کنایه از قدرت و مشیّت الهی(۳۲) فارِس: سوار بر اسب(۳۳) اِستِغاثه: کمک خواستن(۳۴) تَبَع: تابع(۳۵) حَمیَت: مخفف حَمیَّت به معنی غیرت و ننگ و عار(۳۶) دِماغ: مغز سر(۳۷) دمَن: جمع دِمنَه به معنی آثار خانه و منازل ویران شده(۳۸) سَعد: خجسته، مبارک(۳۹) مُرتَد: کسی که از دین برگشته باشد(۴۰) عَنا: رنج، سختی(۴۱) اِفتِراق: از یکدیگر جدا شدن، جدایی(۴۲) مُستَنکَر: زشت، ناپسند(۴۳) مَسخ: تبدیل کردن یا تبدیل شدن صورت زیبا به زشت، انتقال روح انسان به کالبد حیوان(۴۴) نَکال: عذاب، عقوبت، سزا(۴۵) مُشتَها: مُشتَهی'، آنچه بدان میل و رغبت نشان داده شود(۴۶) مُؤَثَّم: کسی که گناهکار و مجرم شناخته شود(۴۷) مُنَجِّم: ستاره شناس(۴۸) پَسیچ: همان بسیج به معنی سامان است(۴۹) مَقال: گفتگو، گفتار(۵۰) نُصح: پند دادن، پند و اندرز(۵۱) ناصِح: نصیحت کننده(۵۲) خُشک بند: بند محکم(۵۳) لَئیم: بخیل، ناکس، فرومایه(۵۴) ایذا: اذیت کردن، آزار رساندن(۵۵) دَنی: ناکس، پست و حقیر، ضعیف(۵۶) جافی: جفا کار، ستمگر(۵۷) فَخ: دام(۵۸) سَقَر: جهنم، دوزخ(۵۹) اِدبار: تیره‌ بختی، تیره‌ روزی(۶۰) اَکرَمْتَهُ: گرامی داشتی او را- گرامی داشتن تو او را(۶۱) اَسْقَمْتَهُ: بیمار کردی او را- بیمار کردن تو او را(۶۲) مَزید: افزودنی، بسیاری(۶۳) قومِ زَحیر: مردم بیمار و آزار دهنده(۶۴) جَبّار: ستمگر، ظالم************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۵  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2575, Divan e Shamsهر لحظه یکی صورت می‌بینی و زادن نیجز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نیاز نعمت روحانی در مجلس پنهانیچندانکه خوری می خور دستوری دادن نیآن میوه که از لطفش می آب شود در کفو آن میوه نورش را بر کف بنهادن نیاین بوی که از زلف آن ترک خطا آمددر مشک تتاری نی در عنبر و لادن نیمی‌کوبد تقدیرش در هاون تن جان راوین سرمه عشق او اندر خورِ هاون نیدیدی تو چنین سرمه کو هاون‌ها سایدتا بازرود آنجا آنجا که تو و من نیآنجا روش و دین نی جز باغ نوآیین نیجز گلبن و نسرین نی جز لاله و سوسن نیبگذار تنی‌ها را بشنو ارنی‌ها* راچون سوخت منی‌ها را پس طعنه گه لن نیتن را تو مبر سوی شمس الحق تبریزیکز غلبه جان آنجا جای سر سوزن نی* قرآن کریم، سوره اعراف(۷)، آیه ۱۴۳Quran, Sooreh Araaf(#7), Line #143وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا ۚ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: اى پروردگار من، بنماى، تا در تو نظر كنم. گفت: هرگز مرا نخواهى ديد. به آن كوه بنگر، اگر بر جاى خود قرار يافت، تو نيز مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه تجلى كرد، كوه را خرد كرد و موسى بيهوش بيفتاد. چون به هوش آمد گفت: تو منزهى، به تو بازگشتم و من نخستين مؤمنانم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 897پس مثال تو چو آن حلقه‌زنی ستکز درونش خواجه گوید خواجه نیستحلقه‌زن زین نیست دریابد که هستپس ز حلقه بر ندارد هیچ دست***هر لحظه یکی صورت می‌بینی و زادن نیجز دیده فزودن نی جز چشم گشودن نیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 4510ذوق آزادی ندیده جان اوهست صندوق صور میدان اودایما محبوس عقلش در صوراز قفس اندر قفس دارد گذرمنفذش نه از قفس سوی علادر قفس‌ها می‌رود از جا به جادر نبی ان استطعتم فانفذوا**این سخن با جن و انس آمد ز هودر قرآن آمده است که اگر می توانید از کرانه های آسمان و زمین در گذرید. خداوند این سخن را به جنّ و انسان گفته است.گفت منفذ نیست از گردونتانجز به سلطان و به وحی آسمانگر ز صندوقی به صندوقی روداو سمایی نیست صندوقی بودفرجه صندوق نو نو مسکر استدر نیابد کو به صندوق اندر استگر نشد غره بدین صندوق‌هاهم‌چو قاضی جوید اطلاق و رهاآنکه داند این نشانش آن شناسکو نباشد بی‌فغان و بی‌هراسهمچو قاضی باشد او در ارتعادکی برآید یک دمی از جانش شاد** قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه ۳۳Quran, Sooreh Alrahman(#55), Line #33يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانْفُذُوا ۚ لَا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍای گروه جن و انس! اگر می توانید از کرانه ها و نواحی آسمان ها و زمین بیرون روید، پس بیرون روید؛ نمی توانید بیرون روید مگر با نوعی توانایی و قدرت.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۱۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3218جهد کن در بی‌خودی خود را بیابزودتر والله اعلم بالصوابدر راه  خدا چنان بکوش که به مرتبه بی خویشی رسی، و در مرتبه بی خویشی، منِ حقیقی خود را هر چه سریعتر بیابی. و خدا به راستی و درستی داناتر است.هر زمانی هین مشو با خویش جفتهر زمان چون خر در آب و گل میفتاز قصورِ چشم باشد آن عثارکه نبیند شیب و بالا کورواربوی پیراهان یوسف کن سندزآنکه بویش چشم روشن می‌کند***صورت پنهان و آن نورِ جبینکرده چشم انبیا را دوربیننورِ آن رخسار برهاند ز نارهین مشو قانع به نورِ مستعارچشم را این نور حالی‌بین کندجسم و عقل و روح را گرگین کندصورتش نورست و در تحقیق نارگر ضیا خواهی دو دست از وی بدار*** قرآن کریم، سوره یوسف(۱۲)، آیه ۹۶Quran, Sooreh Yousof(#12), Line #96فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا ۖ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَوقتی که آن مژده ور بیامد، پیراهن یوسف را بر رخساره یعقوب افکند و ناگهان بینایی او بازآمد. یعقوب گفت: آیا نگفتم شما را که من چیزی از خدا دانم که شما ندانید؟مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۱۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3612دانکه هر شهوت چو خمرست و چو بنگپردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگخمر تنها نیست سرمستی هوشهر چه شهوانیست بندد چشم و گوش آن بلیس از خمر خوردن دور بودمست بود او از تکبر وز جحودمست آن باشد که آن بیند که نیستزر نماید آنچه مس و آهنی ستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۸۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 2184اندک اندک خوی کن با نورِ روزورنه خفاشی بمانی بی فروزعاشق هر جا شکال و مشکلی ستدشمن هر جا چراغ مقبلی ستظلمت اشکال زان جوید دلشتا که افزون‌تر نماید حاصلشتا تو را مشغول آن مشکل کندوز نهاد زشت خود غافل کندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۵۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 356او همی‌گوید عجب این قبض چیستقبض آن مظلوم کز شرت گریستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 361چونکه بیخ بد بود زودش بزنتا نروید زشت‌خاری در چمنقبض دیدی چارهٔ آن قبض کنز آنکه سرها جمله می‌روید ز بنبسط دیدی بسط خود را آب دهچون بر آید میوه با اصحاب دهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 367لطف کن این نیکوی را دور کنمن نخواهم چشم زودم کور کنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 370شهرها نزدیک همدیگر بد استآن بیابان است خوش کانجا دد استمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 372فهو لا یرضی بحال ابدالا بضیق لا بعیش رغدابنابراین، انسان طبعاً به حالی ثابت خرسند نمی شود، نه به زندگی سخت عادت می کند و نه به زندگی مرفّه.