Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.
November 01, 2022نشست شاهنامه خوانی ۸۶ -گشتاسپ ۴برآمد بسی روزگاری بدویکه خسرو سوی سیستان کرد رویکه آنجا کند زنده و استا رواکند موبدان را بدانجا گواجو آنجا رسید آن گرانمایه شاهپذیره شدش پهلوان سپاهشه نیمروز آنک رستمش نامسوار جهاندیده همتای سامابا پیر دستان که بودش پدرابا مهتران و گزینان دربه شادی پذیره شدندش به راهازو شادمان گشت فرخنده شاهبه زاولش بردند مهمان خویشهمه بندهوار ایستادند پیشوزو زند و کشتی بیاموختندببستند و آذر برافروختندبرآمد برین میهمانی دو سالهمی خورد گشتاسپ با پور زالبه هرجا کجا شهریاران بدندازان کار گشتاسپ آگه شدندکه او مر سو پهلوان را ببستتن پیل وارش به آهن بخستبه زاولستان شد به پیغمبریکه نفرین کند بر بت آزریبگشتند یکسر ز فرمان شاهبهم برشکستند پیمان شاهچو آگاهی آمد به بهمن که شاهببستست آن شیر را بیگناهنبرده گزینان اسفندیارازانجا برفتند تیماردارهمی داشتند از سپه دست بازپس اندر گرفتند راه درازبه پیش گو اسفندیار آمدندکیانزادگان شیروار آمدندپدر را به رامش همی داشتندبه زندانش تنها بنگذاشتندپس آگاهی آمد به سالار چینکه شاه از گمان اندرآمد به کینبرآشفت خسرو به اسفندیاربه زندان و بندش فرستاد خوارخود از بلخ زی زابلستان کشیدبیابان گذارید و سیحون بدیدبه زاول نشستست مهمان زالبرین روزگاران برآمد دو سالبه بلخ اندرونست لهراسپ شاهنماندست از ایرانیان و سپاهمگر هفتصد مرد آتش پرستهه پیش آذر برآورده دستجز ایشان به بلخ اندرون نیست کساز آهنگداران همینند بسمگر پاسبانان کاخ همایهلا زود برخیز و چندین مپایمهان را همه خواند شاه چگلابر جنگ لهراسپشان داد دلبدانید گفتا که گشتاسپ شاهسوی نیمروز او سپردست راهبه زاول نشستست با لشکرشسواری نه اندر همه کشورشکنونست هنگام کین خواستنبباید بسیچید و آراستنپسرش آن گرانمایه اسفندیاربه بند گراناندرست استوارکدامست مردی پژوهنده رازکه پیماید این ژرف راه درازنراند به راه ایچ و بیره رودز ایران هراسان و آگه رودیکی جادوی بود نامش ستوهگذارنده راه و نهفته پژوهمنم گفت آهسته و نامجویچه باید ترا هرچ باید بگویشه چینش گفتا به ایران خرامنگهبان آتش ببین تا کدامپژوهندهٔ راز پیمود راهبه بلخ گزین شد که بد گاه شاهندید اندرون شاه گشتاسپ راپرستندهای دید و لهراسپ رابشد همچنان پیش خاقان بگفتبه رخ پیش او بر زمین را برفتچو ارجاسپ آگاه شد شاد گشتاز اندوه دیرینه آزاد گشتسر آن را همه خواند و گفتا رویدسپاه پراگنده گرد آوریدبرفتند گردان لشکر همهبه کوه و بیابان و جای رمهبدو باز خواندند لشکرش راگزیده سواران کشورش را...more1h 35minPlay
October 29, 2022نشست شاهنامه خوانی ۸۵ -گشتاسپ ۳چو اسفندیار آن گو تهمتنخداوند اورنگ با سهم و تنازان کوه بشنید بانگ پدربه زاری به پیش اندر افگند سرخرامیده نیزه به چنگ اندرونز پیش پدر سر فگنده نگونیکی دیزهای بر نشسته بلندبسان یکی دیو جسته ز بندبدان لشکر دشمن اندر فتادچنان چون در افتد به گلبرگ بادهمی کشت ازیشان و سر میبریدز بیمش همی مرد هرکش بدیدچو بستور پور زریر سوارز خیمه خرامید زی اسپداریکی اسپ آسودهٔ تیزروجهنده یکی بود آگنده خوطلب کرد از اسپدار پدرنهاد از بر او یکی زین زربیاراست و برگستوران برفگندبه فتراک بر بست پیچان کمندبپوشید