Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.
January 11, 2023نشست ۱۰۶شاهنامه خوانی پادشاهی همای چهرزاد ۲-دارابچنان بد که روزی یکی تندبادبرآمد غمی گشت زان رشنوادیکی رعد و باران با برق و جوشزمین پر ز آب آسمان پرخروشبه هر سو ز باران همی تاختندبه دشت اندرون خیمهها ساختندغمی بود زان کار داراب نیزز باران همی جست راه گریزنگه کرد ویران یکی جای دیدمیانش یکی طاق بر پای دیدبلند و کهن بود و آزرده بودیکی خسروی جای پر پرده بودنه خرگاه بودش نه پردهسراینه خیمه نه انباز و نه چارپایبران طاق آزرده بایست خفتچو تنها تنی بود بییار و جفتسپهبد همی گرد لشکر بگشتبران طاق آزرده اندر گذشتز ویران خروشی به گوش آمدشکزان سهم جای خروش آمدشکه ای طاق آزرده هشیار باشبرین شاه ایران نگهدار باشنبودش یکی خیمه و یار و جفتبیامد به زیر تو اندر بخفتچنین گفت با خویشتن رشنوادکه این بانگ رعدست گر تندباددگر باره آمد ز ایوان خروشکه ای طاق چشم خرد را مپوشکه در تست فرزند شاه اردشیرز باران مترس این سخن یادگیرسیم بار آوازش آمد به گوششگفتی دلش تنگ شد زان خروشبه فرزانه گفت این چه شاید بدنیکی را سوی طاق باید شدنببینید تا اندرو خفته کیستچنین بر تن خود برآشفته کیستبرفتند و دیدند مردی جوانخردمند و با چهرهٔ پهلوانهمه جامه و باره و تر و تباهز خاک سیه ساخته جایگاهبه پیش سپهبد بگفت آنچ دیددل پهلوان زان سخن بردمیدبفرمود کو را بخوانید زودخروشی برین سان که یارد شنودبرفتند و گفتند کای خفته مردازین خواب برخیز و بیدار گردچو دارا به اسپ اندر آورد پایشکسته رواق اندر آمد ز جایچو سالار شاه آن شگفتی بدیدسرو پای داراب را بنگریدچنین گفت کاینت شگفتی شگفتکزین برتر اندیشه نتوان گرفتبشد تیز با او به پردهسرایهمی گفت کای دادگر یک خدایکسی در جهان این شگفتی ندیدنه از کار دیده بزرگان شنیدبفرمود تا جامهها خواستندبه خرگاه جایی بیاراستندبه کردار کوه آتشی برفروختبسی عود و با مشک و عنبر بسوختچو خورشید سر برزد از کوهسارسپهبد برفتن بر آراست کاربفرمود تا موبدی رهنماییکی دست جامه ز سر تا به پاییکی اسپ با زین و زرین ستامکمندی و تیغی به زرین نیامبه داراب دادند و پرسید زویکه ای شیردل مهتر نامجویچو مردی تو و زادبومت کجاستسزد گر بگویی همه راه راستچو بشنید داراب یکسر بگفتگذشته همی برگشاد از نهفتبران سان که آن زن برو کرد یادسخنها همی گفت با رشنوادز صندوق و یاقوت و بازوی خویشز دینار و دیبا به پهلوی خویشیکایک به سالار لشکر بگفتز خواب و ز آرام و خورد و نهفتهمانگه فرستاد کس رشنوادفرستاده را گفت بر سان بادزن گازر و گازر و مهره رابیارید بهرام و هم زهره را...more1h 18minPlay
