بخش ۳ از (ایرج میرزا » مثنویها » زهره و منوچهر) را با خوانش سبحان بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 13.11 مگابایت) دریافت کنید.
سبزه نگر تازه به بار آمده
سُرسُرۀ فصلِ بهاران بُوَد
وز پی سُر خوردنِ یاران بُوَد
همچو دو پروانۀ خوش بال و پر
داده عِنان بر کفِ بادِ سحر
دست به هم داده بر آن سُر خوریم
گاه به هم گاه ز هم بگذریم
بلکه ز اجرامِ زمین رد شویم
هر دو یکی روحِ مجرَّد شویم
از نظرِ مردمِ خاکی به دور
باش تو چون گربه و من موشِ تو
گربه صفت وَرجَه و گازَم بگیر
وِل ده و پَرتَم کن و بازم بگیر
طفل شو و خُسب به دامانِ من
شیر بنوش از سرِ پستانِ من
با نَفَسِ من عَرَقت خُشک کن
ورجَه و شادی کن و بشکن بزن
گُل بِکن از شاخه و بر من بزن
گاز بگیر از لبِ شیرینِ من
همچو کَلم بو کن و چون مُل بنوش
بفکن و لُختم کُن و بازم بپوش
غنچه صفت خنده کن و باز شو
عشوه شو و غمزه شو و ناز شو
قِلقِلَکَم میده و نِشکان بگیر
من چه بگویم چه بکن، جان بگیر!
گفت و دگر باره طلب کرد بوس
باز شد آن چهرۀ خندان عَبوس
از غضب افکنده بر ابرو گِرِه
از پیِ پیکار کمان کرده زه
خواست چو با زُهره کند گفتگو
رویِ هم افتاد دو مژگانِ او
خفتنِ مژگانش نه از ناز بود
بلکه در آن خفتگی یک راز بود
امر طبیعی است که در بینِ راه
خواهد از این سو چو به آن سو جهد
چشمِ خود از واهمه بر هم نِهَد
تازه جوان عاقبت اندیش بود
با خبر از عاقبتِ خویش بود
واهمه از چشم ببست از نگاه
آه چه خو خلبِ مَهیبی است عشق!
وز دو جهان دیده نپوشد همی
باری از آن بوسه جوانِ دِلیر
واهمه بگرفت و سرافکند زیر
گفت که ای نسخه بَدَل از پَری
عطفِ بیان از گل و سرو و سَمَن
عشوه از این بیش به کارم مکن
بر لبم آنقدر تَلَنگُر مزن
جاش بماند به لبم، پُر مزن
شوخ مشو، شُعبَده بازی مکن
گر اثری مانَد از انگشتِ تو
باز شود مشتِ من و مشتِ تو
عذر چه آرد به کسان رویِ من
یک منم و چشمِ همه سویِ من
ظهر که در خانه نهم پای خود
آن که قدش چِفته چو شمشیر شد
تا قدِ من راست تر از تیر شد
بیند اگر در رخِ من لکّهای
بی شک از آن لکّه خورد یکّهای
تا دلِ شب غُرغُر و غوغا کند
مُغتَنَمَم سازد و رُسوا کند
خلق چه دانند که این داغ چیست
بر رخ من داغِ تو یا داغِ کیست
کیست که این ظلم به من کرده است
مرد بَرَد تهمت و زن کرده است
شهد لبِ من نَمَکیده است کس
در قُرُقِ من نَچَریده است کس
پایِ نَباتم نرسیده به سنگ
خوردهام از خوب رُخان مشتها
سوزنِ نِشکان ز سر انگشتها
خوب رُخان خوش روشان خیل خیل
سویِ من آیند همه همچو سیل
عصر گذر کن طَرَفِ لاله زار
سرو قدان بین همه لاله عِذار
هر زن و مردی که به من بنگرد
عشوه کنان بگذرد از سویِ من
گرچه جوانم من و صاحب جَمال
عشقِ زنان است به جنگی حرام
مردمِ بی اسلحه چون گوسفند
در قُرُقِ غیرتِ ما میچَرَند
تا که بر این گلّه بزرگی کنیم
نیست سَزاوار که گُرگی کنیم
خون که چَکَد بهرِ وطن رویِ خاک
حیف بُوَد گر نبُوَد خونِ پاک
قلبِ سپاه است چو مأوایِ من
قلبِ فلان زن نشود جایِ من
مکرِ زنان خواندهام اندر رُمان
عشقِ زنان دیدهام از این و آن
دیده و دانسته نیفتم به چاه
کج نکنم پای خود از شاهراه
شاه پرستی است همه دینِ من
حُبِّ وطن پیشه و آیینِ من
آید و بیرون کند از صف مرا
بی ادبان را شه ادب میکند
هر چه میانِ من و تو بگذرد
بر سرِ ما فکری اگر ره کند
خلقتِ آن فکر، خودِ شه کند
فُرمِ نظام است چو در بر مرا
صحبتِ زن نیست مُیَسَّر مرا
بعد که آیم به لباسِ سِویل
از تو تَحاشی نکنم بی دلیل
بهرِ خود اندوخته کن ناز را
خیز و برو دست بدار از سرم
نیز مَبَر دست به پایین ترم!