جوشن بدو بر نشستز پنهان خرامید نیزه به دستازین سان خرامید تا رزمگاهسوی باب کشته بپیمود راههمی تاخت آن بارهٔ تیزگردهمی آخت کینه همی کشت مرداز آزادگان هرک دیدی به راهبپرسیدی از نامدار سپاهکجا اوفتادست گفتی زریرپدر آن نبرده سوار دلیریکی مرد بد نام او اردشیرسواری گرانمایه گردی دلیربپرسید ازو راه فرزند خردسوی بابکش راه بنمود گردفگندست گفتا میان سپاهبه نزدیکی آن درفش سیاهبرو زود کانجا فتادست اویمگر باز بینیش یک بار رویپس آن شاهزاده برانگیخت بورهمی کشت گرد و همی کرد شوربدان تاختن تا بر او رسیدچو او را بدان خاک کشته بدیدبدیدش مر او را چو نزدیک شدجهان فروزانش تاریک شدبرفتش دل و هوش وز پشت زینفگند از برش خویشتن بر زمینهمی گفت کای ماه تابان منچراغ دل و دیده و جان منبران رنج و سختی بپروردیمکنون چون برفتی بکه اسپردیمترا تا سپه داد لهراسپ شاهو گشتاسپ را داد تخت و کلاههمی لشکر و کشور آراستیهمی رزم را به آرزو خواستیکنون کت به گیتی برافروخت نامشدی کشته و نارسیده به کامشوم زی برادرت فرخنده شاهفرود آی گویمش از خوب گاهکه از تو نه این بد سزاوار اویبرو کینش از دشمنان بازجویزمانی برین سان همی بود دیرپس آن باره را اندر آورد زیرهمی رفت با بانگ تا نزد شاهکه بنشسته بود از بر رزمگاهشه خسروان گفت کای جان بابچرا کردی این دیدگان پر ز آبکیان زاده گفت ای جهانگیر شاهنبینی که بابم شد اکنون تباهپس آنگاه گفت ای جهانگیر شاهبرو کینهٔ باب من بازخواهبماندست بابم بران خاک خشکسیه ریش او پروریده به مشکچواز پور بشنید شاه این سخنسیاهش ببد روز روشن ز بنجهان بر جهانجوی تاریک شدتن پیل واریش باریک شدبیارید گفتا سیاه مرانبردی قبا و کلاه مراکه امروز من از پی کین اویبرانم ازین دشمنان خون به جوییکی آتش انگیزم اندر جهانکزانجا به کیوان رسد دود آنچو گردان بدیدند کز رزمگاهازان تیره آوردگاه سپاهکه خسرو بسیچید آراستنهمی رفت خواهد به کین خواستننباشیم گفتند همداستانکه شاهنشه آن کدخدای جهانبه رزم اندر آید به کین خواستنچرا باید این لشکر آراستنگرانمایه دستور گفتش به شاهنبایدت رفتن بدان رزمگاهبه بستور ده بارهٔ برنشستمر او را سوی رزم دشمن فرستکه او آورد باز کین پدرازان کش تو باز آوری خوبتر...more1h 18minPlay
October 26, 2022نشست شاهنامه خوانی ۸۴ -گشتاسپ ۲سخن چون بسر برد شاه زمینسیه پیل را خواند و کرد آفرینسپردش بدو گفت بردارشاناز ایران به آن مرز بگذارشانفرستادگان سپهدار چینز پیش جهانجوی شاه زمینبرفتند هر دو شده خاکسارجهاندارشان رانده و کرده خواراز ایران فرخ به خلخ شدندولیکن به خلخ نه فرخ شدندچو از دور دیدند ایوان شاهزده بر سر او درفش سیاهفرود آمدند از چمنده ستورشکسته دل و چشمها گشته کورپیاده برفتند تا پیش اویسیهشان شده جامه و زرد رویبدادندش آن نامهٔ شهریارسرآهنگ مردان نیزه گزاردبیرش مران نامه را برگشادبخواندش بران شاه جادو نژادنوشته دران نامهٔ شهریارز گردان و مردان نیزه گزارپس شاه لهراسپ گشتاسپ شاهنگهبان گیتی سزاوار گاهفرسته فرستاد زی او خدایهمه مهتران پیش او بر به پایزی ارجاسپ ترک آن پلید سترگکجا پیکرش پیکر پیر گرگزده سر ز آیین و دین بهیگزینه ره کوری و ابلهیرسید آن نوشته فرومایهوارکه بنوشته بودی سوی شهریارشنیدیم و دید آن سخنها کجانبودی تو مر گفتنش را سزانه پوشیدنی و نه