
Sign up to save your podcasts
Or


پاورقی با علی سجادی | نامه رضاشاه به روزولت
نامه رضاشاه به روزولت از مهمترین اسناد سیاسی و دیپلماتیک تاریخ معاصر ایران است؛ نامهای که در روزهای آغازین اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ و در اوج بحرانی ملی نوشته شد. اهمیت این سند تنها در درخواست کمک از رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا نیست، بلکه در این است که تصویری مستقیم از نگرانیها، استدلالها و نگاه رضاشاه به رویدادهای آن روزگار به دست میدهد.این نامه از معدود متونی است که میتوان در آن صدای شخص رضاشاه را در یکی از تعیینکنندهترین لحظات تاریخ ایران شنید؛ لحظهای که سرنوشت کشور، سلطنت او و جایگاه ایران در میانه جنگ جهانی دوم در حال دگرگونی بود. از همین رو، این نامه نهتنها یک سند سیاسی، بلکه بخشی مهم از حافظه تاریخی ایران به شمار میآید.https://youtube.com/playlist?list=PLPyL3JCz5lFhy-W0azjRPvPb0N4Zn86J-&si=ru5_UriBFJE1LOyp«پاورقی با علی سجادی» مجموعهای از روایتهای کوتاه درباره بخشهایی از تاریخ، حافظه جمعی و تجربه ایرانی است؛ روایتهایی که گاه فراموش شدهاند، گاه به حاشیه رانده شدهاند و گاه در گذر زمان دچار تحریف یا سادهسازی شدهاند. این مجموعه تلاشی است برای نگاهی دوباره به لایههای پنهانتر روایتهای جاافتاده؛ به پاورقیهای تاریخ که گاه دانستن آنها برای فهم متن اصلی ضروریتر از خود متن است. هر اپیزود، داستانی کوتاه است درباره یک روایت، یک تصویر، یک شخصیت، یک واژه، یک سوءتفاهم تاریخی یا بخشی کمتر دیدهشده از تجربه معاصر ایران.علی سجادیروزنامهنگار، پژوهشگر و روایتگر مسائل تاریخی، فرهنگی و اجتماعی است که در پنج دهه گذشته، بهویژه در حوزه رسانه و تاریخ معاصر ایران، به تحقیق، نگارش و تأمل پرداخته است. پاورقیهای او تلاشی است برای بازخوانی گذشته، فهم لایههای پنهانتر تاریخ معاصر و پیوند دوباره حافظه تاریخی با گفتوگوی مدنی.
پاورقی با علی سجادی
پاورقی مجموعهای از روایتهای کوتاه درباره بخشهایی از تاریخ، حافظه جمعی و تجربه ایرانی است؛ روایتهایی که گاه فراموش شدهاند، گاه به حاشیه رانده شدهاند و گاه در گذر زمان دچار تحریف یا سادهسازی شدهاند.اگر «بیداری مدنی» بیشتر به مفاهیم مسئولیت شهروندی و کنش مسئولانه جمعی میپردازد، و «روایت ما» بر ثبت تجربهها و حافظه انسانی تمرکز دارد، «پاورقی با علی سجادی» تلاشی است برای نگاهی دوباره به لایههای پنهانتر روایتهای جاافتاده؛ به پاورقیهای تاریخ که گاه دانستن آنها برای فهم متن اصلی ضروریتر از خود متن است.هر اپیزود، داستانی کوتاه است درباره یک روایت، یک تصویر، یک شخصیت، یک واژه، یک سوءتفاهم تاریخی یا بخشی کمتر دیدهشده از تجربه معاصر ایران.«پاورقی» بخشی از تلاش مشترک ایران ۱۴۰۰ و کانال وفاست برای فهم بهتر گذشته، بازاندیشی در روایتها و تقویت حافظه مدنی، فرهنگی و تاریخی. علی سجادی روزنامهنگار، پژوهشگر و روایتگر مسائل تاریخی، فرهنگی و اجتماعی است که در پنج دهه گذشته، بهویژه در حوزه رسانه و تاریخ معاصر ایران، به تحقیق، نگارش و تأمل پرداخته است. پاورقیهای او تلاشی است برای بازخوانی گذشته، فهم لایههای پنهانتر تاریخ معاصر و پیوند دوباره حافظه تاریخی با گفتوگوی مدنی.
سواد رسانهای | توهم و تعصب
چرا گاهی چیزهایی را باور میکنیم که شاید چندان دقیق، مستند، یا حتی واقعی نباشند؟
و چرا در فضای رسانهای امروز، آدمها با وجود دسترسی به اطلاعات بیشتر، گاهی کمتر حاضرند صداهای متفاوت را بشنوند؟
همراهان ارجمند، به کانال وفا خوش آمدید.
در اپیزود بیداری مدنی دربارهٔ توهم و تعصب از منظر جامعه، گفتوگو، و کنش جمعی صحبت کردیم.
اما در این اپیزود سواد رسانهای، میخواهیم همین موضوع را از زاویهٔ رسانه، الگوریتم، و ذهن انسان با تأمل بیشترببینیم.
ما معمولاً فکر میکنیم اگر اطلاعات بیشتری داشته باشیم، حتماً تصمیمهای دقیقتر و منطقیتری هم میگیریم.
اما واقعیت اینه که ذهن انسان، فقط با «حقیقت» کار نمیکند.
بیشتر با تکرار، احساس، ترس، هویت، و روایتهای آشنا کار میکند.
یکی از مهمترین ویژگیهای فضای رسانهای امروز، تکرار است.
وقتی یک تصویر، یک روایت، یا حتی یک شایعه، بارها و بارها تکرار شود، کمکم برای ذهن ما آشناتر و در نتیجه باورپذیرتر میشود.
حتی اگر شواهدِ کافی برای درست بودنش وجود نداشته باشد.
این یعنی گاهی صرفِ تکرار، احساسِ «درست بودن» ایجاد میکند.
شبکههای اجتماعی این روند را تشدید کردهاند.
الگوریتمها معمولاً چیزهایی را بیشتر به ما نشان میدهند که:
بیشتر دوست داریم، بیشتر روی آنها توقف میکنیم، یا بیشتر با باورهای قبلی ما هماهنگاند.