January 07, 2023نشست ۱۰۵شاهنامه خوانی مرگ بهمن- پادشاهی همای چهرزادبیامد ز کاخ همایون همایخود و مرزبانان پاکیزهرایبدان تا سپه پیش او بگذرندتن و نام و دیوانها بشمرندهمی بود چندی بران پهن دشتچو لشکر فراوان برو برگذشتچو داراب را دید با فر و برزبه گردن برآورده پولاد گرزتو گفتی همه دشت پهنای اوستزمین زیر پوینده بالای اوستچو دید آن بر و چهرهٔ دلپذیرز پستان مادر بپالود شیربپرسید و گفت این سوار از کجاستبدین شاخ و این برز و بالای راستنماید که این نامداری بودخردمند و جنگی سواری بوددلیر و سرافراز و کنداور استولیکن سلیحش نه اندرخور استچو داراب را فرمند آمدشسپه را سراسر پسند آمدشز اختر یکی روزگاری گزیدز بهر سپهبد چنان چون سزیدچو جنگآوران را یکی گشت رایببردند لشکر ز پیش همایفرستاد بیدار کارآگهانبدان تا نماند سخن در نهانز نیک و بد لشکر آگاه بودز بدها گمانیش کوتاه بودهمی رفت منزل به منزل سپاهزمین پر سپاه آسمان پر ز ماه...more1h 19minPlay
January 04, 2023نشست ۱۰۴شاهنامه خوانی -دخمه نهادن رستم :مرگ گشتاسپ:پادشاهی بهمنچو آمد به نزدیکی هیرمندفرستادهای برگزید ارجمندفرستاد نزدیک دستان سامبدادش ز هر گونه چندی پیامچنین گفت کز کین اسفندیارمرا تلخ شد در جهان روزگارهم از کین نوشآذر و مهر نوشدو شاه گرامی دو فرخ سروشز دل کین دیرینه بیرون کنیمهمه بوم زابل پر از خون کنیمفرستاده آمد به زابل بگفتدل زال با درد و غم گشت جفتچنین داد پاسخ که گر شهریاربراندیشد از کار اسفندیاربداند که آن بودنی کار بودمرا زان سخن دل پرآزار بودتو بودی به نیک و بد اندر میانز من سود دیدی ندیدی زیاننپیچید رستم ز فرمان اویدلش بسته بودی به پیمان اویپدرت آن گرانمایه شاه بزرگزمانش بیامد بدان شد سترگبه بیشه درون شیر و نر اژدهاز چنگ زمانه نیابد رهاهمانا شنیدی که سام سواربه مردی چه کرد اندران روزگارچنین تا به هنگام رستم رسیدکه شمشیر تیز از میان برکشیدبه پیش نیاکان تو در چه کردبه مردی به هنگام ننگ و نبردهمان کهتر و دایگان تو بودبه لشکر ز پرمایگان تو بودبه زاری کنون رستم اندرگذشتهمه زابلستان پرآشوب گشتشب و روز هستم ز درد پسرپر از آب دیده پر از خاک سرخروشان و جوشان و دل پر ز درددو رخ زرد و لبها شده لاژوردکه نفرین برو باد کو را ز پایفگند و بر آنکس که بد رهنمایگر ایدونک بینی تو پیکار مابه خوبی براندیشی از کار مابیایی ز دل کینه بیرون کنیبه مهر اندرین کشور افسون کنیهمه گنج فرزند و دینار سامکمرهای زرین و زرین ستامچو آیی به پیش تو آرم همهتو شاهی و گردنکشانت رمهفرستاده را اسپ و دینار دادز هرگونهای چیز بسیار دادچو این مایهور پیش بهمن رسیدز دستان بگفت آنچ دید و شنیدچو بشنید ازو بهمن نیکبختنپذرفت پوزش برآشفت سختبه شهر اندر آمد دلی پر ز دردسری پر ز کین لب پر از باد سردپذیره شدش زال سام سوارهم از سیستان آنک بد نامدارچو آمد به نزدیک بهمن فرازپیاده شد از باره بردش نمازبدو گفت هنگام بخشایش استز دل درد و کین روز پالایش استازان نیکویها که ما کردهایمترا در جوانی بپروردهایمببخشای و کار گذشته مگویهنر جوی وز کشتگان کین مجویکه پیش تو دستان سام سواربیامد چنین خوار و با دستواربرآشفت بهمن ز گفتار اویچنان سست شد تیز بازار اویهماندر زمان پای کردش به بندز دستور و گنجور نشنید پندز ایوان دستان سام سوارشتر بارها برنهادند بارز دینار وز گوهر نابسودز تخت وز گستردنی هرچ بودز سیمینه و تاجهای به زرز زرینه و گوشوار و کمراز اسپان تازی به زرین ستامز شمشیر هندی به زرین نیامهمان برده و بدرههای درمز مشک و ز کافور وز بیش و کمکه رستم فراز آورید آن به رنجز شاهان و گردنکشان یافت گنجهمه زابلستان به تاراج دادمهان را همه بدره و تاج داد...more1h 20minPlay
