Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.
February 12, 2023نشست ۱۱۵ شاهنامه خوانی -پادشاهی اسکندر۷سوی باختر شد چو خاور بدیدز گیتی همی رای رفتن گزیدبرهبر یکی شارستان دید پاککه نگذشت گویی بروباد و خاکچو آواز کوس آمد از پشت پیلپذیره شدندش بزرگان دو میلجهانجوی چون دید بنواختشانبه خورشید گردن برافراختشانبپرسید کایدر چه باشد شگفتکزان برتر اندازه نتوان گرفتزبان برگشادند بر شهریاربه نالیدن از گردش روزگارکه ما را یکی کار پیش است سختبگوییم با شاه پیروزبختبدین کوه سر تا به ابر اندروندل ما پر از رنج و دردست و خونز چیز که ما را بدو تاب نیستز یاجوج و ماجوج مان خواب نیستچو آیند بهری سوی شهر ماغم و رنج باشد همه بهر ماهمه رویهاشان چو روی هیونزبانها سیه دیدهها پر ز خونسیه روی و دندانها چون گرازکه یارد شدن نزد ایشان فرازهمه تن پر از موی و موی همچو نیلبر و سینه و گوشهاشان چو پیلبخسپند یکی گوش بستر کننددگر بر تن خویش چادر کنندز هر مادهای بچه زاید هزارکم و بیش ایشان که داند شماربه گرد آمدن چون ستوران شوندتگ آرند و بر سان گوران شوندبهاران کز ابر ا ندرآید خروشهمان سبز دریا برآید به جوشچو تنین ازان موج بردارد ابرهوا برخروشد بسان هژبرفرود افگند ابر تنین چو کوهبیایند زیشان گروها گروهخورش آن بود سال تا سالشانکه آگنده گردد بر و یالشانگیاشان بود زان سپس خوردنیبیارند هر سو ز آوردنیچو سرما بود سخت لاغر شوندبه آواز بر سان کفتر شوندبهاران ببینی به کردار گرگبغرند بر سان پیل سترگاگر پادشا چارهای سازدیکزین غم دل ما بپردازدیبسی آفرین یابد از هرکسیازان پس به گیتی بماند بسیبزرگی کن و رنج ما را بسازهم از پاک یزدان نهای بینیازسکندر بماند اندر ایشان شگفتغمی گشت و اندیشهها برگرفتچنین داد پاسخ که از ماست گنجز شهر شما یارمندی و رنجبرآرم من این راه ایشان به راینبیروی نیکی دهش یک خداییکایک بگفتند کای شهریارز تو دور بادا بد روزگارز ما هرچ باید همه بندهایمپرستنده باشیم تا زندهایمبیاریم چندانک خواهی تو چیزکزین بیش کاری نداریم نیزسکندر بیامد نگه کرد کوهبیاورد زان فیلسوفان گروهبفرمود کاهنگران آوریدمس و روی و پتک گران آوریدکج و سنگ و هیزم فزون از شماربیارید چندانک آید به کاربیاندازه بردند چیزی که خواستچو شد ساخته کار و اندیشه راستز دیوارگر هم ز آهنگرانهرانکس که استاد بود اندرانز گیتی به پیش سکندر شدندبدان کار بایسته یاور شدندز هر کشوری دانشی شد گروهدو دیوار کرد از دو پهلوی کوهز بن تا سر تیغ بالای اویچو صد شاهرش کرده پهنای اویازو یک رش انگشت و آهن یکیپراگنده مس در میان اندکیهمی ریخت گوگردش اندر میانچنین باشد افسون دانا کیانهمی ریخت هر گوهری یک ردهچو از خاک تا تیغ شد آژدهبسی نفت و روغن برآمیختندهمی بر سر گوهران ریختندبه خروار انگشت بر سر زدندبفرمود تا آتش اندر زدنددم آورد و آهنگران صدهزاربه فرمان پیروزگر شهریارخروش دمنده برآمد ز کوهستاره شد از تف آتش ستوهچنین روزگاری برآمد براندم آتش و رنج آهنگرانگهرها یک اندر دگر ساختندوزان آتش تیز بگداختندز یاجوج و ماجوج گیتی برستزمین گشت جای خرام و نشستبرش پانصد بود بالای اویچو سیصد بدی نیز پهنای اویازان نامور سد اسکندریجهانی برست از بد داوریبرو مهتران خواندند آفرینکه بیتو مبادا زمان و زمینز چیزی که بود اندران جایگاهفراوان ببردند نزدیک شاهنپذرفت ازیشان و خود برگرفتجهان مانده زان کار اندر شگفت...more1h 53minPlay
