Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.
August 23, 2022نشست ۶۷ -کیخسرو۳۵ جنگ بزرگ کیخسرو ۲از آن درد بگریست افراسیابهمی کند موی و همی ریخت آبهمی گفت زار این جهانبین منسوار سرافراز رویین منجهانجوی لهاک و فرشیدوردسواران و گردان روز نبرداز این جنگ پور و برادر نماندبزرگان و سالار و لشکر نماندبنالید و بر زد یکی باد سردپس آنگه یکی سخت سوگند خوردبه یزدان که بیزارم از تخت و گاهاگر نیز بیند سر من کلاهقبا جوشن و اسب تخت منستکله خود و نیزه درخت منستاز این پس نخواهم چمید و چریدو گر خویشتن تاج را پروریدمگر کین آن نامداران خویشجهانجوی و خنجرگزاران خویشبخواهم ز کیخسرو شومزادکه تخم سیاوش به گیتی مبادخروشان همی بود ز این گفت و گویز کیخسرو آگاهی آمد بر اویکه لشکر به نزدیک جیحون رسیدهمه روی کشور سپه گستریدبدان درد و زاری سپه را بخواندز پیران فراوان سخنها براندز خون برادرش فرشیدوردز رویین و لهاک شیر نبردکنون گاه کینست و آویختنابا گیو گودرز خون ریختنهمم رنج و مهرست و هم درد و کیناز ایران و از شاه ایران زمینبزرگان ترکان افراسیابز گفتن بکردند مژگان پر آبکه ما سر به سر مر تو را بندهایمبه فرمان و رایت سرافگندهایمچو رویین و پیران ز مادر نزادچو فرشیدورد گرامی نژادز خون گر در و کوه و دریا شوددرازای ما همچو پهنا شودیکی برنگردیم ز این رزمگاهاگر یار باشد خداوند ماهدل شاه ترکان از آن تازه گشتاز آن کار بر دیگر اندازه گشتدر گنج بگشاد و روزی بداددلش پر ز کین و سرش پر ز بادگله هرچ بودش به دشت و به کوهببخشید بر لشکرش همگروهز گردان شمشیرزن سی هزارگزین کرد شاه از در کارزارسوی بلخ بامی فرستادشانبسی پند و اندرزها دادشانکه گستهم نوذر بد آنجا به پایسواران روشن دل و رهنمایگزین کرد دیگر سپه سی هزارسواران گرد از در کارزاربه جیحون فرستاد تا بگذرندبه کشتی رخ آب را بسپرندبدان تا شب تیره بی ساختنز ایران نیاید یکی تاختنفرستاد بر هر سوی لشکریبسی چارهها ساخت از هر دریچنین بود فرمان یزدان پاککه بیدادگر شاه گردد هلاکشب تیره بنشست با بخردانجهاندیده و رای زن موبدانز هرگونه با او سخن ساختندجهان را چپ و راست انداختندبر آن برنهادند یکسر که شاهز جیحون بر آن سو گذارد سپاهقراخان که او بود مهتر پسربفرمود تا رفت پیش پدرپدر بود گفتی به مردی به جایبه بالا و دیدار و فرهنگ و رایز چندان سپه نیمه او را سپردجهاندیده و نامداران گردبفرمودتا در بخارا بودبه پشت پدر کوه خارا بوددمادم فرستد سلیح و سپاهخورش را شتر نگسلاند ز راهسپه را ز بیکند بیرون کشیددمان تا لب رود جیحون کشیدسپه بود سرتاسر رودباربیاورد کشتی و زورق هزاربه یک هفته بر آب کشتی گذشتسپه بود یکسر همه کوه و دشتبه خرطوم پیلان و شیران به دمگذرهای جیحون پر از باد و دمز کشتی همه آب شد ناپدیدبیابان آموی لشکر کشیدبیامد