December 27, 2022یکصدو دومین نشست شاهنامه خوانی ویژه برنامهشبی چون شبه روی شسته بقیرنه بهرام پیدا نه کیوان نه تیردگرگونه آرایشی کرد ماهبسیچ گذر کرد بر پیشگاهشده تیره اندر سرای درنگمیان کرده باریک و دل کرده تنگز تاجش سه بهره شده لاژوردسپرده هوا را بزنگار و گردسپاه شب تیره بر دشت و راغیکی فرش گسترده از پرّ زاغنموده ز هر سو بچشم اهرمنچو مار سیه باز کرده دهنچو پولاد زنگار خورده سپهرتو گفتی بقیر اندر اندود چهرهرآنگه که برزد یکی باد سردچو زنگی برانگیخت ز انگشت گردچنان گشت باغ و لب جویبارکجا موج خیزد ز دریای قارفرو ماند گردون گردان بجایشده سست خورشید را دست و پایسپهر اندر آن چادر قیرگونتو گفتی شدستی بخواب اندرونجهان از دل خویشتن پر هراسجرس برکشیده نگهبان پاسنه آوای مرغ و نه هُرّای ددزمانه زبان بسته از نیک و بدنبد هیچ پیدا نشیب از فرازدلم تنگ شد زان شب دیریازبدان تنگی اندر بجستم ز جاییکی مهربان بودم اندر سرایخروشیدم و خواستم زو چراغبرفت آن بت مهربانم ز باغمرا گفت شمعت چه باید همیشب تیره خوابت بباید همیبدو گفتم ای بت نیم مرد خوابیکی شمع پیش آر چون آفتاببنه پیشم و بزم را ساز کنبچنگ آر چنگ و می آغاز کنبیاورد شمع و بیامد بباغبرافروخت رخشنده شمع و چراغمی آورد و نار و ترنج و بهیزدوده یکی جام شاهنشهیمرا گفت برخیز و دل شاددارروان را ز درد و غم آزاد دارنگر تا که دل را نداری تباهز اندیشه و داد فریاد خواهجهان چون گذاری همی بگذردخردمند مردم چرا غم خوردگهی می گسارید و گه چنگ ساختتو گفتی که هاروت نیرنگ ساختدلم بر همه کام پیروز کردکه بر من شب تیره نوروز کردبدان سرو بن گفتم ای ماهروییکی داستان امشبم بازگویکه دل گیرد از مهر او فر و مهربدو اندرون خیره ماند سپهرمرا مهربان یار بشنو چه گفتازان پس که با کام گشتیم جفتبپیمای می تا یکی داستانبگویَمْت از گفتهٔ باستانپر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگهمان از در مرد فرهنگ و سنگبگفتم بیار ای بت خوب چهربخوان داستان و بیفزای مهرز نیک و بد چرخ ناسازگارکه آرد بمردم ز هرگونه کارنگر تا نداری دل خویش تنگبتابی ازو چند جویی درنگنداند کسی راه و سامان اوینه پیدا بود درد و درمان اویپس آنگه بگفت ار ز من بشنویبشعر آری از دفتر پهلویهمت گویم و هم پذیرم سپاسکنون بشنو ای جفت نیکیشناس...more1h 23minPlay
December 23, 2022یکصدو یکمین نشست شاهنامه خوانی ویژه برنامهکنون ای خردمند وصف خردبدین جایگه گفتن اندر خوردکنون تا چه داری بیار از خردکه گوش نیوشنده ز او بر خوردخرد بهتر از هر چه ایزد بدادستایش خرد را به از راه دادخرد رهنمای و خرد دلگشایخرد دست گیرد به هر دو سرایاز او شادمانی و ز اویت غمی استو ز اویت فزونی و ز اویت کمی استخرد تیره و مرد روشن رواننباشد همی شادمان یک زمانچه گفت آن خردمند مرد خردکه دانا ز گفتار او بر خوردکسی کو خرد