February 07, 2023نشست ۱۱۴ شاهنامه خوانی -پادشاهی اسکندر۶همی چاره جست آن شب دیریازچو خورشید بنمود چینی طرازبرافراخت از کوه زرین درفشنگونسار شد پرنیانی بنفشسکندر بیامد به نزدیک شاهپرستنده برخاست از بارگاهبه رسمی که بودش فرود آوریدجهانجوی پیش سپهبد چمیدز بیگانه ایوان بپرداختندفرستاده را پیش او تاختندچو قیدافه را دید بر تخت گفتکه با رای تو مشتری باد جفتبدین مسیحا به فرمان راستبد ارنده کو بر زبانم گواستبا برای و دین و صلیب بزرگبه جان و سر شهریار سترگبه زنار و شماس و روحالقدسکزین پس مرا خاک در اندلسنبیند نه لشکر فرستم به جنگنیامیزم از هر دری نیز رنگنه با پاک فرزند تو بد کنمنه فرمان دهم نیز و نه خود کنمبه جان یاد دارم وفای ترانجویم به چیزی جفای ترابرادر بود نیکخواهت مرابه جای صلیب است گاهت مرانگه کرد قیدافه سوگند اوییگانه دل و راست پیوند اویهمه کاخ کرسی زرین نهادبه پیش اندر آرایش چین نهادبزرگان و نیکاختران را بخواندیکایک بر آن کرسی زر نشاندازان پس گرامی دو فرزند رابیاورد خویشان و پیوند راچنین گفت کاندر سرای سپنجسزد گر نباشیم چندین به رنجنباید کزین گردش روزگارمرا بهره کین آید و کارزارسکندر نخواهد شد از گنج سیروگر آسمان اندر آرد به زیرهمی رنج ما جوید از بهر گنجهمه گنج گیتی نیرزد به رنجبرآنم که با اونسازیم جنگنه بر پادشاهی کنم کار تنگیکی پاسخ پندمندش دهیمسرش برفرازیم و پندش دهیماگر جنگ جوید پس از پند منبه بیند پس از پند من بند منازان سان شوم پیش او با سپاهکه بخشایش آرد برو چرخ و ماهازین ازمایش ندارد زیانبماند مگر دوستی در میانچه گویید و این را چه پاسخ دهیدمرا اندرین رای فرخ نهیدهمه مهتران سر برافراختندهمی پاسخ پادشا ساختندبگفتند کای سرور داد و رادندارد کسی چون تو مهتر به یادنگویی مگر آنک بهتر بودخنک شهرکش چون تو مهتر بوداگر دوست گردد ترا پادشاچه خواهد جزین مردم پارسانه آسیب آید بدین گنج تونیرزد همه گنجها رنج توچو اسکندری کو بیاید ز رومبه شمشیر دریا کند روی بومهمی از درت بازگردد به چیزهمه چیز دنیی نیرزد پشیزجز از آشتی ما نبینیم روینه والا بود مردم کینهجویچو بشنید گفتار آن بخردانپسندیده و پاکدل موبداندر گنج بگشاد و تاج پدربیاورد با یاره و طوق زریکی تاج بد کاندران شهر و مرزکسی گوهرش را ندانست ارزفرستاده را گفت کین بیبهاستهرانکس که دارد جزو نارواستبه تاج مهان چون سزا دیدمشز فرزند پرمایه بگزیدمشیکی تخت بودش به هفتاد لختببستی گشایندهٔ نیکبختبه پیکر یک اندر دگر بافتهبه چاره سر شوشها تافتهسر پایها چون سر اژدهاندانست کس گوهرش را بهاازو چارصد گوهر شاهوارهمان سرخ یاقوت بد زین شماردو بودی به مثقال هر یک به سنگچو یک دانهٔ نار بودی به رنگزمرد برو چار صد پاره بودبه سبزی چو قوس قزح نابسودگشاده شتر بار بودی چهلزنی بود چون موج دریا به دلدگر چار صد تای دندان پیلچه دندان درازیش بد میل میلپلنگی که خوانی همی بربریازان چار صد پوست بد بر سریز چرم گوزن ملمع هزارهمه رنگ و بیرنگ او پر نگاردگر صد سگ و یوز نخچیر گیرکه آهو ورا پیش دیدی ز تیربیاورد زان پس دوصد گاومیشپرستندهٔ او همی راند