پس لشکر افراسیاببر اندیشهٔ رزم بگذاشت آبپراگند هر سو هیونی دوانیکی مرد هشیار روشن روانببینید گفت از چپ و دست راستکه بالا و پهنای لشکر کجاستچو بازآمد از هر سوی رزمسازچنین گفت با شاه گردن فرازکه چندین سپه را بر این دشت جنگعلف باید و ساز و جای درنگز یک سو به دریای گیلان رهستچراگاه اسبان و جای نشستبدین روی جیحون و آب روانخورش آورد مرد روشن روانمیان اندرون ریگ و دشت فراخسراپرده و خیمه بر سوی کاخدلش تازهتر گشت زان آگهیبیامد به درگاه شاهنشهیسپهدار خود دیده بد روزگارنرفتی به گفتار آموزگاربیاراست قلب و جناح سپاهطلایه که دارد ز دشمن نگاههمان ساقه و جایگاه بنههمان میسره راست با میمنهبیاراست لشکرگهی شاهواربه قلب اندرون تیغ زن سی هزارنگه کرد بر قلبگه جای خویشسپهبد بد و لشکرآرای خویشبفرمود تا پیش او شد پشنگکه او داشتی چنگ و زور نهنگبه لشکر چون او نامداری نبودبه هر کار چون او سواری نبودبرانگیختی اسب و دم پلنگگرفتی بکندی ز نیروی جنگهمان نیزهٔ آهنین داشتیبه آورد بر کوه بگذاشتیپشنگست نامش پدر شیده خواندکه شیده به خورشید تابنده ماندز گردان گردنکشان صد هزاربدو داد شاه از در کارزارهمان میسره جهن را داد و گفتکه نیک اخترت باد هر جای جفتکه باشد نگهبان پشت پشنگنپیچد سر ار بارد از ابر سنگسپاهی به جنگ کهیلا سپردیکی تیزتر بود ایلای گردنبیره جهاندار فراسیابکه از پشت شیران ربودی کبابدو جنگی ز توران سواران بدندبه دل یک به یک کوه ساران بدندسوی میمنه لشکری برگزیدکه خورسید گشت از جهان ناپدیدقراخان سالار چارم پسرکمر بست و آمد به پیش پدربدو داد ترک چگل سی هزارسواران و شایستهٔ کارزارطرازی و غزی و خلخ سوارهمان سی هزار آزموده سوارکه سالارشان بود پنجم پسریکی نامور گرد پرخاشخرورا خواندندی گو گردگیرکه بر کوه بگذاشتی تیغ و تیردمور و جرنجاش با او برفتبه یاری جهن سرافراز تفتز گردان و جنگ آوران سی هزاربرفتند با خنجر کارزارجهاندیده نستوه سالارشانپشنگ دلاور نگهدارشانهمان سی هزار از یلان ترکمانبرفتند با گرز و تیر و کمانسپهبد چو اغریرث جنگجویکه با خون یکی داشتی آب جویوز آن نامور تیغ زن سی هزارگزین کرد شاه از در کارزارسپهبد چو گرسیوز پیلتنجهانجوی و سالار آن انجمنبدو داد پیلان و سالارگاهسر نامداران و پشت سپاهاز آن پس گزید از یلان ده هزارکه سیری نداند کس از کارزاربفرمود تا در میان دو صفبه آوردگه بر لب آورده کفپراگنده بر لشکر اسب افگننددل و پشت ایرانیان بشکنندسوی باختر بود پشت سپاهشب آمد به پیلان ببستند راهچنین گفت سالار گیتی فروزکه دارد سپه چشم بر نیمروز...more1h 15minPlay
