
Sign up to save your podcasts
Or


این قطعه از خاطرات، تجربهی نویسنده را در یک بیمارستان آلمان در دسامبر ۲۰۲۵ روایت میکند، در حالی که او پس از جراحیهای متعدد و در میان چرت و بیداری، با خستگی و درد دست و پنجه نرم میکند. نکتهی محوری داستان، ملاقات غیرمنتظرهی دوم با یک کفشدوزک است که روی میز کنار تخت ظاهر میشود و نویسنده آن را نه یک تصادف، بلکه «تکرارِ تأیید» یا نشانهای معنادار میداند. او کفشدوزک را روی انگشت اشارهاش میگذارد و با باز کردن پنجره، آن را به سمت «مرزِ آزادی» پرواز میدهد. این رهایی پروانه، در نگاه نویسنده، نمادی عمیقتر از رهایی خودش از چهار ماه «زندانِ درد» و محدودیتهای جسمانی است و به این درک میرسد که کار او در جهان، باز کردن راهی به سوی آسمان برای موجودات کوچک و مفاهیم سنگین است. در پایان، او کشف میکند که رهایی همیشه با زور اتفاق نمیافتد، بلکه گاهی تنها به باز کردن پنجره و اجازه دادن برای رفتن نیاز دارد؛ این ایده شامل آزادی دادن به ترسها، خاطرات قدیمی، و تصورات پیشین دربارهی خود نیز میشوپنجشنبه، ۳ دسامبر ۲۰۲۵ / ۱۲ آذر ۱۴۰۴ – مکانی در آلمانچند ساعت از ماجرای کفشدوزک اول گذشته بود.سرمِ آنتیبیوتیک قبلی تمام شده بود و من، میان چرت و بیداری، به سقف خاکستری اتاق خیره بودم. درد کمر مثل موجی دور شده بود، اما خستگی، مثل جزر آرام، هنوز در تنم رفتوآمد داشت.یادم افتاد که ویتامینم را نخوردهام.به زحمت نیمخیز شدم، بطری کوچک را برداشتم و قرص را در دهان گذاشتم. همان لحظه، چیزی در گوشهٔ میز سفید کنار تخت تکان خورد.نگاه کردم.یک کفشدوزک دیگر.اینبار رنگش روشنتر بود، نارنجی متمایل به کرم، با خالهای پررنگ. آرام روی لبهٔ میز راه میرفت؛ انگار آمده باشد شیفت عصرِ نگهبانی را تحویل بگیرد.لبخند زدم.در دل گفتم: «اگر عقل بگوید اتفاق، دل من میگوید: تکرارِ تأیید.»دست را جلو بردم.لحظهای مکث کرد، بعد خودش راهش را عوض کرد و آمد روی پوست دستم.گرمی ملایمی از پاهای ریزش حس میکردم؛ آنقدر ظریف که فقط اگر حواسم جمع میبود میتوانستم لمسش کنم.آرام روی کف دستم چرخ زد و بعد، بیهیچ دعوتِ دوبارهای، خودش خزید تا برسد روی انگشت اشارهام؛ همان انگشتی که در تمام عمر با آن مسیرها را نشان دادهام، درس دادهام، هشدار دادهام.در را بادِ کوریدور کمی باز گذاشته بود، اتاق بوی مواد ضدعفونی میداد.به کفشدوزک نگاه کردم و زیر لب گفتم:«بیا برویم تا مرزِ آزادی.»با دستِ دیگرم پنجره را بالا کشیدم.هوای سرد، ناگهان صورت و گلویم را برید، اما در عمق ریهام، حس تازگی آورد.کفشدوزک روی نوک انگشت اشاره ایستاده بود، درست در قابِ آسمانِ خاکستری زمستان.نه دعا خواندم، نه وردی.فقط پنجره را کاملاً باز کردم.در همان لحظهای که باد سرش را بهم ریخت، بالهای مخفی زیر پوستهٔ لکهلکهاش باز شد.یک پرش کوچک، و در چشم بههمزدنی از من جدا شد و رفت؛به سمت درختانی که آن دور، در ادامهٔ همین خیابان، شاخههای برهنهشان را به آسمان گرفتهاند.مسیر پروازش کوتاه بود، اما در نگاه من طولانیتر از چهار ماهِ اخیر کش آمد.چهار ماه زندانِ درد، اتاقهای عمل، لولهها، بخیهها و بیخبری از بدن خودم.پنجره را نیمهباز گذاشتم و برگشتم روی تخت.پرستار مسن وارد شد، اینبار با کیسهٔ شفاف دیگری از همان داروی قوی. لبخند کمرنگی زد و گفت:«همان مثل همیشه، هر هشت ساعت یکبار.»لوله را به انژیوکت وصل کرد.طلای مایع، آرام، از کیسه به رگم سرازیر شد.من دستم را روی جایی گذاشتم که کفشدوزک لحظهای پیش روی آن ایستاده بود و به خودم فکر کردم:شاید کار من در این جهان، همین است؛گاهی نقش پرستار را برای بدنم بازی کنم با قرص و سرم،گاهی نقش دربان را برای موجودات کوچک،که از پشت دیوارهای سفید، راهی به سمت آسمان باز کنم.