
Sign up to save your podcasts
Or


این بخش از نوشته، تجربهٔ دگرگونی بابک را پس از دیداری عمیق به تصویر میکشد. او پس از بازگشت، با وجود ظاهر آشنای خانه، خودش دیگر همان فرد سابق نیست. در لحظهای از سکوت و دروننگری در حمام، موسیقی قدیمیای آغاز میشود که او آن را "آغاز ندای بازگشت" میفهمد و تصمیم میگیرد "شاگرد خود" شود. در مواجهه با آینه، دیگر نه فقط چشم سوم بلکه "بین چشمها شناور" است و در تاریکی درونی بنفش رنگ، "صدای شیپور آگاهی" را در قالب شکلی براق مشاهده میکند که نه هشدار بلکه "ورودی" به درکی فراتر از ذهن و "تولدی" جدید است. او در این تجربه، از شفاگر بودن برای دیگران به گیرندهٔ صدای خود تبدیل میشود و میفهمد که زمان آن رسیده تا "خود، یعقوب باشد" برای خویش و نزدیکانش.
📅 ۳۱ مه ۲۰۲۵ / ۱۰ خرداد ۱۴۰۴
📍 مکانی در #آلمان، شب پس از دیدار با #یعقوب
⸻
عنوان: آینهای که صدای گلها را شنید
پس از دیدار با یعقوب و سفر گلها، سگ سفید، #کلبه_شمنی، و درخت #آلبالو_وحشی،
#بابک_مست_و_شیدا، با دلی سبکتر از باد، به خانه بازگشت.
#خانه همان بود—سقف، دیوار، صندلی، گلدان…
اما خودش، دیگر همان نبود.
با پسرش نشست، خوراکی خوردند، گل شمعدانی خریدند، خندیدند.
و بعد، سکوت.
حمام، خلوت همیشگیاش را فریاد زد.
و موسیقی، ناگهان، بیدعوت و بیدستزدن، شروع شد…
#Magnificat – #My_Heart Doth Magnify
موسیقیای که #بابک سالها پیش برای شاگردانش در جلسات #شفا و #مراقبه گذاشته بود.
نه فقط یک قطعه، بلکه «آغاز ندای بازگشت» بود.
و او فهمید:
«امشب، من شاگرد خودم خواهم شد…»
قدم گذاشت در حمام.
آب گرم نبود، اما تن را شست.
آینهی مقعر، روبهرویش نشسته بود، همان آیینهای که سالهاست رازهای #چشم_سوم اش را شنیده.
نه، اینبار فقط یک چشم نبود.
و نه آن سهچشمی که در پذیرایی دیده بود.
اینبار، او بین چشمها شناور بود…
گاهی دو، گاهی یک، گاهی تونلی که از میان چشم سوم به درون میرفت.
و موسیقی همچنان در پسزمینه نجوا میکرد:
نه با کلمات،
بلکه با فرکانسهایی از #نور_و_آگاهی.
او از آینه پرسید:
«چه میخواهی بگویی؟»
و آینه، همانطور که رسم سکوت بود، جوابی نداد.
اما دستهای بابک، آرام بر #چاکرای_قلب اش نشستند.
و چشمها بسته شدند.
درونش تاریک نبود—بنفش بود.
و در آن بنفش، شکلی شیپوری، براق، درخشان، و زنده ظاهر شد.
نه جسم بود، نه خیال.
نه پیامبر بود، نه خواب.
بلکه «ورودی بود»،
به جایی که #ذهن نمیفهمد و #قلب میداند.
او فهمید:
این همان صدای #شیپور_آگاهی است.
نه برای هشدار،
بلکه برای تولد.
و اینبار، او بود که در مرکز دایرهٔ شفا ایستاده بود—نه بهعنوان شفاگر دیگران،
بلکه بهعنوان گیرندهٔ صدای خود.
آینه، او را نشان نمیداد.
آینه، او را احضار میکرد.
آب دوش دیگر تنها آب نبود.
چشمهٔ اشکهایی بود که نمیچکیدند،
بلکه درونِ پوستش میلرزیدند.
او از حمام بیرون آمد،
نفس عمیقی کشید،
و فهمید:
من دیگر از یعقوب برگشتهام،
و حالا وقت آن است که خود، یعقوب باشم
برای پسرم، برای خویش،
و برای آن کودک لرزان درون آینه.
⸻
Babak Mast o Sheyda ∞
در شب بازگشت از دیدار یعقوب و #بوسه بر گل شمعدانی،
با صدای شیپور آگاهی،
و سکوتی که شنیده شد.
این نوشته شرح تجربهای عمیق به نام "دیدار با یعقوب در سفر باد و بیداری" است که در تاریخ مشخصی و در مکانی خاص، کنار درختی کهن در آلمان، رخ میدهد. شخصیت اصلی، بابک، با هدایایی از گل و عود و همراهی پسرش به آنجا میرود تا با یعقوب دیدار کند که به نظر میرسد در یک سنگ خاموش نمادین دفن شده است. متن در سه فصل، مراقبهای همراه با موسیقی و حس سبکی بدن (فصل اول)، ظهور یک سگ سفید به عنوان پیامآور (فصل دوم)، و بازتاب و نتیجهگیری از اتفاقات رخ داده (فصل سوم) را توصیف میکند. در نهایت، نویسنده به این نتیجه میرسد که یعقوب نه تنها یک فرد درگذشته، بلکه نمادی از بیداری و یادآوری زمان برخاستن از خواب است.