August 19, 2022نشست ۶۶ -کیخسرو۳۴ جنگ بزرگ کیخسرو ۱از آن پس خروش آمد از دیدهگاهکه گرد سواران برآمد ز راهسه اسب و دو کشته بر او بسته زارهمی بینم از دور با یک سوارهمه نامداران ایران سپاهنهادند چشم از شگفتی به راهکه تا کیست از مرز توران زمینکه یارد گذشتن بر این دشت کینهم اندر زمان بیژن آمد دمانبه بازو به زه بر فگنده کمانبر اسبان چو لهاک و فرشیدوردفگنده نگونسار پر خون و گردبر اسبی دگر بر پر از درد و غمبه آغوش ترک اندرون گستهمچو بیژن به نزدیک خسرو رسیدسر تاج و تخت بلندش بدیدببوسید و بر خاک بنهاد رویبشد شاد خسرو به دیدار اویبپرسید و گفتش که ای شیر مردکجا رفته بودی ز دشت نبردز گستهم بیژن سخن یاد کردز لهاک وز گرد فرشیدوردوز آن خسته و زاری گستهمز جنگ سواران و از بیش و کمکنون آرزو گستهم را یکیستکه آن کار بر شاه دشوار نیستبه دیدار شاه آمدستش هواوز آن پس اگر میرد او را روابفرمود پس شاه آزرم جویکه بردند گستهم را پیش اویچنان نیک دل شد از او شهریارکه از گریه مژگانش آمد به بارچنان بد ز بس خستگی گستهمکه گفتی همی برنیامدش دمیکی بوی مهر شهنشاه یافتبپیچید و دیده سوی او شتافتببارید از دیدگان آب مهرسپهبد پر از آب و خون کرد چهربزرگان بر او زار و گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدنددریغ آمد او را سپهبد به مرگکه سندان کین بد سرش زیر ترگز هوشنگ و طهمورث و جمشیدیکی مهره بد خستگان را امیدرسیده به میراث نزدیک شاهبه بازوش بر داشتی سال و ماهچو مهر دلش گستهم را بخواستگشاد آن گرانمایه از دست راستابر بازوی گستهم بر ببستبمالید بر خستگیهاش دستپزشکان که از روم و ز هند و چینچه از شهر یونان و ایران زمینبه بالین گستهمشان بر نشاندز هر گونه افسون بر او بر بخواندوز آنجا بیامد به جای نمازبسی با جهان آفرین گفت رازدو هفته برآمد بر آن خسته مردسر آمد همه رنج و سختی و دردبر اسبش ببردند نزدیک شاهچو شاه اندر او کرد لختی نگاهبه ایرانیان گفت کز کردگاربود هر کسی شاد و به روزگارولیکن شگفت است این کار منبدین راستی بر شده یار منبه پیروزی اندر غم گستهمنکرد این دل شادمان را دژمبخواند آن زمان بیژن گیو رابدو داد دست گو نیو راکه تو نیکبختی و یزدان شناسمدار از تن خویش هرگز هراسهمه مهر پروردگار است و بسندانم به گیتی جز او هیچ کسکه اوی است جاوید فریادرسبه سختی نگیرد جز او دست کساگر زنده گردد تن مرده مردجهاندار گستهم را زنده کردبدآنگه بدو گفت تیمار دارچو بیژن نبیند کس از روزگارکز او رنج بر مهر بگزیدهایستایش بدین گونه بشنیدهایبه زیبد ببد شاه یک هفته نیزدرم داد و دینار و هر گونه چیزفرستاد هر سو فرستادگانبه نزد بزرگان و آزادگانچو از جنگ پیران شدی بینیازیکی رزم کیخسرو اکنون بساز...more1h 23minPlay
