Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.
September 28, 2022نشست شاهنامه خوانی ۷۶ -کیخسرو۴۴غمی شد دل ایرانیان را ز شاههمه خیره گشتند و گم کرده راهچو بشنید زال این سخن بردمیدیکی باد سرد از جگر برکشیدبه ایرانیان گفت کاین رای نیستخرد را به مغز اندرش جای نیستکه تا من ببستم کمر بر میانپرستندهام پیش تخت کیانز شاهان ندیدم کسی کاین بگفتچو او گفت ما را نباید نهفتنباید بدین بود همداستانکه او هیچ راند چنین داستانمگر دیو با او همآواز گشتکه از راه یزدان سرش بازگشتفریدون و هوشنگ یزدان پرستنبردند هرگز بدین کار دستبگویم بدو من همه راستیگر آید به جان اندرون کاستیچنین یافت پاسخ ز ایرانیانکز این سان سخن کس نگفت از میانهمه با توایم آنچه گویی به شاهمبادا که او گم کند رسم و راهشنید این سخن زال برپای خاستچنین گفت کای خسرو داد و راستز پیر جهاندیده بشنو سخنچو کژ آورد رای پاسخ مکنکه گفتار تلخست با راستیببندد به تلخی در کاستینشاید که آزار گیری ز منبر این راستی پیش این انجمنبه توران زمین زادی از مادرتهمانجا بد آرام و آبشخورتز یک سو نبیرهٔ رد افراسیابکه جز جادوی را ندیدی به خوابچو کاووس دژخیم دیگر نیاپر از رنگ رخ دل پر از کیمیاز خاور ورا بود تا باختربزرگی و شاهی و تاج و کمرهمی خواست کز آسمان بگذردهمه گردش اختران بشمردبدان بر بسی پندها دادمشهمین تلخ گفتار بگشادمشبسی پند بشنید و سودی نکرداز او بازگشتم پر از داغ و دردچو بر شد نگون اندر آمد به خاکببخشود بر جانش یزدان پاکبیامد به یزدان شده ناسپاسسری پر ز گرد و دلی پرهراستو رفتی و شمشیرزن صد هزارزرهدار با گرزهٔ گاوسارچو شیر ژیان ساختی رزم رابیاراستی دشت خوارزم راز پیش سپه تیز رفتی به جنگپیاده شدی پس به جنگ پشنگگر او را بدی بر تو بر دستیاببه ایران کشیدی رد افراسیابزن و کودک خرد ایرانیانببردی به کین کس نبستی میانترا ایزد از دست او رسته کردببخشود و رای تو پیوسته کردبکشتی کسی را که ز او بد هراسبه دادار دارنده بد ناسپاسچو گفتم که هنگام آرام بودگه بخشش و پوشش و جام بودبه ایران کنون کار دشوارترفزونتر بدی دل پرآزارترکه تو برنوشتی ره ایزدیبه کژی گذشتی و راه بدیاز این بد نباشد تنت سودمندنیاید جهانآفرین را پسندگر این باشد ای شاه سامان تونگردد کسی گرد پیمان توپشیمانی آید ترا ز این سخنبراندیش و فرمان دیوان مکنوگر نیز جویی چنین کار دیوببرد ز تو فر کیهان خدیوبمانی پر از درد و دل پر گناهنخوانند از این پس ترا نیز شاهبه یزدان پناه و به یزدان گرایکه اویست بر نیک و بد رهنمایگر این پند من یک به یک نشنویبه آهرمن بدکنش بگرویبماندت درد و نماندت بختنه اورنگ شاهی نه تاج و نه تختخرد باد جان ترا رهنمایبه پاکی بماناد مغزت به جایسخنهای دستان چو آمد به بنیلان برگشادند یکسر سخنکه ما هم برآنیم کاین پیر گفتنباید در راستی را نهفت...more51minPlay
