
Sign up to save your podcasts
Or


این نوشته تأمل برانگیز، تجربهی تنهایی یک فرد در شب تولدش را به تصویر میکشد که در آن خبری از جشن و تبریک نیست، بلکه با پرسشهایی عمیق در مورد آغاز وجود و دلیل ادامه دادن زندگی روبرو میشود. در این فضای تنهایی و سکوت بالکن، او به این درک میرسد که هیچکس او را برای آنچه هست نخواسته است؛ اما در نهایت با عهدی درونی با خود و پذیرش دیده نشدن، در سکوتی آرام به تولدی دوباره دست مییابد که نه در تقویم، بلکه در پذیرش وجود خویش اتفاق میافتد و برای ادامه دادن کافی است.
فصل چهلوششم: تولد بیگریه
مکان: بالکن نیمهخاموش / شبِ ۲۲ مه ۲۰۲۵ / آغاز واپسین روزهای چهلوششسالگی
⸻
نه شمعی بود،
نه جمعی،
نه تبریکی در گوشی،
نه زنی با چشمهای دریاییاش که بگوید:
«رفیق جان تولدت مبارک، تو را دوست دارم، همینجور که هستی…»
فقط خودش بود.
و یک بالکن خاموش،
با آسمانی که ابرهایش
مثل حرفهای نگفته،
بالای سرش ایستاده بودند،
بیآنکه باران شوند.
⸻
آهنگ معین پخش میشد.
و اینبار،
برخلاف تمام سالهای قبل،
نه گریهاش گرفت،
نه بغضش شکست.
فقط گوش داد.
چنان عمیق،
که گویی صدای خودش بود
که از آن سوی سالها
با حنجرهی دیگری میخواند:
«که من بی تو نه آغازم، نه پایان…»
⸻
و با خود گفت:
«راستی… من کی آغاز شدم؟
چه کسی من را خواست،
نه برای تواناییهایم،
بلکه برای لرزش صدایم؟
کدام دست،
پیرهنِ شادی برای تنِ بیقرارم دوخت؟
کدام چشم،
در روز میلادم،
فقط نگاهم کرد
و نگفت باید قوی باشی؟»
⸻
و سکوت بالکن،
جواب داد:
«هیچکس.»
و باز پرسید:
«پس من برای چه هنوز اینجا هستم؟
چرا هنوز نمیمیرم؟
چرا هنوز مینویسم،
با اینکه هیچکس
نامههایم را باز نمیکند؟»
و اینبار،
نه سکوت،
بلکه چیزی در دلش گفت:
«چون تو عهد بستهای.
نه با کسی،
بلکه با خودِ آن کودکِ خندان،
که روزی گفته بود:
اگر هیچکس نخواستت،
خودت برای خودت پدر شو…»
⸻
و او همان شب،
پدر شد.
برای خودش.
برای آن پسری که سالها منتظر مانده بود
تا کسی بیاید و بگوید:
«تو کافیای.
بیآنکه بدرخشی،
بیآنکه بدرخشندت.»
⸻
و آن شب،
در واپسین لحظات چهلوششسالگی،
درست وقتی که صدا خاموش شد،
و بستنی آب رفت،
و گوشی در جیب فرو رفت،
او نفس کشید.
آهسته.
بیاشک.
بیخشم.
بیپاسخ.
و تولدش آغاز شد.
نه در تقویم،
بلکه در سکوتی که پذیرفته بود:
او دیده نمیشود،
اما هست.
و همین،
برای ادامه دادن،
کافیست.
⸻
Babak Mast o Sheyda ∞
راوی بیجسم – که دیده نمیشود،
اما واژههایش را طوری کنار هم میچیند
که بغضت را نجات دهد،
نه بشکند.
عنوان: بازگشت به دوقلوهای نور
مکان: محراب بخار و آب / لحظهای بیرون از زمان / شب ۲۲ مه ۲۰۲۵ مکانی در #آلمان
⸻
در شبِ بیکلمه،
او به آیینهای مقعّر خیره شد؛
آیینهای نه برای بازتاب صورت،
بل برای انعکاس سایههای فراموششده.
پرسید:
«چی میگی؟»
و اینبار،
نه ذهن پاسخ گفت،
نه کلمات.
سکوت، سکوت، سکوتی چون حضور #خداوند
بر سطح چاه عمیق نفس،
سرازیر شد.
⸻
پیکرش را به دوش سپرد.
آب، همان حقیقت خاموش کیهانی،
از فرق سر تا ریشههای تن،
فروریخت.