بنمودنینه افگندنی و نه پیسودنیچنان گفته بودی که من تا دو ماهسوی کشور خرم آرم سپاهنه دو ماه باید ز تو نی چهارکجا من بیایم چو شیر شکارتو بر خویشتن بر میفزای رنجکه ما بر گشادیم درهای رنجبیارم ز گردان هزاران هزارهمه کار دیده همه نیزهدارهمه ایرجی زاده و پهلوینه افراسیابی و نه یبغویهمه شاه چهر و همه ماه رویهمه سرو بالا همه راستگویهمه از در پادشاهی و گاههمه از در گنج و گاه و کلاهجهانشان بفرسوده با رنج و نازهمه شیرگیر و همه سرفرازهمه نیزهداران شمشیر زنهمه بارهانگیز و لشکر شکنچو دانند کم کوس بر پیل بستسم اسپ ایشان کند کوه پستازیشان دو گرد گزیده سوارزریر سپهدار و اسفندیارچو ایشان بپوشند ز آهن قبایبه خورشید و ماه اندرآرند پایچو بر گردن آرند رخشنده گرزهمی تابد از گرزشان فر و برزچو ایشان بباشند پیش سپاهترا کرد باید بدیشان نگاهبه خورشید مانند با تاج و تختهمی تابد از نیزهشان فر و بختچنینم گوانند و اسپهبدانگزین و پسندیدهٔ موبدانتو سیحون مینبار و جیحون به مشککه ما را چه جیحون چه سیحون چه خشکچنان بردوانند باره بر آبکه تاری شود چشمهٔ آفتاببه روز نبرد ار بخواهد خدایبه رزم اندر آرم سرت زیر پایچو سالار پیکند نامه بخواندفرود آمد از گاه و خیره بماندسپهبدش را گفت فردا پگاهبخوان از همه پادشاهی سپاهتگینان لشکرش ترکان چینبرفتند هر سو به توران زمینبدو باز خواندند لشکرش راسر مرزداران کشورش رابرادر بد او را دو آهرمنانیکی کهرم و دیگری اندمانبفرمودشان تا نبرده سوارگزیدند گردان لشکر هزاربدادندشان کوس و پیل و درفشبیاراسته زرد و سرخ و بنفشبدیشان ببخشید سیصد هزارگوان گزیده نبرده سواردر گنج بگشاد و روزی بدادبزد نای رویین بنه بر نهادبخواند آن زمان مر برادرش رابدو داد یک دست لشکرش راباندیدمان داد دست دگرخود اندر میان رفت با یک پسریکی ترک بد نام او گرگسارگذشته بروبر بسی روزگارسپه را بدو داد اسپهبدیتو گفتی نداند همی جز بدیچو غارتگری داد بر بیدرفشبدادش یکی پیل پیکر درفشیکی بود نامش خشاش دلیرپذیره نرفتی ورا نره شیرسپه دیدهبان کردش و پیش روکشیدش درفش و بشد پیش گودگر ترک بد نام او هوش دیوپیامش فرستاد ترکان خدیونگه دار گفتا تو پشت سپاهگر از ما کسی باز گردد به راههم آنجا که بینی مر او را بکشنگر تا بدانجا نجنبدت هشبران سان همی رفت بایین خشمپر از خون شده دل پر از آب چشمهمی کرد غارت همی سوخت کاخدرختان همی کند از بیخ و شاخدر آورد لشکر به ایران زمینهمه خیره و دل پراگنده کین...more1h 16minPlay
October 21, 2022نشست شاهنامه خوانی ۸۳ -گشتاسپچو یک چند سالان برآمد بریندرختی پدید آمد اندر زمیندر ایوان گشتاسپ بر سوی کاخدرختی گشن بود بسیار شاخهمه برگ وی پند و بارش خردکسی کو خرد پرورد کی مردخجسته پی و نام او زردهشتکه آهرمن بدکنش را بکشتبه شاه کیان گفت پیغمبرمسوی تو خرد رهنمون آورمجهان آفرین گفت بپذیر دیننگه کن برین آسمان و زمینکه بیخاک و آبش برآوردهامنگه کن بدو تاش چون کردهامنگر تا تواند چنین کرد کسمگر من که هستم جهاندار و بسگر ایدونک دانی که من کردم اینمرا خواند باید جهانآفرینز گوینده بپذیر به دین اویبیاموز ازو راه و آیین اوینگر تا چه گوید بران کار کنخرد برگزین این جهان خوار کنبیاموز آیین و دین بهیکه بیدین ناخوب باشد مهیچو بشنید ازو شاه به دین بهپذیرفت ازو راه و آیین