هنر و زندگی شهرزاد

هنر و زندگی شهرزاد

By هنر و زندگی شهرزادSociety & CultureArtsFiction
Download on the App Store

هنر و زندگی شهرزاد episodes

  • روشنایی شب
    پسری 10 ساله بودم که بر اثر یک حادثه متوجه شدم مادر من یک زن قهرمان و بسیار شجاع است. و امروز که 45 سال دارم و 35 سال از آن زمان گذشته ، با رفتارهایی که از او دیدم ، خیلی بیش از گذشته مادرم را یک قهرمان می دانم. نخستین بار که متوجه شجاعت مادر شدم، در یک روز جمعه سرد زمستانی...
    داستان "روشنایی شب"
    نویسنده : بهروز بهزادی
    خوانش : نیما بانک
    8 min
  • لاک صورتی
    بیش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند. هاجر صبح روز چهارم بقچه خود را بست و با شوهرش عنایت الله دوباره راه افتادند. عصر یک روز وسط هفته بود. زن و شوهر سلانه سلانه تا تجریش قدم زدند. در آنجا هاجر از اتوبوس شهر بالا رفت و شوهرش جعبه ی آینه به گردن راه نیاوران را در پیش گرفت. در این سه روزی که امام زاده قاسم مانده بودند، نتوانسته بود حتی یک تله موش بفروشد. هاجر شاید 25 سال داشت...
    داستان "لاک صورتی"
    نویسنده : جلال آل احمد
    خوانش : نوشین فراحمدی
    18 min
  • انفجار بزرگ
    می گویم چرا کسی زنگ نمی زند بگوید: فضل الله خان ! اولین دندون پسرم کیومرث ، همین امروز صبح نیش زد. می شنوی امین آقا؟ این ها همه شان فقط بلدند نفوس بد بزنند. ناله کنند که : عمه جانم فوت کرده! دنده هام . این دنده راستم . اینجام درد می کنه! آن وقت من حرفی نمی زنم. چندین و چند سال است . می شنوی زن ؟ پای راستم دائم ، انگار که گر گرفته باشد می سوزد. اما من حرفی نمی زنم. رفیق راه پیری من است این درد...
    داستان "انفجار بزرگ"
    نویسنده : هوشنگ گلشیری
    خوانش : پویا پزشکیان
    33 min
  • سپرده به زمین
    طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از از پوست آویزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پایین می رفت. بوی صابون از موهایش می ریخت. هوای مه شده ای دور سر پیرمرد می پیچید. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روی شانه هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش به آن حوله بلند و سرخ چسبیده است و واریس پاهایش اصلا درد نمی کند...
    داستان "سپرده به زمین"
    نویسنده : بیژن نجدی
    خوانش : پویا پزشکیان
    16 min
  • مادرم پشت شیشه
    به آبجی اشرف گفتم می رم خونه کتابامو بیارم . بهش دروغ گفتم. اگه می گفتم می خوام برم عکس مامانو از توی آلبوم بردارم ، نمی ذاشت. دهنشو کج می کرد و یه چیزی هم بهم می گفت. آخه مامان من زن بابای اونه. از وقتی هم مامان افتاده اون تو چشم دیدنشو نداره. تازشم ، نمی دونه مامان چطوری شده. یعنی می خوای از کجا بدونه. آدم باید بره و ببینه. اون وقت باور می کنه. وقتی مامان رو گرفتن ، اشرف اومد خونه ...
    داستان "مادرم پشت شیشه"
    نویسنده : فریبا وفی
    خوانش : غزال صداقت
    14 min
  • قناری باز