را ندارد ز پیشدلش گردد از کردهٔ خویش ریشهشیوار دیوانه خواند وراهمان خویش بیگانه داند ورااز اویی به هر دو سرای ارجمندگسسته خرد پای دارد به بندخرد چشم جان است چون بنگریتو بیچشم شادان جهان نسپرینخست آفرینش خرد را شناسنگهبان جان است و آن سه پاسسه پاس تو چشم است و گوش و زبانکز این سه رسد نیک و بد بیگمانخرد را و جان را که یارد ستودو گر من ستایم که یارد شنودحکیما چو کس نیست گفتن چه سوداز این پس بگو کآفرینش چه بودتویی کردهٔ کردگار جهانببینی همی آشکار و نهانبه گفتار دانندگان راه جویبه گیتی بپوی و به هر کس بگویز هر دانشی چون سخن بشنویاز آموختن یک زمان نغنویچو دیدار یابی به شاخ سخنبدانی که دانش نیاید به بن...more1h 31minPlay
December 21, 2022یکصدمین نشست شاهنامه خوانی ویژه برنامه رستم و اسفندیارشب اورمزد آمد و ماه دیز گفتن بیاسای و بردار می...more1h 58minPlay
December 19, 2022نشست شاهنامه خوانی ۹۹ -گشتاسپ ۱۷ رستم و اسفندیار۸ پایانچنین گفت با رستم اسفندیارکه اکنون سرآمد مرا روزگارتو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آیکه ما را دگرگونهتر گشت رایمگر بشنوی پند و اندرز منبدانی سر مایه و ارز منبکوشی و آن را بجای آوریبزرگی برین رهنمای آوریتهمتن به گفتار او داد گوشپیاده بیامد برش با خروشهمی ریخت از دیدگان آب گرمهمی مویه کردش به آوای نرمچو دستان خبر یافت از رزمگاهز ایوان چو باد اندر آمد به راهز خانه بیامد به دشت نبرددو دیده پر از آب و دل پر ز دردزواره فرامرز چو بیهشانبرفتند چندی ز گردنکشانخروشی برآمد ز آوردگاهکه تاریک شد روی خورشید و ماهبه رستم چنین گفت زال ای پسرترا بیش گریم به درد جگرکه ایدون شنیدم ز دانای چینز اخترشناسان ایران زمینکه هرکس که او خون اسفندیاربریزد سرآید برو روزگاربدین گیتیش شوربختی بودوگر بگذرد رنج و سختی بودچنین گفت با رستم اسفندیارکه از تو ندیدم بد روزگارزمانه چنین بود و بود آنچ بودسخن هرچ گویم بباید شنودبهانه تو بودی پدر بد زماننه رستم نه سیمرغ و تیر و کمانمرا گفت رو سیستان را بسوزنخواهم کزین پس بود نیمروزبکوشید تا لشکر و تاج و گنجبدو ماند و من بمانم به رنجکنون بهمن این نامور پور منخردمند و بیدار دستور منبمیرم پدروارش اندر پذیرهمه هرچ گویم ترا یادگیربه زابلستان در ورا شاد دارسخنهای بدگوی را یاد داربیاموزش آرایش کارزارنشستنگه بزم و دشت شکارمی و رامش و زخم چوگان و کاربزرگی و برخوردن از روزگارچنین گفت جاماسپ گم بوده نامکه هرگز به گیتی مبیناد کامکه بهمن ز من یادگاری بودسرافرازتر شهریاری بودتهمتن چو بشنید بر پای خاستببر زد به فرمان او دست راستکه تو بگذری زین سخن نگذرمسخن هرچ گفتی به جای آورمنشانمش بر نامور تخت عاجنهم بر سرش بر دلارای تاجز رستم چو بشنید گویا سخنبدو گفت نوگیر چون شد کهنچنان دان که یزدان گوای منستبرین دین به رهنمای منستکزین نیکویها که تو کردهایز شاهان پیشین که پروردهایکنون نیک نامت به بد بازگشتز من روی گیتی پرآواز گشتغم آمد روان ترا بهره زینچنین بود رای جهانآفرینچنین گفت پس با پشوتن که مننجویم