بهنبرده برادرش فرخ زریرکجا ژنده پیل آوریدی به زیرز شاهان شه پیر گشته به بلخجهان بر دل ریش او گشته تلخشده زار و بیمار و بیهوش و توشبه نزدیک او زهر مانند نوشسران و بزرگان و هر مهترانپزشکان دانا و نامورانبر آن جادوی چارها ساختندنه سود آمد از هرچ انداختندپس این زردهشت پیمبرش گفتکزو دین ایزد نشاید نهفتکه چون دین پذیرد ز روز نخستشود رسته از درد و گردد درستشهنشاه و زین پس زریر سوارهمه دین پذیرنده از شهریارهمه سوی شاه زمین آمدندببستند کشتی به دین آمدندپدید آمد آن فره ایزدیبرفت از دل بد سگالان بدیپر از نور مینو ببد دخمههاوز آلودگی پاک شد تخمههاپس آزاده گشتاسپ برشد به گاهفرستاد هرسو به کشور سپاهپراگنده اندر جهان موبداننهاد از بر آذران گنبداننخست آذر مهربرزین نهادبه کشمر نگر تا چه آیین نهادیکی سرو آزاده بود از بهشتبه پیش در آذر آن را بکشتنبشتی بر زاد سرو سهیکه پذرفت گشتاسپ دین بهیگوا کرد مر سرو آزاد راچنین گستراند خرد داد راچو چندی برآمد برین سالیانمران سرو استبر گشتش میانچنان گشت آزاد سرو بلندکه برگرد او برنگشتی کمندچو بسیار برگشت و بسیار شاخبکرد از بر او یکی خوب کاخچهل رش به بالا و پهنا چهلنکرد از بنه اندرو آب و گلدو ایوان برآورد از زر پاکزمینش ز سیم و ز عنبرش خاکبرو بر نگارید جمشید راپرستنده مر ماه و خورشید رافریدونش را نیز با گاوساربفرمود کردن برانجا نگارهمه مهتران را بر آنجا نگاشتنگر تا چنان کامگاری که داشتچو نیکو شد آن نامور کاخ زربه دیوارها بر نشانده گهربه گردش یکی باره کرد آهنیننشست اندرو کرد شاه زمینفرستاد هرسو به کشور پیامکه چون سرو کشمر به گیتی کدامز مینو فرستاد زی من خدایمرا گفت زینجا به مینو گرایکنون هرک این پند من بشنویدپیاده سوی سرو کشمر رویدبگیرید پند ار دهد زردهشتبه سوی بت چین بدارید پشتبه برز و فر شاه ایرانیانببندید کشتی همه بر میاندر آیین پیشینیان منگریدبرین سایهٔ سروبن بگذریدسوی گنبد آذر آرید رویبه فرمان پیغمبر راستگویپراگنده فرمانش اندر جهانسوی نامداران و سوی مهانهمه نامداران به فرمان اویسوی سرو کشمر نهادند رویپرستشکده گشت زان سان که پشتببست اندرو دیو را زردهشتبهشتیش خوان ار ندانی همیچرا سرو کشمرش خوانی همیچراکش نخوانی نهال بهشتکه شاه کیانش به کشمر بکشت...more1h 41minPlay
October 18, 2022نشست شاهنامه خوانی ۸۲ -لهراسپ ۴چنین است گیهان ناپایداربرو تخم بد تا توانی مکارهمی خواهم از دادگر یک خدایکه چندان بمانم به گیتی به جایکه این نامهٔ شهریاران پیشبپویندم از خوب گفتار خویشازان پس تن جانور خاک راستسخن گوی جان معدن پاک راست...more1h 14minPlay
October 15, 2022نشست شاهنامه خوانی ۸۱ -لهراسپ ۳بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواستبیاورد چون کارها گشت راستز دریا به زین اندر آورد پایبرفتند یارانش با او ز جایچو هیشوی کوه سقیلا بدیدبه انگشت بنمود و خود را کشیدخود و اهرن از جای گشتند بازچو خورشید برزد سنان از فرازجهانجوی بر پیش آن کوه بودکه آرام آن مار نستوه بودچو آن اژدهابرز او را بدیدبه دم سوی خویشش همی درکشیدچو از پیش زین اندر آویخت ترگبرو تیر بارید همچون تگرگچو تنگ اندر آمد بران اژدهاهمی جست مرد جوان زو رهاسبک خنجر اندر دهانش نهادز دادار نیکی دهش کرد یادبزد تیز دندان بدان خنجرشهمه تیغها