کمکم فرد احساس میکند: «همه همینطور فکر میکنند.»
در حالی که خیلی وقتها، فقط در یک به اصطلاح اکو چیمبر یا اتاق پژواک قرار گرفتهایم.
فضایی که مدام صدای باورهای خودمان را به خودمان برمیگرداند.
در چنین فضایی، کمکم شنیدنِ صداهای متفاوت سختتر میشود.
نه لزوماً چون دیگری حرفی برای گفتن ندارد، بلکه چون ذهن ما به شنیدنِ روایتهای آشنا عادت کرده و با اونها مأنوسه.
و اینجاست که توهمِ اکثریت آرامآرام شکل میگیرد.
یعنی فرد تصور میکند دیدگاه او، تنها دیدگاه منطقی، طبیعی، یا عمومیِ موجود است.
رسانهها فقط با «انتقال اطلاعات» کار نمیکنند.
رسانه، فقط روی اینکه ما به چه چیزی فکر کنیم اثر نمیگذارد— روی اینکه چگونه دربارهٔ آن فکر کنیم هم اثر دارد.
گاهی یک موضوع، آنقدر تکرار و برجسته میشود که احساس میکنیم مهمترین مسئلهٔ جهان است.
و گاهی هم نوع روایتِ یک اتفاق، قبل از آنکهبتونیم مکث کنیم و فرصت فکر کردن به خودم بدیم جهتِ قضاوت ما را مشخص میکند.
گفتیم توهم و تعصب،
در چنین فضایی، تعصب هم فقط یک مسئلهٔ اخلاقی یا سیاسی نیست؛ یک پدیدهٔ رسانهای هم هست.
چون وقتی فرد، مدام فقط در معرضِ یک نوع روایت قرار بگیرد، کمکم دیگری را نه بهعنوان یک انسان پیچیده، بلکه بهعنوان یک برچسب، یک کلیشه، یا یک تهدید میبیند.
شاید به همین دلیل است که خیلی از تعصبها، اول از زبان شروع میشوند.
از شوخیها، تمسخر، برچسب زدن، یا تصویرهای سادهسازیشدهای که مدام تکرار میشوند.
و اگر این روند ادامه پیدا کند، کمکم فاصلهٔ میان انسانها بیشتر میشود.
خوبه به تئوری توظئه هم اشاره کنیم
گاهی هم فضای رسانهای، ما را به سمت توضیحهای خیلی ساده هل میدهد.
این تصور که پشتِ هر اتفاق، حتماً یک نقشهٔ پنهانِ کامل وجود دارد.
چنین روایتهایی معمولاً هیجانانگیز، ساده، و راحتالحلقومند.
اما مشکل اینجاست که واقعیت، اغلب پیچیدهتر از آن است که در یک روایتِ کاملاً ساده، خلاصه شود.
یکی دیگر از ویژگیهای فضای رسانهای امروز، سرعت است.
ما قبل از آنکه فکر کنیم، قضاوت میکنیم.
قبل از آنکه بررسی کنیم، بازنشر میکنیم.
و قبل از آنکه بفهمیم، موضع میگیریم.
در چنین فضایی، توهم و تعصب، خیلی سریعتر بازتولید میشوند.
اما شاید مهمترین مسئله این باشد:
آیا هنوز میتوانیم در برابرِ موجِ روایتها، کمی مکث کنیم؟
آیا هنوز میتوانیم میانِ «شنیدن» و «باور کردن» فاصله بگذاریم؟
آیا هنوز میتوانیم صدای متفاوت را بدون ترس، بدون خشم، و بدون حذفِ فوری بشنویم؟
سواد رسانهای، فقط یاد گرفتنِ چند اصطلاح یا ابزار فنی نیست.
نوعی تمرینِ مداوم ذهنی و مدنی است.
تمرینِ پرسیدن.
تمرینِ مکث کردن.
تمرینِ تشخیصِ تفاوت میانِ واقعیت، روایت، و تفسیر.
و شاید مهمتر از همه، تمرینِ این فروتنی که:
ممکن است ما همهٔ واقعیت را نبینیم.
شاید توهم و تعصب، فقط در ذهن ما شکل نگیرند—
در فضای رسانهای هم بازتولید شوند.
و شاید چیزی، فقط بهخاطرِ تکرار، شبیه حقیقت به نظر برسد.
برای فردایی بهتر، مکث کنیم، با جون و دل به هم گوش بدهیم، و قبل از بازنشرِ هر روایت، کمی بیشتر فکر کنیم.
بیداری مدنی | توهم و تعصب
چرا گاهی با وجود اینهمه اطلاعات، باز هم واقعیت را آنطور که هست نمیبینیم؟
و چرا حتی وقتی با بخشی از حقیقت روبهرو میشیم، باز هم گاهی حاضر نیستیم از چارچوب ذهنی خودمون فاصله بگیریم؟
همراهان ارجمند، به کانال وفا خوش آمدید.
تا اینجا در مسیر بیداری مدنی از شهروندی گفتیم، از عاملیت، از مشارکت، از اعتماد، از حقیقت، از گفتوگو، و از امید.
دیدیم که جامعه، بدون امکان گفتوگو، بدون اعتماد، و بدون امید - توانِ تصور آینده، بهتدریجپزمرده و فرسوده میشه.
شاید یکی از دشوارترین موانع در مسیر بیداری مدنی، توهم و تعصب باشد
این تصور که ما واقعیت را کامل میبینیم، و دیگری و دیگران به خطا هستند.
در اپیزود پرستش هم اشاره کوتاهی به توهم و تعصب داشتیم.
توهم، لزوما از جنسِ خیال یا دروغ نیست.
گاهی توهم، تصویری ناقص از واقعیته که آنقدر تکرار شده که کامل به نظر میرسد.
امروز، در دنیایی زندگی میکنیم که اطلاعات بیش از هر زمان دیگری در دسترس است.
اما پیچیدگی داستان اینجاست که با وجود حجم عظیم اطلاعات،اغلب، رسیدن به درکی مشترک از واقعیت، سختتر شده.
شبکههای اجتماعی، الگوریتمها، و فضای رسانهایِ قطبی، مدام ما را در معرض روایتهایی قرار میدهند که بیشتر با باورهای ما هماهنگاند.