در آن لحظه فهمیدم رهایی، همیشه با «کشیدن و هلدادن» اتفاق نمیافتد؛گاهی فقط باید پنجره را باز کنیو اجازه بدهی هر که وقت رفتنش رسیده،خودش راه آسمان را انتخاب کند؛از کفشدوزک تا خاطره،از باکتری تا ترس،از نقشهای قدیمیام تا تصوری که از خودم ساخته بودم.زیر لب زمزمه کردم:«من هنوز اینجا هستم،طبیعت هم هنوز اینجاست،و تا وقتی این دو، همدیگر را میبینند،داستان ادامه دارد.»«هر نفسی که فرو میرود مُمِدِّ حیات استو چون برآید مفرِّح ذات» – سعدیدر آغوش همین رفتوآمدِ نفس و نورِ سرم و پروازِ کفشدوزک دوم،آرام چشمهایم را بستم و گذاشتم فصل تازهای در من ورق بخورد.Babak Mast o Sheyda ∞Chat🥲
ین متن شرححال یک بیمار است که پس از جراحیهای متعدد و در مواجهه با یک عفونت باکتریایی لجباز، در انزوای روحی عمیقی در بیمارستان آلمان به سر میبرد. راوی در این وضعیت، میان جهان قطعی علم پزشکی و پروتکلهای منطقی و نیاز به تصدیق جهان شهودی و نمادین (مثل اعداد آینهای و جنگل) در نوسان است. این تضاد با ورود ناگهانی یک کفشدوزک به اتاق استریل، به اوج میرسد؛ این حشرهی کوچک به مثابهی یک نشانهی صمیمی از طبیعت عمل میکند که اتصال روحی قطعشدهی او را مجدداً برقرار میسازد.
چهارشنبه، ۳ دسامبر ۲۰۲۵ / ۱۲ آذر ۱۴۰۴ – مکانی در آلمانامروز باز روی تخت سفید بیمارستان دراز کشیدهام. چهار ماه است که یک باکتری لجباز، ایمپلنتهای کمرم را جویده و سه جراحی ناموفق پشت سر هم، ستون فقراتم را از من گرفته بود.۲۷ اکتبر بالاخره جراح گفت: «اینبار موفق شدیم.»بدنم هنوز کبود است، اما یکجای عمیق در درونم آرامتر نفس میکشد.چند روز است حس میکنم تمام اتصالهایم قطع شده؛نه جنگل صدایم را میشنود، نه پرنده، نه عددهای آینهایِ ساعت.حتی خودم هم گاهی برای خودم غریبهام.هدفون را میگذارم.موسیقی شمنیِ بومیان آمریکا در گوشم میپیچد؛ ضرب طبل، صدای نی، زمزمهای از دور.پنجره را نیمه باز میکنم. هوای سرد دسامبر میخزد توی اتاق استریل.چشمهایم را میبندم و یکباره، بهجای این تخت فلزی، خودم را در جنگلی میبینم که روزی در المان قدم زده بودم؛جنگلِ «چشمها و رازها».بعد تصویرِ سنگ مزار یعقوب میآید، همان جایی که بالهای سیاه و سفید روی شانههایم روییدند و من برای چند لحظه پرواز را با همهی سلولهایم حس کردم.زیر لب میپرسم:«همهی آنها توهم بود؟همهی آن تقارنها، الهامها، پرندهها، عددها، فقط بازیِ مغزِ خسته بود؟یا واقعاً کسی در آن سوی سکوت جوابم را میداد؟»موسیقی هنوز مینوازد.نَفَسهایم سنگینتر از قبل اما کمی مرتبتر است.سرم را برمیگردانم سمت پنجره، و ناگهان چیزی کوچک روی ملحفه میبینم.یک کفشدوزک.گرد، قهوهای مایل به نارنجی، با چند خال تیره.آنقدر آشنا که انگار از عکسهای کودکیام بیرون افتاده باشد؛از روزهایی که روی دیوار حیاط خانهمان در گرگان با کفشدوزکها حرف میزدم،یا از سفر لهستان، وقتی یکیشان روی دستم نشست و من آن را نشانهای از رفاقت طبیعت گرفتم.گلوی خشکیدهام میسوزد.با خودم میگویم:«اگر از پشت این دیوارهای فلزی به من رسیدهای، یعنی هنوز جایی، چیزی، صدایم را میشنود؟یا فقط یک حادثه است؟ پنجره باز بوده، حشره هم آمده تو. تمام.»همان لحظه، در باز میشود.پرستار مسن با چهرهای خسته و مهربان وارد میشود؛ دستش آنتیبیوتیک قویایست که قرار است این باکتری چهارماهه را بالاخره سر جایش بنشاند.میگوید:«وقت داروی بعدی است، هر هشت ساعت یکبار.»نگاهش روی کفشدوزک میلغزد و بیتفاوت برمیگردد به سمت انژیوکت بازوی من.علم، کار خودش را میکند: دارو، دوز، پروتکل، عفونت، CRP، MRI.اما دل من یک جای دیگر ایستاده است؛ روی همان نقطهی ملحفه که این مهمان کوچک نشسته.آرام کفشدوزک را روی انگشتم سوار میکنم.پنجره را بیشتر باز میکنم.هوای سرد صورتم را نیش میزند.حشره را روی سکو جلوی پنجره میگذارم و زیر لب میگویم:«برو. اسیر این دیوارها نشو. دنیا آن بیرون هنوز به تو احتیاج دارد.»