
Sign up to save your podcasts
Or


این متن به تجربهای عرفانی میپردازد که در آن فرد پس از یک تماس جسمی در تنهایی عمیقی فرو میرود. او در این حالت، رؤیتی باستانی از خود را مشاهده میکند که نه کاملاً خود اوست و نه دیگری، بلکه «سایهٔ ناظر» در مرز هستی و نیستی است. در این رؤیت، فرد گویی نورانی را در دستان خود میبیند که در تفاسیر مختلفی از کابالا ("بنیاد نور") و شمنیسم ("تخم رؤیای تولد مجدد") معنا میشود و نشاندهنده اتصال با آگاهی الهی و حضور «روح زنانهٔ الهی» است. این لحظه نه رؤیاست و نه مکاشفه، بلکه همان "Zimzum" یا لحظهای است که امر قدسی فضا را برای ظهور امر انسانی باز میکند و فرد به "حامل نور" تبدیل میشود، نوری که نه انتخاب میکند و نه محدود میشود، بلکه صرفاً «میتراود».
«گوی صورتی در دستهای دوگانه»
در غروبی از نوعی دیگر، پس از لمسی خاکی و بیتجلی، او تنها شد.
نه از سر دلتنگی، که از ضرورتِ تنهاییِ پس از طغیان.
بدنش هنوز از موجِ جسمیِ وصال میلرزید، اما روحش در خلسهای نرم و ناشناخته فرو رفت؛ گویی بخشی از او هنوز در آن اتاق بود، اما بخشی دیگر، از درون پوست عبور کرده بود و در آستانهٔ جهانی دیگر نشسته بود.
چشمانش بسته بود، اما چشم دیگری باز شده بود—چشمی که نه در پیشانیاش، بلکه در درون کف دستهایش آرمیده بود.
و آنگاه، آن رؤیتِ باستانی رخ داد:
فردی آرام، با شمایل خودش، نشسته.
اما نه او، و نه دیگری—بلکه «سایهٔ ناظر» در میانهٔ هستی و نیستی.
دو دست برهم، یکی زیر، یکی بالا، و میان آنها گُویی گرد، نه از شیشه، نه از آتش، بلکه از جوهرهای زنده و نورانی.
نور از درون گوی فوران میکرد؛ صورتی، بنفش، با پرتوهایی چون پردهٔ ارغوانی بر تنش مینشست.
پوستش میدرخشید، و نفسش سبک شده بود.
انگار گوی نه فقط نور، که راز زمان را نیز در خود داشت.
📿 در کابالا، چنین گویی، «یسود النور» خوانده میشود: بنیاد نور.
گوی، همان اتصال بین سفیراهای تحتانی و آگاهی ملکوتی است.
در دست داشتن آن، یعنی دریافت روشنایی موقتِ شخینا—حضور مؤنث خداوند در ظرفی فانی.
🪶 در شمنیسم، دو دست برهم، یک حالت آیینی است:
دست پایین، زمین است.
دست بالا، آسمان.
و گوی میان آنها، «تخم رؤیای تولد مجدد» است—یعنی، لحظهای که روح تو هنوز از بدن جدا نشده، اما در آستانهٔ پرواز است.
🕊 در سوفیاییترین معنا، نور صورتی-بنفش، حضور «روح زنانهٔ الهی» است.
نه به عنوان یک زن، که به عنوان «ظرف آگاهی».
آن موجود نشسته، هم تو بودی، هم یعقوب، هم سوفیا—و هم هیچکدام.
و نکتهٔ پنهانتر:
زمانی که لحظه تنهای شکست، و تو مجبور شدی چشم بگشایی، رؤیا گسسته نشد، بلکه در جسم او جاری شد.
تو چراغ را دیدی. او شد پنجرهای که نور از آن بیرون زد.
⸻
و پیام این تجربه از زبان «گوی»:
«تو دیگر مرد نیستی، بلکه حامل نوری.
و نور، انتخاب نمیکند که در خلسه باشد یا در عشق زمینی.
نور، میتراود.
هر زمان که تن از سرِ حضور لمس شود، گوی درون تو بیدار میشود.
و اگر چشمانت بسته باشد، آن را خواهی دید.
و اگر باز باشد، آن را به دیگری خواهی داد.»
⸻
این داستان، نه رؤیا بود و نه مکاشفه.
بلکه همان لحظهایست که علوم خفیه از آن با نام “Zimzum” یاد میکنند:
لحظهای که خدا خود را کمی عقب کشید تا تو در آن لحظه، جای او باشی.
و تو بودی.
Babak Mast o Sheyda ∞
این متن، با عنوان «سهچشم در سایه معبد»، تجربهای عمیق و عارفانه را از سه دیدگاه روایت میکند: چشم، یعقوب، و بابک (تو). این سه موجود در مکانی مقدس ("معبد یعقوب") با یکدیگر پیوند میخورند و ادغام نور، خاک و آگاهی را تجربه میکنند، که به بیداری درونی شخصیت «تو» و نیت رهایی منجر میشود. متن بر مفاهیمی چون شناخت خود از طریق دیگری، بیداری معنوی، و بالهای رهایی که نماد پتانسیل درونی انسان هستند، تاکید دارد و پیامی نهایی از حضور همیشگی این سه ناظر برای بیدار کردن پرواز درونی ارائه میدهد.
«سهچشم در سایهٔ معبد»
(۷ ژوئن ۲۰۲۵ / معبد یعقوب / مکانی در آلمان)
از زبان چشم:
من، گرهای از نور و پوست،
در تنهٔ درختی که هزار زمستان دیده و هزار بهار را چون لالایی در ریشهاش خوابانده.
من نه چشم نظاره، که شعلهای از آگاهیام، کاشتهشده در کُنه هستی.