کمکم احساس میکنیم: «همه همینطور فکر میکنند.»
در حالی که خیلی وقتها فقط در یک اتاق پژواک اکو چیمبر، قرار گرفتهایم.
فضایی که
مدام
صدای باورهای خودمان را
به ما برمیگرداند.
در چنین فضایی، گفتوگو کمکم جای خودش را به تأییدِ متقابل میدهد. بیشتر کسانی را میشنویم که شبیه خودمون فکر میکنند، و کمتر در معرض تجربهٔ واقعیِ دیگری قرار میگیریم.
و وقتی گفتوگو ضعیف بشه، توهمهای ما راحتتر به یقین تبدیل میشن.
مخصوصاً وقتی یک روایت، بارها و بارها تکرار شود.
چون ذهن انسان، گاهی فقط بهخاطرِ آشنا بودنِ یک گزاره، راحتتر آن رامیپذیره و باور میکند،
حتی وقتی شواهدِ کافی برای درست بودنش وجود ندارد.
گاهی هم توهم، خودش را در توضیحهای ساده و هیجانانگیز نشان میدهد.
این تصور که پشتِ هر اتفاق، حتماً یک نقشهٔ پنهانِ کامل وجود دارد.
در چنین فضایی، فهمِ پیچیدگیِ واقعیت سختتر میشود، و قضاوتِ سریع جایِ پرسش، تحقیق، و گفتوگو را میگیرد.
گاهی هم افراد، در ظاهر از چیزی حمایت میکنند که در درون، واقعاً به آن باور ندارند،
فقط چون تصور میکنند همه آن را پذیرفتهاند.
و اینگونه، بعضی توهمها کمکم به رفتار جمعی تبدیل میشوند.
گاهی هم توهم، خودش را در تصویرِ گذشته نشان میدهد.
گذشتهای که آنقدر آرمانی و بینقص تصور میشود که جامعه، بهجای فهمِ امروز و ساختنِ آینده، در حسرتِ بازگشت متوقف میشود.
در چنین فضایی، انرژی جامعه بیشتر صرفِ سوگواری برای گذشته میشود، تا ساختنِ آینده.
باید گفت که توهم، فقط فردی نیست.
گاهی گروهها، رسانهها، و حتی جریانهای سیاسی هم ممکن استگروهی دچار توهم شوند.
توهمِ محبوبیت، توهمِ اکثریت توهمِ نمایندگی جامعه، یا حتی توهمِ قدرت یا نزدیکی به قدرت.
شاید یکی از پیچیدگیهای امروز ما همین باشد که گاهی هنوز مفاهیم قدیمیِ قدرت و سیاست را با واقعیت روز اشتباه میگیریم.
مقاله گذار از حاکمیت به جامعه و اپیزود تحول معنا
رو اگر مایل بودید بخونید و ببینید.
برای نمونه،
بخشی از آنچه در این سالها بهعنوان اپوزیسیون، جریانهای سیاسی، یا آلترناتیو مطرح میشود، در عمل به ساختار واقعی قدرت دسترسی مستقیم نداشتهاند،و بیشتر در فضای رسانه، شبکههای اجتماعی، و گفتمان سیاسی حضور دارشتند که میتونه به نوعی توهم اکثریت، محبوبیت و قدرت ایجاد کنه در چنین شرایطی، مهمتر از، اگر بشه گفت، توهم نمایندگی،نیاز به واقعبینی و بازسازی رابطهای واقعی با جامعه،بازساری اعتماد، و مشارکت و کنش مسئولانه است.
وقتی جامعه مدنی بیدار نیست، جامعه سیاسی کدام دستور کار خودش رو از چه کسی بگیره و با کدام نهاد قدرتی که با آن در رابطه مستقیم نیست مذاکره کنه.
چون مشروعیت، همانطور که قبلاً گفتیم، ادعا کردنی نیست و
در تجربهٔ واقعیِ جامعه شکل میگیرد.
مسئله فقط ندیدنِ واقعیت هم نیست.
گاهی حتی وقتی بخشی از حقیقت را میبینیم، باز هم حاضر نیستیم چیزی بیرون از چارچوب ذهنی، سیاسی، یا هویتیِ خودمان را بپذیریم.
اینجاست که از توهم در سراشیبی تعصب میغلتیم.
تعصب، فقط داشتنِ عقیدهٔ قوی نیست.
تعصب، یک ناتوانیه، ناتوانی دیدنِ امکانِ خطا در خود ماست.
اینکه فکر کنیم حقیقت، تماماً در اختیار ماست، و دیگری، باید قانع، اصلاح، یا حذف بشه.
شاید یکی از نشانههای تعصب همین نوع نگاهِ مطلقگرا باشد.
اینکه افراد، گروهها، یا شخصیتها را یا کاملاً قهرمان ببینیم، یا کاملاً خائن و ضدقهرمان.