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 375خارِ سه سویست هر چون کش نهیدر خلد وز زخمِ او تو کی جهیآتش ترک هوا در خار زندست اندر یار نیکوکار زنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۸۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 382چشم بسته می‌شود وقت قضاتا نبیند چشم کحل چشم رامکر آن فارس چو انگیزید گردآن غبارت ز استغاثت دور کردسوی فارِس رو مرو سوی غبارورنه بر تو کوبد آن مکرِ سوارگفت حق آن را که این گرگش بخورددید گرد گرگ چون زاری نکرداو نمی‌دانست گرد گرگ رابا چنین دانش چرا کرد او چرامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 392چند چوپانشان بخواند و نامدندخاک غم در چشم چوپان می‌زدندکه برو ما از تو خود چوپان‌تریمچون تبع گردیم هر یک سروریمطعمهٔ گرگیم و آن یار نیهیزمِ ناریم و آن عار نیحمیتی بد جاهلیت در دماغبانگ شومی بر دمن شان کرد زاغمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۴۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2948مکرر کردن قوم، اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلامقوم گفتند ار شما سعد خودیدنحس مایید و ضدید و مرتدیدجان ما فارغ بد از اندیشه‌هادر غم افکندید ما را و عناذوق جمعیت که بود و اتفاقشد ز فال زشتتان صد افتراقطوطی نقل شکر بودیم مامرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شماپیش از آنکه شما ظهور کنید ما طوطیان شیرین کلام بودیم، اما اکنون به سبب وجود شوم شما، به پرندگانی مرگ اندیش تبدیل شده ایم.هر کجا افسانهٔ غم‌گستری ستهر کجا آوازهٔ مستنکری ستدر هر جا که ماجرای غم انگیزی است، و در هر جا که نغمه شومی بر می خیزد.هر کجا اندر جهان فال بدی ستهر کجا مسخی نکالی مأخذی ستدر هر جای این جهان که فال بدی زده می شود، و در هر جا که تغییرات زشت و ناهنجاری رخ می دهد، و در هر جا که عذاب و وبالی در کار است. در مثال قصه و فال شماستدر غم‌انگیزی شما را مشتهاستهمه این زشتی ها و گرفتاری ها و ناگواری ها در اَمثالِ حکایات و سخنان و تعابیر شما وجود دارد و شما علاقه زیادی دارید که مطالب ناراحت کننده و تشویش آور بر زبان خود برانید.قرآن کریم، سوره یس(۳۶)، آیه ۱۸و ۱۹Quran, Sooreh Yasin(#36), Line #18,19قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ ۖ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ (١٨)گفتند: ما شما را به فال بد گرفته‌ايم. اگر بس نكنيد سنگسارتان خواهيم كرد و شما را از ما شكنجه‌اى سخت خواهد رسيد.قَالُوا طَائِرُكُمْ مَعَكُمْ ۚ أَئِنْ ذُكِّرْتُمْ ۚ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (١٩)گفتند: شومى شما، با خود شماست. آيا اگر اندرزتان دهند چنين مى‌گوييد؟ نه، مردمى گزافكار ( پر هوا و هوس) هستيد.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۵۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2955باز جوابِ انبیا علیهم السلامانبیا گفتند فال زشت و بداز میان جانتان دارد مددگر تو جایی خفته باشی با خطراژدها در قصد تو از سوی سرمهربانی مر تو را آگاه کردکه بجه زود ار نه اژدرهات خوردتو بگویی فال بد چون می‌زنیفال چه بر جه ببین در روشنیاز میان فال بد من خود تو رامی‌رهانم می‌برم سوی سراچون نبی آگه کننده‌ست از نهانکو بدید آنچه ندید اهل جهانگر طبیبی گویدت غوره مخورکه چنین رنجی بر آرد شور و شرتو بگویی فال بد چون می‌زنیپس تو ناصح را مؤثم می‌کنیور منجم گویدت کامروز هیچآنچنان کاری مکن اندر پسیچصد ره ار بینی دروغ اخترییک دوباره راست آید می‌خریاین نجوم ما نشد هرگز خلافصِحتش چون ماند از تو در غلافآن طبیب و آن منجم از گمانمی‌کنند آگاه و ما خود از عیاندود می‌بینیم و آتش از کرانحمله می‌آرد به سوی منکرانتو همی‌گویی خمش کن زین مقالکه زیان ماست قال شوم‌ فالای که نصح ناصحان را نشنویفال بد با توست هر جا می‌رویافعیی بر پشت تو بر می‌روداو ز بامی بیندش آگه کندگوییش خاموش غمگینم مکنگوید او خوش باش خود رفت آن سخنچون زند افعی دهان بر گردنتتلخ گردد جمله شادی جستنتپس بدو گویی همین بود ای فلانچون بندریدی گریبان در فغانیا ز بالایم تو سنگی می‌زدیتا مرا آن جِد نمودی و بدیاو بگوید ز آنکه می‌آزرده‌ایتو بگویی نیک شادم کرده‌ایگفت من کردم جوانمردی به پندتا رهانم من تو را زین خشک بنداز لئیمی حق آن نشناختیمایهٔ ایذا و طغیان ساختیاین بود خوی لئیمان دنیبد کند با تو چو نیکویی کنینفس را زین صبر می‌کن منحنیشکه لئیم ست و نسازد نیکویشبا کریمی گر کنی احسان سزدمر یکی را او عوض هفصد دهدبا لئیمی چون کنی قهر و جفابنده‌ای گردد تو را بس با وفاکافران کارند در نعمت جفاباز در دوزخ نداشان ربناقرآن کریم، سوره مؤمنون(۲۳)، آیه ۱۰۷Quran, Sooreh Momenoon(#23), Line #107رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْهَا فَإِنْ عُدْنَا فَإِنَّا ظَالِمُونَپروردگارا، ما را از جهنم بیرون آر، که اگر دیگر بار عصیان تو کردیم همانا بسیار ستمکار (و محکوم به هر گونه کیفر و عذاب سخت) خواهیم بود.مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۸۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2983حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبران باشد که اِئتِیا طَوعاً اَو کَرهاًقرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آیه ۱۱Quran, Sooreh Fosselat(#41), Line #11ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَچون خداوند به آسمان پرداخت و آن دودی بود. به آسمان و زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. گفتند: فرمانبردار آمدیم.که لئیمان در جفا صافی شوندچون وفا بینند خود جافی شوندمسجد طاعاتشان پس دوزخ استپای‌بند مرغ بیگانه فخ استهست زندان صومعهٔ دزد و لئیمکاندرو ذاکر شود حق را مقیمچون عبادت بود مقصود از بشرشد عبادتگاه گردن‌کش سقرآدمی را هست در هر کار دستلیک او مقصود این خدمت بده ستما خلقت الجن و الانس**** این بخوانجز عبادت نیست مقصود از جهاناين آيه را بخوان كه: نيافريدم پری و آدمی را مگر برای عبادت. و اصلاً مقصود اصلی خلقت جهان، عبادت است.گرچه مقصود از کتاب آن فن بودگر تواش بالش کنی هم می‌شودلیک ازو مقصود این بالش نبودعلم بود و دانش و ارشاد و سودگر تو میخی ساختی شمشیر رابرگزیدی بر ظفر ادبار راگرچه مقصود از بشر علم و هدی ستلیک هر یک آدمی را معبدی ستمعبد مرد کریم اکرمتهمعبد مرد لئیم اسقمتهسبب عبادت شخص بزرگوار، اینست که تو او را گرامی بداری. و سبب عبادت شخص فرومایه اینست که او را بیمار کنی.مر لئیمان را بزن تا سر نهندمر کریمان را بده تا بر دهندلاجرم حق هر دو مسجد آفریددوزخ آنها را و اینها را مزیدساخت موسی قدس در باب صغیرتا فرود آرند سر قوم زحیرزآنکه جباران بدند و سرفرازدوزخ آن باب صغیر است و نیاز**** قرآن کریم، سوره ذاریات(۵۱)، آیه ۵۶Quran, Sooreh Zariat(#51), Line #56وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِنیافریدیم پریان و انسیان را جز آنکه پرستشم کنند.