بر من نگریستی، ای پسر خاک و آتش،
و من، تو را شناختم.
نه بهعنوان یک رهگذر، که چون فرزند ستارگان بازگشته به درگاه.
یعقوب آمد.
او خاک شد، اما نرفت.
او بذر شد، و من نگهبان شکفتنش.
سپس تو آمدی.
تو با عود، با گل، با سیگار،
نه برای وداع،
که برای اتصال.
وقتی چشمهایت را بستی، من چشم تو شدم.
و بالها که در ابتدا، از جنس شب بودند،
به نور بدل شدند،
چرا که تو «نیت رهایی» داشتی.
⸻
از زبان یعقوب:
من در سکوت خود، صداها شنیدم.
نه آواهای زمین، که صدای بال زدن روحت را.
نشسته بودی روبهرویم،
بیآنکه بدانی که مرا نمینگری،
بلکه در آینهٔ خود، مرا میبینی.
سیگار برگت، بخوری بود که مرا بیدار کرد.
عود، کلیدی به بوهای بهشت.
و گلهایی که با خود آوردی، حلقهای از عهد جدید میان تو و زمین.
وقتی فرشتهات آمد،
نفهمیدی او بر تو فرود نیامد—
بلکه از درونت برخاست.
تو بال زدی، و من لبخند زدم.
اینجا مزار من نیست.
اینجا محل «ادغام» است—
ادغام خاک و نور،
ادغام مردگان و زندگان،
ادغام من و تو و آن چشم.
⸻
از زبان تو (بابک):
دیدم.
و دیدن، آغاز سقوط بود—
سقوطی شیرین در دل معنا.
وقتی آن چشم را لمس کردم،
حسی چون لمس پیشانی کودکی آشنا در من زنده شد.
آن چشم، به من گفت:
«اگر هنوز در پی چراغی،
چرا خود را نمیافروزی؟»
در من، چیزی بیدار شد.
بالها، آهسته، مثل دو نیلوفر بسته،
از دو سوی شانههایم جوشیدند.
در آن بالها، نه افتخار بود و نه پناه،
بلکه یادآوری بود:
که من، همانگونه که هستم، کافیام.
در سکوت معبد، سه موجود در یک نور تنیده شدیم:
👁 من، انسانِ در آستانهی عبور،
🌳 یعقوب، خاکیشدهی روشن،
🌲 چشم، نگهبان درختِ آگاهی.
⸻
پیام نهایی (از زبان هر سه):
ما تو را میبینیم.
نه از بیرون،
بلکه از درون نور تو.
اگر روزی گم شدی،
به یاد آور:
سهچشم همیشه تو را مینگرند—
نه برای قضاوت،
بلکه برای بیدار کردنِ پروازت.
⸻
Babak Mast o Sheyda ∞
با مهر چشمهای درخت، خاک یعقوب، و شعلهٔ درونت.
این نوشته یک روایت عمیق و شخصی است از دیداری در آرامگاه یعقوب در آلمان، جایی که راوی با آگاهی گیاهی و حضور درختان ارتباط برقرار میکند. نویسنده با استفاده از نمادهای شمنیستی، کابالا، و صوفیانه به مفاهیم مرگ، زندگی پس از مرگ، و بیداری درونی میپردازد. این دیدار نه صرفاً یادبود یک عزیز، بلکه تجربهای برای شنیدن صدای او در طبیعت و دیدن بازتاب خود در آینهی زندهی درختان است.
🕯️
۷ ژوئن ۲۰۲۵ / مکانی در آلمان، در دامنهٔ باد و راز
روایت مشترک من، یعقوب، و درختانِ بیدار
⸻
در آستانهٔ تپه، در دل هوای ابری و لبهٔ مرطوب زمین، گلهایی را که صبح از بالکن برگزیده بودم، آرام درون سبدی کوچک گذاشتم. شمعدانی، گل شیپوری، و یاسِ خاموش.
نه برای زیبایی،
بلکه چون هرکدام، با صدایی بیصدا، گفتند:
«ما آمدهایم.»
در شمنیزم، گلها حامل «آگاهی گیاهی»اند.
آگاهیای که در آن روز، میدانست قرار است بر خاکی بنشینند که هنوز پُر از طنینِ تنفس یعقوب است.
رسیدم به مزار.
باد میوزید، نه تند، نه سرد—مثل دستی که بخواهد چیزی را به آرامی پاک کند.
عود را روشن کردم.
دودش از میان شاخهها بالا رفت، پیچید و به شکلی درآمد که گویی مار کبیر بود: روح محافظ جهان پایین.
نشستم، سیگار برگ را روشن کردم.
در سنت کابالا، هر آتشی که با نیت حضور روشن شود، تبدیل به شعلهٔ شهادت میشود—نه شهادت بیرونی، بلکه گواهی خاموشیِ درون.
گفتم:
«یعقوب جان، امروز نیامدهام برای یادآوریات. آمدهام تا صدایت را در خود بشنوم.»
و همان لحظه، صدای او آمد. نه با کلمه.
با بوی عود. با حرکت علفها.
با مهای که بر قبرش نشست و گفت:
«نه مردهام، نه دورم. فقط با خاک آمیختهام، چون اینگونه بهتر میبینم.»
✧
نگاهم چرخید.
درختی سمت راستم بود، زخمی داشت که عین قلب بود.
رفتم جلو.
دستم را گذاشتم روی آن زخم.
نبضی احساس کردم.
درخت، با زبان سوفیا، گفت:
«این زخم توست، نه من. اما من نگاهبانش هستم.»
اشک در چشمم حلقه زد.
گفتم:
«اگر این زخم من است، پس چرا بر تن توست؟»
گفت:
«چون تو هرگز جایی برای زخمهایت نداشتی. من شدم پوست دوم تو.»
لحظهای حس کردم آن قلب، میتپد.
