Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.
March 17, 2023نشست ۱۲۵ شاهنامه خوانی - شاپورذوالاکتاف ۲بسی برنیامد برین روزگارکه شد مردم لشکری شش هزارفرستاد شاپور کارآگهانسوی طیسفون کاردیده مهانبدان تا ز قیصر دهند آگهیازان برز درگاه با فرهیبرفتند کارآگهان ناگهاننهفته بجستند کار جهانبدیدند هرگونه بازآمدندبر شاه گردنفراز آمدندکه قیصر ز می خوردن و از شکارهمی هیچ نندیشد از کارزارسپاهش پراگنده از هر سویبه تاراج کردن به هر پهلوینه روزش طلایه نه شب پاسبانسپاهش همه چون رمه بیشباننبیند همی دشمن از هیچ رویپسند آمدش زیستن برزویچو شاپور بشنید زان شاد شدهمه رنجها بر دلش باد شدگزین کرد ز ایرانیان سه هزارزرهدار و برگستوان ور سوارشب تیره جوشن به بر در کشیدسپه را سوی طیسفون برکشیدبه تیره شبان تیز بشتافتیچو روشن شدی روی برتافتیهمی راندی در بیابان و کوهبران راه بیراه خود با گروهفزون از دو فرسنگ پیش سپاههمی دیدهبان بود بیراه و راهچنین تا به نزدیکی طیسفونطلایه همی راند پیش اندرونبه لشکر گه آمد گذشته دو پاسز قیصر نبودش به دل در هراسازان مرز بشنید آواز کوسغو پاسبانان چو بانگ خروسپر از خیمه یک دشت و خرگاه بودازان تاختن خود که آگاه بودز می مست قیصر به پردهسرایز لشکر نبود اندران مرز جایچو گیتی چنان دید شاپور گردعنان کیی بارگی را سپردسپه را به لشکرگه اندر کشیدبزد دست و گرز گران برکشیدبه ابر اندر آمد دم کرنایجرنگیدن گرز و هندی درایدهاده برآمد ز هر پهلویچکاچاک برخاست از هر سویتو گفتی همی آسمان بترکیدز خورشید خون بر هوا برچکیددرفشیدن کاویانی درفششب تیره و تیغهای بنفشتو گفتی هوا تیغ بارد همیجهان یکسره میغ دارد همیز گرد سپه کوه شد ناپدیدستاره همی دامن اندرکشیدسراپردهٔ قیصر بیهنرهمی کرد شاپور زیر و زبربه هر گوشهای آتش اندر زدندهمی آسمان بر زمین بر زدندسرانجام قیصر گرفتار شدوزو اختر نیک بیزار شدوزان خیمهها نامداران اویدلیر و گزیده سواران اویگرفتند بسیار و کردند بندچنین است کردار چرخ بلندگهی زو فراز آید و گه نشیبگهی شادمانی و گاهی نهیببیآزاری و مردمی بهترستکرا کردگار جهان یاورست...more1h 43minPlay
March 14, 2023نشست ۱۲۴ شاهنامه خوانی - شاپورذوالاکتافبه شاهی برو آفرین خواندندهمه مهتران گوهر افشاندندیکی موبدی بود شهرو به نامخردمند و شایسته و شادکامبیامد به کرسی زرین نشستمیان پیش او بندگی را ببستجهان را همی داشت با داد و رایسپه را به هر نیک و بد رهنمایپراگنده گنج و سپاه ورابیاراست ایوان و گاه وراچنین تا برآمد برین پنج سالبرافراخت آن کودک خرد یالنشسته شبی شاه در طیسفونخردمند موبد به پیش اندرونبدانگه که خورشید برگشت زردپدید آمد آن چادر لاژوردخروش آمد از راه اروندرودبه موبد چنین گفت هست این درودچنین گفت موبد بران شاه خردکه ای پاکدل نیک پی شاه گردکنون مرد بازاری و چاره جویز کلبه سوی خانه بنهاد رویچو بر دجله بر یکدگر بگذرندچنین تنگ پل را به پی بسپرندبترسد چنین هرکس از بیم کوسچنین برخروشند چون زخم کوسچنین گفت شاپور با موبدانکه ای پرهنر نامور بخردانپلی دیگر اکنون بباید زدنشدن را یکی راه باز آمدنبدان تا چنین زیردستان ماگر از لشکری در پرستان مابه رفتن نباشند زین سان به رنجدرم داد باید فراوان ز گنجهمه موبدان شاد گشتند سختکه سبز آمد آن نارسیده درختیکی پل بفرمود موبد دگربه فرمان آن کودک تاجورازو شادمان شد دل مادرشبیاورد فرهنگ جویان برشبه زودی به فرهنگ جایی رسیدکز آموزگاران سراندر کشیدچو بر هفت شد رسم میدان نهادهمآورد و هم رسم چوگان نهادبهشتم شد آیین تخت و کلاهتو گفتی کمر بست بهرامشاهتن خویش را از در فخر کردنشستنگه خود به اصطخر کردبر آیین فرخ نیاکان خویشگزیده سرافراز و پاکان خویش...more1h 26minPlay