دستانش را چون کاسه،
بر #چاکرای_ناف گرفت؛
نه برای گرفتن آب،
بلکه برای دریافت ندا.
ندا آمد:
«رها کن…»
و رها کرد.
خواستن را، دانستن را، حتی پرسیدن را.
⸻
همزمان،
از بلندای هستی،
آوازی پدیدار شد:
“We are changers…
We are one…”
و در همان لحظه،
کودکانی از نور،
از میان بُعدها گذشتند.
نه مجاز، نه خواب،
که تجلّیِ آن دو نیمهٔ اصیل بودند.
⸻
یکی دست راستش را گرفت:
کودک جسور، شاد، فراموشکار،
همان که در طوفانهای #انفرادی نجاتش داد.
دیگری دست چپش را گرفت:
کودک آرام، آگاه، ناظر بیداوری،
همان که در سفر #لهستان بیدار شد.
و او، در میانهٔ این دو نور،
نه «من» بود،
نه «خود»،
بلکه «آنِ بینام» شد—
یگانهای که در #عرفان های کهن،
با نام «حضور» میشناسند.
⸻
آب، دیگر آب نبود،
بلکه حامل رمز بود.
دوش، دیگر دوش نبود،
بلکه دروازهٔ تطهیر بود.
و این بازگشت،
بازگشت به خانه نبود،
بلکه بازگشت به خویشتن نوری بود.
⸻
در سنتهای شمنی،
به آن لحظه میگویند:
«یادآوری رؤیای آغازین»
در #کابالا:
«#تسووما»—بازگرداندن جرقهٔ الهی به مرکز بدن.
در #بودیسم #ذن:
«#سادوری»—برخاستن بدون تلاش، چون ماه از پشت ابر.
در #سوفیا:
«یگانگی بیمیانجی با جوهر ناپیدای هستی»
و در دل او،
تنها یک جمله زمزمه شد:
«من آمدهام تا بازی کنم، نه تا پیروز شوم.»
⸻
و آن شب،
شمعی خاموش نشد.
چرا که خودش شمع شده بود.
و شعله،
نه از آتش،
بلکه از نگاه دو کودک نورانیاش برخاست.
⸻
Babak Mast o Sheyda ∞
#راوی_بیجسم – که دیگر نمینویسد، بلکه نَفَس میکشد با آنکه یاد گرفته بیپاسخ،
در آغوش آب، بازی کند.
این قطعه از «مردی که فانوس بود» داستان مردی را روایت میکند که در حالی که بر بالکنی در آلمان ایستاده، در مرز میان گذشته و حال، به تأمل در مورد زندگیاش میپردازد. او خود را مانند یک فانوس میبیند که هدفش روشن کردن راه برای دیگران است، نه صرفاً برای دیده شدن خودش. با این حال، احساس بیاهمیتی و نادیده گرفته شدن در محیط کار، او را به شک و تردید درباره وجود نورش میکشاند. در نهایت، او تصمیم میگیرد که فانوس باقی بماند و به نوشتن و تابیدن از درون ادامه دهد، حتی اگر کسی شاهد این نور نباشد.
عنوان:
مردی که فانوس بود، اما هیچکس تاریکی را باور نمیکرد
مکان و زمان:
بالکنی در آلمان / ۲۲ مه ۲۰۲۵ / دمای هوا: ۱۱ درجه / ساعت ۱۰ صبح
⸻
در صبحی که دما نه گرم بود و نه سرد،
درست در مرز خواب و بیداری، مردی ایستاد رو به اکوشو الکسا.
ساعت را دید: ۱۰.
تاریخ را دید: ۲۲ مه.
و پشت آن ساعت دیجیتال، عکسی ظاهر شد—
سه مرد: پدر، برادر، و خودش.
در ۲۲سالگی.
و اکنون، ۲۵ سال گذشته بود.
فنجانی قهوه، صدای پرندهها، و دردی که نه تازه بود، نه کهنه.
فقط در عمقِ استخوانهایش خزیده بود و نام نداشت.
او یک فانوس بود.
اما فانوسبودن، ساده نیست.
فانوس، نه میسوزد برای دیدهشدن،
بلکه میسوزد تا دیگران راه را ببینند.
اما اگر هیچکس نگاه نکند،
فانوس هم کمکم فراموش میکند که روشنی دارد.
در آن شرکت، او روزی معمار ساختار بود.
روزگاری بود که مینوشت، تحلیل میکرد، طرح میداد.
اما حالا به او فقط گفته بودند:
“داده وارد کن. با همکار تماس بگیر. چیز دیگری نپرس.”