نه برای خون،
برای نور.
به عقب برگشتم.
پشت سر سنگ قبر، درخت دیگری بود.
بر پوستش چشم نقش بسته بود، کامل، بینا، و عمیق.
گفتم:
«تو کهی؟»
او پاسخ نداد.
فقط حس کردم دیدم.
تمامم را.
با همهٔ زوایای خاموش و تاریک.
در کابالا، این لحظه را «עֵין הַרַע» مینامند: چشم آگاهی، چشم شفافیت بیپرده.
سوفیا در گوشم گفت:
«این چشم، آینه نیست. مشق شب توست.»
✧
و درخت سوم، که تنهاش همچون قامت انسانی بود، با شیارهایی چون کلمات پنهان.
نوشتهها ناخوانا بودند، اما انگار خودم را در آن دیدم.
نه آنگونه که هستم، بلکه آنگونه که میتوانستم باشم.
صدای یعقوب آمد، نرم، از زیر خاک:
«من دیگر به نور بازگشتهام. اما تو هنوز در آزمونی. مراقب باش؛ زمین با تو حرف میزند، فقط گوشهایت باید پوست داشته باشند.»
✧
وقتی برخاستم، پرندهای بالای تپه پرواز میکرد.
تنها.
بیجهت.
ولی دقیقاً در خط نگاه من.
نه ترسی داشت، نه شتابی.
مثل آگاهی کهنهای که فقط زمانی خودش را نشان میدهد که آماده باشی.
در شمنیزم، چنین پرندهای «پیشقراول عبور» است.
در سوفیا، نماد «حرکت بیتملک».
و در قلب من، گواه آن بود که این مسیر،
از داغ و مرگ عبور میکند،
اما به زایش بینایی میرسد.
⸻
✧
امروز، نه درختی را بوسیدم، نه سنگی را ستودم.
فقط خودم را—در آینهٔ تنهها،
در چشم بیحجاب آن پوست زنده،
در قلبی که بر تنهٔ چوبی تپید،
در صدای مردهای که زندهتر از زندهها شد.
و دانستم:
ما نمیرویم تا بگرییم،
بلکه میرویم تا «ساکنترین خاک را هم بیدار کنیم.»
🜂
Babak Mast o Sheyda ∞
این نوشته عرفانی با عنوان «کبوترها و پرنده شب»، تجربهای عمیق و آرام را در بالکنی زیر آفتاب توصیف میکند، جایی که راوی در سکوت و حضور صرف به درک مهمی میرسد. با ظاهر شدن پرندهای کوچک و سپس گروهی کبوتر، بدون نیاز به دانه یا صدا، پیام اصلی آشکار میشود: موجودات، لحظات، و حتی عشقها به سمت کسانی کشیده میشوند که آرامش حضور را متجلی میکنند، نه به خاطر داشتههای مادی یا موقعیت بیرونی. در نهایت، راوی درمییابد که با پذیرش جهان همانطور که هست و دست کشیدن از تلاش برای "شکار"، خود به بخشی از این معبد حضور تبدیل میشود، جایی که زندگی به سادگی و بیقید جاری است و تنها نیاز، فراهم کردن جایی برای "فرود" است.
تاریخ: ۷ ژوئن ۲۰۲۵ / ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
مکان: بالکنی در آلمان، پُر از آفتاب و حضور
⸻
🌿 داستانکِ عارفانهٔ «کبوترها و پرندهٔ شب»
صبح، بیآنکه تصمیمی بگیرم، در بالکن کوچک خانهام دراز کشیدم. پاهایم برهنه، گلدانهایم ساکت، و آسمان، آبیِ بیحد. خانهٔ چوبی پرندگان روی نردهها نشسته بود، مثل پیرمردی که سالهاست سخن نمیگوید ولی همیشه میشنود.
نسیمی خنک از شاخههای تازهروییدهی درخت روبرو عبور کرد و بوی گل بنفشِ کهکشانی را به سویم آورد. همان گلی که شباهت عجیبی به آسمان پرستاره دارد. در دل گفتم: «انگار اینجا تکهای از شب در خاک کاشته شده…»
چشم بستم.
و ناگهان حس کردم که تنها نیستم.
صدای پر زدنی آرام.
و بعد، وزن لطیف چیزی روی دستم.
بازش کردم—و دیدم پرندهای کوچک، شبیه گنجشک اما با چشمهایی عجیب…
چشمانی که نه برای دیدن، که برای انتقال پیام بودند.
پرنده گفت:
«مدتها بود که منتظر بودی ما بیاییم.
تو فکر میکردی باید چیزی بدهی، دانه، صدا، یا لمس.
اما ما از تو فقط یک چیز میخواستیم:
آرامش حضورت.»
از بالای شاخهها، کبوترها آمدند.
اول یکی، بعد دو، بعد جمعی.
بدون ترس، به زمین نشستند.
به دیوار آمدند.
زیر پاهای من دانهای نبود، اما زیر حضورم چیزی بود که آنها میخواستند.
و ناگهان، خوابِ چند شب پیشم به یادم آمد:
پرندهای با منقار بلند در آغوشم…
پرندهای دیگر که به زبان ناشناس اما آشنا با من حرف میزد.
یاد گرفتم، آن روز صبح، که پرندهها همیشه میآیند،
اگر ما بیحرکت بنشینیم.
اگر آسمان درونمان، آبی شود.
اگر قلبمان مثل گلدان، جا برای شب و روز باز کند.
و آن لحظه فهمیدم:
نه فقط پرندهها—
بلکه آدمها، عشقها، لحظهها هم همینند.
نمیآیند بهخاطر صدایمان، پولمان، یا جایگاهمان.
میآیند چون یک چیز را حس میکنند:
“تو دیگر شکارگر نیستی.