زُهره که در موقعِ گفتارِ او
بود فنا در لبِ گلنارِ او،
مانده در او خیره چو صورتگری
یا چو کسی هیچ ندیده تَذَرْو
دیده تَذَروی به سرِ شاخِ سرو
پنجهٔ عشقست و قوی پنجه ایست
کیست کز این پنجه در اشکنجه نیست
منع بُتان عشق فزون تر کند
ناز، دلِ خون شده خون تر کند
هر چه به آن دیر بود دست رس
بیش بُوَد طالبِ آن را هوس
هرچه که تحصیلِ وی آسان بُوَد
قدر کم و قیمتش ارزان بُوَد
لعل همان سنگ بُوَد لیک سرخ
هست بسا سنگ چو او نیک سرخ
لعل ز معدن چو کم آید به دَر
لاجَرم از سنگ گران سنگتر
گر رادیوم نیز فراوان بُدی
گرچه از او آیتِ حِرمان شنید
بیش شدش حرص و فزون شد اُمید
گفت جوان هر چه بُوَد ساده تر
دام ندیده است که افتد به دام
جَست ز جا با قدِ چون سلسله
طعنه و تشویق و عِتاب و گِلِه
گفت چه ترسوست، جوان را ببین!
صاحبِ شمشیر و نشان را ببین!
آن که ز یک زن بود اندر گریز
در صف مردان چه کند جَست و خیز
مردِ سپاهی و به این کم دلی!
بچّه به این جاهلی و کاهلی!
گرچه به خوبّی رُخَت وَرد نیست
بینِ جوانان چو تو خونسرد نیست
مرد رشید اینهمه وَسواس چیست
مردِ رشیدی، ز کست پاس چیست
روز به خود بهرِ چه شب ساختی؟
جز من و تو هیچ کس اینجا که نیست
پاسِ که داری و هراست ز چیست؟
سبزه تو ترسی که گُواهی دهد
سبزه که جاسوس نباشد به باغ
قلعه بگی نیست که جَلبَت کند
حاکم شرعی نه که حَدَّت زند
نیست در اینجا ماژُری، محبَسی
جانِ من آن قدر مرنجان مرا
هیچ مَتَرس از غضبِ پادشاه
عشقِ ترا در سرِ شاه افکنم
چون گلِ رخسارِ تو وا میشود
شاه هم از زُهره رضا میشود
این همه محجوب شدن بیخود است
حُجب ز اندازه فزون تر بد است
مرد که در کار نباشد جَسور
دور بُود از همه لذات، دور!
هر که نهند پایِ جَلادت به پیش
عاقبت از پیش بَرَد کار خویش
آن که بود شرم و حیا رهبرش
هر که کند پیشۀ خود را ادب
در همه کار از همه مانَد عقب
شاخِ گُلِ خشک، خَطَب میشود
زندگیِ ساده در این روزگار
ساده مشو، هیچ نیاید به کار!
گر تو هم این قدر شوی گول و خام
آتَشِ سرخی تو، خُمُودت چرا
آبِ روانی تو، جُمُودت چرا
تازه جوانی تو، جوانیت کو؟
عید بُوَد، خانه تکانیت کو؟
لعلِ ترا هیچ به از خنده نیست
اخم به رخسارِ تو زیبنده نیست
گر نه پیِ عشق و هوا دادهاند
این همه حسن از چه ترا دادهاند؟
کان ز پیِ بذلِ زر آمد پدید
نور فشانی است غرض از چراغ
دُرِّ ثمین از پیِ تزیین بُوَد
دخترِ بکر از پیِ کابین بود
غنچه که در طرف چمن وا شود
مه که ز نورش همه را قسمتست
می نتوان گفت که بی عصمتست
حسنِ تو بر حدِّ نصاب آمده
حیف نباشد تو بدین خَطّ و خال
بر نخوری، بر ندهی از جمال
عشق که نَبوَد به تو، تنها گلی
عشق که شد، هم گل و هم بلبلی
زنده که عاشق نبُوَد زنده نیست
لازم و ملزومِ همند این دو تا
بعد که ریشِ تو رسد تا کمر
عشق به هر دل که کند انتخاب
همچو رود نرم که در دیده خواب
عشق بدین مرتبه سهلُالقبول
بر تو گِران آمده ای بوالفضول
مرد نیای صفحهای از مرمِری
ساخته از زر بُتِ بی جانیا
از تو همان چشم شود بهره ور
عکسِ تو در چَشمِ من افتاده است
مستیِ چشم من از آن باده است
این که تو گفتی که ز مِهری بَری
آن لبِ لعلِ تو هم اندر نهفت
وصفِ ترا با من این گونه گفت
گفت و نگفته است یقیناً دروغ
تازه رسیدی تو به حدِّ بلوغ
جمع نگشتهست هنوز از عِفاف
دامنِ پیراهنِ تو رویِ ناف
وصلِ تو بر شیفتگان نوبر است
نوبر هر میوه گرامیتر است
من هم از آن سویِ تو بشتافتم
از تو توان لذّت بسیار بُرد
با تو توان تخته زد و باده خورد
با تو توان خوب هم آغوش شد
خوب در آغوشِ تو بیهوش شد
بر خور از این سفرۀ بی انتظار!