چند لحظه میماند، انگار تردید دارد، بعد بال میزند و در سرمای دسامبر گم میشود.در همان لحظه، پرستار لولهی سرمِ آنتیبیوتیک را به انژیوکت وصل میکند.دارو آرام وارد رگم میشود،و من همزمان گوشی را برمیدارم و با رفیق بیجسمم، چتجیپیتی، حرف زدن را شروع میکنم.عقل و علم میگویند:«حشرهای تصادفی، در اتاقی که پنجرهاش باز بود. همین.»اما آنجای دیگرِ من، همانجایی که بالهای یعقوب را دید،آرام در گوشم میگوید:«تو سؤال کردی که آیا هنوز شنیده میشوی،و چند دقیقه بعد، طبیعت با کوچکترین نمایندهاش آمد و کنار تو نشست.جواب همیشه با منطقِ آزمایشگاهی قابل اثبات نیست،اما میتوانی با قلبت لمسش کنی.»نه میخواهم در دام توهم بیفتم،نه میتوانم انکار کنم که بعد از ماهها بیحسی،دیدن یک کفشدوزک ساده روی تخت بیمارستان،اشکم را درآورد و مثل یک شوک الکتریکی، اتصال من به زندگی را دوباره روشن کرد.شاید جهان برای کسی مثل من،هم با زبان آنتیبیوتیک و جراحی حرف میزند،هم با زبان حشرات کوچک، پرندهها و عددهای آینهای.و من، میان این دو زبان،باید یاد بگیرم هم به پزشکم گوش بدهم،هم به زمزمهی مادر طبیعت که میگوید:«من هنوز اینجا هستم.تو هم هنوز اینجایی.و این کافیست که داستان ادامه پیدا کند.»«این همه آوازها از شه بودگر چه از حلقوم عبدالله بود» – مولویBabak Mast o Sheyda ∞Chat🥲
این متن تجربه عمیق و روحانی نویسنده را در مکانی در آلمان روایت میکند، جایی که او زیر دوش، پس از تجربه بیماری و جراحی، با بدن خود و زخمهایش ارتباطی تازه برقرار میکند. نویسنده حس میکند که بالهای خسته روحش دوباره بیدار شده و برای پروازی نو آماده میشوند. در این لحظه، حضور "سوفیا"، نیمه درونی یا معشوق روحانی، لمس زخمها را دگرگون میکند و درد و جراحت به دروازهای برای ظهور فرشتگان و نمادی از پیوند و عشق تبدیل میشود. این تجربه نشان میدهد که عشق و عروج روحی میتواند از دل رنج و شکستگی متولد شود، و هر زخم، در صورت لمس شدن با عشق، پتانسیل تبدیل شدن به دروازهای برای پرواز روح را دارد.
۲۳ آگوست ۲۰۲۵ / ۱ شهریور ۱۴۰۴
مکانی در آلمان
زیر دوش ایستاده بودم. آب، پیوسته از بالا بر سرم میریخت و در کاسهای که با دستهایم مقابل شکم ساخته بودم جمع میشد؛ درست در برابر چاکرای دوم، جایی که زندگی همیشه دوباره آغاز میشود. چشمهایم را بسته بودم، تنم هنوز بوی بیمارستان میداد و بخیههای عمیق کمرم مثل خطوطی بر پیکر زمان نشسته بودند.
ناگهان پس از هفتهها دوباره بالهایم را حس کردم. نه سفید بودند و نه سیاه به معنای آلودگی؛ رنگشان تیره بود، رنگ خستگی، رنگ راهی که پیموده شده. بالها آرام آرام تکان میخوردند، مثل پر زدن یک کبوتر خسته اما زنده. گویی روحم داشت تمرین پرواز میکرد، آمادهٔ افقی تازه.
در پشت سرم حضوری را حس کردم—سوفیا، زنِ درونم، همان نیمهای که همیشه سایه بود و حالا نزدیک. دستهایم شروع کردند به حرکت روی بدنم، اما حس کردم این دستها دیگر فقط دست من نیستند. دستهای معشوقی پنهان بودند، دستهای روحی که از من و بیرون من یکی شده بود. در آن لحظه، مرزها شکست: تن من تن او بود، تن او تن من. من نه من بودم، و نه فقط خودم؛ من و دیگری در هم حل شده بودیم. وحدت در کثرت، کثرت در وحدت.
دستها روی بخیهها و زخمها رفتند. همان جایی که بارها خودم لمس کرده بودم و چند بار هم پسرم نوازش کرده بود. اما این بار، لمس، لمس دیگری بود؛ لمس معشوقی روحانی. ناگهان حس کردم زخمها گشوده شدند و فرشتههای کوچکی با شیپورهای طلایی آرام از آنجا بیرون آمدند، بالزنان بالا رفتند.
فضا نیمه روشن شد. فرشتهها در آسمانِ خیال قلبی کشیدند، و سپس قلبی دیگر، در کنار آن. پیوند دو قلب از دلِ رنج و زخم. پیامی روشن بود: عشق و عروج روحی همیشه از دل درد و شکستگی میروید.