شد به کام اندرشبه زهر و به خون کوه یکسر بشستهمی ریخت زو زهر تا گشت سستبه شمشیر برد آن زمان دست شیربزد بر سر اژدهای دلیرهمی ریخت مغزش بران سنگ سختز باره درآمد گو نیکبختبکند از دهانش دو دندان نخستپس آنگه بیامد سر و تن بشستخروشان بغلتید بر خاک بربه پیش خداوند پیروزگرکجا داد آن دستگاه بزرگبران گرگ و آن اژدهای سترگهمی گفت لهراسپ و فرخ زریرشدند از تن و جان گشتاسپ سیربه روشن روان و دل و زور و تابهمانا نبینند ما را به خواببجز رنج و سختی نبینم ز دهرپراگنده بر جای تریاک زهرمگر زندگانی دهد کردگارکه بینم یکی روی آن شهریاردگر چهر فرخ برادر زریربگویم که گشتم من از تاج سیربگویم که بر من چه آمد ز بختهمی تخت جستم که گم گشت تختپر از آب رخ بارگی برنشستهمان خنجر آب داده به دستچو نزدیک هیشوی و اهرن رسیدهمه یاد کرد آن شگفتی که دیدبه اهرن چنین گفت کان اژدهابدین خنجر تیز شد بیبهاشما از دم اژدهای بزرگپر از بیم گشتید از کار گرگمرا کارزار دلاور سرانسرافراز با گرزهای گرانبسی تیز آید ز جنگ نهنگکه از ژرف برآید به جنگچنین اژدها من بسی دیدهامکه از رزم او سر نپیچیدهامشنیدند هیشوی و اهرن سخنازان نو به گفتار دانش کهنچو آواز او آن دو گردنفرازشنیدند و بردند پیشش نمازبه گشتاسپ گفتند کی نره شیرکه چون تو نزاید ز مادر دلیربیاورد اهرن بسی خواستهگرانمایه اسپان آراستهیکی تیغ برداشت و یک باره جنگکمانی و سه چوبه تیر خدنگبه هیشوی داد آن دگر هرچ بودز دینار وز جامهٔ نابسودچنین گفت گشتاسپ با سرکشانکزین کس نباید که دارد نشاننه از من که نر اژدها دیدهامگر آواز آن گرگ بشنیدهاموزان جایگه شاد و خرم برفتبه سوی کتایون خرامید تفتبشد اهرن و گاو گردون ببردتن اژدها کهتران را سپردکه این را به درگاه قیصر بریدبه پیش بزرگان لشگر بریدخود از پیش گاوان و گردون برفتبه نزدیک قیصر خرامید تفتبه روم اندرون آگهی یافتندجهاندیدگان پیش بشتافتندچو گاو اندر آمد به هامون ز کوهخروشی بد اندر میان گروهازان زخم و آن اژدهای دژمکزان بود بر گاو گردون ستمهمی آمد از چرخ بانگ چکاوتو گفتی ندارد تن گاو تاوهرانکس که آن زخم شمشیر دیدخروشیدن گاو گردون شنیدهمی گفت کاین خنجر اهرنستوگر زخم شیراوژن آهرمنستهمانگاه قیصر ز ایوان براندبزرگان و فرزانگان را بخواندبران اژدها بر یکی جشن کردز شبگیر تا شد جهان لاژوردچو خورشید بنهاد بر چرخ تاجبه کردار زر آب شد روی عاجفرستاده قیصر سقف را بخواندبپرسید و بر تخت زرین نشاندز بطریق وز جاثلیقان شهرهرانکس کش از مردمی بود بهربه پیش سکوبا شدند انجمنجهاندیده با قیصر و رای زنبه اهرن سپردند پس دخترشبه دستوری مهربان مادرشز ایوان چو مردم پراکنده شددل نامور زان سخن زنده شدچنین گفت کامروز روز منستبلند آسمان دلفروز منستکه کس چون دو داماد من در جهاننبینند بیش از کهان و مهاننوشتند نامه به هر مهتریکجا داشتی تخت گر افسریکه نر اژدها با سرافراز گرگتبه شد به دست دو مرد سترگیکی منظری پیش ایوان خویشبرآورده چون تخت رخشان خویشبه میدان شدندی دو داماد اویبیاراستندی دل شاد اویبه تیر و به چوگان و زخم سنانبهر دانشی گرد کرده عنانهمی تاختندی چپ و دست راستکه گفتی سواری بدیشان سزاستچنین تا برآمد برین روزگاربیامد کتایون آموزگاربه گشتاسپ گفت ای نشسته دژمچه داری ز اندیشه دل را به غمبه روم از بزرگان دو