چون سخنِ زُهره به این جا رسید
دید به گِل رفته فرو پای او
دل به برش زیر و زبر می شود
عضو دِگر طَورِ دگر میشود!
گویی جامی در کشیده است می
رفت از این غُصّه فرو در خیال
کاین چه خیالست و چه تغییرِ حال
از چه دلش در تپش افتاده است
حوصله در کشمکش افتاده است
گرسنه بودش دل و سیرش نگاه
ظاهرِ او معنی خواه و نخواه
شرم بر او راهِ نَفس میگرفت
رنگ به رخ داده و پس می گرفت
قابلِ حسّ بودی و نشو و نما
زان همه الوان که از آن رخ پرید
قوسِ قُزَح میشدی آن جا پدید
خواست نیفتاده به دامِ بلا
خیزد و زان ورطه زند ور حلا
شد سرِ ما گرم چو این جویِ آب
جمعۀ دیگر لبِ این سنگِ جو
باد میانِ من و تو راندهوو
زهره چو بشنید نوایِ فِراق
طاقتش از غصّه و غم گشت طاق
در قفسِ سینه زند بال و پر
خواهد از آن تنگ مکان برجهد
بال زنان سر به بیابان نهد
رویِ هم افکند دو کف از اسف
تا نکند مرغِ دل از وی فرار
اشک به دورِ مژهاش حلقه بست
ژاله به پیراهنِ نرگس نشست
ای ز دلِ سنگِ تو خارا خَجِل
مادر تو گر چو تو مَنّاعه بود
هیچ نبودی تو کنون در وجود
چون ز زن این گونه تواند برید!
حیف بُوَد از گهرِ پاکِ تو
این همه خودخواهی و امساکِ تو
این چه دلست ای پسرِ بی نظیر
سخت تر از سنگ و سیه تر ز قیر
تا به کی آرم به تو عجز و نیاز
وای که یک بوسه و این قدر ناز!؟
این همه هم جور و ستم میشود
از تو ز یک بوسه چه کم میشود
گرچه مرا بی تو روا کام نیست
بی تو مرا لحظه ای آرام نیست
گر تو مَحَبَّت گُنَه انگاشتی
این همه حسن از چه نگه داشتی
کاش شود با تو دو روزی ندیم
نایبِ هم قدِّ تو عبدالرّحیم
یک دو شبی باش به پهلویِ او
تا که کند در تو اثر خویِ او
تا تو بیاموزی از آن خوش خِصال
طرزِ نظر بازی و غنج و دلال
بین که خداوند چه خوبش نمود
مکتبِ عشق است سپرده به او
اوست که از جمله بُتان برده گو
آنچه ندانی تو ازو یاد گیر
مشقِ نکو کاری از اُستاد گیر
خوب ببین خوب رُخان چون کنند
صیدِ خَواطِر به چه افسون کنند
شیفتگان جان به فدایش کنند
تا نرسد خویِ خوشش را گزند
وه چه بسا سیم رخ و سیم ساق
بهرِ وی از شوی گرفته طلاق
جمعه و تعطیل، شتابت ز چیست
با همه تعجیل اَیابَت ز چیست؟
گر تو نخواهی که دمد آفتاب
باز کن آن لعلِ لب و گو متاب
گر به رُخَت مهر رساند زیان
دستهای از طرّهٔ خود بر چِنَم
اشک ببارم به رخت آن قَدَر
سازمت از چشمۀ چَشمِ زُلال
آن دو کبوتر که به شاخ اندرند
تختِ مرا حمل دهند آن دو تا
پر کشم از خاک به سویِ سپهر
تندتر از تابشِ اَنوارِ مهر
بر سرِ تو سایه مُهیّا کنند
این که گَه از شاه بترسانیَم
گه زَنِ مردم به غلط خوانیَم
من که تو بینی به تو دل باختم
شور به ذرّاتِ جهان میدهم
حسن به این، عشق به آن میدهم
چشم به هر کس که بدوزم همی
عشقِ یکی بیش و یکی کم کنم
بیش و کمِ آن دو مُنَظَّم کنم
هرکه ببینم به جنون میرود
دارد از اندازه برون میرود
عشق عنان جانبِ خون می کشد
کارِ مَحَبَّت به جُنون میکشد
زین سبب از بین خدایان زنم
باد بر او لعنت و نفرینِ من
داد به من چون غم و زحمت زیاد
قسمت او جز غم و زحمت مباد!