بیداری مدنی | امیدچرا با وجود این همه سختیها، رنجها و ناکامیها، و اینهمه بیاعتمادی، باز هم بعضی انسانها تسلیم نمیشوند؟و چرا بعضی، حتی در سختترین شرایط، باز هم تصور آیندهای بهتر را رها نمیکنند؟تا اینجا در مسیر بیداری مدنی از شهروندی گفتیم، از عاملیت، از مشارکت، از مسئولیت، از اخلاق، از اعتماد، از مشروعیت، از حقیقت، و از گفتوگو.دیدیم که جامعه بدون اینها جان نداره، و بهتدریج پژمرده و فرسوده میشود.دیدیم که وقتی احساس تعلق از بین برود، وقتی افراد خودشان را بیاثر ببینند، وقتی اعتماد فرسوده شود، وقتی حقیقت در میان روایتهای متضاد گم شود، و وقتی گفتوگو جایش را به حذف و قطبیسازی بدهد، کنش جمعی و تداوم آن سختتر و سختتر میشود.در چنین وضعیتی، چه چیزی باعث میشود باز نایستیم و باز هم ادامه بدهیم؟امید.اما شاید لازم باشد همین ابتدا یک سوءتفاهم را کنار بگذاریم.امید، خوشبینی نیست.امید، انکار واقعیت هم نیست.به این معنا نیست که همهچیز خوب پیش خواهد رفت، یا مشکلات خودبهخود حل میشوند.امید، توانِ ادامه دادن است، حتی وقتی آینده روشن نیست.در مقالهای با عنوان «Hope as Civic Strength» یا «امید به منزله توان مدنی» در سایت پروژه ایران ۱۴۰۰ به این نکته اشاره کردیم که امید، فقط یک احساس شخصی نیست؛ نوعی نیروی مدنی است.تواناییِ تصور آیندهای متفاوت، حتی وقتی واقعیت امروز سنگین، فرساینده، و ناامیدکننده است.امید، نادیده گرفتن واقعیت نیست؛ امتناع از تسلیم شدن در برابر واقعیت است.در بسیاری از جوامع، وقتی بحرانها طولانی میشوند، کمکم نوعی فرسودگی جمعی شکل میگیرد.افراد دیگر فقط خسته نیستند؛ احساس میکنند تغییر ممکن نیست.و وقتی جامعهای دیگر نتواند آیندهای متفاوت را تصور کند، بهتدریج در اکنونِ خودش گیر میافتد.گاهی هم جامعه به گذشته پناه میبرد.نه برای درس گرفتن، بلکه برای ماندن در نوستالژی و حسرت.و گاهی هم تمام انرژی اجتماعی، فقط صرفِ مخالفت و تقابل میشود، بدون اینکه تصویری روشن از آنچه میخواهیم بسازیم وجود داشته باشد.اما امید، راه عبور از همین بنبستهاست.امید به جامعه امکان میدهد که فراتر از وضع موجود را تصور کند.در مسیر بیداری مدنی بارها گفتیم که کنش جمعی، بدون چشمانداز، دوام نمیآورد.و شاید امید، همان چیزی باشد که آن چشمانداز را زنده نگه میدارد.چون آینده، قبل از آنکه ساخته شود، باید تصور شود.در زندگی روزمره هم همین را میبینیم.وقتی فردی احساس کند هیچ تغییری ممکن نیست، کمکم از مشارکت فاصله میگیرد.دیگر انگیزهای برای ساختن، گفتوگو، یا حتی اعتماد کردن باقی نمیماند.اما وقتی حتی روزنهای کوچک از امکان تغییر دیده شود، انرژی اجتماعی دوباره فعال میشود.در این معنا، امید فقط یک احساس فردی نیست؛ بخشی از زیرساخت زندگی مدنی است.جامعهای که امیدش را از دست بدهد، ممکن است مدتی به حرکت ادامه دهد، اما در بلندمدت، کم میاره.شاید یکی از مهمترین چالشهای امروز همین باشد:چطور میشود بدون افتادن در تلهٔ خوشبینی سادهلوحانه، و بدون غرق شدن در ناامیدی، امید داشت؟شاید پاسخ، در همان مسیری باشد که تا اینجا در بیداری مدنی طی کردیم.در شهروندی، در عاملیت، در مسئولیت، در اعتماد، در حقیقت، و در گفتوگو.امید، در دلِ همین تجربهها آرامآرام ساخته میشود.در تجربهٔ شنیده شدن، در امکان گفتوگو، در دیدنِ اثرِ کنش، و در این احساس که هنوز میشود چیزی را تغییر داد.و شاید مهمتر از همه، از این باور که آینده، چیزی نیست که فقط برای ما اتفاق میافتد؛ چیزی است که ما در ساختنش نقش داریم.شاید بد نباشد اینجا به یک نکته هم اشاره کنیم.در پروژه ایران ۱۴۰۰ بارها از تحول مفاهیم و نهادها گفتیم.مفهوم «امید» هم در فرهنگ و ادبیات فارسی تحول پیدا کرده است.در ادبیات کلاسیک فارسی، امید بیشتر با صبر، توکل، و انتظار گشایش پیوند داشت.حافظ میگفت:«کلبهٔ احزان شود روزی گلستان، غم مخور»و فرهاد، با امیدِ رسیدن به شیرین، کوه میکند.اما در دوران مشروطه، امید کمکم رنگ اجتماعی و سیاسی گرفت؛ امید به آزادی، قانون، و نقش مردم در تغییر سرنوشتشان.ادیبالممالک فراهانی گفت:«به پا خیز ای برادر، وقت بیداری است امروز که خوابِ غفلتِ ملت، گرفتاری است امروز»و در ادبیات معاصر، امید بیش از گذشته به معنای ادامه دادن و ساختن آینده تبدیل شد.شاید به همین دلیل است که سیمین بهبهانی میگوید:«دوباره میسازمت وطن، اگرچه با خشت جان خویش»
بیداری مدنی | گفتوگو
چرا با وجود اینهمه حرف، اینهمه رسانه، و اینهمه امکان ارتباط، احساس میکنیم کمتر از قبل واقعاً با هم گفتوگو میکنیم؟
و چرا در بسیاری از مواقع، اختلاف نظر بهجای فهم بیشتر، به حذف، خشم، یا فاصلهٔ بیشتر منجر میشود؟
اگر کمی به فضای عمومی امروز نگاه کنیم، میبینیم که ما بیشتر از هر زمان دیگری در حال صحبت کردنیم، اما شاید کمتر از هر زمان دیگری واقعاً یکدیگر را میشنویم.
شبکههای اجتماعی، رسانهها، و فضای سیاسی، پر از صداست. اما این صداها همیشه به فهم مشترک یا ارتباط واقعی منجر نمیشوند.
خیلی وقتها گفتوگو جایش را به واکنش داده. شنیدن، به پاسخ فوری. و فهمیدن، به قضاوت سریع.
در چنین فضایی، افراد کمکم فقط با کسانی حرف میزنند که شبیه خودشان فکر میکنند. و جامعه، به مجموعهای از جزیرههای جدا از هم تبدیل میشود.
شاید به همین دلیل است که گفتوگو امروز فقط یک مهارت ارتباطی نیست؛ یک ضرورت مدنی است.
در مسیر بیداری مدنی تا اینجا از شهروندی گفتیم، از عاملیت، از مشارکت، از مسئولیت، از اعتماد، از مشروعیت، و از حقیقت.
اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم که تقریباً همهٔ این مفاهیم، در نهایت، به گفتوگو برمیگردند.
بدون گفتوگو، اعتماد شکل نمیگیرد.
بدون گفتوگو، مشارکت واقعی نمیشود.
و بدون گفتوگو، حقیقت به میدان جنگ روایتها تبدیل میشود.
گفتوگو فقط حرف زدن نیست.
گفتوگو یعنی ایجاد فضایی که در آن دیگری صرفاً دشمن، تهدید، یا مانع دیده نشود.
یعنی پذیرفتن اینکه ممکن است کسی با ما اختلاف داشته باشد، اما همچنان بخشی از آیندهٔ مشترک ما باشد.
شاید یکی از مشکلات امروز ما این باشد که بیشتر از آنکه گفتوگو کنیم، مناظره میکنیم.
یعنی بیشتر دنبال اثبات خودمانیم، تا فهمیدن دیگری.
اما گفتوگو الزاماً برای رسیدن به توافق کامل نیست.
قرار نیست همه در پایان مثل هم فکر کنند.
گفتوگو، بیشتر از آنکه تمرینِ یکی شدن باشد، تمرینِ کنار هم ماندن، با وجود اختلافهاست.
در اپیزود حقیقت گفتیم که یکی از بحرانهای امروز، فروپاشی حقیقت مشترک است.
اینکه افراد، گروهها، و رسانهها، هرکدام در جهان رواییِ خودشان زندگی میکنند.
در چنین شرایطی، گفتوگو اهمیت بیشتری پیدا میکند.
چون حقیقت، در فضای سالم گفتوگو، دیگر ابزاری برای شکست دادن دیگری نیست؛ تلاشی مشترک است برای نزدیک شدن به فهم واقعیت.
گفتوگو به ما یادآوری میکند که ممکن است همهٔ حقیقت در اختیار ما نباشد.
و شاید همین فروتنی، یکی از پایههای اصلی زندگی مدنی باشد.
در بسیاری از جوامع، وقتی گفتوگو ضعیف میشود، قطبیسازی شدیدتر میشود.
افراد، کمکم فقط روایتِ گروه خودشان را میشنوند، و دیگری، نه بهعنوان یک شهروند، بلکه بهعنوان یک خطر دیده میشود.
و وقتی جامعه دیگر نتواند با خودش گفتوگو کند، اعتماد اجتماعی فرسوده میشود، مشروعیت آسیب میبیند، و کنش جمعی سختتر و سختتر میشود.
اما گفتوگو فقط در سطح سیاست معنا ندارد.
در خانواده، در محیط کار، در نهادهای مدنی، در جمعهای کوچک، و حتی در رابطههای روزمرهٔ ما، گفتوگو همان چیزی است که رابطهها را زنده نگه میدارد.
خیلی وقتها ما پیش از شنیدن دیگری، دربارهٔ او تصمیم گرفتهایم.
گفتوگو این فرصت را ایجاد میکند که دیگری، دوباره از یک برچسب، به یک انسان تبدیل شود.
در مسیر بیداری مدنی بارها گفتیم که فاصلهٔ میان «من» و «ما» با اعتماد کم میشود.
اما شاید باید اضافه کنیم که اعتماد هم اغلب از دلِ گفتوگو متولد میشود.
از تجربهٔ شنیده شدن، از امکانِ بیان بدون ترس، و از این احساس که حتی در اختلاف، هنوز رابطهای وجود دارد.
گفتوگو همان جایی است که عاملیت فردی، کمکم به عاملیت جمعی نزدیک میشود.
جایی که افراد، نه فقط کنار هم، بلکه با هم فکر میکنند.
و شاید بشه گفت بیداری مدنی، بدون توانِ گفتوگو، به مجموعهای از صداهای تنها تبدیل میشود.
شاید پرسش اصلی این باشد:
آیا ما هنوز توان شنیدن یکدیگر را داریم؟
آیا میتوانیم در اوج اختلاف، رابطه را حفظ کنیم؟
و آیا میتوانیم بهجای حذف، تحقیر، یا سکوت، دوباره گفتوگو را تمرین کنیم؟
شاید آیندهٔ مشترک، بیش از هر چیز، به همین توانایی بستگی داشته باشد.
تواناییِ شنیدن، فهمیدن، و ادامه دادنِ رابطه، حتی وقتی توافق کامل وجود ندارد.
در اپیزود بعدی بیداری مدنی به مفهومی نزدیک میشویم که بدون آن، هیچ گفتوگویی پایدار نمیماند:
امید.
برای فردایی بهتر، مکث کنیم، با جون و دل به هم گوش بدهیم، و گفتوگو را، نه فقط بهعنوان حرف زدن، بلکه بهعنوان تمرینِ زندگی مشترک جدی بگیریم.
بیداری مدنی | حقیقت
چرا بدون حقیقت، اعتماد فرسوده میشود، و مشروعیت به رقابتِ روایتها تبدیل میشود؟
اگر هر گروه واقعیتِ خودش را داشته باشد، اگر هر روایت فقط برای پیروزی ساخته شود، و اگر دیگر نتوانیم بر سر ابتداییترین واقعیتها با هم گفتوگو کنیم، آیا هنوز میشودآینده مشترکی تصور کرد و جامعهای مشترک ساخت؟
شاید در گذشته، حقیقت بیشتر امری فردی به نظر میرسید؛ اینکه هر فرد خودش در جستوجوی حقیقت باشد.
اما امروز بیش از هر زمان دیگری میبینیم که حقیقت یک مسئلهٔ اجتماعی هم هست.
چون جامعهای که نتواند بر سر واقعیتهای پایه به فهم مشترک برسد، بهتدریج اعتماد، همکاری، و حتی امکان گفتوگو را از دست میدهد.
اگر کمی به تجربهٔ روزمرهٔ خودمان نگاه کنیم، میبینیم که بخش بزرگی از بحران امروز ایران و جهان درواقع بحران حقیقت است.
بحران اینکه چه چیزی واقعی است، به چه کسی میشود اعتماد کرد، و بر چه اساسی میتوان تصمیم گرفت.
در دنیایی که شبکههای اجتماعی، رسانهها، الگوریتمها، و روایتهای متضاد هر لحظه اطلاعات تازهای تولید میکنند، تشخیص واقعیت ساده نیست.