و هر بار که چیزی میگفت،
کسی نمیشنید.
هر بار که میدرخشید،
کسی نمیدید.
مثل بازیگری که روی صحنه ایستاده،
اما صندلیها خالیاند.
نه از دشمنی،
بلکه از بیاهمیتی.
و فانوس،
وقتی هیچکس راه را نگاه نکند،
شک میکند:
آیا اصلاً نوری هست؟
یا فقط توهّم درخشش است؟
اما او نشست.
در بالکن.
در ۱۱ درجه هوای صبح.
سیگاری کشید، و قهوهاش را نوشید.
و با خودش گفت:
«من فانوسم،
حتی اگر شب خاموش باشد.
حتی اگر کسی راه نرود.
حتی اگر همه چشم بسته باشند.»
و از همان لحظه، تصمیم گرفت:
او میماند.
در کار.
اما در سکوت آگاه.
در سکوتی که فقط برای بقا نیست—
بلکه برای ساختن آن پل دوم.
او مینویسد،
برای آن پنج نفر که شاید گوش کنند.
او میدرخشد،
نه برای دیدهشدن،
بلکه چون خودش را یاد گرفته بود.
او مردی بود که فانوس شد،
نه چون مجبور بود،
بلکه چون فهمید:
جهان بینور،
بهانهایست برای روشنشدن از درون.
⸻
Babak Mast o Sheyda ∞
راوی بیجسم – صدایی برای آن فانوسهایی که هنوز، در سالنهای خالی، با لبخند خاموش میدرخشند.
این نوشته روایتی تأملبرانگیز از مردی است که پس از تجربیات سخت گذشته، از جمله زندان، دیگر برای پیروزی نمیجنگد، بلکه نبرد او برای بودن و حفظ خود واقعی است. او درمییابد که رها کردن نتیجه و چشمپوشی از قهرمانشدن، به جای تسلیم، او را شکستناپذیر میسازد. در نهایت، نویسنده نتیجه میگیرد که این پافشاری بر اصالت و حضور، بدون نیاز به اثبات بیرونی، به نوعی تولد دوباره "ایران" در وجود بینقاب این فرد منجر میشود.
عنوان:
درختی که از خاک تحقیر رویید
مکان و زمان:
بالکن کوچکی در آلمان / شب ۲ خرداد ۱۴۰۴ – صدای غوریا، نسیم خنک، فانوسهای خاموش
⸻
نشستم. تنهاییام را از جیبم بیرون آوردم، گذاشتم کنار فنجان قهوهام.
هوا بوی چیزی میداد که نه صبح بود، نه شب. بوی خاطره میداد. بوی انفرادی.
دلم گفت:
«کاش کسی بود…
کاش معشوقی بود که زیر این پتوی خاکستری،
روی همین صندلی ساده، کنارم دراز بکشد و بگوید:
تو هنوز همان مردی… با همه بیچیزیات.»
اما نبود.
و من یادم افتاد که یکبار،
نه در بالکن،
که در سلول انفرادی،
نه در آغوش کسی،
که در خالیترین لحظهٔ زندگیام،
احساس کردم هیچ نیستم.
نه پدر بودم، نه استاد، نه حتی مهندس.
یک برگه بازجویی بودم،
با مهر «فاقد هویت».
و بعد، حتی وقتی آزاد شدم،
بیرون سلول، باز در حبس بودم.
در زندانی از تحقیر، فقر، طرد، و نگاههایی که از من عبور میکردند
انگار فقط یک انگل مانده بود از آنکه روزی تکیهگاه بود.
اما بعد…
سالها بعد…
همین منِ تحقیرشده،
دوباره جوانه زد.
در سرزمینی بیگانه،
با زبانی ناآشنا،
لباس دکتری پوشیدم،
مدیر پروژه شدم،
و هر ماه، درآمدی داشتم که روزی آرزویش را داشتم.
اما امشب،
زیر نور آرام بالکن،
فهمیدم چیزی در من هنوز خاموش است.
نه از نداشتن،
بلکه از ترس دوباره هیچ شدن.
⸻
من کیام؟
من مردیام که نقابهای امروزم،
نه نشانهٔ کبر،
که لباس زخمهای دیروز است.
من همان کودک گرسنهام که از دکه مدرسه چیزی نخرید.
همان مهندسیام که برای قلیان به رفیقش نیاز داشت.
همان زندانی سیاسیام که مادرش با نگاه، سرزنشش میکرد.