پیشز دیبای خز چارصد تخته نیزهمان تختها کرده از چوب شیزدگر چار صد تخته از عود ترکه مهر اندرو گیرد و رنگ زرصد اسپ گرانمایه آراستهز میدان ببردند با خواستههمان تیغ هندی و رومی هزاربفرمود با جوشن کارزارهمان خود و مغفر هزار و دویستبه گنجور فرمود کاکنون مهایستهمه پاک بر بیطقون برشماربگویش که شبگیر برساز کارسپیده چو برزد ز بالا درفشچو کافور شد روی چرخ بنفشزمین تازه شد کوه چون سندروسز درگاه برخاست آوای کوسسکندر به اسپ اندر آورد پایبه دستوری بازگشتن به جایچو طینوش جنگی سپه برنشانداز ایوان به درگاه قیدافه راندبه قیدافه گفتند پدرود باشبه جان تازهٔ چرخ را پود باشبرین گونه منزل به منزل سپاههمی راند تا پیش آن رزمگاهکه لشکرگه نامور شاه بودسکندر که با بخت همراه بودسکندر بران بیشه بنهاد رختکه آب روان بود و جای درختبه طینوش گفت ایدر آرام گیرچو آسوده گردی می و جام گیرشوم هرچ گفتم به جای آورمز هر گونه پاکیزه رای آورمسکندر بیامد به پرده سرایسپاهش برفتند یک سر ز جایز شادی خروشیدن آراستندکلاه کیانی بپیراستندکه نومید بد لشکر نامجویکه دانست کش باز بینند رویسپه با زبانها پر از آفرینیکایک نهادند سر بر زمینز لشکر گزین کرد پس شهریارازان نامداران رومی هزارزرهدار با گرزهٔ گاورویبرفتند گردان پرخاشجویهمه گرد بر گرد آن بیشه مردکشیدند صف با سلیح نبردسکندر خروشید کای مرد تیزهمی جنگ رای آیدت گر گریزبلرزید طینوش بر جای خویشپشیمان شد از دانش و رای خویشبدو گفت کای شاه برترمنشستایش گزینی به از سرزنشچنان هم که با خویش من قیدروشبزرگی کن و راستی را بکوشنه این بود پیمانت با مادرمنگفتی که از راستی نگذرم؟سکندر بدو گفت کای شهریارچرا سست گشتی بدین مایه کارز من ایمنی بیم در دل مدارنیازارد از من کسی زان تبارنگردم ز پیمان قیدافه مننه نیکو بود شاه پیمانشکنپیاده شد از باره طینوش زودزمین را ببوسید و زرای نمودجهاندار بگرفت دستش به دستبدان گونه کو گفت پیمان ببستبدو گفت مندیش و رامش گزینمن از تو ندارم به دل هیچ کینچو مادرت بر تخت زرین نشستمن اندر نهادم به دست تو دستبگفتم که من دست شاه زمینبه دست تو اندر نهم همچنینهمان روز پیمان من شد تمامنه خوب آید از شاه گفتار خامسکندر منم وان زمان من بدمبه خوبی بسی داستانها زدمهمان روز قیدافه آگاه بودکه اندر کفت پنجهٔ شاه بودپرستنده را گفت قیصر که تختبیارای زیر گلفشان درختبفرمود تا خوان بیاراستندنوازندهٔ رود و می خواستندبفرمود تا خلعت خسرویز رومی و چینی و از پهلویببخشید یارانش را سیم و زرکرا در خور آمد کلاه و کمربه طیوش فرمود کایدر مهایستکه این بیشه دورست راه تو نیستبه قیدافه گوی ای هشیوار زنجهاندار و بینادل و رایزنبدارم وفای تو تا زندهامروان را به مهر تو آگندهام...more1h 25minPlay
February 05, 2023افرینش از نگاه ایرانیان باستان و کیش مزدیسنا ۱ part 1بیشتر اطلاعات درباره خدایان ایران باستان و آفرینش جهان توسط آنها را می توانیم در متن های دینی زرتشتی که شامل«اوستا»، و منابع متاخر« .بندهشن»و «دینکرد» است، بیابیم. در این برنامه با موبد هیربد گرامی گفتگویی کرده ایم که شما را به شنیدن ان دعوت می کنم....more1h 11minPlay