ما بیش از هر زمان دیگری به اطلاعات دسترسی داریم، اما لزوماً بیشتر از گذشته حقیقت را تجربه نمیکنیم.
گاهی وفور اطلاعات بیشتر از آنکه به فهم مشترک کمک کند، باعث سردرگمی، قطبیسازی، و بیاعتمادی میشود.
الگوریتمها، رقابت روایتها، و حتی بعضی مدلهای رسانهای، بیشتر از آنکه دقت و حقیقت را تقویت کنند، بر جلب توجه، هیجان، و درگیر نگه داشتن مخاطب تمرکز دارند.
در چنین فضایی، حقیقت کمکم از یک جستوجوی مشترک به ابزاری برای غلبه بر دیگری تبدیل میشود.
و شاید این یکی از مهمترین بحرانهای امروز باشد: اینکه حقیقت دیگر فقط دربارهٔ «درست بودن» نیست؛ دربارهٔ قدرت روایتها هم هست.
در بسیاری از جوامع، افراد دیگر فقط بر سر راهحلها اختلاف ندارند؛ حتی بر سر واقعیتهای پایه هم اختلاف دارند.
و وقتی جامعهای نتواند بر سر حداقلهایی از واقعیت گفتوگو کند، همکاری بهتدریج جای خودش را به سوءظن، قطبیسازی، و فرسایش اعتماد میدهد.
در بسیاری از جوامع، نهادهایی که زمانی مرجع تشخیص حقیقت محسوب میشدند— مثل رسانهها، دانشگاهها، یا حتی کارشناسان— امروز با بیاعتمادی گستردهتری روبرو هستند.
و این مسئله فقط بحران رسانه یا فناوری نیست؛ بحران رابطهٔ ما با حقیقت هم هست.
در مسیر بیداری مدنی تا اینجا از عاملیت گفتیم، از مشارکت، از مسئولیت، از اخلاق، از اعتماد، و از مشروعیت.
اگر کمی دقت کنیم، میبینیم همهٔ اینها به نوعی به حقیقت وابستهاند.
اعتماد بدون حقیقتممکن نیست.
پاسخگویی بدون حقیقت ممکن نیست.
و مشروعیت وقتی آسیب میبیند که جامعه احساس کند واقعیت پنهان، تحریف، یا دستکاری میشود.
اما شاید لازم باشد اینجا روی یک نکته هم مکث کنیم.
حقیقت در این بحث، به این معنا نیست که همه باید مثل هم فکر کنند، یا به یک روایت واحد برسند.
اختلاف طبیعی است.
جامعهٔ زنده جامعهای نیست که در آن همه یکسان فکر کنند؛ جامعهای است که بتواند با وجود اختلاف، بر سر واقعیتها گفتوگو کند.
گفتیم که شاید مسئلهٔ اصلی امروز کمبود اطلاعات نباشد؛ کمبود صداقت در مواجهه با واقعیت باشد.
اینکه آیا ما حاضریم واقعیتی را ببینیم که شاید به نفع ما نباشد؟
آیا حاضریم اطلاعاتی را بپذیریم که روایت مطلوب و محبوب ما را زیر سؤال میبرد؟
آیا حقیقت برای ما ابزار پیروزی است، یا بخشی از مسئولیت مدنی ما؟
در مقالههایی که در پروژهٔ ایران ۱۴۰۰ دربارهٔ بیداری مدنی، اعتماد، و عاملیت شهروندی منتشر شده، بارها به این نکته رسیدیم که جامعهٔ مدنی بدون امکان گفتوگوی صادقانه نمیتواند پایدار بماند.
چون کنش جمعی فقط با خشم، هیجان، یا دشمن مشترک دوام نمیآورد.
جامعه برای ساختن آینده، به نوعی واقعیت مشترک نیاز دارد.
نه حقیقتی تحمیلی، و نه روایتِ رسمیِ غیرقابل پرسش؛ بلکه فضایی که در آن افراد بتوانند آزادانه بپرسند، بررسی کنند، اشتباه کنند، و دوباره به فهم مشترک نزدیک شوند.
در تجربهٔ بسیاری از کشورها، بهویژه پس از جنگ، خشونت، یا سرکوب، مسئلهٔ حقیقت فقط یک بحث نظری نبوده.
در فرایندهایی مثل عدالت انتقالی، حقیقتیابی بخشی از تلاش جامعه بوده برای فهم گذشته، جلوگیری از تحریف، و جلوگیری از تکرار خشونت.
به همین دلیل گاهی از «حق دانستن حقیقت» هم صحبت میشود.
اینکه جامعه حق دارد بداند چه اتفاقی افتاده، و گذشته چگونه روایت میشود.
در زندگی روزمره هم همین مسئله را میبینیم.
وقتی در یک رابطه دروغ، پنهانکاری، یا تحریف تکرار شود، اعتماد از بین میرود.
جامعه هم تفاوت زیادی ندارد.
وقتی افراد احساس کنند واقعیت مدام دستکاری میشود، کمکم نه فقط به نهادها، بلکه به یکدیگر هم بیاعتماد میشوند.
بیداری مدنی | مشروعیت
چرا بعضی ساختارها با وجود داشتن قدرت، قانون و نهاد، باز هم نمیتوانند اعتماد و همراهی جامعه را حفظ کنند؟
و چرا گاهی فاصلهٔ میان جامعه و قدرت آنقدر زیاد میشود که حتی تصمیمهای درست هم با تردید و بیاعتمادی روبهرو میشوند؟
اگر کمی به فضای امروز جهان نگاه کنیم، میبینیم که بحران مشروعیت فقط مسئلهٔ یک کشور یا یک حکومت نیست.
در بسیاری از جوامع، بیاعتمادی به نهادها، احساسِ بیاثر بودن، و فاصله گرفتن مردم از ساختارهای تصمیمگیری به مسئلهای جدی تبدیل شده.
ساختارها هستند، قانون هست، رسانه هست، انتخابات هم هست— اما بسیاری از افراد احساس میکنند نقش واقعیشان در شکل دادن آینده کمرنگ شده.
اینجاست که به مفهوم مشروعیت میرسیم.