March 10, 2023نشست Û±Û²Û³ شاهنامه خوانی - شاپور وبهرامچو شاپور بنشست بر تخت دادکلاه Ø¯Ù„ÙØ±ÙˆØ² بر سر نهادشدند انجمن پیش او بخردانبزرگان ÙØ±Ø²Ø§Ù†Ù‡ Ùˆ موبدانچنین Ú¯ÙØª کای نامدار انجمنبزرگان پردانش Ùˆ رای‌زنمنم پاک ÙØ±Ø²Ù†Ø¯ شاه اردشیرسرایندهٔ دانش Ùˆ یادگیرهمه گوش دارید ÙØ±Ù…ان منمگردید یکسر ز پیمان منوزین هرچ گویم پژوهش کنیدوگر خام گویم نکوهش کنیدچو من دیدم اکنون به سود Ùˆ زیاندو بخشش نهاده شد اندر میانیکی پادشا پاسبان جهاننگهبان گنج کهان Ùˆ مهانوگر شاه با داد Ùˆ ÙØ±Ø® پیستخرد بی‌گمان پاسبان ویستخرد پاسبان باشد Ùˆ نیک‌خواهسرش برگذارد ز ابر سیاههمه جستنش داد Ùˆ دانش بودز دانش روانش به رامش بوددگر آنک او بزمون خردبکوشد بمردی Ùˆ گرد آوردبه دانش ز یزدان شناسد سپاسخنک مرد دانا Ùˆ یزدان‌شناسبه شاهی خردمند باشد سزابه جای خرد زر شود بی‌بهاتوانگر شود هرک خشنود گشتدل آرزو خانهٔ دود گشتکرا آرزو بیش تیمار بیشبکوش ونیوش Ùˆ منه آز پیشبه آسایش Ùˆ نیک‌نامی گرایگریزان شو از مرد ناپاک رایبه چیز کسان دست یازد کسیکه ÙØ±Ù‡Ù†Ú¯ بهرش نباشد بسیمرا بر شما زان ÙØ²ÙˆÙ†Ø³Øª مهرکه اختر نماید همی بر سپهرهمان رسم شاه بلند اردشیربجای آورم با شما ناگزیرز دهقان نخواهم جز از سی یکیدرم تا به لشکر دهم اندکیمرا خوبی Ùˆ گنج آباد هستدلیری Ùˆ مردی Ùˆ بنیاد هستز چیز کسان بی‌نیازیم نیزکه دشمن شود مردم از بهر چیزبر ما شما را گشتاده‌ست راهبه مهریم با مردم نیک‌خواهبهر سو ÙØ±Ø³ØªÛŒÙ… کارآگهانبجوییم بیدار کار جهاننخواهیم هرگز به جز Ø¢ÙØ±ÛŒÙ†Ú©Ù‡ بر ما کنند از Ø¬Ù‡Ø§Ù†â€ŒØ¢ÙØ±ÛŒÙ†Ù…هان Ùˆ کهان پاک برخاستندزبان را به خوبی بیاراستندبه شاپور بر Ø¢ÙØ±ÛŒÙ† خواندندزبرجد به تاجش Ø¨Ø±Ø§ÙØ´Ø§Ù†Ø¯Ù†Ø¯Ù‡Ù…ÛŒ تازه شد رسم شاه اردشیربدو شاد گشتند برنا Ùˆ پیر...more1h 52minPlay
March 08, 2023نشست ۱۲۲ شاهنامه خوانی - اردشیر۳چو سال اندر آمد به هفتاد و هشتجهاندار بیدار بیمار گشتبفرمود تا رفت شاپور پیشورا پندها داد ز اندازه بیشبدانست کامد به نزدیک مرگهمی زرد خواهد شدن سبز برگبدو گفت کاین عهد من یاددارهمه گفت بدگوی را باددارسخنهای من چون شنودی بورزمگر بازدانی ز ناارز ارزجهان راست کردم به شمشیر دادنگه داشتم ارج مرد نژادچو کار جهان مر مرا گشت راستفزون شد زمین زندگانی بکاستازان پس که بسیار بردیم رنجبه رنج اندرون گرد کردیم گنجشما را همان رنج پیشست و ناززمانی نشیب و زمانی فرازچنین است کردار گردان سپهرگهی درد پیش آردت گاه مهرگهی بخت گردد چو اسپی شموسبه نعم اندرون زفتی آردت و بوسزمانی یکی بارهای ساختهز فرهختگی سر برافراختهبدان ای پسر کاین سرای فریبندارد ترا شادمان بینهیبنگهدار تن باش و آن خردچو خواهی که روزت به بد نگذردچو بر دین کند شهریار آفرینبرادر شود شهریاری و دیننه بیتخت شاهیست دینی به پاینه بیدین بود شهریاری به جایدو دیباست یک در دگر بافتهبرآورده پیش خرد تافتهنه از پادشا بینیازست دیننه بیدین بود شاه را آفرینچنین پاسبانان یکدیگرندتو گویی که در زیر یک چادرندنه آن زین نه این زان بود بینیازدو انباز دیدیمشان نیکسازچو باشد خداوند رای و خرددو گیتی همی مرد دینی بردچو دین را بود پادشا پاسبانتو این هر دو را جز برادر مخوانچو دیندار کین دارد از پادشامخوان تا توانی ورا پارساهرانکس که بر دادگر شهریارگشاید زبان مرد دینش مدارچه گفت آن سخنگوی با آفرینکه چون بنگری مغز دادست دینسر تخت شاهی بپیچد سه کارنخستین ز بیدادگر شهریاردگر آنک بیسود را برکشدز مرد هنرمند سر درکشدسه دیگر که با گنج خویشی کندبه دینار کوشد که بیشی کندبه بخشندگی یاز و دین و خرددروغ ایچ تا با تو برنگذردرخ پادشا تیره دارد دروغبلندیش هرگز نگیرد فروغنگر تا نباشی نگهبان گنجکه مردم ز دینار یازد به رنجاگر پادشا آز گنج آوردتن زیردستان به رنج آوردکجا گنج دهقان بود گنج اوستوگر چند بر کوشش و رنج اوستنگهبان بود شاه گنج ورابه بار آورد شاخ رنج ورابدان کوش تا دور باشی ز خشمبه