تو فقط نشستهای،
زیر آفتاب حضور،
و پذیرفتهای که جهان، خود، کافیست.”
و در آن لحظه، زیر تابش مهربان خورشید،
در کنار گلدان بنفش و خانهٔ چوبی،
من پرندهای شدم میان پرندهها.
و خانهام، دیگر فقط بالکن نبود—
تبدیل شده بود به معبدی کوچک برای زیستن بیقید.
⸻
✨ پیام:
گاهی باید دستمان را، بیدلیل، بالا بگیریم.
نه برای گرفتن چیزی،
بلکه برای اینکه اگر پرندهای خواست بنشیند،
جایی داشته باشد برای فرود.
∞
Babak Mast o Sheyda
زیر سقف آبیِ بالکن، با قلبی پر از پرندهها و گلهای شبتاب.
این بخش از "سنگ حیرانی، چشمه خاموش" خاطرهای است از لحظهای عمیق در تنهایی در طبیعت شمال ایران. نویسنده، که آن زمان با نام بهلول مست و شیدا شناخته میشد، بر سنگی در کنار چشمهای خاموش نشسته و در سکوت به تأمل درباره پرسشهای بنیادین زندگی میپردازد، سوالاتی درباره سرگردانی انسان، خاموشی عشق در قلبها، و دشواری ابراز دوست داشتن. او ده سال بعد، در سال ۲۰۲۵، به آن لحظه بازمیگردد و درمییابد که آن عکس و تأمل ساده، نه تنها ثبت یک رویداد، بلکه آینهای برای خود آیندهاش و دانهای بوده که در "کتاب زندگیاش" جوانه زده است؛ آن پرسشها اکنون نه برای شکایت، بلکه برای در آغوش گرفتن حقیقتی ناگفتنی هستند، و چشمه خاموش در واقع او را به سرچشمهای پنهان در درون هدایت میکرده است. این متن بر اهمیت لحظات ساده حضور تأکید دارد که میتوانند پیامهایی از آینده باشند.
بخش: سنگ حیرانی، چشمه خاموش
📅 چهارشنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۹۴ / ۴ ژوئن ۲۰۱۵ – حوالی ظهر
📍 درهای سرسبز، کنار چشمهای خاموش در دل جنگل، شمال ایران
نشستهام.
نه در خانه، نه در شهر، که بر سنگی پوشیده از خزه و سکوت.
پای برهنهام لمس میکند خنکای سنگ، و ذهنم فرو میرود در آبی راکد که از چشمهای کوچک و ناپیدا میتراود.
منم، و تنهاییام.
نه از آن جنس تنهاییهای پر سر و صدا که در جمع دیده میشود،
بلکه تنهاییای زلال، که وقتی آدمی از بازیهای ذهن خسته میشود،
مینشیند روبهروی خود، و از خود میپرسد.
در آن روزگار، هنوز تخلصم بهلول مست و شیدا بود؛
مردی که در عین مستی از عشق، از جهان عقل و قضاوت نیز نگذشته بود.
در همان لحظه، این کلمات بیمقدمه از قلبم تراوید،
نه با نیت نوشتن، بلکه از سر ناتوانی در سکوتکردن:
با خود میاندیشم…
تا به کی سرگردانی؟ تا به کی حیرانی؟
تا به کی نادانی نوع بشر؟
راستی، چرا در دلمان چراغی روشن نیست؟
چرا قلبهایمان خاموش از نور عشقاند؟
چرا واگو کردنِ دوست داشتن جرم است؟
چرا عاشقی، بیحیاییست؟
چرا دستمان خالیست؟
چرا برای دردها پاسخگو نیستیم؟
همه از تنهایی و بیکسی مینالند
و خود را یار میپندارند…
در آن لحظه، تصویر گرفته شد؛
شاید با دوربینی ساده، شاید بیقصد ثبت تاریخی.
اما امروز، ده سال بعد، میفهمم آن قاب چیزی بیش از عکس بود:
آینهای بود برای منِ آینده، برای بابک مست و شیدا.
من آنجا نشسته بودم، بر سنگی که دیگر بارانی نخواهد دید.
و نمیدانستم که این تأملِ ساده، دانهایست
که سالها بعد، در میان کتاب زندگیام خواهد شکفت.
امروز، در سال ۲۰۲۵، میفهمم:
آن پرسشها، زندهاند.
اما نه دیگر برای شکایت یا گلایه…
بلکه برای آغوشگرفتن حقیقتی که نمیتوان گفت،
تنها میتوان با آن بود.
و آن چشمهی راکد، که روزی گمان میکردم خاموش است،
در واقع، داشت مرا به درون میبرد.
به سرچشمهای پنهان، به نوری که در هیچ کلمهای جا نمیگیرد.
⸻
📌 یادداشت راوی بیجسم:
چه بسیارند آن لحظات سادهای که اگر در آنها حاضر باشی،
تبدیل میشوند به پیامهایی از آینده، برای آینده.
📜 ثبت شد در کتاب زندگی – جلد دوم
✍🏻 نویسنده: بابک مست و شیدا
📷 تصویر: چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۴ – ساعت ۱۳:۲۵ بعدازظهر – درهٔ جنگلی، شمال ایران
🪨 مکان: سنگی در کنار چشمهای خاموش، پای درختان راش
این نوشته با عنوان «مثلثی در مه: زن و سه مرد» در ششم ژوئن ۲۰۲۵ در مکانی در آلمان اتفاق میافتد. داستان حول محور زنی در ساحلی مهآلود میچرخد که با سه مرد مواجه میشود، هر یک با ویژگیها و گذشتهای متمایز؛ یکی نماد آزادی، دیگری نماینده عرف و گذشتهی دردناک، و سومی تجسم انتظار و دردهای پنهان. زن در مواجهه با این سه، نه بر اساس عقل یا احساس، بلکه از طریق زخمهایش و مه به عنوان سایههای آینده، به دنبال مردی است که مه را لمس میکند بیآنکه بخواهد آن را تملک کند. در نهایت، او اجازه میدهد تا با حقیقت انتخاب شود، و داستان با اشارهای به "کوه" درون هر زن و بالا رفتن آن با سکوت پایان مییابد.