مشروعیت فقط به معنای قانونی بودن نیست.
ممکن است قدرتی قانون داشته باشد، ساختار داشته باشد، و حتی بتواند تصمیمهایش را اجرا کند؛ اما همچنان در نگاه جامعه پذیرفته نشده باشد.
شاید بد نباشد اینجا روی خودِ واژهٔ «مشروعیت» هم کمی مکث کنیم.
در زبان فارسی، گاهی وقتی از مشروعیت حرف میزنیم، ذهن سریع به معنای شرعی یا دینی آن میرود.
به همین دلیل بعضی وقتها از واژههایی مثل «مقبولیت»، «اعتبار»، یا «پذیرش اجتماعی» هم استفاده میشود.
اما شاید همین حساسیت خودش نشانهٔ یک تحول مهم باشد.
اینکه مشروعیت امروز دیگر فقط به منشأ قدرت مربوط نیست؛ بیشتر به رابطهٔ میان قدرت و جامعه مربوط است.
یعنی اینکه افراد تا چه حد قدرت را منصفانه، پاسخگو، و قابل اعتماد میبینند.
شاید یکی از مهمترین تحولهای دنیای امروز همین تغییر معنای مشروعیت باشد.
در گذشته، مشروعیت بیشتر از سنت، مذهب، انقلاب، یا صرفِ حاکم بودن میآمد.
اما امروز بیش از هر زمان دیگری این پرسش مطرح است که:
قدرت چگونه تصمیم میگیرد؟ چقدر پاسخگوست؟ و آیا جامعه خود را در آن سهیم میبیند یا نه؟
در بسیاری از بحثهای جدید حتی میان «قانونی بودن» و «مشروع بودن» تفاوت گذاشته میشود.
ممکن است چیزی طبق قانون انجام شود، اما در نگاه بخشهایی از جامعه منصفانه، اخلاقی، یا قابل قبول تلقی نشود.
مثلاً در بسیاری از کشورها، تبعیض نژادی یا محدودیت حقوق زنان زمانی کاملاً قانونی بود، اما بخشهایی از جامعه آن را ناعادلانه میدانستند.
یا در بعضی جوامع، ممکن است اعتراض، اعتصاب، یا نافرمانی مدنی در مقطعی غیرقانونی تلقی شود، اما در نگاه بخشی از جامعه مشروع و اخلاقی به نظر برسد.
و برعکس، گاهی بعضی خواستهها یا کنشهای اجتماعی، پیش از آنکه در ساختار رسمی به رسمیت شناخته شوند، در جامعه اعتبار و پذیرش پیدا میکنند.
مثل زمانی که جامعه پیش از تغییر قانون، نوعی تغییر اخلاقی یا فرهنگی را پذیرفته است.
شاید همین نشان میدهد که مشروعیت امروز، بیش از گذشته، در تجربهٔ زیستهٔ شهروندان شکل میگیرد.
در مقالهای با عنوان «بیداری مدنی و عاملیت شهروندی» در سایت پروژه ایران ۱۴۰۰ به این نکته اشاره کردیم که بحران مشروعیت فقط از ضعف نهادها یا ناکارآمدی ساختارها ناشی نمیشود؛ بلکه زمانی عمیقتر میشود که شهروندان احساس کنند عاملیت و اثرگذاریشان در زندگی عمومی تضعیف شده است.
وقتی افراد خود را صرفاً تماشاگر تصمیمها ببینند، و نه بخشی از شکلگیری آنها، رابطهٔ میان جامعه و قدرت بهتدریج فرسوده میشود.
در چنین شرایطی، حتی اگر ساختارها باقی بمانند، مشروعیت آرامآرام آسیب میبیند.
در مسیر بیداری مدنی تا اینجا از شهروندی گفتیم، از عاملیت، از مشارکت، از مسئولیت، از اخلاق و از اعتماد.
اگر بخواهیم همهٔ اینها را در یک نقطه به هم وصل کنیم، شاید بتوان گفت:
مشروعیت تا حد زیادی نتیجهٔ همین رابطههاست.
وقتی افراد احساس کنند دیده میشوند، شنیده میشوند، و میتوانند بر آیندهٔ مشترکشان اثر بگذارند، مشروعیت تقویت میشود.
و وقتی میان جامعه و ساختار قدرت شکاف ایجاد شود، این مشروعیت بهتدریج فرسوده میشود.
این مسئله فقط دربارهٔ حکومتها هم نیست.
امروز در بسیاری از گروههای سیاسی، رسانهای، و حتی در بعضی نهادهای مدنی و مخالفان حکومت هم، یکی از بحثهای اصلی همین مسئلهٔ مشروعیت است.
اینکه چه کسی واقعاً نمایندهٔ جامعه است؟
آیا مشروعیت از سابقه میآید؟ از رسانه؟ از محبوبیت؟ از رأی؟ از حمایت خارجی؟ یا از توان ایجاد رابطهای واقعی با جامعه و شهروندان؟
خیلی وقتها اختلافها فقط بر سر برنامه یا استراتژی نیست؛ بر سر این است که چه کسی حق نمایندگی جامعه را دارد.
و شاید همین نشان میدهد که مشروعیت فقط ادعا کردنی نیست.
چیزی است که در اعتماد، پاسخگویی، و تجربهٔ واقعیِ مشارکت بهتدریج شکل میگیرد.
در تجربهٔ ایران هم این تحول معنا بهوضوح دیده میشود.