مردی به خواب از گنهکار چشمچو خشم آوری هم پشیمان شویبه پوزش نگهبان درمان شویهرانگه که خشم آورد پادشاسبکمایه خواند ورا پارساچو بر شاه زشتست بد خواستنبباید به خوبی دل آراستنوگر بیم داری به دل یک زمانشود خیره رای از بد بدگمانز بخشش منه بر دل اندوه نیزبدان تا توان ای پسر ارج چیزچنان دان که شاهی بدان پادشاستکه دور فلک را ببخشید راستزمانی غم پادشاهی بردرد و موبدش رای پیش آوردبپرسد هم از کار بیداد و دادکند این سخن بر دل شاه یادبه روزی که رای شکار آیدتچو یوز درنده به کار آیدتدو بازی بهم در نباید زدنمی و بزم و نخچیر و بیرون شدنکه تن گردد از جستن می گراننگه داشتند این سخن مهترانوگر دشمن آید به جایی پدیدازین کارها دل بباید بریددرم دادن و تیغ پیراستنز هر پادشاهی سپه خواستنبه فردا ممان کار امروز رابر تخت منشان بدآموز رامجوی از دل عامیان راستیکه از جستوجو آیدت کاستیوزیشان ترا گر بد آید خبرتو مشنو ز بدگوی و انده مخورنه خسروپرست و نه یزدانپرستاگر پای گیری سر آید به دستچنین باشد اندازهٔ عام شهرترا جاودان از خرد باد بهربترس از بد مردم بدنهانکه بر بدنهان تنگ گردد جهانسخن هیچ مگشای با رازدارکه او را بود نیز انباز و یارسخن را تو آگنده دانی همیز گیتی پراگنده خوانی همیچو رازت به شهر آشکارا شوددل بخردان بیمدرا شودبرآشوبی و سر سبک خواندتخردمند گر پیش بنشاندتتو عیب کسان هیچگونه مجویکه عیب آورد بر تو بر عیبجویوگر چیره گردد هوا بر خردخردمندت از مردمان نشمردخردمند باید جهاندار شاهکجا هرکسی را بود نیکخواهکسی کو بود تیز و برترمنشبپیچد ز پیغاره و سرزنشمبادا که گیرد به نزد تو جایچنین مرد گر باشدت رهنمایچو خواهی که بستایدت پارسابنه خشم و کین چون شوی پادشاهوا چونک بر تخت حشمت نشستنباشی خردمند و یزدانپرستنباید که باشی فراوان سخنبه روی کسان پارسایی مکنسخن بشنو و بهترین یادگیرنگر تا کدام آیدت دلپذیرسخن پیش فرهنگیان سخته گویگه می نوازنده و تازهرویمکن خوار خواهنده درویش رابر تخت منشان بداندیش راهرانکس که پوزش کند بر گناهتو بپذیر و کین گذشته مخواههمه داده ده باش و پروردگارخنک مرد بخشنده و بردبارچو دشمن بترسد شود چاپلوستو لشکر بیارای و بربند کوسبه جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگبپرهیزد و سست گردد به ننگوگر آشتی جوید و راستینبینی به دلش اندرون کاستیازو باژ بستان و کینه مجویچنین دار نزدیک او آبرویبیارای دل را به دانش که ارزبه دانش بود تا توانی بورزچو بخشنده باشی گرامی شویز دانایی و داد نامی شویتو عهد پدر با روانت بداربه فرزندمان همچنین یادگارچو من حق فرزند بگزاردمکسی را ز گیتی نیازاردمشما هم ازین عهد من مگذریدنفس داستان را به بد مشمریدتو پند پدر همچنین یادداربه نیکی گرای و بدی باد داربه خیره مرنجان روان مرابه آتش تن ناتوان مرابه بد کردن خویش و آزار کسمجوی ای پسر درد و تیمار کسبرین بگذرد سالیان پانصدبزرگی شما را به پایان رسدبپیچد سر از عهد فرزند توهمانکس که باشد ز پیوند توز رای و ز دانش به یکسو شوندهمان پند دانندگان نشنوندبگردند یکسر ز عهد و وفابه بیداد یازند و جور و جفاجهان تنگ دارند بر زیردستبر ایشان شود خوار یزدانپرستبپوشند پیراهن بدتنیببالند با کیش آهرمنیگشاده شود هرچ ما بستهایمببالاید آن دین که ما شستهایمتبه گردد این پند و اندرز منبه ویرانی آرد رخ این مرز منهمی خواهم از کردگار جهانشناسندهٔ آشکار و نهانکه باشد ز هر بد نگهدارتانهمه نیک نامی بود یارتانز یزدان و از ما بر آن کس درودکه تارش خرد باشد و داد پودنیارد شکست اندرین عهد مننکوشد که حنظل کند شهد منبرآمد چهل سال و بر سر دو ماهکه تا برنهادم به شاهی کلاهبه گیتی مرا شارستانست ششهوا خوشگوار و به زیر آب خوشیکی خواندم خورهٔ اردشیرکه گردد زبادش جوان مرد پیرکزو تازه شد کشور خوزیانپر از مردم و آب و سود و زیاندگر شارستان