September 22, 2022نشست ۷۵ -کیخسرو۴۳ کشته شدن افراسیاببیامد جهاندار با تیغ تیزسری پر ز کینه دلی پر ستیزچنین گفت بیدولت افراسیابکه این روز را دیده بودم به خوابسپهر بلند ار فراوان کشیدهمان پردهٔ رازها بردریدبه آواز گفت ای بد کینه جویچرا کشت خواهی نیا را بگویچنین داد پاسخ که ای بدکنشسزاوار پیغاره و سرزنشز جان برادرت گویم نخستکه هرگز بلای مهان را نجستدگر نوذر آن نامور شهریارکه از تخم ایرج بد او یادگارزدی گردنش را به شمشیر تیزبرانگیختی از جهان رستخیزسه دیگر سیاوش که چون او سوارنبیند کسی از مهان یادگاربریدی سرش چون سر گوسفندهمی برگذشتی ز چرخ بلندبه کردار بد تیز بشتافتیمکافات آن بد کنون یافتیبدو گفت شاها ببود آنچه بودکنون داستانم بباید شنودبمان تا مگر مادرت را به جانببینم پس این داستانها بخوانبدو گفت گر خواستی مادرمچرا آتش افروختی بر سرمپدر بیگنه بود و من در نهانچه رفت از گزند تو اندر جهانسر شهریاری ربودی که تاجبدو زار گریان شد و تخت عاجکنون روز بادافره ایزدیستمکافات بد را ز یزدان بدیستبه شمشیر هندی بزد گردنشبه خاک اندر افگند نازک تنشز خون لعل شد ریش و موی سپیدبرادرش گشت از جهان ناامیدتهی ماند ز او گاه شاهنشهیسرآمد بر او روزگار مهیز کردار بد بر تنش بد رسیدمجو ای پسر بند بد را کلیدچو جویی بدانی که از کار بدبه فرجام بر بدکنش بد رسدسپهبد که با فر یزدان بودهمه خشم او بند و زندان بودچو خونریز گردد بماند نژندمکافات یابد ز چرخ بلندچنین گفت موبد به بهرام تیزکه خون سر بیگناهان مریزچو خواهی که تاج تو ماند به جایمبادی جز آهسته و پاکراینگه کن که خود تاج با سر چه گفتکه با مغزت ای سر خرد باد جفتبه گرسیوز آمد ز کار نیادو رخ زرد و یک دل پر از کیمیاکشیدندش از پیش دژخیم زاربه بند گران و به بد روزگارابا روزبانان مردمکشانچنانچون بود مردم بدنشانچو در پیش کیخسرو آمد به دردببارید خون بر رخ لاژوردشهنشاه ایران زبان برگشادو زآن تشت و خنجر بسی کرد یادز تور و فریدون و سلم سترگز ایرج که بد پادشاه بزرگبه دژخیم فرمود تا تیغ تیزکشید و بیامد دلی پر ستیزمیان سپهبد به دو نیم کردسپه را همه دل پر از بیم کردبه هم برفگندندشان همچو کوهز هر سو به دور ایستاده گروهز یزدان چو شاه آرزوها بیافتز دریا سوی خان آذر شتافتبسی زر بر آتش برافشاندندبه زمزم همی آفرین خواندندببودند یک روز و یک شب به پایبه پیش جهانداور رهنمایچو گنجور کیخسرو آمد زرسبببخشید گنجی بر آذرگشسببر آن موبدان خلعت افگند نیزدرم داد و دینار و بسیار چیزبه شهر اندرون هر که درویش بودوگر خوردش از کوشش خویش بودبر آن نیز گنجی پراگنده کردجهانی به داد و دهش بنده کرداز آن پس به تخت کیان برنشستدر بار بگشاد و لب را ببستنبشتند نامه به هر کشوریبه هر نامداری و هر مهتریز خاور بشد نامه تا باختربه جایی که بد مهتری با گهرکه روی زمین از بد اژدهابه شمشیر