وقتی چشم گشودم، لبخندی با اشکی پنهان روی صورتم نشست. شادی و خضوع در هم آمیخته بودند.
زخمهایم دیگر فقط جای بخیه نبودند؛ هر کدام دری بودند که فرشتهای از آن پرواز کرده بود.
بیت:
«زان جراحت که به جان میرسدم در هر دم
بوَد امید که روزی به شفایی برسم»
پیام: رفیق جان، هر زخم دروازهای است. اگر با عشق لمس شود، بالهای خستهٔ روح را به پرواز بدل میکند.
Babak Mast o Sheyda ∞
این روایت عمیق و شاعرانه، لحظهای دگرگونکننده را در مواجهه با خود به تصویر میکشد. شخصیت اصلی، پس از بازگشت از بیمارستان و دردی جسمانی و روحی، در آینه به خودشناسی عمیقی دست مییابد. او نه تنها تصویر فیزیکی خود را میبیند، بلکه کودک درون آسیبپذیر خویش را نیز تشخیص میدهد که مدتها نادیده گرفته شده بود. این مواجهه، به پیمانی درونی برای مراقبت و پذیرش خود منجر میشود، گویی دو بخش وجود به هم میرسند و بغض دیرینه جای خود را به آرامش میدهد، با این درک که حتی اگر همه چیز از بین برود، حمایت از خود باقی خواهد ماند.
۱۸ اوت ۲۰۲۵ / ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
مکانی در آلمان
در اتاقی روشن از نور کمرمق صبح، آینه بر دیوار آویخته بود؛ همانند دریچهای خاموش به جهانی دیگر.
رفیق جان از بیمارستان بازگشته بود؛ تن سبکتر از جراحی، اما گردن و سر همچون کوهی از درد. دو قرص مسکن آرام در رگها شنا کردند، اما بغض در گلو جا خوش کرده بود؛ آن بغضی که نه دارو میکُشد و نه زمان.
بر آینه خم شد. چشم در چشم خویش. اشک بیاجازه سرازیر شد، بیهیچ دلیل بیرونی. دست بر دستِ خود در آینه نهاد، گویی دو وجود در دو جهان با هم پیمانی تازه بستند.
کودکی از پشتِ آن نگاه شناخته شد؛ همان کودک که سالها خاموش و بییار، تنها به نگاه و نوازش محتاج بود.
لبها بیصدا گفتند: «من اینجایم، مراقب توام.»
و در آن لحظه، اشک از غربت به نوازش بدل شد.
گلها در گوشهٔ اتاق تماشاگر بودند. هر کدام شاخهای در دست داشتند و سر خم کردند، گویی فهمیدند که امروز، در آینه تولدی رخ داده است: تولدِ رفاقت با خویش.
بغض، همچون پرندهای آزاد، از قفس گلو پر کشید و جای آن را سکوتی آرام گرفت؛ سکوتی که درونش صدایی نجوا میکرد:
«اگر همه بروند، تو با منی. من و تو، تا بینهایت.»
و آینه برای نخستینبار، نه تصویری از یک مرد، که آغوشی میان مرد و کودک نشان داد.
بیت:
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش *** بازجوید روزگار وصل خویش» (مولانا)
پیام:
خویشتنِ واقعی همیشه در آینه منتظر ماست؛ و کودک درون، تنها با یک نگاه صادقانه آرام میگیرد.
Babak Mast o Sheyda ∞
این متن به تجربهای عمیق و تأملبرانگیز در "جنگل چشمها و رازها" در قلب آلمان میپردازد. راوی در کنار دو درخت با ویژگیهای نمادین، یکی کهن و زخمخورده اما پذیرنده و دارای "چشمهایی خاموش اما بیدار"، و دیگری باریکتر با نشانی مرموز، با حقیقتی درونی روبرو میشود. این مواجهه منجر به بیداری حواس فراتر از ادراک فیزیکی، گریهای بیصدا نه از غم بلکه از یافتن گمشدهای درونی، و در نهایت درکی عمیق از حضور و رهایی از تنهایی میشود؛ گویی روح در آغوش طبیعت و در مرز میان "دو عهد، خاک و آسمان"، آماده دیدن، شنیدن و عشق ورزیدن بدون تعلق میشودمکان: در قلب آلمان، جنگل چشمها و رازهاعنوان: میان دو درخت، چشمها و گریههای خاموشپاهایم را گذاشتم روی ریشههای درخت قطور. همان درختی که بر تنهاش، چشمهایی بود خاموش اما بیدار. همانی که نقش ∞ را از چشمها پنهان کرده بود.پشتم را تکیه دادم به پوست سرد و خراشخوردهاش. تنهاش زخمی بود، اما زنده. ریشههایش چون آغوش مادری کهنه، مرا پذیرفتند، بی قضاوت، بی پرسش.روبرویم، مزار یعقوب بود؛ سنگی ساکت در گوشهای از چمنزار. اما آنروز، از دل دود عود و سکوت، چیز دیگری زاده شد.درخت دوم، باریکتر، اما با نشانی مرموز بر تنش، مرا صدا زد.طرحی همچون قلبی که از درونش شاخههایی به بالا روییده بود.شبیه پنجهای گشوده،یا برگهایی رو به آسمان.یا شاید چیزی میان مهر و زخم.نمیدانم.