بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم) را با خوانش عندلیب بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 5.90 مگابایت) دریافت کنید.
دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت
یک ز دیگر جان خونآشام داشت
کینههای کهنهشان از مصطفی
محو شد در نور اسلام و صفا
اولا اخوان شدند آن دشمنان
وز دم المؤمنون اخوه به پَند
در شکستند و تنِ واحد شدند
چونک غوره پخته شد، شد یارِ نیک
غورهای کو سنگبست و خام ماند
در ازل حق کافر اصلیش خواند
نه اخی نه نفس واحد باشد او
در شقاوت نحس ملحد باشد او
گر بگویم آنچ او دارد نهان
غورههای نیک که ایشان قابلند
تا دوی بر خیزد و کین و ستیز
پس در انگوری همیدرند پوست
تا یکی گردند و وحدت وصف اوست
دوست دشمن گردد ایرا هم دواست
هیچ یک با خویش جنگی در نبست
صد هزاران ذره را داد اتحاد
یک سبوشان کرد دست کوزهگر
هست ناقص جان نمیماند بدین
گر نظایر گویم اینجا در مثال
فهم را ترسم که آرد اختلال
هم سلیمان هست اکنون لیک ما
همچو خفته در سرا کور از سرا
در گره ها باز کردن ما عشیق
تا گره بندیم و بگشاییم ما
در شکال و در جواب آیینفزا
همچو مرغی کو گشاید بند دام
گاه بندد تا شود در فن تمام
او بود محروم از صحرا و مرج
عمر او اندر گره کاریست خرج
خود زبون او نگردد هیچ دام
لیک پرش در شکست افتد مدام
با گره کم کوش تا بال و پرت
نسکلد یک یک ازین کر و فرت
صد هزاران مرغ پرهاشان شکست
و آن کمینگاه عوارض را نبست
حال ایشان از نبی خوان ای حریص
نقبوا فیها ببین هل من محیص
در نیاید بر نخیزد این دوی
بشنوید این طبل باز شهریار
هین ز هر جانب روان گردید شاد
کور مرغانیم و بس ناساختیم
کان سلیمان را دمی نشناختیم
همچو جغدان دشمن بازان شدیم
لاجرم وا ماندهٔ ویران شدیم
میکنیم از غایت جهل و عما
جمع مرغان کز سلیمان روشنند
پر و بال بی گنه کی برکنند
بی خلاف و کینه آن مرغان خوشند
زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود
لکلک ایشان که لکلک میزند
و آن کبوترشان ز بازان نشکهد
بلبل ایشان که حالت آرد او
در درون خویش گلشن دارد او
طوطی ایشان ز قند آزاد بود
کز درون قند ابد رویش نمود
منطق الطیر آن خاقانی صداست
تو چه دانی بانگ مرغان را همی
چون ندیدستی سلیمان را دمی
پر آن مرغی که بانگش مطربست
هر یک آهنگش ز کرسی تا ثریست
وز ثری تا عرش در کر و فریست
مرغ کو بی این سلیمان میرود
با سلیمان خو کن ای خفاشِ رَد
تا که در ظلمت نمانی تا ابد
یک گزی ره که بدان سو میروی
وانک لنگ و لوک آن سو میجهی
از همه لنگی و لوکی میرهی