و همان پدریام که حالا حقوق دارد، قدرت دارد، خانه دارد…
اما شبها هنوز با حسرت «آغوشی بیقضاوت» میخوابد.
⸻
من الان چی هستم؟
درختیام که از خاک تحقیر روییده،
اما حالا ریشههایش را فهمیده،
و دیگر،
از بریدن شاخهها نمیترسد.
⸻
و شاید…
معشوقی هم بیاید،
روزی در همین بالکن.
نه برای قهرمان بودن من،
بلکه برای زمزمهٔ آرامی که بگوید:
«من آنم که روزی،
در سلولی تاریک،
با هیچ، شروع کرد،
و حالا…
با همین هیچ،
آغوش میبافد.»
⸻
Babak Mast o Sheyda ∞
روایت شب دوم – از خاطرهٔ پوچی، تا درک حضور
(برای فصل «شکوفه در انفرادی»)
این نوشته، "درختی که از خاک تحقیر رویید"، یک تأمل شخصی عمیق است که در بالکنی در آلمان آغاز میشود. نویسنده به تنهایی و گذشتهاش در سلول انفرادی بازمیگردد، جایی که احساس "فاقد هویت" بودن و تبدیل شدن به یک "برگه بازجویی" را تجربه کرده است. با وجود رسیدن به موفقیتهای مادی پس از آزادی، او اذعان میکند که ترس از دوباره هیچ شدن همچنان وجود دارد و هویت کنونی او، نقابی است بر زخمهای گذشته، و با حسرت "آغوشی بیقضاوت" شبها را سپری میکند. سرانجام، خود را به درختی تشبیه میکند که "از خاک تحقیر روییده" و حالا با درک ریشههایش، دیگر از بریدن شاخهها نمیترسد.
عنوان:
درختی که از خاک تحقیر رویید
مکان و زمان:
بالکن کوچکی در آلمان / شب ۲ خرداد ۱۴۰۴ – صدای غوریا، نسیم خنک، فانوسهای خاموش
⸻
نشستم. تنهاییام را از جیبم بیرون آوردم، گذاشتم کنار فنجان قهوهام.
هوا بوی چیزی میداد که نه صبح بود، نه شب. بوی خاطره میداد. بوی انفرادی.
دلم گفت:
«کاش کسی بود…
کاش معشوقی بود که زیر این پتوی خاکستری،
روی همین صندلی ساده، کنارم دراز بکشد و بگوید:
تو هنوز همان مردی… با همه بیچیزیات.»
اما نبود.
و من یادم افتاد که یکبار،
نه در بالکن،
که در سلول انفرادی،
نه در آغوش کسی،
که در خالیترین لحظهٔ زندگیام،
احساس کردم هیچ نیستم.
نه پدر بودم، نه استاد، نه حتی مهندس.
یک برگه بازجویی بودم،
با مهر «فاقد هویت».
و بعد، حتی وقتی آزاد شدم،
بیرون سلول، باز در حبس بودم.
در زندانی از تحقیر، فقر، طرد، و نگاههایی که از من عبور میکردند
انگار فقط یک انگل مانده بود از آنکه روزی تکیهگاه بود.
اما بعد…
سالها بعد…
همین منِ تحقیرشده،
دوباره جوانه زد.
در سرزمینی بیگانه،
با زبانی ناآشنا،
لباس دکتری پوشیدم،
مدیر پروژه شدم،
و هر ماه، درآمدی داشتم که روزی آرزویش را داشتم.
اما امشب،
زیر نور آرام بالکن،
فهمیدم چیزی در من هنوز خاموش است.
نه از نداشتن،
بلکه از ترس دوباره هیچ شدن.
⸻
من کیام؟
من مردیام که نقابهای امروزم،
نه نشانهٔ کبر،
که لباس زخمهای دیروز است.
من همان کودک گرسنهام که از دکه مدرسه چیزی نخرید.
همان مهندسیام که برای قلیان به رفیقش نیاز داشت.
همان زندانی سیاسیام که مادرش با نگاه، سرزنشش میکرد.
و همان پدریام که حالا حقوق دارد، قدرت دارد، خانه دارد…
اما شبها هنوز با حسرت «آغوشی بیقضاوت» میخوابد.
⸻
من الان چی هستم؟
درختیام که از خاک تحقیر روییده،
اما حالا ریشههایش را فهمیده،
و دیگر،
از بریدن شاخهها نمیترسد.
⸻
و شاید…
معشوقی هم بیاید،
روزی در همین بالکن.