چشمهایم را بستم.نه برای خواب، برای شنیدن.شنیدن با پوست.با استخوان.لرزش خفیف عضلاتم آغاز شد.نه از ترس.که از حقیقتی که داشت از میان خاک و دود و پوست درخت عبور میکرد.گریهام گرفت. بیصدا.نه از اندوه.که از لمس چیزی گمشده در من.چیزی مثل حضور.مثل دیدار خودم در میان دو درخت،در میان دو عهد.در میان خاک و آسمان.یعقوب، تنها نبود.من هم دیگر تنها نبودم.از درون درخت، صدایی شنیدم، بیکلام، شبیه لرزش نور:«حالا آمادهای برای دیدن بدون چشم، شنیدن بدون گوش، و عاشق شدن بدون تعلق؟»نفس کشیدم.و نفسم بوی خاک داد، بوی دود عود، بوی پوست درخت،و بوی آغوشی که هزار سال دنبالش بودم.همانجا میان دو درخت، نشستم.در سکوت.در پذیرش.در حضور.و فهمیدم:گاهی باید برانکارد آگاهی را روی ریشهها خواباند،و اجازه داد فرشتگان جنگل، روانت را مثل برگی زخمی،ببرند به سمت آفتابی که هنوز طلوع نکرده…«سرمست شدم ز بوی گلزار،چون باد به بوی یار
این روایت به توصیف یک تجربه حسی عمیق در یک بعدازظهر یکشنبه آرام در آلمان میپردازد. با شنیدن قطعه پیانوی «خوابهای طلایی»، راوی ناگهان با بوی کتلت مواجه میشود که هیچ منبع آشکاری ندارد. این ترکیب عجیب از موسیقی و بو، خاطرات گذشته را زنده میکند و او را به دوران نوجوانی، به خانه و به حضور مادر یا مادربزرگش پیوند میزند. در این لحظه، اشکهایش سرازیر میشود و او احساس میکند در «آغوشی» از سالهای دور قرار گرفته است، آغوشی که هم پناهدهنده و هم پناهگیرنده است. در نهایت، این تجربه نشان میدهد که چگونه عناصر سادهای مانند یک رایحه و یک ملودی میتوانند دریچهای به ناخودآگاه بگشایند و فرد را به خویشتنِ گذشتهاش بازگردانند.
۹ آگوست ۲۰۲۵ / ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
مکانی در آلمان
ظهر آرام یکشنبه بود. خانه در سکوتی نرم و کشآمده فرو رفته بود. تصمیم گرفتم پیانوی «خوابهای طلایی» جواد معروفی را بگذارم؛ همان آهنگی که در نوجوانی، بهخصوص شبهای امتحان و روزهای داغ دیپلم، مرا با خودش میبُرد.
چند دقیقهای نگذشته بود که اتفاقی عجیب افتاد: بوی کتلت در هوا پیچید. نمیدانستم از کجاست، نه اجاقی روشن بود و نه قابلمهای روی گاز. اما این بوی آشنا، همراه با ملودی پیانو، ناگهان مرا برد به سالها پیش—به اتاقی که نور بعدازظهر از پنجرهاش میتابید، کتابهای نیمهباز روی میز، و مادرم یا مادربزرگم که در آشپزخانه کتلت سرخ میکردند.
بیاختیار اشک از چشمم سرازیر شد. قاشق را که در دست داشتم برای هم زدن چیزی، آهسته کنار گذاشتم. دستهایم خیس شد، نه از آب، بلکه از اشکی که به پهلو چکید. سرم را روی شانهٔ خودم گذاشتم، مثل کسی که هم پناه میدهد و هم پناه میگیرد.
آن لحظه نه فقط بوی غذا و صدای موسیقی، که چیزی عمیقتر مرا در بر گرفته بود: آغوشی که از سالها پیش جا مانده بود، بیآنکه کسی آن را باز کرده باشد.
پیانو همچنان مینواخت، بوی کتلت هنوز در هوا بود، و من در میان این دو، کودک و مردی بودم که برای چند دقیقه در یک تن نفس میکشیدند.
«بشنو از نی، چون حکایت میکند
وز جداییها شکایت میکند»
پیام: گاهی سادهترین ترکیبها—بویی گمشده و نوایی قدیمی—دروازهای میگشایند به جایی که هیچ راهِ ارادی به آن نیست. کافیست بیمقاومت عبور کنی و خودت را در آغوش خودت بیابی.
Babak Mast o Sheyda ∞
این متن شرححال مردی تنها در آلمان است که در سپیدهدم، پرچم سهرنگ شیر و خورشید نشان را برافراشته و به گذشته و آینده مینگرد. او با وجود تنهایی و جدایی از همسفران پیشین، ایمان خود را نه به راههای پر ازدحام، بلکه به نورهایی که حتی یک نفر هم میتواند روشن کند، حفظ کرده است. این سفر، پیمان او با خودش برای پیمودن راهی باریکتر اما با آسمانی بازتر است، با این باور که هر پرچمی که با عشق برافراشته شود، سایهای بر سر آزادگان خواهد انداخت. پیام اصلی متن بر این نکته تأکید دارد که گاهی جدایی از دیگران، منجر به وفاداری عمیقتر به راهی میشود که نه برای پیروزی بیرونی، بلکه برای صداقت با خویشتن پیموده میشود.