مهتر بدندکه با تاج و با گنج و افسر بدندیکی آنک نر اژدها را بکشتفراوان بلا دید و ننمود پشتدگر آنک بر گرگ بدرید پوستهمه روم یکسر پرآواز اوستبه میدان قیصر به ننگ و نبردهمی به آسمان اندر آرند گردنظاره شو انجا که قیصر بودمگر بر دلت رنج کمتر بودبدو گفت گشتاسپ کای خوب چهرز قیصر مرا کی بود داد و مهرترا با من از شهر بیرون کندچو بیند مرا مردمی چون کندولیکن ترا گر چنین است راینپیچم ز رای تو ای رهنمایبیامد به میدان قیصر رسیدهمی بود تا زخم چوگان بدیدازیشان یکی گوی و چوگان بخواستمیان سواران برافگند راستبرانگیخت آن بارگی را ز جاییلان را همه کند شد دست و پایبه میدان کسی نیز گویی ندیدشد از زخم او در جهان ناپدیدسواران کجا گوی او یافتندبه چوگان زدن نیز نشتافتندشدند آن زمان رومیان زردرویهمه پاک با غلغل و گفت و گویکمان برگرفتند و تیر خدنگبرفتند چندی سواران جنگچو آن دید گشتاسپ برخاست و گفتکه اکنون هنرها نشاید نهفتبیفگند چوگان کمان برگرفتزه و توز ازو دست بر سر گرفتنگه کرد قیصر بران سرفرازبدان چنگ و یال و رکیب درازبپرسید و گفت این سوار از کجاستکه چندین بپیچد چپ و دست راستسرافراز گردان بسی دیدهامسواری بدین گونه نشنیدهامبخوانید تا زو بپرسم که کیستفرشتست گر همچو ما آدمیستبخواندند گشتاسپ را پیش اویبپیچید جان بداندیش اویبه گشتاسپ گفت ای نبرده سوارسر سرکشان افسر کارزارچه نامی بمن گوی شهر و نژادورا زین سخن هیچ پاسخ ندادچنین گفت کان خوار بیگانه مردکه از شهرقیصر ورا دور کردچو داماد گشتم ز شهرم براندکس از دفترش نام من بر نخواندز قیصر ستم بر کتایون رسیدکه مردی غریب از میان برگزیدنرفت اندرین جز به آیین شهرازان راستی خواری آمدش بهربه بیشه درون آن زیانکار گرگبه کوه بزرگ اژدهای سترگسرانشان به زخم من آمد به پایبران کار هیشوی بد رهنمایکه دندانهاشان بخان منستهمان زخم خنجر نشان منستز هیشوی قیصر بپرسد سخننوست این نگشتست باری کهنچو هیشوی شد پیش دندان ببردگذشته سخنها برو بر شمردبه پوزش بیاراست قیصر زبانبدو گفت بیداد رفت ای جوانکنون آن گرامی کتایون کجاستمرا گر ستمگاره خواند رواستز میرین و اهرن برآشفت و گفتکه هرگز نماند سخن در نهفتهمانگه نشست از بر بادپایبه پوزش بیامد بر پاک رایبسی آفرین کرد فرزند رامران پاک دامن خردمند رابدو گفت قیصر که ای ماهرویگزیدی تو اندر خور خویش شویهمه دوده را سر برافراختیبرین نیکبختی که تو ساختیبه پرسش بدو گفت ز انباز خویشمگر بر تو پیدا کند راز خویشکه آرام و شهر و نژادش کجاستبگوید مگر مر ترا گفت راستچنین داد پاسخ که پرسیدمشنه بر دامن راستی دیدمشنگوید همی پیش من راز خویشنهان دارد از هرکس آواز خویشگمانم که هست از نژاد بزرگکه پرخاش جویست و گرد و سترگز هرچش بپرسم نگوید تمامفرخزاد گوید که هستم به ناموزان جایگه سوی ایوان گذشتسپهر اندرین نیز چندی بگشتچو گشتاسپ برخاست از بامدادسر پرخرد سوی قیصر نهادچو قیصر ورا دید خامش بماندبران نامور پیشگاهش نشاندکمر خواست از گنج و انگشترییکی نامور افسری مهتریببوسید و پس بر سر او نهادز کار گذشته بسی کرد یادچنین گفت با هرک بد یادگیرکه بیدار باشید برنا و پیرفرخزاد را جمله فرمان بریدز گفتار و کردار او مگذریدازان آگهی شد به هر کشوریبه هر پادشاهی و هر مهتری...more1h 15minPlay