کیخسرو آمد رهابه نیروی یزدان پیروزگرنیاسود و نگشاد هرگز کمرروان سیاووش را زنده کردجهان را به داد و دهش بنده کردهمی چیز بخشید درویش راپرستنده و مردم خویش رااز آن پس چنین گفت شاه جهانکه ای نامداران فرخ مهانزن و کودک خرد بیرون بریدخورشها و رامش به هامون بریدبپردخت زان پس به رامش نهادبرفتند گردان خسرو نژادهر آن کس که بود از نژاد زرسببیامد به ایوان آذرگشسبچهل روز با شاه کاووس کیهمی بود با رامش و رود و میچو رخشنده شد بر فلک ماه نوز زر افسری بر سر شاه نوبزرگان سوی پارس کردند رویبرآسوده از رزم وز گفتگویبه هر شهر کاندر شدندی ز راهشدی انجمن مرد بر پیشگاهگشادی سر بدرهها شهریارتوانگر شدی مرد پرهیزگار...more1h 41minPlay
September 16, 2022نشست ۷۴ -کیخسرو۴۲ جنگ بزرگ۸بدان دختران رد افراسیابنگه کرد کاووس مژگان پر آبپس پردهٔ شاهشان جای کردهمانگه پرستنده بر پای کرداسیران و آن کس که بود از نوابیاراست مر هر یکی را جدایکی را نگهبان یکی را به بندببردند از پیش شاه بلنداز آن پس همه خواسته هرچه بودز دینار وز گوهر نابسودبه ارزانیان داد تا آفرینبخوانند بر شاه ایران زمیندگر بردگان مهتران را سپردبه ایوان ببرد از بزرگان و خردبیاراستند از در جهن جایخورش با پرستنده و رهنمایبه دژ بر یکی جای تاریک بودز دل دور با دخمه نزدیک بودبه گرسیوز آمد چنان جای بهرچنینست کردار گردنده دهرخنک آن کسی کو بود پادشاکفی راد دارد دلی پارسابداند که گیتی بر او بگذردنگردد به گرد در بی خردخرد چون شود از دو دیده سرشکچنان هم که دیوانه خواهد پزشکاز آن پس کز ایشان بپردخت شاهز بیگانه مردم تهی کرد گاهنویسنده آهنگ قرطاس کردسر خامه بر سان الماس کردنبشتند نامه به هر کشوریبه هر نامداری و هر مهتریکه شد ترک و چین شاه را یکسرهبه آبشخور آمد پلنگ و برهدرم داد و دینار درویش راپراگنده و مردم خویش رابه دو هفته در پیش درگاه شاهاز انبوه بخشش ندیدند راهسیم هفته بر جایگاه مهینشست اندر آرام با فرهیز بس نالهٔ نای و بانگ سرودهمی داد گل جام می را درودبه یک هفته از کاخ کاووس کیهمی موج برخاست از جام میسر ماه نو خلعت گیو ساختهمی زر و پیروزه اندر نشاختطبقهای زرین و پیروزه جامکمرهای زرین و زرین ستامپرستار با طوق و با گوشوارهمان یاره و تاج گوهر نگارهمان جامهٔ تخت و افگندنیز رنگ و ز بو وز پراگندنیفرستاد تا گیو را خواندندبر اورنگ زرینش بنشاندندببردند خلعت به نزدیک اویبمالید گیو اندر آن تخت روی...more1h 57minPlay