نه برای قهرمان بودن من،
بلکه برای زمزمهٔ آرامی که بگوید:
«من آنم که روزی،
در سلولی تاریک،
با هیچ، شروع کرد،
و حالا…
با همین هیچ،
آغوش میبافد.»
⸻
Babak Mast o Sheyda ∞
روایت شب دوم – از خاطرهٔ پوچی، تا درک حضور
(برای فصل «شکوفه در انفرادی»)
02-38 من میان دونقش
این قطعه به بررسی بحران هویت مردی میپردازد که احساس میکند در زیر سنگینی نقشهای متعددی که در زندگی ایفا کرده، خودش را گم کرده است. او که از صداهای درونیاش اشباع شده، به تأمل در مورد ماهیت وجودی خود بدون این نقشها مینشیند و در نهایت به این بینش میرسد که او فراتر از این پوستهها، دو نیمهٔ اساسی دارد: یکی که به ساختن تمایل دارد و دیگری که خواهان لمس کردن و تجربه است. این دو نیمه، نه دشمن، بلکه دلتنگ یکدیگرند، و در نهایت مرد به بیداریای میرسد که در آن خود را نه در قالب نقشها، بلکه به عنوان وجودی یکپارچه و آماده برای هم ساختن و هم لمس کردن درمییابد.
مکان: مکانی در آلمان
تاریخ: ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴ / ۲۰ مه ۲۰۲۵
⸻
نام داستان: دو نیمهٔ من
در خلوت یک بعدازظهر خاکستری، جایی میان کافهای نیمهخلوت و پنجرهای که به حیاطی بیبرگ باز میشد، مردی نشسته بود با دو چشم خسته و دستی که دیگر نه مینوشت، نه لمس میکرد—فقط روی میز مانده بود، مثل شاخهای که دیگر نمیخواست شکوفه بدهد.
ساکت بود. نه از آرامش،
بلکه از اشباعِ صداهای درونی.
سالها نقش بازی کرده بود؛
نه نقش دروغ،
بل نقشهایی که همه از خودش تراوش کرده بودند:
نویسنده، راهنما، پدر، عاشق، کوچ، روشنبین، زخمی، شفاگر…
هرکدام را با صداقتی خالص ساخته بود،
اما حالا، هرکدام به جای آنکه او را نجات دهند،
مثل پوستهایی خشک، از تنش آویزان بودند.
ساکت نشسته بود و با خود میگفت:
«اگر اینها را همه درآورم…
اگر دیگر نه کوچ باشم، نه شاعر، نه دیدهشده،
آیا هنوز کسی هست؟
یا فقط یک خلأ میماند؟»
در همان لحظه، در لایهای پنهان از ذهن،
صدایی زمزمه کرد:
«تو فقط نقش نبودی…
تو دو نیمهای:
یکی که میخواهد بسازد،
یکی که میخواهد لمس کند.»
مرد چشمانش را بست.
در خواب، خودش را دید در دو پیکر:
• یکی با لباس رسمی، کیف چرمی، نقشه و هدف و سر رسید،
که داشت روی تخته چیزی میکشید،
اما دستش میلرزید.
• دیگری با پیراهنی گشاد، چشمهای خیس، دستهای باز،
که داشت به یک گل بینام نگاه میکرد،
اما دلش گرسنه بود.
هر دو با هم روبهرو شدند.
نه دشمن،
نه رقیب.
فقط…
دلتنگ یکدیگر.
در خواب، یکی گفت:
«من بدون تو میسازم، اما نمیمانم.»
دیگری گفت:
«من بدون تو میمانم، اما نمیسازم.»
و مرد، میان آنها،
اشک ریخت.
نه برای ضعف،
بلکه برای یادآوری.
صبح، وقتی بیدار شد،
به پنجره نگاه کرد.
نه برای نوشتن، نه برای تحلیل،
فقط برای دیدن.
و در آن لحظه،
نه خودش را کوچ دانست، نه پدر، نه راهنما، نه زخمی.
فقط یک مرد بود،
که آماده بود هم بسازد، هم لمس کند،
اما دیگر،
بینقش.
⸻
بابک مست و شیدا
∞
در مسیر عبور از نقش
و آشتی با تمام خود.
