
Sign up to save your podcasts
Or


داستانِ عشق اما داستان دیگریست
گفتن این قصه محتاج زبان دیگریست
دیده را پرواز دِه از سقف خاکستان که عشق
آفتاب دیگری در آسمان دیگریست
گفتم ای دل ما کجا، درگاه سلطانی کجا؟
گفت عرض ناتوانی، خود توان دیگریست
نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله ور
در غمت خورشید هم آتش به جان دیگریست
درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟
گفت بیرون از کهن یا نو، زبان دیگریست
مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یار
دل دمادم میزبان میهمان دیگریست
#radioshereparsi
#ساعد_باقری
✨️💖
چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟
به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردند
چه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !
به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردند
اگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟
چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟
ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندند
به جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردند
نشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسی
زمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردند
اگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردید
به صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردند
از آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستند
به بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند
#حسین_منزوی
#radioshereparsi
✨️💖
روزی اگر روزگارا دور تو پایان بگیرد
آه جگر خستگانت یکجا به دامان بگیرد
آن مهرها قهر شد آه خرمای بم زهر شد آه
ویرانه آن شهر شد آه کی باز سامان بگیرد
از سختی روزگاران تا چند مینالی ای دل
گیتی است پس بر چه نازد گر بر تو آسان بگیرد
یک قطره گر آب شیرین در کام جانت بریزد
صد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیرد
گر ارمغانش سرور است گیرد پی شاد خواران
با تحفه ی غم سراغ از مشتی پریشان بگیرد
در پیش او سفره مگشا زخم دلت را نهان کن
روزی اگر در کف خود گیتی نمکدان بگیرد
#radioshereparsi
#ساعد_باقری
✨️💖
داستانِ عشق اما داستان دیگریست
گفتن این قصه محتاج زبان دیگریست
دیده را پرواز دِه از سقف خاکستان که عشق
آفتاب دیگری در آسمان دیگریست
گفتم ای دل ما کجا، درگاه سلطانی کجا؟
گفت عرض ناتوانی، خود توان دیگریست
نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله ور
در غمت خورشید هم آتش به جان دیگریست
درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟
گفت بیرون از کهن یا نو، زبان دیگریست
مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یار
دل دمادم میزبان میهمان دیگریست
#radioshereparsi
#ساعد_باقری
✨️💖
..
دستم را در امتداد خیابان میگیرم
میگویم:
مستقیم!
تمام عمر همین کار را کردهام؛
تمام عمر کِز کردهام گوشه صندلی عقب
وَ از پشت شیشه
به مردمی نگاه کردهام
که میخندیدند
که گریه میکردند
که راه میرفتند
که میایستادند
که با هم بودند
که تنها بودند...
تمام عمر همین کار را کردهام؛
تمام عمر به جایی نرسیدهام!
دستم را در امتداد خیابان میگیرم
میگویم:
مستقیم!
آنها را میشناسم؛
مردهای جوانی که با گریمی ناشیانه
نقش پیرمرد ِ راننده تاکسی را بازی میکنند!
مردم ِ خوشحال پیادهروها را میشناسم؛
که با لباسهایی به رنگ شاد
نقش آدمهای خوشبخت را بازی میکنند!
وَ چهرههای مایوس را میشناسم؛
-در هر گوشه شهر-
که چنان ماهرانه بازی میکنند
انگار ایفای نقش واقعی خود را بر عهده دارند!
دستم را در امتداد خیابان میگیرم
میگویم:
مستقیم!
مستقیم یعنی
به انقلاب برسی وُ از آن بگذری.
مستقیم یعنی
آزادی را از دور ببینی وُ تلخ بخندی.
مستقیم یعنی
به سمت خورشید ِ در حال غروب بروی.
مستقیم یعنی
تا هر جا شد، بروی!
-بروی، بروی، فقط بروی...-
وقتی میگریزی
به کجایش چه اهمیتی دارد؟
دستم را در امتداد خیابان میگیرم
میگویم:
مستقیم!
مستقیم را گاه با گریه گفتهام؛
با بغضی ترکیده
با گلویی گرفته
با صدایی که به زحمت شنیده میشده
با لحنی که میخواسته کسی نفهمد
غمگین است
با جدیتی جریح
با اشکهایی که هر کس میدید
گمان میکرد
حساسیت فصلی است!