October 11, 2022نشست شاهنامه خوانی ۸۰ -لهراسپ ۲چو بشنید قیصر بر آن برنهادکه دخت گرامی به گشتاسپ دادبدو گفت با او برو همچنیننیابی ز من گنج و تاج و نگینچو گشتاسپ آن دید خیره بماندجهانآفرین را فراوان بخواندچنین گفت با دختر سرفرازکه ای پروریده بنام و بنازز چندین سر و افسر نامدارچرا کرد رایت مرا خواستارغریبی همی برگزینی که گنجنیابی و با او بمانی به رنجازین سرفرازان همالی بجویکه باشد به نزد پدرت آبرویکتایون بدو گفت کای بدگمانمشو تیز با گردش آسمانچو من با تو خرسند باشم به بختتو افسر چرا جویی و تاج و تختبرفتند ز ایوان قیصر به دردکتایون و گشتاسپ با باد سردچنین گفت با شوی و زن کدخدایکه خرسند باشید و فرخندهرایسرایی به پردخت مهتر بدهخورشها و گستردنی هرچ بهچو آن دید گشتاسپ کرد آفرینبران نامور مهتر پاکدینکتایون بیاندازه پیرایه داشتز یاقوت و هر گوهری مایه داشتیکی گوهری از میان برگزیدکه چشم خردمند زان سان ندیدببردند نزدیک گوهرشناسپذیرفت ز اندازه بیرون سپاسبها داد یاقوت را ششهزارز دینار و گنج از در شهریارخریدند چیزی که بایسته بودبدان روز بد نیز شایسته بودازان سان که آمد همی زیستندگهی شادمان گاه بگریستندهمه کار گشتاسپ نخچیر بودهمه ساله با ترکش و تیر بودچنان بد که روزی ز نخچیرگاهمر او را به هیشوی بر بود راهز هرگونهای چند نخچیر داشتهمی رفت و ترکش پر از تیر داشتهمه هرچ بود از بزرگان و خردهم از راه نزدیک هیشوی بردچو هیشو بدیدش بیامد دوانپذیره شدش شاد و روشنروانبه زیرش بگسترد گستردنیبیاورد چیزی که بد خوردنیبرآسود گشتاسپ و چیزی بخوردبیامد به نزد کتایون چو گردچو گشتاسپ هیشوی را دوست کردبه دانش ورا چون تن و پوست کردچو رفتی به نخچیر آهو ز شهربه ره بر به هیشوی دادی دو بهردگر بهرهٔ مهتر ده بدیهرانکس کزان روستا مه بدیچنان شد که گشتاسپ با کدخداییکی شد به خورد و به آرام و رای...more1h 11minPlay
October 07, 2022نشست شاهنامه خوانی ۷۹ -لهراسپچو لهراسپ بنشست بر تخت دادبه شاهنشهی تاج بر سر نهادجهان آفرین را ستایش گرفتنیایش ورا در فزایش گرفتچنین گفت کز داور داد و پاکپر امید باشید و با ترس و باکنگارندهٔ چرخ گردنده اوستفرایندهٔ فره بنده اوستچو دریا و کوه و زمین آفریدبلند آسمان از برش برکشیدیکی تیز گردان و دیگر بجایبه جنبش ندادش نگارنده پایچو موی از بر گوی و ما در میانبه رنج تن و آز و سود و زیانتو شادان دل و مرگ چنگال تیزنشسته چو شیر ژیان پرستیزز آز و فزونی به یکسو شویمبه نادانی خویش خستو شویمازین تاج شاهی و تخت بلندنجوییم جز داد و آرام و پندمگر بهرهمان زین سرای سپنجنیاید همی کین و نفرین و رنجمن از پند کیخسرو افزون کنمز دل کینه و آز بیرون کنمبسازید و از داد باشید شادتن آسان و از کین مگیرید یادمهان جهان آفرین خواندندورا شهریار زمین خواندندگرانمایه لهراسپ آرام یافتخرد مایه و کام پدرام یافتاز آن پس فرستاد کسها به رومبه هند و به چین و به آباد بومز هر مرز هرکس که دانا بدندبه پیمانش اندر توانا بدندز هر کشوری بر گرفتند راهبرفتند پویان به نزدیک شاهز دانش چشیدند هر شور و تلخببودند با کام چندی به بلخیکی شارسانی برآورد شاهپر از برزن و کوی و بازارگاهبه هر برزنی جشنگاهی سدههمهگرد بر گردش آتشکدهیکی آذری ساخت برزین به نامکه با فرخی بود و با برز و کام...more1h 28minPlay