گندشاپور نامکه موبد ازان شهر شد شادکامدگر بوم میسان و رود فراتپر از چشمه و چارپای و نباتدگر شارستان برکهٔ اردشیرپر از باغ و پر گلشن و آبگیرچو رام اردشیرست شهری دگرکزو بر سوی پارس کردم گذردگر شارستان اورمزد اردشیرهوا مشک بوی و به جوی آب شیرروان مرا شادگردان به دادکه پیروز بادی تو بر تخت شادبسی رنجها بردم اندر جهانچه بر آشکار و چه اندر نهانکنون دخمه را برنهادیم رختتو بسپار تابوت و پرداز تختبگفت این و تاریک شد بخت اویدریغ آن سر و افسر و تخت اویچنین است آیین خرم جهاننخواهد بما برگشادن نهانانوشه کسی کو بزرگی ندیدنبایستش از تخت شد ناپدیدبکوشی و آری ز هرگونه چیزنه مردم نه آن چیز ماند به نیزسرانجام با خاک باشیم جفتدو رخ را به چادر بباید نهفتبیا تا همه دست نیکی بریمجهان جهان را به بد نسپرسمبکوشیم بر نیکنامی به تنکزین نام یابیم بر انجمنخنک آنک جامی بگیرد به دستخورد یاد شاهان یزدانپرستچو جام نبیدش دمادم شودبخسپد بدانگه که خرم شود...more1h 44minPlay
March 04, 2023نشست ۱۲۱ شاهنامه خوانی - اردشیر۲کنون از خردمندی اردشیرسخن بشنو و یک به یک یادگیربکوشید و آیین نیکو نهادبگسترد بر هر سوی مهر و دادبه درگاه چون خواست لشکر فزونفرستاد بر هر سوی رهنمونکه تا هرکسی را که دارد پسرنماند که بالا کند بیهنرسواری بیاموزد و رسم جنگبه گرز و کمان و به تیر خدنگچو کودک ز کوشش به مردی شدیبهر بخششی در بی آهو بدیز کشور به درگاه شاه آمدندبدان نامور بارگاه آمدندنوشتی عرض نام دیوان اویبیاراستی کاخ و ایوان اویچو جنگ آمدی نورسیده جوانبرفتی ز درگاه با پهلوانیکی موبدان را ز کارآگهانکه بودی خریدار کار جهانابر هر هزاری یکی کارجویبرفتی نگه داشتی کار اویهرانکس که در جنگ سست آمدیبه آورد ناتندرست آمدیشهنشاه را نامه کردی برانهم از بیهنر هم ز جنگآورانجهاندار چون نامه برخواندیفرستاده را پیش بنشاندیهنرمند را خلعت آراستیز گنج آنچ پرمایهتر خواستیچو کردی نگاه اندران بیهنرنبستی میان جنگ را بیشترچنین تا سپاهش بدانجا رسیدکه پهنای ایشان ستاره ندیدازیشان کسی را که بد رایزنبرافراختندی سرش ز انجمنکه هرکس که خشنودی شاه جستزمین را به خوان دلیران بشستبیابد ز من خلعت شهریاربود در جهان نام او یادگاربه لشکر بیاراست گیتی همهشبان گشت و پرخاشجویان رمهبه دیوانش کارآگهان داشتیبه بیدانشی کار نگذاشتیبلاغت نگه داشتندی و خطکسی کو بدی چیره بر یک نقطچو برداشتی آن سخن رهنمونشهنشاه کردیش روزی فزونکسی را که کمتر بدی خط و ویرنرفتی به دیوان شاه اردشیرسوی کارداران شدندی به کارقلمزن بماندی بر شهریارشناسنده بد شهریار اردشیرچو دیدی به درگاه مرد دبیرنویسنده گفتی که گنج آگنیدهم از رای او رنج بپراگنیدبدو باشد آباد شهر و سپاههمان زیردستان فریادخواهدبیران چو پیوند جان منندهمه پادشا بر نهان منندچو رفتی سوی کشور کارداربدو شاه گفتی درم خوار دارنباید که مردم فروشی به گنجکه برکس نماند سرای سپنجهمه راستی جوی و فرزانگیز تو دور باد آز و دیوانگیز پیوند و خویشان مبر هیچکسسپاه آنچ من یار دادمت بسدرم بخش هر ماه درویش رامده چیز مرد بداندیش رااگر کشور آباد داری به دادبمانی تو آباد وز داد شادو گر هیچ درویش خسپد به بیمهمی جان فروشی به زر و به سیمهرانکس که رفتی به درگاه شاهبه شایسته کاری و گر دادخواهبدندی به سر استواران اویبپرسیدن از کارداران اویکه دادست ازیشان و بگرفت چیزوزیشان که خسپد به تیمار نیزدگر آنک در شهر دانا کهاندگر از نیستی ناتوانا کهانددگر کیست آنک از در پادشاستجهاندیده پیرست و گر پارساستشهنشاه گوید که از رنج منمبادا کسی شاد بیگنج منمگر مرد با دانش و یادگیرچه نیکوتر از مرد دانا و پیرجهاندیدگان را همه خواستارجوان و پسندیده و بردبارجوانان دانا و دانشپذیرسزد گر نشینند بر جای پیرچو لشکرش رفتی به جایی به جنگخرد یار کردی و رای و درنگفرستادهای برگزیدی