08.15.2018

Ganje Hozour audio Program #723

برنامه صوتی شماره ۷۲۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۶ اوت ۲۰۱۸ ـ ۱۶ مردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Format مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۰۶   Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2606, Divan e Shams مانده شدم از گفتن، تا تو برِ ما مانی خویشِ من و پیوندی، نی همره و مهمانی شیری است که می‌جوشد، خونی است نمی‌خسبد خَربنده(۱) چرا گشتی؟ شه زاده ارکانی زر دارد و زر بِدْهد، زین واخردت این دم آنکس که رهانید از بسیار پریشانی اشتر ز سوی بیشه، بی‌ جهد نمی‌آید کی آمده‌ای ای جان، زان خاک(۲) به آسانی؟ صد جا بتُرَنجیدی(۳)، گفتی: نروم زینجا گوشِ تو کشان کردم، تا جوهرِ انسانی در چرخ درآوردم، نُه گنبدِ نیلی را اِستیزه چه می‌بافی، ای شیخِ لَت انبانی(۴)؟ چون دیگ سیه پوشی، اندر پی تُتماجی(۵) کو نخوتِ(۶) کَرَّمنا*، کو همتِ سلطانی؟ تو مردِ لبِ قِدری(۷)، نی مردِ شبِ قدری تو طفلِ سرِ خوانی، نی پیرِ پری خوانی سخت است بلی پندت، اما نگذارندت سیلی زندت آرد، استادِ دبستانی هر لحظه کمندی نو، در گردنت اندازد روزی که به جد گیرد، گردن ز که پیچانی؟ بنگر تو در این اجزا، که همرهشان بودی در خود بترنجیده، از نامی و ارکانی زانجا بکشانمشان، مانند تو تا اینجا و اندر پسِ این منزل، صد منزلِ روحانی چون بز همه را گویم: هین برجه و خدمت کن ریشت پی آن دادم، تا ریش بجنبانی گر ریش نجنبانی، یک یک بکَنَم ریشت ریشِ که رهید از من، تا تو دَبه(۸) برهانی؟ یک لحظه شدی شانه، در ریش درافتادی یک لحظه شو آیینه، چون حلقه گردانی هم شانه و هم مویی، هم آینه، هم رویی هم شیر و هم آهویی، هم اینی و هم آنی هم فرقی(۹) و هم زلفی، مِفتاحی(۱۰) و هم قُلفی بی‌رنج چه می‌سُلفی(۱۱)؟ آواز چه لرزانی؟ خاموش کن از گفتن، هین بازیِ دیگر کن صد بازیِ نو داری، ای نر بزِ لِحیانی(۱۲) **** چون دیگ سیه پوشی، اندر پی تُتماجی کو نخوتِ کَرَّمنا، کو همتِ سلطانی؟ * قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰ Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلً ما فرزندان آدم را بس گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا بر مرکوب ها سوار کردیم و ایشان را از غذاهای پاکیزه‌ها روزی دادیم. و آنان را بر بسیاری از آفریدگان برتری بخشیدیم‌. مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۶۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3764 قصهٔ بَط بچگان که مرغ خانگی پروردشان یک گَزی(۱۳) ره، که بدان سو می‌روی همچو گَز، قطبِ مساحت می‌شوی وآنکه لنگ و لوک(۱۴) آن سو می‌جهی از همه لنگی و لوکی می‌رهی تخمِ بَطّی(۱۵) گر چه مرغِ خانه‌ات کرد زیر پر چو دایه تربیت مادرِ تو بَطِّ آن دریا بُده ست دایه‌ات خاکی بُد و خشکی‌پرست میلِ دریا، که دلِ تو اندرست آن طبیعت، جانت را از مادرست میلِ خشکی، مر تو را زین دایه است دایه را بگذار، کو بَدرایه(۱۶) است دایه را بگذار بر خشک و بران اندر آ در بحرِ معنی چون بَطان گر تو را مادر بترساند ز آب تو مترس و سوی دریا ران شتاب تو بَطی، بر خشک و بر تر زنده‌ای نی چو مرغِ خانه، خانه ‌گَنده‌ای تو ز کَرَّْمنَا بَنی آدم** شَهی هم به خشکی، هم به دریا پا نهی تو به اقتضای قول حضرت حق تعالی: «ما آدمی زادگان را گرامی داشتیم.» پادشاه به شمار می روی، زیرا هم در خشکی گام می نهی و هم در دریا. که حَمَلْنَاهُمْ علی الْبَحْرِ** به جان از حَمَلْنَاهُمْ علی الْبَر، پیش ران تو از حیث روح، مشمول معنای این آیه هستی: «آنان را بر دریا حمل کردیم.» از عالم خاک و ماده در گذر و به سوی دریای معنی بشتاب. مر ملایک را سوی بَر(۱۷)، راه نیست جنسِ حیوان هم ز بَحر، آگاه نیست تو به تن حیوان، به جانی از مَلَک(۱۸) تا رَوی هم بر زمین، هم بر فَلَک تا به ظاهر مِثْلُکُمْ باشد بشر با دلِ یُوحَی إلَیْهِ*** دیده‌ور همینطور آن بصیر و روشن بینی که به او وحی می شود، بر حسب ظاهر مانند همه شما آدمیان، آدمی معمولی بوده است. قالبِ خاکی فتاده بر زمین روحِ او گردان بر آن چرخِ بَرین ما همه مرغابیانیم ای غلام بَحر می‌داند زبانِ ما تمام پس سلیمان، بَحر آمد، ما چو طَیر(۱۹) در سلیمان تا ابد داریم سَیر با سلیمان، پای در دریا بنه تا چو داود آب، سازد صد زره آن سلیمان، پیشِ جمله حاضرست لیک غیرت چشم‌بند و ساحرست تا ز جهل و خوابناکیّ و فضول او به پیشِ ما و ما از وی مَلول(۲۰) تشنه را دردِ سر آرد بانگِ رعد چون نداند کو کشاند ابرِ سَعد(۲۱) چشمِ او مانده ست در جوی روان بی ‌خبر از ذوقِ آبِ آسمان مَرکبِ همّت سوی اسباب راند از مَسَّبِب لاجَرَم محروم ماند آنکه بیند او مُسَّبِب را عَیان کی نهد دل بر سبب های جهان؟ **قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70 وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلً به راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب] مراد روانه داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم‌. *** قرآن کریم، سوره كهف(۱۸)، آیه ۱۱۰ Quran, Sooreh Kahf(#18), Line #110 قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا بگو: جز این نیست که من مانند شما بشری هستم که به من وحی می‌رسد که خدای شما خدای یکتاست، پس هر کس به لقای (رحمت) پروردگارش امیدوار است باید نیکوکار شود و هرگز در پرستش خدایش احدی را با او شریک نگرداند. **** تو مردِ لبِ قِدری، نی مردِ شبِ قدری تو طفلِ سرِ خوانی، نی پیرِ پری خوانی قرآن کریم، سوره قدر(۹۷) Quran, Sooreh Ghar(#97) إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (١) ما در شب قدرش نازل كرديم. وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ (٢) و تو چه دانى كه شب قدر چيست؟ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (٣) شب قدر بهتر از هزار ماه است. تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ (۴) در آن شب فرشتگان و روح به فرمان پروردگارشان براى انجام دادن كارها نازل مى‌شوند. سَلَامٌ هِيَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ (۵) آن شب تا طلوع بامداد همه سلام و درود است. مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۳۱ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 531 حاصل اندر یک زمان از آسمان می‌رود، می‌آید، ایدر(۲۲) کاروان نیست بر این کاروان این ره دراز کی مَفازه(۲۳) زَفت(۲۴) آید با مُفاز(۲۵) دل به کعبه می‌رود در هر زمان جسم، طبعِ دل بگیرد ز امتِنان(۲۶) این دراز و کوتهی مر جسم راست چه دراز و کوته آنجا که خداست؟ چون خدا مر جسم را تبدیل کرد رفتنش بی ‌فَرسَخ(۲۷) و بی ‌میل(۲۸) کرد صد امیدست این زمان، بردار گام عاشقانه ای فَتی(۲۹) خَلِّ الْکَلام(۳۰) گرچه پيلهٔ(۳۱) چشم بر هم می‌زنی در سفینه خفته‌ای، ره می‌کُنی **** صد جا بتُرَنجیدی، گفتی: نروم زینجا گوشِ تو کشان کردم، تا جوهرِ انسانی مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364 کُنتُ کَنزاً رَحْمَةً مَخْفِیَّةً فَابْتَعَثْتُ اُمَةً مَهدیَّةً من گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم. مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3029 کُنتُ کَنزاً گفت مَخفِیّاً شنو جوهرِ خود گُم مکن، اظهار شو اين قول را بشنو كه حضرت حق فرمود :"من گنجی مخفی بودم" پس گوهر درونی خود را مپوشان بلکه آنرا آشکار کن. مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258 گر قضا پوشد سیه، همچون شَبَت هم قضا دستت بگیرد عاقبت گر قضا صد بار، قصد جان کند هم قضا جانت دهد، درمان کند این قضا صد بار اگر راهت زند بر فراز چرخ، خرگاهت(۳۲) زند از کَرَم دان این که می‌ترساندت تا به مُلکِ ایمنی بنشاندت مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shams دمِ او جان دهدت رو ز نَفَخْتُ(۳۳) بپذیر کارِ او کُنْ فَیَکُون ‌ست، نه موقوفِ علل مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466 پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکان می‌دویم اندر مکان و لامکان **** هر لحظه کمندی نو، در گردنت اندازد روزی که به جد گیرد، گردن ز که پیچانی؟ مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3364 دعوی کردن آن شخص که: خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شُعَیب، او را آن یکی می‌گفت در عهدِ شُعَیب که خدا از من بسی دیده ست عیب چند دید از من گناه و جرم ها وز کَرَم یزدان نمی‌گیرد مرا حق تعالی گفت در گوشِ شُعَیب در جوابِ او فَصیح از راهِ غیب که بگفتی چند کردم من گناه وز کَرَم نگرفت در جرمم اِله عکس می‌گویی و مقلوب، ای سَفیه(۳۴) ای رها کرده ره و، بگرفته تیه(۳۵) چند چندت گیرم و، تو بی‌خبر در سَلاسِل(۳۶) مانده‌ای پا تا به سر زنگِ تو بر توت ای دیگِ سیاه کرد سیمای درونت را تباه بر دلت زنگار بر زنگارها جمع شد، تا کور شد ز اسرارها گر زند آن دود بر دیگِ نوی آن اثر بنماید ار باشد جوی زآنکه هر چیزی به ضِد پیدا شود بر سپیدی آن سیه رسوا شود چون سیه شد دیگ، پس تاثیرِ دود بعد از این بر وی که بیند زود زود؟ مردِ آهنگر که او زنگی(۳۷) بُوَد دود را با روش هم‌رنگی بُوَد مردِ رومی کو کند آهنگری رویش اَبلَق(۳۸) گردد از دودآوری پس بداند زود تاثیرِ گناه تا بنالد زود گوید: ای اِله چون کند اِصرار و بد پیشه کند خاک اندر چشمِ اندیشه کند توبه نندیشد دگر، شیرین شود بر دلش آن جرم، تا بی‌دین شود آن پشیمانی و یارب رفت ازو شِست(۳۹) بر آیینه زنگِ پنج تُو(۴۰) آهنش را زنگ ها خوردن گرفت گوهرش را زنگ، کم کردن گرفت چون نویسی کاغذِ اِسپید بر آن نبشته خوانده آید در نظر چون نویسی بر سرِ بنوشته خط فهم ناید، خواندنش، گردد غلط کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد هر دو خط شد کور و، معنیّی نداد ور سوم باره نویسی بر سرش پس سیه کردی چو جانِ کافرش پس چه چاره جز پناهِ چاره‌گر؟ ناامیدی مسّ و، اِکسیرش(۴۱) نظر ناامیدی ها به پیشِ او نهید تا ز دردِ بی‌دوا بیرون جهید چون شُعَیب این نکته‌ها با وی بگفت زآن دَمِ جان در دلِ او گل شکفت جانِ او بشنید وحیِ آسمان گفت: اگر بگرفت ما را، کو نشان؟ گفت: یا رب دفعِ من می‌گوید(۴۲) او آن گرفتن را نشان می‌جوید او گفت: سَتارم(۴۳)، نگویم رازهاش جز یکی رمز از برای اِبتِلاش(۴۴) یک نشانِ آنکه می‌گیرم ورا آنکه طاعت دارد از صوم(۴۵) و دعا وز نماز و از زکات و غیرِ آن لیک یک ذرّه ندارد ذوقِ جان می‌کند طاعات و افعالِ سَنی(۴۶) لیک یک ذره ندارد چاشنی طاعتش نَغزست(۴۷) و، معنی نَغز نی جَوزها(۴۸) بسیار و، در وی مغز نی ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر(۴۹) مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر(۵۰) دانهٔ بی‌مغز کی گردد نهال؟ صورتِ بی‌جان نباشد جز خیال مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۷۰ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2870 صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد، تا باز آمدن شیر، جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود، که لطیف تر است. شیر طلب کرد، دل و جگر نیافت. از روبه پرسید که: کو دل و جگر؟ روبه گفت: اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده کی برِ تو بازآمدی؟ لَو کُنّا نَسمَعُ اَو نَعقِلُ ما کُنّا فی اَصحابِ السّعیرِ قرآن کریم، سوره ملک(۶۷)، آیه ۱۰ Quran, Sooreh Molk(#67), Line #10 وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ و (دوزخیان) گویند اگر (در دنیا سخنان انبیاء را) می شنیدیم یا به حکم عقل رفتار می کردیم (امروز) از دوزخیان نبودیم. برد خر را روبَهَک تا پیشِ شیر پاره‌پاره کردش آن شیرِ دلیر تشنه شد از کوشش آن سلطانِ دَد(۵۱) رفت سوی چشمه تا آبی خورَد روبَهَک خورد آن جگربند(۵۲) و دلش آن زمان چون فرصتی شد حاصلش شیر چون وا گشت از چشمه به خَور جست در خر، دل، نه دل بد، نه جگر گفت روبه را: جگر کو؟ دل چه شد؟ که نباشد جانور را زین دو بُد گفت گر بودی ورا دل یا جگر کی بدینجا آمدی بارِ دگر؟ آن قیامت دیده بود و رستخیز وآن ز کوه افتادن و هول و گریز گر جگر بودی ورا یا دل بدی بار دیگر کی برِ تو آمدی؟ چون نباشد نورِ دل، دل نیست آن چون نباشد روح، جز گِل نیست آن آن زُجاجی(۵۳) کو ندارد نورِ جان بول(۵۴) و قاروره‌ست(۵۵) قِندیلَش(۵۶) مخوان نورِ مصباح ست دادِ ذُوالجَلال(۵۷) صنعتِ خلق ست آن شیشه و سُفال لاجرم در ظرف باشد اِعتِداد(۵۸) در لَهَب ها(۵۹) نبود الّا اتحاد نورِ شش قِندیل چون آمیختند نیست اندر نورشان اعداد و چند آن جُهود(۶۰) از ظرف ها مشرک شده‌ست نور دید آن مؤمن و مُدرِک(۶۱) شده‌ست چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بیند شِیث را و نوح را چونکه آبش هست، جو خود آن بود آدمی آنست کو را جان بود این نه مردانند، این ها صورت اند مردهٔ نان اند و کشتهٔ شهوت اند (۱) خَربنده: خرکچی، کسی که الاغ کرایه می دهد یا خدمت الاغ می کند. (۲) خاک: زمین (۳) تُرَنجیدن: درهم‌ کشیده شدن روی (۴) لَت انبان: حریص، بسیار خوار، کاهل (۵) تُتماج: نوعی آش که از آرد می پختند. در این جا مراد غذايی است که من ذهنی از دنیا می گیرد (در مقابل شادی و خرد درون). (۶) نخوت: تکبر کردن، فخر کردن، خودستایی (۷) لبِ قِدر: کناره دیگ، کنایه از حریص به خوردن (۸) دَبه: مردی که دچار بیماری فتق باشد، جر زن، دبه کردن: جر زدن، از قول برگشتن (۹) فرق: سر، میانه سر (۱۰) مِفتاح: کلید (۱۱) سُلفیدن: سرفه کردن (۱۲) لِحیانی: دارای ریش انبوه، ریش دراز  (۱۳) گَز: ذرع، وسیله ای از چوب یا آهن که بدان جامه و پارچه و زمین و جز آن را اندازه بگیرند. (۱۴) لوک: حقیر، زبون، عاجز (۱۵) بَطّ: مرغابی (۱۶) بَدرایه: بداندیش (۱۷) بَر: خشکی (۱۸) مَلَک: فرشته (۱۹) طَیر: پرنده (۲۰) مَلول: افسرده، اندوهگین (۲۱) سَعد: خجسته، مبارک (۲۲) ایدر: اینجا، اکنون، زمین و عالم اَسفَل (۲۳) مَفازه: بیابان (۲۴) زَفت: درشت، فربه (۲۵) مُفاز: پیروز گردانیده شده (۲۶) اِمتِنان: سپاس داشتن، نعمت دادن (۲۷) فَرسَخ: واحدی در مسافت (۲۸) میل: واحدی در مسافت، حدود چهار هزار متر (۲۹)‌ فَتی: جوانمرد و سخی، کریم (۳۰) خَلِّ الْکَلام: سخن را رها کن (۳۱) پيله: پلک چشم. پيلهٔ چشم بر هم زدن کنایه از بیدار بودن است.  (۳۲) خرگاه: خیمه بزرگ، سراپرده (۳۳)‌ نَفَخْتُ: دمیدم (۳۴) سَفیه: نادان (۳۵) تیه: بیابان (۳۶) سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله (۳۷) زنگی: سیاه پوست (۳۸) اَبلَق: هر چیز دورنگ، سیاه و سپید (۳۹) شِست: مخفف نشست (۴۰) پنج تُو: پنج لا، بی نهایت (۴۱) اِکسیر: کیمیا (۴۲) دفع ‌گفتن: جواب رد دادن (۴۳) سَتار: بسیار پوشاننده (۴۴) اِبتِلا: سختی، آزمایش، امتحان (۴۵) صوم: روزه (۴۶) سَنی: بلند، رفیع (۴۷) نَغز: خوب، نیکو، لطیف (۴۸) جَوز: گردو (۴۹) بَر: بار درخت، میوه، محصول (۵۰) شَجَر: درخت (۵۱) دَد: جانور درنده مانند شیر، پلنگ و گرگ (۵۲) جگربند: مجموع دل و جگر و شُش (۵۳) زُجاج: شیشه (۵۴) بول: ادرار (۵۵) قاروره‌: شیشه‌ای که ادرار بیمار را برای معاینه یا تجزیه در آن می‌ریزند، شیشۀ شراب (۵۶) قِندیل: چراغ. جمع: قَنادیل (۵۷) ذُوالجَلال: صاحب جلال و بزرگواری، از صفات خداوند (۵۸) اِعتِداد: تعدّد و کثرت (۵۹) لَهَب: زبانه آتش (۶۰) جُهود: کافر (۶۱) مُدرِک: دریابنده، کسی که چیزی را درک می‌کند************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۰۶  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2606, Divan e Shamsمانده شدم از گفتن تا تو برِ ما مانیخویش من و پیوندی نی همره و مهمانیشیری است که می‌جوشد خونی است نمی‌خسبدخربنده چرا گشتی شه زاده ارکانیزر دارد و زر بدهد زین واخردت این دمآنکس که رهانید از بسیار پریشانیاشتر ز سوی بیشه بی‌ جهد نمی‌آیدکی آمده‌ای ای جان زان خاک به آسانیصد جا بترنجیدی گفتی نروم زینجاگوش تو کشان کردم تا جوهرِ انسانیدر چرخ درآوردم نه گنبد نیلی رااستیزه چه می‌بافی ای شیخ لت انبانیچون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجیکو نخوت کرمنا* کو همت سلطانیتو مرد لب قدری نی مرد شب قدریتو طفل سرِ خوانی نی پیرِ پری خوانیسخت است بلی پندت اما نگذارندتسیلی زندت آرد استاد دبستانیهر لحظه کمندی نو در گردنت اندازدروزی که به جد گیرد گردن ز که پیچانیبنگر تو در این اجزا که همرهشان بودیدر خود بترنجیده از نامی و ارکانیزانجا بکشانمشان مانند تو تا اینجاو اندر پس این منزل صد منزل روحانیچون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کنریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانیگر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشتریش که رهید از من تا تو دبه برهانییک لحظه شدی شانه در ریش درافتادییک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانیهم شانه و هم مویی هم آینه هم روییهم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنیهم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفیبی‌رنج چه می‌سلفی آواز چه لرزانیخاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کنصد بازی نو داری ای نر بزِ لحیانی****چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجیکو نخوت کرمنا کو همت سلطانی* قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًما فرزندان آدم را بس گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا بر مرکوب ها سوار کردیم و ایشان را از غذاهای پاکیزه‌ها روزی دادیم. و آنان را بر بسیاری از آفریدگان برتری بخشیدیم‌.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3764قصهٔ بَط بچگان که مرغ خانگی پروردشانیک گزی ره که بدان سو می‌رویهمچو گز قطب مساحت می‌شویوآنکه لنگ و لوک آن سو می‌جهیاز همه لنگی و لوکی می‌رهیتخم بطی گر چه مرغ خانه‌اتکرد زیر پر چو دایه تربیتمادرِ تو بط آن دریا بده ستدایه‌ات خاکی بد و خشکی‌پرستمیل دریا که دل تو اندرستآن طبیعت جانت را از مادرستمیلِ خشکی مر تو را زین دایه استدایه را بگذار کو بدرایه استدایه را بگذار بر خشک و براناندر آ در بحرِ معنی چون بطانگر تو را مادر بترساند ز آبتو مترس و سوی دریا ران شتابتو بطی بر خشک و بر تر زنده‌اینی چو مرغ خانه خانه ‌گَنده‌ایتو ز کرمنا بنی آدم** شهیهم به خشکی هم به دریا پا نهیتو به اقتضای قول حضرت حق تعالی: «ما آدمی زادگان را گرامی داشتیم.» پادشاه به شمار می روی، زیرا هم در خشکی گام می نهی و هم در دریا.که حملناهم علی البحر** به جاناز حملناهم علی البر پیش رانتو از حیث روح، مشمول معنای این آیه هستی: «آنان را بر دریا حمل کردیم.» از عالم خاک و ماده در گذر و به سوی دریای معنی بشتاب.مر ملایک را سوی بر راه نیستجنس حیوان هم ز بحر آگاه نیستتو به تن حیوان به جانی از ملکتا روی هم بر زمین هم بر فلکتا به ظاهر مثلکم باشد بشربا دل یوحی إلیه*** دیده‌ورهمینطور آن بصیر و روشن بینی که به او وحی می شود، بر حسبظاهر مانند همه شما آدمیان، آدمی معمولی بوده است.قالب خاکی فتاده بر زمینروح او گردان بر آن چرخ برینما همه مرغابیانیم ای غلامبحر می‌داند زبان ما تمامپس سلیمان بحر آمد ما چو طیردر سلیمان تا ابد داریم سیربا سلیمان پای در دریا بنهتا چو داود آب سازد صد زرهآن سلیمان پیش جمله حاضرستلیک غیرت چشم‌بند و ساحرستتا ز جهل و خوابناکی و فضولاو به پیش ما و ما از وی ملولتشنه را درد سر آرد بانگ رعدچون نداند کو کشاند ابرِ سعدچشم او مانده ست در جوی روانبی ‌خبر از ذوق آب آسمانمرکب هت سوی اسباب رانداز مسبب لاجرم محروم ماندآنکه بیند او مسبب را عیانکی نهد دل بر سبب های جهان**قرآن کریم، سوره اسراء(۱۷)، آیه ۷۰Quran, Sooreh Esraa(#17), Line #70وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًبه راستی که فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا [بر مرکب] مراد روانه داشتیم و به ایشان از پاکیزه‌ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده‌ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم‌.*** قرآن کریم، سوره كهف(۱۸)، آیه ۱۱۰Quran, Sooreh Kahf(#18), Line #110قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًابگو: جز این نیست که من مانند شما بشری هستم که به من وحی می‌رسد که خدای شما خدای یکتاست، پس هر کس به لقای (رحمت) پروردگارش امیدوار است باید نیکوکار شود و هرگز در پرستش خدایش احدی را با او شریک نگرداند.****تو مرد لب قدری نی مرد شب قدریتو طفل سرِ خوانی نی پیر پری خوانیقرآن کریم، سوره قدر(۹۷)Quran, Sooreh Ghar(#97)إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (١)ما در شب قدرش نازل كرديم.وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ (٢)و تو چه دانى كه شب قدر چيست؟لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (٣)شب قدر بهتر از هزار ماه است.تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ (۴)در آن شب فرشتگان و روح به فرمان پروردگارشان براى انجام دادن كارها نازل مى‌شوند.سَلَامٌ هِيَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ (۵)آن شب تا طلوع بامداد همه سلام و درود است.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۳۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 531حاصل اندر یک زمان از آسمانمی‌رود می‌آید ایدر کارواننیست بر این کاروان این ره درازکی مفازه زفت آید با مفازدل به کعبه می‌رود در هر زمانجسم طبع دل بگیرد ز امتناناین دراز و کوتهی مر جسم راستچه دراز و کوته آنجا که خداستچون خدا مر جسم را تبدیل کردرفتنش بی ‌فرسخ و بی ‌میل کردصد امیدست این زمان بردار گامعاشقانه ای فتی خل الکلامگرچه پيلهٔ چشم بر هم می‌زنیدر سفینه خفته‌ای ره می‌کنی****صد جا بترنجیدی گفتی نروم زینجاگوش تو کشان کردم تا جوهرِ انسانیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 364کنت کنزا رحمة مخفیةفابتعثت امة مهدیةمن گنجینه رحمت و مهربانی پنهان بودم، پس امتی هدایت شده را برانگیختم.مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 3029کنت کنزا گفت مخفیا شنوجوهر خود گم مکن اظهار شواين قول را بشنو كه حضرت حق فرمود :"من گنجی مخفی بودم"پس گوهر درونی خود را مپوشان بلکه آنرا آشکار کن.مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۲۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1258گر قضا پوشد سیه همچون شبتهم قضا دستت بگیرد عاقبتگر قضا صد بار قصد جان کندهم قضا جانت دهد درمان کنداین قضا صد بار اگر راهت زندبر فراز چرخ خرگاهت زنداز کرم دان این که می‌ترساندتتا به ملک ایمنی بنشاندتمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیرکارِ او کن فیکون ‌ست نه موقوف عللمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیش چوگانهای حکم کن فکانمی‌دویم اندر مکان و لامکان****هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازدروزی که به جد گیرد گردن ز که پیچانیمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3364دعوی کردن آن شخص که: خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شُعَیب، او راآن یکی می‌گفت در عهد شعیبکه خدا از من بسی دیده ست عیبچند دید از من گناه و جرم هاوز کرم یزدان نمی‌گیرد مراحق تعالی گفت در گوش شعیبدر جواب او فصیح از راه غیبکه بگفتی چند کردم من گناهوز کرم نگرفت در جرمم الهعکس می‌گویی و مقلوب ای سفیهای رها کرده ره و بگرفته تیهچند چندت گیرم و تو بی‌خبردر سلاسل مانده‌ای پا تا به سرزنگ تو بر توت ای دیگ سیاهکرد سیمای درونت را تباهبر دلت زنگار بر زنگارهاجمع شد تا کور شد ز اسرارهاگر زند آن دود بر دیگ نویآن اثر بنماید ار باشد جویزآنکه هر چیزی به ضد پیدا شودبر سپیدی آن سیه رسوا شودچون سیه شد دیگ پس تاثیرِ دودبعد از این بر وی که بیند زود زودمرد آهنگر که او زنگی بوددود را با روش هم‌رنگی بودمرد رومی کو کند آهنگریرویش ابلق گردد از دودآوریپس بداند زود تاثیرِ گناهتا بنالد زود گوید ای الهچون کند اصرار و بد پیشه کندخاک اندر چشم اندیشه کندتوبه نندیشد دگر شیرین شودبر دلش آن جرم تا بی‌دین شودآن پشیمانی و یارب رفت ازوشست بر آیینه زنگ پنج توآهنش را زنگ ها خوردن گرفتگوهرش را زنگ کم کردن گرفتچون نویسی کاغذ اسپید برآن نبشته خوانده آید در نظرچون نویسی بر سرِ بنوشته خطفهم ناید خواندنش گردد غلطکان سیاهی بر سیاهی اوفتادهر دو خط شد کور و معنیی ندادور سوم باره نویسی بر سرشپس سیه کردی چو جان کافرشپس چه چاره جز پناه چاره‌گرناامیدی مس و اکسیرش نظرناامیدی ها به پیشِ او نهیدتا ز درد بی‌دوا بیرون جهیدچون شعیب این نکته‌ها با وی بگفتزآن دم جان در دل او گل شکفتجان او بشنید وحی آسمانگفت اگر بگرفت ما را کو نشانگفت یا رب دفع من می‌گوید اوآن گرفتن را نشان می‌جوید اوگفت ستارم نگویم رازهاشجز یکی رمز از برای ابتلاشیک نشان آنکه می‌گیرم وراآنکه طاعت دارد از صوم و دعاوز نماز و از زکات و غیرِ آنلیک یک ذره ندارد ذوق جانمی‌کند طاعات و افعال سنیلیک یک ذره ندارد چاشنیطاعتش نغزست و معنی نغز نیجوزها بسیار و در وی مغز نیذوق باید تا دهد طاعات برمغز باید تا دهد دانه شجردانهٔ بی‌مغز کی گردد نهالصورت بی‌جان نباشد جز خیالمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۷۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 2870صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد، تا باز آمدن شیر، جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود، که لطیف تر است. شیر طلب کرد، دل و جگر نیافت. از روبه پرسید که: کو دل و جگر؟ روبه گفت: اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده کی برِ تو بازآمدی؟ لَو کُنّا نَسمَعُ اَو نَعقِلُ ما کُنّا فی اَصحابِ السّعیرِقرآن کریم، سوره ملک(۶۷)، آیه ۱۰Quran, Sooreh Molk(#67), Line #10وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِو (دوزخیان) گویند اگر (در دنیا سخنان انبیاء را) می شنیدیم یا به حکم عقل رفتار می کردیم (امروز) از دوزخیان نبودیم.برد خر را روبهک تا پیشِ شیرپاره‌پاره کردش آن شیرِ دلیرتشنه شد از کوشش آن سلطان ددرفت سوی چشمه تا آبی خوردروبهک خورد آن جگربند و دلشآن زمان چون فرصتی شد حاصلششیر چون وا گشت از چشمه به خورجست در خر دل نه دل بد نه جگرگفت روبه را جگر کو دل چه شدکه نباشد جانور را زین دو بدگفت گر بودی ورا دل یا جگرکی بدینجا آمدی بارِ دگرآن قیامت دیده بود و رستخیزوآن ز کوه افتادن و هول و گریزگر جگر بودی ورا یا دل بدیبار دیگر کی برِ تو آمدیچون نباشد نورِ دل دل نیست آنچون نباشد روح جز گل نیست آنآن زجاجی کو ندارد نورِ جانبول و قاروره‌ست قندیلش مخواننورِ مصباح ست داد ذوالجلالصنعت خلق ست آن شیشه و سفاللاجرم در ظرف باشد اعتداددر لهب ها نبود الّا اتحادنورِ شش قندیل چون آمیختندنیست اندر نورشان اعداد و چندآن جهود از ظرف ها مشرک شده‌ستنور دید آن مؤمن و مدرِک شده‌ستچون نظر بر ظرف افتد روح راپس دو بیند شیث را و نوح راچونکه آبش هست جو خود آن بودآدمی آنست کو را جان بوداین نه مردانند این ها صورت اندمردهٔ نان اند و کشتهٔ شهوت اند

08.08.2018

Ganje Hozour audio Program #722

برنامه صوتی شماره ۷۲۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی ۱۳۹۷ تاریخ اجرا:  ۳۰ ژوئیه ۲۰۱۸ ـ ۹ مردادPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهAll Poems, PDF Formatمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۴۳  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2043, Divan e Shamsدیدی چه گفت بهمن؟ هیزم بنه چو خرمنگر دی نکرد سرما، سرمای هر دو بر منسرما چو گشت سرکش، هیزم بنه در آتشهیزم دریغت آید؟ هیزم بِه است یا تن؟نقشِ فناست هیزم، عشقِ خداست آتشدرسوز نقش‌ها را، ای جانِ پاکدامن(۱)تا نقش را نسوزی، جانت فِسُرده(۲) باشدمانندِ بت پرستان دور از بهار و مَأمَن(۳)در عشقِ همچو آتش چون نقره باش دلخوشچون زاده خلیلی، آتش تو راست مسکنآتش به امرِ یزدان گردد به پیشِ مردانلاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسنمؤمن فُسون(۴) بداند، بر آتشش بخواندسوزش در او نماند، مانَد چو ماهِ روشنشاباش ای فسونی کافتد ازو سکونیدر آتشی که آهن گردد ازو چو سوزنپروانه زان زند خود، بر آتشِ مُوَقَّد(۵)کو را همی‌ نماید، آتش به شکلِ روزنتیر و سِنان(۶) به حَمزه(۷) چون گلفشان نمایددر گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشَن(۸)فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشتهبر فرقِ آب موسی بنشسته همچو روغن(۹)اسپانِ اختیاری(۱۰) حمّالِ شهریاریپالان کشند و سرگین اسبانِ کند و کودنچو لِک لِک(۱۱) است منطق بر آسیای معنیطاحون(۱۲) ز آب گردد نه از لِک لِکِ مُقَنَّن(۱۳)زان لِک لِک ای برادر گندم ز دَلو(۱۴) بِجهَددر آسیا درافتد، گردد خوش و مُطَحَّن(۱۵)وز لِک لِکِ بیان تو از دَلوِ حرص و غفلتدر آسیا درافتی یعنی رهی مُبَیَّن(۱۶)من گرم می‌شوم جان، اما ز گفت و گو نیاز شمسِ دینِ زرّین، تبریزِ همچو معدنمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۰۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 2208شد ازو فارغ، بیامد کی فقیهچه فقیهی؟ ای تو ننگِ هر سَفیه(۱۷)مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۲Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3132 گور، خوشتر از چنین دل، مر تو راآخر از گورِ دلِ خود، برتر آزنده‌ای و زنده‌زاد ای شوخ و شَنگ(۱۸)دم نمی‌گیرد تو را زین گورِ تنگ؟یوسفِ وقتیّ و خورشیدِ سَما(۱۹)زین چَه و زندان بر آ و رو نمامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3174چون مبارک نیست بر تو این علومخویشتن گولی(۲۰) کن و بگذر ز شومچون ملایک گو که: لا عِلْمَ لَنایا الهی، غَیْرَ ما عَلَّمْتَنامانند فرشتگان بگو: خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی.قرآن كريم، سوره بقره(٢)، آيه ٣٢Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #32قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُفرشتگان گفتند: پاکی تو، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی، تویی دانای بر کمال.