August 18, 2022نشست ۶۵ -کیخسرو۳۳ دوازده رخ۱۰همه شب بنالید تا روز پاکپر از درد چون مار پیچان به خاکچو گیتی ز خورشید شد روشنابیامد بدان جایگه بیژناهمی گشت بر گرد آن مرغزارکه یابد نشانی ز گم بوده یارپدید آمد از دور اسب سمندبدان مرغزار اندرون چون نوندچمان و چران چون پلنگان به کامنگون گشته زین و گسسته لگامهمه آلت زین بر او بر نگونرکیب و کمند و جنا پر ز خونچو بیژن بدید آن از او رفت هوشبرآورد چو شیر شرزه خروشهمی گفت کای مهربان نیکیارکجایی فگنده در این مرغزارکه پشتم شکستی و خستی دلمکنون جان شیرین ز تن بگسلمبشد بر پی اسب بر چشمهسارمر او را بدید اندر آن مزغزارهمه جوشن و ترگ پر خاک و خونفتاده بدان خستگی سرنگونفروجست بیژن ز شبرنگ زودگرفتش به آغوش در تنگ زودبرون کرد رومی قبا از برشبرهنه شد از ترگ خسته سرشز بس خون دویدن تنش بود زرددلش پر ز تیمار و جان پر ز دردبر آن خستگیهاش بنهاد رویهمی بود زاری کنان پیش اویهمی گفت کای نیک دل یار منتو رفتی و این بود پیکار منشتابم کنون بیش بایست کردرسیدن بر تو به جای نبردمگر بودمی گاه سختیت یارچو با اهرمن ساختی کارزارکنون کام دشمن همه راست کردبرآورد سر هرچ میخواست کردبگفت این سخن بیژن و گستهمبجنبید و بر زد یکی تیز دمبه بیژن چنین گفت کای نیک خواهمکن خویشتن پیش من در تباهمرا درد تو بتر از مرگ خویشبنه بر سر خسته بر ترگ خویشیکی چاره کن تا از این جایگاهتوانی رسانیدنم نزد شاهمرا باد چندان همی روزگارکه بینم یکی چهرهٔ شهریاراز آن پس چو مرگ آیدم باک نیستمرا خود نهالی به جز خاک نیستنمرده است هرکس که با کام خویشبمیرد بیابد سرانجام خویشو دیگر دو بد خواه با ترس و باککه بر دست من کرد یزدان هلاکمگرشان به زین بر توانی کشیدوگرنه سرانشان ز تن ها بریدسلیح و سر نامبردارشانببر تا بدانند پیکارشانکنی نزد شاه جهاندار یادکه من سر به خیره ندادم به بادبسودم به هر جای با بخت جنگگهٔ نام جستن نمردم به ننگبه بیژن نمود آنگهی هر دو تورکه بودند کشته فگنده به دوربگفت این و سستی گرفتش روانهمی بود بیژن به سر بر نوانوز آن جایگه اسب او بیدرنگبیاورد و بگشاد از باره تنگنمد زین به زیر تن خفته مردبیفگند و نالید چندی به دردهمه دامن قرطه را کرد چاکابر خستگیهاش بر بست پاکوز آن جایگه سوی بالا دوانبیامد ز غم تیره کرده روانسواران ترکان پراگنده دیدکه آمد ز راه بیابان پدیدز بالا چو برق اندر آمد به شیبدل از مردن گستهم با نهیباز آن بیم دیده سواران دو تنبه شمشیر کم کرد زان انجمنز فتراک بگشاد زان پس کمندز ترکان یکی را به گردن فگندز اسب اندر آورد و زنهار دادبدان کار با خویشتن یار دادوز آنجا بیامد به کردار گرددمان سوی لهاک و فرشیدوردبدید آن سران سپه را نگونفگنده بر آن خاک غرقه به خونبه سرشان بر اسبان جنگی به پایچراگاه سازید و جای چرایچو بیژن چنان دید کرد آفرینابر گستهم کو سرآورد کینبفرمود تا ترک زنهار خواهبه زین برکشید آن سران را ز راهببستندشان دست و پای و میانکشیدند بر پشت زین کیانوز آنجا سوی گستهم تازیانبیامد به سان پلنگ ژیانفرود آمد از اسب و او را چو بادبی آزار نرم از بر زین نهادبدان ترک فرمود تا برنشستبه آغوش او اندر آورد دستسمند نوندش همی راند نرمبر او بر همی آفرین خواند گرممگر زنده او را بر شهریارتواند رسانیدن از کارزارهمی راند بیژن پر از درد و غمروانش پر از انده گستهم...more1h 7minPlay