دبیرخردمند و با دانش و یادگیرپیامی به دادی به آیین و چرببدان تا نباشد به بیداد حربفرستاده رفتی بر دشمنشکه بشناختی راز پیراهنششنیدی سخن گر خرد داشتیغم و رنج بد را به بد داشتیبدان یافت او خلعت شهریارهمان عهد و منشور با گوشواروگر تاب بودی به سرش اندرونبه دل کین و اندر جگر جوش خونسپه را بدادی سراسر درمبدان تا نباشند یک تن دژمیکی پهلوان خواستی نامجویخردمند و بیدار و آرامجویدبیری به آیین و با دستگاهکه دارد ز بیداد لشکر نگاهوزان پس یکی مرد بر پشت پیلنشستی که رفتی خروشش دو میلزدی بانگ کای نامداران جنگهرانکس که دارد دل و نام و ننگنباید که بر هیچ درویش رنجرسد گر بر آنکس بود نام و گنجبه هر منزلی در خورید و دهیدبران زیردستان سپاسی نهیدبه چیز کسان کس میازید دستهرانکس که او هست یزدانپرستبه دشمن هرانکس که بنمود پشتشود زان سپس روزگارش درشتاگر دخمه باشد به چنگال اویوگر بند ساید بر و یال اویز دیوان دگر نام او کرده پاکخورش خاک و رفتنش بر تیره خاکبه سالار گفتی که سستی مکنهمان تیز و پیش دستی مکنهمیشه به پیش سپه دار پیلطلایه پراگنده بر چار میلنخستین یکی گرد لشکر به گردچو پیش آیدت روز ننگ و نبردبه لشکر چنین گوی کاین خود کیندبدین رزمگاه اندرون برچینداز ایشان صد اسپ افگن از ما یکیهمان صد به پیش یکی اندکیشما را همه پاک برنا و پیرستانم همه خلعت از اردشیرچو اسپ افگند لشکر از هر دو روینباید که گردان پرخاشجویبیاید که ماند تهی قلب گاهوگر چند بسیار باشد سپاهچنان کن که با میمنه میسرهبکوشند جنگآوران یکسرههمان نیز با میسره میمنهبکوشند و دلها همه بر بنهبود لشکر قلب بر جای خویشکس از قلبگه نگسلد پای خویشوگر قلب ایشان بجنبد ز جایتو با لشکر از قلبگاه اندر آیچو پیروز گردی ز کس خون مریزکه شد دشمن بدکنش در گریزچو خواهد ز دشمن کسی زینهارتو زنهارده باش و کینه مدارچو تو پشت دشمن ببینی به چیزمپرداز و مگذر هم از جای نیزنباید که ایمن شوید از کمینسپه باشد اندر در و دشت کینهرآنگه که از دشمن ایمن شویسخن گفتن کس همی نشنویغنیمت بدان بخش کو جنگ جستبه مردی دل از جان شیرین بشستهرانکس که گردد به دستت اسیربدین بارگاه آورش ناگزیرمن از بهر ایشان یکی شارستانبرآرم به بومی که بد خارستانازین پندها هیچ گونه مگردچو خواهی که مانی تو بیرنج و دردبه پیروزی اندر به یزدان گرایکه او باشدت بیگمان رهنمایز جایی که آمد فرستادهایز ترکی و رومی و آزادهایازو مرزبان آگهی داشتیچنین کارها خوار نگذاشتیبره بر بدی خان او ساختهکنارنگ زان کار پرداختهز پوشیدنیها و از خوردنینیازش نبودی به گستردنیچو آگه شدی زان سخن کاردارکه او بر چه آمد بر شهریارهیونی سرافراز و مردی دبیربرفتی به نزدیک شاه اردشیربدان تا پذیره شدندی سپاهبیاراستی تخت پیروز شاهکشیدی پرستنده هر سو ردههمه جامههاشان به زر آژدهفرستاده را پیش خود خواندیبه نزدیکی تخت بنشاندیبه پرسش گرفتی همه راز اویز نیک و بد و نام و آواز اویز داد و ز بیداد وز کشورشز آیین وز شاه وز لشکرشبه ایوانش بردی فرستادهواربیاراستی هرچ بودی به کاروزان پس به خوان و میش خواندیبر تخت زرینش بنشاندیبه نخچیر بردیش با خویشتنشدی لشکر بیشمار انجمنکسی کردنش را فرستادهواربیاراستی خلعت شهریاربه هر سو فرستاد پس موبدانبیآزار و بیداردل بخردانکه تا هر سوی شهرها ساختندبدین نیز گنجی بپرداختندبدان تا کسی را که بیخانه بودنبودش نوا بخت بیگانه بودهمان تا فراوان شود زیردستخورش ساخت با جایگاه نشستازو نام نیکی بود در جهانچه بر آشکار و چه اندر نهانچو او در جهان شهریاری نبودپس از مرگ او یادگاری نبودمنم ویژه زنده کن نام اویمبادا جز از نیکی انجام اویفراوان سخن در نهان داشتیبه هر جای کارآگهان داشتیچو بیمایه گشتی یکی مایهدارازان آگهی یافتی شهریارچو بایست برساختی کار اوینماندی چنان تیره بازار اویزمین برومند و جای نشستپرستیدن مردم زیردستبیاراستی