همی زین جهان جز کفنچو من بگذرم زین سپنجی سرایتو لشکر بیارای و شو باز جایچو رفتی به ایران پدر را بگویکه چون کام یابی بهانه مجویزمانه سراسر به کام تو گشتهمه مرزها پر ز نام تو گشتامیدم نه این بود نزدیک توسزا این بد از جان تاریک توجهان راست کردم به شمشیر دادبه بد کس نیارست کرد از تو یادبه ایران چو دین بهی راست شدبزرگی و شاهی مرا خواست شدبه پیش سران پندها دادیمنهانی به کشتن فرستادیمکنون زین سخن یافتی کام دلبیارای و بنشین به آرام دلچو ایمن شدی مرگ را دور کنبه ایوان شاهی یکی سور کنترا تخت سختی و کوشش مراترا نام تابوت و پوشش مراچه گفت آن جهاندیده دهقان پیرکه نگریزد از مرگ پیکان تیرمشو ایمن از گنج و تاج و سپاهروانم ترا چشم دارد به راهچو آیی بهم پیش داور شویمبگوییم و گفتار او بشنویمکزو بازگردی به مادر بگویکه سیر آمد از رزم پرخاشجویکه با تیر او گبر چون باد بودگذر کرده بر کوه پولاد بودپس من تو زود آیی ای مهربانتو از من مرنج و مرنجان روانبرهنه مکن روی بر انجمنمبین نیز چهر من اندر کفنز دیدار زاری بیفزایدتکس از بخردان نیز نستایدتهمان خواهران را و جفت مراکه جویا بدندی نهفت مرابگویی بدان پرهنر بخردانکه پدرود باشید تا جاودانز تاج پدر بر سرم بد رسیددر گنج را جان من شد کلیدفرستادم اینک به نزدیک اوکه شرم آورد جان تاریک اوبگفت این و برزد یکی تیز دمکه بر من ز گشتاسپ آمد ستمهمانگه برفت از تنش جان پاکتن خسته افگنده بر تیره خاکتهمتن بنزد پشوتن رسیدهمه جامه بر تن سراسر دریدبر و جامه رستم همی پاره کردسرش پر ز خاک و دلش پر ز دردهمی گفت زار ای نبرده سوارنیا شاه جنگی پدر شهریاربه خوبی شده در جهان نام منز گشتاسپ بد شد سرانجام منچو بسیار بگریست با کشته گفتکه ای در جهان شاه بییار و جفتروان تو بادا میان بهشتبداندیش تو بدرود هرچ کشتزواره بدو گفت کای نامدارنبایست پذرفت زو زینهارز دهقان تو نشنیدی آن داستانکه یاد آرد از گفتهٔ باستانکه گر پروری بچهٔ نرهشیرشود تیزدندان و گردد دلیرچو سر برکشد زود جوید شکارنخست اندر آید به پروردگاردو پهلو برآشفته از خشم بدنخستین ازان بد به زابل رسدچو شد کشته شاهی چو اسفندیارببینند ازین پس بد روزگارز بهمن رسد بد به زابلستانبپیچند پیران کابلستاننگه کن که چون او شود تاجداربه پیش آورد کین اسفندیاربدو گفت رستم که با آسماننتابد بداندیش و نیکی گمانمن آن برگزیدم که چشم خردبدو بنگرد نام یاد آوردگر او بد کند پیچد از روزگارتو چشم بلا را به تندی مخار...more1h 12minPlay
December 13, 2022نشست شاهنامه خوانی ۹۸ -گشتاسپ ۱۶ رستم و اسفندیار ۷بدانست رستم که لابه به کارنیاید همی پیش اسفندیارکمان را به زه کرد و آن تیر گزکه پیکانش را داده بد آب رزهمی راند تیر گز اندر کمانسر خویش کرده سوی آسمانهمی گفت کای پاک دادار هورفزایندهٔ دانش و فر و زورهمی بینی این پاک جان مراتوان مرا هم روان مراکه چندین بپیچم که اسفندیارمگر سر بپیچاند از کارزارتو دانی که بیداد کوشد همیهمی جنگ و مردی فروشد همیبه بادافره این گناهم مگیرتوی آفرینندهٔ ماه و تیرچو خودکامه جنگی بدید