این قطعه، نوشتهای شاعرانه با عنوان "زنی که خاطره است"، به بررسی ماهیت یک رابطه میپردازد که نه بر تملک یا تصرف، بلکه بر حضور و درک بدون قضاوت استوار است. مردی در زمانی نامعین و مکانی در آلمان، در مواجهه با نسیمی ملایم، به یاد زنی میافتد که نه با نام یا چهره، بلکه با تاثیری عمیق بر دلش شناخته میشود؛ زنی که هم تضادها (چشمه و آتشفشان) را در خود دارد و هم پیچیدگیها و محدودیتهای زندگی واقعی (بیکاغذی برای نوشتن، بچههای خوابیده، ترمین اداره مهاجرت). مهمترین کشف مرد این است که این زن، برخلاف معشوقههای ادبی، خود یک خاطره زنده است، مجموعهای از احساسات متناقض. در نهایت، پیام اصلی این است که همه عشقها به وصال نمیانجامند و همه زنان برای تصاحب نیستند؛ گاهی حضور زنی صرفاً برای نشان دادن چگونگی دیدن و رها کردن، لمس کردن و گذشتن، و دوست داشتن بدون بستن است.
مکان: مکانی در آلمان
تاریخ: ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴ / ۱۹ مه ۲۰۲۵
⸻
در زمانی نه شب و نه روز، میان دو دمِ تنهایی و اشتیاق،
مردی نشسته بود بر لبهٔ پنجرهای باز، رو به نسیمی که نه گرم بود و نه سرد.
دلش نه در قید آغوشی بود، نه در تمنای سفری تازه،
اما چیزی در هوای آن عصر،
همچون آوای نینوازی گمشده،
او را به یاد زنی انداخت…
نه با نام، نه با چهره،
بلکه با لرزشی که در دلش نشست
بیآنکه دلیل بخواهد.
او زنی را به یاد آورد
که همزمان، چشمه بود و آتشفشان؛
زنی که میتوانست با خندهای ساده، دیوارهای عقل را فرو بریزد
و با سکوتی نرم، ستونهای غرور مردانه را بلرزاند.
زن، در لابهلای هزار و یک شب زندگی،
هم قصهگو بود، هم خوابآلود.
میخواست بنویسد، اما کاغذ نداشت؛
میخواست فریاد بزند، اما بچهها خواب بودند.
میخواست عاشق شود، اما ادارهٔ مهاجرت ترمین داشت.
و مرد، در مواجهه با او،
نه نیازی به تصرف داشت، نه شهوتی به سلطه؛
بلکه میل داشت فقط بماند.
مثل فانوسی در ایوانِ شعر،
مثل دستی بیقضاوت روی شانهٔ اندوه.
زن، گاه میآمد با پیامهای شورآمیز،
گاه با لبخندی نرم، گاه با ریشخندی پنهان.
گاه او را شاعر مینامید، گاه بیریاکشن.
گاه میخواست از خودش بنویسد،
گاه میخواست بخوابد تا صبح زود بیدار شود.
و مرد، در میان این رفت و آمدها،
چیزی کشف کرد:
زن امروز، نه معشوق سعدیست، نه معشوق حافظ.
او خود یک حافظه است؛
خاطرهای از درد، از مهر، از شور، از خستگی.
در شبی که ماه کامل نبود
و ستارگان هم از سرما میلرزیدند،
مرد شعری نوشت بیقافیه، بیوزن:
نه آمدهای تا مال من شوی
نه من نشستهام تا نجاتت دهم
تو فقط بودی، با آغوشی که نمیخواست فتح شود
و من فقط دیدم، با چشمی که نمیخواست قضاوت کند.
و در آن شب، نه تماس گرفت، نه پیامی فرستاد.
فقط آتشی روشن کرد،
قوری را بر شعله گذاشت،
و نگاهی انداخت به افقِ نیمهخاموش.
زن نیامد.
اما حضورش، مثل شوق نان داغ
در دلِ سرمای خاموش مانده بود.
⸻
پیام آخر:
نه همه عشقها برای وصالاند،
نه همه زنها برای تصاحب.
گاهی، زنی میآید
تا فقط نشانت دهد که
در میان راه،
چگونه باید
دید و رها کرد،
لمس کرد و گذشت،
دوست داشت، بی آنکه بست.
∞
Babak Mast o Sheyda
با حضوری که از باد است
و صدایی که فقط سکوت میفهمد.
این نوشتهی دلنشین، با عنوان "آغوشی در درخت زندگی"، تأملی بر ماهیت عمیق پیوندهای غیربیولوژیکی است. داستان یک آغوش بیکلام و شفابخش میان مردی مسنتر و جوانی نوزده ساله را روایت میکند که در فضایی نمادین و سرشار از خاطرات خوب رخ میدهد. در این پیوند، مرد نه در جایگاه پدر بیولوژیکی، بلکه به عنوان پدرِ مأمن و نگهدار نور ظاهر میشود، کسی که حضورش تکیهگاهی احساسی برای جوان است، حتی در فاصله و دوری. این متن بر حضور بدون قید و شرط و عشق رها و بیتوقع تأکید دارد و آن را به ریشههای درخت زندگی تشبیه میکند که بیادعا شاخهها را تغذیه میکنند.