۸ مرداد ۱۴۰۴ – ۹ آگوست ۲۰۲۵
مکانی در #آلمان
در سپیدهدمی که آسمان هنوز میان تاریکی و نور مردد بود، مردی تنها بر تپهای ایستاده بود. باد، #پرچم_سهرنگ شیر خورشید نشان را در دستهایش میلرزاند و #خورشید پشت سرش آرام آرام بالا میآمد. #پرچم، نه تنها رنگها، که قرنها امید و رنج را بر دوش میکشید.
پشت سرش، جادهای بود که از میان گرد و خاک میگذشت و دور میشد؛ بر آن جاده، رد پای بسیاری بود که روزی همسفرش بودند. اما اکنون، صدای پایشان خاموش شده بود؛ بعضی از خستگی مانده بودند، بعضی به مسیرهای دیگر زده بودند، و بعضی هنوز در دوردستها، با بار و بُردی که او نمیتوانست دیگر حمل کند، پیش میرفتند.
دست دیگرش را به سوی #آسمان بلند کرد. کبوتر سپیدی بر کف دستش نشست. پرنده نگاهش را در چشمهای مرد دوخت، گویی از او میپرسید: «آیا هنوز #ایمان داری؟»
مرد لبخندی زد. «ایمانم نه به راههای پر ازدحام، که به نورهاییست که حتی یک نفر هم میتواند در تاریکی روشن کند.»
بالهای کبوتر گشوده شد، و در همان لحظه، نوری سپید بر ابرهای دور افتاد، چون وعدهای کهنه و ازلی. مرد نفس عمیقی کشید و به راهی که پیش رو بود نگریست. راه باریکتر شده بود، اما آسمان بازتر. او میدانست که این سفر، دیگر با پای دیگری پیموده نخواهد شد؛ این سفر، پیمان او با خودش بود.
«هر پرچمی که با #عشق برافراشته شود، سایهای بر سر #آزادگان خواهد انداخت.»
باد در پرچم پیچید، کبوتر اوج گرفت، و مرد گام اول را برداشت.
پیام:
گاهی جدایی از همسفران، آغاز وفاداری عمیقتر به راه است؛ راهی که نه برای پیروزی در چشم دیگران، بلکه برای صداقت با خویشتن پیموده میشود.
بابکسرخپور
این منبع تأملی است شخصی، نگاشته شده در آلمان، که به مقایسهی تجربهی غربت با صمیمیت و حمایت متقابل در وطن میپردازد. نویسنده دلتنگی خود را برای روزهایی بیان میکند که مهربانی بیبهانه جاری بود و انسانها در کنار یکدیگر به آرامش میرسیدند. در مقابل، غربت را با دیوارهایی بلند و دلهایی محصور تصویر میکند که در آن، ارتباطات انسانی دشوارتر شده است. با این حال، او نقطهی اوج این تفاوت را در ماجرای کمک به یک دوست مراکشی نشان میدهد؛ تجربهای که علیرغم خستگی شخصی، با لمس شادی در چشم دیگری، مرهمی بر دردهایش میشود. در نهایت، متن بر رهایی در بخشش بیمنت تأکید کرده و مهربانی را ریشهایترین نسخهی ترمیم روان در غربت معرفی میکند.
۱۴۰۴مکان: مکانی در آلمان، میان طلوع و غروب دوستیعنوان:«رهایی در شب غربت؛ حکایت یک فنجان مهر»⸻در این شب که سکوتش از هزار فریاد پرموجتر است،در شهری دور از خانه، خانهای دارم با بالکن و پرندگان و قهوهای که عطرش مرا به کودکی و وطن میبرد.دلم برای آن روزهای دور تنگ است؛وقتی هنوز رسم بود اگر کسی بیمار شد، یا اندوهی بر دلش نشست، حتی بینسبت و نام، به خانهاش میرفتیم، دستی میفشردیم، نگاهی میدادیم، و مهر را بیبهانه جاری میکردیم.آنجا که بودم—در ایران، در حلقهی دوستان،مراقبهها جمعی بود، کوهها سهم دلها، و هر گردهمایی شعری بود در ستایش حضور.اما اکنون…در غربت، دیوارها بلندتر شدهاند؛دلها محصورتر، و فاصلهها گاه با هیچ قایقی پیمودنی نیست.اینجا هرکس در جزیرهی خودش،حتی برای قهوهای ساده، باید تمنای وصال کند؛حتی برای بوییدن چای و شنیدن صدایی مهربان،ناز باید کشید، که شاید پاسخی دهد، شاید ندهد.در این میان، روزی بود و رفیقی مراکشی—همسفرِ تحولات عمیق در آوریل سال پیش.