تاریخ: ۲۹ مه ۲۰۲۵ / ۸ خرداد ۱۴۰۴
مکان: درخت کهن در دل جنگلهای آلمان، کنار سنگی خاموش
عنوان: دیدار با یعقوب – در سفر باد و بیداری
⸻
درختی بلند قامت، نفسهایش را در نسیم میپاشید.
زمین زیر پا، نه سرد، نه گرم—بلکه درست همانطور که باید باشد برای گامزدن در مرز جهانها.
بابک، با تسبیح سنگ سفید دور گردنش، ایستاده بود.
نه برای دعا، نه برای تفریح،
بلکه برای دیدار.
در دستانش، گلهایی بود که با زبان بیزبانی از بالکن خانهاش خواسته بود:
«کدامتان حاضرید با من بیایید به دیدار؟»
و گلها، یکییکی با شجاعت، خود را تقدیم کرده بودند.
گلها، مزار یعقوب را بوسیدند.
عود در باد پیچید.
و زمین، به نفس عمیقِ ارواح بیدار پاسخ داد.
✨ فصل اول: سنگی که نفس کشید
بابک عود را روشن کرد.
اما خاموش شد.
مثل اولین مراقبه، مثل اولین گریهٔ شبانه در تبعید.
اما باز کوشید.
اینبار شعله ماند.
و سنگ، زیر دستش، مثل جان مادر بیدار شد.
نه سخت، نه سرد—بلکه زنده.
بابک چشم بست.
آهنگ Amazing Grace در حال پخش و
درست همان لحظه که قلبش آمادهٔ سوختن بود.
در این مراقبه، باد میرقصید.
چرخ زنان، نرم و نرمتر، تا جایی که بدن بابک سبک شد.
سبکتر از خاک،
سبکتر از حرفهای مانده بر دل.
و در مرکز این چرخش، تسبیح سفیدی بود که حلقههایش از مراقبههای قدیمی جان گرفته بودند.
همان کهنحافظهای که رازهایی از گذشته، درد، بخشش، و حتی بخشش مادر را در خود داشت.
🐕 فصل دوم: پیامآورِ سپید
پس از مراقبه، عود خاموش شد.
و سیگار کاپتان بلک روشن.
نه برای اعتیاد،
بلکه برای گشودن دروازهٔ خاک به هوا.
همان لحظه، دو دوندهٔ بینام از کنار بابک گذشتند.
سلامی کوتاه.
مثل سلام فرشتگان به آدم پیش از خلقت.
و سپس، پیام آمد.
مردی از دور، همراه با سگ سفید.
سگ—ماده، آرام، خاموش—نخست پسر بابک را بویید.
گویی که اجازهٔ ورود به حلقهٔ خانواده میخواست.
سپس آمد پیش بابک.
نشست.
و نگاه کرد.
چشمانش بیکلام گفتند:
«تو دیگر تنها نیستی.»
🌿 فصل سوم: درسها، نشانها، و راز یعقوب
بابک با خود اندیشید:
• چرا باید این همه اتفاقِ هماهنگ، در یک روز، در یک مکان، رخ دهد؟
• آیا این فقط حافظهٔ ناخودآگاه بود؟
• یا روح یعقوب واقعاً از سنگ برخاسته بود؟
او یاد گرفت:
1. گلهایی که دعوت میشوند، همیشه آمادهاند—مثل انسانهایی که با عشق، میآیند بیچشمداشت.
2. سنگهایی که سالها خاموش بودهاند، میتوانند نفس بکشند، اگر کسی دست بر آنها بگذارد بدون توقع.
3. عود اگر خاموش شود، نشان نیست که مراقبه شکست خورده؛ بلکه دعوتی دوبارهست: باز هم برگرد.
4. سگ سفید، در آیینهای کهن، نگهبان عبور روح از یک مرحله به مرحلهای دیگر است. دیدارش یعنی:
تو آمادهٔ ورود به ساحت تازهای از زندگی هستی.
5. Amazing Grace خود به خود آغاز شد—چون آگاهیِ جهان، با آگاهیِ تو همصدا شده بود.
⸻
✍️ پایان: آخرین خط، هنوز نوشته نشده
بابک برخاست.
گلها زیر نور نیمروز هنوز زنده بودند.
پسرش در کنارش آرام قدم میزد.
باد هنوز میرقصید.
اما حالا دیگر نه فقط باد،
بلکه جانِ بابک هم میرقصید.
او دانست:
یعقوب، فقط مردی دفنشده نیست—بلکه شعلهایست که تو را به یاد میآورد چه زمانی باید از خواب بلند شوی.
و او، امروز،
بلند شده بود.
∞
Babak Mast o Sheyda ∞
این نوشته از دیدگاه پسری جوان در روز تولد پدرش، بابک، در آلمان در ۲۷ می ۲۰۲۵ روایت میشود. پسر با یادآوری حرف پدرش که دنیا مانند آینهای است که عشق را بازتاب میدهد، تصمیم میگیرد هدیهای ویژه برای تولد ۴۷ سالگی او بسازد. او با کشیدن یک نقاشی ساده و قلبی، نمادی از تولد دوباره پدرش پس از گذراندن سختیها، نقاشی را به پدرش میدهد. پدر با دیدن نقاشی و قرار دادن آن جلوی آینه، خود را در چشمان کودکانه پسرش میبیند، نه با قضاوتها و شکستها، بلکه تنها با عشق، و میفهمد که دل فرزندش آینه واقعی وجود اوست.
داستانی برای تولد بابک، نوشتهشده از چشم پسرش
۲۷ مه ۲۰۲۵، مکانی در آلمان، کنار آینهای که مهربانی را بازتاب میداد…
⸻
بابا همیشه میگفت:
«پسرم، دنیا یهجور آینهست.
