اپیزود | تداوم کنش جمعی
چرا بعضی کنشها دوام نمیآورند؟
کنش جمعی چطور شکل میگیرد و چرا اغلب دوام نمیآورد؟
در اپیزودهای قبلی بیداری مدنی گفتیم که عاملیت فردی بدون بستر اجتماعی فرسوده میشود.
گفتیم فرد میتواند آگاه باشد، مسئولیتپذیر باشد، حتی هزینه بدهد؛ اما اگر کنشش در یک فضای جمعیِ قابل اتکا تجربه نشود، بهتدریج کمرمق میشود.
حالا به این پرسش میرسیم: چه چیزی کنش فردی را به کنش جمعی وصل میکند؟
جواب سادهای ندارد. اما تجربهٔ ما یک چیز را نشان میدهد:
کنش جمعی نه فقط با همزمانی.
همزمانی یعنی کنار هم بودن در یک لحظهٔ مشترک؛ بیآنکه هنوز اطمینان داشته باشیم این کنار هم بودن دوام دارد.
کنش جمعی نه فقط با همزمانی، بلکه با اطمینان و اعتماد شکل میگیرد.
اطمینان به اینکه اگر من قدمی بردارم، تنها نمیمانم.
اما این اطمینان خیلی وقتها وجود ندارد.
نه به این معنا که آدمها بیتفاوت شده باشند، یا مسئله را نفهمند، یا نخواهند کاری بکنند؛ بلکه به این دلیل که نمیدانند این کنش قرار است به کجا برسد، و مهمتر از آن، با چه پاسخی روبهرو شود.
اینجاست که کنش جمعی هم—درست مثل عاملیت فردی— میتواند آرامآرام فرسوده شود.
نه فقط با سرکوب ناگهانی، بلکه با بیپاسخی، ابهام، و عدم پیشبینیپذیری.
اینجا بد نیست یک مکث کوتاه کنیم و برگردیم به بحث شهروندی در اپیزودهای قبلی.
قبلاً گفتیم که شهروندی فقط یک عنوان حقوقی نیست؛ یک رابطه است.
رابطهای میان فرد و نهادی که از او انتظار همراهی، اطاعت، یا مشارکت دارد.
درست مثل شهروندی، کنش جمعی هم در خلأ شکل نمیگیرد.
کنش جمعی همیشه در نسبت با یک ساختار، یک نهاد، یا یک میدان قدرت معنا پیدا میکند.
و همانطور که شهروندی بدون پاسخگویی، و بدون تجربهای که فرد حس کند قواعد برای همه یکسان است و هزینه و نتیجه نامتوازن نیست، فرسوده میشود؛ کنش جمعی هم وقتی در فضایی مبهم و غیرقابل اتکا قرار بگیرد، دوام نمیآورد.
پس شباهتی که میان شهروندی و عاملیت فردی دیدیم، اینجا هم تکرار میشود:
کنش جمعی اگر به تجربهای ملموس و قابل فهم، قابل پیشبینی، و قابل اتکا وصل نشود، بهتدریج از معنا تهی میشود.
وقتی میگوییم تجربهای قابل پیشبینی و قابل اتکا، منظورمان این نیست که همهچیز آسان یا بیهزینه باشد؛ منظور این است که فرد بداند با چه قاعدهای روبهروست و بتواند روی آن قاعده حساب کند و بر اساس آن وارد کنش شود.
وقتی کنش جمعی نه دیده میشود، نه پاسخی قابل فهم میگیرد، و فقط با زور روبهروست، تردیدی آرام در دل افراد جا خوش میکند:
آیا این فضا اصلاً جای کنش جمعی هست؟
اینجا—بیآنکه اسمش را زیاد ببریم— پای یک عامل مهم وسط میآید: قدرت.
قدرت در تجربهٔ روزمرهٔ ما فقط یک نهاد نیست.
قدرت نسبتی است میان کنش ما و پاسخی که دریافت میکنیم.
و وقتی این رابطه یا پاسخ قابل فهم، قابل پیشبینی، و قابل اتکا نباشد، کنش جمعی بهجای تبدیل شدن به پروسه یا مسیر، مثل موجی میآید و میرود.
خیلی وقتها قدرت هست، اما مقبولیت ندارد— یا به اصطلاح مشروعیت.
یعنی کنشگر حس نمیکند این رابطه منصفانه یا معنادار است.
در چنین شرایطی، کنشهادوام نمیارن، امکان پیوند پیدا نمی کنن؛ یا زود تمام میشوند، یا پراکنده میمانند، و در نهایت به واکنشهای مقطعی تقلیل پیدا میکنند.
مثال سادهاش را همهٔ ما در زندگی روزمره دیدهایم.
در یک محیط کار، اگر ندانیم تصمیم با کیست، اگر قواعد هر روز عوض شود، و اگر پاسخگویی سلیقهای باشد، انگیزه از بین میرود؛ آدمها کار میکنند، اما دل نمیدهند. در سیاست هم همین منطق برقرار است. وقتی کنش مدنی نه دیده میشود، نه پاسخ روشن میگیرد، و نه میداند مسئول کیست و قاعده چیست، اعتراضها بهجای تبدیل شدن به مسیر، به موجهایی کوتاه، پرهزینه و ناپایدار تبدیل میشوند.
وقتی میگوییم مردم نمیتوانند روی این رابطه حساب کنند، منظورمان رابطهٔ آنها با قدرت است؛ رابطهای که معلوم نیست کنش دیده میشود یا نه، پاسخ میگیرد یا نه، و اگر پاسخ میگیرد، بر چه اساسی.
برای اینکه کنش جمعی دوام بیاورد، باید از هیجانِ لحظه عبور کند و به الگوی پایدار برسد.
الگوهایی ساده اما روشن: اینکه چه کسی مسئول است، چه چیزی قابل پیشبینی است، و کنش در چه چارچوبی ادامه پیدا میکند.
این همان جایی است که کنش جمعی بهتدریج به تجربهای پایدار نزدیک میشود.
نه با قهرمانسازی، نه با انتظار اجماع کامل، بلکه با تداوم، قابلیت اتکا، و تمرین مشترک. بیداری مدنی در این نقطه از فرد عبور میکند و اجتماعی میشود.
نه یکباره، نه بیهزینه، اما قابل زیست. و شاید پرسش اصلی همین باشد:
چطور میشود کنش جمعی را طوری ساخت که نه با اولین فشار بشکند، و نه با اولین سکوت فراموش شود؟