آن درنگکه رستم همی دیر شد سوی جنگبدو گفت کای سگزی بدگماننشد سیر جانت ز تیر و کمانببینی کنون تیر گشتاسپیدل شیر و پیکان لهراسپییکی تیر بر ترگ رستم بزدچنان کز کمان سواران سزدتهمتن گز اندر کمان راند زودبران سان که سیمرغ فرموده بودبزد تیر بر چشم اسفندیارسیه شد جهان پیش آن نامدارخم آورد بالای سرو سهیازو دور شد دانش و فرهینگون شد سر شاه یزدانپرستبیفتاد چاچی کمانش ز دستگرفته بش و یال اسپ سیاهز خون لعل شد خاک آوردگاهچنین گفت رستم به اسفندیارکه آوردی آن تخم زفتی به بارتو آنی که گفتی که رویین تنمبلند آسمان بر زمین بر زنممن از شست تو هشت تیر خدنگبخوردم ننالیدم از نام و ننگبه یک تیر برگشتی از کارزاربخفتی بران بارهٔ نامدارهماکنون به خاک اندر آید سرتبسوزد دل مهربان مادرتهمانگه سر نامبردار شاهنگون اندر آمد ز پشت سپاهزمانی همی بود تا یافت هوشبر خاک بنشست و بگشاد گوشسر تیر بگرفت و بیرون کشیدهمی پر و پیکانش در خون کشیدهمانگه به بهمن رسید آگهیکه تیره شد آن فر شاهنشهیبیامد به پیش پشوتن بگفتکه پیکار ما گشت با درد جفتتن ژنده پیل اندر آمد به خاکدل ما ازین درد کردند چاکبرفتد هر دو پیاده دوانز پیش سپه تا بر پهلوانبدیدند جنگی برش پر ز خونیکی تیر پرخون به دست اندرونپشوتن بر و جامه را کرد چاکخروشان به سر بر همی کرد خاکهمی گشت بهمن به خاک اندرونبمالید رخ را بدان گرم خونپشوتن همی گفت راز جهانکه داند ز دینآوران و مهانچو اسفندیاری که از بهر دینبه مردی برآهیخت شمشیر کینجهان کرد پاک از بد بتپرستبه بد کار هرگز نیازید دستبه روز جوانی هلاک آمدشسر تاجور سوی خاک آمدشبدی را کزو هست گیتی به دردپرآزار ازو جان آزاد مردفراوان برو بگذرد روزگارکه هرگز نبیند بد کارزارجوانان گرفتندش اندر کنارهمی خون ستردند زان شهریارپشوتن بروبر همی مویه کردرخی پر ز خون و دلی پر ز دردهمی گفت زار ای یل اسفندیارجهانجوی و از تخمهٔ شهریارکه کند این چنین کوه جنگی ز جایکه افگند شیر ژیان را ز پایکه کند این پسندیده دندان پیلکه آگند با موج دریای نیلچه آمد برین تخمه از چشم بدکه بر بدکنش بیگمان بد رسدکجا شد به رزم اندرون ساز توکجا شد به بزم آن خوش آواز توکجا شد دل و هوش و آیین توتوانایی و اختر و دین توچو کردی جهان را ز بدخواه پاکنیامدت از پیل وز شیر باککنون آمدت سودمندی به کارکه در خاک بیند ترا روزگارکه نفرین برین تاج و این تخت بادبدین کوشش بیش و این بخت بادکه چو تو سواری دلیر و جوانسرافراز و دانا و روشنروانبدین سان شود کشته در کارزاربه زاری سرآید برو روزگارکه مه تاج بادا و مه تخت شاهمه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاهچنین گفت پر دانش اسفندیارکه ای مرد دانای به روزگارمکن خویشتن پیش من بر تباهچنین بود بهر من از تاج و گاهتن کشته را خاک باشد نهالتو از کشتن من بدین سان منالکجا شد فریدون و هوشنگ و جمز باد آمده باز گردد به دمهمان پاکزاده نیاکان ماگزیده سرافراز و پاکان مابرفتند و ما را سپردند جاینماند کس اندر سپنجی سرایفراوان بکوشیدم اندر جهانچه در آشکار و چه اندر نهانکه تا رای