دستم را در امتداد خیابان میگیرم
میگویم:
مستقیم!
چیزی شبیه آدمکی مرموز
-در مرز پیادهرو وُ خیابان-
که بادی مصنوعی بر اندام پوچش میوزد
تا انگشت اشارهاش
دیگران را متوجه چیزی کند!
چیزی همینقدر خندهدار!
چیزی همینقدر ترسناک!
چیزی شبیه مسافری تنها
ایستاده
در تاریکْ روشن ِ سایههای حاشیه خیابان!
چیزی شبیه من!
چیزی شبیه تکْ تک ِ شماها!
-وقتی در شهری شلوغ
تنهایی تا مغز استخوانتان رسوب میکند-
دستم را در امتداد خیابان میگیرم
میگویم:
مستقیم!
سمتی که ماشینهای این طرف خیابان
ناگزیرند
چنان سرنوشتی محتوم
سوی آن حرکت کنند...
#علیرضا_حلاج
#radioshereparsi
✨️💖
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
#سهراب_سپهری
#خسرو_شکیبایی
#radioshereparsi
✨️💖
#radioshereparsi
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
رنگِ روی و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید
گفت هر دارو که ایشان کردهاند
آن عمارت نیست ویران کردهاند
بیخبر بودند از حالِ درون
اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون
دید رنج و کشف شد بَر وی نهفت
لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
رنجَش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود
دید از زاریش کاو زارِ دِلست
تن خوشَست و او گرفتارِ دِلست
عاشقی پیداست از زاریّ دل
نیست بیماری چو بیماریّ دل
علّت عاشق ز علتها جداست
عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سَر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست
لیک عشقِ بیزبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت
شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیلِ آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
از وی ار سایه نشانی میدهد
شمس هر دم نورِ جانی میدهد
سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر
چون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر
خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست
شمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست
شمس در خارج اگر چه هست فرد
میتوان هم مثل او تصویر کرد
شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر
در تصوّر ذات او را گُنج کو
تا درآید در تصوّر مثل او
چون حدیث روی شمسالدّین رسید
شمسِ چارم آسمان سَر در کشید
واجب آید چونکه آمد نام او
شرح کردن رمزی از اِنعام او
این نَفَس جانْ دامنم برتافتهست
بوی پیراهانِ یوسف یافتهست
کز برای حقِّ صحبت سالها
بازگو حالی از آن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صدچندان شود
لاتکُلِفْنی فانّی فی الفَنا
کلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا
کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیق
أنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُ
واعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُ
صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟
هست را از نسیه خیزد نیستی
گفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یار
خود تو در ضمن حکایت گوش دار
خوشتر آن باشد که سِرِّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
گفت مکشوف و برهنه بی غُلول
بازگو، دفعم مَده ای بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو که من
مینخسپم با صنم با پیرهن
گفتم ار عریان شود او در عیان
نه تو مانی نه کنارت نه میان
آرزو میخواه، لیک اندازه خواه
برنتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونریزی مجوی
بیش ازین از شمس تبریزی مگوی
این ندارد آخر از آغاز گوی
رو تمامِ این حکایت بازگوی
#radioshereparsi
#ساعد_باقری
💖
یادت نرود
من برای تو شعر شدم
خط به خط
تحریر کردم خودم را برایت
ناخوانده مگذر از من
کمی مکث کن
واژهها قطره قطره خون دل منند
نوش کن خونآشام مهربان من
نوش کن
هیچ کلمهای را باقی نگذار
مثل اناری سرخ
تا دانهٔ آخر
بعد
پنجره را واکن
بگذار باد بیاید و برود
کاغذها را ببرد
ورقهای سفید
پاکنویس سکوتند
مثل ابرهای سرخوش
هرچه در دلشان بوده باریدهاند
سبکبال
فقط میخواهند بروند پیِ بازی
حالا پنجره را ببند
در را هم ببند پشت سرت
و مرا در تنهاییام
راحت بگذار
#ساغر_شفیعی
#radioshereparsi
✨️💖
« اگر کسى بخواهد به زندگى خود معنى ببخشد باید هدفى بزرگتر از وجود خودش و پایدارتر از زندگى خودش داشته باشد »
ویل دورانت نویسنده و تاریخ نگار برجسته و نام آشنا در این کتاب به مهمترین سوال تمامی اعصار پرداخته است، سوالی که از ابتدای حضور انسان خردمند فلاسفه و دانشمندان به دنبال پاسخ دادن به آن بودند و همواره در طی تاریخ سوالی پر تکرار و مورد بحث بوده است و این سوال جنجالی چیزی نیست جز اینکه « هدف و معنای زندگی چیست؟ » همانطور که قطعا شما نیز در برهه ای از زندگی به این سوال بنیادی برخورد داشته اید، ویل دورانت نیز به عنوان یک فیلسوف و مورخ در این مورد بسیار اندیشیده بود، اما اتفاقی که باعث نگارش این کتاب شد در سال 1930 برای وی اتفاق افتاد.