September 14, 2022نشست ۷۳ -کیخسرو۴۱ جنگ بزرگ ۷شهنشاه ایران سر و تن بشستیکی جایگاه پرستش بجستکز ایرانیان کس مر او را ندیدنه دام و دد آوای ایشان شنیدز شبگرد تا ماه بر چرخ ساجبه سر بر نهاد آن دلافروز تاجستایش همی کرد بر کردگاراز آن شادمان گردش روزگارفراوان بمالید بر خاک رویبه رخ بر نهاد از دو دیده دو جویوز آنجا بیامد سوی تاج و تختخرامان و شادان دل و نیکبختاز ایرانیان هرکه افگنده بوداگر کشته بودند گر زنده بوداز آن خاک آورد برداشتندتن دشمنان خوار بگذاشتندهمه رزمگه دخمهها ساختنداز آن کشتگان چون بپرداختندز چیزی که بود اندر آن رزمگاهببخشید شاه جهان بر سپاهوز آنجا بشد شاه به بهشت گنگهمه لشکر آباد با ساز جنگچو آگاهی آمد به ماچین و چینز ترکان وز شاه ایران زمینبپیچید فغفور و خاقان به دردز تخت مهی هر کسی یاد کردوز آن یاوریها پشیمان شدندپراندیشه دل سوی درمان شدندهمی گفت فغفور کافراسیاباز این پس نبیند بزرگی به خوابز لشکر فرستادن و خواستهشود کار ما بیگمان کاستهپشیمانی آمد همه بهر ماکز این کار ویران شود شهر ماز چین و ختن هدیهها ساختندبدان کار گنجی بپرداختندفرستادهای نیکدل را بخواندسخنهای شایسته چندی براندیکی مرد بد نیکدل نیک خواهفرستاد فغفور نزدیک شاهطرایف به چین اندرون آنچه بودز دینار وز گوهر نابسودبه پوزش فرستاد نزدیک شاهفرستادگان برگرفتند راهبزرگان چین بیدرنگ آمدندبه یک هفته از چین به گنگ آمدندجهاندار پیروز بنواختشانچنانچون ببایست بنشاختشانبپذرفت چیزی که آورده بودطرایف بد و بدره و پرده بودفرستاده را گفت کو را بگویکه خیره بر ما مبر آبروینباید که نزد تو افراسیاببیاید شب تیره هنگام خوابفرستاده برگشت و آمد چو بادبه فغفور یکسر پیامش بدادچو بشنید فغفور هنگام خوابفرستاد کس نزد افراسیابکه از من ز چین و ختن دور باشز بد کردن خویش رنجور باشهر آن کس که او گم کند راه خویشبد آید بداندیش را کار پیشچو بشنید افراسیاب این سخنپشیمان شد از کردههای کهنبیفگند نام مهی جان گرفتبه بیراه، راه بیابان گرفتچو با درد و با رنج و غم دید روزبیامد دمان تا به کوه اسپروزز بدخواه روز و شب اندیشه کردشب روز را دل یکی پیشه کردبیامد ز چین تا به آب زرهمیان سوده از رنج و بند گره...more1h 37minPlay
September 09, 2022نشست ۷۲ -کیخسرو۴۰ جنگ بزرگ ۶گزارش ابیات ازمهندس سجاد ثمریوزآن جایگه شهریار زمینبیامد بپیش جهانآفرینز لشکر بشد تا بجای نمازابا کردگار جهان گفت زارابر خاک چون مار پیچان ز کینهمی خواند بر کردگار آفرینهمی گفت کام و بلندی ز تستبهر سختیی یارمندی ز تستاگر داد بینی همی رای منمرگدان ازین جایگه پای مننگون کن سر جاودانرا ز تختمرادار شاداندل و نیکبختچو برداشت از پیش یزدان سرشبجوشن بپوشید روشن برشکمر بر میان بست و برجست زودبجنگ اندر آمد بکردار دودبفرمود تا سخت بر هر دریبجنگ اندر آید یکی لشکریبدان چوب و نفط آتش اندر زدندز برشان همی سنگ بر سر زدندزبانگ کمانهای چرخ و ز دودشده روی خورشید تابان کبودز عراده و منجنیق و ز گردزمین نیلگون شد هوا لاژوردخروشیدن پیل و بانگ سراندرخشیدن تیغ و گرز گرانتو گفتی برآویخت با شید ماهز باریدن تیر و گرد سیاهز نفط سیه چوبها برفروختبه فرمان یزدان چو هیزم بسوختنگون باره گفتی که برداشت پایبکردار