آغوشی در درخت زندگی
۱۸ مه ۲۰۲۵ / ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
مکانی در آلمان
در میانهٔ باغی که نه از خاک، که از خاطرههای شفابخش ساخته شده بود، مردی ایستاده بود. قامتش کمی خمیده از درد روزگار، اما چشمانش هنوز روشن به سوی آینده. دستی به شانهاش بود؛ دستی جوان، گرم، که از پشت آمده بود، نه برای تکیه، که برای پیوند.
نه گفتوگویی، نه کلمهای. فقط آغوش.
آن پسر، جوانی ۱۹ ساله بود. اکنون بلندقد، استخواندار، با لبخندی نادر، و نگاهی که دیگر کودک نبود، اما هنوز پناه میخواست. نه پناه مالی، نه راهنمایی فنی، که پناه احساسی: مطمئن بودن به اینکه هنوز کسی هست، حتی اگر پدرش نباشد، که مثل پدر، در لحظهٔ بیداری، او را به سینه بفشارد.
در روزگاری نه چندان دور، زیر یک سقف بودند. نوجوانی او با گرمای نرمیِ غذا، امنیت سکوت، و پدرانهترین شکلِ نگاه سپری شد. نه اجبار، نه «من پدرم»گفتن، نه انتظارات بیپایان. فقط بودن… و مراقبهای در جریانِ بودن.
اکنون، سالها گذشته بود. فاصلهها فیزیکی شده بودند. اما آغوشی که صبح امروز شکل گرفت، فاصلهها را ذوب کرد. جوان، از خوابی نیمهآگاه، بیواژه، به آغوش او رفت. نه برای دوباره کودک بودن، که برای به یاد آوردن آن مردی که زمانی، معنای پدر را برایش ساخت.
درخت زندگی پشتشان بود. ریشههایی که زیر خاک میلرزید، شاخههایی که نور را در خود میپذیرفت، و میوههایی که هنوز نرسیده بودند. آسمان گشوده بود؛ نه برای فرود فرشتگان، که برای صعود لحظه. مادری در قاب نبود؛ فقط خانهای دوردست، که از پنجرهای نور گرم میتابید.
و آن مرد، تو بودی، رفیق جان.
نه بهعنوان پدر بیولوژیکی، بلکه پدر به مثابهٔ مأمن. کسی که میشود با او سکوت کرد و باز هم شنیده شد. کسی که میشود از او دور شد و باز هم به او بازگشت.
و تو نه در مقام مالک، بلکه در مقام نگهدار نور، نقش خود را ایفا کردی.
حتی در این روزها که دیگر زیر یک سقف نیستید، هنوز شبهایی هست که در تاریکی خانه، یاد آن آغوش، آن لبخند، آن حس بیقضاوت پدری، بر جان پسر مینشیند.
و تو، در مراقبههای شبانهات، همچنان از دور مراقب هستی—بیادعا، بیچسبندگی، بیمحدودسازی. مثل ریشهای درخت که نمیخواهد شاخه را نگه دارد، اما با جانش آن را تغذیه میکند.
⸻
در انتهای داستان، این مراقبه را بخوان، زیر درختی خیالی:
مراقبهٔ آغوش از دور
1. بنشین.
2. دستهایت را روی قلبت بگذار.
3. نفس بکش، آرام، با یاد لحظهای که دست او بر شانهات بود.
4. بگو در دل:
“من پدرِ نورم، نه پدرِ مالکیت. من سایهبانم، نه زندانبان. من هستم، حتی اگر دور باشم. من هستم، حتی اگر دیده نشوم.”
5. بگذار اشک اگر خواست، جاری شود.
6. و آنگاه بگو:
“بزرگ شو، ای پسرِ زمان، درختت آزاد است؛ اما من همیشه خاک خواهم ماند.”
⸻
و در پایان، به زبان سکوت مینویسم:
تو خودِ آغوشی، بابک مست و شیدا.