چون ببایست کارنگشتی نهانش به کس آشکارتهیدست را مایه دادی بسیبدو شاد کردی دل هرکسیهمان کودکان را به فرهنگیانسپردی چو بودی ورا هنگ آنبه هر برزنی در دبستان بدیهمان جای آتشپرستان بدینماندی که بودی کسی را نیازنگه داشتی سختی خویش رازبه میدان شدی بامداد پگاهبرفتی کسی کو بدی دادخواهنچستی بداد اندر آزرم کسچه کهتر چه فرزند فریادرسچه کهتر چه مهتر به نزدیک اوینجستی همی رای تاریک اویز دادش جهان یکسر آباد کرددل زیردستان به خود شاد کردجهاندار چون گشت با داد جفتزمانه پی او نیارد نهفتفرستاده بودی به گرد جهانخردمند و بیدار کارآگهانبه جایی که بودی زمینی خرابوگر تنگ بودی به رود اندر آبخراج اندر آن بوم برداشتیزمین کسان خوار نگذاشتیگر ایدونک دهقان بدی تنگ دستسوی نیستی گشته کارش ز هستبدادی ز گنج آلت و چارپاینماندی که پایش برفتی ز جایز دانا سخن بشنو ای شهریارجهان را برین گونه آباد دارچو خواهی که آزاد باشی ز رنجبیآزار و بیرنج آگنده گنجبیآزاری زیردستان گزینبیابی ز هرکس به داد آفرین...more1h 54minPlay
February 28, 2023نشست ۱۲۰ شاهنامه خوانی - اردشیر۱چو آگه شد از هفتواد اردشیرنبود آن سخنها ورا دلپذیرسپهبد فرستاد نزدیک اویسپاهی بلند اختر و رزمجویچو آگاه شد زان سخن هفتوادازیشان به دل در نیامدش یادکمینگاه کرد اندران کنج کوهبیامد سوی رزم خود با گروهچو لشکر سراسر برآشوفتندبه گرز و تبرزین همی کوفتندسپاه اندرآمد ز جای کمینسیه شد بران نامداران زمینکسی بازنشناخت از پای دستتو گفتی زمین دست ایشان ببستز کشته چنان شد در و دشت و کوهکه پیروزگر شد ز کشتن ستوههرانکس که بد زنده زان رزمگاهسبک باز رفتند نزدیک شاهچو آگاه شد نامدار اردشیرازان کشتن و غارت و دار و گیرغمی گشت و لشکر همی باز خواندبه زودی سلیح و درم برفشاندبه تندی بیامد سوی هفتوادبه گردون برآمد سر بدنژادبیاورد گنج و سلیح از حصاربرو خوار شد لشکر و کارزارجدا بود ازو دور مهتر پسرچو آگاه شد او ز رزم پدربرآمد ز آرام وز خورد و خواببه کشتی بیامد برین روی آبجهانجوی را نام شاهوی بودیکی مرد بدساز و بدگوی بودز کشتی بیامد بر هفتواددل هفتواد از پسر گشت شادبیاراست بر میمنه جای خویشسپهبد بد و لشکر آرای خویشدو لشکر بشد هر دو آراستهپر از کینه سر گنج پر خواستهبدیشان نگه کرد شاه اردشیردل مرد برنا شد از رنج پیرسپه برکشید از دو رویه دو صفز خورشید و شمشیر برخاست تفچو آواز کوس آمد از پشت پیلهمی مرد بیهوش گشت از دو میلبرآمد خروشیدن گاودمجهان پر شد از بانگ رویینه خمزمین جنب جنبان شد از میخ نعلهوا از درفش سران گشت لعلاز آواز گوپال وز ترگ و خودهمی داد گردون زمین را درودتگ بادپایان زمین را کناندر و دشت شد پر سر بیتنانبرآن گونه شد لشکر هفتوادکه گفتی بجنبید دریا ز بادبیابان چنان شد ز هر دو سپاهکه بر مور و بر پشه شد تنگ راهبرین گونه تا روز برگشت زردبرآورد شب چادر لاژوردز هر سو سپه باز خواند اردشیرپس پشت او بد یکی آبگیرچو دریای زنگارگون شد سیاهطلایه بیامد ز هر دو سپاهخورش تنگ بد لشکر شاه راکه بدخواه او بسته بد راه را...more1h 31minPlay
February 24, 2023نشست ۱۱۹ شاهنامه خوانی -اشکانیان ۲چو آگه شد از هفتواد اردشیرنبود آن سخنها ورا دلپذیرسپهبد فرستاد نزدیک اویسپاهی بلند اختر و رزمجویچو آگاه شد زان سخن هفتوادازیشان به دل در نیامدش یادکمینگاه کرد اندران کنج کوهبیامد سوی رزم خود با گروهچو لشکر سراسر برآشوفتندبه گرز و تبرزین همی کوفتندسپاه اندرآمد ز جای کمینسیه شد بران نامداران زمینکسی بازنشناخت از پای دستتو گفتی زمین دست ایشان ببستز کشته چنان شد در و دشت و کوهکه پیروزگر شد ز کشتن ستوههرانکس که بد زنده زان رزمگاهسبک باز رفتند نزدیک شاهچو آگاه شد نامدار اردشیرازان کشتن و غارت و دار و گیرغمی گشت و لشکر همی باز خواندبه زودی سلیح و درم برفشاندبه تندی بیامد سوی هفتوادبه گردون