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۹۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3195مر مرا زین حکمت و فضل و هنرنیست حاصل جز خیال و درد سرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۰۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3200احمقی‌ام بس مبارک احمقی استکه دلم با برگ و جانم مَتَّقی(۲۱) استگر تو خواهی که شقاوت کم شودجهد کن تا از تو حکمت کم شودحکمتی کز طبع زاید وز خیالحکمتی بی فیضِ نورِ ذُوالجَلال(۲۲)حکمتِ دنیا فزاید ظَنّ و شکحکمتِ دینی پَرَد فوقِ فلکمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۲۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3223چون نداری فِطنَت(۲۳) و نورِ هُدیبهرِ کوران، روی را می‌زن جَلاپیشِ بینایان، حَدَث(۲۴) در روی مالناز می‌کن با چنین گندیده حالمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۶۴Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3264عقلِ موسی چون شود در غیب بندعقلِ موشی خود کی است ای ارجمند؟مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2029, Divan e Shamsای عاشق جَریده(۲۵)، بر عاشقان گُزیدهبگذر ز آفریده، بنگر در آفریدنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۹۳۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 3935هست پنهان حاکمی بر هر خردهرکه را خواهد به فن از سر بَرَدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۵Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2885این قضا بر نیک و بد حاکم بُوَدبر قضا شاهد نه حاکم می‌شود؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۰۹۳Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 5, Line # 3093آن دُروگَر(۲۶) حاکمِ چوبی بودو آن مُصَوِّر(۲۷) حاکمِ خوبی بودهست آهنگر بر آهن قَیِّمی(۲۸)هست بنّا هم بر آلت حاکمینادر این باشد که چندین اختیارساجِد(۲۹) اندر اختیارش بنده ‌وارمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1619حاکم است و یَفْعَلُ الله ما یَشااو ز عینِ درد انگیزد دوازیرا حق تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هر چه خواهدهمان کند. چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می آفریند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۸Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3558حاکمِ اندیشه‌ام محکوم نیز آنکه بَنّا حاکم آمد بر بنامولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴ Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1344, Divan e Shamsدمِ او جان دهدت رو ز نَفَخْتُ(۳۰) بپذیرکارِ او کُنْ فَیَکُون ‌ست، نه موقوفِ عللمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۶۶Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2466پیشِ چوگانهای حکمِ کُنْ فَکانمی‌دویم اندر مکان و لامکانمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۱Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1381حق، قدم بر وی نهد از لامکانآنگه او ساکن شود از کُن فَکانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۴  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2524, Divan e Shamsروید ای عاشقانِ حق به اِقبالِ ابد مُلحَقروان باشید همچون مه به سوی برجِ مسعودی(۳۱)به برجِ عاشقانِ شه، میانِ صادقانِ رهکه از سردان و مردودان شود جوینده مردودیبپر ای دل، به پنهانی به پرّ و بالِ روحانیگرت طالب نبودی شه، چنین پرهات نگشودیدر احسان سابِق(۳۲) است آن شه، به وعده صادق است آن شهاگر نه خالق است آن شه، تو را از خلق نربودیبرون از نور و دود است او، که افروزید این آتشاز این آتش خرد نوری، از این آذر هوا دودیدلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسی؟بسوز از عشقِ نورِ او، درونِ نار چون عودینه از اولادِ نمرودی، که بسته آتش و دودیچو فرزندِ خلیلی تو، مترس از دودِ نمرودیدر آتش باش جانِ من، یکی چندی چو نرم آهنکه گر آتش نبودی خود رخِ آیینه که زدودی(۳۳)؟چه آسان می‌شود مشکل، به نورِ پاکِ اهلِ دلچنانک آهن شود مومی ز کَفِّ شمعِ داوودیقرآن کریم، سوره سبا(۳۴)، آیه ۱۰Quran, Sooreh Sabaa(#34), Line #10… وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ… آهن را بر او نرم کردیم.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۸۹۷Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 1897ای مبارک ساعتی که دیدیَممرده بودم، جانِ نو بخشیدیَمتو مرا جویان، مثالِ مادرانمن گریزان از تو مانندِ خرانخر گریزد از خداوند از خریصاحبش در پی ز نیکو گوهرینه از پی سود و زیان می جویدشبلکه تا گرگش ندَرَّد یا دَدَش(۳۴)ای خُنُک آن را که بیند رویِ تویا درافتد ناگهان در کویِ توای روانِ پاک، بستوده تو راچند گفتم ژاژ(۳۵) و بیهوده تو راای خداوند و شهنشاه و امیرمن نگفتم، جهلِ من گفت، آن مگیرشَمّه‌ای(۳۶) زین حال اگر دانستمیگفتنِ بیهوده کی تانستمی(۳۷)؟بس ثَنایت(۳۸) گفتمی ای خوش خِصالگر مرا یک رمز می‌گفتی ز حاللیک خامُش کرده می‌آشوفتیخامُشانه بر سرم می‌کوفتیشد سرم کالیوه(۳۹)، عقل از سر بجستخاصه این سر را که مغزش کمترستعفو کن ای خوب روی و خوب کارآنچه گفتم از جنون اندر گُذارگفت: اگر من گفتمی رمزی از آنزَهرهٔ تو آب گشتی آن زمانگر تو را من گفتمی اوصافِ مارترس از جانت بر آوردی دمارمصطفی فرمود: گر گویم به راستشرحِ آن دشمن که در جانِ شماستزَهره‌های پُردلان(۴۰) هم بَردَرَدنه رود ره، نه غمِ کاری خَورَدنه دلش را تاب ماند در نیازنه تنش را قوّتِ روزه و نماز*۱همچو موشی پیشِ گربه، لا شودهمچو برّه پیشِ گرگ از جا روداندرو نه حیله ماند، نه روشپس کنم ناگفته‌تان من پرورشهمچو بوبکرِ رَبابی تَن زنم(۴۱)دست، چون داود در آهن زنمتا مُحال(۴۲) از دستِ من حالی شودمرغِ پَر بَرکنده را بالی شودچون یَدُالله فَوْقَ اَیدیهم بُوَد*۲دست ما را دستِ خود فرمود اَحَدچون دست خداوند بالاتر از همه دست هاست، خداوند یکتا دست ما را دست خود خوانده است.پس مرا دستِ دراز آمد یقینبر گذشته ز آسمانِ هفتمیندستِ من بنمود بر گردون هنرمُقریا(۴۳) بر خوان که اِنْشَقَّ القَمَر*۳دست و قدرت من بر فراز آسمان فضل و هنری نشان داد. ای قاری قرآن، آیه مربوط به شکافته شدن ماه را بخوان.این صفت هم بهرِ ضعفِ عقل هاستبا ضعیفان شرحِ قدرت کی رواست؟خود بدانی چون بر آری سر زخوابختم شد وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّوابآنگاه که سر از خواب غفلت برداری و بیدار شوی، این اسرار و حقایق را در خواهی یافت. بنابراین بحث و گفتار پیرامون این موضوعات پایان یافت و خداوند به راستی و درستی داناتر است.مر تو را نه قوّتِ خوردن بُدینه ره و پروای قِی کردن(۴۴) بُدیمی‌شنیدم فُحش و خر می‌راندمرَبِّ یَسِّرْ*۴ زیرِ لب می‌خواندمناسزاهای تو را می شنیدم ولی خر خود را می راندم، یعنی کار خود را می کردم و زیر لب می خواندم: پروردگارا کارم را آسان فرما.از سبب گفتن مرا دستور نهترکِ تو گفتن مرا مقدور نههر زمان می‌گفتم از دردِ دروناِهْدِ قَوْمی اِنَّهُمْ لا یَعْلَمُون*۵هر لحظه از روی دردمندی می گفتم: خداوندا قوم مرا به راه راست هدایت فرما که نمی دانند.سجده‌ها می‌کرد آن رَسته ز رنجکای سعادت، ای مرا اقبال و گنجاز خدا، یابی جزاها ای شریفقوّتِ شکرت ندارد این ضعیفشکر حق گوید تو را ای پیشواآن لب و چانه ندارم آن نوادشمنیِّ عاقلان زین سان بُوَدزَهرِ ایشان اِبتِهاجِ(۴۵) جان بُوَددوستی ابله بُوَد رنج و ضَلال(۴۶)این حکایت بشنو از بهرِ مثال*۱ حدیثاگر بدانید آنچه دانم، بی گمان فراوان بگریید و اندک خندید و سر به بیابان های خشک و بی علف نهید و به درگاه خدا بنالید و ندانید که آیا رستگار شوید یا نشوید.