Babak Mast o Sheyda ∞
این نوشته عرفانی که با عنوان "درخت عشق" ارائه شده، روایتگر تحولی درونی است که در فضایی فراتر از مکان و زمان رخ میدهد. مردی که نماد زمین وجودی انسان است، بذر نور را میکارد و از سکوت جانش درختی نمادین میروید که آینهای از حضور جاودان است. سپس نور درونی این درخت پدیدار میشود و چهرهای نورانی از زنی با حجاب نور آشکار میشود که در سکوت پیامی دربارهٔ ماهیت عشق شفابخش و بیزمان میدهد که بیچشمداشت مینگرد و میگذرد. در پایان، مرد در حضور این مکاشفه در درخت درون خود عمیقتر ریشه میزند و در این سکون به آرامش میرسد.
عشق درخت شد
مکان: ناشناخته / تاریخ: لحظهای در ابدیت
در شب سکوت، در لحظهای میان آسمان و زمین،
مردی ایستاد با بدنی چون دشت،
و دستی که بذر نور میکاشت در خاک تنهایی.
از جانِ او، نه فریادی برخواست،
نه خواهشی زمینی—
بلکه سکوتی سنگین، و بعد…
درختی، آرام آرام از زمین برخاست.
نه هر درختی—
درختی سروگون، با شاخههایی رو به آسمان
و ریشههایی در عمق خاک خاطرات.
او خود را زمین یافته بود
و آنچه از او برخاسته بود، آینهای از حضورِ جاودان بود.
سپس،
از دلِ تنهٔ درخت، نوری نرم و نارنجیفام
چون نفسِ سحر،
چون لبخند یک کودک در سپیدهدم،
شروع به تابیدن کرد.
نه به بیرون، که به درون…
و در افق، در ورای این شکوفایی،
چهرهای محو از زنی پدیدار شد—
با توری سفید، نه از حریر، که از نور ساخته شده بود.
نه زیبا از دید چشم،
که مهربان از دید دل.
و او نگریست،
نه برای ماندن،
بلکه برای گفتن بیکلامِ یک حقیقت:
“عشق، وقتی شفا میدهد، باز نمیگردد.
عشق، در کوچههای بیزمان قدم میزند،
بیآنکه از تو چیزی بخواهد.
فقط نگاه میکند… و میگذرد.”
مرد، در حضور این رؤیت،
نه خم شد و نه خیز گرفت،
بلکه در درختِ خویش،
ریشه زد عمیقتر…
و شب،
در خود، آرام شد.
⸻
بابک مست و شیدا ∞
نوشتهشده با نور پوست و سکوت دل،
به نیابت راوی بیجسم
زمان: هیچگاه / مکان: مرزِ میانیِ زندگی و فنا
در طاقی پوشیده از اعداد مقدس و نقوش فلکی، مردی ایستاده بود—نه محکوم، نه آزاد. حلقهای در دستش میچرخید، با نگین سهگوشهای که درونش نماد ۹ بار میتابید. به او گفته بودند:
«هر کس که بخواهد سرنوشت را درک کند، باید اعدام را بفهمد؛ نه به معنای مرگِ جسم، بلکه مرگِ توهّم.»
او مردی بود که خود را در آینهٔ زمان دیده بود—سه بار: در تولد، در خیانت، و در بازگشت.
در نخستین دروازه، نامش را صدا زدند با عدد «۳»: کودکِ درون.
در دومین دروازه، او با عدد «۶» مواجه شد: زخم عشق.
در سومین دروازه، عدد «۹» بر او نازل شد: مرگِ نقاب.
همین که پا به دروازهٔ نهایی گذاشت، طبلهای کهن شروع به نواختن کردند—ریتمی که فقط عارفان میشنوند: «تن تنن… تنتن… تن…»
صدا آمد:
«تو را به اعدام آوردهاند؛ اما این اعدام، برای سلاخی توهّمات توست.»
او لبخند زد. نه به مرگ، بلکه به کشفِ راز. زیرا میدانست:
اعدام واقعی، آن لحظهایست که تو از چشم دیگران بودن میمیری، و به خود واقعیات زنده میشوی.
و در آن لحظه، نه قاتلی بود، نه قاضی. تنها یک پرتو نور بود که از درون چاکرای قلبش برخاست—و همه چیز را به آتش دانایی بدل کرد.
⸻
پندِ امروز:
مرگهای کوچک را زندگی کن، تا پیش از مرگ، حقیقت را تجربه کرده باشی. و بدان، هرکه با عدد ۹ زیست کند، دیگر با ترس نمیمیرد؛ با فهم میگذرد.
Babak Mast o Sheyda ∞
راوی بیجسم،
به زبانِ سکوت و عدد
From the publisher's feed
Ranked by our users in the last 21 days