بخش ۱ - سر آغاز از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم) را با خوانش عندلیب بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 7.77 مگابایت) دریافت کنید.
ای ضیاء الحق حسام الدین بیار
این سوم دفتر که سنت شد سه بار
نه از عروقی کز حرارت میجهد
نه از فتیل و پنبه و روغن بود
سقف گردون کو چنین دایم بود
نه از طناب و استنی قایم بود
هم ز حق دان نه از طعام و از طبق
جسمشان را هم ز نور اسرشتهاند
تا ز روح و از ملک بگذشتهاند
چونک موصوفی به اوصاف جلیل
ز آتش امراض بگذر چون خلیل
گردد آتش بر تو هم برد و سلام
ای عناصر مر مزاجت را غلام
هر مزاجی را عناصر مایهاست
وین مزاجت برتر از هر پایه است
وصف وحدت را کنون شد ملتقط
سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق
ای ضیاء الحق به حذق رای تو
کوه طور اندر تجلی حلق یافت
تا که می نوشید و می را بر نتافت
هل رایتم من جبل رقص الجمل
لقمهبخشی آید از هر کس به کس
حلقبخشی کار یزدانست و بس
این گهی بخشد که اجلالی شوی
تا نگویی سِرّ سلطان را به کس
کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال
تا خورد آب و بروید صد گیا
باز خاکی را ببخشد حلق و لب
تا گیاهش را خورد اندر طلب
چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت
گشت حیوان لقمهٔ انسان و رفت
چون جدا شد از بشر روح و بصر
ذرهها دیدم دهانشان جمله باز
گر بگویم خوردشان گردد دراز
دایگان را دایه لطف عام او
زانک گندم بی غذایی چون زهد
نیست شرح این سخن را منتهی
پارهای گفتم بدانی پارهها
جمله عالم آکل و ماکول دان
باقیان را مقبل و مقبول دان
پس کریم آنست کو خود را دهد
رسته از صد آفت و اخطار و بیم
گر هزارانند یک کس بیش نیست
چون خیالاتی عدد اندیش نیست
آکل و ماکول را حلقست و نای
غالب و مغلوب را عقلست و رای
خورد آن چندان عصا و حبل را
واندرو افزون نشد زان جمله اکل
زانک حیوانی نبودش اکل و شکل
مر یقین را چون عصا هم حلق داد
تا بخورد او هر خیالی را که زاد
پس معانی را چو اعیان حلقهاست
پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست
که به جذب مایه او را حلق نیست
حلق جان از فکر تن خالی شود
چون مزاج آدمی گِلخوار شد
زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد
چون مزاج زشت او تبدیل یافت
رفت زشتی از رخش چون شمع تافت
دایهای کو طفل شیرآموز را
تا به نعمت خوش کند پدفوز را
گر ببندد راه آن پستان برو
زانک پستان شد حجاب آن ضعیف
از هزاران نعمت و خوان و رغیف
اندک اندک جهد کن تم الکلام
چون جنین بُد آدمی بُد خون غذا
گر جنین را کس بگفتی در رحم
یک زمینی خرمی با عرض و طول
اندرو صد نعمت و چندین اکول
از جنوب و از شمال و از دبور
تو درین ظلمت چهای در امتحان
در میان حبس و انجاس و عنا
او به حکم حال خود منکر بدی
زین رسالت معرض و کافر شدی
کین محالست و فریبست و غرور
زانک تصویری ندارد وهم کور
جنس چیزی چون ندید ادراک او
همچنانک خلق عام اندر جهان
زان جهان ابدال میگویندشان
کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ
هست بیرون عالمی بی بو و رنگ
هیچ در گوش کسی زیشان نرفت
کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت
گوش را بندد طمع از استماع
همچنانک آن جنین را طمع خون
کان غذای اوست در اوطان دون
از حدیث این جهان محجوب کرد
غیر خون او مینداند چاشت خورد