هنر و زندگی شهرزاد

هنر و زندگی شهرزاد

By هنر و زندگی شهرزادSociety & CultureArtsFiction
Download on the App Store

هنر و زندگی شهرزاد episodes

  • آمریکا سرزمین آزاد
    هر سال در جشن شکرگزاری همه فامیل جمع می شویم توی خانه مرتضی پسرعمه ام. مادر خوراک میگو سنتی درست می کند و می آورد. عمه صدیقه لوبیا پلو با گوشت و عمه فاطمه باقلوای خانگی. بقیه هم غذای مورد علاقه شان را درست می کنند و همه غذاها چیده می شوند کنار بوقلمون شکم پر و مخلفاتش.بعد آخرین اخبار فامیل رد و بدل می شود...
    داستان "آمریکا سرزمین آزاد"
    نویسنده : فیروزه جزایری دوما
    خوانش : سمیرا نعمت الهی
    18 min
  • عاشق چشم بسته
    نشستم روی یه نیمکت خالی همون اول پارک. هوا نه سرد بود و نه گرم. لکه های بزرگ ابر توی آسمون، با وزش باد دائم فضا رو تاریک و روشن می کردند و فضای فضایی و ناب و به قول خودمون دو نفره . ساعت چند دقیقه ای از 5 می گذشت اما هنوز نیومده بود. شاخه گل رز بلندی که دستم بود رو گذاشتم روی نیمکت و دست کردم توی جیبم و شکلاتی که براش خریده بودم را آروم لمس کردم.اولین بار بود از نزدیک می دیدمش...
    داستان "عاشق چشم بسته"
    نویسنده و خوانش : محمد واعظی
    11 min
  • منگی
    وقتی عاشق بودم همه چی فرق می کرد. چیزها رو این جوری نمی دیدم. همین آدم نبودم. اغلب به خودم می گفتم : شغل خوبی داری. هر روز صبح موقع رفتن، مادربزرگ رو با محبت می بوسیدم و واقعا فکر می کردم این جا جای قشنگیه. یه جای ساکت و دوست داشتنی واسه زندگی . تو کشتارگاه بهش برخوردم. اونجا کار نمی کرد...
    داستان "منگی"
    نویسنده : ژوئل اگلوف
    برگردان : اصغر نوری
    خوانش : سمیرا نعمت الهی
    12 min
  • مرا صدا کن
    اول اینجا تو آسایشگاه به من می گن حصیر بباف ، نقاشی کن، خط بنویس اما من به کی بگم مادرزاد غواصم . بابام هم غواص بود. بابای بابام . اون هم بابای بابای باباش و بازم بابای باباش. همگی غواص بودند. بچه که بودم وقتی به بابام گفتم من رو کی می بری دریا ؟ بهم نگاه کرد و گفت : بِچه هر موقع قدت اندازه مو شد می بِرومت دِریا. منم بهش نگاه کردم و بی اعتنای نگاه من می رفت که بره دریا...
    داستان "مرا صدا کن . . ."
    نویسنده و خوانش : محمدامین چیت گران
    12 min
  • چشم هایش
    غروب یک روز تابستانی بود که پدر زهرا مرد. مثل هر روز روی تخته سنگی نشسته بود و به گاو های ده که از چرای روزانه برمی گشتند نگاه می کرد، که صدای جیغ و شیون از خونشون بلند شد. هربار که کسی توی ده می مرد، همین صدای آشنا رو می شنید. اما این بار صدا بلندتر و جیغ ها سوزناک تر بود. پدرش روحانی بود و نفوذ و محبوبیت زیادی بین مردم ده داشت.از روی سنگ بلند شد...
    داستان "چشم هایش"
    نویسنده : علیرضا خمسه
    خوانش : نیما بانک
    8 min
  • یک آرزوی ساده
    ما از اون خونواده هایی نبودیم که بتونیم سه شنبه ها بریم شمال، شلوارک بپوشیم جوج بزنیم با نوشابه ! شمال دور بود. جوج گرون بود. نوشابه هم که اساسا برای ما خوب نبود. فوق فوقش پنجشنبه ها عصر بابامون خونواده چهارنفریشو با یکم لک ولوازم به صورت پرسی سوار موتور قراضه اش می کرد و پت پت پت می روند تا اولین محل قابل اتراق ...
    داستان "یک آرزوی ساده"