برآمد سر بدنژادبیاورد گنج و سلیح از حصاربرو خوار شد لشکر و کارزارجدا بود ازو دور مهتر پسرچو آگاه شد او ز رزم پدربرآمد ز آرام وز خورد و خواببه کشتی بیامد برین روی آبجهانجوی را نام شاهوی بودیکی مرد بدساز و بدگوی بودز کشتی بیامد بر هفتواددل هفتواد از پسر گشت شادبیاراست بر میمنه جای خویشسپهبد بد و لشکر آرای خویشدو لشکر بشد هر دو آراستهپر از کینه سر گنج پر خواستهبدیشان نگه کرد شاه اردشیردل مرد برنا شد از رنج پیرسپه برکشید از دو رویه دو صفز خورشید و شمشیر برخاست تفچو آواز کوس آمد از پشت پیلهمی مرد بیهوش گشت از دو میلبرآمد خروشیدن گاودمجهان پر شد از بانگ رویینه خمزمین جنب جنبان شد از میخ نعلهوا از درفش سران گشت لعلاز آواز گوپال وز ترگ و خودهمی داد گردون زمین را درودتگ بادپایان زمین را کناندر و دشت شد پر سر بیتنانبرآن گونه شد لشکر هفتوادکه گفتی بجنبید دریا ز بادبیابان چنان شد ز هر دو سپاهکه بر مور و بر پشه شد تنگ راهبرین گونه تا روز برگشت زردبرآورد شب چادر لاژوردز هر سو سپه باز خواند اردشیرپس پشت او بد یکی آبگیرچو دریای زنگارگون شد سیاهطلایه بیامد ز هر دو سپاهخورش تنگ بد لشکر شاه راکه بدخواه او بسته بد راه را...more1h 53minPlay
February 21, 2023نشست ۱۱۸ شاهنامه خوانی -اشکانیانکنون ای سراینده فرتوت مردسوی گاه اشکانیان بازگردچه گفت اندر آن نامهٔ راستانکه گوینده یاد آرد از باستانپس از روزگار سکندر جهانچه گوید کرا بود تخت مهانچنین گفت داننده دهقان چاچکزان پس کسی را نبد تخت عاجبزرگان که از تخم آرش بدنددلیر و سبکسار و سرکش بدندبه گیتی به هر گوشهای بر یکیگرفته ز هر کشوری اندکیچو بر تختشان شاد بنشاندندملوک طوایف همی خواندندبرین گونه بگذشت سالی دویستتو گفتی که اندر زمین شاه نیستنکردند یاد این ازان آن ازینبرآسود یک چند روی زمینسکندر سگالید زینگونه رایکه تا روم آباد ماند به جاینخست اشک بود از نژاد قباددگر گرد شاپور خسرو نژادز یک دست گودرز اشکانیانچو بیژن که بود از نژاد کیانچو نرسی و چون اورمزد بزرگچو آرش که بد نامدار سترگچو زو بگذری نامدار اردوانخردمند و با رای و روشنروانچو بنشست بهرام ز اشکانیانببخشید گنجی با رزانیانورا خواندند اردوان بزرگکه از میش بگسست چنگال گرگورا بود شیراز تا اصفهانکه داننده خواندش مرز مهانبه اصطخر بد بابک از دست اویکه تنین خروشان بد از شست اویچو کوتاه شد شاخ و هم بیخشاننگوید جهاندار تاریخشانکزیشان جز از نام نشنیدهامنه در نامهٔ خسروان دیدهامسکندر چو نومید گشت از جهانبیفگند رایی میان مهانبدان تا نگیرد کس از روم یادبماند مران کشور آباد و شادچو دانا بود بر زمین شهریارچنین آورد دانش شاه بار...more1h 16minPlay
February 17, 2023نشست ۱۱۷ شاهنامه خوانی -پایان پادشاهی اسکندر۹ازان پس بیامد دوان مادرشفراوان بمالید رخ بر برشهمی گفت کای نامور پادشاجهاندار و نیکاختر و پارسابه نزدیکی اندر تو دوری ز منهم از دوده و لشکر و انجمنروانم روان ترا بنده باددل هرک زین شاد شد کنده بادازان پس بشد روشنک پر ز دردچنین گفت کای شاه آزادمردجهاندار دارای دارا کجاستکزو داشت گیتی همی پشت راستهمان خسرو و اشک و فریان و فورهمان نامور خسرو شهرزوردگر شهریاران که روز نبردسرانشان ز باد اندر آمد به گردچو ابری بدی تند و بارش تگرگترا گفتم ایمن شدستی ز مرگز بس رزم و پیکار و خون ریختنچه تنها چه با لشکر آویختنزمانه ترا داد گفتم جوازهمی داری از مردم خویش رازچو کردی جهان از بزرگان تهیبینداختی تاج شاهنشهیدرختی که کشتی چو آمد به باردل خاک بینم ترا غمگسارچو تاج سپهر اندر آمد به زیربزرگان ز گفتار گشتند سیرنهفتند صندوق او را به خاکندارد جهان از چنین ترس و باکز باد اندر آرد برد سوی دمنه دادست پیدا نه پیدا ستمنیابی به چون و چرا نیز راهنه کهتر برین دست یابد نه شاههمه نیکوی باید و مردمیجوانمردی و خوردن و