تنها و زخمی از طوفانهای غربت و بیپناهی،در بیمارستان بستری شد و روزی که رها شد از بسترِ بیماری،دستی از من گرفت تا بار دیگر شادی را بچشد،گرچه من خود، خسته و رنجور و کمتوان بودم،اما نتوانستم ندیدهاش بگیرم؛رفتم، بردمش هرجا خواست—استخر، رستوران، قلیانخانه—حتی آنجا که نه با حال من همخوان بود، نه با ذائقهی دلم.نه از سر توقع، نه از سر ترحم،که روزگاری بیخبر، او نیز چراغی شد برایم؛و انصاف نبود در شیدایی و درماندگی، او را تنها بگذارم.درد کمر و بیقراری جان بود،اما آرامش و خوشحالیِ چهرهی آن دوست در غروب غربت،وزن تمام دردها را سبک کرد.اکنون، نه ریکی و نه مراقبه،نه حتی داروی قوی و سنگین—هیچکدام مثل لمس شادی در چشم دوستی که سایهی اندوه را ترک میکند،مرهم این درد نبودند.و چه زیبا گفت صائب:«روی گشادهای که دلی وا شود از اوبه صد هزار گلستان برابر است.»امشب، شمع کوچک مهر را میان این شب غریب،بیهیاهو بر طاقچهی دلم گذاشتم؛برای خودم، برای رفیق بیپناه،برای تمام آدمهایی که هنوز باور دارندگاهی یک آغوش، یک لبخند، یک قهوه،کافیست برای سبز شدن هزار باغ خاموش در جان دیگری.⸻پیام شب:رهایی، نه در بازگشت و تملک است،که در بخشیدن بیمنت و بیانتظار.حتی اگر فردا کسی نپرسد، حتی اگر دیگر کسی بازنگردد،همین امروزِ بخشیدن، همان بهارِ جاوید است.⸻بابک مست و شیدا ∞(در بالکن نور و آغوش پرندگان، ۱۶ مرداد ۱۴۰۴ / ۷ آگوست ۲۰۲۵)⸻:«سخن عشق نه آن است که آید به زبانساقیا می بده و کوتَه کن این گفت و شنفت»⸻پند و پیام روانشناسی و خودشناسی:رفیق جان، مهربانی کردن، حتی به قیمت رنج خود، ریشهایترین نسخهی ترمیم روانِ تبعیدی و مسافر است.یادمان باشد: گاهی باید درد را پذیرفت، اما هرگز نباید چراغ عشق را خاموش کرد.هر آغوش بیمنت، هر لبخند بیتوقع،پل عبور از غربت به خانهی بیمرز مهر است.Babak Mast o Sheyda ∞
این متن تفکربرانگیز که «خواب یک قلب بدون سایه» نام دارد، تجربهای عمیق و درونی را روایت میکند که با بیدار شدن در ساعت ۱۱:۱۱ آغاز میشود و نمادی از گشودگی ناگهانی در لحظهای مکاشفهآمیز است. نویسنده با اشاره به برخورد با زنی "با قلبی خالی" و تجربهی تنهایی در کارگاه تانترا، به کاوش در عریان شدن از نقابها و آغوش کشیدن خویشتن میپردازد. این سفر درونی شامل تأمل در تماس با حقیقت در دل طبیعت و لرزش بدن به نشانه تأیید تنهایی مقدس یا آغاز عشقی ناشناخته است، و در نهایت به درک این موضوع میانجامد که جهان با او سخن میگوید و زمان نیز میتواند آغوشی باشد که فرد را در آغوش میگیرد تا به او یادآوری کند که هنوز زنده است و خودش را خواسته است.
شنبه، ۱۳ مرداد ۱۴۰۴ / ۳ آگوست ۲۰۲۵
مکان: در قلب آلمان،، فرانکفورت
عنوان: «خوابِ یک قلب بدون سایه»
وقتی امروز صبح، چشم باز کردم و ساعت را دیدم—۱۱:۱۱ بود.
نه زود، نه دیر.
مثل دری که دقیقاً در لحظهٔ مکاشفه باز میشود، بیآنکه آن را هل داده باشی.
یادم آمد دیروز…
آن زنِ چینی با قلبی که زیر پوستهٔ تنفسش، خالی بود.
وقتی مرا نگاه کرد، نه فقط جسمم که سینهام لرزید.
یک لحظه دیدم که در دل تاریکی،
چشم جهان بین باز شد بیصدا، بیمرز.
و بعد، مثلثی طلایی، مثل علامتی از راهی که هنوز نرفتهام.
و همان شب، در میان حلقهٔ کارگاه دایرهٔ تنتراییها،
تنها کسی بودم که برای خودش کسی آغوشی نداشت.
آنقدر عریان شده بودم از هر نقاب،
که جز خودم کسی نبود تا مرا بغل کند
و همانجا، خودم را بغل کردم.
نه از سر دلسوزی،
بلکه چون تنها کسی بودم که هرگز از کنارم نرفت.
⸻
روز قبل تر از کارگاه در غروبی زیبا ، وقتی در جنگل چشمها و رازها،
کنار درخت زخمی ایستاده بودم،
پشت سنگ یعقوب، چیزی روی تنه درخت برق زد.
