ترجیع بند از (سعدی » دیوان اشعار) را با خوانش اسماعیل مرتضوی بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 14.51 مگابایت) دریافت کنید.
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در زیر قبا چو غنچه در پوست
که فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل که باغ است
آن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟
بیچاره دل اوفتاده چون گوست
کاندر پی او مرو که بدخوست
این شرط وفا بوَد که بیدوست
از پیشِ تو راه رفتنم نیست
مادر به جمال، چون تو فرزند
از دوست به یاد دوست خرسند
این جور که میبریم تا کی؟
وین صبر که میکنیم تا چند؟
چون مرغ به طَمْع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند
در بند تو دوستان مُحَبَّس
یا مُحْرِقَتي بِنارِ خَدٍّ
مِنْ جَمْرَتِهَا السِّراجَ تَقْبَس
أَسْتَقْبِلُهُ وَ إِنْ تَوَلّیٰ
أَسْتَأنِسُهُ وَ إِنْ تَعَبَّس
اندام تو خود حریر چین است
مِنبعد مکن چنان کز این پیش
ورنه به خدا که من از این پس
ما أَطْیبَ فاکِ جَلَّ باریک
یا قاتِلَتي بِسَیْفِ لَحْظٍ
واللّهِ قَتَلْتِنی بِهاتِیک
از بهر خدا، که مالکان، جور
دانی که چه شب گذشت بر من؟
فیالجمله نماند صبر و آرام
کم تَزْجُرُنی و کم أُداریک
دردا که به خیره عمر بگذشت
هرجا که مُوَلَّهی چو فرهاد
خاری چه بود به پای مشتاق؟
من خود نه به اختیار خویشم
بعد از طلب تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
وز پیش تو ره که بگذرم نیست
هرچند که میکَشی پَرم نیست
کس را چه گنه؟ تو خویشتن را
یا دل بنهی به جور و بیداد
سر بیش گران مکن، که کردیم
ورنه به کدام جهد و مردی!؟
در پیش و به حسرت از قفا من
گر با همه آن کنی که با من
دیدم که نه شرط مهربانیست
دستان که تو داری ای پریروی
بس دل ببری به کَفّ و مِعْصَم
خلقی مُتَعَشِّقند و من هم
صبر از تو نمیشود مُسَلَّم
بیما تو به سر بری همه عمر
من بیتو گمان مبر که یکدم
یا قومُ إلی مَتیٰ و حَتّام؟
ما خود زدهایم جام بر سنگ
تا خود به کجا رسد سرانجام
باشد که تو بر سرم نهی گام
یا سبزه به گِرد چشمهٔ نوش؟
خاطر پی زهد و توبه میرفت
مُسْتَغْرِق یادت آنچنانم
یاران به نصیحتم چه گویند؟
ای خام، من اینچنین بر آتش
بر هر مژه قطرهای چو الماس
دارم که به گریه سنگ سُفتم
میرفت و به کبر و ناز میگفت
بیما چه کنی؟ به لابه گفتم
تو خنده زنان چو شمع و خلقی
مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکن
عینی نَظَرَتْ و ما اَطاقَتْ
تو مست شراب و خواب و ما را
از من دل و صبر و یار برگشت
زین بحر عمیق جان به در برد
آنکس که هم از کنار برگشت
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
هر دل که به عاشقی زبون نیست
دستِ خوشِ روزگارِ دون نیست
بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست
گفتم ز تو کی برآید این دود
کِت آتش غم در اندرون نیست؟
از سوزش سینهای برون نیست
کس را به خلاص، رهنمون نیست
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
در قبضهٔ او چو من زبون نیست
دانی به چه مانَد آب چشمم؟
سیماب، که یک دمش سکون نیست
یا بود و به بخت ما کنون نیست
در پای تو هرکه سر نینداخت
از روی تو پرده بر نینداخت
آن مرغ که بال و پر نینداخت
تا جان چو پیاده در نینداخت
آن را که چو شمع سر نینداخت
جان داد و درون به خلق ننمود
خون خورد و سخن به در نینداخت
صید از تو ضعیفتر نینداخت
بر من فِکَند، وگر نینداخت
مهر از تو توان برید؟ هیهات
کس بر تو توان گزید؟ حاشاک
بعد از تو به هیچکس ندارم
زهر از قِبَل تو محض تریاک
سعدی بس ازین سخن، که وصفش
میبینم و حیله نیست اِلّاک
بعد از تو، حکایتست و مشنو
زین جور و تَحَکُّمت غرض چیست؟
یا مُتْلِفَ مُهْجَتی و نَفسی
اللهُ یَقیکَ مَحْضَرَ السَّو