February 04, 2023نشست ۱۱۳شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۵بخندید قیدافه از کار اویازان مردی و تند گفتار اویبدو گفت کای خسرو شیرفشبه مردی مگردان سر خویش کشنه از فر تو کشته شد فور هندنه دارای داراب و گردان سندکه برگشت روز بزرگان دهرز اختر ترا بیشتر بود بهربه مردی تو گستاخ گشتی چنینکه مهتر شدی بر زمان و زمینهمه نیکویها ز یزدان شناسو زو دار تا زنده باشی سپاستو گویی به دانش که گیتی مراستنبینم همی گفت و گوی تو راستکجا آورد دانش تو بهاچو آیی چنین در دم اژدهابدوزی به روز جوانی کفنفرستادهای سازی از خویشتنمرا نیست آیین خون ریختننه بر خیره با مهتر آویختنچو شاهی به کاری توانا بودببخشاید از داد و دانا بودچنان دان که ریزندهٔ خون شاهجز آتش نبیند به فرجام گاهتو ایمن بباش و به شادی بروچو رفتی یکی کار برساز نوکزین پس نیابی به پیغمبریترا خاک داند که اسکندریندانم کسی را ز گردنکشانکه از چهر او من ندارم نشاننگاریده هم زین نشان بر حریرنهاده به نزد یکی یادگیربرو راند هم حکم اخترشناسکزو ایمنی باشد اندر هراسچو بخشنده شد خسرو رایزنزمانه بگوید به مرد و به زنتو تا ایدری بیطقون خوانمتبرین هم نشان دور بنشانمتبدان تا نداند کسی راز توهمان نشنود نام و آواز توفرستمت بر نیکوی باز جایتو باید که باشی خداوند رایبه پیمان که هرگز به فرزند منبه شهر من و خویش و پیوند مننباشی بداندایش گر بدسگالبه کشور نخوانی مرا جز همالسکندر شنید این سخن شاد شدز تیمار وز کشتن آزاد شدبه دادار دارنده سوگند خوردبدین مسیحا و گرد نبردکه با بوم و بارست و فرزند توبزرگان که باشند پیوند تونسازم جز از خوبی و راستینه اندیشم از کژی و کاستیچو سوگند شد خورده قیدافه گفتکه این پند بر تو نشاید نهفتچنان دان که طینوش فرزند منکم اندیشد از دانش و پند منیکی بادسارست داماد فورنباید که داند ز نزدیک و دورکه تو با سکندر ز یک پوستیگر ایدونک با او به دل دوستیکه او از پی فور کین آوردبه جنگ آسمان بر زمین آوردکنون شاد و ایمن به ایوان خرامز تیمار گیتی مبر هیچ نام...more1h 21minPlay
February 01, 2023نشست ۱۱۲شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۴چو اسکندر آمد به نزدیک فوربدید آن سپه این سپه را ز دورخروش آمد و گرد رزم او دو رویبرفتند گردان پرخاشجویبه اسپ و به نفط آتش اندر زدندهمه لشکر فور برهم زدنداز آتش برافروخت نفط سیاهبجنبید ازان کاهنین بد سپاهچو پیلان بدیدند ز آتش گریزبرفتند با لشکر از جای تیزز لشکر برآمد سراسر خروشبه زخم آوریدند پیلان به جوشچو خرطومهاشان بر آتش گرفتبماندند زان پیلبانان شگفتهمه لشکر هند گشتند بازهمان ژنده پیلان گردن فرازسکندر پس لشکر بدگمانهمی تاخت بر سان باددمانچنین تا هوا نیلگون شد به رنگسپه را نماند آن زمان جای جنگجهانجوی با رومیان همگروهفرود آمد اندر میان دو کوهطلایه فرستاد هر سو به راههمی داشت لشکر ز دشمن نگاهچو پیدا شد آن شوشهٔ تاج شیدجهان شد بسان بلور سپیدبرآمد خروش از بر گاودمدم نای سرغین و رویینه خمسپه با سپه جنگ برساختندسنانها به ابر اندر افراختندسکندر بیامد میان دو صفیکی تیغ رومی گرفته به کفسواری فرستاد نزدیک فورکه او را بخواند بگوید ز دورکه آمد سکندر به پیش سپاهبه دیدار جوید همی با تو راهسخن گوید و گفت تو بشنوداگر دادگویی بدان بگرودچو بشنید زو فور هندی برفتبه پیش سپاه آمد از قلب