August 12, 2022نشست ۶۴ -کیخسرو۳۲ دوازده رخ۹پر از کینه سالار توران سپاهخروشان بیامد به آوردگاهچو گودرز کشوادگان را بدیدسخن گفت بسیار و پاسخ شنیدبدو گفت کای پر خرد پهلوانبه رنج اندرون چند پیچی روانروان سیاووش را زان چه سودکه از شهر توران برآری تو دودبدان گیتی او جای نیکان گزیدنگیری تو آرام کو آرمیددو لشکر چنین پاک با یکدگرفگنده چو پیلان ز تن دور سرسپاه دو کشور همه شد تباهگه آمد که برداری این کینهگاهجهان سر به سر پاک بیمرد گشتبر این کینه پیکار ما سرد گشتور ایدونک هستی چنین کینهداراز آن کوهپایه سپاه اندرآرتو از لشکر خویش بیرون خراممگر خود برآیدت ز این کینه کامبه تنها من و تو بر این دشت کینبگردیم و کینآوران همچنینز ما هرک او هست پیروزبخترسد خود به کام و نشیند به تختاگر من به دست تو گردم تباهنجویند کینه ز توران سپاهبه پیش تو آیند و فرمان کنندبه پیمان روان را گروگان کنندوگر تو شوی کشته بر دست منکسی را نیازارم از انجمنمرا با سپاه تو پیکار نیستبر ایشان ز من نیز تیمار نیستچو گودرز گفتار پیران شنیداز اختر همی بخت وارونه دیدنخست آفرین کرد بر کردگاردگر یاد کرد از شه نامداربه پیران چنین گفت کای نامورشنیدیم گفتار تو سر به سرز خون سیاوش به افراسیابچه سودست از داد سر برمتابکه چون گوسفندش ببرید سرپر از خون دل از درد خسته جگراز آن پس برآورد ز ایران خروشز بس کشتن و غارت و جنگ و جوشسیاوش به سوگند تو سر بدادتو دادی به خیره مر او را به باداز آن پس که نزد تو فرزند منبیامد کشیدی سر از پند منشتابیدی و جنگ را ساختیبه کردار آتش همی تاختیمرا حاجت از کردگار جهانبر این گونه بود آشکار و نهانکه روزی تو پیش من آیی بجنگکنون آمدی نیست جای درنگبه پیران سر اکنون به آوردگاهبگردیم یک با دگر بیسپاه...more1h 20minPlay
August 11, 2022نشست ۶۳ -کیخسرو۳۱ دوازده رخ۸ششم بیژن گیو و رویین دمانبه زه برنهادند هر دو کمانچپ و راست گشتند یک با دگرنبد تیرشان از کمان کارگربه رومی عمود آنگهی پور گیوهمی گشت با گرد رویین نیوبر آوردگه بر بر او دست یافتزمین را بدرید و اندر شتافتزد از باد بر سرش رومی ستونفروریخت از ترگ او مغز و خونبه زین پلنگ اندرون جان بدادز پیران ویسه بسی کرد یادپس از پشت باره درآمد نگونهمه تن پر آهن دهن پر ز خونز اسب اندر آمد سبک بیژنامر او را به کردار آهرمناکمند اندر افگند و بر زین کشیدنبد کس که تیمار رویین کشیدبرفت از پی سود مایه به بادهنوز از جوانیش نابوده شادبر اسبش به کردار پیلی ببستگرفت آنگهی پالهنگش به دستعنان هیون تگاور بتافتوز آن جایگه سوی بالا شتافتبه چنگ اندرون شیر پیکر درفشمیان دیبه و رنگ خورده بنفشچنینست کار جهان فریبپس هر فرازی نهاده نشیبوز آن جایگه شد به جای نشانبه نزدیک آن نامور سرکشانهمی گفت پیروزگر باد شاههمیشه سر پهلوان با کلاهجهان پیش شاه جهان بنده بادهمیشه دل پهلوان باد شاد...more1h 19minPlay