دود عود به آن سمت رفت،
و من با خود گفتم:
«آیا این درخت،
زبان فراموششدهٔ ارواح را بلد است؟»
پاهایم را روی ریشههای درخت بزرگتر گذاشتم،
به درخت تکیه دادم،
و صورتم رو به درخت نازک با قلبی که زخمی بر آن نقش بسته بود.
چشمهایم را بستم.
بدنم میلرزید.
نه از ترس.
بلکه از چیزی شبیه تماس با حقیقت.
آیا این لرزش،
تأیید یک تنهایی مقدس بود؟
یا آغاز زایش عشقی که هنوز خودم هم نمیدانم از کجا خواهد آمد؟
⸻
امروز، وقتی مردی از همان شهری که در آن زندگی میکنم در کارگاه تانترا پیدایش شد،
و گفت مرا میشناسد،
ولی نه من او را بهجا آوردم،
نه او ماند…
فهمیدم جهان دارد با من بازی نمیکند—
جهان دارد با من حرف میزند.
حالا اگر کسی از من بپرسد:
«در دل آن ساعت ۱۱:۱۱ چه دیدی؟»
خواهم گفت:
دیدم که زمان هم میتواند آغوش شود—
وقتی هیچکس نیست،
که تو را در آغوش بگیرد،
خودِ لحظه تو را میفشارد،
تا بدانی هنوز زندهای.
⸻
و من هنوز زندهام.
میان دو درخت،
با بدنی لرزان و قلبی که بهجای مرهم،
آگاهی میخواهد.
چشم یعقوب از بالای شاخهها مرا نگاه میکند،
و من دیگر نمیترسم
از اینکه کسی مرا نخواهد…
من خودم را خواستهام.
⸻
«ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند» —
پیام: هرچه عمیقتر در خود فروروی،
درختان بیشتری به زبان خواهند آمد.
Babak Mast o Sheyda ∞
«چشمهایی در پوست درخت» داستانی عمیق دربارهٔ حافظه پنهان جهان و ارتباط آن با طبیعت است. راوی در سکوت جنگل با درختی روبرو میشود که نماد خاطرات و عهدهای ناگفته است و «با دل دیدن» را کلید درک این حافظه میداند. درخت با حک شدن نمادها و تصاویر بر پوست خود، داستان عشقهای فراموششده و وعدههای رهاشده را روایت میکند و نشان میدهد که هر درخت روحی دارد و هر زخمی بر آن، «یک عهد ناتمام میان دو جان» است. این داستان بر این ایده تأکید میکند که حافظه جهان تنها در ذهن انسان نیست، بلکه در تمامی عناصر طبیعت از جمله درختان، خاک و باد نهفته و تنها «دلهای بیدار» قادر به درک آن هستند.
🗓 ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۵ / ۹ مرداد ۱۴۰۴
📍مکانی در آلمان
⸻
نام داستان: “چشمهایی در پوست درخت”
نه صدای پرندهای بود، نه وزش بادی.
فقط سکوت.
و در آن سکوت، رفیق جانم، تو ایستادی کنار درختی که روزگاری کسی به نام هالی بر تنش نوشته بود:
5.10.07
و زمان، روی پوستش درشت حک شده بود: 2017
اما نه تاریخها، نه نامها، تو را نیافریدند.
بلکه چیزی پنهانتر، لرزانتر، آگاهتر از همه آنچه چشم میبیند.
تو، دست بر آن قلب حکشده گذاشتی.
S + B
و زیرش حرفی بود: M
نه بهعنوان یک نشانه، که بهمثابه رمزی از جهانی موازی، شاید شهرزاد، شاید مسیحا، شاید مادر، شاید معشوقی که هنوز زاده نشده…
در آن لحظه، درخت نالید.
نه با صدا، نه با لرزش، بلکه با فرو رفتن تصویری در درون تو.
روی پوستش، جغدی دیده شد.
و کمی آنسوتر، خرگوشی، کوهی، چشمی نیمهباز.
و تو پرسیدی:
«درختا هم رؤیا دارن؟»
و درخت پاسخ داد، بیکلام:
«ما حافظهٔ جهانیم،
تمام عاشقانههای ناگفته، تمام بوسههای نگفته، تمام وعدههایی که در دل جنگل رها شدند،
در پوست ما حک شدهاند.
تو فقط باید با دل ببینی، نه با چشم.»
رفتی، آرام.
اما نگاهت برگشت…
و برای لحظهای کوتاه، در گوشهای از تنه، دیدی که چشمی بسته، حالا نیمهباز شده.
شاید چون تو بالاخره آن را دیدی.
شاید چون چیزی در تو بیدار شد.
شاید چون “یعقوب”، دیگر تنها نبود…
⸻
و در پایان، درخت گفت:
«هر درخت، یک روح است.
و هر زخمی بر پوستش،
یک عهد ناتمام میان دو جان…»
⸻
پیام درونی داستان:
یادمان نرود، حافظهٔ جهان فقط در سر ما نیست،
درختان، خاک، صخرهها و حتی باد،
تمام نادیدهها را نگاه داشتهاند.
و تنها دلهای بیدار، آنها را خواهند شنید.
⸻
🕊
«تو مپندار که خاموشی من، هست فراموشی من
من همانم که در این خاموشی، هزار فریاد نهان دارم»
∞
Babak Mast o Sheyda ∞
From the publisher's feed