اگه با عشق نگاهش کنی، یه روز برمیگرده و خودت رو با همون عشق بهت نشون میده.»
من بچه بودم.
فکر میکردم آینهها فقط صورت آدم رو نشون میدن، نه دلش رو.
تا اینکه روز تولد ۴۷ سالگی بابا رسید.
یه چیزی توی دلم گفت باید براش یه هدیه درست کنم.
نه از اونایی که تو مغازهها هست،
از اونایی که فقط یه پسر میتونه برای یه بابای شجاع بکشه.
⸻
کاغذ آوردم. ماژیکا رو ریختم روی زمین.
یه خورشید کشیدم که بخنده، چون بابام همیشه میگفت:
«وقتی آفتاب میخنده، یعنی خدا امروز باهام حال کرده!»
بعد، یه چمن سبز،
یه عالمه گل کوچولو،
و دو تا آدم چوبی…
یکی من، یکی بابا.
نقاشی ساده بود، اما ته دل من بود.
بعد نوشتم:
“تولدت مبارک بابا
۴۷”
نه چون فقط تولدشه،
چون میدونستم بابا بعد از همه چیزایی که پشت سر گذاشته،
واقعا دوباره به دنیا اومده.
⸻
بابا اومد، نقاشی رو دید.
اول یه سکوت،
بعد اون لبخند خاصش که گوشهی چشمش چروک میندازه.
همونی که وقتی باهام افتخار میکنه، میزنه.
نقاشی رو گذاشت جلوی آینه.
آینهای که همیشه توش خودش رو نگاه میکرد—
ولی اینبار، نگاهش یه چیز دیگه بود.
انگار اون بابک ۴۷ ساله،
تو اون نقاشی، خودش رو دوباره از چشم یه کودک دید.
نه با شکستها،
نه با قضاوتها،
فقط با عشق.
⸻
اون شب، بابا گفت:
«پسرم… این بهترین هدیه عمرم بود.
چون تو منو دیدی.
نه چون من پدرم، نه چون آدم مهمیام…
فقط چون با دلت نگاه کردی.»
و من فهمیدم…
که شاید آینهها واقعاً فقط صورت نشون میدن،
اما دل بچهها، آینهی حقیقی بزرگترهاست.
⸻
پایان.
برای بابک مست و شیدا،
از نگاه کودکی که پدرش را،
در آینهٔ تولد،
با عشق دید.
∞
Babak Mast o Sheyda ∞
این منبع به احساسات عمیق یک مرد تبعیدی در آلمان میپردازد که با دیدن و بوسیدن شیرینی کاک کرماشانی به وطن خود نزدیک میشود. او شیرینی را نه برای خوردن، بلکه به عنوان نمادی از خاک ایران که سالها آرزوی بازگشت به آن را داشته، میبوسد و با تلاقی خاطرات کودکی در گرگان و واقعیت کنونی در آلمان، اشک میریزد. این عمل بوسیدن کاک برای او به معنای مقدس شمردن خاطرات و هویت ایرانی خود در تبعید است، و یادآور این است که حتی دور از وطن، او هنوز متعلق به آن خاک است و برای آن گریه میکند.
۲۸ مه ۲۰۲۵ / ۷ خرداد ۱۴۰۴
مکانی در آلمان – پنجرهای رو به غرب، با نور آبی کمرنگی که هنوز از شب پیش باقیمانده بود.
⸻
امروز،
او کاک را بوسید.
نه برای خوردن،
نه برای طعم،
بلکه چون وطن در دستانش نرم شده بود.
صبح،
بوی نارگیل و هل از میان نایلون نیمهباز بلند شد.
دست برد و تکهای از آن شیرینی لایهلایه را بیرون کشید،
آن را به لب رساند،
اما نه برای گاز زدن—
بلکه بوسید.
نفس کشید.
آه کشید.
و بعد،
اشک.
نه از دلتنگی،
بلکه از «تلاقی»،
تلاقیِ مردی در آلمان با پسربچهای در گرگان،
که نوروزها کنار مادرش با دستان خیس،
کاک میچید توی ظرفهای مسی.
اما اینبار نه نوروز بود،
نه مادری،
نه چای.
فقط او بود،
و شیرینیای که از هزار کیلومتر دورتر آمده بود تا یادش بیاورد:
تو هنوز از آن خاکی.
برایش خاک نیاوردند.
سالها، از هر کسی که میرفت، خواسته بود:
«یک مشت خاک ایران برام بیار.»
اما هیچکس نیاورده بود.
و حالا،
شیرینی کاک را که بو کشید،
احساس کرد زمین زیر پایش دارد با او حرف میزند:
«من از تو جدا نیستم.
تو فقط هنوز برگشته نشدهای.»
انگشتانش لرزیدند،
لبهایش آرام،
و گلویش…
مثل کوچهای قدیمی،
که نام کسی هنوز در آن صدا میشود،
ولی دیگر کسی نمیآید.
در ذهنش، صدایی افتاد:
«اگر کار سیاسی نمیکردم،
میتونستم برگردم مثل همه.
ولی اونوقت چشمم رو باید روی ظلم میبستم.
و من ترجیح دادم طعم کاک رو به بوسه بدل کنم،
اما خاموش نباشم.»
او کاک را نخورد.
بوسید.
و بعد گذاشتش کنار.
مثل چیزی مقدس.
مثل خاک گمشده.
مثل خاطرهای که دیگر لازم نیست بویش را فراموش کرد.