August 06, 2022نشست ۶۲ -کیخسرو۳۰ دوازده رخ۷سزد گر شما بر جهانآفرینبخوانید روز و شبان آفرینکه تا این زمان هرچ رفت از نبردبه کام دل ما همی گشت گردفراوان شگفتی رسیدم به سرجهان را ندیدم مگر بر گذرز بیداد و داد آنچ آمد به شاهبد و نیک را هم بدویست راهچو ما چرخ گردان فراوان سرشتدرود آن کجا بآرزو خود بکشتنخستین که ضحاک بیدادگرز گیتی به شاهی برآورد سرجهان را چه مایه به سختی بداشتجهان آفرین زو همه درگذاشتبه داد آنک آورد پیدا ستمز باد آمد آن پادشاهی به دمچو بیداد او دادگر برنداشتیکی دادگر را بر او برگماشتبرآمد بر آن کار او چند سالبد انداخت یزدان بر آن بدسگالفریدون فرخ شه دادگرببست اندر آن پادشاهی کمرهمه بند آهرمنی برگشادبیاراست گیتی سراسر به دادچو ضحاک بدگوهر بدمنشکه کردند شاهان بدو سرزنشز افراسیاب آمد آن بد خویهمان غارت و کشتن و بدگویکه در شهر ایران بگسترد کینبگشت از ره داد و آیین و دینسیاووش را هم به فرجام کاربکشت و برآورد از ایران دماروزان پس کجا گیو ز ایران براندچه مایه به سختی به توران بماندنهالیش بد خاک و بالینش سنگخورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگهمی رفت گم بوده چون بیهشانکه یابد ز کیخسرو آنجا نشانیکایک چو نزدیک خسرو رسیدبر او آفرین کرد کو را بدیدوزان پس به ایران نهادند رویخبر شد به پیران پرخاشجویسبک با سپاه اندر آمد به راهکه هر دو کندشان به ره بر تباهبکرد آنچ بودش ز بد دسترسجهاندارشان بد نگهدار و بساز آن پس به کین سیاوش سپاهسوی کاسه رود اندر آمد به راهبه لاون که آمد سپاه گشتنشبیخون پیران و جنگ پشنکه چندان پسر پیش من کشته شددل نامداران همه گشته شدکنون با سپاهی چنین کینهجویبیامد به روی اندر آورد رویچو با ما بسنده نخواهد بدنهمی داستانها بخواهد زدنهمی چاره سازد بدان تا سپاهز توران بیاید بدین رزمگاهسران را همی خواهد اکنون به جنگیکایک بباید شدن تیز چنگکه گر ما بدین کار سستی کنیموگر نه بدین پیشدستی کنیمبهانه کند بازگردد ز جنگبپیچد سر از کینه و نام و ننگار ایدونک باشید با من یکیاز ایشان فراوان و ما اندکیاز آن نامداران برآریم گردبدانگه که سازد همی او نبرد...more1h 21minPlay