کوه اندر آمد ز جایوزان باره چندی ز ترکان دلیرنگون اندر آمد چو باران بزیرکه آید بدام اندرون ناگهانسر آرد بران شوربختی جهانبپیروزی از لشکر شهریاربرآمد خروشیدن کارزارسوی رخنهٔ دژ نهادند رویبیامد دمان رستم کینهجویخبر شد بنزدیک افراسیابکجا بارهٔ شارستان شد خرابپس افراسیاب اندر آمد چو گردبه جهن و بگرسیوز آواز کردکه با بارهٔ دژ شما را چه کارسپه را ز شمشیر باید حصارز بهر بر و بوم و پیوند خویشهمان از پی گنج و فرزند خویشببندیم دامن یک اندر دگرنمانیم بر دشمنان بوم و برسپاهی ز ترکان گروها گروهبدان رخنه رفتند بر سان کوهبکردار شیران برآویختندخروش از دو رویه برانگیختندسواران ترکان بکردار بیدشده لرزلرزان و دل نااامیدبرستم بفرمود پس شهریارپیاده هرآنکس که بد نامدارکه پیش اندر آید بدان رخنه گاههمیدون بی نیزهور کینهخواهابا ترکش و تیغ و تیر و تبرسوار ایستاده پس نیزهورسواران جنگی نگهدارشانبدانگه که شد سخت پیکارشانسوار و پیاده بهر سو گروهبجنگ اندر آمد بکردار کوهبرخنه در آورد یکسر سپاهچو شیر ژیان رستم کینهخواهپیاده بیامد بکردار گرددرفش سیه را نگونسار کردنشان سپهدار ایران بنفشبران باره زد شیر پیکر درفشبپیروزی شاه ایران سپاهبرآمد خروشیدن از رزمگاهفراوان ز توران سپه کشته شدسر بخت تورانیان گشته شدبدانگه کجا رزمشان شد درشتدو تن رستم آورد ازیشان بمشتچو گرسیو و جهن رزم آزمایکه بد تخت توران بدیشان بپایبرادر یکی بود و فرخ پسرچنین آمد از شوربختی بسربدان شارستان اندر آمد سپاهچنان داغدل لشکری کینهخواهبتاراج و کشتن نهادند رویبرآمد خروشیدن های هویزن و کودکان بانگ برداشتندبایرانیان جای بگذاشتندچه مایه زن و کودک نارسیدکه زیر پی پیل شد ناپدیدهمه شهر توران گریزان چو بادنیامد کسی را بر و بوم یادبشد بخت گردان ترکان نگونبزاری همه دیدگان پر ز خونزن و گنج و فرزند گشته اسیرز گردون روان خسته و تن بتیربایوان برآمد پس افراسیابپر از خون دل از درد و دیده پرآببران باره بر شد که بد کاخ اویبیامد سوی شارستان کرد رویدو بهره ز جنگاوران کشته دیددگر یکسر از جنگ برگشته دیدخروش سواران و بانگ زنانهم از پشت پیلان تبیره زنانهمی پیل بر زندگان راندندهمی پشتشان بر زمین ماندندهمه شارستان دود و فریاد دیدهمان کشتن و غارت و باد دیدیکی شاد و دیگر پر از درد و رنجچنانچون بود رسم و رای سپنجچو افراسیاب آنچنان دید کارچنان هول و برگشتن کارزارنه پور و برادر نه بوم و نه برنه تاج و نه گنج و نه تخت و کمرهمی گفت با دل پر از داغ و دردکه چرخ فلک خیره با من چه کردبدیده بدیدم همان روزگارکه آمد مرا کشتن و مرگ خوارپر از درد ازان باره آمد فرودهمی داد تخت مهی را درودهمی گفت کی بینمت نیز بازایاروز شادی و آرام و نازوزان جایگه خیره شد ناپدیدتو گفتی چو مرغان همی بر پریددر ایوان که در دژ برآورده بودیکی راه زیر زمین کرده بودازان نامداران