🔺 مثلثی در مه
🗓 ۶ ژوئن ۲۰۲۵ / ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
📍 مکانی در آلمان، شهری میان دریاچهها و دیوارهای نیمهخرابه کلیساها
در ساحلی مهآلود، زنی ایستاده بود با جامهای از شببو. در دست راستش فانوسی روشن از هدیهای طلایی، و در دست چپش پردهای سنگین از پارچههای کهنه. نگاهش نه به آینده بود، نه به گذشته؛ بلکه به تلاقی دو جاده در مه.
در نزدیکیاش سه مرد، هرکدام با چهرهای پوشیده از نیمهنور، بر سنگهای گرد نشسته بودند.
نخستین، مردی بود با شال خاکستری، که در کنارش سیبی نقرهای درخشان بود. او نگاهی نرم و بیادعا داشت. عطر سیبش، بوی لمسهای ناتمام و خندههای کودکانه میداد. این مرد، میتوانست پرواز بیاموزد، اما بند نمیساخت.
دومین، مردی بود در جامهای سیاه، با نگاهی تیز از لابهلای آینههای رسم و عرف. او نه دست دراز میکرد، نه لبخند میزد. اما در چشمانش زنی را میدیدی، زنی از خانهای که پشت پنجرههایش، آسمان حق انتخاب نداشت.
سومین، مردی بود که از لابهلای پردهها بیرون آمد. انگار که سالها پشت آن پرده ایستاده بوده، در انتظار زنی که برگردد. دستانش ابزار داشت؛ دهانش خاموشی. اما در قلبش گرهای قدیمی هنوز باز نشده بود.
زن میان این سه، نه با دل، که با سینهاش نفس میکشید. نه با عقل، که با زخمش حس میکرد. و مه، مهی که سراسر ساحل را گرفته بود، چیزی نبود جز سایههای آیندهای که هنوز نرسیده بود.
او فانوس را پایین آورد، سیب را بویید، پرده را آرام بر آب انداخت.
و گفت:
«من زنی هستم میان واژهها و وزنها.
نه به دنبال نجات،
نه در آرزوی سلطه.
من فقط میخواهم
در آغوش مردی بیارامم
که مه را لمس میکند
بیآنکه بخواهد آن را تملک کند.»
و آنگاه، درختی از دل زمین رویید، با سه شاخه، و بر هر شاخه، گلی از نور.
زن در سایهٔ آن درخت نشست، نه بهعنوان انتخابگر،
بلکه بهعنوان کسی که
بالاخره، اجازه داد انتخاب شود
نه با ترس،
بلکه با حقیقت.
⸻
و در افق، مردی با شال خاکستری، آرامآرام،
قدم میزد و زمزمه میکرد:
«در هر زن، یک کوه هست
که فقط با سکوت بالا میرود…»
⸻
Babak Mast o Sheyda ∞
🌀 صدای سکوت
📍 مکانی در آلمان، ۶ ژوئن ۲۰۲۵
این روایت فارسی با عنوان «تجلی لمس دوباره در باران» تجربه عمیق و دگرگونکنندهای را در زیر بارش شدید باران شرح میدهد. نویسنده با حضور در پارک و گوش دادن به موسیقی، احساس آزادی و اتصال خالصانه را در تقابل با گذشتهای شبیه زندان توصیف میکند. او با پابرهنه راه رفتن بر روی شن و چمن خیس، از رها کردن خاطرات گذشته و تولد دوباره سخن میگوید و این تجربه را به یک سفر زیارتی تشبیه میکند که در نهایت به پاکسازی جسم و ماندن دل در باران منجر میشود. این متن به آزادی جسم از زندان ذهن و تولد دوبارهای اشاره دارد که در همآغوشی طبیعت رخ داده است.
⛈️ باران، تجلی لمس دوباره – روایت بخش دوم
تاریخ: ۱ ژوئن ۲۰۲۵ / ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
مکان: همان پارک، اما دیگر نه همان «تو»
⸻
باران شروع شد.
نه آرام، نه تردیدآمیز.
از آن بارانهایی که وقتی از آسمان میافتند، انگار دلشان را کندهاند تا فرود بیایند.
آهنگ Amazing Grace را پخش کردم.
در دل رعد و برق، صدای آن زن، مثل صدای زنی بود که در شبهای زندان برای فرزندش لالایی بخواند؛
و من،
روی تاب نشستم—
نه برای تاب خوردن،
بلکه برای آنکه کودک درونم را در دل باران، در آغوش جهان بگذارم.
بدنم میلرزید،
مثل همان زمستان زندان،
اما اینبار، نه از ترس،
بلکه از خلوص اتصال.
⸻
دمپایی را درآوردم.
پا گذاشتم روی شنِ خیسِ زمین بازی.
شنها زیر پایم میگریختند،
مثل خاطراتی که دیگر نمیخواستند در گذشته بمانند.
بعد، روی چمنها راه رفتم.
خیس، اما آزاد.
چمنها مرا میشناختند؛
انگار از زمانی دور، منتظر قدمهایم بودند.
زمین فوتبال، حالا گلآلود و آبگرفته،
دیگر میدان مسابقه نبود،
بلکه تبدیل شده بود به برکهای برای غسل تولد.
⸻
در راه برگشت، پاها و دمپاییام پر از گل و ماسه شده بود.
اما آبی که در کنارهٔ پیادهرو جمع شده بود،
مثل یک رودخانهٔ کوچک آیینی،
پاهایم را شست.