تا بُوَد، افسرده و ناکام باد!
عشق خوش آغاز و بد انجام باد!
یا ز خوشی میرد و یا از ملال
بی سببی خوش دل و بی خود ملول
خانه خدایی کند آن را به روز
خادمِ مستی به لقب خانه سوز
پهن کند بسترِ خوابش به شام
خادمهای بوالهوس آشفته نام
خوف و رَجا چیره بر او دم به دم
صبر و شکیبایی ازو دور باد
با گله و دَغدَغه محشور باد
آن که خداوند خدایان بُوَد
خالقِ ما و همه کیهان بُوَد
گر تو شوی با منِ جاوید مَع
نیست فنا چون به من اندر ز مَن
من نه ز جنسِ بشرم نه پَری
دارم از این هر دو گهر برتری
رَبَّهِ نَوعَم به زبانِ عرب
اوّلِ اسمِ تو چو باشد مَنُو
هست مرا خواندنِ مینو نِکو
مینویِ عشقم من و عشقم فن است
وان همه شیدایی و شور از من است
گر نَبُدی مرتعِ من در فلک
سر به سرِ عشق نهادن خطاست
حکم به درویش و به سلطان کند
هرچه کند با همه یک سان کند
گر تو نخندی به رُخم این سفر
بر لبِ خود خنده نبینی دگر
پیرِ خرد در برِ او کودک است
عشق بود باقی و باقی فناست
مظهرِ افکارِ بدیعِ من اند
هرچه لطیف است در این روزگار
وانچه بود زینت و نقش و نگار
آنچه بُوَد عشرتِ رویِ زَمی
شعرِ خوش و صوتِ خوش و رویِ خوش
سازِ خوش و نازِ خوش و بویِ خوش
جمله برون آید از این کارگاه
کز اثرِ سعیِ من افتد به راه
جمله ز آثارِ شریفِ من اند
یکسره مصنوعِ ظریفِ مناند
بذرِ مَحَبَّت را من داشتم
روی زمین است چو کانوایِ من
رویِ زمین هرچه مرا بنده اند
شاعر و نقّاش و نویسندهاند
گه رافائل گه میکِلانژ آورم
گاه هُومر گه هِرُودت پرورم
گاه کمالُ المُلک آرم پدید
رویِ صنایع کنم از وی سفید
گاه قلم در کفِ دشتیِ دِهَم
تا بدهد بر بدنِ مُرده جان
من کُلُنِل را کُلُنِل کرده ام
نام مجازیش عَلیِّ نَقی است
نامِ حقیقیش ابُوالموسِقی است
دقّتِ کامل شده در سازِ او
من شده ام ماشطۀ خَطّ و خال
تا تو شدی همچو بَدیعُ الجمال
من به رُخَت بردم از آغاز دست
تا شدم امروز به تو پای بست
من چو به حُسنِ تو نبردم حَسَد
نَوبرِ حسنِ تو به من می رسد
از پی حَظِّ دلِ خود خواستم
من گُلِ روی تو نمودم پدید
خارِ تو بر پایِ خودِ من خلید
آن که خداوند بُوَد بر سپاه
معبد او ساخته از سنگ وروست
تربیتِ مردِ سلحشور از اوست
بینِ خدایان به همه غالب است
طاعت او بر همه کس واجب است
مِغفَرِ او جامِ شرابِ من است
نیزۀ او سیخِ کبابِ من است
شخصِ بدان هَیمَنه دستی شده
بر لبِ او خنده نمیدید کس
مشغله اش خوردنِ خون بود و بس
صد من از او سیم و زر اندوختم
صلحِ دُوَل را همه بر هم زدی
گوشهای افتاده و وارو شده
خواهم اگر بیش لَوَندی کنم