August 02, 2022نشست ۶۱ -کیخسرو۲۹ دوازده رخ۶بزرگان که آن نامهٔ دلپذیرشنیدند گفتار فرخ دبیرهش و رای پیران تنک داشتندهمه پند او را سبک داشتندبه گودرز بر آفرین خواندورا پهلوان گزین خواندندپس آن نامه را مهر کرد و بدادبه رویین پیران ویسهنژادچو از پیش گودرز برخاستندبفرمود تا خلعت آراستنداز اسبان تازی به زرین ستامچه افسر چه شمشیر زرین نیامببخشید یارانش را سیم و زرکرا در خور آمد کلاه و کمربرفت از در پهلوان با سپاهسوی لشکر خویش بگرفت راهچو رویین به نزدیک پیران رسیدبه پیش پدر شد چنانچون سزیدبه نزدیک تختش فرو برد سرجهاندیده پیران گرفتش به برچو بگزارد پیغام سالار شاهبگفت آنچ دید اندر آن رزمگاهپس آن نامه برخواند پیشش دبیررخ پهلوان سپه شد چو قیردلش گشت پردرد و جان پرنهیببدانست کآمد به تنگی نشیبشکیبایی و خامشی برگزیدبکرد آن سخن بر سپه ناپدیداز آن پس چنین گفت پیش سپاهکه گودرز را دل نیامد به راهاز آن خون هفتاد پور گزیننیارامدش یک زمان دل ز کینگر ایدونک او بر گذشته سخنبه نوی همی کینه سازد ز بنچرا من به کین برادر کمرنبندم نخارم از این کینه سرهم از خون نهصد سر نامدارکه از تن جدا شد گه کارزارکه اندر بر و بوم ترکان دگرسواری چو هومان نبندد کمرچو نستیهن آن سرو سایه فگنکه شد ناپدید از همه انجمنبباید کنون بست ما را کمرنمانم به ایرانیان بوم و بربه نیروی یزدان و شمشیر تیزبرآرم از آن انجمن رستخیز...more1h 20minPlay
August 01, 2022نشست ۶۰ -کیخسرو۲۸ دوازده رخ ۵چو از راه ایران بیامد سوارکس آمد بر خسرو نامدارپذیره فرستاد شماخ راچه مایه دلیران گستاخ رابپرسید چون دید روی هجیرکه ای پهلوانزادهٔ شیرگیردرودست باری که بس ناگهانرسیدی به نزدیک شاه جهانبفرمود تا پرده برداشتندبه اسبش ز درگاه بگذاشتندهجیر اندر آمد چو خسرو بدوینگه کرد پیشش بمالید رویبپرسید بسیار و بنشاندشهزاران هجیر آفرین خواندشز گوهر یکی تاج پیروزه شاهبه سر بر نهادش چو رخشنده ماهز گودرز وز مهتران سپاهز هر یک یکایک بپرسید شاهدرود بزرگان به خسرو بدادهمه کار لشکر بر او کرد یادبدو داد پس نامهٔ پهلوانجوان خردمند روشنرواننویسنده را پیش بنشاندندبفرمود تا نامه برخواندندچو برخواند نامه به خسرو دبیرز یاقوت رخشان دهان هجیربیاگند وز آن پس به گنجور گفتکه دینار و دیبا بیار از نهفتبیاورد بدره چو فرمان شنیدهمی ریخت تا شد سرش ناپدیدبیاورد پس جامه زرنگارچنان چون بود از در شهریارهمیدون ببردند پیش هجیرابا زین زرین ده اسب هژیربه یارانش بر خلعت افگند نیزدرم داد و دینار و هرگونه چیزاز آن پس چو از جای برخاستندنشستنگه می بیاراستندهجیر و بزرگان خسروپرستگرفتند یکسر همه می به دستنشستند یک روز و یک شب به همهمی رای زد خسرو از بیش و کمبه شبگیر خسرو سر و تن بشستبه پیش جهانداور آمد نخستبپوشید نو جامهٔ بندگیدو دیده چو ابری به بارندگیدوتایی شده پشت و بنهاد سرهمی آفرین خواند بر دادگراز او خواست پیروزی و فرهیبدو جست دیهیم و تخت مهیبه یزدان بنالید ز افراسیاببه درد از دو دیده فرو ریخت آبوز آنجا بیامد چو سرو سهینشست از بر گاه شاههنشهی...more1h 25minPlay