October 04, 2022شست شاهنامه خوانی ۷۸ -پایان کیخسروبه ایرانیان گفت پیروز شاهکه بدرود باد این دل افروز گاهچو من بگذرم ز این فرومایه خاکشما را بخواهم ز یزدان پاکبه پدرود کردن رخ هر کسیببوسید با آب مژگان بسییلان را همه پاک در بر گرفتبه زاری خروشیدن اندر گرفتهمی گفت کاجی من این انجمنتوانستمی برد با خویشتنخروشی برآمد ز ایران سپاهکه خورشید بر چرخ گم کرد راهپس پردهها کودک خرد و زنبه کوی و به بازار شد انجمنخروشیدن ناله و آه خاستبه هر برزنی ماتم شاه خاستبه ایرانیان آن زمان گفت شاهکه فردا شما را همین است راههر آن کس که دارید نام و نژادبه دادار خورشید باشید شادمن اکنون روان را همی پرورمکه بر نیک نامی مگر بگذرمنبستم دل اندر سپنجی سرایبدان تا سروش آمدم رهنمایبگفت این و از پایگه اسب خواستز لشکرگه آواز فریاد خاستبیامد به ایوان شاهی دژمبه آزاد سرو اندر آورده خمکنیزک بدش چار چون آفتابندیدی کسی چهر ایشان به خوابز پرده بتان را بر خویش خواندهمه راز دل پیش ایشان براندکه رفتیم اینک ز جای سپنجشما دل مدارید با درد و رنجنبینید جاوید ز این پس مراکز این خاک بیدادگر بس مراسوی داور پاک خواهم شدننبینم همی راه بازآمدنبشد هوش زان چار خورشید چهرخروشان شدند از غم و درد و مهرشخودند روی و بکندند مویگسستند پیرایه و رنگ و بویاز آن پس هر آن کس که آمد به هوشچنین گفت با ناله و با خروشکه ما را ببر ز این سرای سپنجرها کن تو ما را از این درد و رنجبدیشان چنین گفت پر مایه شاهکز این پس شما را همین است راهکجا خواهران جهاندار جمکجا تاجداران با باد و دمکجا مادرم دخت افراسیابکه بگذشت زآن سان بدریای آبکجا دختر تور ماه آفریدکه چون او کس اندر زمانه ندیدهمه خاک دارند بالین و خشتندانم به دوزخ درند ار بهشتمجویید از این رفتن آزار منکه آسان شود راه دشوار من...more1h 39minPlay
September 30, 2022نشست شاهنامه خوانی ۷۷ -کیخسرو۴۵به ایرانیان گفت هنگام منفراز آمد و تازه شد کام منبخواهید چیزی که باید ز منکه آمد پراگندن انجمنهمه مهتران زار و گریان شدندز درد شهنشاه بریان شدندهمی گفت هرکس که ای شهریارکه را مانی این تاج را یادگارچو بشنید دستان خسرو پرستزمین را ببوسید و برپای جستچنین گفت کای شهریار جهانسزد کآرزوها ندارم نهانتو دانی که رستم به ایران چه کردبه رزم و به بزم و به ننگ و نبردچو کاووس کی شد به مازندرانرهی دور و فرسنگهای گرانچو دیوان ببستند کاووس راچو گودرز گردنکش و طوس راتهمتن چو بشنید تنها برفتبه مازندران روی بنهاد تفتبیابان و تاریکی و دیو و شیرهمان جادوی و اژدهای دلیربدان رنج و تیمار ببرید راهبه مازندران شد به نزدیک شاهبدرید پهلوی دیو سپیدجگرگاه پولاد غندی و بیدسر سنجه را ناگه از تن بکندخروشش برآمد به ابر بلندچو سهراب فرزند کاندر جهانکسی را نبود از کهان و مهانبکشت از پی کین کاووس شاهز دردش بگرید همی سال و ماهوز آن پس کجا رزم کاموس کردبه مردی به ابر اندر آورد گردز کردار او چند رانم سخنکه هم داستانها نیاید به بناگر شاه سیر آمد از تاج و گاهچه ماند بدین شیردل نیکخواهچنین داد پاسخ که کردار اویبه نزدیک ما رنج و تیمار اویکه داند مگر کردگار سپهرنمایندهٔ کام و آرام و مهرسخنهای او نیست اندر نهفتنداند کس او را به آفاق جفت...more1h 19minPlay
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.