دو صد برگزیدبران راه بیراه شد ناپدیدوزآنجای راه بیابان گرفتهمه کشورش ماند اندر شگفتنشانی ندادش کس اندر جهانبدان گونه آواره شد در نهانچو کیخسرو آمد درایوان اویبپای اندر آورد کیوان اویابر تخت زرینش بنشست شاهبجستنش بر کرد هر سو سپاهفراوان بجستند جایی نشاننیامد ز سالار گردنکشانز گرسیوز و جهن پرسید شاهز کار سپهدار توران سپاهکه چون رفت و آرامگاهش کجاستنهان گشته ز ایدر پناهش کجاستز هر گونه گفتند و خسرو شنیدنیامد همی روشنایی پدیدبایرانیان گفت پیروز شاهکه دشمن چو آواره گردد ز گاهز گیتی برو نام و کام اندکیستورا مرگ با زندگانی یکیستز لشکر گزین کرد پس بخردانجهاندیده و کار بین موبدانبدیشان چنین گفت کباد بیدهمیشه بهر کار با داد بیددر گنج این ترک شوریده بختشما را سپردم بکوشید سختنباید که بر کاخ افراسیاببتابد ز چرخ بلند آفتابهم آواز پوشیدهرویان اوینخواهم که آید ز ایوان بکوینگهبان فرستاد سوی گلهکه بودند گلد دژ اندر یلهز خویشان او کس نیازرد شاهچنانچون بود در خور پیشگاهچو زان گونه دیدند کردار اویسپه شد سراسر پر از گفت و گویکه کیخسرو ایدر بدان سان شدستکه گویی سوی باب مهمان شدستهمی یاد نایدش خون پدربخیره بریده ببیداد سرهمان مادرش را که از تخت و گاهز پرده کشیدند یکسو براهشبان پروریدست وز گوسفندمزیدست شیر این شه هوشمندچرا چون پلنگان بچنگال تیزنه انگیزد از خان او رستخیزفرود آورد کاخ و ایوان اویبرانگیزد آتش ز کیوان اویز گفتار ایرانیان پس خبربکیخسرو آمد همه در بدرفرستاد کس بخردان را بخواندبسی داستان پیش ایشان براندکه هر جای تندی نباید نمودسر بیخرد را نشاید ستودهمان به که با کینه داد آوریمبکام اندرون نام یاد آوریمکه نیکیست اندر جهان یادگارنماند بکس جاودان روزگارهمین چرخ گردنده با هر کسیتواند جفا گستریدن بسی...more1h 45minPlay
September 07, 2022نشست ۷۱ -کیخسرو۳۹ جنگ بزرگ ۵گزارش ابیات از دکتر مهرداد پارسهسیم هفته کیخسرو آمد به گنگشنید آن غو نای و آوای چنگبخندید و برگشت گرد حصاربماند اندر آن گردش روزگارچنین گفت کان کو چنین باره کردنه از بهر پیکار پتیاره کردچو خون سر شاه ایران بریختبه ما بر چنین آتش کین ببیختشگفت آمدش کانچنان جای دیدسپهری دلارام بر پای دیدبه رستم چنین گفت کای پهلوانسزد گر ببینی به روشن روانکه با ما جهاندار یزدان چه کردز خوبی و پیروزی اندر نبردبدی را کجا نام بد بر بدیبه تندی و کژی و نابخردیگریزان شد از دست ما بر حصاربر این سان برآسود از روزگاربدی کو بد آن جهان را سرستبه پیری رسیده کنون بترستبدین گر ندارم ز یزدان سپاسمبادا که شب زنده باشم سه پاسکز اویست پیروزی و دستگاههم او آفرینندهٔ هور و ماهز یک سوی آن شارستان کوه بودز پیکار لشکر بی اندوه بودبه روی دگر بودش آب روانکه روشن شدی مرد را زو روانکشیدند بر دشت پرده سرایز هر سوی دژ پهلوانی به پایزمین هفت فرسنگ لشکر گرفتز لشکر زمین دست بر سر گرفتسراپرده زد رستم از دست راستز شاه جهاندار لشکر بخواستبه چپ بر فریبرز کاووس بوددلافروز با بوق و با کوس بودبرفتند و بردند پردهسرایسیم روی گودرز بگزید جایشب آمد بر آمد ز هر سو خروشتو گفتی جهان را بدرید گوشزمین را همی دل برآمد ز جایز بس نالهٔ بوق و شیپور و نایچو خورشید برداشت از چرخ زنگبدرید پیراهن مشک رنگنشست از بر اسب شبرنگ شاهبیامد بگردید گرد سپاهچنین گفت با رستم پیلتنکه این نامور مهتر انجمنچنین دارم امید کافراسیابنبیند جهان نیز هرگز به خواباگر کشته گر زنده آید به دستببیند سر تیغ یزدان پرستبرآنم که او را ز هر سو سپاهبه یاری بیاید بدین رزمگاهبترسند وز ترس یاری کنندنه از کین و از کامکاری کنندبکوشیم تا پیش از آن کو سپاهبخواند بر او بر بگیریم راههمه بارهٔ دژ فرود آوریمهمه سنگ و خاکش به رود آوریمسپه را کنون روز سختی گذشتهمان روز رزم اندر آرام گشتچو دشمن به دیوار گیرد پناهز پیکار و کینش نترسد سپاهشکسته دلست او بدین شارستانکزین پس شود بی گمان خارستانچو گفتار کاووس یاد آوریمروان را همه سوی داد آوریمکجا گفت کاین کین با دار و بردبپوشد زمانه به زنگار و گردپسر بر پسر بگذرانم به دستچنین تا شود سال بر پنج شستبه سان درختی بود تازه برگدل از کین شاهان نترسد ز مرگپدر بگذرد کین بماند به جایپسر باشد این درد را رهنمایبزرگان بر او آفرین خواندندورا خسرو پاکدین خواندندکه کین پدر بر تو آید به سرمبادی به جز شاه و پیروزگر...more1h 29minPlay
September 02, 2022نشست ۷۰ -کیخسرو۳۸ جنگ بزرگ ۵دبیر نویسنده را پیش خواندسخن هرچه بایست با او براندسر نامه کرد آفرین از نخستبدان کو زمین از بدیها بشستچنان اختر خفته بیدار کردسر جادوان را نگونسار کردتوانایی و دانش و داد از اوستبه گیتی ستم یافته شاد از اوستدگر گفت کز بخت کاووس کیبزرگ و جهاندیده و نیکپیگشاده شد آن گنگ افراسیابسر بخت او اندر آمد به خواببه یک رزمگاه از نبرده سرانسرافراز با گرزهای گرانهمانا که افگنده شد صد هزاربه گلزریون در یکی کارزاروز آن پس برآمد یکی باد سختکه برکند شاداب بیخ درختبه آب اندر افتاد چندی سپاهکه جستند بر ما یکی دستگاهبه آوردگه در چنان شد سوارکه از ما یکی را دو صد شد شکاروز آن جایگه رفت به بهشت گنگحصاری پر از مردم و جای تنگبه جنگ حصار اندرون سیهزارهمانا که شد کشته در کارزارهمان بد که بیدادگر بود مردورا دانش و بخت یاری نکردهمه روی کشور سپه گستریدشدست او کنون از جهان ناپدیداز این پس فرستم به شاه آگهیز روزی که باشد مرا فرهی...more2h 13minPlay