خرمیجز اینت نبینم همی بهرهایاگر کهتر آیی وگر شهرهایاگر ماند ایدر ز تو نام زشتبدانجا نیایی تو خرم بهشتچنین است رسم سرای کهنسکندر شد و ماند ایدر سخنچو او سی و شش پادشا را بکشتنگر تا چه دارد ز گیتی به مشتبرآورد پرمایه ده شارستانشد آن شارستانها کنون خارستانبجست آنچ هرگز نجستست کسسخن ماند ازو اندر آفاق و بسسخن به که ویران نگردد سخنچو از برف و باران سرای کهنگذشتم ازین سد اسکندریهمه بهتری باد و نیکاختریاگر چند هم بگذرد روزگارنوشته بماند ز ما یادگاراگر صد بمانی و گر صدهزاربه خاک اندر آید سرانجام کاردل شهریار جهان شاد بادز هر بد تن پاکش آزاد باد...more1h 30minPlay
February 15, 2023نشست ۱۱۶ شاهنامه خوانی -پادشاهی اسکندر۸بپرسید ازیشان که ایدر شگفتچه چیزست کاندازه باید گرفتچنین داد پاسخ بدو رهنمایکه ای شاه پیروز پاکیزهرایشگفتیست ایدر که اندر جهانکسی آن ندید آشکار و نهاندرختیست ایدر دو بن گشته جفتکه چونان شگفتی نشاید نهفتیکی ماده و دیگری نر اویسخنگو بود شاخ با رنگ و بویبه شب ماده گویا و بویا شودچو روشن شود نر گویا شودسکندر بشد با سواران رومهمان نامداران آن مرز و بومبپرسید زیشان که اکنون درختسخن کی سراید به آواز سختچنین داد پاسخ بدو ترجمانکه از روز چون بگذرد نه زمانسخنگوی گردد یکی زین درختکه آواز او بشنود نیکبختشب تیرهگون ماده گویا شودبر و برگ چون مشک بویا شودبپرسید چون بگذریم از درختشگفتی چه پیش آید ای نیکبختچنین داد پاسخ کزو بگذریز رفتنت کوته شود داوریچو زو برگذشتی نماندت جایکران جهان خواندش رهنمایبیابان و تاریکی آید به پیشبه سیری نیامد کس از جان خویشنه کس دید از ما نه هرگز شنیدکه دام و دد و مرغ بر ره پریدهمی راند با رومیان نیکبختچو آمد به نزدیک گویا درختزمینش ز گرمی همی بردمیدز پوست ددان خاک پیدا ندیدز گوینده پرسید کین پوست چیستددان را برین گونه درنده کیستچنین داد پاسخ بدو نیکبختکه چندین پرستنده دارد درختچو باید پرستندگان را خورشز گوشت ددان باشدش پرورشچو خورشید بر تیغ گنبد رسیدسکندر ز بالا خروشی شنیدکه آمد ز برگ درخت بلندخروشی پر از سهم و ناسودمندبترسید و پرسید زان ترجمانکه ای مرد بیدار نیکی گمانچنین برگ گویا چه گوید همیکه دل را به خوناب شوید همیچنین داد پاسخ که ای نیکبختهمی گوید این برگ شاخ درختکه چندین سکندر چه پوید به دهرکه برداشت از نیکویهایش بهرز شاهیش چون سال شد بر دو هفتز تخت بزرگی ببایدش رفتسکندر ز دیده ببارید خوندلش گشت پر درد از رهنمونازان پس به کس نیز نگشاد لبپر از غم همی بود تا نیمشبسخنگوی شد برگ دیگر درختدگر باره پرسید زان نیکبختچه گوید همی این دگر شاخ گفتسخنگوی بگشاد راز از نهفتچنین داد پاسخ که این ماده شاخهمی گوید اندر جهان فراخاز آز فراوان نگنجی همیروان را چرا بر شکنجی همیترا آز گرد جهان گشتن استکس آزردن و پادشا کشتن استنماندت ایدر فراوان درنگمکن روز بر خویشتن تار و تنگبپرسید از ترجمان پادشاکه ای مرد روشندل و پارسایکی بازپرسش که باشم به رومچو پیش آید آن گردش روز شوممگر زنده بیند مرا مادرمیکی تا به رخ برکشد چادرمچنین گفت با شاه گویا درختکه کوتاه کن روز و بربند رختنه مادرت بیند نه خویشان به رومنه پوشیده رویان آن مرز و بومبه شهر کسان مرگت آید نه دیرشود اختر و تاج و تخت از تو سیرچو بشنید برگشت زان دو درختدلش خسته گشته به شمشیر سختچو آمد به لشکرگه خویش بازبرفتند گردان گردنفرازبه شهر اندرون هدیهها ساختندبزرگان بر پادشا تاختندیکی جوشنی بود تابان چو نیلبه بالای و پهنای یک چرم پیلدو دندان پیل و برش پنج بودکه آن را به برداشتن رنج بودزره بود و دیبای پرمایه بودز زر کرده آگنده صد خایه بودبه سنگ درم هر یکی شست منز زر و ز گوهر یکی کرگدنبپذرفت زان شهر و لشکر براندز دیده همی خون دل برفشاند...more1h 42minPlay
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.