سواد رسانهای | پارادوکس اعتمادآیا تا حالا به این فکر کردیم که چرا در دنیای امروز، هم بیشتر از همیشه به رسانهها نیاز داریم، و هم کمتر از همیشه به آنها اعتماد میکنیم؟ در بیداری مدنی گفتیم که اعتماد پایه هر نوع همکاری و کنش جمعی است. اما در فضای رسانهای امروز، با یک وضعیت متفاوت روبهرو هستیم: وضعیتی که میشود اسمش را گذاشت پارادوکس اعتماد. از یک طرف، برای فهم آنچه در دنیا میگذرد، به رسانهها وابستهایم. و از طرف دیگر، هر روز دلایل بیشتری داریم که به آنها شک کنیم. ما باید اعتماد کنیم، اما نمیتوانیم با اطمینان اعتماد کنیم. و اینجاست که مسئله پیچیده میشود. چون اگر اعتماد نکنیم، نمیتوانیم بفهمیم. و اگر بدون بررسی اعتماد کنیم، ممکن است گمراه شویم. اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم این وضعیت تصادفی نیست. ما در فضایی زندگی میکنیم که در آن، نقش واقعیت کمرنگتر از گذشته شده. اطلاعات بیشتر شده، اما قطعیت کمتر. و در این میان، فناوری هم این وضعیت را پیچیدهتر کرده. امروز صدا و تصویر دیگر لزوماً بیانگر واقعیت یا نشانه واقعیت نیستند. محتواهایی تولید میشوند که میتوانند چیزی را نشان دهند که هرگز اتفاق نیفتاده. و این یعنی حتی آنچه میبینیم و میشنویم لزوما قابل اتکا نیست و قطعیت نداره.در چنین فضایی، یک اتفاق مهم میافتد: تردید از یک واکنش طبیعی به یک وضعیت دائمی تبدیل میشود. و وقتی تردید دائمی شد، اعتماد آرامآرام فرسوده میشود. اما مسئله فقط این نیست. در اپیزودهای قبلی گفتیم که وقتی معنا تبدیل به هویت میشود، ما دیگر بهدنبال فهم نیستیم—بهدنبال تأییدیم. اینجا همان اتفاق در مورد اعتماد هم میافتد. ما معمولاا به یک منبع یا منابعی اعتماد میکنیم که با هویت پذیرفته شده ما سازگارند نه لزوما به خاطر دقیقتر بودن اونها.این یعنی، اعتماد جاش رو میده به هواداری و وفاداری. وقتی این اتفاق میافتد، دیگر بررسی نمیکنیم واقعیت چیه، فقط تکرار میکنیم. حالا سؤال اینجاست: در چنین فضایی چه کار میشود کرد؟ فکر نکنید ما ابزاری یا روشی برای حل این مشکل نداریم. داریم ولیمسئله این است که در لحظه از آنها استفاده نمیکنیم. اگر بخواهیم یک قدم ساده برداریم، شاید کافی باشد زاویه دید و نگاهمان را کمی جابهجا کنیم. بهجای اینکه فقط ببینیم یا بپذیریم چه گفته شده، بپرسیم چرا الان گفته شده؟ چه روایتی دارد تقویت میشود؟ و چه چیزی دیده نمیشود؟ خیلی وقتها همین یک تغییرزاویه دید، ما را از مسیر واکنش به کانال فهم نزدیکتر میکند.یک تمرین دیکه: محتواهایی که خیلی سریع ما را به واکنش وامیدارند، خشم، هیجان، یا حتی رضایت فوریهمانهایی هستند که باید بیشتر در مقابل آنها مکث کنیم. چرا این مکث به ما کمک میکنه؟چون در فضای امروز، الگوریتمها ما رو تشویق به دقت و فهم نمیکنند بلکه واکنش سریع و هیجان رو از ما طلب میکنند. واز یک زاویه دیگر: اگر یک روایت تنها چیزی باشد که میبینیم، شاید هنوز برای اعتماد زود باشد. فهم معمولاً در مقایسه شکل میگیرد، نه در تکرار یک روایت. و در دنیایی که حتی صدا و تصویر میتواند با هوش مصنوعی ساخته شود، دیگر دیدن و شنیدن بهتنهایی کافی نیست. باید به نحوه ساختهشدن هم توجه کنیم. خصوصا وقتی چیزی بیش از حد «بینقص» است، یا بیش از حد «باورپذیر». ==و شاید مهمتر از همه انواع اعتماد باشد: اعتمادی که فقط درون دایره خودمان است، یا اعتمادی که فراتر از شباهتها و هویتا میرود؟ چون خیلی وقتها مشکل از کمبود اعتماد نیستمشکل از محدود بودن آنه به کسانی که شبیه ما فکر میکنند. و همین ما را در یک دایره بسته نگه میدارد. شاید اعتماد در دنیای امروز نیاز به بازتعریف داشته باشد.نه بیاعتمادی صرف یا باور سریع هر چه که میبینیم و میشنویم. اعتماد بهعنوان یک انتخاب آگاهانه. انتخابی که با مکث همراه است،با پرسش و با مقایسه، و با دیدن آنچه در نگاه اول دیده نمیشود. چون در نهایت، مسئله این نیست که چه چیزی را میبینیم و میشنویممسئله این است که چگونه تصمیم میگیریم آن را باور کنیم. و شاید اعتماد واقعی از همینجا شروع شود: نه از اطمینانی کور، بلکه از پرسش آگاهانه.برای فردایی بهتر،به سیاست رسانه،روایتهای گزیده،و مخاطب اصلی هر پیام توجه کنیممکث کنیم،بیشتر بپرسیم،مسئولانه انتخاب کنیم،و به رسانههایی اعتماد کنیمکه فهم ما را عمیقتر میکنند،نه اونهایی که بازار خویش و آتش ما تیز میکنند.
Canal-e Vafa | EP 36 | کانال وفا | اپیزود ۳۶ | روایت ما | بهفر بهادران
این اپیزود «روایت ما» از مصاحبه کامل بهفر بهادران در «وفا و دوستان» انتخاب شده. روایت او را از زبان خودش بشنویم.
بهفر بهادران، آهنگساز و نوازنده و مدرس تار، سهتار، تنبور و دف در منتطقه واشنگتن دیسی است. بهفر از استادانی چون همایون خرم، علیاکبر مرادی و حمید متبسم بهره برده و با هنرمندانی چون کیهان کلهر، پژمان حدادی و مژگان شجریان همکاری داشته است. بهفر بهادران دانشآموخته رشته هنرهای زیبا از دانشکده هنر موسسه مریلند (MICA) است و از بنیانگذاران گروه پژواک و سرواد. در اجراهای بهفر از موسیقی کلاسیک ایرانی تا عرفانی و فولکلور و اجراهای تلفیقی با لطافت و مهارت خاصی از خشک سیمی، خشک چوبی، خشک پوست، آوای دوست را به گوش مخاطبانش میرساند.
From the publisher's feed