یزدان به جای آورمخرد را بدین رهنمای آورمچو از من گرفت ای سخن روشنیز بد بسته شد راه آهرمنیزمانه بیازید چنگال تیزنبد زو مرا روزگار گریزامید من آنست کاندر بهشتدلافروز من بدرود هرچ کشتبه مردی مرا پور دستان نکشتنگه کن بدین گز که دارم به مشتبدین چوب شد روزگارم به سرز سیمرغ وز رستم چارهگرفسونها و نیرنگها زال ساختکه اروند و بند جهان او شناختچو اسفندیار این سخن یاد کردبپیچید و بگریست رستم به دردچنین گفت کز دیو ناسازگارترا بهره رنج من آمد به کارچنانست کو گفت یکسر سخنز مردی به کژی نیفگند بنکه تا من به گیتی کمر بستهامبسی رزم گردنکشان جستهامسواری ندیدم چو اسفندیارزرهدار با جوشن کارزارچو بیچاره برگشتم از دست اویبدیدم کمان و بر و شست اویسوی چاره گشتم ز بیچارگیبدادم بدو سر به یکبارگیزمان ورا در کمان ساختمچو روزش سرآمد بینداختمگر او را همی روز باز آمدیمرا کار گز کی فراز آمدیازین خاک تیره بباید شدنبه پرهیز یک دم نشاید زدنهمانست کز گز بهانه منموزین تیرگی در فسانه منم...more1h 20minPlay
December 09, 2022نشست شاهنامه خوانی ۹۷ -گشتاسپ ۱۵ رستم و اسفندیار ۶چو شد روز رستم بپوشید گبرنگهبان تن کرد بر گبر ببرکمندی به فتراک زینبر ببستبران بارهٔ پیل پیکر نشستبفرمود تا شد زواره برشفراوان سخن راند از لشکرشبدو گفت رو لشکر آرای باشبر کوههٔ ریگ بر پای باشبیامد زواره سپه گرد کردبه میدان کار و به دشت نبردتهمتن همی رفت نیزه به دستچو بیرون شد از جایگاه نشستسپاهش برو خواندند آفرینکه بیتو مباد اسپ و گوپال و زینهمی رفت رستم زواره پسشکجا بود در پادشاهی کسشبیامد چنان تا لب هیرمندهمه دل پر از باد و لب پر ز پندسپه با برادر هم آنجا بماندسوی لشکر شاه ایران براندچنین گفت پس با زواره به رازکه مردیست این بدرگ دیوسازبترسم که بااو نیارم زدنندانم کزین پس چه شاید بدنتو اکنون سپه را هم ایدر بدارشوم تا چه پیش آورد روزگاراگر تند یابمش هم زان نشاننخواهم ز زابلستان سرکشانبه تنها تن خویش جویم نبردز لشکر نخواهم کسی رنجه کردکسی باشد از بخت پیروز و شادکه باشد همیشه دلش پر ز دادگذشت از لب رود و بالا گرفتهمی ماند از کار گیتی شگفتخروشید کای فرخ اسفندیارهماوردت آمد برآرای کارچو بشنید اسفندیار این سخنازان شیر پرخاشجوی کهنبخندید و گفت اینک آراستمبدانگه که از خواب برخاستمبفرمود تا جوشن و خود اویهمان ترکش و نیزهٔ جنگجویببردند و پوشید روشن برشنهاد آن کلاه کیی بر سرشبفرمود تا زین بر اسپ سیاهنهادند و بردند نزدیک شاهچو جوشن بپوشید پرخاشجویز زور و ز شادی که بود اندر اوینهاد آن بن نیزه را بر زمینز خاک سیاه اندر آمد به زینبسان پلنگی که بر پشت گورنشیند برانگیزد از گور شورسپه در شگفتی فروماندندبران نامدار آفرین خواندندهمی شد چو نزد تهمتن رسیدمر او را بران باره تنها بدیدپس از بارگی با پشوتن بگفتکه ما را نباید بدو یار و جفتچو تنهاست ما نیز تنها شویمز پستی بران تند بالا شویمبران گونه رفتند هر دو به رزمتو گفتی که اندر جهان نیست بزمچو نزدیک گشتند پیر و جواندو شیر سرافراز و دو پهلوانخروش آمد از بارهٔ هر دو