تفتسکندر بدو گفت کای نامداردو لشکر شکسته شد از کارزارهمی دام و دد مغز مردم خوردهمی نعل اسپ استخوان بسپرددو مردیم هر دو دلیر و جوانسخن گوی و با مغز دو پهلواندلیران لشکر همه کشتهاندوگر زنده از رزم برگشتهاندچرا بهر لشکر همه کشتن استوگر زنده از رزم برگشتن استمیان را ببندیم و جنگ آوریمچو باید که کشور به چنگ آوریمز ما هرک او گشت پیروز بختبدو ماند این لشکر و تاج و تختز رومی سخنها چو بشنید فورخریدار شد رزم او را به سورتن خویش را دید با زور شیریکی باره چون اژدهای دلیرسکندر سواری بسان قلمسلیحی سبک بادپایی دژمبدوگفت کاینست آیین و راهبگردیم یک با دگر بیسپاهدو خنجر گرفتند هر دو به کفبگشتند چندان میان دو صفسکندر چو دید آن تن پیل مستیکی کوه زیر اژدهایی به دستبه آورد ازو ماند اندر شگفتغمی شد دل از جان خود برگرفتهمی گشت با او به آوردگاهخروشی برآمد ز پشت سپاهدل فور پر درد شد زان خروشبران سو کشیدش دل و چشم و گوشسکندر چو باد اندر آمد ز گردبزد تیغ تیزی بران شیر مردببرید پی بر بر و گردنشز بالا به خاک اندر آمد تنشسر لشکر روم شد به آسمانبرفتند گردان لشکر دمانیکی کوس بودش ز چرم هژبرکه آواز او برگذشتی ز ابربرآمد دم بوق و آواس کوسزمین آهنین شد هوا آبنوسبران هم نشان هندوان رزمجویبه تنگی به روی اندر آورده رویخروش آمد از روم کای دوستانسر مایهٔ مرز هندوستانسر فور هندی به خاک اندرستتن پیلوارش به چاک اندرستشما را کنون از پی کیست جنگچنین زخم شمشیر و چندین درنگسکندر شما را چنان شد که فورازو جست باید همی رزم و سوربرفتند گردان هندوستانبه آواز گشتند همداستانتن فور دیدند پر خون و خاکبر و تنش کرده به شمشیر چاکخروشی برآمد ز لشکر به زارفرو ریختند آلت کارزارپر از درد نزدیک قیصر شدندپر از ناله و خاک بر سر شدندسکندر سلیح گوان بازدادبه خوبی ز هرگونه آواز دادچنین گفت کز هند مردی به مردشما را به غم دل نباید سپردنوزاش کنون من به افزون کنمبکوشم که غم نیز بیرون کنمببخشم شما را همه گنج اویحرامست بر لشکرم رنج اویهمه هندوان را توانگر کنمبکوشم که با تخت و افسر کنموزان جایگه شد بر تخت فوربران جشن ماتم برین جشن سورچنین است رسم سرای سپنجبخواهد که مانی بدو در به رنجبخور هرچ داری منه بازپستو رنجی چرا ماند باید به کسهمی بود بر تخت قیصر دو ماهببخشید گنجش همه بر سپاهیکی با گهر بود نامش سورگز هندوستان پهلوانی سترگسر تخت شاهی بدو داد و گفتکه دینار هرگز مکن در نهفتببخش و بخور هرچ آید فرازبدین تاج و تخت سپنجی منازکه گاهی سکندر بود گاه فورگهی درد و خشمست و گه کام و سوردرم داد و دینار لشکرش رابیاراست گردان کشورش را...more1h 22minPlay
January 28, 2023نشست ۱۱۱شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۳سکندر نهاد آینه زیر نمهمی داشت تا شد سیاه و دژمبر فیلسوفش فرستاد بازبران کار شد رمز آهن درازخردمند بزدود آهن چو آبفرستاد بازش هم اندر شتابز دودش ز دارو کزان پس ز نمنگردد به زودی سیاه و دژمسکندر نگه کرد و او را بخواندبپرسید و بر زیرگاهش نشاندسخن گفتش از جام روغن نخستهمی دانش نامور بازجستچنین گفت با شاه مرد خردکه روغن بر اندامها بگذردتو گفتی که از فیلسوفان شهرز دانش مرا خود فزونست بهربه پاسخ چنین گفتم ای پادشاکه دانا دل مردم پارساچو سوزن پی