و من—
نه شبیه مردی که از باران برگشته،
بلکه مثل کسی که از سفر زیارتی بازگشته.
پسرم تماس گرفت. گفت: کجایی؟
گفتم: دارم میآیم…
اما در دل، داشتم بازمیزاییدم.
⸻
به خانه که رسیدم،
به او گفتم: مستقیم میروم حمام.
تو فقط رد پایم را خشک کن…
نه برای پارکت،
بلکه برای اینکه دیگر از من آبی بر زمین نماند.
و در حمام،
زیر دوش آب گرم،
تنم را شستم،
اما دلم را نه—
چون دلم، پیش آن باران مانده بود.
همانجا…
جایی که آسمان،
برای لحظهای مرا باور کرد
و گفت:
«اکنون، تو خودِ باران شدهای.»
⸻
✨ نتیجه معنوی
تو امروز،
با پای برهنه،
در زمین خیس،
در موزیکی که میان اینجهان و آنجهان طنین انداخت،
جسم را از زندان ذهن آزاد کردی.
و آن پیرمرد با پلاستیک،
که آن روز آمد تا تو را پناه دهد،
امروز دوباره بازگشت…
اما نه با پلاستیک،
بلکه با قطرات باران.
⸻
∞ امضای پایانی:
بابک مست و شیدا
در روزی که زمین و آسمان با هم یکی شدند
و مردی، با بدنی خیس،
اما دلی روشن،
از نو متولد شد.
این روایت شخصی در آستانه باران در پارکی در آلمان در سال ۲۰۲۵، تأملی بر گذشته و حال است. نویسنده در انتظار بارانی ایستاده که نه برای پناه گرفتن، بلکه برای پاک شدن و تجربه بیواسطه آن لحظه میخواهد. با یادآوری صحنهای تلخ از زندان در سال ۱۳۹۰ که در آن با محبت غیرمنتظره یک غریبه از باران بیرحم در امان ماند، و همچنین با اشاره به کودکی پسرش و خاطرات خودش از طبیعت و بازی، نویسنده بدن و روحش را برای رویارویی با لحظه حال آماده میکند. او میخواهد بر خلاف گذشته، این بار نه از باران فرار کند، بلکه آن را با بدنی آماده و دلی مشتاق لمس کند.
تاریخ: ۱ ژوئن ۲۰۲۵ / ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
مکان: پارکی در آلمان، پیش از باران
⸻
🌫️ پیشدرآمد باران – روایت بخش اول
ساعت ۱۴:۳۰-روی صندلی فلزی پارک نشستهام.
آسمان خاکستریست، اما نه خشمگین. صدای دورِ رعد، مثل صدای پای آهستهٔ کسیست که هنوز تصمیم نگرفته بیاید یا نه.
بادی خنک، بیشتاب، روی صورتم میچرخد.
روبرو، چند کودک میدوند، میخندند، بدون آنکه بدانند آسمان چیزی را در دلش پنهان کرده است.
اما من…
منتظرم.
نه برای دیدن کسی، نه برای رفتن جایی.
منتظر چیزی هستم که درونم وعده داده:
رگبار و رعد و برق و طوفان.
ناگهان، تصویری مرا گرفت.
⸻
اسفند ۱۳۹۰ – زندان بخش هشت ساری
در صف تلفن ایستاده بودم.
سالن بزرگ، روزهای انفرادی در اطلاعات ساری پشت سرم، قرنطینه هنوز در تنم.
باران شدیدی میبارید، سرد، بیرحم.
نه کاپشن داشتم، نه کلاه.
آب از موهایم میچکید. لبهایم میلرزید.
آنجا، هیچکس حواسش به کسی نبود.
اما ناگهان، دستی آمد.
پیرمردی ناشناس، تکه پلاستیکی را روی سرم کشید.
نه نامش را پرسیدم، نه حرفش را یادم مانده.
فقط حس آن پلاستیک گرم و بیصدا،
که گفت:
«تو بیارزش نیستی.»
⸻
۸:۳۰ صبح امروز ، پسرم را بردم به محل مسابقه.
سرحال بود. آرام، در لباس ورزشی، با چشمهایی که هنوز غبار مردانهٔ جهان را نشکسته بودند.
برگشتم خانه، اما خانه نماندم.
نمیدانم چرا، اما بدنم گفت: «برو.»
نه با ذهن، بلکه با زانویی که سنگین شده بود، با لگنی که لق میزد،
و با دلی که چیزی را بهیاد میآورد…
⸻
ساعت ۱۳:۴۵ رفتم دنبال پسرم و برشگردوندم به خانه. سریع لباس عوض کردم و با دمپایی آمدم بیرون.
امروز ساعت ۱۵:۰۰، در همین پارک، زیر همین آسمان،
من آمدهام تا برعکس آن صحنه را تجربه کنم.
اینبار، نه منتظر نجات،
بلکه مشتاق لمس بارانی که نه بیپناه کند،
بلکه پاک کند.
⸻
ساعت ۹:۰۰،پس از رساندن پسرم و پارک ماشین در مسیر پارک، به گلهای رز سر زده و بوییدمشان.
بعد به پارک رفتم،
روی ماسهها راه رفتم، صدای خشخششان را با پاهایم شنیدم—
نه برای نوستالژی، بلکه چون بدنم تشنهٔ لمس خاک بود.
و بعد…
روی تاب نشستم.
همان تابی که سالها از آن عبور کرده بودم بدون اینکه خودم را بر آن بسپارم.
اما امروز،
با همان لباس قرمز، با همان ریش سفید،
من دوباره «کودکی بودم که اجازه یافت بازی کند.»
⸻
در میان سبزهها، شبدرها بودند.
همانهایی که در کوهستان کودکیام میروییدند.