    نویسنده و خوانش : سلماز آتش افروز
    10 min
  • لباس شب
    برای پدرم
    لباس شبی از حریر بنفش برای باکره ای 37 ساله دوخته ام. کتف های زیبا و خوش تراشی داشت. سعی کردم بند هایی که حریر بفش را روی تنش نگه می دارد، در قسمت شانه ها باریک باشد تا زیبایی طبیعی کتف هایش را پنهان نکند. پشت لباس هم با چین هایی لخت تا بالای کمرش باز است. پیرمردهایی مثل من که دوازده سال است با هیچ زنی نخوابیده اند ، چنین زیبایی هایی را خوب درک می کنند. به نظر من هیچ ناکامی و غمی در جهان وجود ندارد که نتوان آن را با نخ و پارچه های رنگی پوشاند...
    داستان "لباس شب"
    نویسنده و خوانش : علیرضا ایرانمهر
    موسیقی تنظیم : آرش سلگی
    11 min
  • چندم اردیبهشت
    امروز گمونم باید 4 شنبه باشه. 14 یا 15 اردیبهشت 87 . صبح ساعت 5 و خورده ای از خواب پا شدم. کلید دفتر کار توی جیبم جا مونده بود. کلید عزتی، آبدارچیمون. باید زودتر می بردم اداره . قبل از اینکه عزتی برسه. حموم کردم . ریش نتراشیدم. حوصله نداشتم. صورتمم از اصلاح های مکرر ، آش و لاش شده بود. مو زیر پوستم گره گره میشه . لاخ های سفید موهای ریشمم بیشتر شده...
    داستان "چندم اردیبهشت"
    نویسنده : علیرضا روشن
    خوانش : حمیدرضا دانش
    9 min
  • فرانکفورت مثل تهران نیست
    گاهی فقط سکوت حرف می زند. یعنی بهتر از ساکت بود تا اینکه همه حرف های دلت را به کسی بگویی و بعد همان حرف ها، چماق شوند و توی سرت بزنند و هزار بار از خدا بخواهی که کاش خفقان گرفته بودی و یا اصلا حرف نمی زدی! همان روز صبح که سرگرد تازه سرهنگ شده با آن کله کچل و ریش بورش گفت : اگه من جای فرماندت بودم، می فرستادمت جایی که بفهمی خدمت یعنی چی ! ...
    داستان "فرانکفورت مثل تهران نیست"
    نویسنده و خوانش : امیر پروسنان
    10 min
  • درد مشترک
    امروز فهمیدم که رفته ای . درست بعد از دوسال و چهار ماه و دو روز . انگار یک نفر همه دنیا رو بلند کرد و کوبیدش توی سر من. درست روی همین موهای کوتاه پسرانه ام که همین یک هفته پیش بابت هایلایت شرابی شان درست و حسابی پیاده شدم. امروز جلوی در مجتمع که رسیدم غروب بود. باران بیست و نه اسفند می ریخت روی تمام خیابان ها . می دوید روی جوب ها و حتی از روی کلفتی سوئی شرت سفید من هم رد شده بود و می فهمیدم که دست می کشد روی تنم. تو تا همین امروز نرفته بودی...
    داستان " درد مشترک"
    نویسنده و خوانش : سحر ببران
    20 min

About هنر و زندگی شهرزاد

From the publisher's feed

در کُنجی از جهان افسانه‌ی خویش می‌بافم. با شکوهِ تصویر‌هایی که خلق می‌کنم و صدا و کلامی با پژواکِ دور و دیر، با وجودی که چون نان در رود می‌افکنم بی‌امید بازپس‌گرفتنی با عشق نگاه کن که با عشق بافته‌ام!

More shows like هنر و زندگی شهرزاد

داستان شب by DASTANESHAB

داستان شب

422 Listeners

Ravi | پادکست فارسی راوی by arash kaviani

Ravi | پادکست فارسی راوی

856 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,995 Listeners

پادکست راوکده by Ravkadeh Podcast

پادکست راوکده

407 Listeners

Sadeghi پادکست جنایی صادقی by Sadeghi

Sadeghi پادکست جنایی صادقی

54 Listeners

This rss has been deleted by MONTANA

This rss has been deleted

50 Listeners