و استخوان بشمرداگر سنگ پیش آیدش بشکردبه پاسخ به دانا چنین گفت شاهکه هر دل که آن گشته باشد سپاهبه بزم و به رزم و به خون ریختنبه هر جای با دشمن آویختنسخنهای باریک مرد خردچو دل تیره باشد کجا بگذردترا گفتم این خوب گفتار خویشروان و دل و رای هشیار خویشسخن داند از موی باریکترترا دل ز آهن نه تاریکترتو گفتی برین سالیان برگذشتز خونها دلم پر ز زنگار گشتچگونه به راه آید این تیرگیچه پیچم سخن را بدین خیرگیترا گفتم از دانش آسمانزدایم دلت تا شوی بیگمانازان پس که چون آب گردد به رنگکجا کرد باید بدو کار تنگپسند آمدش تازه گفتار اویدلش تیزتر گشت بر کار اویبفرمود تا جامه و سیم و زربیاورد گنجور جامی گهربه دانا سپردند و داننده گفتکه من گوهری دارم اندر نهفتکه یابم بدو چیز و بی دشمنستنه چون خواسته جفت آهرمنستبه شب پاسبانان نخواهند مزدبه راهی که باشم نترسم ز دزدخرد باید و دانش و راستیکه کژی بکوبد در کاستیمرا خورد و پوشیدنی زین جهانبس از شهریار آشکار ونهانکه دانش به شب پاسبان منستخرد تاج بیدار جان منستبه بیشی چرا شادمانی کنمبرین خواسته پاسبانی کنمبفرمای تا این برد باز جایخرد باد جان مرا رهنمایسکندر بدو ماند اندر شگفتز هر گونه اندیشهها برگرفتبدو گفت زین پس مرا بر گناهنگیرد خداوند خورشید و ماهخریدارم این رای و پند تراسخن گفتن سودمند ترا...more1h 7minPlay
January 25, 2023نشست ۱۱۰شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندر۲چو بشنید مهران ز کید این سخنبدو Ú¯ÙØª ازین خواب دل بد مکننه کمتر شود بر تو نام بلندنه آید بدین پادشاهی گزندسکندر بیارد سپاهی گرانز روم Ùˆ ز ایران گزیده سرانچو خواهی Ú©Ù‡ باشد ترا آب‌رویخرد یار Ú©Ù† رزم او را مجویترا چار چیزست کاندر جهانکسی آن ندید از کهان Ùˆ مهانیکی چون بهشت برین دخترتکزو تابد اندر زمین Ø§ÙØ³Ø±ØªØ¯Ú¯Ø± ÙیلسوÙÛŒ Ú©Ù‡ داری نهانبگوید همه با تو راز جهانسه دیگر پزشکی Ú©Ù‡ هست ارجمندبه دانندگی نام کرده بلندچهارم Ù‚Ø¯Ø Ú©Ø§Ù†Ø¯Ø±Ùˆ ریزی آبنه ز آتش شود Ú©Ù… نه از Ø¢ÙØªØ§Ø¨Ø² خوردن نگیرد Ú©Ù…ÛŒ آب اویبدین چیزها راست Ú©Ù† آب رویچو آید بدین باش Ùˆ مسگال جنگچو خواهی Ú©Ù‡ ایدر نسازد درنگبسنده نباشی تو با لشکرشنه با چاره Ùˆ گنج Ùˆ با Ø§ÙØ³Ø±Ø´Ú†Ùˆ بر کار تو رای ÙØ±Ø® کنیمهمان خواب را نیز پاسخ کنیمیکی خانه دیدی Ùˆ سوراخ تنگکزو پیل بیرون شدی بی‌درنگتو آن خانه را همچو گیتی شناسهمان پیل شاهی بود ناسپاسکه بیدادگر باشد Ùˆ Ú©Ú˜ گویجز از نام شاهی نباشد بدویازین پس بیاید یکی پادشاچنان سست Ùˆ بی‌سود Ùˆ ناپارسابه دل سÙله باشد به تن ناتوانبه آز اندرون نیز تیره‌روانکجا زیردستانش باشند شادپر از غم دل شاه Ùˆ لب پر ز باددگر آنک دیدی ز کرپاس Ù†ØºØ²Ú¯Ø±ÙØªÙ‡ ورا چار پاکیزه مغزنه کرپاس نغز از کشیدن دریدنه آمد ستوه آنک او را کشیدازین پس بیاید یکی نامدارز دشت سواران نیزه گزاریکی مرد پاکیزه Ùˆ نیکخویبدو دین یزدان شود چارسوییکی پیر دهقان آتش‌پرستکه بر واژ برسم بگیرد بدستدگر دین موسی Ú©Ù‡ خوانی جهودکه گوید جز آن را نشاید ستوددگر دین یونانی آن پارساکه داد آورد در دل پادشاچهارم بیاید همین پاک‌رایسر هوشمندان برآرد ز جایچنان چارسو از Ù¾ÛŒ پاس راکشیدند زانگونه کرپاس راتو کرپاس را دین یزدان شناسکشنده