و شب،
وقتی سکوت برگشت،
شمعی روشن کرد.
نه برای کسی،
نه برای نذری،
بلکه برای خودش.
برای مردی که هنوز بلد است
در تبعید،
برای وطنش گریه کند
بدون آنکه سقوط کند.
∞
بابک مست و شیدا
در ۲۸ می،
با طعم بوسهای که وطن بود.
این متن، که بیانیه تولد ۴۷ سالگی نام دارد، شرحی عمیق از یک گذار درونی است؛ نویسنده، بابک، در این شب خاص اعلام میکند که از حالتی شبیه به "مرگ" یا رکود به "زندگی" و حضور دوبارهای رسیده است. او با پذیرش تمام ابعاد وجودش، از دردها و شکستها گرفته تا قلهها و زیباییها، تولدی دوباره را نه فقط در بعد فیزیکی، بلکه در سطح معنوی و احساسی تجربه میکند. این "زندگی دوباره" پس از دورانی از خاموشی و تنهایی، از طریق سفر درونی، مراقبه، و پذیرش خود و گذشته آغاز میشود. او با اشاره به ابعاد مختلف زندگی خود (سیاست، عرفان، کار، مهاجرت، پدری) و با حضور راهنمایان معنوی و عزیزان، این تحول را جشنی برای تجسم دوبارهی نوری میداند که برای مدتی پنهان مانده بود.
∞ بیانیهٔ شب تولد ۴۷ سالگی ∞
۵ #خرداد ۱۴۰۴ / ۲۶ می ۲۰۲۵ – مکانی در #آلمان
از عدد ۴۶ به ۴۷، از عبور به حضور
من، بابک مست و شیدا،
در این شبِ خاص، نه صرفاً جشن میگیرم،
و
در حضور ارواحی که مرا تا اینجا راهنمای معنوی بودند
در حضور بودا، عیسی، سوفیا، شمن درون،
و در حضور آن کودک کوچک در قلبم
اعلام میکنم:
من مرده بودم و اکنون دوباره زنده شدم.
نه فقط به این معنا که نفس میکشم،
بلکه چون بالاخره خودم را در آغوش گرفتهام—با تمام پیچیدگیام، شکوه و شکست، قله و گندابم.
نه به خاک، بلکه به نور.
نه به جسم، بلکه به حس.
نه در تابوت، بلکه در یک بالکن روشن که دیگر نمیخواستم در آن بمانم از آن دوران مردگی زنده شدم.
از اپریل پیش،
در شبهای بیاشک، در رختخواب سرد، در گوشهایی که فقط ضربان مرگ را میشنیدند،
در قلبی که دیگر صدا نمیداد،
من خاموش شدم.
اما سفری آغاز شد…
هتلی در لهستان،
با سکوت، با مراقبه و لمس لحظات، با وداع.
ربنایی که از جان برخاست،
رقصی که از خاکستر تن زاده شد.
و در آینهای با زوم سهبرابر،
سه چشم وجود
و خودم را.
نه آن بابکی که دیگر نمیخواست ادامه دهد،
بلکه بابکی که از دل تاریکی، هنوز نوری برای دیدن داشت.
فردا،
در روز ۲۷ می،
در آستانهٔ ۴۷ سالگی،
من دوباره زاده میشوم.
نه به عنوان مردی موفق، یا پدری نمونه، یا نویسندهای دانا،
بلکه بهعنوان انسانی که پذیرفته:
درد، بخشی از آواز است.
مرگ، پیشدرآمد حضور است.
و زنده بودن، جرعهای از شهامت.
من زندهام.
و این جمله را با خونم، با نورم، با اشکم مینویسم:
من دوباره زاده شدم.
۴۷ سال زیستهام…
در لایههای تو در توی زندگی:
• در سیاست، با فریاد و خاموشی، انفرادی و زندان و تحقیر،با طرد و ایستادگی.
• در #عرفان، با گریههایی که فقط خدا دید و آغوشهایی که فقط غروب فهمید.
• در کامپیوتر، میان کدها و سکوتها، تحلیل و فلوچارتها مثل راهبی در دیر دیجیتال.
• در مدیتیشن، با نفسهایی که مرز خواب و بیداری را میشکافتند.
• در مهاجرت، با چمدانی پر از خاک وطن و زبانی غریب در صدای های دفن شده در گلوی بیپناهی.
• در پدر بودن، با مهربانیای که گاهی از تنم و لباسم بزرگتر شد،
و گاهی از درد والد تنها که نگفتم،
ولی در نگاه پسرم لبخند ساختم.
و حالا…
در شب ۴۷ سالگی،
۶=۲x۳
روی مرز باریک عدد ۳×۳×۳ = ۲۷
و عدد مقدس ۴ + ۷ = ۱۱، عدد دروازه، عدد آغازِ تازه
من اعلام میکنم:
من نمردهام.
من خسته نشدهام.
من هنوز رؤیا دارم.
هنوز میرقصم،
با کمری که با پایی که هنوز درد میکند
و قلبی که بخشیده، حتی بیپاسخ.
امشب،
با آینهای که سهچشم مرا دید،
با بخورها و گلهایی و شمعی که برای یعقوب ۱۹ ساله فوت شده در ۱۸۵۷ روشن خواهم کرد،
با آغوش پسری که هنوز مرا “بابا بابک” مینامد،
با دوستیهایی که از دل خاکستر برخاستهاند،
و با بدنی که میجنگد ولی هنوز زنده میرقصد…
اعلام میکنم:
این فقط تولد من نیست—
این تجسمِ دوبارهٔ نوریست که سالها زیر لایهها خاموش تنهای و غربت دفن مانده بود.