July 27, 2022نشست ۵۹ -کیخسرو۲۷ دوازده رخ ۴بخورد آب و برخاست بیژن به دردز دادار نیکی دهش یاد کردتن از درد لرزان چو از باد بیددل از جان شیرین شده ناامیدبه یزدان چنین گفت کای کردگارتو دانی نهان من و آشکاراگر داد بینی همی جنگ مابر این کینه جستن بر آهنگ ماز من مگسل امروز توش مرانگه دار بیدار هوش مراجگر خسته هومان بیامد چو زاغسیه گشت از درد رخ چون چراغبدان خستگی باز جنگ آمدندگرازان به سان پلنگ آمدندهمی زور کرد این بر آن آن بر اینگه این را بسودی گه آن را زمینز بیژن فزون بود هومان به زورهنر عیب گردد چو برگشت هورز هر گونه زور آزمودند و بندفراز آمد آن بند چرخ بلندبزد دست بیژن به سان پلنگز سر تا میانش بیازید چنگگرفتش به چپ گردن و راست ران*خم آورد پشت هیون گرانبرآوردش از جای و بنهاد پستسوی خنجر آورد چون باد دستفرو برد و کردش سر از تن جدافگندش به سان یکی اژدهابغلتید هومان به خاک اندرونهمه دشت شد سر به سر جوی خوننگه کرد بیژن بدان پیلتنفگنده چو سرو سهی بر چمنشگفت آمدش سخت و برگشت از اویسوی کردگار جهان کرد رویکه ای برتر از جایگاه و زمانز جان سخنگوی و روشنروانتوی تو که جز تو جهاندار نیستخرد را بدین کار پیکار نیستمرا ز این هنر سر به سر بهره نیستکه با پیل کین جستنم زهره نیستبه کین سیاوش بریدمش سربه هفتاد خون برادر پدرروانش روان ورا بنده بادبه چنگال شیران تنش کنده باد*فن "سر و ته یکی" بیژن با هومان ویسه...more1h 14minPlay
July 23, 2022نشست ۵۸ -کیخسرو۲۶ دوازده رخ ۳چو از پیش گودرز شد ناپدیددل گیو ز اندوه او بردمیدپشیمان شد از درد دل خون گریستنگر تا غم و مهر فرزند چیستیکی بآسمان برفرازید سرپر از خون دل از درد خسته جگربه دادار گفت ار جهانداورییکی سوی این خستهدل بنگرینسوزی تو از جان بیژن دلمکه ز آب مژه تا دل اندر گلمبه من بازبخشش تو ای کردگاربگردان ز جانش بد روزگاربیامد پراندیشه دل پهلوانپر از خون دل از بهر رفته جوانبه دل گفت خیره بیازردمشچرا خواسته پیش ناوردمشگر او را ز هومان بد آید به سرچه باید مرا درع و تیغ و کمربمانم پر از حسرت و درد و خشمپر از آرزو دل پر از آب چشموز آنجا دمان هم به کردار گردبه پیش پسر شد به جای نبردبدو گفت ما را چه داری به تنگهمی تیزی آری به جای درنگسیه مار چندان دمد روز جنگکه از ژرف دریا برآید نهنگدرفشیدن ماه چندان بودکه خورشید تابنده پنهان بودکنون سوی هومان شتابی همیز فرمان من سر بتابی همیچنین برگزینی همی رای خویشندانی که چون آیدت کار پیشبدو گفت بیژن که ای نیو بابدل من ز کین سیاوش متابکه هومان نه از روی وز آهن استنه پیل ژیان و نه آهرمن استیکی مرد جنگ است و من جنگجویاز او برنتابم به بخت تو روینوشته مگر بر سرم دیگرستزمانه به دست جهانداورستاگر بودنی بود دل را به غمسزد گر نداری نباشی دژم...more1h 30minPlay
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.