چهار آمد از بهر پاسهمی درکشد این ازان آن ازینشوند آن زمان دشمن از بهر دیندگر تشنه‌ای Ú©Ùˆ شد از آب خوشگریزان Ùˆ ماهی ورا آب‌کشزمانی بیاید Ú©Ù‡ پاکیزه مردشود خوار چون آب دانش بخوردبه کردار ماهی به دریا شودگر از بدکنش بر ثریا شودهمی تشنگان را بخواند برآبکس او را ز دانش نسازد جوابگریزند زان مرد دانش‌پژوهگشایند لبها به بد هم‌گروهبه پنجم Ú©Ù‡ دیدی یکی شارستانبدو اندرون ساخته کارستانپر از خورد Ùˆ داد Ùˆ خرید Ùˆ ÙØ±ÙˆØ®ØªØªÙˆ Ú¯ÙØªÛŒ زمان چشم ایشان بدوختز کوری یکی دیگری را ندیدهمی این بدان آن بدین ننگریدزمانی بیاید کزان سان شودکه دانا پرستار نادان شودبدیشان بود دانشومند خواردرخت خردشان نیاید به بارستایندهٔ مرد نادان شوندنیایش کنان پیش یزدان شوندهمی داند آنکس Ú©Ù‡ گوید دروغهمی زان پرستش نگیرد ÙØ±ÙˆØºØ´Ø´Ù… آنک دیدی بر اسپی دو سرخورش را نبودی بروبر گذرزمانی بیاید Ú©Ù‡ مردم به چیزشود شاد Ùˆ سیری نیابند نیزنه درویش یابد ازو بهره‌اینه دانش پژوهی Ùˆ نه شهره‌ایجز از خویشتن را نخواهند بسکسی را نباشند ÙØ±ÛŒØ§Ø¯Ø±Ø³Ø¨Ù‡ Ù‡ÙØªÙ… Ú©Ù‡ پرآب دیدی سه خمیکی زو تهی مانده بد تا بدمدو از آب دایم سراسر بدیمیانه یکی خشک Ùˆ بی‌بر بدیازین پس بیاید یکی روزگارکه درویش گردد چنان سست Ùˆ خوارکه گر ابر گردد بهاران پرآبز درویش پنهان کند Ø¢ÙØªØ§Ø¨Ù†Ø¨Ø§Ø±Ø¯ بدو نیز باران خویشدل مرد درویش زو گشته ریشتوانگر ببخشد همی این برانیکی با دگر چرب Ùˆ شیرین‌زبانشود مرد درویش را خشک لبهمی روز را بگذراند به شبدگر آنک گاوی چنان تن درستز گوسالهٔ لاغر او شیر جستچو کیوان به برج ترازو شودجهان زیر نیروی بازو شودشود کار بیمار Ùˆ درویش سستوزو چیز خواهد همی تن‌درستنه هرگز گشاید سر گنج خویشنه زو باز دارد به تن رنج خویشدگر چشمه‌ای دیدی از آب خشکبه گرد اندرش آبهای Ú†Ùˆ مشکنه زو بردمیدی یکی روشن آبنه آن آبها را Ú¯Ø±ÙØªÛŒ شتابازین پس یکی روزگاری وبدکه اندر جهان شهریاری بودکه دانش نباشد به نزدیک اویپر از غم بود جان تاریک اویهمی هر زمان نو کند لشکریکه سازند زو نامدار Ø§ÙØ³Ø±ÛŒØ³Ø±Ø§Ù†Ø¬Ø§Ù… لشکر نماند نه شاهبیاید نو آیین یکی پیش‌گاهکنون این زمان روز اسکندرستکه بر تارک مهتران Ø§ÙØ³Ø±Ø³ØªÚ†Ùˆ آید بدو ده تو این چار چیزبرآنم Ú©Ù‡ چیزی نخواهد به نیزچو خشنود داری ورا بگذردکه دانش پژوهست Ùˆ دارد خردز مهران Ú†Ùˆ بشنید کید این سخنبرو تازه شد روزگار کهنبیامد سر Ùˆ چشم او بوس داددلارام Ùˆ پیروز برگشت شادز نزدیک دانا Ú†Ùˆ برگشت شاهØÚ©ÛŒÙ…ان Ø¨Ø±ÙØªÙ†Ø¯ با او براه...more1h 21minPlay
January 21, 2023نشست ۱۰۹شاهنامه خوانی پادشاهی اسکندرسکندر چو بر تخت بنشست گفتکه با جان شاهان خرد باد جفتکه پیروزگر در جهان ایزدستجهاندار کز وی نترسد بدستبد و نیک هم بگذرد بیگمانرهایی نباشد ز چنگ زمانهرانکس که آید بدین بارگاهکه باشد ز ما سوی ما دادخواهاگر گاه بار آید ار نیمشببه پاسخ رسد چون گشاید دو لبچو پیروزگر فرهی دادماندر بخت پیروز بگشادمانهمه زیردستان بیابند بهربه کوه و بیابان و دریا و شهرنخواهیم باژ از جهان پنج سالجز آنکس که گوید که هستم همالبه درویش بخشیم بسیار چیزز دارنده چیزی نخواهیم نیزچو اسکندر این نیکویها بگفتدل پادشا گشت با داد جفتز ایوان برآمد یکی آفرینبران دادگر شهریار زمینازان پس پراگنده شد انجمنجهاندار بنشست با رایزن...more1h 29minPlay