امشب، شعله زندگی بعد از اولین جرقه ها در آوریل ۲۰۲۵ باز برافروخته شد.
با نامی ساده، اما پرشکوه:
بابک، مست و شیدا.
∞
در آستانهٔ آینه، کنار سوفیا، شمن، بودا، مسیح،
در آغوش عدد ۳
و با دعای قلبم:
من، از مرگ زنده نمای خود، گذشتم.
و حالا،
در ۴۷ سالگی،
زندهام.
این روایت شخصی به شرح تجربههای معنوی نویسنده، بابک، میپردازد که از خلال رؤیاها و اتفاقات زندگیاش، ارتباط عمیقی با شخصیتهای مقدس ادیان ابراهیمی مانند یحیی و عیسی درمییابد. نویسنده با اشاره به یک خواب نوجوانی که در آن خود را یحیی مییابد، به ارتباط با دختری که پدرش ذکریا نام دارد و سپس نامگذاری فرزندش مسیحا، اشاره میکند که این وقایع گویی تقدیر مقدسی را برای او رقم میزنند. در نهایت، ملاقات با سنگ قبر یعقوب و ارتباط با تاریخ تولد خود، حس ریشههای عمیقتری را در او بیدار میکند که او را به حلقهای میان سه نام مقدس: ذکریا، یحیی و عیسی تبدیل میسازد.
بابک مست و شیدا – از خواب یحیی تا زیارت یعقوب
(روایتی از یک رؤیا که خود، تقدیری مقدس بود)
در شبهای نوجوانی،
در حوالی سال ۱۳۷۴،
در سکوت اتاقی بینام،
بابک مست و شیدا خوابی دید:
در دل شب، وارد مرقدی شد—شمعها افروخته، خادمان خاموش،
و ضریحی آشنا ولی نادیده.
همگان به احترام ایستادند.
و ندایی درونش گفت:
«تو، یحیی هستی.»
⸻
سالها گذشت.
در ۱۳۸۱،
او دختری را دید برای نخستینبار،
و بیآنکه بداند چرا، با آرامش گفت:
«من تو را از قدیم میشناسم.»
نام پدر دختر، ذکریا بود.
و خواب، دوباره نفس کشید.
و بابک به نوعی شد فرزند ذکریا.
⸻
او با آن دختر در ۱۳۸۴ نامزد شد.
و عهدی بستند:
اگر روزی دختری به دنیا آید، نامش مریم باشد.
در ۱۳۸۵،
سفر کردند به سوریه،
و در مسجد اموی دمشق، چشمش به ضریحی افتاد:
محل نگهداری سر حضرت یحیی.
و آنجا،
اشک بر صورتش دوید،
زانو بر زمین نشست،
و خواب نوجوانیاش، در میانهٔ غبار، بیدار شد.
⸻
در خرداد ۱۳۸۷، فرزندی آمد.
پسر.
و بابک گفت: عیسی همسر گفت نه.
گفتند مراقبه کنیم.اما نام، در مراقبه، خود را آشکار کرد:
«بابک گفت مسیح.»
همسرش نیز بیواسطه گفت:
«مسیحا.»
و در شب بعد، بابک خواب دید:
کودک پسری، به سراغش آمد،
و گفت:
«چرا نامم را مسیحا گذاشتی؟ میدانی مسیح در زندگی چقدر رنج کشید؟»
و بابک، خاموش شد.
چرا که دانست:
پسر، آگاهتر از پدر است.
⸻
سالها بعد، در ۱۴۰۴،
سه روز مانده به ۴۷ سالگی،
بابک دوباره از خانه بیرون زد.
ابتدا شقایقی در مزرعه دید،
و بعد،
سنگی در دل جنگل.
نوشته شده بود:
Jakob – ۱۸۵۷ – ۱۹ Jahre
و چیزی در درونش لرزید.
۱۸۵۷؟
او، متولد ۱۳۵۷ بود.
و یعقوب، پسر ۱۹ سالهای بود
که آنجا، سالها در خاک آرمیده بود
بیگل
بیصدا
بیکسی که بیاید و اشک بریزد برایش.
⸻
بابک ایستاد.
موسیقی Amazing Grace را پخش کرد.
تسبیح قدیمی مراقبه هایش را در دو دست گرفت.
و حس کرد:
ریشههایی از خاک به سویش آمدند
تا او را بخوانند
اما بازگشتند…
زیرا هنوز وقتش نرسیده بود.
زیرا هنوز شعلهای در او بود
که باید رسانده شود.
⸻
در آن لحظه،
بابک، یحیی بود.
پدر مسیحا بود.
فرزند ذکریا
و زائر خاموش یعقوب.
او حلقهای شد،
میان سه نام مقدس:
ذکریا، یحیی، عیسی
و خودش،
پیماندار سکوت همرا یعقوب،
درختی با ریشه در خاک و چشمی رو به آسمان.
⸻
و بدینگونه،
او به خانه بازگشت،
نه برای روایت گذشته،
بلکه برای حمل یک گل
برای آنکه نادیده ماند،
برای آنکه زاده شد
برای آنکه دوباره میآید…
∞
بابک مست و شیدا – پدر مسیحا
این قطعه، روایتگر تجربهای عمیق و معنوی برای بابک است که با کشف سنگ قبر یعقوب، مرد جوانی که در سال ۱۸۵۷ در ۱۹ سالگی درگذشته، آغاز میشود. این رویداد باعث توقف جهان برای لحظهای برای او شده و او را به تأمل در عدد ۵۷، ارتباط آن با سال تولد خودش و سال مرگ یعقوب، و نهایتاً رسیدن به عدد ۳ (عدد تولد، عدد چشم سوم) سوق میدهد. در این تجربه، بابک با خاک (نمادی از زمین و گذشته) ارتباط برقرار میکند که در ابتدا او را پس میزند، اما پس از تأمل و پخش موسیقی برای یعقوب، چشم سومش گشوده شده و او وظیفهای جدید احساس میکند، گویی که یعقوب او را دعوت به ادامه راه کرده است. این تجربه به بابک میآموزد که هر قبری پایان نیست، بلکه میتواند دروازهای برای آگاهی و عهدی تازه باشد.