مردتو گفتی بدرید دشت نبردچنین گفت رستم به آواز سختکه ای شاه شاداندل و نیکبختازین گونه مستیز و بد را مکوشسوی مردمی یاز و بازآر هوشاگر جنگ خواهی و خون ریختنبرین گونه سختی برآویختنبگو تا سوار آورم زابلیکه باشند با خنجر کابلیبرین رزمگهشان به جنگ آوریمخود ایدر زمانی درنگ آوریمبباشد به کام تو خون ریختنببینی تگاپوی و آویختنچنین پاسخ آوردش اسفندیارکه چندین چه گویی چنین نابکارز ایوان به شبگیر برخاستیازین تند بالا مرا خواستیچرا ساختی بند و مکر و فریبهمانا بدیدی به تنگی نشیبچه باید مرا جنگ زابلستانوگر جنگ ایران و کابلستانمبادا چنین هرگز آیین منسزا نیست این کار در دین منکه ایرانیان را به کشتن دهمخود اندر جهان تاج بر سر نهممنم پیشرو هرک جنگ آیدموگر پیش جنگ نهنگ آیدمترا گر همی یار باید بیارمرا یار هرگز نیاید به کارمرا یار در جنگ یزدان بودسر و کار با بخت خندان بودتوی جنگجوی و منم جنگخواهبگردیم یک با دگر بیسپاهببینیم تا اسپ اسفندیارسوی آخور آید همی بیسواروگر بارهٔ رستم جنگجویبه ایوان نهد بیخداوند روینهادند پیمان دو جنگی که کسنباشد بران جنگ فریادرسنخستین به نیزه برآویختندهمی خون ز جوشن فرو ریختندچنین تا سنانها به هم برشکستبه شمشیر بردند ناچار دستبه آوردگه گردن افراختندچپ و راست هر دو همی تاختندز نیروی اسپان و زخم سرانشکسته شد آن تیغهای گرانچو شیران جنگی برآشوفتندپر از خشم اندامها کوفتندهمان دسته بشکست گرز گرانفروماند از کار دست سرانگرفتند زان پس دوال کمردو اسپ تگاور فروبرده سرهمی زور کرد این بران آن بریننجنبید یک شیر بر پشت زینپراگنده گشتند ز آوردگاهغمی گشته اسپان و مردان تباهکف اندر دهانشان شده خون و خاکهمه گبر و برگستوان چاکچاک...more1h 29minPlay
December 06, 2022نشست شاهنامه خوانی ۹۶ -گشتاسپ ۱۴ رستم و اسفندیار ۵چنین گفت با رستم اسفندیارکه ای نیک دل مهتر نامدارمن ایدون شنیدستم از بخردانبزرگان و بیداردل موبدانازان برگذشته نیاکان توسرافراز و دیندار و پاکان توکه دستان بدگوهر دیوزادبه گیتی فزونی ندارد نژادفراوان ز سامش نهان داشتندهمی رستخیز جهان داشتندتنش تیره بد موی و رویش سپیدچو دیدش دل سام شد ناامیدبفرمود تا پیش دریا برندمگر مرغ و ماهی ورا بشکرندبیامد بگسترد سیمرغ پرندید اندرو هیچ آیین و فرببردش به جایی که بودش کنامز دستان مر او را خورش بود کاماگر چند سیمرغ ناهار بودتن زال پیش اندرش خوار بودبینداختش پس به پیش کنامبه دیدار او کس نبد شادکامهمی خورد افگنده مردار اویز جامه برهنه تن خوار اویچو افگند سیمرغ بر زال مهربرو گشت زین گونه چندی سپهرازان پس که مردار چندی چشیدبرهنه سوی سیستانش کشیدپذیرفت سامش ز بیبچگیز نادانی و دیوی و غرچگیخجسته بزرگان و شاهان مننیای من و نیکخواهان منورا برکشیدند و دادند چیزفراوان برین سال بگذشت نیزیکی سرو بد نابسوده سرشچو با شاخ شد رستم آمد برشز مردی و بالا و دیدار اویبه گردون برآمد چنین کار اویبرین گونه ناپارسایی گرفتببالید و پس پادشاهی گرفت...more1h 33minPlay
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.