    تکیه داد به دیوار. به تنها جایی از دیوار که خالی بود و قفسی در کار نبود. گفتم بابابزرگ حالا بین این همه پرنده چرا قناری؟ گفت والا نمی دونم. گفتم یه بار چیزایی گفتی از قناری و عمو حسین و طشت ! درست یادم نیست. بچه بودم خیلی . مثل اینکه از همون موقع عمرت رو گذاشتی پای قناری ها...
    داستان "قناری باز"
    نویسنده : حامد اسماعیلیون
    خوانش : غزال صداقت
    21 min
  • آژانس شب
    مردی با موهای رو به سفیدی سوار اتوبوس شد. با دیدن افتخار خانم پشت فرمون تعجب کرد و پرسید، خانم راننده من یه سوال دارم از خدمتتون .
    خواهش می کنم . بفرمایید.
    اگه چرخ اتوبوس شما پنچر شه، شما، یعنی به عنوان یه زن می تونین لاستیک پنچر رو عوض کنین؟
    نه می گم پنچر گیر بیاد عوض کنه.
    مرد مسافر که منتظر این پاسخ بود، سریع گفت: شما که نمی تونین چرخ پنچر رو عوض کنین چرا پشت فرمون اتوبوس نشستین؟ ...
    داستان "آژانس شب"
    نویسنده : فاروق مظلومی
    بر اساس قصه ای از افتخار فاتحی
    خوانش : نیما بانک
    10 min
  • مرگ رنگ
    خودکار آبی را این بار آنقدر محکم روی کاغذ کشیدم که پاره شد. جوهر سه خط آخری که نوشته بودم آنقدر قطع و وصل بود که کلمات معلوم نبودند. هر دو را انداختم توی سطل آشغال. خودکار افتاد روی کاغذ. چشمم که به مغذی داخلش افتاد، دلم برایش سوخت. داخلش یک قطره جوهر هم نمانده بود. آنقدر خالی بود که اگر سر پلاستیکی آبی رنگش نبودف حتی نمی شد فهمید که از اول چه رنگی بوده. سبز، مشکی، قرمز یا آبی ؟ آن روز صبح که از خواب بیدار شدم...
    داستان "مرگ رنگ"
    نویسنده و خوانش : مائده مرتضوی
    15 min
  • دستکاری
    مدتی بود احساس تنهایی می کردم . دلم یک حیوان خانگی می خواست . از پرنده ها بیزارم چون می دانم عقل حسابی ندارند. اما می توانند پرواز کنند. آخر چه کسی چنین امکانی مثل پرواز را به این بی عقل ها داد. من آدم حسودی نیستم اما خوب اگر قرار بود موجودی بپرد، چرا انسان که اشرف موجودات یا شاید هم مخلوقات است نتواند؟!...
    دستکاری
    نویسنده و خوانش : هادی پاکزاد
    8 min
  • شب یلدای آقای نویسنده
    دلم خوشست که نامم کبوتر حرم است. باور کن نامت را سی باره نوشته ام و پاک کردم. هی نشستم و فکر کردم هی فکر کردم و پاک کردم. برای من که دیگر هیچ بهانه ای ندارم که از تو به خودم و برای تو بنویسم ، فقط یک امشب می ماند...
    داستان "شب یلدای آقای نویسنده"
    نویسنده و خوانش : محمدامین چیت گران
    39 min

About هنر و زندگی شهرزاد

From the publisher's feed

در کُنجی از جهان افسانه‌ی خویش می‌بافم. با شکوهِ تصویر‌هایی که خلق می‌کنم و صدا و کلامی با پژواکِ دور و دیر، با وجودی که چون نان در رود می‌افکنم بی‌امید بازپس‌گرفتنی با عشق نگاه کن که با عشق بافته‌ام!

More shows like هنر و زندگی شهرزاد

داستان شب by DASTANESHAB

داستان شب

422 Listeners

Ravi | پادکست فارسی راوی by arash kaviani

Ravi | پادکست فارسی راوی

858 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,996 Listeners

پادکست راوکده by Ravkadeh Podcast

پادکست راوکده

404 Listeners

Sadeghi پادکست جنایی صادقی by Sadeghi

Sadeghi پادکست جنایی صادقی

54 Listeners

This rss has been deleted by MONTANA

This rss has been deleted

50 Listeners