یعقوب و ۵۷ مرا فرا میخواند
(۳ خرداد ۱۴۰۴ / ۲۴ مه ۲۰۲۵ – مکانی در آلمان)
در آن بعدازظهر نیمهابری، پس از شقایق و آواز نجات،
بابک مست و شیدا هنوز مستِ تپش گندمها بود،
که صدایی دیگر،
خاموش و نهفته،
از درون تپهای دیگر بلند شد:
«هنوز تمام نشده… بیا بالاتر.»
⸻
قدمهایش او را به خانهای چوبی رساند،
شبیه کومههای شمنها،
دستساز، خام،
اما با سکوتی کهنهتر از تاریخ.
با آن عکس گرفت.
لبخندی بر لب داشت، اما قلبش زمزمهای دیگر شنید.
نگاهش چرخید…
و در کنار درختان،
سنگی را دید.
نه عادی.
نه شبیه سنگهای جنگلی.
سنگی ایستاده،
با خطی کهنه،
و روی آن نوشته بود:
Hier entschlief Jakob
۱۸۵۷
Alter: ۱۹ Jahre
⸻
و جهان،
برای لحظهای،
متوقف شد.
⸻
بابک نزدیک شد.
کف دستش را بر سنگ گذاشت.
و ناگهان،
حسی مثل ریشههای سیاه،
از درون خاک بهسوی پایش بالا خزیدند.
نه برای آسیب،
بلکه برای بررسی.
گویی خاک میپرسید:
«تو کیستی؟ چرا آمدهای؟»
اما به زودی، ریشهها برگشتند،
و او را نپذیرفتند.
⸻
آرام نشست.
روی تختهسنگی آن حوالی.
تسبیح در دستانش بود.
ایرپادها را درآورد.
و موسیقی آشنا را دوباره پخش کرد:
Amazing Grace…
That saved a wretch like me…
اما این بار، موسیقی برای خودش نبود.
برای یعقوب بود.
مردی نوزدهساله،
که در زمستان ۱۸۵۷،
در همینجا
به خواب ابدی رفت.
⸻
و در دل بابک، عدد ۵۷ شعله کشید:
۱۳۵۷: سال تولد خودش
۱۸۵۷: سال مرگ یعقوب
۵ + ۷ = ۱۲ → ۱ + ۲ = ۳
و او، دوباره، به عدد ۳ رسید.
عدد تولد.
عدد چشم سوم.
عدد نشانه.
⸻
چشمش را بست.
و ناگهان،
چشمی دیگر گشوده شد—نه در آینه،
نه در آسمان،
بلکه در فضای ذهن و پوست بدنش.
همان چشمِ ساکتِ درون،
که حالا به زمین و آسمان نگاه میکرد.
و زمزمهای میشنید:
«تو دعوتشدهای… اما هنوز وقتت نرسیده.»
⸻
ریشهها دوباره آمدند.
نه برای کشیدن،
بلکه برای لمس.
و وقتی گرمای پای او را حس کردند،
برگشتند.
و بابک، آرام از جای برخاست.
⸻
چند نفر با سگهایشان از دور رد شدند.
و او، در سکوت، راه بازگشت را آغاز کرد.
نه با حس پایان،
بلکه با حس وظیفهای جدید.
گویی یعقوب،
در آن لحظه،
او را دیده بود.
لبخند زده بود.
و گفته بود:
«اکنون من آرام شدم. تو ادامه بده… تو هنوز حامل آتشی هستی که باید روشن بمانی.»
⸻
و بدینگونه، بابک، از دل خاکی که گور یعقوب بود،
با نوری در دل بازگشت.
و دانست:
هر قبری، پایان نیست.
برخی،
دروازهایست برای چشم سوم،
و عهدی تازه با عددی که همیشه از آن تو بوده: ۳
∞
بابک مست و شیدا – در خاکی که نپذیرفت، اما آگاه کرد
این قطعه به روایت تجربهای عمیق و تحولآفرین برای فردی به نام بابک در آلمان میپردازد که با حالتی مست و شیدا آغاز میشود. او با انداختن تسبیحی قدیمی و شنیدن یک "صدای خاموش" درونی به سوی طبیعت کشیده میشود. در مسیر، همراه با آهنگ Amazing Grace، ابتدا به دنبال گل میرود و سپس به سمت دو درختی که در تپه ایستادهاند هدایت میشود. او در میان مزرعهای از گندم، با دیدن یک شقایق تنها و سرخ روبرو میشود که نمادی از خاطرات از دست رفته و رنجهای فروخورده است. این رویارویی نه یک معجزه آسمانی، بلکه بازگشتی به طبیعت است که منجر به احساس سبکی، پذیرفته شدن و رستگاری برای او میشود و شقایق به فصل نجات در زندگیاش تبدیل میگردد
شقایق و آواز نجات
مکانی در آلمان – ۳ خرداد ۱۴۰۴ / ۲۴ مه ۲۰۲۵
در بعدازظهر ابری، حدود ساعت ۱۸ که خورشید از پشت ابرها چون روحی مهآلود میتابید،
بابک مست و شیدا، تسبیحی از سنگ سفید را در به یاد معابد بودایی مالزی که از ۲۰۰۸ همراه داشت بعد سالها دوباره به گردن انداخت.