در بعد از ظهری پاییزی دورانت در باغچه حیاط خویش مشغول باغبانی بود که مردی غریبه نزد او آمد و از او خواست تا با ذکر دلایلی او را از خودکشی منصرف کند؛ دورانت در مورد شغل و غذا صحبت اما آن مرد هم دارای شغلی خوب بود و هم از مالی خوبی برخوردار بود و هیچ یک از جملات فلسفی و پربار دورانت نیز به کار او نیامدند، آن مرد نیاز به چیزی بیشتر و عینی تر داشت. زمانی که مرد غریبه خانه دورانت را ترک کرد دورانت به فکر معنای حقیقی زندگی افتاد، آن چیزی که باعث میشود ادمی هر صبح از خواب بیدار شده و شب با امید سر به بالین نهد، چه بود؟ به جهت یافتن پاسخ این سوال دورانت نامه ای به تعداد زیادی از افراد معروف و سرشناس نظیر ماهاتما گاندی، سارتر و بسیاری دیگر از مشاهیر نوشت و از آنها درخواست کرد که نظر خود را در مورد معنای زندگی شرح دهند و پاسخ آنها را به انضمام پاسخ خویش در این کتاب چاپ کرد.
اهمیت و تفاوت بارز این کتاب با سایر کتب توسعه فردی در این است که دورانت یک تیم رؤیایی از افراد متنوع تشکیل داد که میتوانید مطمئن باشید قطعا حداقل یکی از این افراد حرفی برای گفتن دارد و شما میتوانید سخن مفیدی را از بین صحبت هایش استخراح کنید. چنین گروه عظیمی از شاعران، نویسندگان، فیلسوفان، کشیشان، زندانیان، محکومان،ورزشکاران، برندگان جایزه نوبل، دانشمندان، اساتید دانشگاه، روان پزشکان، موسیقی دانان و رهبران جهان هیچوقت پیش از این در مورد موضوع واحدی اظهار نظر نکرده بودند و جالب اینجاست که شما در بستر دیدگاه ها و نگرش های گوناگون آنها متوجه رشته ای ثابت میشوید که در دیدگاهای آنان جریان دارد و وجه مشترکی در میان انسانها را آشکار میکند که نه تنها در زندگیشان به دنبال معنی بودند بلکه در عمل به آن دست پیدا کردند.
ذکر این نکته نیز حائذ اهمیت است که این کتابی راهنما گونه در مورد مسائل معمول و روزمره نیست، بلکه نگرشی عمیق و ژرف در دنیای فلسفه دارد، این کتاب به شدت جذاب به شدت واقع گرایانه و حقیقت محور است؛ یک کتاب خوش خوان و ارزنده، که نمونه هایی پیش روی شما میگذارد از اینکه چگونه انسان های بزرگ از دام ترس ها و دل نگرانی ها بیرون آمدند و زندگی هایی توام با اصالت، هماهنگی و دلگرمی را به شکل کامل تری در آغوش گرفتند. در پایان میتوان گفت که درباره معنی زندگی کتابی است که هر فرد در طول زندگی خویش لازم است آن را حداقل یکبار بخواند و چه بسا بهتر آنکه هرازگاهی به آن برگردد چرا همه ما یاداوری هایی از جنس مطالب این کتاب نیاز داریم. با این همه اگر وقت کافی برای مطالعه کتاب درباره معنی زندگی را ندارید، نگران نباشید چرا که نویدک امکانی را فراهم آورده است که شما همراهان گرامی بتوانید این کتاب را با بهترین ترجمه موجود و صدایی دلنشین به صورت رایگان بشنوید و لذت ببرید.
#radioshereparsi
💖✨️
From the publisher's feed

7,892 Listeners

303 Listeners

488 Listeners