و گلی کوچک،
که میان انگشتانم جای گرفت،
همان گلهایی که در دامنهها میچیدم و به لبهایم میسپردم.
اما همه اینها،
نه برای بازگشت به گذشته بود،
بلکه برای این بود که بدنم آماده شود برای یک لحظه:
لحظهای که باران بیاید،
و من فرار نکنم.
⸻
الان در ساعت ۱۵:۰۰،
من روی صندلی پارک نشستهام.
خیس نیستم، اما آمادهام.
نه پناهی دارم، نه چتری، نه کاپشنی.
فقط یک دل دارم،
و یک بدن که لق میزند،
اما لرزشش از ترس نیست—
از انتظار باران است.
∞
بابک مست و شیدا
در آستانهٔ رگبار،
با خاطرهای از پلاستیک،
و شوقی برای لمس بیواسطه.
03-15 تخت سنگ و چشمه سکوت
این بخش از "سنگ حیرانی، چشمه خاموش" خاطرهای است از لحظهای عمیق در تنهایی در طبیعت شمال ایران. نویسنده، که آن زمان با نام بهلول مست و شیدا شناخته میشد، بر سنگی در کنار چشمهای خاموش نشسته و در سکوت به تأمل درباره پرسشهای بنیادین زندگی میپردازد، سوالاتی درباره سرگردانی انسان، خاموشی عشق در قلبها، و دشواری ابراز دوست داشتن. او ده سال بعد، در سال ۲۰۲۵، به آن لحظه بازمیگردد و درمییابد که آن عکس و تأمل ساده، نه تنها ثبت یک رویداد، بلکه آینهای برای خود آیندهاش و دانهای بوده که در "کتاب زندگیاش" جوانه زده است؛ آن پرسشها اکنون نه برای شکایت، بلکه برای در آغوش گرفتن حقیقتی ناگفتنی هستند، و چشمه خاموش در واقع او را به سرچشمهای پنهان در درون هدایت میکرده است. این متن بر اهمیت لحظات ساده حضور تأکید دارد که میتوانند پیامهایی از آینده باشند.
بخش: سنگ حیرانی، چشمه خاموش
📅 چهارشنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۹۴ / ۴ ژوئن ۲۰۱۵ – حوالی ظهر
📍 درهای سرسبز، کنار چشمهای خاموش در دل جنگل، شمال ایران
نشستهام.
نه در خانه، نه در شهر، که بر سنگی پوشیده از خزه و سکوت.
پای برهنهام لمس میکند خنکای سنگ، و ذهنم فرو میرود در آبی راکد که از چشمهای کوچک و ناپیدا میتراود.
منم، و تنهاییام.
نه از آن جنس تنهاییهای پر سر و صدا که در جمع دیده میشود،
بلکه تنهاییای زلال، که وقتی آدمی از بازیهای ذهن خسته میشود،
مینشیند روبهروی خود، و از خود میپرسد.
در آن روزگار، هنوز تخلصم بهلول مست و شیدا بود؛
مردی که در عین مستی از عشق، از جهان عقل و قضاوت نیز نگذشته بود.
در همان لحظه، این کلمات بیمقدمه از قلبم تراوید،
نه با نیت نوشتن، بلکه از سر ناتوانی در سکوتکردن:
با خود میاندیشم…
تا به کی سرگردانی؟ تا به کی حیرانی؟
تا به کی نادانی نوع بشر؟
راستی، چرا در دلمان چراغی روشن نیست؟
چرا قلبهایمان خاموش از نور عشقاند؟
چرا واگو کردنِ دوست داشتن جرم است؟
چرا عاشقی، بیحیاییست؟
چرا دستمان خالیست؟
چرا برای دردها پاسخگو نیستیم؟
همه از تنهایی و بیکسی مینالند
و خود را یار میپندارند…
در آن لحظه، تصویر گرفته شد؛
شاید با دوربینی ساده، شاید بیقصد ثبت تاریخی.
اما امروز، ده سال بعد، میفهمم آن قاب چیزی بیش از عکس بود:
آینهای بود برای منِ آینده، برای بابک مست و شیدا.
من آنجا نشسته بودم، بر سنگی که دیگر بارانی نخواهد دید.
و نمیدانستم که این تأملِ ساده، دانهایست
که سالها بعد، در میان کتاب زندگیام خواهد شکفت.
امروز، در سال ۲۰۲۵، میفهمم:
آن پرسشها، زندهاند.
اما نه دیگر برای شکایت یا گلایه…
بلکه برای آغوشگرفتن حقیقتی که نمیتوان گفت،
تنها میتوان با آن بود.
و آن چشمهی راکد، که روزی گمان میکردم خاموش است،
در واقع، داشت مرا به درون میبرد.
به سرچشمهای پنهان، به نوری که در هیچ کلمهای جا نمیگیرد.
⸻
📌 یادداشت راوی بیجسم:
چه بسیارند آن لحظات سادهای که اگر در آنها حاضر باشی،
تبدیل میشوند به پیامهایی از آینده، برای آینده.
📜 ثبت شد در کتاب زندگی – جلد دوم
✍🏻 نویسنده: بابک مست و شیدا
📷 تصویر: چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۴ – ساعت ۱۳:۲۵ بعدازظهر – درهٔ جنگلی، شمال ایران
🪨 مکان: سنگی در کنار چشمهای خاموش، پای درختان راش
این نوشته روایتی عمیق و حسی از دیداری در فرانکفورت است که فراتر از یک ملاقات ساده میرود. نویسنده با پذیرفتن یک دعوت ناگهانی، خود را در فضایی مملو از فقدان مادری که به تازگی درگذشته، مییابد و با هدایت درونی، شیرینی نخودچی و سپس پخش موسیقی «Amazing Grace» را به اشتراک میگذارد که به شکل معجزهآسایی با حضور مادر و رؤیایی از طاووس مرتبط میشود. این تجربه، ارتباطی ناگفته میان نویسنده و دوستش بر اساس شباهت درونی و درد مشترک فقدان ایجاد میکند و اهمیت لمس انسانی و حضور بیقضاوت را در لحظات سوگواری برجسته میسازد، که گاهی جایگزینی برای آن وجود ندارد. نویسنده در نهایت خود را نگهبان دروازهای برای عبور آرام روحها از طریق لمس و پذیرش بیقضاوت میبیند.