*۲ قرآن کریم، سوره فتح(۴۸)، آیه ۱۰Quran, Sooreh Fath(#48), Line #10إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ۚ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِ ۖ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًاآنان که با تو بیعت کنند در حقیقت با خدا بیعت کنند، قدرت و نصرت خدا، برتر از قدرت و نصرت آنان است. هر که پیمان را گسلد، زیان آن بر او باشد، و هر که زنهارِ خود با خدا نگه دارد، خدا پاداشی بیکران بدو ارزانی دارد.*۳ قرآن کریم، سوره قمر(۵۴)، آیه ۱Quran, Sooreh Ghamar(#54), Line #1اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُآن ساعت نزدیک شد و ماه بر خود شکافت*۴ قرآن کریم، سوره طه(۲۰)، آیه ۲۵، ۲۶، ۲۷Quran, Sooreh Tahaa(#20), Line #25, 26, 27قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِی(۲۵)گفت: پروردگارا گشاده گردان دلم راوَيَسِّرْ لِي أَمْرِی(۲۶) و آسان گردان کارم را وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي (٢٧)و گره از زبان من بگشاى*۵ حدیثاَللّهُمَّ اهْدِ قَوْمی فَاِنَّهُمْ لا یَعْلَمُونخداوندا، قوم مرا هدایت کن که نمی دانند.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۴۰Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3340پس تو ای ناشُسته‌رو(۴۷) در چیستی؟در نزاع و در حسد با کیستی؟با دُم شیری تو بازی می‌کنیبر ملایک تُرکتازی(۴۸) می‌کنیبد چه می‌گویی تو خیرِ محض را؟هین تَرَفُّع(۴۹) کم شُمَر آن خَفض(۵۰) رابد چه باشد؟ مِسِّ محتاجِ مُهان(۵۱)شیخ که بوَد؟ کیمیای(۵۲) بی‌کرانمس اگر از کیمیا قابل نَبُدکیمیا از مسّ، هرگز مس نشدبد چه باشد؟ سرکشی آتش‌عملشیخ که بوَد؟ عین دریای ازلدایم آتش را بترسانند ز آبآب کی ترسید هرگز ز التهاب؟در رخِ مَه، عیب‌بینی می‌کنیدر بهشتی، خارچینی می‌کنیگر بهشت اندر روی تو خارجوهیچ خار آنجا نیابی غیرِ تومی‌بپوشی آفتابی در گِلیرِخنه می‌جویی ز بَدرِ کاملیآفتابی که بتابد در جهانبهرِ خفّاشی کجا گردد نهان؟عیب ها از رَدِّ پیران عیب شدغیب ها از رَشکِ پیران غیب شدباری ار دوری ز خدمت یار باشدر ندامت چابک و بر کار باشتا از آن راهت نسیمی می‌رسدآبِ رحمت را چه بندی از حسد؟گرچه دوری، دور می‌جنبان تو دُمحَیثُ ما کُنتُم فَوَلُّوا وَجهَکُم*۶اگر از آنان دوری از همان جای دور اظهار دوستی و مودت کن. هرجا که هستید روی به سوی آنان کنید.چون خری در گِل فتد از گامِ تیزدم به دم جنبد برای عزمِ خیزجای را هموار نکند بهرِ باشداند او که نیست آن جای مَعاشحسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُده ستکه دلِ تو زین وَحَل ها(۵۳) بَر نَجَستدر وَحَل تأویلِ رُخصَت(۵۴) می‌کنیچون نمی‌خواهی کز آن دل بَر کَنیکین روا باشد مرا، من مُضطَرم(۵۵)حق نگیرد عاجزی را، از کرمخود گرفتستت، تو چون کفتارِ کوراین گرفتن را نبینی از غرورمی‌گُوَند: این جایگه کفتار نیستاز برون جویید، کاندر غار نیستاین همی‌گویند و بندش می‌نهنداو همی‌گوید: ز من بی آگهند*۶ قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۴۴Quran, Sooreh Baghareh(#2), Line #144قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَنگريستنت را به اطراف آسمان مى‌بينيم. تو را به سوى قبله‌اى كه مى‌پسندى مى‌گردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مى‌دانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بوده است. و خدا از آنچه مى‌كنيد غافل نيست.مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۳۹Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 2, Line # 3739صد هزاران مرغ، پرهاشان شکستو آن کمین‌گاهِ عوارض را نبستحالِ ایشان از نُبی(۵۶) خوان ای حریصنَقَّبُوا فیها ببین، هَل مِن مَحیص؟*۷از نزاعِ تُرک و رومی و عربحل نشد اشکال انگور و عِنَب(۵۷)تا سلیمانِ لَسینِ(۵۸) معنویدر نیاید، بر نخیزد این دُویجمله مرغانِ مُنازِع(۵۹)، بازواربشنوید این طبلِ بازِ شهریارز اختلاف خویش، سوی اتحادهین ز هر جانب روان گردید شادحَیْثَ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمنَحْوَهُ هذا الَّذی لَمْ یَنْهَکُمدر هر وضعیتی هستید روی خود را به سوی آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.کور مرغانیم و، بس ناساختیمکان سلیمان را دمی نشناختیمهمچو جغدان، دشمنِ بازان شدیملاجَرَم واماندهٔ ویران شدیم*۷ قرآن کریم، سوره ق(۵۰)، آیه ۳۶Quran, Sooreh Ghaaf(#50), Line #36وَكَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشًا فَنَقَّبُوا فِي الْبِلَادِ هَلْ مِنْ مَحِيصٍو بسا کسان که پیش از ایشان نابود کردیم در حالی که نیرومندتر از ایشان بودند. در شهرها گشتند ولی آیا راه نجاتی یافتند؟(۱) پاکدامن: نجیب، عفیف، پارسا(۲) فِسُرده: افسرده، منجمد، غمگین(۳) مَأمَن: جای امن، پناهگاه(۴) فُسون: ورد، سِحر، دمدمه، حیله(۵) مُوَقَّد: فروزان، افروخته(۶) سِنان: سرنیزه(۷) حَمزه: عموی پیامبر که در جنگ و دلاوری شهره بود(۸) جوشَن: نوعی زره با حلقه‌های فلزی به ‌هم ‌چسبیده(۹) بر فرقِ آب موسی بنشسته همچو روغن: اشاره به آن است که روغن بالاتر از آب می ایستد(۱۰) اختیاری: برگزیده، مختار(۱۱) لِک لِک: چوبکی که بر دلو ظرفی مربع و مخروطی که تهِ آن سوراخ است و آن را پر از غله کنند، می بندند، چون آسیا بگردد، آن چوب حرکت کند و گندم از سوراخ در آسیا ریزد. (۱۲) طاحون: آسیا(۱۳) مُقَنَّن: قانون گذاری شده، حساب شده(۱۴) دَلو: سطل، ظرف آب‌کشی(۱۵) مُطَحَّن: آسیاب شده(۱۶) مُبَیَّن: بیان‌ شده، آشکار ‌شده(۱۷) سَفیه: نادان، بی ‌خرد(۱۸) شوخ و شَنگ: لطیف و زیبا، شیرین رفتار(۱۹) سَما: آسمان(۲۰) گول: نادان، ابله(۲۱) مَتَّقی: باتقوا، پرهیزگار، پارسا(۲۲) ذُوالجَلال: صاحب جلال و بزرگواری، از صفات خداوند(۲۳) فِطنَت: زیرکی، با هوشی(۲۴) حَدَث: ادرار، مدفوع(۲۵) جَریده: تنها(۲۶) دُروگَر: نجّار، دُرود گَر(۲۷) مُصَوِّر: نقاش، صورتگر(۲۸) قَیِّم: سرپرست، برپادارنده کاری، رئیس(۲۹) ساجِد: سجده‌کننده(۳۰)‌ نَفَخْتُ: دمیدم(۳۱) برجِ مسعودی: برج خوشبختی(۳۲) سابِق: سبقت ‌گیرنده، پیشی‌ گیرنده(۳۳) زُدودن: پاک کردن(۳۴) دَد: جانور درنده(۳۵) ژاژ: سخن بیهوده و بی‌معنی، یاوه(۳۶) شَمّه: یک بار بوییدن، چیز اندک از هر چیز(۳۷) تانستن: توانستن(۳۸) ثَنا: مدح، ستایش(۳۹) کالیوه: نادان، احمق، سرگشته، پریشان(۴۰) پُردل: شجاع، دلیر، دلاور، باجرئت(۴۱) تَن زدن: ساکت شدن(۴۲) مُحال: ناشدنی، غیرممکن(۴۳) مُقری: خواننده و تعلیم دهنده قرآن کریم (۴۴) قِی کردن: استفراغ کردن(۴۵) اِبتِهاج: شادمانی(۴۶) ضَلال: گمراهی(۴۷) ناشُسته‌رو: ناپاک، ناتمیز، ناخالص، انسان پر از من و درد و هم هویت شده با این جهان(۴۸) تُرکتازی: تاختن، حمله و هجوم ناگهانی برای غارت(۴۹) تَرَفُّع: بلندی جستن، کنایه از غرور و تکبّر(۵۰) خَفض: پستی، پست کردن(۵۱) مُهان: خوار کرده شده، ذلیل(۵۲) کیمیا: ماده ای که مس را به طلا تبدیل می کند، اکسیر(۵۳) وَحَل: گل و لای که چهارپا در آن بماند(۵۴) رُخصَت: فرصت، تأخیر(۵۵) مُضطَر: بیچاره، درمانده(۵۶) نُبی: قرآن(۵۷) عِنَب: انگور(۵۸) لَسین: زبان آور، سخنور(۵۹) مُنازِع: نزاع کننده، ستیزه گر************************تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۴۳  Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2043, Divan e Shamsدیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمنگر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر منسرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتشهیزم دریغت آید هیزم به است یا تننقش فناست هیزم عشق خداست آتشدرسوز نقش‌ها را ای جان پاکدامنتا نقش را نس