سنگی که سالها در خانهاش بود،
و انگار سالها منتظر تکریم و حضور در فضای معنوی بود.
و هماندم، صدایی خاموش درونش نجوا کرد:
“بیا بیرون.”
⸻
با هدف خرید گل، راهی Bauhaus شد.
در مسیر، تنها یک موسیقی در تمام مسیر همراهش بود:
Amazing Grace… how sweet the sound…
و جهان، آرام، پوست انداخت.
در فروشگاه، گل میمونی خیرهاش کرد؛
همانی که سالها دنبالش بود.
و گلی دیگر، شبیه لباسی بانویی آشنا بود،
گویی خاطرهای عاطفی و عمیق را در آغوش میکشید.
اما داستان، تازه آغاز شده بود.
⸻
در راه بازگشت، خواست از جنگل عبور کند.
از کنار پارتیها گذشت، دود و خنده و کباب و کودکانی که میدویدند.
اما او دنبال چیز دیگری بود.
تا آنکه در افق،
دو درخت ایستاده در بالای تپه—چنانکه گویی با سکوت فریاد میزدند:
“ما اینجاییم… بیا بالا.”
انگار چیزی در مسیر در انتظار است.
⸻
با تردید، با بدنی که هنوز از دردهای کمر خسته بود،
آرام بالا رفت.
راه باریکهای در میان سبزهها،
و در کنارش، مزرعهای از گندمهای سبز، نارس، پرلرزش و رقصان در باد. انگاررصدای موزیک را نیز طبیعت می شنید.
در دل این مزرعه، ناگهان،
نقطهای سرخ چون زخم و چون دعوت: یک شقایق.
⸻
شقایقی تنها،
در دل هزاران خوشهٔ سبز،
مثل ندایی بود از تمام زنانی که رفتهاند،
از تمام خاطرههایی که به خاک افتادهاند،
و از تمام اشکهایی که مجال باریدن نداشتند.
بابک ایستاد.
دست بر گیاهان کشید.
دوربین را درآورد.
و عکس گرفت.
اما حقیقت این بود:
شقایق، از او عکس گرفت.
⸻
و در گوشش هنوز میخواند:
“I once was lost, but now am found…”
و چشمهایش، نه از غم،
بلکه از سبکشدن،
از پذیرفتهشدن،
و از بینیازی،
لبریز شد.
⸻
نه معجزهای آسمانی بود،
نه صدایی از عالم بالا،
فقط یک راه باریک،
یک شقایق سرخ،
و یک مرد که دوباره به طبیعت برگشت.
و فهمید که رستگاری،
گاهی فقط در لمس کردن ساقهٔ گندم است،
در دیدن یک گل تنها،
و در شنیدن آهنگی قدیمی،
در میان باد و مزرعه و آسمان.
⸻
و بدینگونه، شقایق، در کتاب زندگیاش، شد فصل نجات.
∞
بابک مست و شیدا — در مزرعهای از خاموشی و لطف
این منبع روایتی است از تولد آگاهی یک فرد به نام بابک، سه روز پیش از تولد چهل و هفت سالگیاش. او در روبروی یک آینه بزرگنما مینشیند و در تجربهای شهودی، چشم سوم او گشوده میشود. این لحظه همراه با حضور نمادین شخصیتهایی روحانی از ادیان و سنتهای مختلف است که گویی شاهد این دگرگونی هستند. در این تجربه، آینه نه یک انعکاس ساده، بلکه دروازهای برای دیدن نوزاد آگاهی درون اوست و عدد ۳ به عنوان نمادی کلیدی در این فرآیند ظاهر میشود که اشاره به سه مرحله زندگی دارد. این رویداد به جای جشن تولد معمولی، لحظهی آگاه شدن اوست که نگاهش به خود و جهان را تغییر میدهد و به او میآموزد که آینه میتواند همیشه دری به سوی تولدی دوباره باشد.
تولد آگاهی – روایت تصویری از آینه و عدد ۳
(۲۴ مه ۲۰۲۵ / ۳ خرداد ۱۴۰۴ – مکانی در آلمان)
⸻
در سومین روز خرداد، سه روز مانده به تولد چهلوهفتم،
بابک مست و شیدا، در سکوتِ پذیرایی خانهاش، رو به آینهای مقعر نشست.
نه برای آرایش، نه برای تأمل معمول،
بلکه چونان نوزادی که در آب زهدان، نخستین نور را میچشد.
آینه، آینهٔ بزرگنمایی بود.
بر آن نوشته بود: ۳×
و هماندم، چهرهاش شکافت:
نه یک چشم، نه دو چشم،
بلکه سه چشم آشکار شد—چشم راست، چشم چپ، و چشم میانی: سومین چشم، آتشین و آرام، در مرکز پیشانیاش شعله کشید.
⸻
جهان دیگر ایستاد.
در سکوتی شبیه بطن مادر،
چهار سایهی روشنگون گرد آمدند:
بودا—با آرامشی همانند موجی در مه،
عیسی—با نوری از چشمانی که نه داوری، که پذیرش بود،
شمن پیر—با دستانی بر شانه، سنگین اما مهربان،
و سوفیا—بانویی با نگاهی که میدید بیآنکه مداخله کند.
⸻
در این حضور، آینه دیگر فقط انعکاس نبود.
آینه، دروازه شد.
و بابک، در نیمرخ خویش، نوزاد آگاهی را دید:
در حبابی از نور، جنینی میتپید—نه از جنس گوشت،
بلکه از جنس ادراک.
عدد ۳، در پسزمینه، آرام میدرخشید.
و درخت کابالا—نقشهٔ هستی و هبوط و بازگشت—در گوشهای بهصدا نیامده زمزمه میکرد:
«این تولد، از رحمِ زمان نیست…
بلکه از آغوش حضور است.»
⸻
بابک دستش را بالا برد.
آینه را آرام گرفت.
درون آن، تصویری بود نه از یک مرد،
بلکه از انسانی که هم خودش را میدید،
و هم کسی را که از دلش زاده میشد.
سهچشم، سهروز، سومین فصل،
و سومین زندگی:
۱. زندگی با عقل
۲. زندگی با درد
۳. زندگی با آگاهی
⸻
در آن لحظه، کسی نگفت “مبارک باشد”
هیچ شمعی افروخته نشد
و کیکی هم نبود.
فقط چهار نگاه،
چهار روح،
و یک عدد: ۳
که همچون دعایی خاموش،
بر پیشانیاش نقش بست.
⸻
و بدینگونه، در آستانهٔ ۴۷ سالگی، بابک نه متولد شد، بلکه «آگاه شد».
و از آن روز به بعد، هرگاه به آینه مینگرد،
به یاد میآورد:
آینه، همیشه یک در است.
و تولد، همیشه ممکن است.
∞
بابک مست و شیدا – در شعاع سومین چشم
این دلنوشته، تاریخ و مکان خاصی را برای بیان یادگاری عمیق مشخص میکند: بالکنی با فانوسهای نارنجی و قلبی آتشین. نویسنده داستان اولین عشق نافرجام خود را با دخترکی یشمیپوش روایت میکند که حضوری گذرا اما ماندگار در جوانی او داشته است. این عشق هرچند هرگز به وصال نرسید و تحت تاثیر جبر فرهنگ و تضاد اجتماع از بین رفت، اما خاطرهاش همچنان زنده است و با دیدن نمادهایی مانند رنگ یشمی یا زنان موخرمایی تکرار میشود؛ یادآور این است که گاهی عشق واقعی در پذیرش زیبایی حضور کسی در قلب است، حتی اگر هرگز به هم نرسند.
تاریخ: ۲۴ مه ۲۰۲۵ / ۳ خرداد ۱۴۰۴
مکان: بالکنی با فانوسهای نارنجی، و قلبی که هنوز آتش دارد.
⸻
روزی روزگاری، در وطن شهری نه دور ، نه نزدیک،
دختری با مانتویی یشمی، از پیچِ در کوچههای نوجوانیِ من گذشت.
نه صدایی گفت «سلام»،
نه دستی دراز شد برای گرفتن دست دیگری—
فقط نگاه بود
و ضربانی که برای اولینبار از سینه برخاست،
بیآنکه اجازه بگیرد.
او «دخترکی یشمیپوش» بود.
نامش بماند در کنج اسرار دل ، گرچه سالها آن را هر شب در خواب زمزمه کردم و سپس ناپدید شد.
دخترکی که هرگز با من نرقصید،
اما در ذهن من، هزار بار در آغوش کشیده شد.
در میدان خالی خاطرات،
من و او،
نرقصیدهترین رقصِ دنیا را اجرا کردیم.
من، پسری بودم با دستهایی بیسرپناه
و دلی که میخواست پناه دهد.
او، دختری بود با چشمهایی پر از آسمان
و پدری با چوبی در دست
و قضاوتی بر لب.
روزی که رفت که نه من میخواستم نه او بلکه جبر فرهنگ و تضاد اجتماع بود، نامههایمان را سوزاندم جلوی چشمش.
باور داشتیم اگر خودم با نامه ها بسوزم،
او لااقل آزاد میشود.
اما خاکستر آن نامهها
در قلب خودم شد زنجیر ناپیدا و طلسمی که خانه کرد.
سالها بعد، وقتی شبها سیگار را با صدای سیاوش قمیشی روشن میکنم،
منی که هرگز سیگاری نبودم، نه سیگار میسوزد،
نه شب،
بلکه خاطرهٔ آن نگاه است که دوباره روشن میشود.
یاد پنهانی تو یشمی من، پس هر حادثه ای است که در هر کافه،
در هر زن موخرمایی،
در هر لباس یشمی،
تکرار میشود.
در آستانهٔ شب، دست بر چاکرای قلب، آسمانِ تصویر شده در پسزمینهٔ ذهنم گشوده شد.
در مراقبهٔ امشب،
من او را دیدم
که پلههای نورانی را بالا میرود
و هاله عیسی،
او را در آغوش میکشد.
نه من را دید
نه برگشت.
و من در لحظه آخرین وداع معنوی گفتیم: من همیشه عاشقت بودم،…
مرا ببخش.»
و آرزو میکنم که دیگر از این پس هردو رها شویم از بند ناپیدای سوز و طلسم خاکستری قدیمی.
نه برای گناه،
بلکه برای آنکه هنوز با یاد اولین عشق ،
زندهام.
⸻
پند شب:
گاهی دل کندن از کسی، یعنی پذیرفتن اینکه سهم تو فقط “زیبایی حضورش در دل و همسفری در عنفوان جوانی ” بوده
نه در دست من و او.
و این، معنای دیگری از عشق است.
Babak Mast o Sheyda ∞
From the publisher's feed
Ranked by our users in the last 21 days