January 19, 2023نشست ۱۰۸شاهنامه خوانی پادشاهی دارای داراب و اغاز یورش اسکندرچو خورشید برزد سر از کوه و راغزمین شد به کردار زرین چراغجهاندار دارا سپه برگرفتجهان چادر قیر بر سرگرفتبیاورد لشکر ز رود فراتبه هامون سپه بیش بود از نباتسکندر چو بشنید کامد سپاهبزد کوس و آورد لشکر به راهدو لشکر که آن را کرانه نبودچو اسکندر اندر زمانه نبودز ساز و ز گردان هر دو گروهزمین همچو دریا بد و گرد کوهز خفتان وز خنجر هندوانز بالا و اسپ وز برگستواندو رویه سپه برکشیدند صفز خنجر همی یافت خورشید تفبه پیش سپاه آوریدند پیلجهان شد به کردار دریای نیلسواران جنگ از پس و پیل پیشهمه برگرفته دل از جان خویشتو گفتی هوا خون خروشد همیزمین از خروشش بجوشد همیز بس نالهٔ بوق و هندی درایهمی کوه را دل برآمد ز جایز آواز اسپان و بانگ سرانچرنگیدن گرزهای گرانتو گفتی زمین کوه جنگی شدستز گرد آسمان روی زنگی شدستبه یک هفته گردان پرخاشجویبه روی اندر آورده بودند رویبهشتم برآمد یکی تیره گردبران سان که خورشید شد لاژوردبپوشید دیدار ایران سپاهگریزان برفتند از آن رزمگاهسپاه سکندر پس اندر دمانیکی پرغم و دیگری شادمانسکندر بشد تا لب رودباربکشتند ز ایرانیان بیشمارسپاه از لب رود برگاشتندبفرمود تا رود بگذاشتندبه پیروزی آمد بران رزمگاهکجا پیش بود آن گزیده سپاه...more1h 28minPlay
January 19, 2023نشست ۱۰۷شاهنامه خوانی پادشاهی دارابکنون آفرین جهانآفرینبخوانیم بر شهریار زمینابوالقاسم آن شاه خورشید چهربیاراست گیتی به داد و به مهرنجوید جز از خوبی و راستینیارد بداد اندرون کاستیجهان روشن از تاج محمود بادهمه روزگارانش مسعود بادهمیشه جوان تا جوانی بودهمان زنده تا زندگانی بودچه گفت آن سراینده دهقان پیرز گشتاسپ وز نامدار اردشیروزان نامداران پاکیزهرایز داراب وز رسم و رای همایچو دارا به تخت مهی برنشستکمر بر میان بست و بگشاد دستچنین گفت با موبدان و ردانبزرگان و بیداردل بخردانکه گیتی نجستم به رنج و به دادمرا تاج یزدان به سر بر نهادشگفتیتر از کار من در جهاننبیند کسی آشکار و نهانندانیم جز داد پاداش اینکه بر ما پس از ما کنند آفریننباید که پیچد کس از رنج ماز بیشی و آگندن گنج مازمانه ز داد من آباد باددل زیر دستان ما شاد بادازان پس ز هندوستان و ز رومز هر مرز باارز و آباد بومبرفتند با هدیه و با نثاربجستند خشنودی شهریارچنان بد که روزی ز بهر گلهبیامد که اسپان ببیند یلهز پستی برآمد به کوهی رسیدیکی بیکران ژرف دریا بدیدبفرمود کز روم و وز هندوانبیارند کارآزموده گوانبجویند زان آب دریا دریرسانند رودی به هر کشوریچو بگشاد داننده از آب بندیکی شهر فرمود بس سودمندچو دیوار شهر اندرآورد گردورا نام کردند داراب گردیکی آتش افروخت از تیغ کوهپرستندهٔ آذر آمد گروهز هر پیشهای کارگر خواستندهمی شهر ایران بیاراستندبه هر سو فرستاد بیمر سپاهز دشمن همی داشت گیتی نگاهجهان از بداندیش بیبیم کرددل بدسگالان بدو نیم کرد...more56minPlay
FAQs about خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد:How many episodes does خانه ادب پارسی- پادکست شاهنامه خوانی شاه پاد have?The podcast currently has 150 episodes available.