August 31, 2022نشست ۶۹ -کیخسرو۳۷ جنگ بزرگ ۴چو کیخسرو آن رزم ترکان بدیدکه خورشید گشت از جهان ناپدیدسوی آوه و سمکنان کرد رویکه بودند شیران پرخاشجویبفرمود تا بر سوی میسرهبتابند چون آفتاب از برهبرفتند با نامور ده هزارزرهدار با گرزهٔ گاوساربه شماخ سوری بفرمود شاهکه از نامداران ایران سپاهگزین کن ز جنگ آوران دههزارسواران گرد از در کارزارمیان دو صف تیغها بر کشیدمبینید کس را سر اندر کشیددو لشکر بر این سان بر آویختندچنان شد که گفتی برآمیختندچکاچاک برخاست از هر دو رویز پرخاش خون اندر آمد به جویچو برخاست گرد از چپ و دست راستجهاندار خفتان رومی بخواستبه یک سو کشیدند صندوق پیلجهان شد به کردار دریای نیلبجنبید با رستم از قلبگاهمنوشان خوزان لشکر پناهبرآمد خروشیدن بوق و کوسبه یک دست خسرو سپهدار طوسبیاراسته کاویانی درفشهمه پهلوانان زرینه کفشبه درد دل از جای برخاستندچپ شاه لشکر بیاراستندسوی راستش رستم کینه جویزواره برادرش بنهاد رویجهاندیده گودرز کشوادگانبزرگان بسیار و آزادگانببودند بر دست رستم به پایزرسب و منوشان فرخنده رایبرآمد ز آوردگاه گیر و دارندیدند ز آنگونه کس کارزارهمه ریگ پر خسته و کشته بودکسی را کجا روز برگشته بودز بس کشته بر دشت آوردگاههمی راندند اسب بر کشته گاهبیابان به کردار جیحون ز خونیکی بی سر و دیگری سرنگونخروش سواران و اسبان ز دشتز بانگ تبیره همی برگذشتدل کوه گفتی بدرد همیزمین با سواران بپرد همیسر بی تنان و تن بی سرانچرنگیدن گرزهای گراندرخشیدن خنجر و تیغ تیزهمی جست خورشید راه گریزبه دست منوچهر بر میمنهکهیلا که صد شیر بد یک تنهجرنجاش بر میسره شد تباهبه دست فریبرز کاووس شاهیکی باد و ابری سوی نیمروزبرآمد رخ هور گیتی فروزتو گفتی که ابری برآمد سیاهببارید خون اندر آوردگاه...more1h 17minPlay
August 26, 2022نشست ۶۸ -کیخسرو۳۶ جنگ بزرگ ۳https://commons.wikimedia.org/wiki/File:Baysonghori_Shahnameh_battle-scene.jpgچو روشن شد آن چادر لاژوردجهان شد به کردار یاقوت زردنشست از بر اسب جنگی پشنگز باد جوانی سرش پر ز جنگبه جوشن بپوشید روشن برشز آهن کلاه کیان بر سرشدرفشش یکی ترک جنگی به چنگخرامان بیامد به سان پلنگچو آمد به نزدیک ایران سپاهیکی نامداری بشد نزد شاهکه آمد سواری میان دو صفسرافراز و جوشان و تیغی به کفبخندید از او شاه و جوشن بخواستدرفش بزرگی برآورد راستیکی ترگ زرین به سر بر نهاددرفشش به رهام گودرز دادهمه لشکرش زار و گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدندخروشی بر آمد که ای شهریاربه آهن تن خویش رنجه مدارشهان را همه تخت بودی نشستکه بر کین کمر بر میان تو بستکه جز خاک تیره نشستش مبادبه هیچ آرزو کام و دستش مبادسپهدار با جوشن و گرز و خودبه لشکر فرستاد چندی درودکه یک تن مجنبید ز این رزمگاهچپ و راست و قلب و جناح سپاهنباید که جوید کسی جنگ و جوشبه رهام گودرز دارید گوشچو خورشید بر چرخ گردد بلندببینید تا بر که آید گزندشما هیچ دل را مدارید تنگچنینست آغاز و فرجام جنگگهی بر فراز و گهی در نشیبگهی شادکامی گهی با نهیب...more1h 30minPlay
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.