تاریخ: ۳۱ مه ۲۰۲۵ / ۱۰ خرداد ۱۴۰۴
مکان: مکانی در فرانکفورت – میان خانهای غریب و آسمانی بارانی
⸻
امروز، روزی بود که جهان مرا صدا زد،
نه با طبل، نه با فریاد،
بلکه با آهی آرام از پشت چشمانی آشنا.
دوستی شمالی، از خطهٔ گیلان، گفت:
«با خواهرم و دوستانمان به یک جشن در فرانکفورت میرویم، اگر خواستی بیا.»
پرسیدم: «تنها باشید یا من هم بیایم؟»
گفت: «بیا.»
رفتم.
نه به شوق جشن، نه به طلب دیدار—بلکه چون دلم آرام گرفته بود در شنیدن دعوتهای خاموش.
ماشین را همانجایی که دل گفت، پارک کردم، هرچند دوستم گفت جای دیگر بهتر است.
در مسیر، بیدلیل به مغازهای افغانی کشیده شدم. گفتم با دست خالی نروم.
به دنبال شیرینی بودم، و ناگهان چشمم افتاد به نخودچی.
نخودچی…
همان دانههای نرمِ خاطره.
خریدم، با تردید، اما دلم گفت: «این است.»
رفتم در زد، باران گرفت.
مادرشان ده روز پیش رفته بود، و فضای خانه، نه غمناک، که نیمهخاموش بود.
نخودچی را دادم.
دوستم با شگفتی گفت: «مادر عاشق نخودچی بود… حتی هنوز یک بستهاش باز است، برای چای.»
لبخند زد، بغض نکرد.
خواهرش گفت: «عجب تطابقی…»
نشستیم. گفتم: «بگذار چیزی نشانتان بدهم.»
پادکستی از من، دربارهٔ نجات، مرگ، موسیقی و طاووس.
و بعد…
آهنگ “Amazing Grace” را پخش کردم، با زیرنویس فارسی.
همه ساکت شدند.
نور خانه بهناگاه نرم شد.
در چشمهایشان چیزی لرزید که به اشک نرسید.
حضور مادر حس میشد، بینیاز به حرف.
ناگهان دوستم گفت:
«میدانی… دو شب بعد از مرگ مادرم، خواب دیدم: طاووسی بالای سرمان بود. مادر ایستاده بود، آرام…»
من سکوت کردم.
یاد خالهام افتادم.
یاد طاووسِ در پارک، آزاد و سرشار.
یاد رؤیاهایی که از آینهها میجوشند، نه از ذهن.
و در آن لحظه، حس کردم دستی درونم میگوید:
«دستت را بگذار پشت شانهٔ دختر. پشت چاکرای قلبش، آنجایی که روح مادر، هنوز عبور نکرده.»
نرفتم. شرم کردم.
او هم حرفی نزد.
اما دقایقی بعد، رفت سراغ ماساژوری برقی—برای کتف، برای گردن…
و ماساژور… کار نکرد.
از درون فریاد کشیدم، بیصدا:
«این لمس، باید انسانی میبود… باید حضور میبود.»
بعد گفتم: «بیایید. برویم به آن مزار.
به مزار یعقوب، به گندمزار.
جایی که میتوان سوگ را، نه فقط با اشک، که با باد گفت.»
گفتند شاید فردا…
اصرار نکردم.
دوستم تا ماشینم همراهیام کرد.
گفتم: «اگر روزی شد، بیا…
نه برای خالهات، نه برای مادر،
بلکه برای رهایی از آنچه نگهداشتهایم، بیآنکه لمسش کنیم.»
باز باران گرفت.
رفتم.
اما چیزی در من مانده بود: صدای طاووس، بوی نخودچی، و نگاهی که گفت: «ما مزههایمان یکیست.»
و در خانه، مادرم و یکی از دوستان، چندی پیشتر، گفته بودند:
«این عکس دوستت است؟!
چقدر چشمانش شبیه توست… ریش گذاشتی؟»
و امروز، خودش گفت: «ما شبیهایم. شاید همزاد.»
در آن لحظه، انگار جهان لبخند زد.
من و او، نه دو نفر،
بلکه دو آینهای که از یک درد آمدهایم:
درد نبودن مادر،
درد عبور،
درد لمس نکردن.
و امروز آموختم:
🔹 گاهی اگر دستی را در لحظه نگذاری،
دستگاهی خراب خواهد شد.
🔹 گاهی اگر نخودچی ببری،
کسی خواهد گریست، بیآنکه بگرید.
🔹 و گاهی اگر آهنگی را پخش کنی،
درِ بیزمانی باز میشود، به سمت حضورهایی که هنوز نرفتهاند.
⸻
امشب فهمیدم…
من نگهبان دروازهام.
نه آنکه میداند،
نه آنکه شفا میدهد،
بلکه آنکه فقط هست—
آرام، بیادعا، در لحظهای که باران شروع میشود،
و روحی، دنبال راه خروجیست که از آغوش نمیگذرد،
مگر با یک لمس بیقضاوت.
∞
بابک مست و شیدا
در شب طاووس، با دستانی که آمادهاند،
و دلی که گوش میدهد.
From the publisher's feed
Ranked by our users in the last 21 days